<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Amir ali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_10919195</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:07:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Amir ali</title>
            <link>https://virgool.io/@m_10919195</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قسمت چهارم | سکوت پیش از طوفان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10919195/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-bcbvmgnwerkr</link>
                <description>روز سوم جنگ، هر دو جناح در سکوت خالص به سر می‌بردند.اما این سکوت پایدار نبود.ایوان، فرمانده کل قوای ارتش، وارد پایگاه هوایی کازینس شد تا وضعیت را از نزدیک بررسی کند.وقتی از کنار یکی از خلبان‌ها عبور کرد، مکثی کرد. خلبان ایستاده بود و آماده به نظر می‌رسید، اما لرزش اندکی در چهره‌اش موج می‌زد.ایوان نگاهی به او انداخت و گفت:— نترس.— اگه تو بترسی، هممون نابود می‌شیم.خلبان صاف ایستاد و با لحنی جدی جواب داد:— حتی اگه بترسم، عقب نمی‌رم و اجازه نمی‌دم کسی عقب بره، قربان.خلبان سرش را بالا گرفته بود.ایوان لبخندی محو زد و سرش را به آرامی تکان داد.بدون حرف اضافه، از کنار او عبور کرد و به سمت دفتر لیو گرنت، فرمانده نیروی هوایی، رفت.در مقابل در چوبی اتاق ایستاد، برای لحظه‌ای مکث کرد و سپس در زد.لیو:— بله، بیا تو.ایوان در را به آرامی باز کرد، همان‌جا ایستاد و گفت:— وقت داری حرف بزنیم، لیو؟لیو سرش را از روی کتاب برداشت، زیرچشمی نگاهش کرد و جواب داد:— آره، ولی زیاد طولش نده.ایوان در را بست و قدمی جلو آمد:— خیلی سریع می‌رم سر اصل مطلب.— می‌خوام به پسرعموت بگی دایره‌ی اختیارات من رو افزایش بده.لیو کتابش را بست، کمی جابه‌جا شد و گفت:— مواظب حرف زدنت باش، پیرمرد.— درسته اون پسرعموی منه، ولی برای تو رئیس‌جمهوره… .— و در جواب باید بگم: اختیارت تو کجاش کمه؟— تو فرمانده‌ی کل قوای ارتشی. نیروی هوایی، زمینی، دریایی… همه از تو پیروی می‌کنن.ایوان لحنش را جدی‌تر کرد:— من از حرفم عذرخواهی می‌کنم، ولی کاملاً جدی‌ام، لیو.— من هیچ اختیاری ندارم.— خودتو به اون راه نزن. تو از همه بهتر می‌دونی.لیو بلند شد، ایستاد و گفت:— چرا باید همچین ارتشی رو بدن دست یه پیرمرد؟ایوان یک قدم جلو آمد، صدایش آرام ولی محکم بود:— چرا باید ارتشو بدن دست کسی مثل تو؟ کسی که یه گلوله هم از بغلش رد نشده.— پسرجون، یادت نره… اون موقعی که تو داشتی تو رفاه، تو آمریکا کنار پسرعموت درس می‌خوندی، من اینجا یه انقلاب رو پیروز کردم.— و یادت باشه، حتی اگه فقط یه اسم از قدرتم باقی مونده باشه، نمی‌ذارم یه بچه‌پرویی مثل تو باهام این‌جوری حرف بزنه.ایوان بعد از بحث، با عصبانیت در را بست و از آنجا خارج شد.سوار ماشینش شد و به سمت کاخ نیروانیا حرکت کرد تا با ویکتور سارف، رئیس‌جمهور فعلی، صحبت کند.در بین راه، با دست راستش، استفان کارلو، صحبت می‌کرد.ایوان از پنجره به شهر نگاه می‌کرد. چهره‌ی شهر مرده به نظر می‌رسید.آرام گفت:— اون آشغالا ترس‌شون رو پشت صلح قایم می‌کنن.— اونا می‌خوان کشور منو نابود کنن، فقط برای اینکه صلح‌شون پایدار بمونه.استفان از آینه‌ی عقب نگاهی به ایوان انداخت و گفت:— اگر کار به جاهای باریک کشید، باید قدرت رو در دست بگیری، قربان.ایوان در جواب گفت:— باید همین کارو بکنم…— البته، خیلی زودتر از این حرفا باید می‌کردم.ایوان نگاهش را از پنجره‌ی ماشین برداشت، دست‌هایش را گره کرد و در سکوت به صندلی تکیه داد.---در سوی دیگر کشور، چراغی ضعیف از پشت پنجره‌ای شکسته سوسو می‌زد.باران به سقف خانه‌ی کوتاهی می‌کوبید.راجرد خیره به زمین نم‌خورده بود، ذهنش درگیر پیدا کردن راه چاره.بالاخره سکوت شکسته شد. لیانا گفت:— یعنی انقدر ترسیدی؟— شبیه کسایی می‌مونی که به بدبختی جون سالم به در بردن…— در صورتی که حتی جنگ شروع هم نشده.راجرد با صدایی لرزان جواب داد:— لیانا… بس کن. من جایی نمی‌رم. من شما دوتا رو ول نمی‌کنم.لیانا، تند و برنده، با نگاهی طوفانی:— نمی‌فهمی که قرار نیست کسی رو ول کنی، چون می‌ترسی اینو میگی.راجرد با درد و تعجب:— پس اسمش چیه، لیانا؟ فرار کردن؟لیانا با خونسردی و جدیت:— نه… اسمش نه فرار کردنه، نه ول کردن.— اسمش… محافظت کردنه.— از مردمت… از خونت… از خانوادت… از هویت .ممنون بابت مطالعه این مطلب</description>
                <category>Amir ali</category>
                <author>Amir ali</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 12:51:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنفونی جنگ: قسمت ۳ اعلان جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10919195/%D8%B3%D9%86%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3-%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-k0iwhibvcchq</link>
                <description>۲۲ ژوئن، سال ۱۹۱۴ میلادیدر پایتخت نیروانیای جنوبی، شهر کازینس، بمبارانی در قسمت شرقی شهر و بالای سالن بزرگ کازینس صورت گرفت.آمار کشته‌ها دقیق نبود، اما گزارش‌ها حاکی از حدود ۳۱۷ تن کشته بودند.جک وایبمن در اوج قطعه‌ی خود غرق شده بود.با چشمانی بسته، ناگهان در میانه‌ی اوج، دستانش را از روی کلیدهای پیانو برداشت.صدای بمب‌افکن‌ها واضح و غیرقابل انکار بود. مردم، در آن لحظه، دیگر دوست و آشنا نمی‌شناختند.سالن در همهمه‌ی وحشت غرق شد. همه به سمت درهای خروجی می‌دویدند.اما جک، هنوز روی صندلی‌اش نشسته بود. آرام دستانش را بر کلیدها فشار می‌داد، نگاه می‌کرد…می‌دانست که دیگر راه فراری نیست. و ناگهان…صدایی مهیب، وحشت‌انگیز و دلهره‌آور، شهر را تکان داد.پس از سکوتی کوتاه، فاجعه آغاز شد.مردم شهر، هراسان، شروع به بستن بارهایشان کردند و عازم روستاها و شهرهای کوچک و دورافتاده شدند.مغازه‌های نیمه‌باز، خیابان‌های خالی از سکنه، قطارهای شلوغ،و گاری‌هایی که راه‌ها را مسدود کرده بودند، فضای یک شهر مرده را ساخته بودند.گارد امنیتی تلاش می‌کرد کنترل اوضاع را به دست گیرد، اما ممکن نبود.بخش اعظم شهر سالم مانده بود،اما سالن کازینس از شکوه به ویرانه‌ای تبدیل شده بود؛نیمی از آن سالم، اما پر از گرد و غبار، و نیم دیگر، غیرقابل تشخیص.---یک روز بعد…خبر بمباران در سراسر کشور پیچیده بود، هرچند هنوز به‌صورت رسمی تأیید نشده بود.مردم به‌سرعت شروع به ذخیره‌ی آب و غذا کردند، اما بسیاری هم قضیه را جدی نگرفتند…تا ظهر، که ایوان دریسکو، فرمانده کل قوای ارتش، سخنرانی تاریخی‌اش را آغاز کرد:---سخنرانی ایوان دریسکو:&gt; «هم‌میهنان عزیز،دیروز، نه فقط بمب بر شهر ما فرود آمد، بلکه پرده‌ای از فریب و خیانت نیز بر سر ملت ما کشیده شد.آنان که سالن کازینس را هدف گرفتند، فرهنگ، هنر، و غرور ما را نشانه رفتند.من، به عنوان فرمانده کل قوای ارتش، اعلام می‌کنم:جنگ آغاز شده است.این، نبرد بقاست. نبرد حیثیت و خون.ما از خاک خود عقب‌نشینی نمی‌کنیم. ما می‌مانیم، می‌جنگیم، و می‌سازیم.این سرزمین، خانه‌ی فرزندان ماست.امروز، چهره‌ی دشمن شاید نامعلوم باشد، اما قصدشان روشن است:نابودی ما.پس برخیزید، مردان و زنان نیروانیا.این خاک، سهم شماست.این پرچم، از شماست.و این جنگ، تنها با اراده‌ی شما پیروز خواهد شد.»این سخنرانی از رادیو، روزنامه و تلویزیون پخش شد.---داخل دفتر ایوان – چند ساعت بعدایوان پشت میزش نشسته، زل زده به نقشه‌ی نظامی کشور…در می‌زند.انتوان ماروشک وارد می‌شود.&gt; انتوان:سلام ایوان.ایوان (با لبخند):سلام رفیق قدیمی. یه چای یا قهوه می‌خوری؟اگه می‌خوای، تو این موقع روز قهوه پیشنهاد می‌کنم، سر حال می‌مونی.انتوان:ممنون دریسکو. ولی برای عرض دیگه‌ای اومدم.ایوان:خب بگو، چیزی رو تو دلت نگه ندار.انتوان:می‌دونی که نامه‌ی بازنشستگیم اومده.این آخرین هفته‌ایه که منو اینجا می‌بینی.احتمالاً هم باید بدونی که من در تمام این سال‌ها، بهت اعتماد نداشتم.ولی ویکتور می‌خواد این فاجعه رو لاپوشونی کنه.ایوان… من می‌خوام بهت اعتماد کنم.نذار یه ترسو مثل ویکتور که نمی‌دونه تو جنگ چه جنایت‌هایی اتفاق می‌افته، بیاد و درباره‌ی صلح و دوستی دو کشور چرند بگه.می‌خوام مثل قدیم، دوباره با قدرت وارد عرصه بشی.ایوان:این اعلان وضعیتیم که گفتم، بخاطر این بود که همچین فاجعه‌ای رو نمی‌شد لاپوشونی کرد.وگرنه من حتی دیگه حق اظهار نظر هم ندارم، چه برسه به اینکه ارتشو پس بگیرم.انتوان:اون یه ترسوعه. دیر یا زود ارتشو می‌ده دستت.ولی خودت باید اقدام کنی. وقتی نوبت اون برسه، شاید چیزی از کشور نمونده باشه.ایوان:اون از من متنفره. اگه می‌خواد بده، بذار خودش بده.دیگه دیر یا زود، اینا مشکل من نیست.انتوان:پس تو خسته نشدی... فقط نمی‌خوای غرور مسخرت به خطر بیفته؟ایوان:تو خیلی آدم باهوشی هستی، چون فهمیدی من چجور آدمیم.کمتر کسی می‌دونه من دنبال چی‌ام.انتوان:شاید فکر می‌کنی کسی نمی‌فهمت، ولی همیشه یه نفر هست که باهوش‌تره…البته منظورم خودم نیست.(کمی سکوت)انتوان:باشه ایوان… ولی به حرفام فکر کن.تو یه زمانی به این کشور رونق دادی.نذار کشوری که ساختی رو به راحتی نابود کنن.من دیگه می‌رم.(در بسته می‌شود)کمی بعد، سربازی وارد اتاق می‌شود و سلام نظامی می‌دهد.&gt; سرباز:قربان، اعلان وضعیت فعلی جنگ:تمامی مرزها در آماده‌باش هستند، اما دشمن در سکوت کامل است.شهرهای دیگر هم بدون آسیب و در روال عادی هستند.جنگنده‌ها و بمب‌افکن‌ها آماده‌ی پروازند.دستور می‌فرمایید؟ایوان (با خنده‌ای بلند):خودت می‌دونی که من حتی نمی‌تونم دستور یه لیوان آب بهت بدم، چه برسه به بمباران.از قدرت من فقط یه نشان و اسم باقی مونده…</description>
                <category>Amir ali</category>
                <author>Amir ali</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 03:18:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنفونی جنگ : قسمت ۲ آغاز مصیبت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10919195/%D8%B3%D9%86%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B5%DB%8C%D8%A8%D8%AA-tycbdodw8rzy</link>
                <description>راجرد در تاریکی شب که با نور چراغ‌های تیر برق روشن شده بود، به سمت خانه‌اش قدم برمی‌داشت.راجرد در مسیر، ذهنش درگیر ترسی بود که مثل سایه همراهش می‌آمد؛ ترسی که هر لحظه ممکن بود رخ بدهد.راجرد به سمت خانه‌ی کوچک چوبی‌اش، در قسمت پرت شهر، نزدیک به کوه‌پایه‌ها قدم برمی‌داشت؛خانه‌ای که حالا دیگر بیشتر شبیه پناهگاه بود تا خانه،و تنها جایی بود که هنوز بوی پدرش را می‌داد.راجرد خسته به خانه برمی‌گشت.در را بی‌صدا باز کرد؛ بوی چوب نم‌خورده و خاکِ مانده در هوا پخش بود.لیانا، با لباس کار و دستانی خسته، روی مبل کهنه‌ای خوابیده بود که رد سال‌ها فرسودگی روی پارچه‌اش مانده بود.پسر دوازده‌ساله‌اش، نویل، در طبقه‌ی بالا، آرام در رخت‌خوابش خوابیده بود.راجرد ایستاد و به آن‌ها نگاه کرد، در سکوت.نه برای دیدنشان، برای آرام گرفتن.اما چیزی درونش نمی‌خواست آرام بگیرد.این ترس بود که به جانش چنگ انداخته بود،و هر لحظه سنگین‌تر می‌شد.راجرد با طلوع خورشید بیدار شد.به طرز عجیبی، سنگینی شب پیش را فراموش کرده بود؛انگار خیالش راحت شده بود که قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد.بعد از یک خواب عمیق، حس آرامش به سراغش آمده بود.سر میز صبحانه، کنار لیانا و نویل، احساس بهتری داشت؛ حتی لبخند محوی روی لبش بود.اما لیانا برخلاف او، نتوانسته بود ترس و ناراحتی را پنهان کند.چشم‌های لیانا بی‌قرار بود؛ نگاهش مدام میان راجرد و پنجره در نوسان.اما قرار نبود این روز خوب برای راجرد دوام زیادی داشته باشد.راجرد متوجه شد نامه‌ای برایش فرستاده‌اند.اما از طرف کسی که می‌شناخت، نبود.ستاد کل ارتش نیروانیای جنوبی، او را برای پیاده‌نظام فرا خوانده بود.و ترس، همان ترسی که شب گذشته به جانش افتاده بود، در یک لحظه به واقعیت تبدیل شد.راجرد بعد از خواندن نامه، فکرهای منفی زیادی درونش جوانه زدند.لیانا بیرون آمد تا ببیند نامه از طرف چه کسی است،اما راجرد را کنار صندوق پست، مات و مبهوت دید.پرسید: «چی توی اون نامه نوشته بودن که این‌جوری شدی؟»راجرد گفت: «اَه... نه، چیز خاصی نیست. خودتو درگیر اینا نکن.»لیانا گفت: «راجرد، کاملاً معلومه داری یه چیزی رو ازم پنهون می‌کنی.»راجرد پاسخ داد: «نه، چیزی برای پنهان کردن وجود نداره.»راجرد می‌دانست که دیر یا زود لیانا خواهد فهمید،و اگر خودش را تحویل ندهد، پیدایش می‌کنند.راجرد در این روز، با ظاهری زیبا اما باطنی دل‌خراش،سریع به سمت کارگاه رفت تا دیگر با لیانا صحبت نکند؛چون می‌دانست که اگر صحبت را ادامه دهد،لیانا حرف را از زیر زبانش می‌کشد.راجرد در طی مسیر، به‌دنبال راهی برای فرار از جنگ می‌گشت،چون می‌دانست که جنگ، غیر از خون و خرابی، چیز دیگری ندارد.او باید خانواده‌اش را از این مصیبت در امان نگه می‌داشت.</description>
                <category>Amir ali</category>
                <author>Amir ali</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 18:10:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنفونی جنگ : قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_10919195/%D8%B3%D9%86%D9%81%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-rqqolwbzxnpc</link>
                <description>«جک وایب‌من یه پیانیست فوق‌العادست»«هیس… فقط بزار گوش بدم…»۱۹۱۴ میلادی، شهر کازینس، پایتخت نیروانیای جنوبی.در دل بخش شرقی شهر، سالن بزرگ کازینس—باشکوه‌ترین تالار موسیقی کشور—در روشنای غروب، با نور زرد چراغ‌ها می‌درخشید.ساعت هفت و سی‌وشش دقیقه بود. صدها نفر آمده بودند تا جک وایب‌من، اسطوره‌ی پیانو، را از نزدیک ببینند.اما هیچ‌کس نمی‌دانست که پرنده‌های آهنی نیروانیای شمالی همین حالا، بالای سرشان، در سکوت شب حرکت می‌کنند.درست در همین لحظه، بعد از شانزده سال تنش خاموش بین دو کشور، صدای انفجار آسمان را شکافت.و این، آغاز جنگ بود.تمام رسانه‌های کشور در تلاش بودند این خبر را هرچه سریع‌تر در سراسر نیروانیا منتشر کنند.اما بیا برگردیم به دم‌دمای سپیده‌دم…در شهر کوچک، با مرزهایی سرد و کوهستانی—Sanzloocپیش راجرد، کسی که عاشق پیانو و نواختن است،اما هیچ‌وقت به نوازندگی روی سکوهای بلند نرسید.راجرد چهل‌ودو ساله است.اما هنوز توی چشماش، انگیزه و رؤیای یه جوون بیست‌ساله موج می‌زنه.صبح‌ها، خیلی زود، با صدای کلیدها و چکش‌ها، درِ کارگاه کوچکش رو باز می‌کنه.توی یه کارگاه قدیمی، زیر دست یه پیرمرد خسیس و کم‌حرف، با بوی چوب و روغن زندگی می‌گذرونه.دست‌هاش پینه بسته، اما هنوز وقتی انگشتش یه کلید سفید رو فشار می‌ده، دلش می‌لرزه.با حقوقی که می‌گیره، به‌سختی شکم زن و بچه‌ش رو سیر می‌کنه.اما راجرد هیچ‌وقت دست از جنگیدن نکشیده—نه برای ثروت،بلکه برای رؤیاهاش…و برای این‌که یه روز، زن و بچه‌ش بتونن سرشون رو بالا بگیرن.اون روز، مثل همیشه، وسط ماشین‌ها و درشکه‌های مرکز شهر،توی همون کارگاه تاریک و چوبی کار می‌کرد.تا اینکه از بین حرفای همکاراش، خبر بمبارون به گوشش رسید.خیره شد. به رو‌به‌رو.نه به چیزی مشخص—به هیچی.صداها توی گوشش محو شدن. انگار همه‌چی یخ زده بود.برای چند ثانیه فقط نفس کشید… توی خلأ.نه فکر می‌کرد، نه حس می‌کرد.تا اینکه انگار یه موج از ته دلش بالا اومد—ترس، خشم، اندوه. همه با هم.راجرد می‌دونست که سانزلک یه لقمه‌ی آماده برای دشمنه…درست لب مرز، درست همون‌جایی که نباید زندگی می‌کرد.اما همه دور و برش فقط گفتن:ـ نگران نباش… اینجا که خبری نمی‌شه.ولی ته دل راجرد یه چیزی زمزمه می‌کرد:&quot;نه… این‌بار فرق داره.&quot;</description>
                <category>Amir ali</category>
                <author>Amir ali</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 22:17:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>