<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غزل قراگزلو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_10175013</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:27:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1307310/avatar/YyfmoO.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>غزل قراگزلو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_10175013</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«آینه... حقیقت را به من بگو...»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10175013/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%D9%88-nhhd3wk9jstx</link>
                <description>آینه‌ای در قصه‌ها و افسانه‌ها هست که گواهی می‌دهد صاحبش زیباترین بانوی روی زمین است. وقتی هم که یک نفر زیباتر از صاحبش پیدا می‌شود، حقیقت را می‌گوید.آینه همیشه مصداق و نشانه‌ای برای صفا و زلالی و حقیقت است.نمی‌ترسد از حقیقت گفتن و اگر بشکند، باز هم آینه است؛ نه یک، بلکه می‌زاید و هزار آینه می شود، همگی به همان صفا و صراحت.آینه با من همیشه همراه و دوستی در سکوت بوده؛ از آن سکوت‌ها که از هزاران فریاد، رسا‌ترند.شده حتی که حدیث نفسم به دروغ آغشته بوده اما با آینه هرگز نتوانسته‌ام بیش از یک رو داشته باشم. یا یک رو، یا هیچ رو!آینه برای من، خودی دوباره است عینا در برابر خودم. گویی به خودم حساب پس می‌دهم.هرگاه با هیچ رویی (!) چشم از آینه می‌دزدم و نادیده‌اش می‌گیرم، برایم روشن است که یک جای کارم می‌لنگد.روزهای خوشبختی‌ام اما روزهای یک‌رویی است که صاف و ساده می‌توانم با خود در آینه‌ام چشم در چشم شوم.از این یک رویی‌ها، از این چشم در چشم خویش بودن‌ها، افزونم باد... آمین.</description>
                <category>غزل قراگزلو</category>
                <author>غزل قراگزلو</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 11:55:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سبد کاموا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10175013/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A8%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7-nxu7elhgw05c</link>
                <description>قدیم‌تر‌ها [وقتی به نظر خودم خیلی بزرگ شده بودم و از نظر دیگران همچنان کودک بودم] شکافتن بافتنی یکی از لذت‌بخش‌ترین کارها در زندگی‌ام بود.مادرم بافنده خوبی بود و من عاشق این بودم که مدل یک لباس بافته شده دلش را بزند و تصمیم به شکافتنش بگیرد.مادرم بافتنی می‌بافت و من عاشق این بودم که اشتباه کند. انگار شکست بافنده، پیروزی من بود.آن وقت‌ها آنچنان مرزی میان شکست و پیروزی وجود نداشت. می‌دانید؟ بچه ها خوب بلدند از هر چیزی یک بازی بسازند. دوستانم را به یاد دارم که وقتی در یخبندان راه مدرسه زمین می‌خوردند و دست و پای شکسته‌شان را گچ می‌گرفتند، روی گچ سفید را با نقاشی‌های رنگارنگ پر می‌کردند. هر‌آنچه بالقوه می‌توانست اندوهی عظیم باشد، اتفاقی تازه تلقی می شد و اینگونه روی روزهای تکراری خط می‌کشید و روزهای نو می‌آورد.حالا [وقتی به نظر خودم هنوز کودک هستم اما در نظر دیگران بزرگ شده‌ام] این حال با من باقی مانده است.به نظر خودم درک عاقلانه‌ای است اما دیگران گاهی دیوانه‌ام می‌پندارند.دیوانه‌ام می‌پندارند که از شکستن آنچنان اندوهگین نمی‌شوم؛دیوانه‌ام می‌پندارند که از نداشتن نمی‌ترسم؛دیوانه‌ام می‌پندارند که از نابود شدن آنچه ساخته‌ام نابود نمی‌شوم و ادامه می‌دهم؛دیوانه‌ام می‌پندارند که می‌توانم از شکافتن بافته‌هایم لذت ببرم.گاهی دیوانه‌پنداری‌هایشان موذیانه در خودم نیز رخنه می‌کند اما باز به خویشتن آرام و در هر حالت راضی خودم باز می‌گردم.دیوانگی خوبی است!شما هم اگر اشتباه کردید، نترسید؛ سر کاموایتان را بگیرید و بی‌ترس بشکافید...#غزل_قراگزلو#نوشتن#نویسنده#نویسندگی</description>
                <category>غزل قراگزلو</category>
                <author>غزل قراگزلو</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 11:48:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعترافات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10175013/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-navxlz9ilafm</link>
                <description>از کودکی‌ام شروع شد. مثل سایه‌ای همیشه با من بود...پیش از آن که با حرف‌ها و کلمات روی کاغذ آشنا شوم، ذهن خیال‌بافم سر از هر جایی در‌می‌آورد.ذهن خیال‌بافی که در سر یک دخترک مویْ‌آشفته ی پنج ساله، بیشتر مادربزرگی را می‌مانست که شالی به قواره‌ی دورتادور خانه‌اش می‌بافت.بچه‌ها تب و تاب را نمی‌فهمند؛ بچه‌ها تب و تاب را زندگی می‌کنند؛و آدم‌ها چیزهایی را که زندگی می‌کنند، کمتر به زبان می‌آورند.شاید همین تب و تاب بود که خیلی زود مرا به میدان حرف‌های روی کاغذ کشاند و خواندن و نوشتن را پیش از موعد یادم داد. (به حقیقت، خواندن پیش از موعد بود، چون دست به خواندن چیزهایی می زدم که نمی فهمیدم و یا فهمیدنش به صلاح من نبود و دردسرهای پیش از موعدی هم برای بزرگترها داشت!)اما آن که مثل سایه همراهم شد، خواندن نبود؛ نوشتن بود.سال ها یک دوستِ همیشه در حاشیه بود؛ یک همراهِ -از فرط قرابت- نادیده گرفته شده.بعدها خواسته یا ناخواسته آن را چون عتیقه‌ای کهنه، که نه می دانی چه کارش کنی و نه دلت می آید دورش بیندازی، کنجِ تاریکْ‌خانه‌ی وجودم نگه داشتم؛ میان هزارتویی که صدایی از آن برنمی خاست...در فراموشی سلسله واری افتادم؛ بی خبر از آن که گاهی آنچه در هزارتوی خاموشی می‌رود، نه عتیقه ای بی جان، که بذری است، در دلش حیات.من خاموش ماندم و او خاموشی‌ها را با من زیست.من خیال کردم و او همه‌ی خیال‌ها را در آغوش کشید.اصلا یک آغوشِ باز شد. درد‌هایم، خنده‌هایم، ناامیدی‌هایم، آرزو‌هایم... همه را تنگ در آغوش گرفت؛ چنان تنگ که خودش همه چیز شد؛ همه‌ی زندگی شد.یک زندگی در تاریک‌خانه‌ی دل من؛ یک زندگی که معشوقم شد!همیشه با معشوق روبروشدن دشوار بوده است. حرف زدن از او، با آن که دلْ‌خواسته است، آسان نیست.عشق، همیشه با ترس‌های شناخته و ناشناخته همراه است؛ و من که سال‌های سال همه‌ی شکست های زندگی را به امید و هوای داشتن این معشوقِ نهان هضم کرده‌ام، از بیرون کشیدنش از تاریکْ‌خانه‌ی وجودم هراس دارم.گاه و بیگاه چیزکی نوشته‌ام که برایم مثل یک رویارویی از دور، یا لمس تصویر و نشانی بوده است.هراس دارم از این که گامی برای وصالش بردارم.مثل همه ی عاشق‌ها، من هم از شکست عشقی می‌ترسم!می دانم که شکست در نوشتن برای من پایان همه چیز خواهد بود، بی آن که دیگر در جایی آغوشی پنهان داشته باشم.اما با همه ی این هراس‌ها،می‌خواهم که نوشتن را زندگی کنمو شاید بمیرم!</description>
                <category>غزل قراگزلو</category>
                <author>غزل قراگزلو</author>
                <pubDate>Fri, 05 Nov 2021 23:44:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>