<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maral</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_10255562</link>
        <description>و ندایی که به من میگوید : « گر چه شب تاریک است  دل قوی دار، سحر نزدیک است» دل من، در دل شب، خواب پروانه شدن می بیند ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 23:19:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/992876/avatar/EvYv1m.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Maral</title>
            <link>https://virgool.io/@m_10255562</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد ازاین چند صباح به کجا باید رفت؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10255562/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D8%AD-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA-b2bpgud2jm7p</link>
                <description>«تو فقط یک بار زندگى می‌کنى» جمله اشتباهیه! تو هرروز زندگى می‌کنى. تو فقط یک بار می‌میرى.طی شد این عمر، تو دانی به چه سان؟پوچ و بس تند  باد دمانهمه تقصیر من است این که خودم میدانمکه نکردم فکریکه تامل ننمودم روزیساعتی یا آنیکه چسان می‌گذرد عمر گران؟! کودکی رفت به بازی، به فراغت به نشاطفارغ از نیک و بد و مرگ و حیاتهمه گفتند: کنون تا بچه استبگذارید بخندد شادانکه پس از این  دگرش فرصت خندیدن نیست بایدش نالیدنمن نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟  هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟ چرا می آییم؟ بعد از این چند صباحبه کجا باید رفت؟ باکدامین توشهبه سفر باید رفت؟ من نپرسیدم هیچهیچ کس نیز نگفتنوجوانی سپری  گشت بازی، به فراغت به نشاط فارغ از نیک و بد و مرگ و حیاتبعد از آن باز نفهمیدم منکه چسان عمر گذشت؟ لیک گفتند همه  که جوان است هنوزبگذارید جوانی بکندبهره از عمر برد، کامروایی بکندبگذارید که خوش باش و مستبعد از این باز، ورا عمری هستیک نفر بانگ برآورد که اواز هم اکنون باید  فکر آینده کنددیگری آوا داد:که چوفردا بشودفکر فردا بکندسومی گفت:همان‌گونه که دیروزش رفتبگذرد امروزش، همچنین فردایشبا همه این احوالمن نپرسیدم هیچکه چسان دی بگذشت؟آن همه قدرت و نیروی عظیمبه چه ره مصرف گشتنه تفکر، نه تعمق و نه اندیشه دمیعمر بگذشت به بی حاصلی و بی خبریچه «توانی» که ز کف دادم مفتمن نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفتقدرت عهد شبابمی توانست مرا تا به خدا پیش بردلیک بیهوده تلف گشت جوانیهیهات! آن کسانی که نمی‌دانستندزندگی یعنی چهرهنمایم بودندعمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار و مرا می‌گفتند که چو آنها باشمکه چو آنها دائمفکر خوردن باشم، فکر گشتن باشمفکر تامین معاشفکر ثروت باشمفکر همسر باشمکس مرا هیچ نگفتزندگی، ثروت نیستزندگی، داشتن همسر نیستزندگی کردنفکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیستمو نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفتو صد افسوس که چون عمر گذشت، معنیش فهمیدمحال می پندارم هدف از زیستن این است رفیقمن شدم خلق که با عزمی جزمپای از بند هواها گسلمپای در راه حقایق بنهمبا دلی آسودهفارغ از شهوت و از و حسد و کینه و بخلمملو از عشق و جوانمردی و علمدر ره کشف حقایق کوشمشربت جرات و امید و شهامت نوشمزره جنگ برای بد و ناحق پوشمره حق پویم و حق گویم و پس حق گویمانچه آموخته ام، بر دیگران نیز نکو اموزمشمع راه دگران گردم و با شعله خویشره نمایم به همه گرچه سراپا سوزممن شدم خلق که مثمر باشمنه چنین زائد و بی جوش و خروشعمر بر بادو به حسرت خاموشای صد افسوس که چون عمر گذشتمعنیش فهمیدم !اگر زندگی آنگونه نیست که تو می‌خواهی، عوضش کن.
زندگی امروز تو حاصل طرز تفکر دیروز توست امروز متفاوت‌تر فکر کن، فردا متفاوت‌تر نتیجه می‌گیری.</description>
                <category>Maral</category>
                <author>Maral</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 21:51:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، مسابقه، اون?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10255562/%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%86-kh3iljnlcav1</link>
                <description>تمام شب خواب تلویزیون و برنامه کودک را می دیدم و تمام سوالاتی را که ممکن بود از من پرسیده شود را جواب می دادم. «اگر پرسید که خودت را معرفی کن. میگم :دریا اسعدی 12...نه 13 ساله از تهران»  «اگر پرسید نظرت درباره  برنامه ها چیه؟ میگم... خیلی خوبه، ولی اگر وقتش را زیادتر کنید خیلی بهتره» خوب آن وقت اگر گفت این جمله ای را که می‌گویم 3 بار تکرار کن، چی کار کنم؟ شاید بگویید:دایی چاق. چایی داغ یا کلاغه با ملاقه زد تو سر الاغه. خوب آن وقت، وقتی که تکرار کردم، آن هم میگوید «آفرین! دریا جون،حالا میتونی بری تو مسابقه» وای خدا. اگر مسابقه پازل بود، چی؟ من که تا حالا پازل بازی نکردم. خوب بعد از اینکه مسابقه را انجام دادم، اگر گفت :میشه گوشی را بدی به پدر و مادرت، چی بگم...؟ تنم مورمور می‌شود. گوشی تلفن بر روی دست هایم سنگینی می‌کند. آرزوی بوق آزاد میکنم. نه... نه دیگه تو هیچ مسابقه ای شرکت نمیکنم. به پهلو می خوابم، پتو را رویم میکشم. هوای کرخت پرورشگاه رو به سردی می رود...</description>
                <category>Maral</category>
                <author>Maral</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 18:31:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکلک??</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10255562/%D8%B4%DA%A9%D9%84%DA%A9-a3b0hsbdmbke</link>
                <description> «دوست نداری؟ زور که نیست. نه، یعنی هست! راه بیفت! باید بروی. خیال کردی هرکی هرکی است. هرکاری بکنی و بعد با خیال راحت، راهت را بکشی و بروی؟ راه بیفت!»  «کجا؟» همونجایی که باید بروی، جهنم! عجله کن.»  «چشم، میرم، هُلم نده. » چشمم به در بهشت افتاد. او از بهشت برایم شکلک درآورد. دستهایش را در فاصله بینی اش به حرکت درآورد. مثل این بود که از ته دل خوشحال است.   در دل گفتم «که اینطور،خوش باش» دستم را از در جهنم رد کردم. آتش سیاه دستم را سوزاند. مامور جهنم ابروهایش را بالا برد و به من نگاه کرد با تمام زور آتش را به طرف او پرتاب کردنم.  «حالت اومد سرجاش، واسه من شکلک در میاری!» داخل جهنم رفتم دلم خوش بود که رویش را کم کردم... </description>
                <category>Maral</category>
                <author>Maral</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jun 2021 17:45:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تخیلی کوتاه ?❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10255562/%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%EF%B8%8F-idqvcqqoveie</link>
                <description>کله سحر منیر خانم کتری را  پر از آب کرد و گذاشت روی اجاق و رفت که نان بخرد. فرهاد، پسر کوچک منیر خانم از خواب بلند شد. کتری که از عصبانیت خونش به جوش آمده بود و از دماغش بخار بیرون می آمد داشت می‌ترکید؛ که فرهاد آمد و با اخم های درهم آن را برداشت و آبش را داد به خورد  فلاکس. از آن طرف، کیف فرهاد آن قدر غذا خورد که دیگر دهانش بسته نمیشد. رادیو هم از بس که حرف زد از نفس افتاد. راستی منیر خانم یک دختر کوچولو به اسم فتانه داشت. فتانه آنقدر گریه کرد که خانه را آب گرفت و گلهای روی قالی سبز شدند. حوض روی فرش پر از آب و گوسفندهای فرش هم سیراب شدند. تشک اصغر زیر بار زندگی له شد. مثل اینکه لباس‌های اصغر روی چوب لباسی، مسابقه کوه نوردی گذاشته بودنند که کی زودتر به نوک قله می‌رسد! بیچاره کلمن آب که از سرما آب دماغش راه افتاده بود و پنکه از بس زبانهایش را چرخاند که دور هم گره خوردند. </description>
                <category>Maral</category>
                <author>Maral</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jun 2021 20:38:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>