<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وهم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11025401</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:21:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4848283/avatar/WTbj8f.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وهم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11025401</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فراموشی موقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11025401/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-uv3cuhaokfwb</link>
                <description>از صبح علی‌الطلوع که چشم‌هام رو باز می‌کنم، تا خود نصفه‌شب که دوباره به تخت برمی‌گردم، هرکاری که انجام می‌دم برای فراموش‌کردنه.کار می‌کنم که سرگرم باشم و به یاد نیارم. حرف‌های روزمره می‌زنم و مکالمه رو بی‌دلیل طولانی می‌کنم بلکه ذهنم پستوهای تاریکش رو کاوش نکنه.صبح از خواب بیدار می‌شم و سعی می‌کنم شب گذشته رو به یاد نیارم. سعی می‌کنم مکالمات رو مرور نکنم. چیزهایی که به چشم دیدم رو دوباره برای خودم تصویرسازی نکنم. بلکه یادم بره.توی گوشی بی‌هدف می‌چرخم، عکس‌ها رو یکی‌یکی رد می‌کنم، آهنگ‌های جدید پیدا می‌کنم، حساب بانکی‌م رو بالا و پایین می‌کنم و براش برنامه‌ریزی‌های بیهوده انجام می‌دم که... فکر نکنم.خریدهای از سر هیجان می‌کنم که دلم رو خوش کنم و ذهنم رو با همین جایزه‌های کوچیک، رام نگه دارم.کتاب می‌خونم. برای این‌که ذهنم بیکار نمونه و خاطرات رو ورق نزنه.راه می‌رم. صرف این‌که فعالیتی داشته باشم و غم توی وجودم که با تمام جسمم احساسش می‌کنم، کمی ته‌نشین بشه...غذا می‌خورم. اما ذهنم رو آزاد نمی‌ذارم. دودستی بهش می‌چسبم. مشغول نگهش می‌دارم. هم‌زمان می‌بینم و گوش می‌دم. بلکه حتی یک‌قدم هم به میل خودش راه نره...و می‌خوابم.سعی می‌کنم بخوابم. سعی می‌کنم چندساعتی که در این دنیا نیستم رو با آغوش باز پذیرا بشم. بلکه چندساعتی «فراموش» کنم. ولی...من این‌روزها از فکر‌کردن گریزونم. از به یادآوردن وحشت دارم. از مرور کردن آن‌چه اتفاق افتاده فرار می‌کنم و حتی می‌ترسم به این فکر کنم که قراره در آینده چه اتفاقی بیافته.نرنج از من. نگو چرا نخواست در مورش حرف بزنه. به امن‌بودن و مورد اعتماد‌بودن خودت شک نکن.مشکل از منه عزیزم.منی که اعتماد رو نمی‌شناسم. منی که یاد نگرفتم می‌شه گاهی دیگری رو مرهم دردهام بدونم.من به خودم قبولوندم که مرهمی وجود نداره. که درد و دل کردن اساساً مفید فایده نیست. که هر همدردی‌ای صرفا برای به جا آوردن آداب و رسوم معاشرت و حفظ ارتباطاته.من چطور رنجم رو برای تو تشریح کنم؟چطور چیزی رو توصیف کنم که با روحم احساسش می‌کنم؟ که هرچی بین کلمه‌ها و جمله‌ها می‌گردم چیزی برای بیان‌کردنش پیدا نمی‌کنم؟نخواه که ازش حرف بزنم عزیزم. نخواه که بازم تلاش کنم. غیر ممکن رو نمی‌تونم ممکن کنم.من فقط می‌تونم سر خودم رو گرم نگه دارم و کار دیگه‌ای از من ساخته نیست. حرف از بلند شدن و جنگیدن و تغییر دادن نزن.من مدت‌هاست که سپر انداختم.۰۵/۳/۱</description>
                <category>وهم</category>
                <author>وهم</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 09:52:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11025401/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-lbqzgijp4pnc</link>
                <description>تا حالا صدای تپش قلبت رو جایی بین گوش و گردنت شنیدی؟ شنیدنی که اختیاری و حاصل تمرکز زیاد نباشه. کوبشی که هیچ‌جوره قطع نشه و احساس کنی جایی نزدیک گردنت داره با یک ریتم مداوم ضربه می‌خوره.تا حالا شده ناگهان احساس کنی که بدنت تاب «بودن» رو نداره؟ تا حالا احساس کردی هرپارچه‌ای که در تماس با بدنته باید در لحظه نابود بشه؟ تا حالا توی تاریکی محض دست و پا زدی؟ حضور شیطان رو احساس کردی؟ برای دور شدنش لعنت فرستادی؟ به هرچیز مقدسی متوسل شدی؟دیدی این چیزا رو؟من دیدم. همین امروز عصر. همه‌ی این‌ها رو یک‌جا دیدم.امروز عصر نخوابیدم. امروز عصر مُردم.احساس می‌کنم چیزی بر من مسلط شده. چیز پلیدی بهم دست پیدا کرده و باعث این حال شده.دلم گواهی بد می‌ده.این‌جور وقت‌ها خرافاتی می‌شم. صداش رو در نمیارم. ولی ته دلم با خودم می‌گم حتما یه چیزی هست. حتما یه چیزی بوده که من این‌جوری احساسش کردم. شاید واقعا قراره گاهی بعضی چیزها رو زودتر متوجه بشیم و همه‌ی این‌ها خواب و خیال نبودن.برای فردا نگرانم. حالی که تجربه کردم بیشتر نگرانم کرده.چیزی از فردا نمی‌دونم. چیزهایی که هیچ شناختی نسبت بهشون نداشته باشم نگرانم می‌کنن.احساس می‌کنم قراره تحقیر بشم. به خاطر چیزی که هستم قضاوتم خواهند کرد. بدتر از همه جنگیه که بین من و خودم شکل خواهد گرفت. من از الان دارم می‌بازم. زانوهام سست شده. پای رفتن ندارم. میل رفتن ندارم. علاقه‌ای به رفتن ندارم. شرایط رفتن ندارم. ولی باید برم...کاش اراده‌ای برای زدن زیر میز داشتم. کاش پایی برای بلند شدن از سر میز داشتم. میزی که هرگز متعلق به من نبوده. هرگز نسبت بهش احساس تعلق خاطر نداشتم و چیزی جز احساس زجرآور متفاوت‌بودن و وصله‌ی ناجور بودن برام نداشته.من وصله‌ی ناجوری‌ام که اراده‌ی رفتن نمی‌کنم؟ یا دیگران وصله‌ی ناجور چسبیده به منن که توان جدا کردن‌شون رو ندارم؟ولی در نهایت باهاش کنار میام. مگه نه؟مگه چاره‌ای هم هست جز دوام‌آوردن و ادامه‌دادن؟من باز هم مثل تمام این سال‌ها ادامه می‌دم.مگه نه...؟...۶ اردیبهشت ۰۴</description>
                <category>وهم</category>
                <author>وهم</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 22:41:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیشتر در خفا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11025401/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%81%D8%A7-zg3rllgppxrn</link>
                <description>من آدم رقیق‌القلبی‌ام.این از معدود چیزهاییه که می‌تونم با اطمینان در مورد خودم بگم. چیزهای زیادی می‌تونن احساسات من رو برانگیخته کنن.من راحت گریه می‌کنم. دلم خیلی زود نرم می‌شه. راحت می‌شکنه. راحت می‌سوزه.من گریه می‌کنم. بیشتر در خفا. همیشه در تنهایی.من با دیدن یک فیلم غمگین گریه‌م می‌گیره. من با گریه‌ی از ته دل شخصیت فیلم، با غمی که وجودش رو می‌سوزونه، با یک تراژدی غمگین، گریه‌م می‌گیره.من با دیدن ناتوانی و ناهوشیاری مادربزرگم گریه‌م می‌گیره. با زل زدن به چشم‌های براق و زنده‌ی پدربزرگم، توی عکسی که به تازگی قاب شده و روی میز وسط خونه جا گرفته گریه‌م می‌گیره. من با دیدن لباس‌های نویی که متعلق به پدربزرگم بودن و حالا راهی می‌شن تا به دست نیازمند برسن، گریه‌م می‌گیره.من برای جوون پرپر شده‌ای که نمی‌شناسمش گریه می‌کنم. برای کودکی که از بین رفت و پدر و مادرش جوونی و نوجوونی‌ش رو ندیدن گریه می‌کنم.برای خونه‌ای که خراب شده گریه می‌کنم. برای مبلی با رنگ روشن که زیر آوار رنگش عوض شده گریه می‌کنم.من برای جوونی خودم که داره تباه می‌شه گریه می‌کنم. برای این‌که سنم رو باور نمی‌کنم گریه نمی‌کنم. برای این‌که روزها پشت سر هم می‌گذرن و من به هیچ‌کدوم از آرزوهام نزدیک نمی‌شم گریه می‌کنم.برای این‌که آغوش امنی ندارم و درد و دل کردن بلد نیستم، گریه می‌کنم.من برای این‌که فهمیده نشدم اشک می‌ریزم. برای چیزهایی که هرگز نمی‌تونم تغییر بدم اشک می‌ریزم. برای چیزهایی که هیچ‌وقت نمی‌تونم داشته باشم، برای خیالاتی که هرگز به واقعیت تبدیل نمی‌شن و برای حسرتی که تا عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودم رو می‌سوزونه اشک می‌ریزم.من برای اون چیزهایی که در گذشته اتفاق افتادن و امروزِ من رو شکل دادن اشک می‌ریزم. من با فکر کردن به اتفاقاتی که در آینده ممکنه اتفاق بیوفتن هم اشک می‌ریزم.من امروز گریه کردم. امشب گریه کردم.قبل از این‌که این متن رو بنویسم گریه کردم. وقتی با یک وقفه‌ی کوتاه ادامه‌ش دادم، گریه کردم.من خیلی جاها گریه کردم.زیر دوش، توی باشگاه، توی تاکسی، سر کار، روی تخت و...من اون‌قدر در طول زندگی‌م برای دیده نشدن این همه اشک تلاش کردم که حالا یک موجود رقیق‌القلب حرفه‌ای‌ام.من می‌تونم توی ماشین کنار کسی بشینم و در حالی‌که نیم‌رخم به سمتشه، با یک چشم اشک بریزم و با چشم دیگه یک چهره‌ی عادی داشته باشم.من می‌تونم دم در خونه بایستم و در رو باز کنم. دستگیره‌ی در رو توی دستم نگه دارم. مکث کنم. اجازه بدم دو قطره اشک از چشم‌هام چکیده بشه و بعد از خونه بیرون بزنم.من می‌‌تونم نفسم رو‌ حبس کنم که حتی صدای نفس‌های سنگینم رو نشنوی. حتی در نزدیک‌ترین فاصله‌ها و ساکت‌ترین مکان‌ها.من نمی‌خواستم شرایط این‌جوری پیش بره. نمی‌خواستم اونی باشم که مجبور به این همه تحمله. اما حالا دیگه حتی برام سوال نیست که چرا باید این اتفاقات رو تجربه کنم.درسته. من گاهی اشک می‌ریزم. اما دیگه سر شدم. گاهی شدید گریه می‌کنم و نفس کم میارم، اما در سکون و سکوت ادامه می‌دم. من ادامه می‌دم، ولی نمی‌دونم برای چی.من حتی نمی‌دونم چجوری دارم ادامه می‌دم.من نمی‌خواستم این همه سیاهی از من و از نوشته‌هام بر بیاد. من رنگ می‌خواستم. من امیدواری می‌خواستم. من می‌خواستم مصمم و پرکار از امید بنویسم.من نمی‌خواستم این متن رو بنویسم.ولی نشد. نتونستم جلوی احساساتم رو بگیرم.من آدم رقیق‌القلبی‌ام.</description>
                <category>وهم</category>
                <author>وهم</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 03:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11025401/%D8%BA%D9%85-o4ekxzoorn3l</link>
                <description>بغض داره خفه‌م می‌کنه.اشک تا پشت پلک‌هام بالا اومده. اشک منتظره تا از چشم‌هام روون بشه. نه که بریزه، بپاشه بیرون...غم، توی تمام وجودم ریشه دوونده.حسش می‌کنم. توی چشم‌هام احساسش می‌کنم. توی قلبم، توی قفسه‌ی سینه‌م. توی پاهام. توی بازوهام. توی انگشت‌هام. مثل مایعی که تویتک‌تک رگ‌های بدنم جریان داشته باشه. مثل چیزی که هیچ گریزی ازش نداشته باشم.سرم داغ و سنگینه.بدنم داره بی‌حس می‌شه.بی‌صبرم برای تنها شدن و غم‌داری کردن.بی‌صبرم برای خالی کردن این ظرفیت پر شده.دارم تب می‌کنم از شدت غم.و به ذهنم می‌رسه که حالا وقت گوش دادن «مریض‌حالی» رسیده.باید بالای سر جسم تب‌دارم بشینم و تا صبح تیمارش کنم. باید براش بخونم و بگم می‌دونم که «مریض‌حالی‌ات خوش نیست». و می‌دونم که «نه خواب راحتی داری و نه مایلی به بیداری.»باید تبش رو بیارم پایین. باید زنده نگهش دارم.باید این غم رو هرجور شده تکه‌تکه کنم. این غم منسجمی که تمام جونم رو گرفته باید از بین بره.غم دارم. خیلی زیاد.همه‌ جای وجودم احساسش می‌کنم...</description>
                <category>وهم</category>
                <author>وهم</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 00:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید بنویسم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11025401/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-tuyoooammpzt</link>
                <description>مقاومت کردم. ماه‌هاست که مقاومت می‌کنم و مدام دلتنگم. دلم برای کلمه تنگ شده. تشنه‌ی نوشتنم. تشنه‌ی پیدا‌کردن خودم بین کلماتم. تشنه‌ی مرتب‌کردن این همه هرج و مرج ذهنمم.دلم برای خودم تنگه.از آخرین‌باری که می‌نوشتم، خیلی چیزها عوض شده. من، من سابق نیست. خیلی چیزها از دست داده. خیلی از تکه‌های ارزشمند وجودش رو از دست داده و به جاشون هیچ‌چیزی به دست نیاورده. خیلی چیزها رو تجربه کرده که قبلا حتی تصورشون رو هم نمی‌کرده. حتی تنهاتر از قبل شده. انگار که سیاهی سیاه‌تر شده باشه. یا عدم بیشتر به سمت عدم میل کرده باشه. نشدنی به‌نظر میاد. عجیبه. ولی ممکن شده. درد می‌کشه. هنوز هم. اما بیشتر. اما عمیق‌تر. اما جانسوزتر. خیلی دلتنگم. دلم مچاله‌ست. باید بنویسم... </description>
                <category>وهم</category>
                <author>وهم</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 00:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>