<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کتاب‌خوان کوچک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_10261022</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:37:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/825970/avatar/YJ89ip.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کتاب‌خوان کوچک</title>
            <link>https://virgool.io/@m_10261022</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: خرده عادت ها</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-srsxdyb7kjfe</link>
                <description>از قدیم گفتن ترک عادت موجب مرض است! اما جیمز کلییر در کتاب &quot;خرده عادت‌ها&quot; بر آنه که بهمون نشون بده اگه این عادت‌ها از نوع مخرب و مریض باشن اتفاقا برعکس! چسبیدن بهش باعث مرضه و ذره ذره طوری که خودت اصلا حواست نیست موجب بدبختی و سقوط میشه. :) چون اغلب تغییرات بزرگ به چشم می‌آن اما وقتی پای جزئیات و خرده‌عادتا وسطه فکر می‌کنیم همیشه وقت هست غافل از اینکه همین از شنبه‌ها، از ماه بعد، از سال بعدها بیچاره‌مون می‌کنه! از اون‌طرف هم عادت‌های مثبت هرچند کوچک به مرور زمان عملکرد ما رو بهبود و باعث سبقت گرفتن از عملکرد گذشته‌مون میشه. در واقع میشه گفت چه پیشرفت و چه پسرفت ما حاصل همین جزئیات و رفتارهایی هست که خیلی وقت‌ها کم‌اهمیت تلقی‌اش می‌کنیم...جیمز کلییر اعتقاد داره شخصیت هر فردی را عادت‌هاش می‌سازه اما خب مغز ما بسیار هوشمنده و بله خیلی وقت‌ها طبق همون مثل قدیمی ایرانی کنده شدن از عادت‌ها چنان سخت و دردناکه که خیلی‌ها بی‌خیالش میشن. کلییر در تلاشه با راهکارهایی آسان که امتحان خودشون رو در زندگی شخصی یا مراجعانش پس داده بهمون کمک کنه تا روندی صحیح از عادت‌های خوب بسازیم و عادت‌های بد رو ترک کنیم. اون در این جهت از یک روند چهارمرحله‌ای به همراه توضیحات و مثال‌های فراوان استفاده می‌کنه که باعث میشه خوندن کتاب خسته‌کننده نباشه و دوست داشته باشید تا آخر همراه نویسنده بمونید. قانون اول: واضحش کن! قانون دوم: جذابش کن! قانون سوم: ساده‌اش کن! قانون چهارم: لذت‌بخشش کن! و سپس در فصل آخر از ترفندهای پیشرفته‌تری برای بهبود و تثبیت این چهارقانون که به‌ظاهر ساده هم به‌نظر می‌آن کمک می‌گیره.گاهی اوقات عادت‌های خوب هم ایجاد کردیم اما در وسط مسیر رها کردیم یا جا موندیم این کتاب چون بر اساس تجربیات شخصی نویسنده نوشته شده و حاوی دستورالعمل‌های فضایی زود موفق شو! نیست سعی کرده با توجه به اینکه ما انسانیم و نه ربات به این ظرافت‌ها هم توجه کنه و کمک کنه تا اگه از روند جا موندیم هم بدون خون و خون‌ریزی :) و اعصاب خوردی به مسیر برگردیم.این کتاب تحت عنوان &quot;عادت‌های اتمی&quot; هم ترجمه شده. من ترجمه این کتاب رو از نشر میلکان خوندم و یک نکته جالب دیگه برای من این بود که انتشارات میلکان یک‌سری کتاب توسعه فردی داره تحت عنوان کتاب‌هایی برای احتمالا تغییر. تیتر و عنوان جالبیه! هر کتاب انگیزشی و توسعه فردی هرچه‌قدر هم خوب باشه و نویسنده‌‌اش فقط شعار نده و حرف‌های دل‌خوش‌کن نزنه و واقعا راهکار بده در نهایت تاثیرش در حده احتماله و نه قطعیت. اون نکته اصلی برای پیشرفت رفتار و نحوه حرکت خودمونه. من زیاد اهل خوندن کتاب‌های انگیزشی نیستم اما احساسم درباره جیمز کلییر و این کتاب مثبت بود و به‌نظرم باتوجه به زبان ساده و راهکارهای غیرپیچیده‌اش خوندنش حقیقتا می‌تونه در راستای شعار فروردین ماه طاقچه &quot;کتابی که به زندگی‌ات سامان بده&quot; و جمله پشت جلد خود کتاب &quot;کتاب‌هایی برای احتمالا تغییر&quot; برای افرادی که نه از ترک عادت که از چسبیدن به عادت‌هاشون مریضن :) مفید باشه.کتاب رو با تامل و دقت بخونید. از نکات مثبت دیگه کتاب اینه که در پایان هر فصل یک خلاصه و جمع‌بندی هم داره که می‌تونه برای مرور آنچه که خوندید مفید باشه.پایبند بودن به عادت‌های خوب سخته! و میل ما به هردمیبل بودن زیاد. :) اما در نهایت پایبندی نتیجه لذت‌بخشی داره، یکی از روتین‌هایی که خود من به کمک چالش کتابخوانی طاقچه در سال گذشته بهش پایبند بودم و نتیجه نهایی‌اش برام اون‌قدر لذت‌بخش بود که تصمیم گرفتم امسال هم تکرارش کنم عادت به کتاب‌ خوندن بود، شده کم اما حتما مقید بودم تا پایان ماه یک کتاب رو بخونم.این کتاب رو از طریق لینک زیر از طاقچه می‌تونید دریافت و مطالعه کنید: https://taaghche.com/book/54774  https://virgool.io/d/srsxdyb7kjfe/%C2%AB%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D9%87%D8%A7%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF </description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Wed, 20 Apr 2022 23:46:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: ماده تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-voxglxi6wmbv</link>
                <description>جیسون یک استاد معمولی فیزیک در یک دانشگاه درجه دومه. جایی که از رویای بیست و هفت سالگی‌اش خیلی دوره چون اون زمان ایده‌ای داشت که عملی شدنش یک انقلاب بزرگ توی علم بود؛ ایده‌ای که بر پایه فرضیه جهان‌های موازی بود و به آدم‌ها اجازه می‌داد ورژن دیگه‌ای از زندگی‌شون رو هم تجربه کنند! یکی از جنجالی‌ترین نظریه‌های فیزیک که میگه هرجایی که پای انتخاب وسط بیاد در آن واحد دنیا به چندین شاخه منشعب میشه که در هر شاخه یکی از اون اتفاق‌ها رخ میده اما ما به دلیل محدودیت‌های بعد و ذهن‌مون فقط یکی از اون انتخاب‌ها رو تجربه می‌کنیم. جیسون بیست‌و‌هفت‌ساله در اون سن و سال که سال‌های حیاتی زندگی هر دانشمندی هست زندگی خانوادگی رو ترجیح میده و با دختری که دوستش داره و بارداره ازدواج می‌کنه و مشغولیت‌ها و درگیری‌های همسر و پدر شدن اون رو به کل از رویاش دور می‌کنه و در دنیای علم سهمی بیش از معلمی پیدا نمی‌کنه درحالی که دوست و هم‌اتاقی سابقش که از نظر استعداد انگشت کوچیکه جیسون هم نیست و کسی حتی فکرش رو هم نمی‌کنه به موفقیت‌های بزرگی توی علم می‌رسه. جیسون زندگی‌اش رو دوست داره. همسرش و پسرش رو هم. اما گاهی چیزی ته ذهنش قلقلکش میده که اگه مسیر دیگه‌ای رو انتخاب می‌کرد چی میشد؟! همسرش هم البته رویاهای بزرگی توی هنر داشته که اونم با مادر شدن همگی بر باد میره... به‌هرحال همه ما یک‌جایی از زندگی‌مون، یک نقطه حیاتی و اساسی ناگزیر از انتخابیم اما هرچه‌قدر هم دقت کنیم باز ممکنه با گذشت زمان احساس کنیم اشتباه کردیم و وسوسه برگشت به عقب و انتخاب مسیرهای متفاوت بیفته به جانمون و رهامون نکنه... جیسون طی یک سری اتفاقات موفق میشه مسیرهای متفاوتی رو که در بیست‌ و هفت سالگی امکان تجربه کردنش رو داشته ببینه اما آیا اون مسیرها لزوما بهترن؟! این کتاب یک کتاب جالبه اگه به داستان‌هایی با تم علمی و ماجراجویی علاقه دارید یا زیاد در گذشته سیر می‌کنید و به مسیرهایی که انتخاب نکردید فکر میکنید! این کتاب تا لحظه آخر از هیجان نمی‌افته و هرچی به آخر نزدیک‌تر میشه جذاب‌تر هم میشه! در جای جای کتاب ایده‌ها و حرف‌هایی رو می‌بینید که به غایت خفن، بزرگ، بلندپروازانه و البته ترسناک اند! این که یک‌روز بتونیم همزادهای خودمون در دنیاهای دیگه‌ای که هیچ‌وقت در حالت عادی امکان دسترسی بهش نداریم رو ملاقات کنیم به همون اندازه که میتونه جذاب باشه به همون اندازه هم دلهره‌آوره! به‌خصوص اگه اون همزادها فقط به خاطر یک انتخاب کوچک با اینکه در کلیت خود شمان اما به خاطر همون ریز جزئیات حتی قصد جانتون رو هم کنن! بعد از خوندن این کتاب شاید کمی بیشتر قدر کوچک‌ترین موهبت‌های زندگی رو که از شدت حضور عادی شدند بدونیم و البته کمی هم محتاط‌تر بشیم :) چراکه شاید در همین نزدیکی وقتی حواستون نیست یکی از همزادها که از انتخابش در گذشته ناراضیه در کمین باشه تا به ورژن حال حاضر شما که نتیجه یک انتخاب متفاوته تبدیل بشه. ؛)امتیاز من به این کتاب چهار از پنجه، خوندنش رو به بقیه توصیه میکنم و از اون دست کتاب‌ها بود که پتانسیل یک فیلم پرهیجان و جذاب رو هم داشت.با توجه به اینکه نسخه کاغذی کتاب قیمت بالایی داره انتخاب نسخه الکتریکی اش خیلی به صرفه‌تره و از طریق لینک زیر در طاقچه در دسترسه: https://virgool.io/d/voxglxi6wmbv/%C2%AB%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%C2%BB%D8%B1%D8%A7%D8%A7%D8%B2%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/book/114582 </description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 17:12:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: تولستوی و مبل بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-yutg6g0jdy4a</link>
                <description>&quot;تولستوی و مبل بنفش&quot; را با دید یک زندگی‌نامه و نه یک کتاب رمان هیجانی بخونید این‌طوری احتمالا اون توی ذوق خوردن ناشی از بعد اتمام کتاب رو کم‌تر تجربه خواهید کرد چیزی که با یک چرخ در نظرات افرادی که این کتاب رو خوندن و نظرشون رو در شبکه‌های اجتماعی منتشر کردند زیاد به چشم من خورد. راستش دلیل عمده خود من هم برای انتخاب و خوندن این کتاب یکی عنوان و طرح جلد جذابش و دیگری جمله روی جلدش مبنی بر اینکه &quot;هرکس به ادبیات پناه برده باشه این کتاب رو درک خواهد کرد&quot; بود. ابتدای کتاب سرعت و روایت جذابی داشت اما هرچی جلوتر میره از ریتم تند کتاب کم میشه و شما توصیفات و معرفی اجمالی و کوتاه از کتاب‌ها و البته جملات قشنگ و درخشانی از کتاب‌ها رو خواهید خوند که شاید این براتون خسته‌کننده باشه و بعضی جاها دوست داشته باشید حتی چندصفحه‌ای پرش کنید! کتاب داستان واقعی زندگی زنی هست که برای تسکین آلام و غم مرگ خواهرش ناشی از سرطان بعد از بدو بدوهای بسیار و حتی دوبرابر کار کردن و زندگی کردن به زعم خودش به جای خواهرش تصمیم میگیره به مامن امن همیشگی‌اش یعنی کتاب‌ها برگرده و هر روز به مدت یک‌سال یک کتاب بخونه و در وب‌سایتش نظر و نقدش رو هم نسبت به کتاب منتشر کنه. یعنی بی‌وقفه و در سال ۳۶۵ روز کتاب‌خواری در هر شرایطی آن هم برای زنی که مادر چهار فرزنده و به هر حال ممکنه روزهایی اتفاقات پیش‌بینی ناشده‌ای در زندگی‌‌اش رخ بده! این نکته جذاب و جالب این کتاب برای من بود. این‌که این قصه و داستان نیست و آدمی واقعا تصمیم میگیره برای تسکین دردش هر روز در هر شرایطی کتاب بخونه تا غمش رو تسکین بده و بله برخلاف تصور هم موفق میشه و هم از قضا غمش نیز تسکین پیدا می‌کنه! من خیلی از کتاب‌هایی که در این کتاب بهش اشاره شده بود رو نخوندم اما روند توضیح دادن نویسنده طوری نبود که گیج بشم بلکه با دست گذاشتن روی پیرنگ اصلی کتاب‌هایی که خونده بود و گاه با نقل چندین جمله باشکوه و پررنگ از کتاب تحریک شدم منم اون کتاب‌ها رو بخونم.نکته دیگه اینکه نویسنده در هر فصل ضمن گریز به کتاب‌هایی که خونده از خاطرات و روزهای رفته خودش هم حرف میزنه که ممکنه برای برخی ملال‌آور باشه اما من تقریبا دوستش داشتم چون از تجربه‌ها و روزهایی حرف میزد که اغلب ما در زندگی‌ باهاش مواجه شدیم یا میشیم: مرگ، رنج، عشق، مهربانی و ...و البته که عنوان کتاب به فصل آخر کتاب برمی‌گرده که از نظر من درخشان‌ترین بخش کتاب هم همون بخشه. میگن کتاب‌ خوب نباید پیام خودش رو به طور مستقیم و درسته در اختیار مخاطب قرار بده اما در مورد این کتاب چون با یک زندگی نامه روبه‌رو هستیم من فکر می‌کنم پیام‌های مستقیم و نتیجه‌گیری واضحی که نویسنده در پایان کتاب از سفر یک‌ساله‌اش میگه نه تنها ضعف نیست که یک حسن هم هست. پیام‌هایی در باب اهمیت مهربانی و اهمیت غرق شدن در ادبیات و کلمات!خود نویسنده در پایان اذعان می‌کنه دیگه هرگز به چنین برنامه فشرده‌ای برای کتابخوانی برنمی‌گرده اما لذتی رو هم که از تعهد هر روزه به مطالعه داشته انکار نمی‌کنه و من هم حداقل با شرکت در یک چالش کوچک‌تر یعنی همین چالش هرماه یک کتاب طاقچه میتونم تایید کنم بله! واقعا ممکنه گاهی به خودت بگی این چه برنامه‌ای بود برای خودم ریختم؟! اما در پایان لذت خوندن و حرف زدن از کتاب‌ها به طور مداوم با آدم‌های دیگه خیلی شیرین و سکرآوره!امتیاز من به این کتاب دو و نیم از پنجه و از طریق لینک زیر شما هم می‌تونید این کتاب رو در طاقچه مطالعه کنید: «تولستویومبلبنفش»راازطاقچهدریافتکنید  https://taaghche.com/book/42411 </description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 23:35:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مینیمالیست دیجیتال</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-kmk9qgwjdx0t</link>
                <description>احتمالا همه ما روزی بوده که سرمون درد گرفته، پاک‌کن مون گم شده، با دوست‌مون دعوامون شده، لامپ دست‌شویی‌مون سوخته! و هر مشکل بی‌ربط و با ربط دیگه‌ای که وقتی به قصد همدلی با والدین‌مون مطرح کردیم جواب گرفتیم از بس سرت تو گوشیته! حالا نه با این غلظت اما فکر می‌کنم خیلی‌هامون اگه بخواهیم منصف باشیم باید قبول کنیم حقیقتا با گسترش فضای مجازی شکل و نحوه چالش‌هامون عوض شده و بله مشکلاتی هم برامون پیش اومده و حرف والدین‌مون زیاد هم بی‌ربط نیست. شاید یکی از رایج‌ترین‌هاش اضطراب همیشه در دسترس بودن و همین‌طور چالش‌های کی منو لایک کرد و کی نظر داد و کی هیچی نگفت در فضاهایی مثل فیسبوک و اینستاگرام باشه. کتاب &quot;مینیمالیست دیجیتال&quot; بر همین پایه و با نگاهی به نقش رسانه‌های عصر دیجیتال دنبال شرح این مسائل و در ادامه دادن راه‌حل‌هایی برای حل معایب استفاده طولانی مدت از این ابزارهاست. در یکی از بخش‌های کتاب به تحقیقی که روی یک سری از نوجوان‌ها که درگیر اضطراب‌های شدید بودند اشاره میشه که خودشون هم اعتراف می‌کنند که به حرف والدین‌شون رسیدن :) و دچار نوعی خفیف از اعتیاد هستند که باعث تشدید نگرانی‌ها و اضطراب‌هاشون از طریق حضور در فضای مجازی هست.این کتاب نشون میده که خیلی از ما انسان‌های معاصر به این شبکه‌ها و ارتباطات مجازی اعتیاد داریم و این نه از سر سادگی یا حواس‌پرتی ما که حاصل هوشمندی سازندگان و طراحان اصلی این شبکه‌هاست که اون‌ها رو شبیه دستگاه‌های قمار تو در تو و طوری طراحی کردند که رفتن داخل بازی‌شون با خودته و خارج شدن ازش با خدا! :) تکنیک‌هایی که پشتش بحث‌های روانشناسی و فنی و مالی و سودآوری از طرف شرکت‌های سازنده در جریانه که در نگاه اول اصلا به چشم نمی‌آد.نویسنده البته فقط به شرح مشکل اکتفا نکرده بلکه راه‌حل‌هایی ساده و کاربردی هم برای گذار از این مشکل پیشنهاد داده مثل این‌که در یک دوره پاکسازی سی‌روزه همراهش بشید و هر برنامه‌ دیجیتالی (حتی بازی‌های ویدئویی که ممکنه در نگاه اول چندان هم نوظهور و جدید نباشند) که عضو ضروری زندگی و کار ما رو تشکیل نمیده حذف کنیم و البته در این مدت چیزی که خیلی مهمه جایگزین‌های جدید برای گذران وقت پیدا کنیم و بعد از سی‌روز ببینیم واقعا آیا تلفن‌های هوشمند و ابزارهای ارتباطی جدید اون‌قدر که فکر می‌کردیم در زندگی ما ضروری هستند یا نه؟!نویسنده در بخش دوم کتاب تحت عنوان تمرین‌ها از روش‌های دیگری مثل تفریح‌ به مثابه کار! و تفریح‌های بافضلیت، ضروریت خلوت کردن با خود، لایک نکردن در اینستاگرام و فیس‌بوک و ریزه‌کاری‌های دیگری جهت تثبیت آنچه که در فصل اول توضیح داده استفاده میکنه و البته علاوه بر تمرین داستان افراد زیادی که باهاش در ارتباط بودند و نتیجه گرفتند رو هم بیان میکنه که البته این قسمت مثال‌ها چندان برای من جالب نبود.نظر کلی من به کتاب تقریبا متوسط بود و راستش رو بخواهم بگم در نگاه اول که اصلا جذب نکرد! و برام شبیه همون نصیحت‌های تکراری والدین بود اما بعد که دقیق‌تر نگاه کردم متوجه شدم علتش اینه که من خیلی وقته از راهکارهای کتاب استفاده میکنم و به صورت توفیق اجباری از مواهب غرق نشدن در فضای مجازی بهره‌مندم و البته آرامش هم دارم! پس احتمالا برای کسانی که مثل قبل‌تر من با چالش‌های ابزارهای جدید دنیای ارتباطی درگیرند مفید باشه. چون من مدتی گوشی هوشمند نداشتم، چون حالا فقط عمده وقتم که در فضای مجازی‌ هستم مربوط به کارمه و خیلی وقت‌ها فرصت چک کردن شبکه‌های اجتماعی شخصی‌ام دست نمیده، از مراقبه و پیاده‌روی و تنها بودن خیلی وقت‌ها برای نظم دهی به ذهنم استفاده میکنم و طبق توصیه‌های کتاب من هم خیلی وقت‌ها همیشه در دسترس نیستم از طریق  شبکه‌های مجازی و خواهش کردم پیام بذارند تا در وقت مناسب جواب بدم. اما خب قبل‌تر کم و بیش با تمام مشکلات مطرح شده در کتاب درگیر بودم. من کتاب رو به صرف معروف بودن نشر میلکان از این نشر خوندم اما واقعا بعضی جاها دچار پرش میشدم و نمیفهمیدم نویسنده چی میخواسته بگه که بعدتر با خوندن نظرات بقیه افراد متوجه شدم شاید مشکل از مترجم کتاب در ترجمه جملات طولانی کتاب باشه بنابراین من ترجمه میلکان رو به کسانی که قصد خوندن دارند توصیه نمی‌کنم. خود کتاب رو به طور کلی میتونم بگم حتی اگه با شاکله کلی‌اش موافق نباشید اما نکات مفید کم نداره و بالاخره چندین تکنیک و جمله جالب توجه قطعا پیدا خواهید کرد اما به نظرم نویسنده میتونست خیلی خلاصه‌تر هم ایده‌هاش رو بیان کنه. در نهایت امتیاز من به این کتاب سه از پنجه.کتاب جملات خوب و هایلایت‌کردنی کم نداره اما من با این بخش به شدت موافق بودم! لینک این کتاب در طاقچه از نشری که من خوندم به قرار زیره:  https://taaghche.com/book/61512 اما همین‌طور که بالاتر گفتم فکر می‌کنم این ترجمه مناسب نباشه و ترجمه ناهید ملکی که خود طاقچه هم همین رو برای چالش پیشنهاد داده بود انتخاب بهتری باشه: https://taaghche.com/book/67475 نکته بی‌ربط! هم اینکه نقش تبلیغات و طراحی جلد رو هیچ‌وقت نادیده نگیرید. اگه کسی بدون اطلاع از کیفیت ترجمه‌ها عکس جلد دوتا کتاب بالا رو ببینه به نظرتون کدوم بیش‌تر جذبش می‌کنه؟! به نظر من ترجمه نشر میلکان!</description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 23:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مانیفست یک فمینست</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%81%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA-dpiljphl7dfq</link>
                <description>فمینیسم! واژه‌ای پرتکرار و پربسامد در دنیای مدرن! همراه با مخالفان و موافقان بسیار به خصوص در جوامع بسته‌تر و سنتی‌تر چرا که گویی این کلمه، مشتقات و طرفدارانش عجیب، غیرعادی و حتی خطرناک‌اند که در پی ترویج و تثبیت بی‌حیایی، بی‌غیرتی و سایر چیزهای ناپسنداند! اما من فکر می‌کنم علت خیلی از این مخالفت‌ها و ترس‌ها ناآگاهی است و تصور این‌که فمینیسم یا فمینیست‌ها قرار است آرامش و آسایش سایر افراد را سلب کنند در حالی که واقعیت آن است که خیلی از حرف‌ها و نظراتی که به فمینست‌ها نسبت داده میشه حقیقتا در حد افسانه‌های قدیمی شاخ‌دار و غیرقابل باوره.‌ فمینیسم در پی زیاده‌خواهی یا برهم‌زدن آرامش و آسایش زنان نیست بلکه برعکس در پی عیان‌کردن تبعیض‌های مخفی و منفی‌ سالیان درازی هست که حالا چنان پذیرفته شده که گویی از ازل حق ابدی بوده! حتی اگر قرار است با این مکتب و اساس فکری مخالف باشید بهتر است بدانید فمینیست‌ها چه می‌گویند! کتابی که من برای چالش آذرماه انتخاب کردم و از قضا کتاب بسیار کوچک و جمع‌و‌جوری هست و حتی در یک‌ساعت میتوانید بخوانید و به دلیل لحن ساده و صمیمی نویسنده‌اش نیاز به تمرکز و وقت زیادی ندارد می‌تواند یک پیشنهاد سریع، فوری و انقلابی :) باشد در جهت آشنایی مقدماتی. این کتاب در قالب پانزده پیشنهاد نکات جالب‌توجه‌ای رو بیان می‌کنه که بعد از خوندن متوجه میشید اتفاقا نه تتها اصلا ترسناک نیست بلکه اگر رعایت بشه و دختری با عزت‌نفس و باور به این‌که قرار نیست ابرانسان! زن کامل! همه‌فن‌حریف! یا پرنسس و در انتظار اسب سفید شاهزاده‌اش باشه چه قدر از فشارها و اضطراب‌های مضاعف از دوش زنان برداشته خواهد شد.کتاب با این سوال مهم به عنوان یکی از دو سوال مهم هر فمینیست شروع میشه:و در ادامه به نکات ریزی اشاره می‌کنه که قطعا همه ما باهاش مواجه شدیم ولی هیچ‌وقت فکر نکردیم چرا؟! مثلا چرا وقتی پدری به مادر در نگه‌داری فرزندی که متعلق به هردوست مشارکت می‌کنه از واژه کمک یا لطف می‌کنیم؟! بیولوژی و ساختار بدن مردان توانایی باردارشدن و شیردهی رو نداره، درست.‌ اما واقعا نگه‌داری، شستن، مراقبت، بازی‌کردن و خیلی دیگه از فرآیندهای رشد چی؟! چرا این تصور میشه که تمام این وظایف بر عهده مادره و اگر مردی هم مشارکت کنه در واقع لطف کرده و نه انجام وظیفه در قبال یک کاری که هر دو مسئولیت‌اش رو به عهده دارند یعنی دعوت یک انسان به دنیا!مثال بعد میتونه رنگ‌ لباس بچه‌ها و تقسیم‌بندی صورتی‌ها برای دخترها و آبی‌ها برای پسرها باشه. چرا؟! منطق پشت این رنگ‌ها چیه و چه کسی اولین‌بار این ایده رو داده یا حتی این بحث را به اسباب‌بازی‌ها و بازی‌های فیزیکی هم تعمیم داده؟! عروسک‌ها برای بچه‌ها و بازی‌های حرکتی برای پسرها! بهتر نبود از اول این حق انتخاب رو به هرکسی می‌دادیم که خودش انتخاب کنه با چی بازی کنه یا برای هر جنسی لباس‌هایی در رنگ‌های مختلف تهیه می‌کردیم؟!کتاب بعد از هر پیشنهاد در قالب یک مثال کوتاه از چنین تبعیض‌های نادیده‌ای که حتی گاهی ناخودآگاه دچارش میشیم هم حرف میزنه و این لذت خوندنش رو دوچندان میکنه.و در نهایت این کتاب با تمام کوچکی‌اش کتاب بسیار خواندنی و خوبی حتی برای هدیه‌دادن به دختران نوجوان یا والدین‌شون چه پدر و چه مادره. آگاهی لذت‌بخش و نیروبخشه! دختران قوی ترسناک نیستند! بلکه از قضا با آگاهی و بینش درست‌شون فضای امن‌تری رو چه برای زیست خودشون و چه سایر مردان و زنان فراهم میکنند بنابراین امتیاز من به این کتاب برای آشنایی مقدماتی با مفهوم فمیسنیت ۵ از ۵ هست و خوندنش رو به همه توصیه می‌کنم.این کتاب از طریق لینک زیر در طاقچه قابل دسترسه: https://taaghche.com/book/29704 </description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 21:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: یخچال انیشتین</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DB%8C%D8%AE%DA%86%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%86-xcw8cs0xwvs3</link>
                <description>فیزیک اون شاخه جذاب، وسوسه‌انگیز و شگفت‌انگیزی هست که با این‌که درصد زیادی از افراد احتمالا از محاسبات و فرمول‌هاش فراری هستند و فکر می‌کنند سخت، زمخت و نامفهومه اما محاله از شنیدن مطالب مربوط به کهکشان‌ها یا سازو‌کارهای دنیا و دیدن مستند‌های علمی این رشته به وجد نیان! فیزیک در واقع نوعی جادوی واقعیه که آدم‌ها را مجذوب ظرافت و در عین حال رازهاش میکنه اما نکته‌ای که این وسط وجود داره اینه که شما وقتی این لذت را تام و کمال می‌چشید که معلم خوبی داشته باشید! کسی که علاوه بر تسلط بر جهان سخت و پر رمز و راز فرمول‌ها، توانایی بیان اون‌ها به زبانی عام و ساده را برای شما داشته باشه تا بدونید حتی مفاهیم ساده‌ای مثل دما، طول و زمان که احتمالا اولین سوالات هر روزه ما حول اون‌هاست(امروز چندمه، مسافت لازم برای رسیدن به محل کارم چنده، دما چه‌قدره) هم چه‌قدر میتونن چالشی و البته جذاب باشن!شاید اکثر شما کارتون سفرهای علمی را خاطرتون باشه، معلم موفرفری که هربار لباس‌های عجیب و غریب می‌پوشید و بچه‌هاش را به برای درک عمیق مفاهیم درسی به یک اردوی علمی که کم از اردوی تفریحی نداشت می‌برد! حکایت کتاب &quot;یخچال انیشتین&quot; به نوعی همان حکایت کارتون سفرهای علمی و نویسنده کتاب به نوعی همون خانم فریزله! کسی که در یک خانواده پر از فیزیک‌دان شامل عمو و برادر و پدرزن و ... زندگی می‌کنه و خودش هم در شاخه ذرات بنیادی(که از سخت‌ترین و انتزاعی‌ترین شاخه‌های فیزیکه) نوبل گرفته اما به خوبی بلده از مفاهیم ساده‌ای مثل دما که اکثر ما بی دقت ازش عبور می‌کنیم تا مفاهیم سخت‌تر و تخصصی‌تری از مکانیک کوانتمی، سیاه‌چاله‌ها و کهکشان‌ها که خیلی‌ها فقط اسمش رو شنیدن داستان‌های واقعی و البته جذاب تعریف کنه. اون در این کتاب بدون پیچیدگی فرمول‌ها و تحقیقات نظری برای ما از زیبایی علم حرف میزنه نه تنها فیزیک که زیست‌شناسی و تاریخ و جامعه‌شناسی رو هم چاشنی کار میکنه. ممکنه بعضی جاهای کتاب یک کوچولو گیج بشید یا احساس کنید چیزی که ازش حرف زده میشه براتون نامفهومه اما توصیه من اینه که سخت نگیرید! حتی اگه جایی از کتاب رو متوجه نشدید (که البته به طور کلی به نظرم قسمت‌های تخصصی و یک کم سخت کتاب فصل‌های آخره و اونجا هم دیگه شما چنان نمک‌گیر روایت جناب جینو سگره شدید که نمیتونید ازش دست بکشید!) به خوندن ادامه بدید و کتاب رو تموم کنید حتما بعد از تموم شدنش یک جوانه کوچک از زیبایی علم در دلتون رشد میکنه و ممکنه شما را ترغیب کنه باقی کتاب‌هایی با این سبک روایت رو هم مشتاق خوندن‌اش باشید.من از خوندن این کتاب لذت بردم البته ممکنه یکی از دلایلش این باشه که رشته خودم هم فیزیکه :) و خیلی جاها کمبود یک معلم خوب که علاوه بر مفاهیم ریاضی، مفاهیم فیزیکی رو هم به زبان ساده برام تفهیم کنه حس می‌کردم و دلیل دیگه اینکه اصلا خودم را مجبور به خوندن این کتاب نکردم، ذره ذره و آهسته آهسته سرکشیدمش. هرجا سخت شد به مغزم تنفس دادم تا به مطالب کتاب فکر کنه و در جاهایی که قضیه خیلی جالب میشد حتی تیتر مطلب را هم گوگل ممکن بود کنم و چیزهایی بیشتری ازش بخونم و بیشتر کیف کنم! به شما هم همین سبک خوندن را برای آشتی با خوندن کتاب‌های علمی به طور عام و فیزیک به طور خاص پیشنهاد میدم.این کتاب از طریق لینک زیر در طاقچه در دسترسه: https://taaghche.com/book/34546 </description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Sun, 21 Nov 2021 23:27:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: بیروت ۷۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10261022/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AA-%DB%B7%DB%B5-lfmzr1t38rdk</link>
                <description>فضای کتاب &quot;بیروت ۷۵&quot; برای من آشنا و نزدیک بود انگار که می‌توان به جای بیروت نوشت تهران! پایتختی رویایی، شلوغ، فریبنده و زیبا که از دور آمال و مقصد اهالی بسیاری از جاهای کوچک‌تره که به هدف یافتن خوش‌بختی، ثروت و شادی بهش رهسپار میشن و شاید از هر پنج نفر فقط برای یکی آمد داشته باشد(و گاهی حتی برای هیچ‌یک) و برای باقی چیزی جز سرشکستی، غم و بدبختی بیش‌تر نیست! شهری که همین‌طور که مترجم در مقدمه نوشته بهشت فرادستان و جهنم فرودستان می‌شود! ( و البته به جای بیروت یا تهران هر پایتخت فریبنده و جذاب دیگه‌ای هم میشه گذاشت!)غاده‌السلمان رو من با شعرهایش و رابطه‌عاطفی‌اش با نزار‌قبانی میشناختم و این کتاب اولین کتابی بود که از این نویسنده می‌خوندم، نویسنده پنج انسان مهاجر از دمشق به بیروت رو دستمایه خلق داستانی کرده تا از پیامدهایی که فقر، ناعدالتی، محدود‌کردن‌های جنسی و عاطفی زنان، شکاف غنی و فقیر و باقی مصائبی که طبقه فرودست باهاش درگیره رو شرح بده. (البته طبق مقدمه مترجم خود غاده زندگی مرفه و خانواده روشن‌فکری داشته و فکر کنم علت اینکه بعضی جاهای کتاب از روایت به سمت بیانیه سوق پیدا می‌کنه همینه که خود غاده مستقیم با این مصائب درگیر نبوده بلکه بیش‌تر از دور آشنا بوده.) قهرمانان کتاب غاده چهار مرد و یک زن هستند و غاده به دلیل جنسیت‌اش به نظر من بهتر از همه از پی توصیف شخصیت زن قصه یعنی یاسمینه براومده، دختری که به هوای خوشبختی هجرت میکنه و در بدو ورود شیفته یک جوان جذاب و ثروتمند لبنانی میشه و تن‌اش(یک کالای ارزشمند در فرهنگ شرقی که در اختیار مردی گذاشتن‌اش قبل از ازدواج مترادف با هرزگی هست)رو آزادانه و با عشق به اون می‌بخشه و ثمره تمام سال‌های محدودیت و محرومیت‌اش رو با اون تجربه میکنه و بعد از مدتی طبق معمول! و یک روایت آشنا مرد ماجرا که خودش رو متجدد و حتی طرفداری برابری زن و مرد میدونه اما از ازدواج با یاسمینه چون هرزه است خودداری می‌کنه! و  آینده سیاسی خاندانش رو مهم‌تر از بودن با زنی میدونه که حتی سواد درست و حسابی نداره و بعد هم روایت آشناتری برای ما از دعواهای ناموسی خاندان دختر تا حتی بریدن سر! و خفه‌کردن صدایشان توسط آقازاده‌ها! یا للعجب! که نویسنده این کتاب رو سال‌ها قبل و در کشور دیگری نوشته اما سرگذشت یاسمینه بسیار من آشنا بود... حرف‌ها و دغدغه‌هاش با این‌که مشخصا از زبان نویسنده توی دهنش قرار گرفته بود و قلمبه سلمبه بود و گاهی بیشتر شبیه یک بیاینه سیاسی و نه صحبت‌های ساده یک زن عامی بود اما عجیب برای من خوندنش جالب بود انگار که پای صحبت یکی از دختران محدود، رنجور و خسته ایرانی نشسته باشم...نویسنده در قالب شخصیت‌های دیگه از انسان‌هایی که خیلی زود و طبق جبر روزگار حتی اگه خودشون هم نخواهند و آرزوهای بزرگ داشته باشند متوجه میشن زندگی بیش از آنکه شعر و قصه‌های قشنگ کتاب‌ها و جملات عمیق فلسفی و دینی باشه غم نانه! و هر دغدغه دیگری در مقابل سیر کردن شکم گرسنه‌شون بیش‌تر شبیه یک شوخی مضحکه! حرف میزنه و گریزی میزنه به آدم‌هایی که حتی اگه از بر همه این مصائب هم گریخته باشند و به خیال خودشون درس خونده و سری توی سرها درآورده باشن اما باز ناغافل یک‌جا درگیر سنت‌ها و اشتباهات قومی و قبیله‌ای‌شون میشن... و چه روایت تلخی! به هرحال سرگذشت باقی شخصیت‌های کتاب از آغاز، اوج و فرود کتاب رو هم دوست داشتم و خوندن دغدغه‌هاشون حداقل فکر می‌کنم برای ما که انگار متاسفانه شباهت عجیبی به لبنان قبل از جنگ داخلی‌اش داریم میتونه جذاب و البته پندآموز باشه هرچند اصل این نکته که نویسنده نباید در قالب شعارهای مستقیم حرفش رو بزنه خیلی جاها نقض میشد...من این کتاب کوچک، کم‌حجم و خوش‌خوان رو دوست داشتم، به دیگران توصیه‌اش میکنم، خودم هم احتمالا برای خوندن تکه‌های منتخب‌اش بهش مجدد مراجعه می‌کنم و امتیاز شخصی‌ام بهش سه و نیم از پنجه‌. این کتاب از طریق لینک زیر در طاقچه در دسترسه: https://taaghche.com/book/59071 </description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Thu, 21 Oct 2021 22:09:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب‌خوانی طاقچه: صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10261022/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-jrlegi9vteqn</link>
                <description>چالش اسمش روشه دیگه! چالشه! باید خودت رو در موقعیت‌هایی قرار بدی که در حالت عادی سمتش نمیری. این چالش کتابخوانی طاقچه در این ماه هم مثل ماه قبل برای من واقعا چالش بود! چون ژانر غیرداستانی مورد علاقه من نیست و همین‌طور که ماه پیش اگه خودم را مجبور نکرده بودم تحت هر شرایطی به شرایط این ماراتن پایبند بمونم و از محدوده امنم خارج بشم و کتاب‌های جدید بخونم احتمالا هیچ‌وقت کتاب &quot;جنگ چهره زنانه ندارد&quot; رو نمی‌خوندم این ماه هم احتمالا اگه یک اجبار و شور درونی به این‌که باید هرطوری هست طبق قاعده چالش یک کتاب بخونم نبود هیچ‌وقت کتاب &quot;صدای غذا‌خوردن یک حلزون وحشی&quot; رو نمیخوندم! :) کتاب ماه پیش طولانی‌تر بود و خب در پایان دیدی که بعضی قسمت‌هاش بهم داد برام جالب بود، احساسم نسبت به کتاب حلزون هم همینه. دوباره نخواهم خواندش و به کسی هم توصیه‌اش نمی‌کنم اما دیدی که بهم داد به هرحال جالب بود. همین اول امتیازم رو هم بهش اعلام کنم: دو و نیم از پنج.البته کتاب، کتاب بدی نیست و ضمن اینکه کوتاهه از چیزی حرف میزنه که من واقعا فکر نمیکردم حتی بشه راجع بهش یک انشای یک‌صفحه‌ای نوشت چه برسه به کتاب! که خب متوجه شدم اشتباه می‌کردم :) کتاب درباره یک خانم پر از شور زندگی آمریکایی هست که در سفر به اروپا به یک بیماری ناشناخته مبتلا میشه که دو دهه یا بیشتر هم‌چنان باهاش میمونه و خب از اون زندگی پرتحرک و پر از فعالیت به یک‌باره پرتاب میشه به یک زندگی ساکن که بزرگ‌ترین هیجانش این بوده که هرازگاهی درازکش به مطب دندان‌پزشکی بره. در این مدت بیماری یک همدم داشته که به طور اتفاقی توسط دوستش بهش داده میشه و اون چیزی نیست جز یک حلزون. در ابتدا همین‌طور که خود نویسنده هم میگه مثل الان من فکرشم نمیکرده که چیز جذابی در یک حلزون وجود داشته اما سکون و بیماری‌اش و اینکه عملا همنشین دیگه‌ای نداشته کم‌کم اون رو به سمت مشاهده و کنجکاوی نسبت به حلزون سوق میده و در ادامه حتی کتاب‌های چندین جلدی قطوری رو درباره نحوه زیست، تکامل، معاشقه و ریزجزئیات دیگه‌ای که واقعا من فکر نمی‌کردم کسانی در دنیا باشند که روش پژوهش‌های جدی کرده باشند رو هم مطالعه میکنه و خب کم‌کم طوری به حلزونش وابسته میشه که وقتی چند روزی حلزون پیداش نیست یا به‌خاطر نوع غذای اشتباهی که بهش میده و باعث بیماریش میشه یا روزی که قراره حلزون به طبیعت برگرده دچار دلتنگی و ناراحتی میشه.ایده اولیه کتاب اینه، حقیقت ایده جذابی هم هست و شاید اگه همین ایده در قالب داستانی بیان شده بود منم بیشتر جذبش میشدم اما خب کتاب مستنده و اگه طرفدار داستان‌های مستند هستید یا دنبال یک روایت با فراز و فرود بالا نمیگردید و هم‌چنین به زیست‌شناسی علاقه‌مندید این کتاب احتمالا براتون لذت‌بخشه. (حالا من که البته این کتاب رو در چالش خوندم و شرط چالش همین غیرداستانی بودن یک کتاب درباره محیط‌زیست بود. این پاراگراف رو برای کسانی نوشتم که فارغ از این چالش مردد هستند این کتاب رو بخونند یا نه؟! البته زیاد هم تردید بزرگی نیست، چون کتاب کم‌حجمه. فوقش بهش فرصت میدید و اگه دوستش نداشتید ادامه نمیدید... ؛) )چیزی که در این کتاب بود و من باهاش رو به رو شدم این بود که دوباره یکی از ترس‌های همیشگی‌ام جلوی چشمانم قرار گرفت، این‌که ما آدم‌ها چه‌قدر ناتوانیم...(ترسی که در دوران کرونا تشدید هم شد.) این‌که یک انسان سالم و سر و مر گنده که تا دیروز در حال ماجراجویی و کشف دنیا بوده به یک‌باره توسط یک عامل ناشناخته حتی از انجام ساده‌ترین نیازهاش هم عاجز میشه و به قول نویسنده حتی طب مدرن هم کاری براش از دستش برنمیاد یا حتی ممکنه یک تجویز و تشخیصی بده که بعدا تبعات دردناکش بیشتر باشه... این همیشه ترس من بوده و خب وقتی این کتاب رو میخوندم همش دوست داشتم تهش نویسنده بگه من بالاخره خوب شدم که خب مثل دنیای واقعی (و نه قصه‌ها!) نویسنده در پایان ماجراش اینو نگفت. البته که حالش به مرور نسبت به روزهای اولش بهتر میشه اما هیچ‌وقت مثل قبل نمیشه و حتی عامل بیماریش هم درست و حسابی مشخص نمیشه. اینکه دو دهه زمین‌گیر باشی خیلی نفس‌گیره و خب واقعا از این نظر خانم نویسنده رو تحسین کردم... و جالب این‌که خودش هم در پایان میگه اون‌چیزی که در این سال‌ها بهش کمک کرده همون هم‌نشینی و مصاحبت با حلزونش بوده. این هم یکی دیگه از جنبه‌های عجز و عجیب انسان... چیزی که تا دیروز حتی بهش فکر هم نمیکنی به یک‌باره موتور محرک میشه برای چنگ زدن به زندگی...(جالبه روزهایی که حالش بهتره خودش هم اذعان میکنه مشاهده زندگی یک حلزون خیلی کسل‌کننده است اما روزهای عود بیماری همین زندگی کند حلزون براش بسیار الهام‌بخشه. احتمالا مثل اکثر ما معمولی‌ها. حساب اون دسته از علاقه‌مندان به حلزون که براش کتاب‌های چندجلدی نوشتند البته که جداست.) به‌طور خلاصه بخواهم بگم جای به جای کتاب برای من  اهمیت چیزهای کوچک و اهمیت این‌که انسان‌ها معمولا دستاویزی برای چنگ زدن پیدا می‌کنند هویدا بود هرچند خیلی جاها حوصله‌ام سر میرفت و نگاه می‌کردم ببینم چند‌صفحه تا پایان مونده :) (با تشکر از طاقچه که این امکان رو داره که هنگام مطالعه بهمون نشان میده چنددرصد خوندیم. من برای این کتاب مدام چک میکردم که کی صد‌در‌صد میشه :( )از جنبه انسانی ماجرا که بگذریم علی‌رغم عدم علاقه من به زیست‌شناسی اون‌هم از نوع نرم‌تنان بعضی قسمت‌های کتاب برام خیلی جالب بود. سیستم تطابق و تکامل ساده و در عین‌حال پیچیده حلزون در طی قرن‌های متمادی، این‌که چه توانایی‌های جالب و الهام‌بخشی ساختار هندسی صدفش برای معماران و ریاضی‌دانان و لیزابه‌هاش برای پزشکان و حمل بارهای چندبرابر ظرفیت‌اش برای فیزیک‌دانان داره... این کتاب با دید معنوی بخواهم بگم :) یکی از اون کتابا بود که غرور من انسان هوشمند رو هم به چالش کرد. هی آدم! در یک لحظه میتونی از این رو به اون رو بشی و از طرف دیگه کلی جانوران ریز و ناشناخته دیگه وجود دارند که نظم زندگی و تکامل‌شون شگفت‌انگیزه! پس تو تنها خفن این سیاره نیستی! و از طرف دیگه شرایط عجیبی که نویسنده طی میکنه و به‌جای ناراحتی و گریه و التماس و دعا و چرا من(شاید هم بوده تمام این‌ها اما در این کتاب ازش گفته نشده) تصمیم میگیره حداقل کاری که از دستش برمیاد رو انجام بده. مشاهده با دقت یک حلزون به طوری که وقتی حالش بهتر میشه حتی نژاد حلزونش هم به کمک یک زیست‌شناس پیدا میکنه! (از دید من: خب واقعا چه فرقی داره نژاد یک حلزون چی باشه :( ) و بعد مکتوب کردن این مشاهدات برای انسان‌های بعدی...چندتا نکته جالب از کتاب که احتمالا هیچ‌وقت فراموش نکنم یکی همون مقدمه مترجمه در ابتدای کتاب، این‌که با مشاهده به یک وب‌سایت میتونیم صدای غذاخوردن یک حلزون با بی‌نهایت دندان رو بشنویم! (شما میدونستید حلزون دندان داره؟! اون هم یک عالمه! من حتی فکرشم نمیکردم!). یکی دیگه یک داستان تخیلی که در خلال کتاب نقل شده و درباره حلزون‌های غول‌پیکری هست که آدم میخوردند و یک محقق که برای تحقیق درباره زندگی این حلزون‌ها به اون جزیره میره و مدام فکر می‌کنه آخه یک حلزون با اون حرکت آهسته‌اش چطور میتونه آدم بخوره که خب در آخر به طور عملی متوجه میشه! (احتمالا جز کابوس‌های آینده‌ام میشه بس که این داستان تخیلی ترسناکه :)))) ) و سوم یک جایی از کتاب که از عشق‌ورزی در حلزون‌ها حرف زده بود! توصیف این فرآیند و این‌که اگه همدیگه رو دوست داشته باشند این فرآیند میتونه تا هفت ساعت هم طول بکشه! خیلی برای من جالب بود! یک طورهایی به حلزون این چیزها نمی‌آد! :))))راستش وقتی می‌خواستم این یادداشت رو بنویسم مدام شک داشتم آیا من اصلا برای معرفی این کتاب حتی همون حداقل ۵۰۰ کلمه‌ای هم که طاقچه گفته میتونم بنویسم؟! که خب مثل خود کتاب که فکر نمی‌کردم درباره حلزون اصلا بشه ۲۹۰ صفحه نوشت(صفحات نسخه الکتریکی) گویا در برآورد یادداشت نقدش هم اشتباه کردم. این هم از درس‌های من از حلزون؛ زود قضاوت نکن! :)در حاشیه می‌خواستم یک نقد هم به طاقچه کنم که این ماه برخلاف ماه‌های قبل که در صفحات اینستاگرامش یک پست مفصل معرفی میگذاشت و کتاب‌های مناسب چالش معرفی می‌کرد این ماه این کار رو نکرد و برای تنبلی مثل من فقط دو گزینه‌ای پیشنهادی طاقچه در وبلاگش روی میز بود: &quot;محل سگ بگذارید لطفا&quot; و &quot;صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی&quot; که اولی رو به دلیل کم‌بود وقتم در این ماه از دست دادم اما بعدا با مروری که روی فهرست و صفحات کتاب داشتم به نظرم با توجه به این‌که به محیط‌زیست بی‌علاقه نیستم و اتفاقا دوست دارم راهکارهای عملی حفظ محیط‌زیست را یاد بگیرم در آینده اون کتاب رو هم خواهم خواند. و البته در پایان باز از طاقچه تشکر هم کنم :) نه به خاطر خودشیرینی که به خاطر این‌که اگه چالش کتاب‌خوانیش نبود این روتین ماهانه کتاب‌خوانی رو هیچ‌وقت نداشتم و احتمالا جز ژانر و کتاب‌های همیشگی‌ جرات خوندن کتاب‌های تازه رو نداشتم. خلاصه که با تشکر از طاقچه که &quot;به ما جرئت طوفان داد&quot; ؛)این کتاب مترجم خیلی خوب و آگاهی هم داشته که کاملا مشخصه کتاب رو با وسواس ترجمه کرده و کتاب چندین جایزه هم گرفته. با تمام حرف‌های من اگه مایل به خوندن این کتاب هستید از طریق لینک زیر در طاقچه در دسترسه: https://taaghche.com/book/87888 </description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Wed, 22 Sep 2021 22:41:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: جنگ چهره زنانه ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10261022/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-k0fjjxpumofc</link>
                <description>قبل از پرداختن به کتاب جنگ چهره زنانه ندارد خوبه از مطلب دیگه‌ای حرف بزنم: &quot;جنگ چهره بازنده ندارد!&quot; یعنی ما همیشه از فداکاری‌ها و جان‌فشانی‌ها میخونیم درحالی‌که به هر‌حال حتی اگه جنگ رو دفاع هم بدونیم مثل دفاع نیروهای شوروی در مقابل ارتش آلمان یا دفاع رزمنده‌های ایرانی در مقابل لشکر بعث عراق اما باز هم سمت دیگه ماجرا انسان‌هایی هستند که کشته شدند، کودکانی که یتیم شدند و زنانی که بیوه شدند و این البته که ابدا به معنای کتمان ارزش کار اون مجاهدان نیست بلکه خود مفهوم جنگ از نظر من مفهوم مقدسی نیست و نباید باشه! اما معمولا حکومت‌ها بعد از جنگ روایت‌ها و داستان‌هایی رو بولد می‌کنند که اون وجه قهرمانانه و شجاعانه فاتحان تصویر میشه و نه خسارت‌ها و آسیب‌ها رو. و اینه که می‌بینیم که حتی خیلی از افراد کوچک‌تری که در میدان نبرد نبودند مایل و مشتاق به مبارزه میشن. اما من دوست دارم همیشه روایت‌های سمت دیگه قصه رو هم بشنوم مثل اون سرباز آلمان یا بعثی که وقتی اسیر میشه اعتراف می‌کنه متنفره از موضعی که به دلیل زیاده‌خواهی رهبر و حکومتش در اون قرار گرفته و البته که اگه هیتلر بد بود که بود سربازانش رو همین مردان و پسران معمولی مجبور تشکیل میدادند و برآیند کلی در هرحال جنایت بود حتی اگر پیاده‌نظامان مجبور(و نه مایل) به کشتن باشند. این همون دلیلی هست که من در هر صورت جنگ رو مقدس نمی‌دونم و کتاب‌هایی با موضوع جنگ رو نمی‌تونم با دید بی‌طرفانه بخونم چون به‌هر‌حال در سمت دیگر ماجرا انسان‌هایی بودند که از دست رفتند...بگذریم!به هرحال حتی اگه با همین دیدگاه(جنگ از آن برنده‌هاست نه بازنده‌ها) هم به مقوله جنگ نگاه کنیم در ذهن اغلب افراد قهرمانان و شجاعان جنگ، مردان خوش‌پوش و خوش‌چهره‌ای هستند با مدال افتخار، مردان بی‌نظیری که برای دفاع از آرمان‌هاشون یک‌شبه بزرگ شدند و با تمام سختی‌ها پیروز شدند. نویسنده این کتاب که خودش یک روزنامه‌نگار زن هست در جهت خلاف آب و برای اثبات این‌که خیر قهرمانان میتوانند زن باشند اون هم همه مدل زن(چون اگر هم گاهی صحبت از حضور زنان در جنگه در نقش‌هایی مثل پرستار و امداد‌گره نه جنگ‌جوهایی از قبیل رزمنده و فرمانده و خلبان و راننده تانک! و...) دست به یک شیوه پژوهش زده که طبق آنچه در پایان کتاب اومده تالیف نسخه نهاییش ۲۶ سال(از سال ۱۹۷۸ تا ۲۰۰۴) طول کشیده و شیوه روایت هم بدین شکل بوده که با تک‌تک افراد مصاحبه گرفته و بعد عین روایت‌ها رو در کتاب نقل کرده، این شیوه روایت از جهت این‌که بی‌واسطه است میتونه یک حسن باشه و خیلی‌ها هم بهش نقدمثبت داشتند اما برای خود من از یک‌جایی به بعد(حتی همون نیمه‌های اول کتاب) خسته‌کننده می‌شد و این هم یکی دیگه از معایب جنگه! پشت هر روایت یک انسانه! با دردهای بسیاری که حالا بعد از این همه سال جرئت کرده روایتش کنه اما برای تو خواننده بیرون از ماجرا از یک‌جایی به بعد همه روایت‌ها یک‌شکل‌اند و حس می‌کنی بسه دیگه! کافیه تا همین حد برای من تا متوجه بشم اون‌ها از چه چیزهای وحشتناکی حرف میزنند! اما برای خود راویان که اون دردها رو زندگی کردند البته که کافی نیست، اون‌ها می‌تونند یک ماجرای واحد و تلخ رو هرکدوم به شیوه‌های مختلف تا آخر عمرشون برات تعریف کنند...جنگ برای هرکدوم از راویان  یک نوع تلخی‌اش رو نشون داده برای اون‌که جراحه با دیدن اون‌قدر دست‌و‌پای مجروح که دیگه باورت نمیشه صحنه دیگه‌ای جز این هست و برای اون‌که آشپز بوده به این‌صورت که برای سیصد‌نفر غذا می‌پخته اما جز ده‌نفر از جبهه برنمی‌گشتند که اون غذاها رو بخورند و کیه که بتونه ادعا کنه صحنه اول دردناک‌تره؟! نه هر‌دو صحنه بسته به توان روحی‌ فردی که در اون موقعیت بودند به یک‌اندازه بی‌رحمانه و زشته. (دلم می‌خواهد آخر هر پاراگراف تاکید کنم که بله جنگ نه تنها چهره زنانه که در‌کل چهره زیبایی نداره...)جنگ از دیدگاه یک پرستار حاضر در جبهه(شاید هم جراح یا پزشک، تعدد شخصیت‌های کتاب اون‌قدر زیاد بود که درست خاطرم نیست)جنگ از دیدگاه آشپز زن حاضر در جبههجنگ برای هیج‌کس آسون نیست اما برای زن‌ها به جز سختی‌هایی که بارها و بارها ازش در کتاب‌های حماسی خوندید یک سختی‌های دیگه‌ای هم داره مثل این‌که برای اولین‌بار در جبهه پریود بشی! اون‌هم وقتی اون‌قدر کوچکی که حتی نمیدونی این خونی که داره ازت خارج میشه حاصل یک آسیب جنگی نیست بلکه حاصل یک فرآیند بیولوژیکی زنانه است و فرمانده‌ات باید مثل یک پدر این رو بهت بگه. یا مشکل نبود زیرپوش‌های زنانه یا موهای کوتاه و پوتین‌ها و لباس‌های سایز مردانه در جنگ مشکلی که ابتدا به نظر میاد در مقابل مفهوم جنگ که مرگ بی‌درنگ پشت سرش میاد مسائل بی‌اهمیتی باشند اما از دید برخی رزمنده‌های زن حتی از مرگ هم مهم‌ترند و تو فقط باید زن باشی که غم‌بار بودن این جملات را درک کنی، راوی‌ها این جملات را با لبخند بیان نکردند بلکه با اشک و درد گفتند!این چهره جنگه پس اگر بعد از گذشت این همه سال مساله پریود و توالت و زیرپوش‌های زنانه برای شماری از زنان پاک نشده بیانگر اینه که این مسائل ابدا بی‌اهمیت نبودند!نکته دیگه‌ای که توی این کتاب برای من جالب توجه(و حتی آشنا) بود این بود که خیلی از دختران(و البته پسران اما خب این کتاب درباره زنانه) تصوری از جنگ نداشتند، اونا پر از شور انقلاب و ایدئولوژی رهبران نظام شوروی و آرمان‌ها و ایده‌آل‌ها بودند، برای اون‌ها عقیده و میهن از هرچیزی مهم‌تر بود(چیزی که در نسل جدید این کشور دیده نمیشه) و تازه بعد از ورود به خط مقدم متوجه شدند جنگ یعنی چه! و البته که عده‌ای تا آخر حتی پس از سقوط شوروی به آرمان‌های کمونیسم پایدار موندند و برخی نه. من این حرف‌ها رو از بازماندگان جنگ ایران و عراق هم زیاد شنیدم این‌که چیزی که باعث دوام‌آوردن اون‌ها شد نیروی ایمان‌شون بود نه ادوات جنگی‌شون چون خیلی جاها حتی مقایسه ادوات جنگی و امکانات دشمن بعثی با نیروهای ایرانی در حد شوخی بود، همین‌طور که طبق گفته‌های کتاب آلمانی‌ها بسیار مجهز‌تر از نیروهای شوروی بودند. و خب فکر می‌کنم در این قسمت باید یک پند و عبرتی هم برای دولت‌مردان ما نیز باشه! شوروی هم مثل کشور ما پر از نیروهای باورمند و حقیقتا باایمان بود و تجربه جنگ سختی مثل جنگ‌جهانی‌دوم هم از سر گذرونده بودند اما بالاخره فروپاشید... نیروهای انسانی مجاهد تا یک‌جایی میتونند جور کم‌و‌کاستی‌ها و فسادهای داخلی یک حکومت را بکشند...توی این کتاب از صحنه‌هایی که انسان‌ها به یک‌باره و بر اثر یک حادثه یک‌شبه موهاشون سفید میشه یا کارهایی می‌کنند که تا قبل از اون تصورش مخصوصا برای یک زن عجیب بوده یا سربازانی که فقط منتظر قصاص قاتلین فرزندان‌شون هستند و بعد در لحظه اعلام پیروزی بدون هیچ علت خاصی گویی که وظیفه‌شون رو به پایان بردند سر بر زمین می‌گذارند و میمیرند یا در اوج مجروحیت فقط تا رسیدن نامه خانواده‌شون قلب‌شون میزنه و بعد از خوندن کلمات توسط نامه‌رسان چشم‌هاشون رو با آرامش میبندند کم نیست؛ صحنه‌های تکان‌دهنده و باور‌نکردنی‌ای که جایی جز جنگ امکان بروز و باور آن‌ها نیست.توی جنگ خیلی از باورها میریزند و خیلی از باورها هم شکوفا میشن.و البته که توی جنگ دردها رو حس نمی‌کنی، گرسنگی، خستگی، بی‌خوابی و سال‌ها بعد وقتی جنگ تموم میشه تازه دردهای پنهان فرصتی برای ابراز پیدا میکنند طوری که دختران جوانی که در نوجوانی به زور خودشون رو به جبهه رسونده بودند حالا حتی هنوز به سی‌سال نرسیده دچار حمله‌های قبلی میشن یا به خاطر صحنه‌هایی که دیدند دیگه نمیتونند گوشت مخصوصا گوشت مرغ(چون شبیه گوشت انسانه :( ) بخورند یا حتی حالشون از دیدن رنگ قرمز(چون رنگ خونه)، هر صدای بلندی یا هر نیروی محرک دیگه‌ای به شدت آشفته میشن. (باز هم تجربه مشابه شنیدن این خاطرات رو من هم از زبان بازمندگان جنگ ایران و عراق زیاد شنیدم.) این کتاب توصیف صحنه‌های دردناک و حتی تهوع‌آور زیاد داره مخصوصا اگر روحیه حساسی دارید: از آدم‌خواری تا کشتن بچه‌ها به دست مادر یا کباب کردن هرچیزی که بتوان خورد و از گرسنگی نمرد حتی گربه و موش! چون این بخش‌ها احتمالا برای درصد زیادی از افراد خوشایند نیست فقط به ذکر یک نکته بسنده میکنم.البته که نویسنده سعی میکنه در خلال صحبت‌ها از زیبایی‌های جنگ هم بپرسه و حتی بخش آخر کتاب هم به عشق، زیبایی و خانواده اختصاص داره. روایت‌های کوتاه و بلندی که نشون میده انسان‌ در هر حالتی دستاویزی برای ادامه پیدا میکنه.خیلی‌ها جنگیدن براشون آسون بوده اما دوران بعد از جنگ نه! ادامه دادن بعدش اون‌هم در حالی که به شدت مجروحی یا حتی هیچ مهارت دیگه‌ای بلد نیستی چون نوجوان بودی که یک‌راست رفتی جبهه و فرصتی برای تجربه چیزهای دیگه نداشتی خیلی وحشتناکه! این مساله برای زن‌های رزمنده خیلی سخت‌تر بوده چون هرچه‌قدر که در دوران جنگ اون‌ها عزیز و خواهر رزمنده و خواهر مجاهد بودند بعد از جنگ مخصوصا مردم عادی دید خوبی به زنان رزمنده نداشتند و حتی بعضی‌ها اون‌ها رو فاحشه‌های جبهه میدونستند یا اگر از اسارت زنده برمی‌گشتند فکر می‌کردند حتما خیانت کردند و خیلی از مردها هم تمایلی به ازدواج به اون‌ها نداشتند اینه که خیلی از دخترها بودن‌شون رو در جبهه مخفی میکردند.انسان‌ها فکر می‌کنند هیچ‌وقت جنایاتی رو که دیدند فراموش نمی‌کنند اما این ذات زندگیه که با گذشت زمان همه‌چیز رو فراموش می‌کنند حتی تلخ‌ترین لحظاتی رو که به چشم دیدند و البته که دلشون برای اون سختی‌ها نه! اما برای آدم‌هایی که خالق چنین لحظات ماوراءانسانی بودند تنگ میشه:در نهایت من با این‌که خوندن این کتاب برام آسون نبود و از یک‌جایی به بعد از خوندنش خسته شده بودم(ترجیحم اینه اگر هم قراره از جنگ‌ها بخونم آثار داستانی روبخونم که ریتمش تندتره تا این سبک مستند‌گونه هرچند کتاب جایزه نوبل ادبی سال ۲۰۱۵ هم گرفته) اما به دلیل اینکه به خودم قول داده بودم چالش را به هر نحوی که هست تموم کنم و کتاب‌خوانیم فقط محدود به کتاب‌هایی با ژانر مورد‌علاقه‌ام نباشه کتاب رو تا آخر خوندم، حتی توضیحات مترجم در پایان رو(فکر کنم توی نسخه چاپی این توضیحات در همون صفحات تحت عنوان پاورقی ذکر شدند) و از دل این پاورقی‌ها هم برام بعضی‌هاش جالب بود:یک نکته دیگه درباره این کتاب و سایر آثار جنگ‌جهانی اینه که در تمام این کتاب‌ها از وحشی‌گری‌های آلمانی‌ها زیاد صحبت میشه(و این‌که سربازان شوروی به خودشون جرئت نمیدادند این وحشی‌گری‌ها رو جبران کنند یا اگر هم می‌کردند مجازات می‌شدند، البته این کتاب چون بعد از فرو‌پاشی شوروی نوشته شده در برخی صفحات به خطاهای سیستم هم اشاره میکنه) اما من خیلی دوست دارم روایت اون‌طرف ماجرا رو هم بشنوم هرچند که در وحشی‌گری‌های ارتش نازی شکی نیست اما محاله در دل اون‌ها هم انسان‌های عادی که ارزش انسان رو میدونستند حتی یک‌نفر نباشه! (من اثری چه مستند و چه داستانی در این باب نمیشناسم اما دوست دارم بخونم) من ابتدا برای چالش این ماه کتاب خاطرات آن‌فرانک را انتخاب کرده بودم اما چون چندتا نقدمنفی هم قبلش از این کتاب دیدم(در باب این‌که به طور کلی آثاری که به هولوکاست مربوط‌اند همیشه با توجه‌های بیش‌ازحد مواجه میشوند و اینکه آن یا پدرش چه‌قدر در روایت صادق بودند هم‌چنین مواردی مربوط به سانسور ترجمه فارسی) ترجیح دادم اون کتاب رو نیمه‌کاره رها و کتاب &quot;جنگ چهره زنانه ندارد&quot; رو بخونم و خب اعتراف می‌کنم من اصلا نمی‌دونستم شوروی هم در جنگ جهانی دوم اون هم با حدود یک میلون رزمنده زن در تمام عرصه‌ها با آلمانی‌ها جنگیده! البته اگه اجبار درونی‌ام به پایان چالش این ماه و وقت کمم نبود احتمالا این کتاب رو هم نیمه‌کاره رها و کتاب &quot;انسان در جست‌و‌جوی معنا&quot; رو میخوندم چون گویا اون کتاب حداقل از نظر امید‌شخصی برای هر فرد میتونه مفیدتر باشه، این کتاب هم خوب بود ولی بیش‌تر از حیث تاریخی و مستند نه این‌که به تو کمک کنی چیزی به خودت اضافه کنی. خوندن این کتاب از جهت این‌که همیشه فکر میشه تا وقتی مردان قهرمان هستند چه نیازی هست به روایت‌ از زنانی که جز افتخارات و نام عملیات‌ها از چیزهای دیگری هم حرف میزنند برای من جالب بود و امتیازم به کتاب دو و نیم از پنجه اما کتاب بسیار محبوبه و احتمالا اگر شما نیز طرفدار روایت‌های مستند‌گونه هستید ازش لذت خواهید برد.و نکته دیگه اینکه من تا حالا از ادبیات روسی چیزی نخونده بودم و این نکته که روس‌ها هم رنج ته‌مایه خیلی از آثارشون هست منو مجاب کرد به زودی آثار دیگه‌ای هم از این فرهنگ بخونم:لینک مطالعه کتاب در طاقچه:   https://taaghche.com/book/38652 </description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Sun, 22 Aug 2021 23:26:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: دشمن عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-hdu5lmwpjsbg</link>
                <description>احتمالا کم‌تر کسی باشه که در دوران کودکی  با کارتون‌هایی مثل آنی‌شرلی و بابا‌لنگ‌دراز خاطره نداشته باشه. کارتون‌هایی شورانگیز و پرماجرا که وجه اشتراکش سادگی، صمیمیت و در عین حال جذابیت روایته. (البته شاید هم برای ما دهه شصت و هفتادی‌ها اون فضاها و اتفاقات باحال باشه و بچه‌های نسل جدیدتر درک نکنند زیبایی دریاچه نقره‌ای یا عاشق یک سایه دراز شدن یعنی چه!؟)این کارتون‌ها با اینکه با اتکا به کتاب‌هاشون نوشته شده اما سیر کتاب در بعضی قسمت‌ها به کل متفاوت با سریال و کارتون‌هایی هست که با اقتباس ازش ساخته شده و این یکی از دلایلی هست که حتی اگر کارتون یا سریال آنی‌شرلی و جودی‌ابوت رو دیدید باز هم باید کتابش رو بخونید و یک لذت مضاعف رو تجربه کنید! بابالنگ‌دراز یکی از کتاب‌های محبوب منه و همراهی با جودی پرشور و شر و شیطان یکی از قشنگ‌ترین خاطرات کودکی من. من قبلا کتاب بابالنگ‌دراز رو خونده بودم به همین دلیل برای کتاب ماه اول چالش دشمن عزیز رو که جفت دوقلو بابالنگ‌درازه و حجمش هم از اون کتاب بیشتره  انتخاب کردم و باید بگم که به معنای واقعی کلمه سوپرایز شدم! چون انتظار نداشتم شخصیت اول قصه که همون دوست صمیمی جودی، سالی هست و در کارتون یک شخصیت خجالتی و منفعل هست تا این‌حد در کتاب متفاوت و دوست‌داشتنی تصویر شده باشه!ماجرای کتاب از جایی شروع میشه که جودی‌ابوت که در کتاب بابالنگ‌دراز شرح نامه‌نگاری و عاشق شدنش رو خوندیم ازدواج کرده(و حتی مادر یک جودی شیطان کوچک شده!) و حالا تصمیم گرفته نوانخانه‌ای رو که از کوچکی در اون بزرگ شده و خاطرات تلخی ازش داره رو تعمیر و مدیریت‌اش رو به یک فرد لایق بسپاره که بچه‌ها رو کم‌تر اذیت کنه تا تجربه تلخ خودش برای کسی تکرار نشه و برای این مسئولیت چه‌کسی بهتر از سالی؟! دوست صمیمیش!کتاب مانند بابالنگ‌دراز به سبک نامه‌نگاری نوشته شده و با نامه‌های جودی و سالی به هم شروع میشه اما قسمت جالب ماجرا از جایی شروع میشه که سالی هم عاشق میشه! آیا به اون شخصیت ساکت و فرعی کارتون اصلا عشق می‌اومد؟! اونم یک عشق پرشور که البته طبق معمول با نفرت شروع میشه!جین‌وبستر خیلی استادانه داستان شروع عشق سالی رو در قالب نامه‌هایی که به جودی و سایر اعضای نوانخانه ردو‌بدل میشه برای ما شرح میده و ما قدم به قدم همراه سالی همین‌طور که سیر رشد شخصیتیش و بزرگ شدنش رو میخونیم ذره ذره وارد یک ماجرای عاشقانه لطیف هم میشیم. چیزی که من در قلم جین وبستر دوست دارم طنز بانمکی هست که چاشنی نوشته‌ها و نامه‌های شخصیت‌های قصه کرده، البته باید به یک نکته هم اشاره کنم و اون این‌که با این‌که جودی ابوت و سالی‌مک‌براید دوتا شخصیت متفاوت هستند و قاعدتا شخصیت‌پردازی و نحوه مواجهه‌شون با مسائل باید با هم متفاوت باشه اما شیوه نگارش هردو کتاب بابالنگ‌دراز و دشمن عزیز یکسانه و خیلی جاها مخصوصا اگه قبلش بابالنگ‌دراز رو هم خونده باشید احساس می‌کنید این سبک دیوانه‌بازی‌های شیرین مخصوص جودی هست و نه سالی! این نکته احتمالا از نقاط ضعف کتابه اما به هرحال چون من بعد از بابالنگ‌دراز دلم برای جودی تنگ شده بود این نکته به چشمم نیومد و از قضا کتاب دشمن عزیز رو بیشتر از بابالنگ‌دراز، سالی رو بیش‌تر از جودی، و پسری که سالی عاشقش شد رو بیش‌تر از جرویس مغرور و بچه‌پولدار دوست داشتم! دی:) وقتی کتاب تموم شد داشتم با خودم فکر میکردم چرا به سالی ظلم شده و درباره‌اش یک کارتون مجزا نساختند چون این کتاب هم به شدت پتانسیل یک مجموعه کارتونی دیگه رو داشت! و بعد فکر کردم چه‌قدر خوبه قصه‌های همیشگی و محبوب‌مون رو از زاویه دید شخصیت‌های دیگه قصه هم بخونیم مثلا کاش جلد سومی هم در کار بود و این‌بار داستان زندگی جولیاپندلتون دوست دیگه‌ای جودی ابوت رو روایت می‌کرد!(شاید هم اگه نویسنده‌ خلاق این دوکتاب بعد از دشمن عزیز فوت نکرده بود همچو ایده‌ای رو هم داشته) یا مثلا کتاب دیگه‌ای بود که سرنوشت و چالش‌های دایانا دوست آن‌شرلی رو تعریف میکرد...نکته مثبت دیگه‌ای که درباره‌ی این کتاب همین‌طور سایر آثار کلاسیک با نویسندگان زن نظر من رو همیشه جلب میکنه پند و نکته‌های اخلاقی هست که در خلال کتاب میدن و با این‌که اصولا آدم پندپذیری نیستم :) اما شیرینی بیانش و تازه بودن افکاری زنی که مثلا صد‌سال پیش زندگی میکرده منو به تحسین وامیداره!من مجموع نظرات جین وبستر درباره خدا و مردان رو دو کتاب معروفش یعنی بابالنگ‌دراز و جودی‌ابوت بسیار پسندیدم و بعد از خوندن کتاب‌ها مشتاق شدم درباره زندگی شخصی این نویسنده هم بیشتر بدونم و متوجه شدم ایشون خواهرزاده مارک‌تواین نویسنده معروف شاهزاده و گدا بوده و همین طور پدر اهل علم و فرهنگی هم داشته و خلاصه نه تنها جودی و سالی جذابی در کتاباش خلق کرده که زندگی شخصی خودش هم بسیار جذاب بوده و خودش هم هم‌زمان با چاپ کتاب دشمن عزیز نیمه گمشده‌اش رو پیدا کرده و ازدواج کرده اما متاسفانه هنگام زایمان فوت میشه...(جین وبستر الحق که روحت شاد! بعضی نظراتت چنان به روز و خواندنی بود که باورم نمیشه تو متعلق به صد‌سال قبلی! :&#x27;( )تصویر خانم جین وبستر که به نظر من یک نویسنده خارق‌العاده و یک زن الهام‌بخش بوده. .خوندن این کتاب رو توصیه میکنم؟! البته! حتما این رو بخونید!خطر اسپویل! (لطفا این قسمت رو بعد از خوندن کتاب بخونید!) چون همان طور که سالی مک براید با دغدغه هایی نظیر لباس های شب نپوشیده، شعر خوانی برای انجمن زنان الکی و معاشرت با سیاست‌مداران و فعالان اجتماعی رسید به نوانخانه ی جان گرندر و بعد هم آتیش افکند به دل ساختمون برای پاک کردن بقایای تاریک و زشت گذشته و از دل این اتفاقات هم سالی آتشین مزاجِ ایرلندی دکتر لجباز اسکاتلدی محبوب اش را یافت!هم الگا و دو تا برادرش خانواده ی مناسب پیدا کردند!هم پسرهای نوانخانه به خانه های سرخپوستی مناسب خودشون رسیدند.و حتا اون پیرمرد بداخلاق دهکده که نمیدونست با شیرهای مازادش چکار کنه اما بعد از سوختن نوانخانه شیرها رو نذر نوزاد های یتیم کرد...و سرانجام هپی اِند!احتمالا برای ما آدم های گیر افتاده در آتش هم سناریو‌های بهتری وجود دارد چرا که اگه آتیش سوزی نبود ممکن بود الگا خانواده پیدا کنه اما دو تا برادرش نه...ممکن بود سالی ازدواج کنه اما خوشبختیش در حد یک شی تزئینی برای یک سیاست‌مدار خناس! باشه و نه بیشتر...و ممکن بود هلن بیچاره تا ابد! نمونه خوان ناشرهای وسواس! بمونه و بس...!شاید همه ی آتش سوزی ها، سوختن ها، رفتن ها و از دست دادن ها بَد نیستند، چه بسا مقدمه ای باشه برای روایت قصه های مهجور و کم‌تر معروف در پشت شهرت جودی ابوت ها!&quot;این کتاب رو باید خوند و به قول سالی:&quot;سهم خودت رو از خورشید بگیر!چون همه ی ما سهمی از نور داریم...&quot;درباره ترجمه کتاب هم باید بگم هم نشر افق و هم نشر قدیانی این کتاب رو ترجمه کردند و چون هر دو نشر جامعه هدفش نوجوانان هستند احتمالا ترجمه تفاوت چندانی نداره و ممکنه بعضی قسمت‌های نامه‌نگاری‌های عاشقانه حذف شده باشه که البته این چیزی از شیرینی کتاب کم نکرده.به عنوان یک ایده باید اینم بگم شاید اگه نامه‌ها یک‌طرفه نبود و جواب طرف‌های مقابل هم در کتاب آورده میشد که  بدونیم هرکسی چی گفته که چنین واکنشی رو دریافت کرده کتاب‌ها جذاب‌تر هم میشد! (البته که قطعا خود خانم جین وبستر بیشتر از ما بلد بوده! ولی این‌طوری صلاح دیده ؛) )لینک دریافت کتاب از طاقچه: https://taaghche.com/book/18189 </description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 23:53:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: بهار برایم کاموا بیاور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10261022/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-wa47o1qkls8j</link>
                <description>خوشحالم که موفق شدم در فصل بهار همگام با طاقچه خودم رو مجبور کنم کتاب بخونم، انتخاب کتاب برای ماه آخر چالش هیجان‌انگیز بود، کتابی با عنوان بهار و من به پیشنهاد خود طاقچه این کتاب رو انتخاب کردم، کتابی که در صفحات ابتدایی بسیار جذاب شروع میشه و با ضرباهنگ تند و وهم‌آلودش اثری خواندنی می‌نماید. این فضایی معمایی و پرکشش شما را وادار میکنه به خواندن ادامه بدید، اما از میانه‌های داستان فضای قصه برای من گیج‌آلود، مبهم و بیشتر شبیه اوهام راوی شد. این فضا احتمالا برای افرادی که به داستان‌های سورئال و ضدژانر علاقه‌مند هستند جالب و ترغیب‌کننده است اما برای من که دنبال داستانی با فضای روتین، روزمره و عاشقانه با چاشنی معما بودم(چیزی که در ابتدای داستان با اون مواجه هستیم به همراه یک ضرباهنگ تند پرکشش) خسته‌کننده شد اما به هرحال چون دوست داشتم ببینم راوی قراره به کجا برسه و این فضای عجیب قراره به کجا ختم بشه داستان را تا آخر ادامه دادم و البته که در پایان تاحدی به جواب سوالاتم هم رسیدم و خوش‌حال شدم که داستان را از نیمه رها نکردم.اما داستان از چه قراره؟ همین‌طور که توی معرفی کتاب در شبکه‌های اجتماعی هم اومده زنی با دو فرزند کوچکش به همراه شوهرش که علی‌رغم همه‌ تفاوت‌ها از دوران دانشجویی با هم آشنا هستند و عاشق هم شدند به مکانی برهوتی و پربرف میرن تا مرد قصه که نویسنده است رمانش را بنویسه. در ادامه با صداهای عجیب، اتفاقات مرموز، همسایه‌ای سوال‌برانگیز قصه وارد مسیر جدیدی میشه و در ادامه هم شخصیت‌های دیگه‌ای وارد ماجرا میشن مثل دوست مرد‌نویسنده، دخترعمه‌اش، و خواهر و برادر زن قصه و مسافرهایی بین‌راهی که تا آخر ماجرا نمیفهمیم گره‌افکن بودند یا گره‌باز‌کن؟! (خطر اسپویل خفیف!) و بعد متوجه میشیم شاید اصلا ماجرا نوشتن داستان توسط مرد نویسنده نبوده...(پایان اسپویل!) من بعد از خوندن داستان هم‌چنان گیج‌و‌منگ بودم و چندتا نقد و تحلیل و بررسی هم ازش خوندم تا بهتر متوجه بشم چی خوندم :) و نویسنده قرار بود از چی حرف بزنه و راستش علی‌رغم اینکه اکثر نظرات برای این کتاب مثبت بود مخصوصا که اثر اول نویسنده هم بوده و نامزد جایزه گلشیری هم شده اما من دوستش نداشتم و امتیازم به کتاب دو و نیم از پنج هست و طبق پیشنهادات اپ طاقچه که میشه بعد از مطالعه کتاب با سه گزینه توصیه میکنم، توصیه نمیکنم، مطمئن نیستم یک کتاب رو ارزیابی و به بقیه معرفی کرد درباره پیشنهاد این کتاب به بقیه مطمئن نیستم مخصوصا اگه داستان‌های خارج از چهارچوب رو دوست ندارید.و اینکه یک‌بار دیگه به من ثابت شد هرچی یک کتاب نامزد و برنده جایزه‌های داستان‌نویسی معتبر وطنی شده باشه در سلیقه‌ی من نیست و بهتره حالا‌حالا‌ها همون کتاب‌های ساده با روایت خطی رو بخونم تا نوبت برسه به قصه‌های پیچیده‌تری مثل این کتاب و کتاب ماه قبل چالش(نگران نباش). :)))از دیگر نکات جالب درباره این کتاب اینه که مریم حسینیان نویسنده این کتاب همسر مهدی یزدانی خرم هست که اونم نویسنده است و احتمالا خانم نویسنده با فضای زندگی با یک مرد نویسنده غیر آشنا نبوده.اگه مایل به خوندن این کتاب به صورت الکتریکی هستید میتونید با این لینک از طاقچه مطالعه‌اش کنید: https://taaghche.com/book/75897 </description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 23:03:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: نگران نباش</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-xv3fdgri73os</link>
                <description>اول از همه باید یک اعتراف تلخ کنم! متاسفانه نمیدونم چرا هر کتاب وطنی که یک جایزه معتبر وطنی از قبیل گلشیری، جلال آل احمد، کتاب تهران و ... را میبره، به جای اینکه من را تشویق به خوندن کتاب کنه یک عامل منفی محسوب میشه بس که در این زمینه ها خورده تو ذوقم! و به این نتیجه رسیدم سلیقه من با داوران این قبیل جوایز خیلی متفاوته!به هر حال برای شرکت در چالش کتابخوانی طاقچه برای ماه دوم باید کتابی انتخاب میشد که ماجراهاش در آینده اتفاق می‌افتاد و من با توجه به وقت کمم برای کتاب خوانی در این ماه و همین‌طور این احساس که لذت بردن از کتاب های ترجمه در این فرصت کم بیشتر برام محتمله از لیست کتاب های پیشنهادی خود طاقچه، &quot;نگران نباش&quot; را انتخاب کردم و خب خدا رو شکر اینجا هم خورد تو ذوقم! اما ماجرای کتاب چیه؟! یک روز در تهران، تهرانی که بالاخره هشدارهای قبلی مبنی بر اینکه این شهر روی گسل زلزله خوابیده و به زودی بیدار میشه در اون به وقوع پیوسته و ما قراره همراه با شادی دختری که اعتیاد داره و ظاهرش شبیه ترنس ها و پسراست از خونه ای که مادرش که یکی از دخترهای شهرستانی بوده که سال‌ها قبل در بگیر و بندهای مملکت از خونه فرار کرده و به خونه استادش پناه اومده و بعد هم سه شکم زاییده! (بابک که سر کیف بودن و خوشگل و آقا و بچه خوبه خونه از آب دراومده، شادی که در شکرآب شدن رابطه پدر و مادرش متولد شده و تکلیفش با خودش هم مشخص نیست و آرش پسر آخر خانواده که از همون بچگی تکلیفش رو به عنوان یک عصیان‌گر با خانواده روشن کرده و نه مثل بابک و شادی سعی کرده محض دلخوشی پدر و مادرش کلاس موسیقی بره و نه نمره های خوب بیاره! دست آخر هم دانشگاه آزاد رفته و حالا هم با دوست های دیوانه تر از خودش به فکر فتح تهران بعد از خالی شدنش از بزدل ها و ترسوهاست و البته خدا رو شکر که پدر و مادر بعد از آرش اتاق‌شان رو از هم سوا کردند چون در غیر این صورت حالا یک میمون زشت هم عضو خانواده بود!)از مادر داستان همین‌قدر اطلاعات داریم، دختری شورشی در جوانی که با استادش ازدواج کرده، سه تا بچه داره و بعد مدام مشغول رنگ کردن مو، مهمانی‌های دوره‌ای و گشتن در مزون‌های جردنه و البته حالا در لحظات بحرانی زلزله اصرار داره بچه هاش حتی دوتای آخری که ظاهرا کمتر از بابک دوستشون داره و ناخلف اند همراهش خونه رو ترک کنند و به جای امنی برن. و البته دوستان دیگه ای داشته در جوانی که مثل خودش شورشی بودند و حالا با اینکه ردی ازشون نیست اما بچه هاشون ارتباطش رو با بچه هاش حفظ کردن و اون‌ها هم همگی به عنوان نماینده ای از نسل جدید درگیر مشکلات ریز و درشت بسیار از قبیل اعتیاد، تنهایی، خودکشی، افسردگی و ... اند.از پدر داستان از این هم کمتر اطلاعات داریم!مردی که هنوز هم با داشتن سه تا بچه با دانشجوها، کارمندان دانشگاه و هر موجود زن دیگه‌ای میپره و حتی در لحظاتی که تهران داره میلرزه تلفنش را جواب نمیده و معلوم نیست سرش کجا گرمه! و تنها زمانی که جواب تلفن رو میده از مادرش میپرسه، پیرزنی که گویا حالا به زوال عقل مبتلا شده و معلوم نیست روز زلزله کجا غیبش زده و البته که در جوانی حسابی سر قضیه ازدواج عروس شهرستانی‌اش رو چرزونده!داستان اما همین‌طور که گفتم با محوریت شادیه، دختری که نه تنها از زلزله ترسی نداره بلکه از خداش هم هست تیری تخته‌ای چیزی بیافته روی سرش و راحتش کنه! و در ابتدای قصه به دلیل بی خیالیش حسابی اعصاب مادر و برادر بزرگ‌ترش رو خراب میکنه و تنها چیزی که براش مهم نیست نجات خودش از مرگه! و تنها چیزی که براش مهمه اینه که نکنه بی مواد بمونه(البته میتونید حدس بزنید آرش برادر کوچک‌تر هم مواد میزنه اما نوع ماده مصرفی این دوتا فرق داره!) و همین عاملی میشه که شادی از خونه بزنه بیرون و ما رو با چهره‌ دیگری از تهران، چهره آدم‌های دیوانه‌اش علی‌الخصوص هم‌نسلان شادی و به خصوص تر در روزهای بحران آشنا کنه.داستان همینه، انتظار چیزی غیر از این، گره یا معما و شخصیتی عجیب‌تر رو نداشته باشید و با نویسنده در یک گزارش میدانی از آدم‌های عصیان‌گر تهران، همان‌ها که تیپ و قیافه‌هاشان برای نسل قبل خوشایند نیست، میتوانند به پیرمردها بی‌احترامی کنند بی عذاب وجدان، دعوا و شر درست کنند، بزنند و بخورند و حتی برخلاف والدین نسل قبل‌شان نه به دنبال هدف از نظر خودشان مقدسی که فتح همین تهران شلوغ و کثیف از دست ترسوها و بزدل ها باشند همراه باشید و احتمالا اگر خودتون جز نسل های جدیدتر هستید یا با آن‌ها در ارتباط اید گاهی از شباهت ها، ایده‌ها و حرف‌های شخصیت‌ها لذت ببرید.پایان داستان هم تلاقی دوباره آرش با همان بی خیالی و سرخوشی اولیه اش با شادی ناامید از یافتن ساقی مواد خودش و استعمال مواد مصرفی آرشه و تمام.احتمالا برای داوران مسابقه گلشیری ایده جذابی و برای شماری از خوانندگان همراهی پر هیجانی باشه که کتاب هم جایزه گرفته هم چندین بار تجدید چاپ شده  اما با تمام این‌ها برای من انتخاب مناسبی نبود و من این کتاب رو دوست نداشتم و اگر فرصت بیشتری برای مطالعه داشتم احتمالا کتاب دیگری برای تیتر هیجان انگیز داستانی در آینده انتخاب میکردم.احتمالا پیشنهاددهنده ناظر به زلزله قریب‌الوقوع تهران این کتاب رو در رسته کتاب های پیشنهادی ماه دوم چالش قرار داده بود اما  به نظر من حتی نیازی به سفر آینده نبود چون این وجهه از تهران همین روزها هم قابل لمسه؛ شهری شلوغ و البته برای من دوست داشتنی که نه تنها در زیر گسل‌های جغرافیایی اش که در بافت فرهنگی و اجتماعی‌اش هم هر لحظه باید منتظر وقوع یک زلزله باشیم از سمت همین کله آناناسی ها، موبلندها، دندان طلایی ها، آرش‌ها و شادی هایی که دیدن‌شان در سطح شهر کار سختی نیست و نویسنده احتمالا با الهام از همان‌ها قصه‌اش را روایت کرده.لینک مطالعه کتاب در طاقچه: https://taaghche.com/book/71047 </description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 19:35:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتاب خوانی طاقچه: کمدی‌های کیهانی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-qez8ryhqhvwk</link>
                <description>برای کسی که عاشق کتاب خوندنه حضور در یک چالش کتاب‌خوانی همراه با جوایزی از نوع کتابی خیلی وسوسه کننده است، اون هم در آغاز سال ۱۴۰۰! همون سالی که گویا به دلیل نو شدن دو رقم اولش هم‌چنین شروعش با شنبه و یک سری روایت که اون رو آغاز قرن جدید میدونند! قراره کلی سال خفن و بترکونی باشه! پس چه بهتر که یک روتین کتاب‌خوانی در هر ماه هم چاشنی خفنیت‌اش باشه! هرچند تا آخرین لحظات فروردین من موفق نشدم شروع به خوندن کتابی کنم و در آخرین لحظات از ترس جا موندن از برکات این طرح تصمیم گرفتم بالاخره دل رو به دریا بزنم و یک کتاب برای خوانش انتخاب کنم!برای کسی که از قدیم‌الایام! به دلیل میل به بی‌نهایت و جاودانگی و قوانین عجیب‌و‌غریب دنیا و روایت‌گری علم برخلاف توصیه و نصیحت‌های دیگران که فیزیک آب و نون نمیشه برات، رشته دانشگاهی‌اش رو فیزیک انتخاب کرده با توصیفاتی که از کتاب &quot;کمدی‌های کیهانی&quot; در شبکه‌های مجازی شده این کتاب یک انتخاب هیجان‌انگیز و در عین‌حال کوتاهه که هم میتونه به هدفش در چالش کتاب‌خوانی فروردین برسه هم اینکه لابد سرشار از شور و شوقش کنه...اما متاسفانه با این‌که حجم کتاب زیاد نبود و به هدف اولم یعنی خواندن کتاب قبل از تمام شدن فروردین رسیدم اما بخش دوم تفکرم اشتباه از کار دراومد و این کتاب نه تنها چندان شور و شوق این دانشجوی خسته سابق فیزیک رو برنینگیخت! که در جاهایی خسته‌اش هم کرد و صفحاتی رو هم سرسری رد کرد چون مغزش متوجه نمیشد هدف نویسنده از این همه توصیف درهم چیه...البته خب شاید هم ایراد از کتاب نبود چون همین‌طور که در هدف چالش کتاب‌خوانی نسخه پیرطریقت اومده کتاب‌هایی پیشنهادی در این رده کتاب‌های ساده خوانی نیستند و نیاز به تعلل بیشتری دارند از طرفی من زیاد سلیقه‌ی کتاب‌خوانی‌ام با کتاب‌های سورئال و جادویی از این سبک سازگار نشده و این کتاب برای شروع مناسب نبود.این کتاب دوازده داستان کوتاه داره که ارتباطی با هم ندارند و هر داستان رو میتوان مستقل از سایر روایت ها خوند. راوی یک موجود عجیب غریبه که ما نمیدونیم یک بازمانده از نسل دایناسورهاست یا یکی از اجرام فضایی اولیه یا چیز دیگه! اما در تمام روایت‌ها حضور داره و هر داستان رو که با یک واقعیت علمی از نوع فیزیکی، زیستی بیان شده از منظر خودش به نحوی جادویی روایت میکنه.از روزهایی که دنیا داشت شکل میگرفت و اون و اعضای خانواده اش توی خلا شناور بودند تا روزهایی که تمدن داشت از آب به خشکی منتقل میشد یا دورانی که زمین برای اولین‌بار شکل میگرفت.ایا در هر داستان باید منتظر یک ماجراجویی عجیب و هیجان‌انگیز باشیم؟ نه، سیر داستان‌ها خطی هست و qfwfq(اگه اسم راوی رو درست نوشته باشم) داره انگار از یک خاطره برامون حرف میزنه. پس نکته چیه؟ نبوغ نویسنده که اتفاقات علمی رو از زبان یک موجودی که انسان نیست اما فک و فامیل داره، احساس داره، عاشق میشه، حسادت میکنه، روی اتم‌های دنیا شرط‌بندی میکنه و... بیان میکنه.من حقیقتا به نبوغ نویسنده و ایده درخشانش در روایت یک رویداد علمی از جانب موجودات دخیل در اون غبطه خوردم اما دروغ چرا؟! برخلاف بقیه که این اثر براشون یک شاهکار خوندنی محسوب میشد برای من نه! البته قبلا این حس رو درباره کتاب &quot;مردی به نام اوه&quot;، &quot;ملت عشق&quot;، &quot;راهنمای مردن با گیاهان دارویی&quot; و حتی برنده نوبل ادبیات &quot;صدسال تنهایی&quot;! هم داشتم پس بنابراین با اینکه احتمالا سلیقه کتاب‌خوانی قابل اتکایی ندارم اما اگر نظرم رو بخواهید میگم امتیازم به این کتاب دو از پنج خواهد بود.داستان‌های مورد‌علاقه خودم هم در این مجموعه &quot;فاصله ماه&quot;، &quot;دایی ابزی&quot; و &quot;دایناسورها&quot; بود چون چاشنی عاطفه و عشقش بیشتر بود! ؛)آیا دوباره این کتاب رو خواهم خواند؟ فکر نمیکنم.اما شما میتوانید شانس خودتون رو امتحان و مثل میلیون‌ها علاقه‌مند به این کتاب در نبوغ و مفاهیم دست‌اولش غرق بشید شاید دوستش داشته باشید.لینک کتاب در طاقچه: https://taaghche.com/book/74405 </description>
                <category>کتاب‌خوان کوچک</category>
                <author>کتاب‌خوان کوچک</author>
                <pubDate>Mon, 19 Apr 2021 23:59:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>