<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ✨Hasti</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_10521724</link>
        <description>هستی ام🌱
عاشق نوشتن و یادگیری و پرورش ایده ها و به اشتراک گذاشتن تجربیات 🦋✨💗</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:22:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4117505/avatar/Nxx7dX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>✨Hasti</title>
            <link>https://virgool.io/@m_10521724</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چجوری فیلم «دنیای شیرین دریا» منو عاشق نوشتن کرد🌱💗</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%F0%9F%8C%B1%F0%9F%92%97-vel6rnulb1lm</link>
                <description>اگه بخوام بگم چرا و چطور و کی نوشتن توی وجود من جوونه زد و برای اولین بار قلم دست گرفتم تا توی دفترم بنویسم، باید شما رو ببرم به یه تابستون دور. نه خیلی دور، همین نزدیک‌ها بود.🌞🌱یادمه وقتی شبکه آی‌فیلم سریال «دنیای شیرین دریا» رو پخش می‌کرد، آخر هر قسمت یه سکانس بود که برام مثل جادو موند. من رو مسحور خودش می‌کرد. دنیا با اون آرامش خاصش می‌نشست و توی دفترچه‌اش شروع می‌کرد به نوشتن. از روزش می‌گفت، از اتفاقاتی که براش افتاده بود، از کارهایی که انجام داده بود، از هر چی که گذشته بود.نمی‌دونم چرا، ولی اون صحنه من رو یه جورایی به سمت نوشتن برد. منم دلم می‌خواست مثل دنیا بنویسم. می‌خواستم منم مثل دنیا یه عالمه حرف داشته باشم برای نوشتن.نوشتن شد شیرین ترین اتفاق روز من ، حتی در اوج بد حالی ، خلاصه یه دفتر سررسید برداشتم شروع کردم به نوشتن اوایل اما، اون‌جوری که باید، جدی نگرفتمش. هر سه چهار روز یه بار یه چند خطی می‌نوشتم. راستش یادم می‌رفت که هر روز بنویسم. تا این که یه روز، توی یه حال بد، اتفاقی دفترم رو باز کردم و شروع کردم به نوشتن. هر چی تو دلم بود، هر گلایه‌ای، هر ناراحتی. بدون سانسور، بدون فکر کردن که قشنگ باشه یا نه. فقط نوشتم و نوشتم. بعد از چند دقیقه یه اتفاق عجیب افتاد: انگار یه وزنه از رو دلم برداشته شد. آروم شده بودم. مثل آب روی آتیش، ناراحتیم خاموش شده بود.همون جا فهمیدم که گنج رو پیدا کردم. دیگه راه افتاده بودم: هر وقت ناراحت می‌شدم، می‌دویدم سمت دفترم. نوشتن شده بود داروی دردهای کوچیک و بزرگ من خلاصه که الان یه جوری شده که هروز حداقل ۳ صفحه مینویسم ، وسط روز ، اول روز ، آخر شب ، یه خودکار بر میدارم و شروع میکنم به نوشتن ، گاهی هم نصف صفحه ، خیلی متغیره ولی شده حتی نیم صفحه هم مینویسم ، نوشتن شده عادت روزانه ی من ،پ ن : یکی از  چیزایی که باعث میشه شوق نوشتن در من بیشتر بشه اینه که مینویسم تا وقتی که بزرگتر شدم بتونم این نوشته ها رو بخونم ، ببینم چه جوری بودم ، دغدغه ام تو این سن چی بود ، چه خواسته هایی از خدا داشتم ، و دوست دارم ببینم بهشون رسیدم یا نه ، </description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 22:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوران امتحان چگونه میگذرد ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-clik0lqwa4vd</link>
                <description>صدای آلارم گوشی را میشنوم ، چقدر صدایش رادوست ندارم ، آلارمی تکراری با ملودی ارام که از آن زمانی که یادم می آید با آن بیدار میشدم البته بیدارم میکردند.ساعت ۵ صبح را نشان میدهد هوا هنوز تاریک تاریک است بین دوراهی قرار میگیرم خاموش کردن الارم و ادامه دادن به خواب شیرین یا بیدار ماندن ، در نود درصد مواقع خوابیدن را انتخاب میکنم البته اگر امتحان نداشته باشم ،خمیازه ای عمیق میکشم هنوز خوابم می آید ، چقدر خواب مزخرفی میدیدم ، خواب میدیدم که توی امتحان فارسی تاریخ ادبیات را یادم رفته و نمیدانم که قابوس نامه اثر عنصرالمعانی کیکاووس است یا اثر محمد ابن منور، بلند میشوم کتاب فارسی را که دیشب بالای سرم گذاشته بودم بر میدارم و بی صدا به آشپز خانه میروم ، چراغ را روشن میکنم ، شروع میکنم به خواندن نکات مهم تا خیالم راحت شود که آنها را بلد هستم و فراموش نمیکنم ، صدای نماز صبح را میشنوم به سمت پنجره میروم در را باز میکنم باد خنکی به صورتم میوزد و حالم را جا می آورد ، زیر لب با خدا صحبت میکنم ، زیر آسمون خدا مشغول صحبت با خدا میشوم زیر لب برای امتحان های بعدی ام دعا میکنم که آنها را خوب بدهم و دعا میکنم که امتحان های قبلی ام را خوب داده باشم دونه به دونه حتی برای کنکور نداده ام و ارامشم برای سال کنکور ‌‌دعا میکنم، مامان بیدار میشود از اینکه میبیند من بیدار هستم تعجب میکند سجاده ی سفیدش را پهن میکند و مشغول نماز خواندن میشود ، من هم وضویم را میگیرم و به نماز خواندن مشغول میشوم ، بعد از نماز ، مامان نگاهم میکند . نه با تعجب، با لبخندی آرام. چیزی نمیگفت ولی میدانستم که ته نگاهش میگوید انقدر خودت را اذیت نکن ، ولی من که خودم را اذیت نمیکردم ، داشتم درسم را میخواندم ، آرام و بی صدا چلی پر تلاطم. چای دم میکند سفره صبحانه را پهن میکند و با صدای بلند می گوید چایی میخوری یا آب جوش ‍؟، من هم کتاب را می بندم و زیر لب میگویم چاییبا خود می‌گویم کاش فقط امتحان هایم را بدهم و راحت شم . کنارش مینشینم و صبحانه ام را میخورم و صبح را، در سکوتی که پر بود از چیزهایی که نیازی به گفتن نداشت آغاز میکنمپ ن : این متن را در دوران امتحانات نوشتم خسته و بی حال وقتی که امتحانا طولانی شده بود ،،،اما پستش نکردم تا  امروز .....</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 22:56:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه هایی که نوشته شد!!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-rcu6i0pnrpgs</link>
                <description>از وقتی که یادم می آید صحبت ها و حرف هایم را با نوشتن بیان می کردم اگر میخواستم با کسی حرفی بزنم و یا دلخوری ام را بیان کنم برای او نامه  مینوشتمحتی آن موقع هایی که مدرسه نمی رفتم و هنوز سواد خواندن و نوشتن را یاد نگرفته بودم مادر جان زحمت نوشته هایم را میکشید ، نامه های چند صفحه ای طولانی مینوشتم و یه نقاشی کنار او  یادم می آید که  اولین نامه ام را برای دوستم نوشتم  ، دوستی که آن روز مرا با حرف هایش ناراحت کرده بود و دلم را آزرده خاطر، برایش نامه ای نوشتم و حرف هایم را به او زدم ، برای بابا هم  همیشه نامه مینوشتم  و ناراحتی هایم را با نامه به او میگفتم و  وقتی می رفت سر کار نامه را در جیب او قایم میکردم ، پای ثابت تمام هدیه های تولد نامه بود نامه های قطور و بلند ، مامان بعضی از آن نامه ها را نگه داشته به هر حال گاهی هم نامه هایی مینوشتم که هیچگاه برای کسی نبود ، مینوشتم و بعد آن را پاره میکردم ، گاهی هم خود نوشتن نامه کافی بود تا ناراحتی مرا بر طرف کند ، به هرحال نامه نوشتن همیشه جواب بود و مرا به مقصودم می رساند بدون اینکه حرفی بزنم  ، به نظر من نامه اوج احساس بود  اوج بیان حرف ، به هرحال همیشه نسخه ام برای بقیه نامه نوشتن بود نامه‌نوشتن برای من فقط یک کار ساده نبود؛ نوعی گفت‌وگوست با خودم و جهان ترسناکم بود . هر بار که دستی به قلم می‌بُردم ، انگار کمی از بار دلم سبک‌تر می‌شد.چند روز پیش خواهرم از مدرسه امد با گریه و زاری ، از رفتار معلم ناراحت بود ، عصبانی و با گریه شروع میکرد تند تند به توضیح دادن که آره معلم به فلانی بیش تر محل میده ، فلان دانش آموز رو بیش تر دوست داره و از  این حرفایی که مخصوص بچه هاست !به او پیشنهاد همیشگی ام را گفتم بهش گفتم یک نامه برای معلمت بنویس و همه حرف هایت را به او بگو و زنگ تفریح این نامه را به معلمت بده ، این کار را کرد شب شروع به نوشتن نامه کرد ، با تلاطم نامه را مینوشت و برای ما می‌خواند ،نوشتن نامه جواب داد او حرف هایی که از اول سال در سینه اش بود را یکباره در نامه بیان کرده بود  ، معلمش هم با مهربانی جواب نامه ی اورا با صوت برایش ارسال کرده  خلاصه هرچی بود برای خواهرم مطلوب بود ، ⁦༎ຶ⁠‿⁠༎ຶ⁩من علاوه بر این که نامه نوشتن را دوست دارم نامه گرفتن را هم دوست دارم ولی متاسفانه نامه خیلی کم میگیرمچند روز پیش یه فیلمی دیده بودم به اسم: تقدیم به همه پسرانی که عاشقشان بودم  خلاصه فیلم راجب دختری بود که برای پسرایی که دوستشون داشت نامه مینوشت ولی اون ها رو پست نمیکرد و بهشون اون نامه ها رو نمی‌داد ، هرچند فیلم رو زیاد دوست نداشتم اما موضوع نامه باعث شد من تا آخر این فیلم رو ببینم این فیلم بود میدونی شاید همه‌ی ما گاهی لازم داریم چیزی بنویسیم، نه برای اینکه جوابی بگیریم بلکه فقط برای آروم شدن باید نوشت .به هرحال میخواستم بگم که نامه بنویسید نامه خیلی خوبه!زمانی که </description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 22:44:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر افتابگردون🌻</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86%F0%9F%8C%BB-rasparbyac38</link>
                <description>آفتابگردون رو دوست دارم ، رنگ زرد افتابگردون بهم حس نشاط و زندگی میده دلم میخواست یه دشت آفتابگردون داشته باشم ✨من حس میکنم که دونه کوچیک آفتابگردون همه مون تو یه گوشه از قلبمون خونه کرده و منتظر جوونه زدنه ، همه ی ما یه بذر از گل آفتابگردون توی وجودمون هست همون بذر کوچولویی که منتظره تا حواسمون رو بدیم بهش ، تا تو دل خاک بکاریمش ، تا یه روزی یه جایی از دل خاک بیرون بزنه تبدیل بشه به گل آفتاب گردون و روبه نور باشه و وجودمون رو پر کنه از عطر آفتابگردون🌻✨احساس میکنم ما آدما هم خیلی شبیه گل آفتابگردون هستیم ،ما هم مثل آفتابگردون سر از خاک بیرون آوردیم و دنبال نور میگردیم و هرجا نور باشه همون جا ماهم هستیم اصلا احساس میکنم خاصیت آدما اینه که دنبال نور باشن مثل آفتابگردونما باید اول از همه اون بذر افتابگردون وجودمون رو پیدا کنیم و قلبمون رو باهاش یکی کنیم و رشد کنیم و آروم آروم ، باهاش جوونه بزنیم ...🌱ماهم باید بگردیم دنبال نور وجودمون و پیداش کنیم 🌞</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 19:38:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز خوب مثل امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-oli2advncyys</link>
                <description>به آسمون صاف و آبی تهران نگاه میکنم ، چقدر کوه ها قشنگن ، چقدر زیباس ، چقدر این باد خنکی می وزه  رو دوست دارم ، صبح تو را مدرسه ، دستم یخ زده بود و لپام هام از سرما سرخ سرخ مامان کلی اصرار ماسک بزن .  یا  حدقل شالگردن بزار ، اما من تازه هوای تمیز رو پیدا کرده بودم لزومی نداشت ماسک بزنم ، دلم میخواست تا میتونستم تو این هوا نفس بکشم ، تورا مدرسه از عمق وجودم نفس می‌کشیدم نفس های عمیق  دیگه بوی بد و  دود نمی اومد ، دیگه سردرد نمیگرفتم ،  چقدر هوای خوب خوبه ! تو  محله گل و بلبل عمو پورنگ یه شعار داشت که میگفت( آسمون ابی زمین پاک حق همه ی ما  بچه هاست ) و تو راه همش این شعاره می اومد تو ذهنم چقدر این حق این روزا داره ضایع میشه ، و چقدر ما از هوای سالم محروم میمونیم تو دلم خدا خدا میکردم کاش برف بیاد قد یه دنیا دونه های ریز ریز برف هم روی کاپشن مشکیم نشسته بودن کوچیک بودن ولی باعث خوشحالی من بود ، گفتم برف ، چقدر دلم برای برف تنگ شده ، چقدر دلم برای آدم برفی درست کردن تنگ شده میدونی دلم میخواد یه ادم برفی درست کنم و کنارش عکس بگیرم ، درست مثل  اون عکس ۶ سالگی که کنار آدم برفی گرفته بودم . بزرگ شدم ولی هنوز اون دختر کوچولو درون من زنده است که جیغ میکشه و میگه چرا گوله ی برف به من پرت کردی ، قهر می‌کنه همینقدر بی منطق 🦋😄</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 15:46:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فشار درس ، یا فشار خون ، مسئله این است</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-n5mdutfouwgo</link>
                <description>این منم نه اینکه منما نه خود خود منم قطعا تصورم سال اول دبیرستان این طوری نبود ، خیلی شیرین تر بود ، دلچسب تر بود ، مثلا رشته مورد علاقمو انتخاب کردم ، شما تصور کن اگه یه رشته ای بود که دوستش نداشتم چب میشد٫:سال اول دبیرستان ، دارم از هجیم بودن درسا آب میرم ، بعد از هر امتحان دلم میخواد خودمو و برگه رو پرت کنم سطل آشغال اون حس رضایت قبل وجود نداره ، نمره های نامطلوب به فراوانی دیده میشه ، احساس نفهمیدن درسا قشنگ حس میشه ، دلم میخواد گریه کنم ، آفکورس که کلی هم گریه کردم ولی خب ، خسته شدم دلم یه تابستون بین درسی میخواد ، دارم لهه میشم ، معلم یه چیز درس میده یه چیز دیگه امتحان میگیره ، احساس میکنم هرچی که میخونم بی فایده است ، البته که کلی هم غر میزنم هم تو خونه یه ریز تو گوش مامان هم تو قلم و کاغذ زشت بود اینجا چیزی ننویسم ، از معلم ها بهتره چیزی نگم 😶معلم فارسیمون خیلی باحاله انگار نه انگار فارسی درس تخصصی مونه ، بهمون معنی شعر نمیگه ، به قول خودش واضحه دیگه چیشو میخوای بنویسی/: شیطونه میگه تو برگه امتحانم براش بنویسم واضحه دیگه چیشو میخوای بهم نمره بدیمعلم منطقمون هم امروز انگار میخواست انتقام جویی بکنه انقدر که امتحان سخت بود و خارج از کتابنمیدونم والا ، امیدوارم بخیر بگذرهپیشنهادی ، انتقادی ، راهنمایی ، اگه دارید من میشنوم 💗</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 22:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ی هرروز من</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B1%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%86-ff9cgnhgooa4</link>
                <description>حوصلم سر میرود بلند میشوم و سری به کتابخانه ی خاک گرفته ام می‌اندازم ، کتاب ها به من نگاه میکنند صدای التماس کردنشان را میشنوم که میگویند خسته شدیم از اینجا موندن توروخدا ما رو حداقل باز کن ببین چی گفتیم  یه دستی بهمون بزنم. با حالتی بی حوصله از کتابخانه  بیرون میروم حتی دیگر حال کتاب خواندن را هم ندارم ، احساس میکنم شاید دیگر کتاب ها جاذبه ای در دستانم ندارند یا شاید هم من جاذبه ام را از دست دادم و به خلا پیوستم احساس پوچی مرا در خود نهاده و من احساس غرق شدگی در آن را دارم حالا که خوب فکر میکنم شاید یه خواب نیاز باشد تا من من قبلی شود شاید خیلی مشکل را بزرگ کرده ام شاید روزهای خوب نزدیک است احسآس میکنم روزهای خوب در ایستگاه  به انتظار قطاری به مقصد دنیا نشسته است ان طرف طرف قطار خراب شده و نمی آید چقدر حیف که ما باید منتظر روزهای خوب و روزهای خوب منتظر قطار برای رسیدن به ما باشد به خودم می آیم با نیشگون به خودم میفهمانم که بسته است زنجیره افکارت را پاره کن و از آن زنجیره بیرون بیابرو بگیر بخوابخواب، چقدر خوابم می آید . پ ن۱:متن غمیگین ولی خودم شاد پ ن۲:درسا عمونم رو بریدن دلمممم تابستون میخوادخواب ، چقدر خوابم میآید</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 23:48:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز قبل از تولد🌱🎂</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%F0%9F%8C%B1%F0%9F%8E%82-bpxozm0qeepb</link>
                <description>از هفته قبل یه لیست بلند بالا نوشته بودم که یه روز مونده به تولدم اون رو انجام بدم . دونه دونه تیک بزنم ، از قضا همین امروز ، کلی درس ریخت تو سرم و تا الان هنوز هیچکدومشو نخوندم و امکان داره نخونم فردا سر کلاس بخونم ، همین امروز هم سردرد گرفتم بدم سردرد گرفتم جوری که هیجوره حتی با خوابم خوب نشد ، وقتی از مدرسه اومدم مهمون داشتیم، وسط انجام کارام  خاله ام اومد خونمون هیچ کاری نکردم ،خلاصه من موندم و یه لیستی که از هفته قبل نوشتم و تیک نزدم ،دلم میخواست وسط روز گریه کنم از اینکه هیچ چیز اونجوری که دلم میخواست پیش نرفت ولی خب....مهم اصل تولدمه که فردا ۱۵ مهره 😂(وی به خودش دلداری میدهد)</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 21:28:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وداع با کنج حیاط🌱💗</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D8%AC-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B7%F0%9F%8C%B1%F0%9F%92%97-iiexu3mxo9aj</link>
                <description>انگار همین دیروز بود که  در حال دیدن انشرلی با روز های غریبانه اش بودم و شلیل و هلویم را گاز میزدم و از گرمای طاقت فرسای تابستان که مرا به ستوه آورده بود به کولر خانه پناه برده بودم  و متکای آبی گلدارم را زیر کولر انداخته بودم  و دراز میکشیدم به خواب دم ظهر  میرفتم که مانند عسل برایم شیرین بود یادم هست که که در ظهر تابستان  تفنگ آب پاش سبزی که از دست فروش اسباب بازی خریده بودم را پر از آب کردم و با خنده های کودکانه و زیرکانه ام به جنگ آب بازی رفتم و مثل موش آبکشیده وارد خانه شدم ، و چه روز هایی  که برای پیک نیک خاله بازی های کودکانه ام ، قابله های پلاستیکی قرمز و زردم را زیر بغل زده و به گوشه ی حیاط خانه میرفتم و سوسن و نگار را صدا میزدم تا باهم به زندگی کودکانه ای که ساخته بودیم بپردازیم و فرزندان خیالی مان را بزرگ کنیم و با برگ های گوشه باغچه برایشان غذا درست کنیمانگار همین دیروز بود که کتاب شنل قرمزی که مامان برایم خریده بود را ورق میزدم و مامان برایم میخواند از شیرینی های شنل قرمزی ، از مادر بزرگ بد حال او ، و از اینکه گرگ نامرد آخر به سزای عملش رسیده بود ذوق میکردم و برای شنل قرمزی قصه خوشحال بودم که آخر مادر بزرگش را در آغوش گرفته بوددیروز اما گذشته است من دیگر آن دختر کوچکی که موهایش را مادرش از دو طرف برایش خرگوشی میبست و گل سر سرخ گلدار را کنار موهایش میگذاشت و با کیف قرمزش ست میکرد و عاشق پاشنه طق طقی بود نیستم من بزرگ تر شده ام و دیگر دنیا برای من کنج حیاط خانه و قابله های پلاستیکی و بازی با نگار و سوسن نیستدیگر شب ها کنارم عروسک نیست که اورا بقل کنم و بخوابم و برایش مادری کنمآری دیروز گذشته است ، با همه ی شیرینی های دنیای کودکی ام ، با تمام زیبایی هایش گذشته و حالا من دختری ام که بزرگتر شده است ، به جای کنج حیاط خانه ، در کنج کتابخانه اش به سر میبرد و حالا او به جای آنکه قابله های پلاستیکی زرد و قرمزش را بردارد دفتر و کتابش را بر میدارد به جای اینکه کتاب شنل قرمزی را  بخواند، بوف کور  ، و صدسال تنهایی گابریل گارسیا را میخواند به جای بازی با نگارو سوسن ،با ارزوهایش قدم میزند هدف هایش را دنبال میکند و به سوی بهتر شدن است .🌱🪐_هستی نوشت در زنگ انشاء هدف هایش را دنبال میکند و به سوی بهتر شدن است .</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Sat, 27 Sep 2025 22:29:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگ انشاء</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%A1-vgvyqhhze3xb</link>
                <description>زنگ اول بود ، بچه ها دونه دونه وارد کلاس شدن ، این زنگ نگارش داشتیم ، منتظر بودیم تا معلممان بیاید ، خانم پورقاسم وارد کلاس شد ،بچه ها بلند شدند ، کمی مشغول حرف زدن با بچه ها شد احوال بچه ها رو پرسید ، حضور و غیاب کرد و بعد در تخته موضوعاتی برای نوشتن انشاء نوشت ، دوست داشتم خودی نشان دهم و سری یک موضوع را انتخاب کنم و بنویسم و بروم برایش بخوانم تا بداند که نوشتنم خوب است ، تا مرا عضو انجمن ادبی مدرسه کند ، اما افسوس که دستم را بسته بودم و توان نوشتن نداشتم، وقتی بچه ها را یکی یکی میدم که مینویسند و میروند برای خانم پور قاسم میخوانند و خانم پورقاسم انها را تشویق میکند و انشاء های خوب را به یاد میگذراد و اسمشان را در دفترش یادداشت میکند حسرت میخوردم و غمگین میشدم میدانی ، زنگ مورد علاقه ی من زنگ های انشا است زمانی که کلمات را در کنار هم میچینم تا یک جمله سر هم کنم ،برقی در چشمانم به وجود میاید که در هیچ یک از زنگ ها و درس ها به وجود نمیاد ، من همیشه تند تند مینویسم ، و جزو اولین نفر ها هستم که انشایم را میخوانم ، وقتی من درحال نوشتن هستم ، خط میزنم ، چک نویس را پاک نویس میکنم و مرتب در دفترم مینویسم ، بچه هایی را میبینم که هنوز در اول خط مانده اند و ایده ای ندارند ، نوشتن همین است ، برای شروع ذهنت خالی خالی است اما امان از لحظه ای که ایده ای در ذهنت بگذرد ، تو اورا در هوا میگیری و مینویسی جوری که میتوانی از آن یک کتاب در بیاوری و تا آخر ادامه اش دهی ، وقتی ایده شروع به ذهنت رسید ، حالا باید فکری هم برای تمام شدنش کنی ، اما دریغ که من از نوشتن محروم و مجبور به تماشا بودم🥲💗✨</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Thu, 25 Sep 2025 15:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه روز بدون گوشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C-xkwfbgtmfuhi</link>
                <description>تو تنظیمات گوشی همیشه آخر شبا چک میکنم ببینم که چقدر سرم تو گوشی بوده و بیشتر تو کدوم برنامه ها هرشب هم من با صحنه ۵ ساعت تا ۷ ساعت مواجهه میشم و خودم رو مورد عنایت قرار میدم و با عذاب وجدان به خواب میرم و با خودم قول میدم که از فردا کمتر استفاده کنم و فردا هم روز از نو روزی ازنو !چند روز پیش بود که دیگه عزمم رو جزم کردم و شب قبل از خواب گوشیم رو خاموش کردم و روز بدون گوشی رو شروع کردم میخواستم یه روزم رو بدون گوشی بگذرونم البته اینم بگم ، من اینستاگرام و خیلی از برنامه ها رو ندارم و خیلی از کانال هایی که از مطالبشون استفاده نمیکردم یا بدرد بخور نبودن رو هم پاک کردم ، چت و پیامک و گروه هم خیلی کم دارم ، از بازی و این جور چیزا  هم تو گوشیم خبری نیست ، ولی بازم نمیدونم چرا انقدر ازش استفاده میکنم و تایم استفاده ام بالاست ،  ،میدونید حذف گوشی به طور کلی به نظرم کار درستی نیست چون زندگی ما واقعا به این گوشی گره خورده ، مثلا میخوای تکالیف کلاسو بنویسی باید از تو گوشی نگاه کنی و بنویسی ، میخوای فیلم ببینی باید از تو گوشی ببینی ، حتی میخوای ورزش هم کنی ویدیو ورزش تو گوشیته ، پس بیشتر  استفاده ما ضرورته !🥲✨خلاصه من روز بدون گوشی رو شروع کردم ، بیشترین احساسی که منو اذیت میکرد اون خلا ای بود که حس میشد ، ، همش حوصله م سر میرفت و هروقت حوصله ام سر می‌رفت یه کتاب دستم میگرفتم و میخوندم ، یه کتاب رو تا نصفه خوندم ، تمام فیلم های تلویزیونی رو بالا و پایین کردم و دیدم ، نزدیک به صدبار در یخچال رو باز کردم و بستم 😅🌱ولی خب تمرکزم همش سمت گوشی بود که الان کلی پیام دریافت کردم ، یا تماس داشتم، درصورتی که وقتی گوشیم رو چک کردم دیدم هیچ خبری نبوده و حتی کانال هایی هم که داشتم پیام های زیادی نداده بودن ، خلاصه من سعی میکنم حداقل استفاده مفیدی از گوشی داشته باشم ، و برنامه های غیر ضروری رو پاک کنم  وقتم رو تو ویرگول و کست باکس و طاقچه بگذرونم اما هرچند مفید  مشکل من  با گوشی دست گرفتن،در واقع مشکل من نه ! مشکل مامانم 😂</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Sun, 21 Sep 2025 18:23:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تابستون و ماجراهاش🌞</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B4%F0%9F%8C%9E-tm7ngbb5isf0</link>
                <description>تابستون ۱۴۰۴ هم تموم شد، میدونی تابستون برای من مثل امیده و امیدش زیباتر و لذت بخش تر از خودشه ! خرداد ماه ، تو اوج سختی ، استرس و امتحان تنها خوشی تو، امید تو اومدن تابستونه تا تورو نجات بده . با حرص و کلی سختی درسها رو میخونی و زیر لب برای تابستونت برنامه ریزی میکنی برنامه ریزی اون فیلم هایی که این یه ماه ندیدیکتابهایی که نخوندیآهنگ هایی که گوش ندادی خلاصه که یه لیست بلدبالایی مینویسی  و منتظر میشی تا امتحانا تموم بشه و به قولی خوش بگذرونی و به اون برنامه ها عمل کنی .تابستون که شروع میشه ، شور و شوق تو هم تموم میشه ، ذهنت آروم میشه دیگه تو فشار امتحانا نیستی و از دل اون سختی اومدی بیرون ، با یه پوز خند به اون لیست بلند بالا نگاه میکنی و میگی کی حالشو داره ، و به زندگی به روند قدیمی ات ادامه میدی! البته هراز گاهی هم یه سری کارها و خلاقیت ها هم انجام میدی خوش میگذرونی  ولی خب اونجوری که نظرت بوده اون جوری که میخواستی هیچ وقت ‌پیش نرفتی ،،واقعیت هم همینه ، اون تصورات ، اون برنامه ها تو ذهن تو برای نجات تو تو اون لحظه بوده و کاملا طبیعی که به همه ی اونها نرسی ، یا اصلا بعضی وقتا که میرسی اون لذتی که تصورش رو داشتی رو نداره چرا چون اون تو ذهن تو بوده و برای گذر کردن از اون لحظه ذهن تو اومده یک معنا ساخته و کاملا هم منطقی من حرفی ندارم 😁💅🏻نگاه میکنی و میگی کی حالشو داره !</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Sun, 21 Sep 2025 17:40:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی انیمه قلعه متحرک هاول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9-%D9%87%D8%A7%D9%88%D9%84-ffycijecapkv</link>
                <description>هیچ انیمه و انیمیشنی برای من مانند قلعه متحرک هاول سراسر درس و عشق نبودقلعه متحرک هاول یکی از زیباترین ، اثر گذارترین و عمیق ترین انیمه ای بود که من دیدم، شخصیت سوفی همان دختران نوجوانی که در آستانه جوانی است همان دختره ساده پوش ساده دلی که درگیر عشق پاکی شده استداستان از مغازه کلاه فروشی شروع میشود،مغازه ای که سوفی پشت میزش درحال دوخت و دوز کلاه جدیدی است که صدای خنده دختران زرق و برق کرده را میشنود که راجب هاول جادوگری بزرگ صحبت میکنند با این مضمون که هاول دنبال دختران خوشگل و زیبا میگردد ، مگرمیشود در جمعی دخترانه بود و حرفی از زیبایی زده نشود ‍؟ بعد از مغازه بیرون میروندکمی بعد سوفی را میبینیم که میخواهد به سمت مغازه شیرینی فروشی خواهرش برود در راه دو سرباز مزاحمش میشوند که هاول در این هنگام به کمک سوفی می آید و به او کمک میکند در این جا عشق بین سوفی و هاول گره میخورد و داستان ما بعد از این اتفاق شروع میشود ، بعد از آن اتفاق شب وقتی سوفی وارد مغازه میشود جادوگر زباله ها که میخواهد انتقام عشق خود را از هاول بگیرد سوفی را به شکل پیرزنی در میآورد و او را طلسم میکنداصل داستان شروع میشود ، سوفی که تا دیروز جوانی رعنا بوده حالا پیر و فرتوت شده و باید فکری به حال خودش کند ، او میخواهد خودش رو به هاول و قلعه او برساند و....ادامه داستان زیبا تر هم میشود ، عشق پاک سوفی به هاول باعث نجات او از مرگ میشود ،سوفی به هاول شهامت میدهد ، به او قدرت مبارزه میدهد ، سوفی مانند فرشته ای مهربان در زندگی هاول می درخشدچیزی که از سوفی برای مان جذاب است سادگی و منش رفتاری این دختر است ،سوفی خودش را زیبا نمیداند ، اگر اورا با دختران همسال او یاحتی مادرش و خواهرش مقایسه کنی ، سادگی او بسیار دلنشین است ، لباسی بدون هیچگونه پف و زرق و برق در کنار کلاه حصیری ساده او،ولی او زیباست، زیبایی درونی او میدرخشد مانند یک ستاره ای در آسمان ،سوفی دختر مهربانی که گویا جز مهربانی کار دیگری بلد نیست ، چرا که در ادامه داستان اورا میبینیم که با مهربانی با جادوگری که او را طلسم کرده رفتار میکند و حتی از او مراقبت هم میکند ، سوفی با قلب مهربانش طلسم هاول ، مترسک ، و کالسیفر را هم از بین می‌برد ،چیز دیگری که برای من بسیار جذاب است آسمان های بی نظیری است که این انیمه به نمایش میگذارد ، کوه ها ، طبیعیتی که نشان میدهد تو را مجذوب خودش میکند ، دریا ، جنگل یا اون باغ مخفی هاول که پر از گل های زیبایی بود که جز زیبایی و حسرت که چرا من در آنجا حضور ندارم چیز دیگری به ارمغان نداشت ،داستان فداکاری ، عشق ، و از خود گذشتگی در این داستان موج میزند اگر این انیمه را ندیده اید در اسرع وقت به سراغ دیدنش بروید 🎀🦋🦋</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 13:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین ظرف شستن من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B8%D8%B1%D9%81-%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%86-zqzyto9nwoaw</link>
                <description>بچه بودم حدودا چهار پنج سالم بود که تازه ابجیم به دنیا اومده بود من نوه اول بودم ، بچه ی اول بودم ، همه توجه ها سمت من بود ، با بدنیا اومدن هلیا انگار که افسار قدرت و از من گرفته بودن چند روز بعد از به دنیا اومدن هلیا بود که یادمه  مامان جون هم خونمون بود ،ناهار ماکارانی داشتیم ، ماکارانی همون غذای مورد علاقه من که هرروز و هر شب با عشق و ولع میخوردم . هستی چهار پنج ساله احساس میکرد که با وجود یه خواهر بزرگ تر شده باید خودی نشون بده  و از این به بعد خودش باید همه ی کارها شو انجام بده ، وقتی ماکارانی رو باسس خرسی خوردم با هزارتا زور و فشار گفتم که خودم میخوام ظرفا رو بشورم ، رفتم از حموم صندلی پلاستیکی صورتی رو برداشتم و ازش بالا رفتم آستین هامو زدم بالا ،اسکاج نارنجی رو برداشتم  و مایع ظرفشویی رو زدم رو اسکاج ، کف کردم از کف خوشم می اومد ، هعی بشقاب رو کف میکردم ، سینک ظرفشویی رو کف میکردم و در این حین هم مامان جون میرفت و می اومد هعی میگفت کمک میخوای دختر ، میخوای من بشورم ؟ ای بابا چرا انقدر لج میکنی ؟  ، منم دختر لجباز با یه نه گفتن و ولم کن و غر زدن ردش میکردم بره ، اون یدونه ظرف رو شستم سینک رو هم شستم ، کل لباسم خیس شده بود موقع پایین اومدن از اون صندلی پلاستیکی صورتی دستم رو گرفتم به تهه سینک ، چون که سینک ما تو کار نبود اون قسمت از سینک که برآمده گی داره  بیرون بود برای پایین اومدن از صندلی به اون قسمت متوسل شدم که انگشت کوچیکه دست چپم برید ، بدم برید ،جوری که با بتادین و چسب زخم خونش بند نمی اومد، و منم فقط زار زار گریه میکردم ، بابا بدو بدو منو برد پیش دکتر، دکتر دست منو ، باند پیچی کرد ، اتل زد ، شبش با دست باندپیچی شده اومدم خونه ، مهمون داشتیم ، همه اومده بودن برای دیدن نی نی و از احوال دست من جویا میشدن ، اون شب دستم خیلی میخوارید و اذیتم میکرد ،همه با لحنی  که داره خوب میشه و تحمل کن من رو آروم میکردن فرداش بود یا پسفرداش ، از خواب بلند شدم دیدم برف اومده ، انقدر خوشحال بودم که دونه های سفید برف روی بالکن و حیاط نشسته بود که نگو ، صدای بچه ها از حیاط می اومد سریع کاپشن قرمزم رو پوشیدم کلاه و شالگردنم رو انداختم رو سرم و بدو که رفتی ، با بابا و بچه ها کلی برف بازی کردیم ، کلی خوش گذشت ، بعد از برف ، باند دست من کثیف شده بود ، بابا گفت بیا بازش کنیم و دوباره باند رو ببندیم دکتر گفته بود که باید یه هفته بمونه ، این دست من رو که باز کردیم با هزار تا درد و مکافات گریه ، دیدم که دستم کبود کبود شده ،باد کرده سیاه شده ، خیلی ترسیدم گریه کردم ، رفتیم بیمارستان ، حدود ۱۵ روز بیمارستان بستری بودم ، مامان جون پیشم موند ، عفونت دستم خوب شد و من مرخص شدم ، از اون ۱۵ روز و دلتنگی برای مامانم و اینا بگذریم هنوز قلمبگی دستم خوب نشده بود دکتر گفت با ماساژ و مالش اون رفع میشه ، ولی بعدش چون که دستم درد میکرد اجازه نمیدادم کسی به دستم دست بزنه از اون دوران ۱۰ سالی میگذره من بزرگ شدم ، دستم بهتر شد ولی هنوز همون شکلی که بود هست ، دست چپم بود دستی که باهاش مینوشتم ، گاهی اوقات با سوال هایی که ازم راجب دستم میشد کلی خجالت میکشیدم از اینکه چه جوری و چی بگم بهشون ، بگم داشتم ظرف میشستم و دستم برید نمیگه چرا مراقب نبودی .؟..این داستان من و اولین ظرف شستنم بود ، امروز رفتم اتاق عمل برای عمل دستم ،🌱💗</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 23:00:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر به دختر: ۷ کتابی که هر دختر نوجوانی باید بخونه! 🌸📚</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DB%B7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%F0%9F%8C%B8%F0%9F%93%9A-qxagar0voiy1</link>
                <description>سلام! 👋🏻💗😍سلام به همه دخترای نوجوان با انگیزه، امروز اومدم با معرفی یه لیست خاص از یه سری کتاب های خوشمزه و مفید که خودم اون ها رو خوندم و از خوندن این کتاب ها کلی لذت بردم و باید بگم که با تک تک لحظه هاشون زندگی کردم و کلی مطالب مفید یاد گرفتم پس خوندن این کتاب‌ها رو به همه ی شما دخترای نوجوان توصیه میکنم .و فکر میکنم این کتاب ها میتونن همراه خوبی براتون باشن و هم کلی چیزای خوب بهتون یاد بدن 🎀✨🌱از این کتابایی که خوندم یه لیست تهیه کردم و میخوام توی این پست به شما معرفی کنم اگه دوست داشته باشید میتونم این پست رو ادامه داره کنم💗🪐۱ـ کتاب فرشته ها هم عاشق میشوند ✨این کتاب نوشته خانم نعیمه اسلاملو است که درباره دختری به نام فرشته است ، فرشته دختری که در مسیر پیدا کردن هویت دخترانه خود ، و پیدا کردن رسالت خودش به مشکل خورده دختری که کلی سوال های جواب داده نشده تو ذهنش داره دقیقا مثل همه ی ما دخترا ، و در پی تلاش که از خدا عشق پاک خود را با تقوا به دست بیاره 💕🌱 فرشته یه دختر دانشجو که با اتفاقات و داستان هایی که براش می افته داستان و مسیر زندگیش عوض میشه و کم کم گره های ذهنیش باز میشه۲ـ کتاب یسناکتاب یسنا نوشته ی خانم زهرا کرباسی است . داستان این کتاب حول محور یه دختر نوجوان ۱۴،۱۳ ساله به اسم یسنا میگذره که زندگی مرفه و بدون قید و شرطی داره و با طلاق پدر مادرش به خاطر اختلاف عقیده چالش های مهم و زیادی رو پشت سر میزاره و زندگی اش کاملا عوض میشه و تغییر میکنه .اگر به دنبال داستانی واقعی، پرکشش و الهامبخش هستید که شما را به فکر فرو ببرد و با لحظه به لحظه اش زندگی کنید کتاب «یسنا» را از دست ندهید. 🦋🌷۳ـ کتاب خاطرات سفیرخاطرات سفیر کتابی هست بر اساس خاطرات خانم نیلوفر شادمانی یه دانشجو ایرانی که برای تحصیلات تکمیلی به فرانسه میره کتاب با یه لحن کاملا خودمونی و ساده و پر از مطالب دوست داشتنی و مفید و پرسش و پاسخی هست ، جوری که شما رو به یک خوابگاه دانشجویی در پاریس میبره و با تمام رویداد ها ، تجربه ها شریک میکنه این کتاب به شما یاد میده که چه جوری در دل سختی ها و تفاوت ها عقیده تون رو حفظ کنید ✨🍭۴ـ کتاب هستیکتاب هستی یکی از قشنگ ترین کتاب هایی بود که خوندم و باهاش همزاد پنداری میکردم چون که شخصیت اصلی کتاب هم اسمم بود ،این کتاب یه روایت ساده و روون با لهجه شیرین آبادانی داره ، هستی راجب دختری ۱۳ ساله است که عاشق کارای پسرونه و فوتبال و موتور سواری و در هیاهوی نوجوانی زندگیش با جنگ گره میخوره از جنگ ، دوری از شهر کودکی ، و اختلاف با پدر گرفته تا شیطونی ها و لحظات شیرین و بامزه ای که هستی رقم میزنه 🦋✨۵ـ من میترا نیستمکتاب من میترا نیستم خاطرات زندگی شهید زینب کمایی ، شهید ۱۴ ساله که توسط گروه های منافقین به شهادت رسیده هست ، لحظه به لحظه این کتاب پر از درس بود برای من ، اینکه یه دختر ۱۴ ساله چقدر باید به بلوغ فکری و درک بالا رسیده باشه که چنین رفتار هایی داشته باشه دختری که دفتر برنامه ریزی داره و خودسازی انجام میده این کتاب معرفی یه الگو خوب و درست برای نوجوان هاست 🎀✨🌱۶ـ کتاب ستاره ها چیدنی نیستنکتاب ستاره ها چیدنی نیستن یک زمان جذاب و زیباست که در قالب رمان به ماجرای تحول عقیدتی یه دختر آمریکایی میپردازه این کتاب به تمام گره های ذهنی شما راجب چرایی حجاب ، حقوق زنان ، و از همه مهم تر هویت دخترانه شما جواب میده و میپردازه و کلی مطالب مفید و آموزنده یاد می گیرید ،🎀🌞✨۷ـ کتاب نفساین کتاب رمانی زندگینامه ای با تم عاشقانه است که داستان زندگی دختر نوجوانی به نام لیلا را روایت می کند. لیلا دختری در آستانه جوانی است که با آداب و سنت های قدیمی خانواده دچار تعارض شده است. او درگیر یک رابطه عاشقانه یک طرفه شده و مورد سوء استفاده قرار می گیرد. و حالا لیلا باید برای سوالات مهمی که در ذهنش شکل گرفته پاسخ بده ، این کتاب دید جدیدی به شما میده این کتاب رو به همه ی نوجوون ها پیشنهاد میکنم🌱🪐🦋حالا نوبت شماست: شما چه کتابی خوندید که عاشقش شدید و فکر میکنید برای دخترای نوجوان می‌تونه مفید باشه و به رشدمون کمک کنه ؟ حتما توی کامنتا بهم بگید! 👇😅🌱</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 23:32:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم🎥:My Salinger year</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85my-salinger-year-ejtdemtmeblm</link>
                <description>این فیلم درام بسیار فضای آرومی داره و . همه چی خیلی اروم و البته گاهی یکنواخت میگذره و داستان این فیلم حول محور دختری به نام جوانا است 🌱جوانا دختری از یک روستا توی کالیفرنیا است که برای دیدن دوستش میره نیویورک و طی یک تصمیم ناگهانی تصمیم میگیره نیویورک بمونه و به آرزوهاش برسه یکی از ارزوهای جوانا نویسنده شدن هست ، جوانا دختر اهل کتابی هست و کتاب زیاد میخونه و یه سری فانتزی های هم توی سرش داره که دوست داره به اونا برسه ،🎀✨🌱جوانا دنبال کار میگرده و یه کار توی یه نشریه پیدا میکنه و متوجه میشه که اون نشریه با نویسنده های معروف در ارتباطه و ماجراهای دیگه💗و اما نظر من راجب این فیلم ، فضای اروم فیلم رو خیلی دوست داشتم البته گاهی یکنواخت میشد اگه از ژانر های آروم خوشتون میاد فیلم خوبیه ، از نشریه ای که جوانا توش کار میکرد ، خوندن نامه ها خوشم می اومد ،و اینکه دوست داشت نویسنده بشه هم برام داستان رو جذاب میکرد ، مدل لباس پوشیدنش رو خیلی دوست داشتم و از لباسایی که میپوشید خوشم اومد،فیلم قشنگی بود منو برای یک ظهر تابستانی گرم سرگرم کرد 😂💖</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 10:58:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و بافتنی🧶🌱🤭</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C%F0%9F%A7%B6%F0%9F%8C%B1%F0%9F%A4%AD-lsgcimgywln3</link>
                <description>بافتنی جزو کارهای مورد علاقه ی من بود و هست  از همون کلاس چهارم که تو زنگ های هنر معلم تصمیم گرفت به جای نقاشی بهمون بافتنی یاد بده دلم میخواست بافتنی یاد بگیرم و ببافم ، دلم میخواست ژاکت ببافم ، کلاه ، شال گردن و کلی چیز دیگه ولی هیچ وقت نتونستم خوب و کامل یاد بگیرم و همیشه یه مشکل بزرگ داشتم برای یاد گرفتن بافتنی و اون دست چپ بودن بود البته که مانع من نشد 😂وقتی همه ی بچه ها تو کلاس بافتنی رو یاد میگرفتن  حالا چه از معلم چه تو خونه از مامان و مامان بزرگاشون و من هرکاری میکردم نمیتونستم یاد بگیرم و کسی رو نداشتم که بهم یاد بده  ناراحت میشدم و با ناراحتی می رفتم خونه  . مامانم و مامان بزرگم بلد نبودن و من باید به اموزش های معلمم اکتفا میکرد ، وقتی معلم هم میخواست بهم یاد بده تا میفهمید دست چپ هستم میگفت ای واییی من چه جوری به تو یاد بدممم 😂 از کسی هم نمیتونستم یاد بگیرم چون اون دست راست بود  و من دست چپ هرجوری میبافتم از نظر اون اشنباه بود چون مدل بافت دست چپ ها کاملا برعکسه با دست راست ها این عشق من به بافتنی همین جور گوشه قلبم خاک میخورد تا کمی بزرگتر شدم و سعی کردم خودم یاد بگیرم با قلاب راحت تر از میل می‌تونستم ارتباط برقرار کنم و سعی کردم قلاب بافی یاد بگیرم سعی کردم به اموزش های گوگل اکتفا کنم که  اموزش های خیلی خوبی هم هستن ولی همشون برای دست راست ها هستن و برای منی که دست چپ هستم خیلی سخت میشه متوجه شد که باید چیکار کرد و چه جوری بافت 🥲البته بعضی اوقات ویدیو ها رو تو گالری ذخیره میکردم و تو برنامه اینشات میرفتم و ویدیو رو برعکس میکردم و اونجوری متوجه میشدم و میتونستم ببافم ولی اینم کلی دنگ و فنگ داشت و .....🌱🧶امروز دوباره رفتم سراغ بافتنی و تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم و ببافم تا بتونم به بافت کلاه و شالگردن برسم  💖این اولین بافتنی کامله منه همیشه فقط زنجیره میزدم و  همینجوری بی هدف میبافتم و بعد میشکافتم ولی امروز من این هدبند رو بافتم البته تصمیم بر این  بود که کیف ببافم که دیدم خیلی سخته و برای من مبتدی تازه وارد دست چپ مثل شاخ غول شکوندنه و با خلاقیت خودم تبدیلش  کردم به یه هدبند 🤭😂زیبا و مرتب نبافتم ولی دوستش دارم 🥺✨🌱</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 23:26:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا‌ کمالگرایی؟🎀</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-ainnymuwitsf</link>
                <description>سلاااام به همگی !شاخ غول کمالگرایی رو شکوندم و بالاخره تصمیم گرفتم بنویسم راستش رو بخواید گاهی وقتا حس نوشتن ندارم و دستم نه به قلم میره و نه حتی به کیبورد گوشی تو دفتر خاطراتم که هر روز حدود چهار پنج صفحه پر از اتفاقات روزم با جزئیات کامل مینوشتم الان در حد یک یا دو خط مینویسم دفترم تبدیل شده به یه عالمه صفحات نصف نیمه ای که نوشتم (امروز هم گذشت.... حوصله نداشتم) و به زور به یک صفحه میرسونمش و خیلی وقتا هم سمتش نمیرم که بخوام شروع کنم✨🥲، سخت ترین بخش برای من شروع کردنه،البته برای خیلی ها هم همینطوره ، الان در حال حاضر دلم میخواد خیلی کارا رو شروع کنم انگار تو ذهنم یه ادم پر جنب و جوش در حال حرکت هستم ولی بدنم به کار نمیاد فقط دلش میخواد هیچ کاری نکنه مثلا دوست دارم شروع کنم زبان بخونم ، یه کتاب تازه بخونم ، ورزش کنم و کلییی کار دیگه که دلم میخواد شروع کنم ولی نمیدونم چرا هعی دست دست میکنم ! البته گاهی این احساس و این حس ها طبیعی ، گاهی روند زندگی کند تر از قبل پیش میره بدون هیچ هیجان و اتفاقی و پیش میاد که ماهم یه جاهایی خسته بشیم ولی تو دل همون خستگی حتی شده یک خط هم کتاب بخونیم ، باید بخونیم ، گفتن این جمله راحت ولی عمل کردن بهش تو دل اون بی حوصلگی کلی تمرین میخواد که قطعا با تمرین بهش میرسیم 😌🌱چرا دست دست میکنیم ؟خودمون دلیلش رو میدونیم چون دلمون میخواد خیلی خوب و عالی شروع کنیم و وقتی اون طوری که میخوایم پیش نمیره از انجام دادن اون کار طفره میریم ، باید سعی کنیم خودمون رو از این چرخه بیرون بیاریم و کمی از معیار های سختگیرانه ی خودمون دوری کنیم ...باید از کمالگرایی دوری کنیم !از اهمال کاری دوری کنیم /:اینبار بیاید بیخیال کمالگرایی بشیم و هدفمون این باشه  که خودمون زو  از این چرخه بیهوده بیرون بیاریمشاید روزی حتی یه لغت زبان هم کافی باشهنصف صفحه کتاب خوندنم خوبهاینکه نشسته هم نرمش کنم ورزش محسوب میشهیادمون باشه با تمرین و استمرار هست که ما میتونیم به موفقیت برسیم 🌱✨خودم دوری ک</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 22:07:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال گیلمور گرلز☕✨</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%84%D8%B2-v34nnsbnyp5d</link>
                <description>سریالی که این روزای گرم طاقت فرسای تابستون در حال دیدینش هستم و دارم میبینم سریال زیبایی به اسم گیلمور گرلز هست.این سریال هفت تا فصل داره که در هر فصل حدودا ۲۰ الی ۲۲ قسمت وجود داره این سریال درباره دوتا مادر و دختر بانمک و باحاله که مادر داستان در سن ۱۶ سالگی وقتی که نوجوان بوده باردار میشه و دختر کوچیکش رو خودش به تنهایی بزرگ میکنه و فاصله سنی مادر و دختر بسیار کمه و یه جورایی بیشتر رابطه دوستی بین این دو تا برقراره تا رابطه مادر و دختری و حالا دخترش ۱۶ ساله شده و داره وارد دبیرستان داره میشه یه جورایی ترس مادر شروع میشه میترسه که دخترش رفتار های اونو تکرار کنه... و محور داستان بر مبنای ماجراهای این مادر و دختر میگذره و هر قسمت یه ماجرا رو در پیش دارهدر واقع رابطه امن مادر و دختری که بین این دو شخصیت وجود داره بسیار بسیار حس خوبی رو به مخاطب میده و فضای داستان بسیار صمیمی جوریه که بعد از چند قسمت کاملا با شخصیت های داستان دوست میشی .رفتار مادر و دختری این دوتا و شوخی هاشون گاهی منو یاد رفتار منو مامانم میندازه اون از خود گذشتگی های لورالای برای روری من رو یاده مامانم میندازه و یک چیز مثبتی که میشه در این سریال در نظر گرفت اینه که با دیدن این سریال یه جورایی قدر مادرتون رو بیشتر میدونید و میتونید بیشتر از این رابطه مادر و دختری لذت ببرید 🌱🦋فضای این سریال و داستان اون یه جورایی به نظر من کاملا فضای زنونه رو در بر میگیره و داستان محوریت زنانه داره و در راستای زندگی سه زن میگذره و شخصیت های اصلی این داستان سه زن هستن و رابطه شون رابطه مادر دختریه مثلا داستان امیلی که مادر لورالای ، و لورالای و روریالبته برای من رابطه لورالای و امیلی خیلی رو مخه جوری که گاهی حوصله گیر دادن امیلی مادر لورالای رو ندارم هعی جلو میزنم که تموم شه 😂🥲توی داستان کلی راجب فیلم ، موسیقی و کتاب هایی صحبت شده که تو اونا رو حداقل بخش بیشتر شون رو نمیشناسی چون یا قدیمی ان یا اصلا اسمشون روو نشنیدی و این خیلی خوبه چون میتونی بری راجبشون تحیق کنی خیلی از آهنگ هایی که میگن رو گوش کنی یا راجب فیلمایی که آخر شبا لورالای روری میبینن تحقیق کنی و اونا رو ببینیاینکه اون زمان گوشی و فضای مجازی به این صورت که الان هست نبوده و روری و بیشتر نوجوان های تو سریال وقتشون رو با موسیقی و کتاب پر میکنن یا فیلم میبینن خیلی خوبهروری یه دختر کتاب خونیه که عاشق دانشگاه هاروارد و کلی کتاب میخونهفضای داستان ، محیطی که توش فیلمبرداری شده ، اون حس پاییزی که فیلم داره ، جلسه آخر هفته ها که شهرشون میزاره ، میس پتی ، تیلور ،رستوران لوک ، و همه ی اینا به آدم حس خیلی خوبی میده ، سوکی دوست لورالای همه ی شخصیت ها یه طنز خواستی دارن که شاید تو واقعیت لج در بیار به نظر برسن ولی تو فیلم فضای کمدی رو ایجاد کردهاستارز هلو یه شهر خیالی نزدیک نیویورک که فضای خیلی باحال و صمیمی داره که روری و لورالای اونجا توی اون محل زندگی میکننبی نهایت سریال قشنگی بود و هست چون هنوز دارم میبینم هرچند که گاهی رفتار روری یا لورالای رو مخ میرفت ولی همین گاهی به فیلم یه هیجانی میداد چون روند فیلم بسیار گوگولی و پر از حس خوب و مثبته و یخ نواخت که گاهی این رفتارا باعث میشه روند فیلم از اون حالت یکنواختی در بیادعاشق اون لیوان های بزرگی بودم که توش قهوه میخوردنبرای من خیلی عجیب بود که چرا هرچی میخوان بخورن حتی قهوه میرن رستوران لوک ؟ اخه قهوه رو که میشه تو خوده خونه درست کرد نیازی به لباس پوشیدن و بیرون رفتن نیست 😁فضای داستان بیشتر توی فصل پاییز و زمستان هست و شادی کلا چند قمست تو کل ۷ فصل تابستون باشه و به نظر من برای شروع پاییز این سریال خیلیی فضای گوگولی داره و خوبه این سریال رو برای فصل پاییز شروع کنید ببینیدوقتی این سریال رو میبینم همش دلم پاییز و زمستان میخواد و اون حس سرما و کاپشن و کلاه در صورتی که الان دارم از گرما ذوب میشم 😭😅دلم میخواد کلی راجب سریال، موضوعات هر قسمت صحبت کنم ولی هرچی میخوام بگم توش یه اسپویلی هست هرچند تا الانم کمی از داستان رو اسپویل کردم🥲😂پ ن:من این سریال رو هنوز تموم نکردم و هنوز در حال دیدنش هستم و منتظرم که رابطه پدر دختری روری و لوک شروع بشه و من اون قسمتا رو ببینم و در ضمن از کریستوفر پدر روری هم بدم میاد 😬😅سریال خوبیه بدون استرس و کلی حس خوب اگه دوست داشتید ببینید اگه هم که دیدید بیاید راجبش حرف بزنیم !🤭اصلی داستان زن هستن</description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 22:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بامداد خمار مرا به فکر فرو برد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10521724/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%81%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-ar1ihdxaf26m</link>
                <description>برای منی که همیشه کتابای عاشقانه ی شهدایی میخوندم و تصورم از داستان های عاشقانه همیشه پایان خوشش بود این کتاب میتونه تلنگر خوبی باشه و توازن رو رعایت کنه تو ذهن چون قشنگ یه شوک عمیقی بهت میده و تو رو وادار به فکر کردن میکنه ، (امکان داره یه ذره اسپویل از نظراتم بزنه بیرون ) کتاب بامداد خمار رو خالم بهم معرفی کرد تا بخونم ، منم چون کتابشو نداشتم و صبر نکردم تا کتابشو پیدا کنم و بخونم به صورت پادکست ( فایل صوتی) کتاب رو گوش دادم هم میتونید از طاقچه گوش بدید  هم از  کست باکس من همیشه کتاب خوندن رو ترجیح میدم به کتاب گوش دادن ولی به نظرم خوبه گاهی هم فایل صوتی کتاب ها رو گوش بدیم و اگر گوینده هم  خوب باشه حتی میتونه از کتاب خوندن جذاب ترم باشه که در کتاب بامداد خمار این مورد صدق میکرد خلاصه ی کوتاه از کتاب بامداد خماربامداد خمار یه کتابی در ژانر درام ـ عاشقانه از خانم فتانه حاج سید جوادی هست ، داستان کتاب راجب دختری به نام محبوبه از یک قشر ثروتمند و اصل و نسب داره که عاشق یک شاگرد نجار از قشر فقیر میشه و داستان هایی باهم دارن !همون جور که معلومه محبوبه دختری از یک خانواده ثروتمنده با آداب و رسوم های مخصوص خودشون که وقتی وارد زندگی رحیم شاگرد نجار میشه تعجب میکنه  و اختلاف هاشون شروع میشه ...به نظرم کتاب خیلی قشر فقیر جامعه رو بد به تصویر کشیده  و بر عکس قشر ثروتمند رو با خانواده و خیلی خوب ! من این کتاب رو خیلی دوست داشتم کلی چیزای خوب بهم یاد داد من خیلی از خانواده محبوبه خوشم می اومد ، اینکه خواهرشون پیانو می‌زده و اون زمان مشغول یادگیری زبان فرانسه بوده خیلی برام جالب بود توضیحات محبوبه راجب خونشون رو هم دوست داشتم راستش اوایل کتاب تا عاشقی محبوبه و رحیم کتاب یه داشتان عاشقانه ی زیبا رو به تصویر میکشه و خیلی برات جذاب میشه و دوست داری بدونی آخر این عشق آتشین چی میشه که خیلی واضحه زود خاموش میشه !بعد که باهم ازدواج میکنن مثل همه اوایل خوش خوشانشونه  و همه چی گل و بلبله که سرو کله ی مامان رحیم پیدا میشه و در پی اون رفتار های رحیم که روز به روز بد تر میشه و خیانت هاش و سرکار نرفتن هاشو ، چند ماه چند ماه رفتن گم و گور شدن ، که از اینجای داستان تو دیگه لجت میگیره دوست داری وارد سیر داستان بشی یه دونه بزنی تو گوش مادر رحیم دوتا تو گوش رحیم و و محبوبه رو برداری بیاری (چه خشن)شاید اولین مشکل این زندگی  اختلاف طبقاتی شون باشه این که محبوبه از اون زندگی به این زندگی اومده و یه لحظه تمام فانتزی های زندگی با رحیم تو‌سرش خراب میشه و با واقعیت و سختی های این زندگی روبه رو میشه و سختی های این زندگی براش سخت و عذاب آور میشه مثل لباس شستن با دست ، خرید کردن ،یا سرو صدای محلشون  کارای معمولی که بهشون فکر نکرده بود ،دیگه نمیدونم چی بگم راجب کتاب کلی حرف کلی تحلیل تو سرمه ولی نمیتونم بنویسمشون تا میخوام بنویسم فرار میکنن خلاصه که کتاب خوبی بود اگه خوندید بیاید راجبش حرف بزنیم راجب </description>
                <category>✨Hasti</category>
                <author>✨Hasti</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jul 2025 17:46:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>