<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد‌مهدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_10213170</link>
        <description>یه قصه که هنوز ادامه داره...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 21:54:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4056450/avatar/CPSU8n.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد‌مهدی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_10213170</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من یک آدم ذوقی هستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10213170/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B0%D9%88%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-bwwnl1bkmt1w</link>
                <description>راستش اگه خودم همچین عنوانی رو میدیدم هرگز نمیرفتم ببینم مطلب چیه (کمااینکه چند وقته کلا خیلی مطالب ویرگول رو دنبال نمیکنم بعد از گذاشتن یکی دو پست، احساس سنگین مسئولیت فلجم کرده و واقعا یه مطلب هم باید راجع به همین بنویسم که بماند برای بعد) واقعا عنوان جذابی نیست تازه علاوه بر اینکه کلمه‌ی ذوقی مرا یاد چیزای دیگه‌ای هم میندازه ( بزرگان و فرهیختگان پوزش میطلبم من هم جوانم و با دنیای جهالت غریبه نیستم😂) تازه اگر عنوان جذابی هم باشه باز ذوقی بودن کس دیگه ای چه دخلی به من داره؟ سوال به جاییه و به خوانندگان حق میدم از من بپرسن پس بریم ببینیم پاسخ من چیه:هشدار: اگر به دنبال اطلاعات علمی و برآمده از مقالات و رفرنس های معتبر هستید این مطلب برای شما نیست مطالب حاصل تجربه‌ی زیسته‌ی نویسنده است.اول از همه بیاید ببینیمذوقی بودن به چه معناست؟ذوقی بودن یعنی انگیزه‌‌ی اراده و عمل در فرد ذوق و قریحه‌ی وی است. به زبانی دیگر او در برخی موارد (یا شاید همه‌ی موارد) به جای اینکه به منطق و استدلال برای به کار گرفتن اراده یا انجام عملی تکیه کند تنها از میل درونی و احساساتش بهره می‌جوید.نمیدونم تعریف کاملیه یا نه در واقع سعیمو کردم معنا رو برسونه اما اگه کامل نبود نترسید توی مثال‌ها و ادامه‌ی مسیر کامل قراره به موضوع مسلط شید خب حالا که تعریفش کردیم شاید شما هم با خودتون بگید عههه همون خصلت معروف شاعراس و خب منم اگه بتونم خودمو شاعر در نظر بگیرم ( واقعا شکسته نفسی نیست تردیده، شاعر فقط کسی نیست که بتونه واژگان رو کنار هم بچینه) انگار از این خصلت مبرا نیستمخب حالا سوال بعدی:تو ذوقی هستی به ما چه؟خب چند تا دلیل داره که اینو مینویسم:اول: با ذوقی بودن و من بیشتر آشنا میشیددوم: نظر خودم راجع به این تجربه‌ای که داشتم میدم و نظر دیگران رو میشنومسوم: خودم رو توجیه میکنم😂بله حقیقت داره در جواب به اینکه چرا کامنتا رو دیر جواب میدی و چرا دیر به دیر مطلب می‌نویسی این یک توجیه درخشانه: من ذوقی هستم...مطمئنم آدمای ذوقی زیادی دیدید همونایی که ممکنه اینبار که باهاشون میری کافه بر اساس احوالشون یه چیز عجیب سفارش بدن همون آدمایی که حال و احوال اون لحظشون میتونه داخل تموم رفتارا و ارتباطا و تصمیماشون اثر بذاره همون آدمایی که ممکنه از این شاخه به اون شاخه بپرن و همون آدمایی که روحیه‌ی حساسی دارن...بله درست شنیدین یکی از لازمه‌های ذوقی بودن روحیه‌ی حساسه حالا هر چقدر بخوای پشت یه سری واژه‌های سرد و نقابای رنگارنگ قایمش کنی اما تو هم اگه بعد از یه روز بد فقط با دیدن یه کفشدوزک یا پروانه سر ذوق میای و دوس داری بالا پایین بپری یا اگه تو هم برا بد شدن حالت کافیه حس کنی غروب چقد دلگیره به نظرم بهتره بیای تو تیم ما😄😂ذوقی بودن یکی از ویژگی هاییه که نشون میده تو لحظه زندگی میکنی. باعث میشه بدون نگاه کردن به یه تصویر کلی ناامید کننده قشنگیای دنیا رو ببینی، باعث میشه قدر گل باغچتو بدونی بدون توجه به اینکه شاید فردا بمیره ولی در عین حال باعث میشه توی قالب‌های از قبل ریخته شده‌ی آدما جا نشی.آدما عاشق واژه‌هایین که بهش بال و پر دادن مثل دیسیپلین من به عنوان یه آدم ذوقی دیسیپلین ندارم فک نمیکنم هیچوقتم مورد تشویق کسی قرار بگیرم نمیتونم کارامم توجیه کنم فقط میدونم دارم سعی میکنم عمرمو واقعا زندگی کنم.پروانه=زندگیآدمای با دیسیپلین روزانه چهل صفحه کتاب میخونن و این جزو روتینشونه ولی من یه کتاب سی‌صد صفحه‌ای رو ممکنه تو یه شب بخونم و دو روز بعدشو فقط به اون کتاب فک کنم توی دنیاش غرق بشم و حس کنم چقد زندم.آدما دوس دارن دیسیپلین رو وارد مسیر اهدافشون کنن اما از دید من هدف دیسیپلین رو با خودش میاره. من فقط وقتی منظم و تلاشگرم که اون هدف قریحه‌ی منو به جوشش میاره.میدونم اینطوری زندگی کردن منطقی نیست ولی ذوق من منو به جاهایی برده و تجاربی به من بخشیده که باور میکنم زندگی چیزی جز گوش دادن به ندای قلب نیست. درسته که سراپا ایرادم ولی تو این مدت به این باور رسیدم که زندگی درباره‌ی بی‌نقص شدن نیست...در انتها با عرض معذرت بابت اینکه احتمالا به نظر برسه دارم تنبلی و ذوقی بودن و بدون نظم بودنمو سفیدشویی و توجیه میکنم اما من ذوقی بودنمو دوس داارم میتونه خیلی وقتا فلجم کنه میتونه باعث شه زیاد نخونم زیاد ننویسم یا مثل بقیه مطرح نشم ولی...ولی هر کدوم از چیزایی که میخونم و مینویسمو با عمق وجودم حس میکنم.فیلم مهر هفتم</description>
                <category>محمد‌مهدی</category>
                <author>محمد‌مهدی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 15:26:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستارهایی در باب عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10213170/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-nufnsgo5iiy2</link>
                <description>خب، بذارید با یه داستان شروع کنم. من همیشه عادت دارم همه چیز رو طبقه‌بندی کنم. اینکار بهم یه آرامش و نظم عجیب میده. من اصلا آدم منظمی نیستم اما اینکار برام یه منبع بی‌نظیر آرامشه. از طبقه‌بندی و مرتب کردن و دسته‌بندی آهنگام بگیر تا کتابام. کتاب جستارهایی در باب عشق اثر آلن دوباتن رو موقع همین طبقه‌بندی‌ها توی دسته‌ی فلسفی قرار دادم. از اسم و نویسندش همین بر میومد و خب طبق برنامه‌های تابستونیم میخواستم این کتاب رو هم از دسته‌ی کتاب‌های فلسفی بخونم. اگه اون روز این کتابو جزو رمان‌ها دسته‌بندی می‌کردم احتمالا حالا حالاها نوبت بهش نمیرسید( به علت حجم بالای کتابای نخونده تو اون دسته) اما یه حادثه و شاید هم تقدیر باعث شد من اون کتابو بخونم این نوشته رو بنویسم و شما هم الان این مطالبو بخونید.کتاب دقیقا با حادثه‌ای مشابه همین شروع می‌شه. یک حادثه، یک اتفاق از همونایی که زیاد تو زندگیمون میوفته و عشق به همین راحتی شروع میشه. تقریبا هر کسی که عاشق شده به خوبی یک لحظه‌ی عجیب و مقدر شده رو به یاد میاره که نقطه‌ی آغاز عشقشه.کتاب همینقدر روون و راحت شروع میشه. در واقع کتاب به سبک رمان و روایت نوشته شده. پس آیا من توی دسته‌بندی اشتباه کردم؟ اینطور فکر می‌کردم اما تا آخر کتاب این عقیده بی‌تغییر باقی نموند. این کتاب واقعا در نوع خودش یک شاهکار بود. کتابی که باید به هر کسی پیشنهاد بشه مخصوصا افرادی که ذاتا رمانتیک آفریده شدن. پس همراه هم بشیم که ببینیم چطور یک اتفاق باعث شد یه شاهکار بخونم؟خلاصه‌ی کتابمن عاشق فرم کتاب شدم. هر سرفصل بیشتر از پنج شیش صفحه از کتاب رو اشغال نکرده بود. کتاب همونطور که من فکر کرده بودم فلسفه بود ولی دوباتن هوشمندانه اونو در پوشش یک روایت جذاب به مخاطب عرضه می‌کرد یعنی به جای اینکه بخواد منظر هر دیدگاه فلسفی‌ای به عشق رو مجزا شرح بده و توضیح بده که در هر زمینه‌ای هر دیدگاه چطور عشق رو تبیین میکنه و حوادث درون عشق چطور با قواعد فلسفی همخوانی دارن اونا رو در دل روایت قرار داد. روایت به طور کلی داستان راوی ماست که به طور اتفاقی با دختری به نام کلوئه آشنا میشه، عاشقش میشه و اونا یه رابطه رو تشکیل میدن ولی این یه روایت به همون جذابیتِ یک رمان زیبا نیست روایت تماما در خدمت عرضه‌ی فلسفه است یعنی شاید یه جاهایی از خودتون بپرسید که چرا راوی وسط دعواش با دوست‌دخترش باید به این فکر کنه که نظر رواقیون درباره‌ی فلان مسئله چیه اما این به این معنی هم نیست که روایت کتاب یه تزئین ساده برای زیباتر کردن مفاهیم فلسفیه اگه واقعا بتونید به خوبی همراه داستان بشید مطمئنا شما همدردیتون رو با راوی احساس می‌کنید.چرا این کتاب یه شاهکاره؟فرم روایت کتاب واقعا خوبه درسته که همونطور که گفتم قابل قیاس با یه رمان نیست و شاید درگیری احساسی یا زیبایی ادبی نداشته باشه اما یک روایت با داستان و پیچیدگی های خودشه که با لحنی به شدت صمیمی و ساده روایت شده اینکه چقدر مسیر روایت تحت اثر عرضه‌ی فلسفه بوده رو باید از دوباتن بپرسیم اما من فکر میکنم شدیدا اینطور بوده. سرنوشت نهایی عشق به کلوئه که نافرجامه تا حدی برای این به این ترتیب نوشته شده که اگر اینطور نبود فضای کافی برای طرح برخی مسائل مربوط به عشق نبود. همچنین باید بدونید تقریبا تمام روایت در خدمت عرضه‌ی فلسفه است یعنی اون صحنه هایی از ارتباط به ما نشون داده میشه که بهشون نیاز داریم برای نتیجه گیری های فلسفیمون. با وجود این همه زنجیر و بند، خلق روایتی صمیمی و زیبا که مخاطب باهاش ارتباط بگیره کار فوق العاده‌ای بوده‌.نو بودن مفاهیم علاوه بر نو بودن فرم عرضه دلیل دیگه‌ایه که باید بگم این کتاب عالی بود. ما کمتر میتونیم نظریات پیچیده ی فلسفی رو در زندگیمون به کار ببریم ما کمتر به این فکر میکنیم که آیا میتونیم از نظریات مارکس و ویتگنشتاین و سارتر توی روابطمون استفاده کنیم. ما کمتر به رفتارهای مختلفمون تو رابطه فکر میکنیم از وفاداری تا حسادت از طرد شدن تا عشق زیاد اما حالا دوباتن تصمیم میگیره یه نمونه ی کامل از ارتباط از آشنایی تا رسیدن به عشق تا تبدیل عشق کوتاه به یک رابطه ی طولانی و تا تجربه ی شکست عشقی رو جلوی چشم بذاره و تحلیلش کنه که خیلی قابل تحسینه.در کل با کتابی طرف هستیم که مفاهیمی کاربردی و نسبتا نو رو در قالب روایتی صمیمی و نوآورانه به شما عرضه میکنه این علت شاهکار بودن این کتابه.تفکراتپرداخت شخصیت راوی شدیدا ضعیفه ما حتی تا آخر داستان به درستی نمیفهمیم این مرد چه خصوصیات یا چه تفکراتی داره اون به میل نویسنده ممکنه از کوره در بره یا خیلی منطقی رفتار کنه و به طرز عجیبی بدون درگیری واقعیش با فلسفه( مثلا معلم یا استاد فلسفه نیست) شروع به تشریح فلسفه میکنه هیچ منطقی هم وجود نداره که تا این حد فلسفه ورز بودن راوی( که در رفتارش هم هیچ نمودی نداره) توجیه کنه فقط کلوئه در این میان پرداخت شخصیتی کاملی داره.کتابیه که میشه ازش لذت برد سرفصل های کوتاه، تنوع قوی موضوعی، روایت خطی و ملموس از یک رابطه، تاملات قابل بحث درباره ی رابطه و عشق این کتابیه که میتونید با لذت کامل بخونیدش و به بقیه هدیه بدید و مطمئن باشید از خوندنش لذت میبرن.اینکه واقعا عشق تا چه حد موضوع فلسفی‌ایه سوال خیلی خوبیه‌. بخش هایی از کتاب البته دید روانشناختی داره اما در کل فکر میکنم تبیین عشق در دستگاه های تفکری روانشناختی خیلی کار درست تری باشه. فلسفه‌ورزی و تفکر درباره ی عشق خیلی زیباست. تلاش‌های دوباتن برای اینکه زوایای مختلف عشق و تاثیر تفکرات ما بر عشق آرمانیمون رو نشون بده دل‌انگیزه اینکه تلاش های عقل رو برای توضیح این احساس که به تعبیر برخی فراتر از عقله و به تعبیر برخی فروتر از عقل ببینی میتونه برات جذاب باشه اما اینکه چقد موثره؟ سوالیه که جوابش رو بعد از خوندن کتاب میتونید اینجا بنویسید.چند جمله‌ی زیباچه بسا حقیقت این است که تا کسی ندیده باشدمان، وجود نداریم. نمی‌توانیم درست حرف بزنیم تا وقتی کسی به حرف‌مان گوش بدهد و در یک کلام کاملا زنده نیستیم تا زمانی که دوست داشته بشویم...احتمالا آسان‌ترین افراد برای عاشق شدن کسانی هستند که درباره‌شان چیزی نمیدانیم.آیا اصلا این شخص سرشار ار عشق تو وجود خارجی دارد؟نهایتا این کتاب رو با وجود تمام نقدهام و با وجود اینکه نهایتا نتونستم یک کتاب فلسفه اونطور که مایل بودم بخونم به همه پیشنهاد میکنم این کتاب شاید باعث شه برای اولین بار با منطق و عینک عقل و فلسفه به روابطتون و احساسات عاشقانتون نگاه کنید( هشدار: حواستون باشه شاید ماهیت همه ی احساسات و عواطفتون اونقد که فک میکنین زیبا نباشن و بعد از زدن عینک عقل ممکنه هیولاهای زیادی ببینید؛ احتیاط کنید)</description>
                <category>محمد‌مهدی</category>
                <author>محمد‌مهدی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 05:35:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر؛زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10213170/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-y3z2gyxmhslw</link>
                <description>نامه‌هایی به شاعر جوان، ریلکهمن می‌توانم شعر بگویم. چه اعتراف دشواری!آیا یک شاعرم؟ نه لزوما؛ شاعر بودن چیزی فراتر از توانایی چیدن واژگان است. اما خودم فکر می‌کنم هستم هنوز خیلی زود است که مطمئن شوم که شاعرم هنوز آغاز راهم اما دلم می‌خواهد باشم اما چرا؟شاعر بودن از آن ویژگی‌ها نیست که سرت را بالا بگیری و در جامعه با آن فخر بفروشی. از آن ویژگی‌ها نیست که در مهمانی‌ها مادرت برای کور کردن چشم این و آن با آب و تاب از آن بگوید.شاعر بودن مثل مرض است همه آن را مخفی می‌کنند و هر کس می‌فهمد بچه‌اش شاعر است دست بر سر می‌کوبد و می‌اندیشد: آه از ابتدا میدانستم این بچه روسیاهم میکند.شاعری از ابتدا مشخص است. در وجنات آدمی فریاد می‌زند. اما هیچکس پیش از خود آدم آن را درک نمی‌کند. آری من هم میدانستم از همان اول فهمیدم شاعرم. من نمیتوانستم احساسات را مثل همه احساس کنم و حتی بروز بدهم. بعضی‌ها دوست دارند بگویند خاص و منحصر به فرد اما نه به نظرم وضعیتم درست مثل یک کودک دارای اوتیسم بود من جهان را آنگونه که دیگران میدیدند نمیدیدم و این یعنی اختلال، یعنی بیماری.شاعر بودن یک اختلال است و من یک اختلال در نظم همیشگی بشریت. شاعر بودن چیدن واژگان نیست اصلا نمیتواند فقط همان باشد آن یک فن است می‌توان به دیگری آموخته شود. با دقت در شاعر می‌توان آن را یاد گرفت اما شاعری اینگونه نیست من کتاب‌های فن شاعری را خوانده‌ام. وای چه مزخرفاتی! شاعر بودن آموختنی نیست آدمی حتی با آن به دنیا هم نمی‌آید اشتباه نکنید. اینطور نیست که ناف کسی را شاعر بریده باشند.شاعری مسیری است.مسیری است منحصر به فرد. مسیری در درون و به درون. شاعری یعنی احساس کردن هر احساس به طرز منحصر به فرد خودمان. شاعری یعنی آنقدر با خودت حرف بزنی که ناگهان از شعر لبریز شوی و آنگاه به رنگ‌های زیبایی که از ذهنت بر بوم دفتر شعرت افتاد نگاه کنی.شاعری شغل نیست حتی یک استعداد یا یک افتخار نیست فکر میکنم یک اختلال است. اختلالی نادر که با آن میتوان زشتی‌های دنیا را زیبا گفت.</description>
                <category>محمد‌مهدی</category>
                <author>محمد‌مهدی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 21:14:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10213170/%D8%AF%D9%84%DB%8C-klew3t3ilgtz</link>
                <description>سوال خیلی مقوله‌ی ساده‌ایه یه چیزیو نمیدونی یا ازش مطمئن نیستی و می‌پرسی و یه جواب میگیری یعنی همون چیزی که از اول دنبالش بودی.پس چرا بعضی سوالا اینطورین؟ چرا هیچ جوابی ندارن و چرا دل آدمو میشکونن؟ غرور آدمو خورد میکنن؟ میگی مثلا چی؟&quot;یعنی تو هیچوقت منو دوست نداشتی؟ حتی یه لحظه؟حتی یه بار؟ حتی وقتی دیدی با تموم وجود دوسِت دارم؟&quot;&quot;چرا نموندی؟چرا رفتی؟ چرا با اینکه دیدی حاضرم برات با همه دنیا بجنگم تنهام گذاشتی؟&quot;&quot;چرا باهام اینطور رفتار کردی؟تو که جز عشق چیزی از من ندیدی پس چرا با غرورم با عشقم با قلبم اینطور رفتاد کردی؟&quot;و سخت ترینشون:&quot;چرا عاشقم نیستی؟&quot;&quot;چرا عاشقم نیستی؟&quot;&quot;چرا عاشقم نیستی&quot;تو آخرین رویای روح من بودی...</description>
                <category>محمد‌مهدی</category>
                <author>محمد‌مهدی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 04:59:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته‌ی اول و اندکی نیچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10213170/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87-jzfmjmkmhtwm</link>
                <description>مدت ها سعی می‌کردم اولین نوشتم رو توی ویرگول منتشر کنم ولی تا امروز اینکارو نکردم؛چرا؟میشه اسمشو گذاشت تنبلی شایدم کمالگرایی. نمیدونم خیلی در بند اسامی نیستم اما کیفیتی در من حضور داره که باعث میشه ذوقی باشم و شور و اشتیاق و احوالاتم تعیین کنه که چی کار کنم به عبارت دیگه هر وقت دوستی از من علت چیزی رو می‌پرسه؟ من فقط یه جمله در جواب دارم:باد منو فرا میخونه.اما حالا اولین نوشته راجب چیه؟اخیرا دو تا کتاب خوندم که یکی &quot;آواره و سایه‌اش&quot; بود در واقع تا قبل از نوشتن پیش‌نویس پست قصد داشتم درباره‌ی کتاب دوم که سبک‌تر و اظهار نظر راجبش راحت‌تره بنویسم اما خب &quot;باد مرا فرامی‌خواند&quot;پس:آواره و سایه‌اش:حقیقتش چیزی از طرح جلد به اون معنی نفهمیدم اظهار نظر نمیکنم(ولی انگار طرح سایه‌اس)ظاهرا اولین بار به شکل پیوست کتاب دیگه‌ی نیچه منتشر شده و در مراتب بعدی مستقل انتشار پیدا کرده اما خب من نمیخوام راجع به تاریخ و تاریخچه‌ی کتاب حرف بزنم در واقع حتی نمیخوام (و البته نمیتونم) این کتاب رو نقد یا بررسی کنم من فقط و فقط این مطلب رو من باب نشر تجربه می‌نویسم. به دیگر سخن دارم سعی میکنم بگم من این کتاب رو خوندم و این چیزی بود که ازش دریافت کردم همینپس پیشاپیش اعلام میکنم هرچی میگم نظر شخصیمه و فاقد هرگونه اعتبار و طبیعتا هرگونه نقدی رو با جان و دل پذیرامخب اگه دچار اشتباه نشده باشم من یک کتاب دیگه هم از نیچه خوندم و اینکه چی شد که به عنوان دومین کتاب این کتاب رو انتخاب کردم که بخونم داستان کوتاه و ساده‌ای داره&quot; باد مرا فراخواند&quot;و در واقع همین موضوع که در حال خوندن نیچه بودم حاصل همین میل بی علت و ذوقی منه چون فکر میکنم فیلسوف‌های دیگه‌ای با آثار پیچیده‌شون تو صف انتظارن که خیلی بیشتر از نیچه با سبیل‌های از بناگوش دررفته‌اش بهشون علاقه دارم.ولی حقیقتا سبیل خوب و پرپشتی داره😂اما از کتاب چی فهمیدم؟خب کتاب مثل اثر دیگه‌ای که از نیچه خونده بودم شامل بند‌های نسبتاً کوتاهی بود که نیچه توی هر کدوم راجع به مسئله‌ی متفاوتی حرف می‌زد اما اینبار دامنه‌ی متفاوت بودنِ موضوعِ هر بند به حدی زیاد بود که واقعا منطقی به نظر میرسه که همه‌ی مطالب کتاب رو تحت عنوان مطالبی که یک آواره به سایه‌اش میگه جمع‌آوری کرده بود در واقع نیچه درباره‌ی هر چیز که به ذهنش اومده بود نوشته بود. در بعضی بند‌ها واقعا حس می‌کردم این کتاب حاصل انتشار دفترچه یادداشت شخصی نیچه بوده مخصوصا در بخش‌هایی که راجب نویسندگان و شاعران نظر داده بود که به طبع کمترین لذت رو هم از همون بخش بردم چون تقریبا هیچکدوم رو نمیشناختم.نظرات نیچه در باب همه چیز بود از ماشین و مدرنیسم تا مسائل سیاسی و مکتب های ادبی و البته چیزهایی هم درباره‌ی سلامتی و احساسات و فضائل گفته بود.در مجموع باید بگم کتاب مفیدی بود بعضی از جملاتش واقعا جذاب بود (جون میداد برا استوری) بعضی مطالبش واقعا منو در فکر فرو برد و میتونم بگم کتاب ارزنده‌ای بود. فقط هیچ وحدت موضوعی در کار نبود و البته که بعضی از مطالبش چندان جذابیتی نداشت.اما تفکر...خب به بخش آخر توضیحم در باب کتاب جالب آواره و سایه‌اش میرسیم پس وقت تفکرهاولین نکته‌ای که شدیدا توجهم رو جلب کرد دقیقا همون ساختار کلی بود بندها رو که قبلا در کتاب دیگه‌ی نیچه دیده بودم و نوع حرف زدنش هم چندان برام تازگی نداشت اما این کتاب از دید من یک تفاوت ارزنده داشت اول کتاب گفتگوی یک سایه با یک آواره شاید باور نکنید ولی انتظار نداشتم نیچه در انتها دوباره اشاره‌ای به سایه و آواره بکنه در اثنای کتاب حتی فراموش کرده بودم چنین مقدمه‌ای (که ربطی هم به موضوعات گوناگون کتاب هم نداشت) رو خواندم اما شاهکار همین‌جا بود سایه برمیگرده و البته بی ربط به تمام بند‌های کتاب، داستانی میان آواره و سایه فقط در دو پلان (مقدمه و موخره‌ی کتاب) ایجاد می‌شه به اوج می‌رسه و حتی پایان‌بندی جذابی هم کسب می‌کنه.این نکته شدیدا در انتها منو غافلگیر کرد.نکته‌ی بعدی این بود که این ابتکار روی دیگری هم داشت علاوه بر جدید بودن و غافلگیری این امکان را به ما می‌داد که تمام این کتاب را منطقی بدونیم یک سایه از آواره می‌خواد بعد از این همه سکوت حرف بزنه آواره شروع می‌کنه و سیصد و پنجاه بند می‌نویسه(آواره پر حرف بوده😂) و در انتها ما دوباره به همون صحنه‌ی اول برمیگردیم انگار همه‌ی اون بندها صحبت یک روز آواره و سایه‌اش بوده و این علاوه بر منطقی کردن کتاب یک فرامتن جذاب برای من داشت همچنین نبوغ‌آمیز بود و واقعا از چندین و چند جهت میتونم از این حرکت تعریف کنم.سومین نکته: آواره و سایه‌اش را نیچه برای چه در خدمت گرفت علاوه بر تمام صحبت‌های من دلایل بهتری هم نیاز بوده بلاشک آواره و سایه‌اش نماد دو بخش از وجود انسان هستند و در واقع دو نمود خود نیچه. شاید حتی جالب باشه که نیچه دقیقا از کلمه‌ی سایه استفاده کرده که دقیقا ما رو به یاد ناخودآگاه میندازه در واقع به نظر می‌رسه خواه ناخواه نیچه در این حرکت تصویر فراتر و نمادینی هم از انسان به دست میده آواره در انتها یک پرسش بی‌نهایت جذاب به میان میارهتو کجایی؟ کجایی تو؟واقعا همونطور که گفتم شاید مطالب کتاب اونقد جذب کننده نباشند اما همین حرکت زیبایی که نیچه انجام داده بود کتاب را برای من با نبوغ و ژرف‌بینی پیوند زد.نکته‌ی آخر: سبک این کتاب همونطور که گفتم شبیه دفترچه یادداشت نیچه است اما نیچه خودش در کتاب جواب خوبی برای این نقد داره در بند ۱۲۱ مینویسه:عهد‌. _ دیگر با خود عهد بسته‌ام آثار نویسنده‌ای را نخوانم که از آثارش پی ببرم بر آن بوده کتابی فراهم آورد، بلکه فقط آثار کسی را بخوانم که اندیشه‌هایش ناگهان به صورت کتاب در آمده است.چند جمله از کتاب:شما سایه ها انسان‌های بهتری از ما هستید.کی زمان سوگند یاد کردن و وفاداری به خود می‌رسد؟اینو دلم نیومد خود بند رو نیارمسنگین ترین عوارض همانا مالیاتی است که بابت احتراممان به دیگران می‌پردازیمالبته شاید این مطلب به مذاق هواداران نیچه خوش نیاد اما خب من تردید دارم چقدر از مطالبی که خوندم فلسفه بود.یعنی تقریبا اطمینان دارم همه‌ی کتاب فلسفه نبود. نیچه در گفتن جملات نغز و زیبا و تعابیر شاعرانه مهارت داره و مطمئنم بخشی از کتاب از همین دست مطالب بود واقعا از کتاب به حد کافی لذت بردم اما خیلی کمتر از حتی یک کتاب فلسفه‌ی ساده ذهنمو درگیر کرد.به هر حالاین اولین پست من در ویرگول بود سخت و سنگین اما از نظر خودم به جا و درست و حالا همراه با سایه‌ام میرم تا مطلب دیگه و شب دیگه...!</description>
                <category>محمد‌مهدی</category>
                <author>محمد‌مهدی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 04:53:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>