<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بی بی گل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_10272944</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:12:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2563777/avatar/E5HcPW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بی بی گل</title>
            <link>https://virgool.io/@m_10272944</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نه به دانشگاه برای هنر - به روایت تجربه -</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10272944/%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-mx1odtiefqpp</link>
                <description>من پایم به دانشگاه دولتی نرسیده. دو ترم هم بیشتر نخوانده‌اماما بگذارید بگویم : نه!البته اگر دولتی باشد کمی فرق می‌کنداما هنرجوها باید خودشان هنر را دنبال بکنند دانشگاه جوابگوی هنرمندان نیست...این یک ریسک بود تا بیام و از تجربه‌ی کوتاه مدتم بنویسمچون بخاطر کوتاه بودن قابل استناد نیست و از طرفی نداشتن تجربه در حوزه دانشگاه دولتی ضعف بزرگ اینجانب هست.قریب به دو سال طول کشید تا بفهمم من از دانشگاه روابط و مدرک میخواستم. همین...هنری که واقعا دنبالش بودم رو نمی‌شد توی کوچه پس کوچه‌ها پیدا کرد.نظر بعدیم رو ارائه میکنم. هرچند میدونم به مذاق خیلی‌ها خوش نمیاد.اونجا یعنی دانشگاه، مخصوصا دانشگاه هنر و مخصوصا، هنرِ واقع در شهر تهران جایی برای تجمعاون دانشجو‌هایی‌ هست که میتونستن برای آزمون عملی کارگاه‌های خصوصی شرکت کنن و یا حداقل یه مشاور تمام وقت اختیار کنند تا اون قلق کنکور رو یادشون بدن.و دوران کنکور توی اتاق در بسته پشت میز بشینن و غذا و خوراکشون رو مادر از پشت در براشون داخل بذاره!تموم کارشون درس خوندن باشه... و پشتکار!من مطمئن نیستم چندنفر همفکرم باشن اما میدونم وقتی از ویدیوهای دزدی استادا درس ها رو یاد میگیری یه عذاب وجدان سخت پشت حلقت می‌افته اما پولش رو هم نداری تا اون استاد رو از خودت ناراحت نکنی!میگن اینا عادیه اما در واقع ما رو به این عادت دادن.سهم مدارس و دهک‌های مختلف از رتبه‌های زیر ۳۰۰۰ کنکور:دهک اول، دوم و سوم (کم‌برخوردار): ۲ درصددهک ۸، ۹ و ۱۰ (برخوردارترین): ۸۰ درصددهک اول (ضعیف‌ترین): ۲ دهم درصددهک دهم (ثروتمندترین) ۴۸ درصدمدارس دولتی: ۲.۳ درصدمدارس غیردولتی: ۸۰ درصداینا همه کنکور بود فقط... بعد از اون ...وقتی دانشگاه تاپ کشور نباشی کیفیت تحصیلات افت می‌کنه و پول و زمانت رو توی راهی خرج میکنی تا فقط مدرک بگیری راحتت کنه.من هنوزم ترس دارم که بعضی حرف‌هام به ناحق باشنآیا تنبل بودم و برای همین از کنکور جاموندم؟ و آیا صلاحیتش رو نداشتم؟ اونا که مغزم رو با شعارهای «تو میتونیِ» پوچشون پر میکردند چرا نگفتند که بعضی کارها نشد داره؟وقتی به سرمایه‌ی عمرم نگاه میکنم دانشگاه رفتن برام پشیزی ارزش ندارهجز اینکه آدم ها را بشناسم و مدرکی بگیرم...شاید من آدم دانشگاه نبودم:)</description>
                <category>بی بی گل</category>
                <author>بی بی گل</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 13:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده‌ی نامقبولی که دست روی آن گذاشته‌ام! *بخش دوم*</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10272944/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%82%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-ghggvcp0xaoe</link>
                <description>نوشتن ادامه‌ی زندگی...وقتی هزینه‌ی خریدهای دوست داشتنیت برات دغدغه میشه و دائم موجودی ته کارتت رو نگاه میکنی چه جوابی میگیری غیر از اینکه : «باید برم کار کنم و پول بدست بیارم» و خانواده هم پیشنهاد میکنه که ما باید درس بخونیم تا کار پیدا کنیم؛ ولی من الان به اون پول احتیاج دارم و تا وقتی درسم تموم بشه نمیتونم صبر کنم!گزینه‌های روی میز ما چیا هستند؟کم کم خرج دانشگاه داشت بالا میرفت. دلم میخواست دستم رو توی جیب خودم بکنم و اینا همش باعث شد تا بگردم دنبال کار، بدون داشتن رزومه و تجربه با سن پایین...نمی‌خوام ضدحال باشم اما اینجور کار کردن فقط زمانی بدرد می‌خوره که شما همگام با مسیر آیندتون یک کار پاره‌وقت انتخاب کرده باشید.مثلا اگه آرزومه و هدفه که در آینده یه سوپری بزنم میام از همین حالا توی یکیشون بعنوان کارگر استخدام میشم و تجربه بدست میارم. وقتی خوب پخته شدم میرم و با سرمایه کار خودمو شروع میکنم.اما منی که دوست داشتم یه هنرمند بشم حالا درگیر یه قرارداد کاری بدون بیمه با حداکثر حقوق دو و پونصد و سفته‌ی صد تومنی شدم اونم توی یه فروشگاه بهداشتی کودک که هنوز نفهمیدم به چکارم میاد.وقتی سرمایه نداشته باشی اهداف خیلی دور بنظر می‌رسند. کم کم دارم سرد میشم؛ نسبت به علاقه‌م نسبت به پشتکارم و آینده‌ی نامعلومی که قراره برام اتفاق بیفته.یبار توی دفتری که همیشه پر از یادداشتهام میکنمش نوشتم :«از خودم بدم میاد که دیدن موفقیت دیگران ناراحتم میکنه!»در واقع موفقیت دیگران باعث حس سرخوردگی من می‌شد و هر لحظه باعث تشدید افکاری که میگفت من در حال تبدیل شدن به یه تکه‌ی بی مصرف جامعه هستم.کافی بود یکی بپرسه درس چی میخونی؟ کجا؟ چیکار میکنی؟ حقوقت چقدره؟ و... تا اینکه افکارم پررنگ‌تر بشهمن در شرف شکستن یک کلیشه‌ی ذهنی بودم که مطمئنم خیلی از هم سن و سال هامو در بر گرفتهبرید به سمت علاقتون...اما اجازه دارم که سئوال‌هایی بپرسم؟به کدوم سمت؟ با کدوم سرمایه؟ با کدوم پشتیبان؟ با کدوم سطح از دانش و تجربه؟یا شایدم باید اون دختری می‌بودم که با کمک سرمایه‌ی مادرش یک آنلاین شاپ از محصولات آرایشی وارداتی زده بود... و توی هر پست ریل ها از آیپد و آیفونش رونمایی می‌کرد.تا در آخر به من بگن یک دختر خودساخته.. و کسی که بدنبال اهدافش رفته...اما تسلیم نشدن چه شکلیه؟ من میخوام به زندگیم نگاه دورتری بندازم. میخوام ابتکار عمل رو بدست بگیرم و از راهی که میدونم به اهدافم برسم.من میخوام توی این نبرد با یک عقب نشینی نفسی تازه کنم و دوباره برگردممن یاد گرفتم پیشرفت کردن مسیرهای مختلفی داره و اون چیزی نیست که توی اینستاگرام به خوردمون میدنمن یاد گرفتم زندگی ای که آرزوشو دارم راحت بدست نمیاد و باید عمرم رو براش خرج کنمشرایط یکسان نیست و باید با شرایط موجود خم و راست شدآیا اجازه دارم برای کسی که از سرمایه و پشتیبانی کافی بهره‌مند هست خوشحال باشم و همزمان حسادت کنم؟نباید از تصمیمات اجرا نشده‌ی زندگی پرده برداشتاما از همینجا با دنیای هنری دانشگاه‌های کشورم خداحافظی میکنمو اینو میگم که من هرگز هنر رو رها نمیکنم...با مداد کشیدم و بردم با ابزارک های گوشی‌جان رنگش کردم</description>
                <category>بی بی گل</category>
                <author>بی بی گل</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 12:33:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده‌ی نامقبولی که دست روی آن گذاشته‌ام! *بخش اول*</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10272944/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%82%D8%A8%D9%88%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-dwszwmh4anyo</link>
                <description>از همین اول کار پست را تزئین می‌کنم :)آینده چیست؟!آیا زیر زبان یک بیست ساله مزه می‌دهد؟مگر نه اینکه تمام دغدغه‌مان از وقتی پا در مقطع راهنمایی -بخوانید  متوسطه اول- می‌گذاشتیم با انبوهی از امواج فرا صوتی جدید مواجه می‌شدیم که دیگر وقت بازی گذشته و به سر درس و کتاب‌هایتان بروید و آن فشار نامرئی را سراسر با خود به همه جا می‌بردیم و همزمان با روزمرگی تحفه‌اش نمی‌دادیم؟!شاید کمی تند قدم می‌گذاشتیم تا عقب بماند اما آخر از همه چون یک لاک‌پشتی که با پیوستگی خرگوش را در خط پایان برده بود؛ به ما نیز رسید.ما را در پس کوچه‌های جوانی که به خیابان های بزرگ منتهی می‌شد گیر انداخت!من برای خودم نقاشی می‌کشیدم، شعر میخواندم و به رنگ‌ها و صداها و بوها و حتی الامکان جزئیات، توجه می‌کردم. همه چیز هویدا بود که بزم هنرمندی در سر خود می‌پروراندم اما متاسفانه تا قبل از دبیرستان هیچ دوره‌ی تخصصی در هنر کف دستمان نبود. آخر جیب خانواده از پس هزینه‌های سسرسام‌آور هنر اندوزی بر نمی‌آمد! شاید در رسم خطوط خودآموخته بودم اما به پای آن دختر هفده‌ساله که بر صفحه اسکچ‌بوک‌های گرانش رسوم آکادمیک خلق می‌کرد و سایه‌های بی ایراد می‌زد و خلاصه سبک خودش را داشت نمی‌رسیدم.درس‌خوان هم نبودم اما معدل را بالای نوزده و نیم نگه داشته بودم. آخر آدمی که دبستان و راهنمایی را درس نخواند در دبیرستان که مکان کوشش و پیوستگی‌ست می‌ماند! این را تجربه‌ به من می‌گوید...حالا با تمام اینها رسیده بودیم به انتخاب رشته که با پانزده سال سن به ما میگفتند بروید برای انتخاب مسیر آینده و زندگی پیش‌رویتان! و حالا که به این سن رسیده‌ام به این واقعه میخندم و پوزخند می‌زنم که بچه‌ی پانزده ساله مگر اینکه خانواده افسارشان را سفت بچسبند و مسیرش را هموار کنند. شاید این حرفم مورد پسند جوهای جدیدالوقوع این جامعه نباشد.خلاصه من هم کله‌ام باد داشت. از تجربی بدم می‌آمد و حوصله حفظیات انسانی نداشتم. یادم می‌آید در آن تست هدایت تحصیلی که نفهمیدم چرا..؛ تجربی را الف آورده بودم و فنی‌حرفه‌ای را ب!خلاصه که پدرم اصرار داشت انسانی بخوانم و بروم معلم و دبیر شوم که من از آنجایی که موجودی اجتماعی نبودم و به قول امروزی‌ها درونگرایی ام بیشینه می‌کرد کلا قید آن را زدم.به همین منظور رفتم بسراغ هنر و در یکی از بزرگترین هنرستان‌های اصفهان آزمون ورودی را نخوانده با حداقل نمره قبولی پاس شدم و در نهایت با یک شبانه روز تمرین طراحی به مصاحبه راه پیدا کردم و شاید کسی حرفم را باور نکند. یکی از معاونان به سمت ما آمد و گفت اگر پارتی ندارید اینجا نیایید و پدرم که منتظر این حرف بود کلا قید آن ثبت‌نام را زد و دروغ چرا؛ در آن مصاحبه نیز رد شدم. آن زمان مهارت‌های اجتماعی ضعیفی داشتم! حالا هیچکس آن لفظ «پارتی‌بازی» را باور نمی‌کند اما من میدیدم که هنرستان غرق در آدم‌هایی ست که موجودی حساب‌هایشان برای کارت‌کشیدن‌ها آماده‌ است و پدر من که از بازنشستگی کارمندی‌اش نان میخورد همانجا قیدش را زده بود.و من آمدم بعنوان راه آخر ریاضی را انتخاب کردم. وجدانا پشیمان نیستم. ریاضی چیزهایی به من یاد داد که قدردانش هستم. مدرسه‌ی ما نمونه‌ بود اما برای ریاضی هایش تره هم خرد نمی‌کردند. اول از همه به امید علاقه‌ام به امور کامپیوتری سودای تحصیل در آی‌تی را داشتم اما وقتی آن سه سال را، که نیمش زیر دندان کرونا له و لورده شد تمام کردم؛ به این نتیجه رسیدم که سال بعد کنکور بدم و در آن یکسال علاقه‌ی بی‌اندازه‌ای به رشته‌ی «طراحی پارچه» پیدا کردم و مسیر تحصیلی‌ام به کل عوض شد.اما مشکلاتی وجود داشت و این رشته‌ی ناشناخته در ایران هم، تره‌ برایش خرد نمی‌شد همانطور که تنها دانشگاه‌های دولتی‌اش در تهران و سمنان بود و در کل استان بزرگ اصفهان تنها یک دانشگاه پیام نور آن را دارا بود.اینقدر اعتماد بنفسم را از دست داده بودم که گمان نمیکردم بتوانم حتی با کنکور آن قله را فتح کنم. با سوابق تحصیلی در همان پیام نور ثبت نام کردم و همیشه گوشواره کردم که :«در ایران برای هنر نباید روی دانشگاه حساب باز کرد، فقط مدرکش می‌ارزد»و من این را تجربه کردم از آن جایی که کلاس هایم تشکیل نمی‌شد اما کسر شدن وجه بابت شهریه پابرجا بود و کلاس‌های عملی‌اش حذف در صورت غیبت داشت اما نشستن در آن جلسه اینطور بود که حیف وقت!خلاصه کم کاری من بود یا نه نمیدانم.خیلی ها هستند که در همان پیام نور به موفقیت می‌رسند. برایم روشن نیست که آیا من تنبل بودم یا روند تحصیلی درست نبود و یا های دیگر!می‌خواهم مانند سریال‌ها در انتهای پیامم بنویسم منتظر قسمت بعدی باشیدو اگر تجربه‌ی مشابه دارید با من در جریان بگذرایدآیا نوشتن تجربیاتتان را دوست دارید؟</description>
                <category>بی بی گل</category>
                <author>بی بی گل</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 11:06:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواهم بنویسم: تجربیاتی که به سرپرستی گرفته ایم... اما!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10272944/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7-gx2esyuf8sag</link>
                <description>زبانم را باز می‌کنم که بگویم؛ همزمان ندا می‌آید که «نگو»!عکس زیبا جهت تزئین و نوازش دیدگان شما و همینور جلب رضایت ویرگول!اینجا را با کلمات پرمی‌کنم که دست ‌آخر بنویسم:خاطرات و تجربیاتِ ما قابل لمس‌ترین دارایی‌هایمان هستند!هرچند که دیدید آخر را در ابتدا آوردم و خواستم سرتان را درد نیاورم!ما یا شاید من؛ داریم لقمه‌ها را زیادی دور سرمان می‌پیچیم!من میتوانم سطرها را پر کنم.ادبی بنویسم.خودمانی‌اش کنم.و در انتها همان جملات بالایی را به خوردتان بدهم!همانطور که در نگارش داشتیم : مقدمه - بدنه - نتیجهاما امروز بگذارید حرف‌ها را صریح بگوییم و کشش ندهیم؛ همانطور که اینستا برای استوری‌هایمان 15 ثانیه بیشتر زمان نمی‌دهد و بیایید قبول کنیم ذهن‌هایمان را با سپردن بدست همین‌ها شرطی کرده‌ایم تا بیشتر از 15 ثانیه حوصله‌اش را نداشته باشیم!حرف‌های ما نمی‌میرند و تجزیه نمی‌شوند تنها با فراموشکاری ها بدست زمان سپرده می‌شونداگر خوب باشد به یاد می‌مانداگر بد باشد هم به نوعی خاص به یاد می‌ماند -که اگر از بدی چیزی به یادگار گذاشته باشیم، خدا به دادمان برسد!-به اینجا می‌رسم و می‌بینم قلمم نمی‌چرخد تا در باب «تجربیاتی که به سرپرستی گرفته‌ایم...» چیزی بنویسم.کوله باری را برداشته‌ام که میان زمین و آسمان معلق مانده تا بلکه بر شانه‌ام بگذارمش.می‌روم تیتر را دست‌کاری می‌کنم «می‌خواهم بنویسم: تجربیاتی که به سرپرستی گرفته ایم... اما!»نوشتن رسالت عظیم و سنگین و بزرگی‌ستو خدا را شکر که اینها را می‌دانم!اگر خواندید این را هم بدانید که «تجربیاتی که به سرپرستی گرفته‌ایم...» را مینویسم.اما پیش از آن دوست دارم نظر شما را در باب این جمله که می‌گوید:خاطرات و تجربیاتِ ما قابل لمس‌ترین دارایی‌هایمان هستند!بدانم.پس برایم بنویسیددوستدار شما بی‌بی‌گل...</description>
                <category>بی بی گل</category>
                <author>بی بی گل</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 18:48:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروس‌های وابسته...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10272944/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-nepu0toz5oys</link>
                <description>ما هم عروس هلندی داریم... بله!اما داشتن آنها اختیاری نبوده بلکه خداوند از آسمان برایمان نازلشان کردهشاید گفتن این حرف عجیب باشهشهر پرشده از عروس‌های گمشده‌ای که البته بعضی از آن‌‌ها جنس مذکر دارند!دو سال پیش در همچین شب‌هایی از پنجره‌ی خانمان آمد و سه روز پیش هم از همان جا بیرون رفتنوشته‌ی من تجربه‌ی زیست در کنار همچین موجوداتی هستهرچند ما زمانی در روستایی واقع در جنوب اصفهان خانه‌ای داشتیم با حیاط بزرگ و در گوشه‌ای از آن ساخته‌ی کوچکی بنام «کَرتونی» بنا کرده بودیم تا پرندگانی چون مرغ و خروس و البته کبوتر نگهداری کنیمآنجا زمینش خاک داشت و باغچه‌اش درخت و بوته و سبزه... جای خوبی برای پرندگان خدا بوداما در این شهر بزرگ آیا مثال اینها را می‌توان در خانه‌های طبقاتی و بالکن دار پیدا کرد؟سر بحثمان «هوبی» بود که شد مهمان ناخوانده و سپس ارتقا پیدا کرد به عضوی از خانواده!آگهی‌ها را می‌خواندیم تا مگر صاحبش پیدا شود اما نشد!هوبی را ما در قفس زندانی نمیکردیم. از صبح تا شب آزاد و وقت خواب در قفس بود که چون آفتاب بانگ طلوع را می‌زد این زبان بسته که سخنوری نمیکرد صدای جیغش را تا آخرین طبقه‌های پایینی می‌رساندهمیشه پیدا کردن جای -ببخشید- فضله‌ها به سبب اشتباهی پا گذاشتن بر آن‌ها سهم من بود و همیشه دستمال‌های نیمه‌کارش در گوشه‌ی خانه پیدا میشدعاشق نان بود و پای ثابت سفره‌ی غذا در میان من و آن و آن و این رفت و آمد می‌کردجز آبجی بزرگه بر شانه‌ی دیگری نمی‌نشست مگر آنکه میان جمعیت غریب، دیگر اعضای خانواده را پیدا کندهمیشه آماده‌ی گارد گرفتن ها بود تا یکی از آن گازهای محکمش بگیرد و به او بفهماند با چه گوگول مگول سرسختی سر و کار دارد!آواز نمیخواند و اگر هم می‌خواند موقع گیرافتادگی بر بلندی بود تا به اصطلاح ناز ما را بکشد بییاوریمش پایین و دوباره ساکت شودبیرون می‌بردیمش. همه میترسیدیم فرار کند ولی گویا او تنبل‌تر از این‌ها بودبرای همین ترس خواهرجان از فرارش ریخته بودهمه‌ی این‌ها را که گفتم دیگر خاطره شدهسه شب پیش که من از کار به خانه برگشتم خواهرمان را ناراحت و عصبانی دیدمهوبی هم پرواز کرده بود و رفته بودیادم رفت بگویم که هوبی لوتینو بود  بله؟ هر عکسی از لوتینو ها بذارم انگار خود اوستحالا دایی‌مان برای دلخوشی‌های باد‌آورده یک لوتینوی دیگر به ما داده که برعکس هوبی نر است و از قفس در نمی‌آید و اگر بیاید بر سر همان‌جا می‌نشیند و جیغ کم می‌کشد که البته به ما گفته اند او هنوز جوجه ‌استباید صبر کنیم و ببینیم!من به او میگویم هوبی! چون فرقشان را نمی‌فهمم و اگر بفهمم به او می‌گویم رورو چون زیاد انیمه دیده‌اماما سئوال بزرگ...به ما گفتند عروس ها را از استرالیا آورده‌اند و همانجا توسط بومیان اهلی شده‌اندگفتند که عروس هلندی اجتماعی ست و باید باشد و می‌تواند باشداما به ما نگفتند تکلیف ما انسان‌ها چیستبشخصه دلم برای خودمان و هم او می‌سوزدبه این گوگولی نگاه کنید:)ما که هر روز نتوانستیم جارو بدست باشیم و خرده غذاهایش را از زیر دست و پا جمع کنیماما نتوانستیم مثل عمویم اینها که درِ قفس آن پرنده را می‌بندند تا خانه‌ی تمیزتری داشته باشند؛آزادی را از او سلب کنیماو ذاتا آزاد است و آزادی را دوست دارد. او ذاتا خاکی است و خاک را هم دوست داردپس چاره چیست؟!آگهی برای هوبی چاپ کرده‌ام که بروم در محله بچسبانم اما ما پول بیعانه‌اش را هم نداریمتنها دل نگرانی‌ام برای او این است که آن شب را در خانه‌ای بهتر رفته باشد تا خدایی نکردهلقمه‌ی گربه‌ها نشده باشدامروز که در مسیر بودم از یکی از خانه‌ها جیغ‌های ممتد پرنده را شنیدمیعنی خودش بود؟!یعنی می‌شود پیدایش کرد؟!این داستان ادامه دارد؟!</description>
                <category>بی بی گل</category>
                <author>بی بی گل</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jun 2023 11:53:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا گل گلی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10272944/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%84-%DA%AF%D9%84%DB%8C-q2hmjjidzywy</link>
                <description>چون که زیباست و زیبایی درسته که نسبیه؛ اما سخت نیست تشخیص چیزهایی که اصالتا زیبا هستند!وقتی بچه‌ی شش یا هفت ساله بودم نسبت به پارچه ها و روسری های گلگلی علاقه نشون دادم؛ اما متاسفانه همیشه به من میگفتن *پیرزنونه است* و من هیچوقت نمیفهمیدم چطور این هارمونی عجیب و زیبا می‌تونه پیرزنونه باشه! حالا که بهش فکر میکنم برای من پیرزن‌ها خیلی زیبا پوش تر از چیزی هستن که در قالب مد به خورد من داده می‌شد.دلم میخواد بپرسم که... -چرا پارچه چادر نمازایی که گلگلی هستن اینقدر زیبان؟!یه پارچه چادری که معرف حضورتون هستچرا این طرحا رو روی لینن و کتون و غیره و غیره نمیزنن؟! چرا همش تترون....؟!احساس میکنم همسن و سالای من بهتر متوجه بشن که گلگلی ها چقدر میتونن زیبا باشناز زمان بچگی من که گذشت ولی حالا خیلی جاها رو دیدم که خرید و استفاده‌ی پارچه هایی که گل ریز دارن باب شدهخداروشکر که صنعت مد ایران بعد از این همه وقت با تقلید و به تبعیت از مد اروپا و آمریکایی ها شروع به تولید همچین آثاری کرده و شاید پسفردا دیگه خبری از این اصطلاح پیرزنونه بودن نباشههرچند بعضی موقع ها خیلی جلوی خودمو میگیرم که نرم از اون پیرهن های گلگلی پیرزنونه بخرممنظورم اینه که جدای از زیباییش ملتفت هستید که تابستون چقدر قراره گرم بشه دیگه! بله؟! :)بعنوان یه دانشجوی کارشناسی طراحی پارچه -که هنوز اول راهه و انگشت کوچیکه‌ی استادان هم نمیشه؛یکی از اهدافم تزریق گل گلی ها در هر نوع و رقمی به پارچه هاست.بهم بگین آیا شما هم می‌پسندین؟!بازم عکس از گلگلی ها ببینیم:</description>
                <category>بی بی گل</category>
                <author>بی بی گل</author>
                <pubDate>Mon, 29 May 2023 20:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>