<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حدیث</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_10234252</link>
        <description>صدای تو خوب است بگو برایمان دو فنجان چای دیگر بیاورند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:44:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4859195/avatar/sIdHlA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حدیث</title>
            <link>https://virgool.io/@m_10234252</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آغازِ معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10234252/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-jqxmbpgcmude</link>
                <description>هر بار که به چشمانت نگاه می‌کنم جهان تازه‌ای آغاز می‌شود،جهانی که در آن زمان معنایش را از دست می‌دهد ساعت‌ها از حرکت می‌ایستند. تو ،خورشیدی هستی که نه غروب می‌داند و نه خستگی و من هر روز، هزار بار به سوی تو می‌آیم بی‌آنکه قدمی بردارم، تنها با یاد تو ؛تو ریتم زندگی‌ام شده‌ای مثل نبضی که بی‌وقفه می‌زند و مرزی میان بودن و نبودن باقی نمی‌گذارد دست‌هایت پناه امن روزهای بی‌قرار من است و چشمانت آغاز زندگی ام.اگر روزی همه چیز از من گرفته شود کافی‌ست نام تو بر زبانم بماند تا دوباره معنی زندگی را بفهمم. با تو، حتی سکوت بامعنا می‌شود، حتی اشک یا لبخند، حتی فاصله راهی برای نزدیک‌تر شدن می‌شود ؛تو آغاز تمام معناهایی هستی که در زبان نمی‌گنجند ولی در دل خانه دارند و بدان اگر سرنوشت من این است، تو دلیل ماندن من در این سرنوشت هستی.‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ </description>
                <category>حدیث</category>
                <author>حدیث</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 16:40:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنجِ امنِ لبخندِ او</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10234252/%DA%A9%D9%86%D8%AC%D9%90-%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%90-%D8%A7%D9%88-cfvvryqhyxmp</link>
                <description>شدم شبیه عمه‌هایم، با همان ابروهای گره‌خورده همیشه ساز مخالف میزنم. هر کس هر چه می‌گوید، من بی‌درنگ مخالفت میکنم.نه گفتن، انگار سپر من است، پناهگاه من در برابر جهانی که زیادی بلند حرف می‌زند.همه عادت داشتند از کنار این مخالفت کردن هایم پی‌درپی عبور کنند،خسته شوند، دل ببرند و بروند. می‌گفتند سختی، می‌گفتند لجبازی، بعضی‌ها زیر لب برچسب می‌زدند: «دو قطبی‌ای…» «دیوانه‌ای…» و من وانمود می‌کردم مهم نیست، اما هر کلمه مثل سوزنی در دل می‌نشست.فکر می‌کردم او هم یکی از همان‌هاست ؛می‌آید، کمی می‌ماند، و یک روز خسته می‌شود و می‌رود.اما در کمال تعجباو نرفت.یک روز، میان خنده و صمیمیتی که بوی امنیت می‌داد، گفت: «دوست دارم بدونم اون لحظه به چی فکر می‌کنی؟ به این فکر می‌کنی خیلی خوش می‌گذره بذار بگم نه، پررو نشه؟!» و خندید. حرفش ساده بود، اما گرمایی داشت که سال‌ها سردی را آب کرد. او به جای اینکه اسمم را عوض کند، سوالم کرد. به جای اینکه قضاوتم کند، کنجکاوم شد.چطور ممکن است یک نفر ،مثل بقیه نباشد؟ چطور می‌شود به جای رفتن، بماند؟</description>
                <category>حدیث</category>
                <author>حدیث</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 03:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکسِ نبودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10234252/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3%D9%90-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-n2hwxfczzzur</link>
                <description>حضورت، همان تک طنابی بحساب می آید، که مانع از غرق شدنم در این چاه سیاه و عمیق میشود. این کشش قلبی به تو، بهانه ی تنم برای حفظ نبضشه. مرسی که هستی. نباشی ، دلیلی نیست برای بودنم                                                        &quot;برای او که هر روز بیشتر از                                                         دیروز دوستش دارم &quot;</description>
                <category>حدیث</category>
                <author>حدیث</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 21:01:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>