<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمیرا صیادیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_10384571</link>
        <description>سمیرا هستم اهل شمال، شهر زیبای شهسوار.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:50:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1730218/avatar/4tzUcu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمیرا صیادیان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_10384571</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10384571/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-jzsj8swrspb2</link>
                <description>تغییر شیفتدو هفته ای میشد که دیگه صبحها نمیرفتم مغازه، قرار شد شیفتم عوض شه بجاش فقط صندوق وایستم و دیگه فروشندگی و نظافت نکنم. خب در نگاه اول کارم راحتتر شده بود، همیشه ازینکه تی بگیرم دستم غصم میشد چون نه تنها علاقه ای به اینکار نداشتم ، حتی بلدم نبودم حرکتش بدم!اولش گفتم نه، من همون شیفت صبح خودمو میخوام،نه گفتن من برابر شد با حذف شدنم از مجموعه، یا قبول یا خداحافظ شما!خب برا من بیکاری و عذاب دنبال کار گشتن خیلی خیلی سخت بود، نه از زاویه درآمدی و تو خونه نشستن، منو که با خودم تنها میذاشتی کلافه میشدم، مثلا اگر بدونم خیلی با خودم وقت دارم دیوونه میشم، اولش منطقیم بعد انگار همه چیز قاطی میشه، بهونه گیر میشم، میفتم به جونِ مامان، به همه چیز گیر میدم، برمیگردم به گذشته بر باعث و بانی کسیکه منو بیکار کرد و هفت جد و آبادش فحش و لعن و نفرین میفرستم... مغزم کار نمیکنه!اینا همه برا ثانیه ای از جلو چشمام گذشتن!مشورت گرفتم، مشورتی که خودم انگار جوابشو میدونستم، فقط میخواستم یکی برام دلیل قانع کننده بیاره یا بهم دلداری بده برایِ قبول این شرایط!محمد از همشون بهتر تونست متقاعدم کنه!گفت یه فرصت بده، گفت شاید خواسته برات ارزش شغلی بده با توجه به شرایط کاریش!امتحانش کن، شاید خوب بود، دمِ عیده، بیرون بیای زیاد جالب نمیشه! برو و سر فرصت دنبال کار بگرد...با اکراه و یه کوچولو دلگرمی قبول کردم!بدک نبود، از مسئولیتم کم شده بود، ولی انرژی غروبو دوس نداشتم!میگفتم اولشه، تا عادت کنی طول میکشه، گیر نده تا بگذره چند ماه!همزمان دنبال کارم باش،میرفتمو میومدم، سعی میکردم شب کاریمو خوشگلش کنم، کتاب بخونم، بنویسم، نمیدونم سعی کنم بی تفاوت باشم به نگاه های معنی داری که از کم شدنِ کارم توش حسادت موج میزد!یاد بگیرم از موضع خودم دفاع کنم، به هر بادی نلرزم، خب من همیشه عادت کرده بودم پشتِ یکی قایم شم، یکی ازم دفاع کنه، اولیش بابا بود، همیشه پشتش قایم میشدم، همیشه خیالم راحت بود، بعدِ رفتنش کار خیلی سخت شد، من بودمو من! کسی نبود ازم دفاع کنه، باید یاد میگرفتم ولی متاسفانه یاد نگرفتمو افتادم دنبال یکی مثلِ بابا، چنان ضربه ای خوردم که اگه بخوام تعریفش کنم یک شرحِ طولانی و خارج از چارچوبِ موضوعِ اینجا میشه!با اون ضربه خیلی طول کشید که پرونده بابارو ببندم و بگم دختر اونکه پدر بود و حامی، رفته و حالا تویی که باید از خودت مراقبت کنی!همیشه مسیرم با آدمایی بود که یجور جنبه حمایتی در قبالم به عهده میگرفتن!الان تو شیفت شب خودمم و خودم با یه همکاری که در برابرش باید محکم از موضع خودم دفاع کنم، شل نگیرم!الان که کلمه های ذهنمو نوشتم فک میکنم همشون یه برنامه از طرف کائناته برا ساختنِ خودم!هرچیزیو به موقع یاد نگیری انقدر همراهته تا بلاخره یجا یاد بگیری! یکی زودتر یکی یکم دیرتر ولی بلاخره یاد میگیری!اگه به این چشم بهش نگاه کنم شاید آرومتر و منطقی تر بهش نگاه کنم! اینکه این یه چالش جدیده برا اینکه همیشه منتظر یک حامی نباشم!اینکه همیشه قرار نیست اوضاع اونجوری باشه که من خوشم بیاد، تغییر پیش میاد، با اون تغییراتم سعی کنم با شیوه ی برخوردم به مساله، دورشو بگذرونم! همیشه به یک روال نمیگذره!اینکه من حس خوبی ندارم به این تغییر شیفت و موقع رفتن به قنادی یجورایی غصم میشه،چه راهِ حلی جز برگشتن به شیفت خودم داره؟شایدم زیادی سخت میگیرم، یا زیادی حساسم، یا سوسول!نمیدونم!...سه شنبه دهم بهمن ماه هزار و چهارصد و دو2:01 عصر</description>
                <category>سمیرا صیادیان</category>
                <author>سمیرا صیادیان</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2024 14:09:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر مشغولی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10384571/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%D8%B4%D8%BA%D9%88%D9%84%DB%8C-dfolsyazhyt8</link>
                <description>فکرم پر از حرفههر بار اومدم بنویسم همون خط اول درجا زدم، الانم وضعیت بهتری نیست ولی خب حداقل میتونم چهار کلمه از بار ذهنم کم کنم.روزای سختی بود، سخت میگذشت، نه از بُعدِ زمان، از جنبه نوعِ گذرانش! انگار باید جون میکندی تا برا خودت زیبایی بسازی تا چشمات از اون زیبایی برای درکِ بهترِ تیرگی موجود ، استفاده کنه!نمیدونم، چطور بیانش کنم یا از کجاش بگم، نمیدونم ولی فقط تو یه جمله،معلق بودم! به جایی وصل نبودم!به اصطلاح، لنگری برا روزای سختم پیدا نمیکردم!این لنگر برا یکی خداست، یکی بچش، یکی هدفاش، یکی مذهبیه، یکی نه، به طبیعت معتقده!نه که لنگری نداشته باشم ، دارم ولی انگار دستام بهش محکم گره نخورده!دیروز و پریروز به شدت میترسیدم، از چیاز دنیا، از اینکه چقدر پوچمو توخالی! انگار هرچی تا الان ریسیدی ، همش پنبه شده با طوفانی!فهمیدم نه، سمیرا خانوم شما هنوز کار داری تا به بادی نلرزی و انقدر متلاشی نشی!منظورم قوی بودن نیست، قوی بودن یعنی همینکه فکر نکنی دنیا به آخرش رسیده و ادامه بدی!منظورم اینه تو اون روزا بلد نبودم خودمو آروم کنم!شایدم دلیلش پرونده های بیش از حد زیاده بازِ ذهنمه! کلی کارِ ناتموم،کتابِ نصفه خونده،لیست کارایی که تو ذهنمه و میگم بزار فلان موقع برسه، دیگه انجامش میدم!ازینهمه کار تقریبا میشه گفت، کارِ خاصی نمیکنم!میخوام کتابامو بخونم،میخوام پلنامو بدونم،میخوام دقیقتر به اطرافم نگاه کنم!گاهی یادم میره کجایِ شهر ایستادم!یا مثلا اتفاقی که چند روز پیش افتادو خاطرم نیست!همیشه به خودم گفتم سمیرا، مگه کل بودنت تو این دنیا چقدره که داری اینهمه به خودت سخت میگیری؟بگذرون و تا جایی که میشه سعی کن حتی از روزایِ نه چندان خوبتم قابِ خوبی بسازی!به ته نوشته رسیدم، ته نوشته که نه، به انتهایِ حرفهای ذهنیم رسیدم برا امروز ولی ...احساسِ غالبم ترسِ برا وصفِ این روزا!امید، که بتونم بگذرونم و درسشو بگیرم!چهارشنبه چهارم بهمن ماهِ هزار و چهارصد و دوساعت ده و چهل و یک دقیقه صبح</description>
                <category>سمیرا صیادیان</category>
                <author>سمیرا صیادیان</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2024 10:46:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقب باش به غصه هات عادت نکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10384571/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C-sabykoeafu2v</link>
                <description>نوشتمو پاک کردم، باز از اول! باید مینوشتم تا این فکر لعنتی آزاد بشه، بهتر بگم رهام کنه! خسته شده بودم از شرایطی که فقط داشتم نگاش میکردم. من سالها بود منفعل بودنو داشتم تجربه میکردم، و حالا از هر رکودی بیزار بودم. هر چیزی که معنی یکجا نشستن و کاری نکردنو بده! نه که کاری نکنی، برای نجات خودت جز گریه و حسرت و احساس غم، چیز بیشتری تو چنته نداشته باشی، به نظرم میشه منفعل بودن و کاری نکردن. گریه و زاری و احساس بد و غم و ناراحتی آسون ترین راحیه که میشه تو شرایط سخت انجام داد. انگاری مغزم قفل بود و هیییچ فکری و کاری به ذهنم نمیرسید. فقط کارم شده بود برای فرار از واقعیتی که پیش رومه بخوابم تا چیزیو درک نکنم.برایِ همین وقتی صحبت از وقت آزاد و تعطیلات و مدتی بیکاری میشد من به شدت وحشت زده بودم! میگفتم این وقت آزاد و خالی من قراره چطوری بگذره؟ اگه کار نداشته باشم پس چکار کنم؟ مثل ماشینی بودم که تا بهش برنامه ندی کاری برات انجام نمیده! و این بدترین اتفاقِ برایِ انسانی که درک میکنه، حس میکنه، سرشار از استعداده و میتونه یاد بگیره!از اینکه مجبور بودم منتظر یک وعده و قول باشم کلافه بودم ( قول کار بهتر )!از اینکه مجبور بودم کاریو تحمل کنم که مالِ من نبود و بدردِ من نمیخورد خیلی خسته بودم. و از همه مهمتر از اینکه باید سمیرایِ درونمو متقاعد میکردم که ادامه بده مثل آب در هاون کوبیدن بی فایده بود. چون مدتی ادامه میدادمو برمیگشتم سر نقطه اول.دنبال مشاور میگشتم! مشاوری که بیشتر از روتین مشاور و مراجع و حرفای تکراری اتاق مشاوره ، با من حرف بزنه و حرفامو بشنوه. حرف بیشتری برایِ گفتن داشته باشه جز این جمله :&quot;هیچ کسی جز خودت نمیتونه کمکت کنه&quot;. به نظرم این جمله غلطه! خودم به خودم کمک کنم تو چه شرایطی؟ شرایط بیرونی اگه قراره دخیل نباشه پس بچه ای که فقیر به دنیا میاد با بچه ای که تو شرایط رفاهی بزرگ شده نباید فرق چندانی باهم داشته باشن چون همه چیز درونیه! البته که شرایط و آدمهایی که ملاقات میکنیم و کجا بودنش حتی کدوم کشور بودنش مهمه! همه جا مثل ایران جوونای پوست کلفت ندارن! اصلا آدمای پوست کلفت ندارن که از هر بحرانی عبور میکنن و تو هر شرایطی باز ادامه میدن!از بحث دور نشم. با دکتر کشمیری آشنا شدم. امروز اولین جلسه بود. ترجیحم این بود محیطِ خارج از خونه با ایشون حرف بزنم. چون جلسمون مجازی بود.زودتر لباسامو پوشیدمو رفتم لب ساحل! با هندفری و گوشی که میتونم به جرات بگم نزدیکتر از هر دوستیه به من. چه خوشحال باشم چه ناراحت آهنگام بهترین تسکین منن!قدم میزدمو زیر لب زمزمه میکردم. نگاهم به ساعت بود و منتظر تا ساعت مشاورم برسه! توی ذهنم هییچ کلمه ای برای بیان نداشتم. انگار هییچ موضوعی ندارم برایِ گفتن، تا اینجا پیش رفتم که کنسل کنمو بگم وقت من باشه برای روز دیگه ای! خسته بودم از گفتن حرفایی که خودم هر روز و هر دقیقه تو ذهنم مرورش میکردم و به نوعی زندگیم شده بودن فکرام ! و غوطه ور شدن تو گذشته ای که برایِ فرار از زمان حال بهش پناه میبردم. حکم پرنده ای رو داشتم که خودشو به قفس کوبیده بود حالا که در قفس باز بود نایی برایِ پرواز نداشت. تا 100 میشمردمو ساعتو نگاه میکردم. دوباره از اول تا 200 ... بلاخره  عقربه های ساعت 18:3 رو نشون دادنو تماس برقرار شد. انگار به دوستم زنگ زدمو قراره حالشو بپرسم. اولش گیج بودم و باید خودمو جمع میکردم. یه نقطه ای رو استارت زدمو شروع کردم به راه رفتن، من گفتمو ایشون شنیدن. با یه جلسه دردی دوا نمیشد اما حس آدمی رو داشتم که بعد از مدتها با یه دوست حرف زده و حالا رو فرم اومده! حس اینکه دست کمکت گرفته شده! کمک اصولی، کمکی که قراره به نتیجه برسه! برام مهم نبود، فقط میخواستم حرفام از تو سینم بیرون بیاد و رها بشه. اینکه زور میزدم تا تو قلبمو ذهنم جاشون کنم خسته بودم.نباید بزاری به غصه هات عادت کنی، نباید بگی کاری نمیشه کردو عادت کن به این سبک و روتینی که باید تحملش کنی. میفهمم سخته تغییر شرایط وقتی چیزی تو دستات نداری.بدترین عادت ، عادت به روتین و روزمرگی هاییه که هییچ رنگی نداره، همش خاکستریه و تو تو دلت خدارو بابتش شکر میکنی چون میتونست بدتر ازین باشه یا روزمرگی و روتینت از تو گرفته بشه! سمیرایی که برات مینویسه بگم 14 سال دروغ نگفتم، 14 سال با یه سبک و یک بُعدش زندگی کرد! حالا بعد اینهمه مدت یک جلسه و یک ساعت حرف چیزیو عوض نمیکرد، حداقلش میشد تلاش برای تغییر این روند! حرفم اینه عادت نکن به غمی که داری، براش بجنگ تا خودتو نجات بدی! حتی شده با یه کار کوچیک در دسترس. هدفم درس اخلاق نیست، چیزی که در من ته نشین شد از سر نا امیدی حالا باید بیرونش بکشم، باید تاوان دیر فهمیدنو تو سنی بدم که میشد خیلی راحتتر زندگی کنم، نه از لحاظ مادی، از لحاظ فکری و احساسی! چه بسا این فهمیدن اگر زودتر صورت میگرفت زندگی مادی بهتری هم داشتم! بخشی از امروز من!دوست دارم با من همراه باشینو منم بخونین! اگر ضعیفم تو بیان و نوشتن بهم بگین لطفا!نوشتن یجورایی پناه منه !سمیرا29 شهریور 1401</description>
                <category>سمیرا صیادیان</category>
                <author>سمیرا صیادیان</author>
                <pubDate>Tue, 20 Sep 2022 22:19:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وابستگی یا دلبستگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10384571/%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-ffvhbzkjzliy</link>
                <description>آخرین روز از چله ای بود که میگرفتم، چله برای حال خوبم، برایِ نجات از شرایطی که راهی براش پیدا نمیکردم! شاکی بودم از خدا، زمین و زمان! از خودم ، از سادگی و بی تجربگیم و باورم! من آدمی رو دوست داشتم که شده بود همه دین و ایمانم، کلمه به کلمه حرفاش و شمارش نفسهاش زمزمه ی روز و شبم بود! یروز کاملا بیخبر تنهام گذاشت و رفت! رفت با یکی دیگه!دو ماه بعد:انگار خدا مسئول اشتباهاتم بود تا هر وقت افتادم تو چاه خدا معجزه وار بیاد و همه جارو برام روشن کنه و همونی باشه که دست نجاتم میشه! به قول مدیرم عادت کرده بودم که همش ناجی داشته باشم! ناجی بیرونی!اونشب مثل روتین دو ماهی که کار و زندگیم خلاصه میشد به اشک و آه و ناله با گریه و درد شدید معده خوابیدم! فقط میخواستم یکاری کنم ، یکاری برای خودم، برای روزایی که هی تاریک و تاریکتر میشد! دوره ای بود که علاوه بر این خلاء عاطفی بیکار هم بودم! گشتم دنبال کار، انکار شرایطی که داشتم! فرار! سر کار رفتن و مشغول شدن به موضوعی دیگه تنها کاری بود که فک میکردم حتما خوبه و جواب میده! چون استقلال مالی نداشتم کمک گرفتن از تراپیست برام سخت بود هرچند یک جلسه ای رو امتحانی رفته بودم اما من میخواستم برگرده ( تو اون بازه زمانی هنوز نمیخواستم قبول کنم اونی که رفتنو انتخاب میکنه باید به انتخابش احترام گذاشت ! ) . آگهی های مختلفو زیر و رو میکردم ! زنگ میزدم و شرایطو میپرسیدم و میسنجیدم!میان توضیح : من فقط یک دوست صمیمی دارم، برای حفظ حریم شخصیش اسمی ازش نمیبرم، برای گذروندن این دوره و تنها نبودن من، مدتی رو پیشش میگذروندم.با دوستم راجع به شرایط آگهی های کار حرف میزدم. رو میز آشپزخونه نشسته بودیمو چایی میخوردیم. دیدم گوشیم زنگ میخوره! اونم خطی که مدتها خاموش بود و بنا به دلایلی روشنش کرده بودم. دخترخالم بود، خیلی وقت بود ارتباط تلفنی نداشتیم! دودل بودم برای جواب دادن! خیلی زنگ خوردو من بیخیال جواب دادن شده بودم. ( خصومتی نداشتم فقط حال و حوصله حرف زدن نداشتم). با اصرار دوستم، زنگ آخر جواب دادم.الو؟ سلام، ممنونم، شما خوبین!( چون اختلاف سنیمون زیاده) لازمه بگم دخترخالم کارمند دانشگاه بود و در حال حاضر حسابرس.فک میکردم با مامان کار داره چون گوشی مامان خراب شده بود و راه ارتباطی فامیل با مامان من بودم. خودمو آماده کرده بودم که بگم مامان حالش خوبه، گوشیش خرابه. دیدم میگه سر کار میری؟ ( درست میشنیدم؟!) گفتم البته که آره. گفت یه شهر دیگه چطور؟ گفتم اگر بیارزه حتما آره. گفت باشه با این شماره تماس بگیر و بگو از طرف منی و یه رزومه از خودت درست کن و بفرست.مثل خواب بود اتفاقاتی که داشت میفتاد. حالِ خراب شب قبل و نجات و دنبال کار گشتنم. تماس گرفتم. ( خیلی دلم میخواد بگم با چه مرد محترم و مهربونی که قرار بود مدیرم بشه حرف زدم اما چون اجازه ندارم، نمیتونم اسمی ازشون ببرم، بهشون میگفتیم دکتر) فقط بگم فرشته ای بود که از طرف خدا به سمت من اومده بود. همه چیز به سرعت پیش میرفت. باورم نمیشد حالم کم کم رو به بهتر شدن بود. دکتر تموم حواسش به من بود تا ناراحت نباشمو کارام گیری نداشته باشه. میگفت من دختر ندارم ، دلم میخواد تو بشی دختر نداشتم. بعدها فهمیدم مهربونیش فقط برا من نبود، ایشون کارشون هواداری از آدمای اطرافش بود. کمک کردنو دوست داشت. اینکه حامی باشه. چقدر اذیتشون کردم و بچه بازیمو تحمل کردن بماند. گفتم دکتر، نگو دخترتم، واقعا باورم میشه، اونوقت باید جور بکشیا؟ میگفت جور میکشم. البته نگفته نماند این مکالمه ها بعدها که صمیمی تر شدیم اتفاق افتاد اولش شرم و خجالت نمیذاشت از مهربونیشون تشکر کنم. میان توضیح 2: پدرم 13 ساله که فوت شده، اونم وقتی هنوز خیلی جوون بود. من تو ناخودآگاه و غیر ارادی تموم این سالها پی اش میگشتمو خودم متوجش نبودم. تا دکترو دیدم. داستان خیلی هندی شد ولی از عمق وجودم میگم که واقعیه. فوق العاده به پدرم وابسته بودم و رفتنش شاید جزء کابوسهایی بود که سالها طول کشید تا به مرحله ی پذیرش دربیاد.دکتر شده بود همه چیزم. فک میکردم چون تو دوره ای هستم که نیاز به حامی دارم برا اینه وابستگیم. دکتر خیلی خیلی مهربون بود، خیالم راحت بود تو محل کار کسی کاری به کارم نداره. تا مشکلی بوجود میومد دکتر سریع حاضر میشد . من شده بودم سمیرای سه ساله که لج میکنه، لوس میشه، قهر میکنه، بچه بازی درمیاره! بهتر بگم حالیم نبود چند سالمه و کجام. فقط حس میکردم چقدر حالم بهتره و من دوباره بابارو پیدا کردم. تا میدید تو خودمم، هر ترفندیو امتحان میکرد که بخندم! همه میدونستن من دختر دکترمو کاری به کارم نباید داشته باشن. البته مسئولیتی نها،( کارمو درست انجام میدادم)، از نظر رفتاری. روزا میگذشت و به جایی رسیده بودم که شرکتو بدون حضور دکتر نمیخواستم. تا کاری براش پیش میومد و از شرکت خارج میشد من بغض میکردم و برا اینکه کسی نفهمه چه بلایی داره سرم میاد اشکامو پاک میکردم. میان توضیح 3: من با نوشتن این گذشته و خونده شدنش شاید قضاوتم بشم اما دلم میخواد درسی رو که گرفتم به اشتراک بزارم. هر چند لوس و ننر و هر چیز دیگه به نظر بیام.خلاصه من وابسته ی دکتر شده بودم. جوری که دلم میخواست مثل بچگیام که همه جا همراه بابا بودم، دکترم دستمو بگیره و با خودش ببره!گذشت و گذشت تا اینکه من کاملا ناگهانی استعفا دادمو از شرکت بیرون اومدم. یکی از دلایلش دوری راه بود، مدت زمان زیادی تو ترافیک میموندم و چیزی از روز و شب نمیفهمیدم.همش تو راه کار بودم.به نظر خودم تصمیم کاملا درستی بود و پای همه مسئولیتشم وایستاده بودم. هر چی جلوتر میرفتم و واقعی بودن استعفام ملموس تر، بیشتر میفهمیدم که چه بلایی با دستای خودم سر خودم آوردم. و روز از نو و روزی از نو! دوباره سمیرای یکسال قبل، فقط موضوعش تغییر کرده بود و شدت حالِ خراب!روتین هر روزم، آلارم ساعت 6 گوشیم، مسیر طولانی خونه تا شرکت و پلی لیستی که هر روز آپدیت میشد، روشن کردن عود و تماشای منظره ی روبروی شرکت و روشن کردن سیستم و نوشتن کارای هر روزه ،همشو همش رفته بود هوا. چجوری؟ به لطف خودم. با تصمیم خودم. علاوه به همه اینا کاری که همه حسرتشو میخوردنو از دست دادم و دوباره خونه نشین شده بودم با کوله باری از غم. مهمتر از همه دیدار هر روزه ی دکتر تبدیل شد به حسرت! حسرتی که از همون لحظه ی تصمیمم شروع شدو تا الانی که این متنو مینویسم هر بار تو لباسای مختلف خودشو نشون داد تا گولم بزنه اما من خوب میشناختمش!  درد دوریِ دکتر مثل موریانه داشت وجودمو میخورد و من از درون خالی و تهی میشدم. خودمم میدونستم این یک دلتنگی ساده نبود. من دوباره خلاء عاطفی رو تجربه میکردم که خیالم از داشتنش راحت شده بود. من دوباره افتاده بودم رو دور رها شدگی بعد از وابستگی! بابا، پسری که گذاشته بود رفته بود و حالا دوری دکتر!من باور کرده بودم که دکتر قراره همیشه پیشم باشه. من یاد گرفته بودم که آدمارو با وابستگی دوست داشته باشم، نیاز وار.. بهتر بگم مریض وار.اگه برمیگشتم به عقب، میشد فهمید که افتادم رو دور تکرار شونده ی جایگزین برای بهتر کردن حالِ خوب یا رو دور باطل وابستگی پشت وابستگی! برمیگشت به کودکی، همون دورانی که خیلی از تله های روانی امروز ما از اونجا نشات میگیره و به نظرم نیاز داریم تراپی بشیم. من تله رها شدگی رو تجربه میکردم. هر چی میگشتم نمیفهمیدم کجای کودکیم این حسو تجربه کردم که حالا با دور شدن یا رفتن یا از دست دادن عزیزام اینهمه دنیام زیر و رو میشه و به هیچ صراطی مستقیم نیستم. اینکه حالم چقدر بد بود و چه روزایی رو پشت سر گذاشتم هم حوصله سر بره هم متنو طولانی میکنه و از نتیجه دور. رفتم تا بفهمم من چه گیری دارم که اینهمه ماجرا پشت هم برام اتفاق میفته. با دکتر شیری و پیجش از طریق پیج thepanizgm آشنا شده بودم، دختری که تو حوزه مشاوره درس میخوند و اینفلوئنسر محسوب میشد. چند سالی بود که ویسهای رایگان دکتر شیری (روان درمانگر )دنبال میکردم و چون ایشون جلسات مشاوره به صورت خصوصی نداشتنو تدریسشون و تراپیشون از طریق برگزاری دوره های مختلف با موضوعات روانشناختی متفاوت بود، یکی از بسته های درسیشونُ تهیه کردمو مثل درسِ کلاسهای دانشگاه و مدرسه، خلاصه برداشتم و یاد گرفتم. تله رها شدگی من برمیگشت به حمایت بیش از حد پدرم و فوت ناگهانیش که میشد همون رفتن و تنها گذاشتن من. پدرم پا به پا با من بود، میگم پا به پا بدون اغراق. چشم از من برنمیداشت و میخواست همه کارامو خودش انجام بده تا مواظبم باشه. اینکه بچه آخری بودم و اونم از نوع دختر و سوگلی پدر این قسمتش بماند. بگم چقدر تلاش کردم تا با این موضوع که پرونده ی رفتن بابارو تو ذهنم ببندم بماند اما در نهایت تونستم تا 60% موفق شم. خیلی تمرین میخواست درونم شفا پیدا کنه، تمرین و تمرین پشت هم. نا امید میشدم، کم میاوردم. دلتنگ میشدم، باید بابا و این تله ای که در من بود و شفا میدادم تا بتونم درد دکترو درمان کنم. نمیگم موفق شدم اما در تلاشمو تلاش، تا بتونم تو گرداب عاطفی دیگه ای نیفتم و حداقل دلبسته ی آدما باشم تا وابسته. وابسته یعنی پیشم بمون من بدون تو نمیتونم. دلبسته اما عمیقتر و آزادانه تره. هر کجای دنیا باشی دوستت دارم و حالِ خوبت برام مهمه. مساله وابستگی خیلی حرف برای گفتن داره و من هم نه درسشو خوندم بتونم تخصصی راجع بهش بگم و نه ادعایی دارم. هر چیزی بیان شد تجربه شخصی و علاقه ایه که باعث شده به سمت خوندن کتابهای روانشناسی برم. فقط خواستم درد و دلی دوستانه با شما داشته باشم شاید بدرد حداقل یکنفر خورد.قرار بود این متن ادامه ی متن &quot;پذیرش و قنادی&quot; باشه اما طبق معمول همیشه احساس برنده شد و بازم دست نویس من رفت سمت دلی نوشتن. ولی دفعه بعد حتما قولی که راجع به شیرینی دادمو مطالب مفیدش، عملی میکنم.</description>
                <category>سمیرا صیادیان</category>
                <author>سمیرا صیادیان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Sep 2022 18:10:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10384571/%D9%82%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-hvp7ppkxsozj</link>
                <description>روایت زندگی شخصیآشپزی و شیرینی پزی هر دو نوعی درمان فیزیکی و ذهنی محسوب می‌شوند (ماری بری)قنادی یا بهتر بگم مغازه‌ی شیرین، همونجایی که اکثرمون دلمون میخواد ساعت بیشتری رو اختصاص بدیم برای تماشای انواع شیرینی‌هایی که هرکدومشون ظاهر فریبنده‌ای داره برای خوردن!من تا قبل ورودم به قنادی جزء آدم‌هایی بودم که قبل خریدن و انتخاب نوع شیرینی برای مناسبت خاص یا مکانی که مدنظرم بود، دقایقی رو به تماشای ویترین شیرینی و کیک میگذروندم و فارغ میشدم از هردو جهان ! سوای مزاح، تماشای ویترین قنادی جزء تفریحات سالمم بود.تا اینکه تو برهه‌ای از زندگیم اتفاقی وارد مایلی شدم، شاید سوال پیش بیاد مایلی کجاست یا چیه!؟ اول از معنیش بگم.مایلی به معنی طبع نیک، لبخند، دریا! اسم مغازه‌ی شیرینیه که من چندین ماهه برایِ کار واردش شدم. بین معانی مختلف مایلی به نظرم، لبخندو بیشتر میتونیم بسط بدیم به شیرینی و قنادی! وقتایی که لبخند میاد رو لبات، وقتاییه که خوشحالی! اگرم این میزان خوشحالی بزرگ باشه دلت میخواد کنار آدمایی که عزیزِتن جشن بگیری و از اکثرشون این جملرو میشنوی: &quot;شیرینی ما چی شد&quot;. مثل شیرینیِ یک اتفاق، شیرینی یک حضور، شیرینی یک موفقیت، مثل وقتیکه شیرینی به مذاقمون خوش میاد.قبل از وارد شدن به بحث شیرینی یا حداقل بیان مواردی که باعث شدن من این نوشته‌ی دلی رو بنویسم، میخوام یکم از خودم و دلیل حضورم تو مایلی بگم، بعد کمی هم از شیرینی و چیزایی که تو این مدت فهمیدمو به نظرم مفید اومد براتون بگم.من رشته‌ی اصلیم حسابداریه، حسابداری و قنادی؟ خب قضیه ازینجا شروع شد که من برای پر کردن وقفه‌ای کوتاه تا شروع کار اصلیم که مرتبط با رشتم هست، تصمیم گرفتم نزدیک محل زندگیم دنبال کار نیمه وقت و سبک باشم تا هم از بیکاری دربیام هم تو این مدت درآمدی داشته باشم.از یه طرف استرس اینو داشتم که اگر برم سرکار و کار اصلیم جور شه چطور به صاحب کارم بگم؟ اگرم نرم سرکار، توخونه موندن و درآمد نداشتنو چکار کنم؟ و مهمتر کجا و کدوم صاحبِ کاری قبول میکنه موقت پیشش باشم؟ و مهمتر چطوری یکاریو شروع کنم و باهاش کنار بیام و یادش بگیرم بعد رها کنم برم سر کار دیگه؟ اینجوری این شاخه به اون شاخه نمیشه؟ خلاصه با همه این کلنجارای درونیم دلو زدم به دریا با آگهی کاری که مربوط به مایلی بود واردش شدمو همه حرفامو صادقانه گفتم، به لطف خدا که اسمش میشه همون &quot;شانس آوردم&quot; خودمون، صاحب کارم قبول کرد من موقت تا زمان فرا رسیدن کار اصلیم پیششون باشم. اینکه برای حرف زدن و پرسیدن شرایط کار، که باید میرفتم به سمت مایلی چقدر دست دست کردم و دودل بودم بماند. قرار شد من از 14 خرداد وارد قنادی بشم و یه دو روزی شد کاراموزی من برایِ آشنایی بیشتر! روزارو پشت هم میگذروندم، یروز میگفتم عب نداره، اینم میگذره و میشه تجربه! یروز دلم از همه دنیا میگرفت که چرا کار مرتبط با رشتم زودتر جور نمیشه تا راحت شم. یروزایی تنها دلیلم برای رفتن به مغازه فقط و فقط قبول مسئولیتی بود که از جانب من صورت گرفته بود. هر روز کارم شده بود که خودمو قانع کنم، و این مساله تا خونه هم کشیده میشد.با خودم جلسات روانشناسی برگزار میکردم تا قانع شم یا بپذیرم جایی که هستم رو!یروز جا زدم، مثل ایستادن عقربه‌ی ساعت وقتیکه باتریش تموم میشه! دیگه نمیتونستم این مسیرو ادامه بدم، زدم زیر همه چیز، گفتم من دیگه نیستم و نمیرم! من نمیتونم! تا میتونستم اشک ریختم مثل بچه ای که عروسکشو ازش گرفتن! بخوام تعریف کنم خیلی زیاد میشه فقط بگم دوباره شرایط جوری شد که برگردم به قنادی! خیلی دنبال دلیل این ناآرومی بودم! من یک فروشنده بودم، باید تی میکشیدم، ویترین تمیز میکردم و کار اصلیم، برای مشتری شیرینی میچیدم و به نوعی دستور میگرفتم! برام سخت بود انجام دادن اینکارا، نه که بگم من فرق دارمو نباید انجام بدم، نه! تو مملکت من تا بوده، تحصیلکرده هایی بودن که سرجای خودشون نبودن ولی من خسته بودم. خسته ازینکه مدتهاست سر جای خودم نیستم و فقط درجا میزنم. اینکه گاهی بخشی از جوونیت قربانی شرایط میشه مثل نبودن شرایط کار تو شهرستان. یروز بعد کلی اشک و حسرت و آه و نق و ناله انگار یکی زد پس کَلّم، گفتم تو مشکلت بودن تو شرایط فعلی نیست فقط، تو خودتو نبخشیدی! آره تو مشکلت نبخشیدن خودته! نو نتونستی از گذشته ای که عبور کردی ظاهرا، واقعا عبور کنی! تو نتونستی بپذیری که کار قبلیت که با جون و دل دوسش داشتی تموم شده! تو هنوز حسرت اینُ میخوری که چرا از کارت استعفا دادی و تمومش کردی و الان با کلی دعا و استرس منتظر درست شدن کار بعدیت هستی! با وجود همه دلبستگیهایی که به تیم و کار و محل کارت و اون آدمی که تو اون بازه‌ی زمانی بودی، داشتی! من طی یک تصمیم اتفاقی، از کارم استعفا دادم، به نظر خودم بهترین تصمیم اون زمان بود هرچند به قیمت بیکار شدن من تموم میشد! اما گاهی رشته‌های عاطفی ما اونقدر عمیقه به حال و احوالاتی که کنار بعضی آدما داریم برامون سخته گذروندن یک تصمیم! حرف عشق و عاشقی نیست ولی گاهی یک کار و تیم تشکیل دهندش میتونه مثل یک خانواده رسوخ کنه تو قلبت و قطعا بریدن همچین رشته های عاطفی سخت خواهد بود و اگرم تو آدمی باشی که تصمیماتت پایه‌ی احساس داره سختترم میشه. اما من میگم گاهی تله های روانی ما نمیزاره از یسری چیزا راحت عبور کنیم. خلاصه گفتم به خودم که تو در حال حاضر اینجایی، یه قنادی نزدیک خونت که تایم خوب و درآمد خوبیم داره و علاوه به همه اینا با شرایط خاصت موافقت شده و محیط آرومی هم هست پس لطفا گذشترو با همه اشتباه یا درست بودنش رها کن و به لحظه‌ی حالت برس. به اندازه کافی سوگواری کردی لطفا عبور کن و خودتو ببخش. گاهی پذیرش، گاهی نه، همیشه پذیرش کلید حل مشکلاتیه که نمیتونی کاری براشون انجام بدی. خیلی دور شدم از شیرینی و مباحثی که قرار بود براتون بگم ، اما اجازه بدین تو قسمت بعدی یا همون نوشته بعدی در خدمتتون باشم تا فقط و فقط از شیرینی و مطالبی که به نظرم باید دونسته بشه بگم. مرسی که وقت گذاشتینو نوشتمو خوندین. امیدوارم نظراتتونو چه مثبت چه منفی برام بنویسین تا بتونم اصلاح کنم اگر ایرادی دارم تو نوشتن.زود میام.بیست و سه شهریور هزار و چهارصد و یکچهارشنبه 15:53 عصر&quot;سمیرا&quot;</description>
                <category>سمیرا صیادیان</category>
                <author>سمیرا صیادیان</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 16:11:59 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>