<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضاکنعانی هرندی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_10280518</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:28:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/765061/avatar/iXYxeh.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضاکنعانی هرندی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_10280518</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بین خودمون باشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10280518/%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-mxrzyzq5secv</link>
                <description>این متن و برای تو می نویسم بین خودمون باشه، من الان ۳۷ سال دارم که اصلا نفهمیدم چه طور گذشت. مثل یه چشم به هم زدن، انگار همین دیروز بود که ظهر گرم تابستون از توو بغل بابام که میخواست خوابم کنه که نرم توو کوچه با دوستام بازی کنم و خون دماغ بشم فرار میکردم و با دوستام تو محلمون آتیش به پا میکردیم. باور کن مثل همین دیروز بود. انگار همین چن روز پیش بود که از خدمت سربازی اومدم رفتم سر کار و ازدواج کردم و شکر خدا صاحب دوتا دختر قد و نیم قد شیر زبون شدم. خلاصه سرتو درد نیارم تا به اینجا برسم سرد و گرم زندگی تا حدی چشیدم. فراز و نشیبشو تا حدی دیدم ، خوب و بدشو دیدم، از من به تو نصیحت دنیا ارزشش و نداره که خودتو بهش بفروشی یا اینکه به خاطر چیزهای کم ارزشی که الان برای ما ارزش شده دل خیلی هارو بشکنیم،  شاید یه عمر بگذره تا بهش برسی ولی وقتی بهش رسیدی تازه میفهمی جریان از چه قراره. که دیگه اون موقه نصف راهو اومدی یا شاید هم همه ی راهو. اللهُ اعلم، خواستم به تویی که این متنو میخونی بگم دنیا خیلی کم ارزش تراز اونیه که فکر میکنی، لبخند پدر و مادر، شادی زن و بچت دور برت، کمک به همنوعت، و اطاعت محض از اون بالاسریت، همون اوسا کریم، اینا چیزهایی هستند که به نظر من نمیشه روشون قیمت گذاشت. گول دنیارو نخور ببین دلت چی میگه. امیدوارم مفید بوده باشه. بین خودمون باشه.</description>
                <category>علیرضاکنعانی هرندی</category>
                <author>علیرضاکنعانی هرندی</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 15:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فالِ قهوه ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10280518/%D9%81%D8%A7%D9%84%D9%90-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-bx524nn1f0rp</link>
                <description>عاشقانهاولین بار همین جا دیدمش کنار پنجره ی کافه نشسته بود قحوه اش را به آرامی می نوشید و به گلهای رو میز خیره شده بود. آرامش خاصی در چشمانش موج میزد، انگار کاری به هیاهوی آن طرف پنجره نداشت فارق از بی حوصلگی و شتابزدگی های روز مره، همین اولین بار کافی بود تا افسون چشمان بی بدیلش مرا اسیر خود کند. و چه زیبا بود لحظه ای که فهمیدم وقتی که نیست دنیا برایم خاکستریست، وقتی که فهمیدم جاذبه ی چشمانش دلیل ریختن گاه و بی گاه دلم می شود وقتی ناگاه نگاهمان به هم می افتد و چه زیبا بود وقتی که طعم عشق را چشیدم.کافه عشقاین بار اولی نبود که کنارِ پنجره می دیدمش، همیشه تنها می نشست در خلوتی لبریز از حسِ نابِ آرامش، کار هر روزه ام شده بود چند میز آن طرف تر رو به روی میزی که همیشه می نشست منتظر آمدنش می شدم تا شاید یک روز جرأت این را پیدا کنم و خلوتش را برای ابراز علاقه ام به هم زده و میهمانش کنم به قهوه ای دیگر تا شاید در فالِ قهوه اش با من آینده ای روشن و عاشقانه را به تماشا بنشیند.و چه زیباست اکنون، صبحگاهان که چشم باز می کنم لبخندِ دیوانه کننده اش خواب را از سَرم می پراند.#عاشقنه#فالِ_قهوه</description>
                <category>علیرضاکنعانی هرندی</category>
                <author>علیرضاکنعانی هرندی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Apr 2021 01:39:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10280518/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-r6qfghxa1ezo</link>
                <description>آرامش بکراین موهبتی است که تو سالیان سال است دست نخورده و بکر چون مرواریدی در سینه ات نگاه داشته ای و چه خیال انگیز است غروب های روئیایی ات و جشن ستارگان در شامگاهانت. آری تو سبز نیستی ، شلوغ نیستی ، پر هیاهو نیستی ، برایت سر و دست نمی شکنند ، تو هنوز بکرِ بکری ، دور از تمام بریز و بپاشهای بشر . تو پر از صدای کر کنندۀ سکوتی ...و چه آرام می شود انسان در خلوتی و ساده بودنت ، باید با تو بود تا معنای آرامش را دریافت . آری تو گنج گمشده ای ...زمختی و خشکی و سادگیت به آدمی درس استقامت و چشیدن طعم شیرین پیروزی می دهد آن هنگام که زیر تابش بی رحمانۀ خورشید تفت داده می شوی و شب هنگام سرمای آغوشت یک تناقض آشکار است . آری تو بهشتِ گمشده ای... و من فرزند کویرمفرزند کویر</description>
                <category>علیرضاکنعانی هرندی</category>
                <author>علیرضاکنعانی هرندی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 10:16:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرِ شمال...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10280518/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%90-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-dgxnhdiekwjr</link>
                <description>درختان خستهزیبا مثل جنگلچند سال پیش بود، از دل کویر خشک اصفهان راهی شمال شدیم تا آب و هوایی عوض کنیم تا کمی فاصله بگیریم از سکوت بیابان از یکنواختی دیوانه کننده ی کویرِ اطرافمان . شاید با خودت بگویی کویر که آرامش بخش است دیوانه کننده نیست، خوب این برای کسی صدق میکند که اسیر زندگی در شهرهای شلوغو پرسر و صدای مدرنیزه شده و بی روح باشد یا کسی که عمری در هوای شرجی مناطق شمالی کشورروزگار گزرانده باشد . خلاصه راهی شمال شدیم بعد از ساعتها طی طریق به جنگلهای سر سبز و زیبای شمال رسیدم، برای رفع خستگی تصمیم بر این شد که چند ساعتی را در دل جنگلی که در امتداد مسیر بود اتراق کنیم. چند کلیومتری را زیر سایه سار درختان سر به فلک کشیده طی کردیم تا مکان مناسبی برای استراحت و خوردن یک چای آتیشی دبش پیدا کنیم. بعد از انتخاب مکان کمپ و مستقر شدن فک و فامیل من و برادرم تصمیم گرفتیم کمپ را رها کنیم و چند دقیقه ای را در خنکای این جنگل زیبا پیاده روی کنیم، کمی که دور شدیم با صحنه ی عجیبی رو به رو شدیم . صحنه ای که از همان ابتدا عمق فاجعه را نشانمان داد تصویری که هنوز برای توصیف کردنش زبانم به لکنت می افتد و دستم به قلم نمی رود . منظره ای از درختانی که از فرط خستگیه ایستادنهای چندین ساله دراز به دراز روی زمین خوابیده بودند و صدایی که اصلا انتظار شنیدنش را نداشتیم صدای دلخراش چند اره برقی وحشی قاتل، خدایا چطور دلشان می آید نفسم داشت میگرفت صدای گریه جنگل را شنیدم دل آسمان هم گرفته بود نم نم اشک درختان روی صورتم می چکید. چه بر سرِ ما انسانها آمده که اینقدر بی رحم شده ایم چه بر سرِ ما آمده که اینطور به جان طبیعت افتاده ایم . و تبر به ریشه ی خودمان می زینم همین طور که پیش برویم پایان زمین نزدیک است باید کاری کرد باید به خود بیاییم ریه های زمین در حال نابودی است،حالِ  زمین خوب نیست باید کاری کرد.#پیک زمین#پیک_زمیندرختانِ خسته ی خوابیده</description>
                <category>علیرضاکنعانی هرندی</category>
                <author>علیرضاکنعانی هرندی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Apr 2021 11:17:04 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>