<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هایزنبرگ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11054380</link>
        <description>Science is very interesting</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:05:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/830211/avatar/8NqsSS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هایزنبرگ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11054380</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عظمت کوه عظمت انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11054380/%D8%B9%D8%B8%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%B9%D8%B8%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-pzcjef0j8nkp</link>
                <description>هوای آن بالا ها سرد است عرق روی پوستم می خزد باد با شدت به صورتم می خورد نفس نفس می زنم به  ساعت ام نگاه می کنم ساعت پنج صبح است الان باید خواب بوده باشم تا ساعت ده بخوابم و یک ساعت هم توی تخت با موبایل مشغول باشم ولی نیستم وقتی کاری رو انجام نمی دی که همیشه انجام می دادی حس خوبی پیدا می کنی همیشه وقتی گرسنه هستی می خوری یه بار یه ساعت دیر تر بخور لذت بیشتری نمی بری؟ نفس عمیقی می کشم هوای سرد کوهستانی و باد های متوالی به ریه ام کشیده می شود چیزی که درباره ی کوهستان یاد گرفتم این است که اراده را قوی می کند تشنه ام بهتر است مقدار دیگری بالا بروم و به قله ی دوم برسم بعد آب بخورماراده و غرور بر فراز قله هاکوله ام را زمین می گذارم روی تخته سنگی اطراف قله می نشینم از آنجا همه چیز حقیر تر و کوچک تر می نماید آدم ها خواب هستند ساعتی دیگر بیدار می شوند بچه های شان را به مدرسه می برند و نصف روزشان در اداره ها مغازه ها و ترافیک می گذرد شاید آخر ماه پول شان را بگیرند و برای بچه هایشان خرج کنند سوسکی از تخته سنگ بالا می رود آن دست های کشیده و بدن چاق اش همیشه من را می ترساند دیگر نمی ترساند همیشه وقتی از چیزی که می ترسیدی دیگه نمی ترسی حس خوبی بهت دست میده من از مرگ می ترسیدم دیگه نمی ترسم من چند مان پیش تجربه ای نزدیک به مرگ را پشت سر گذاشته ام :سرطانهوای پرقدرت کوهستانی سنگین است و هر ریه ای قدرت تنفس آن را ندارد ماهیت کوهستان این است که کوهنورد را در طول مسیر تمرین دهد و ریه اش را قوی سازد تا به راحتی از هوای پاک از آلودگی را به شش ها بسپارد اندیشناک به آن پایین می نگرم شهر من زیر چشم هایم زیباست توده ای از تمدن توده ای از درک و شعور و عقل و احساس زیر چشمان من حیف که خیلی ها بی اراده خیلی ها معتاد تکنولوژی خیلی ها اسیر اداره و خیلی ها اسیر خود در جهان چه انسان هایی می توانستند چه بشوند و سرعت تکامل بشر چه مقدار تغییر می کرد اگر فیزیک دان ها انیشتین فیلسوف ها نیچه ریاضی دان ها گاوس و ادیبان گوته و مهندسان تسلا و نقاشان داوینچی می شدند اما واقعا این آرمان گرایانه است یا امکان پذیر؟آیا این درست است که ما از یک سیستم انسانی و تمدنی موفقیت صد درصدی اعضا بخواهیم؟به دست هایم نگاهی می اندازم از این دست ها چه کار هایی بر می آید اگر....</description>
                <category>هایزنبرگ</category>
                <author>هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 15:45:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریاضی چرا مهم نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11054380/%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-drd8oc14oqfg</link>
                <description>من تو مدرسه تو خونه و تو هرجایی با ریاضی مشکل داشتم هیچ چیزی به اندازه ی مسئله های ریاضی ذهن مرتب و تر و تمیز من رو مضطرب نمی کرد ریاضی باعث می شد سرم درد بگیره و گشنه ام بشه و حوصله ام سر بره ریاضی دان ها می گن بهترین لحظات ریاضی زمانیکه که می گی آها پس جواب اینجاست من هم همین فکر رو می کردم فکر می کردم باید سریع سوال ها رو حل کنم بفهمم سوال چی می خواد و بهش بدم و بگم خیلی خفنم ولی مشکل اینجا بود که من صبور نبودم نمی تونستم درست و صبورانه فکر کنم و اینم از شیوه ی تفکر من نشأت می گرفت اسمش رو می زارم بی علاقگی و بی حوصلگی من به دنبال جواب مسئله ها نبودم فقط می خواستم از شرشون خلاص بشم دانش آموز ها و آدم های زیادی شاید مثل من بودن اون ها ریاضی رو دوست نداشتن نمی تونستن برای مسئله ها فداکاری کنند اونها بزرگتر از مسئله ها بودند شاید شعاری به نظر بیاد ولی آدم های بی حوصله و تنبل برای ریاضی عالی هستند اینجور آدم ها هیچوقت استعداد ریاضی درون خودشون رو درک نمی کنند چون معلم ها والدین و دوستان با پتک می زنند تو استعداد شون من اینطوری نبودم یعنی خوشبختانه نشدم و اینکه ریاضی برای من تجربه ی بدی نیست به دلیل رعایت چند تا نکته بود که باعث شد تنبل ترین آدم جهان(یعنی من) ریاضی رو دیگه حتی برای نمره نخونه یا برای اینکه بگه چقدر خفنه ریاضی تبدیل به علاقه شد دوست داشتم مسئله های بیشتری حل کنم و می دونستم اگه سر کلاس خوب گوش ندم نمی تونم درست مسئله ها رو حل کنم و خب خودم این نکات رو از یکی از دوستام یاد گرفتم بعضی ها شون هم خودم فهمیدم بریم سراغ شونمن تو مدرسه تو خونه و تو هرجایی با ریاضی مشکل داشتم هیچ چیزی به اندازه ی مسئله های ریاضی ذهن مرتب و تر و تمیز من رو مضطرب نمی کرد ریاضی باعث می شد سرم درد بگیره و گشنه ام بشه و حوصله ام سر بره ریاضی دان ها می گن بهترین لحظات ریاضی زمانیکه که می گی آها پس جواب اینجاست من هم همین فکر رو می کردم فکر می کردم باید سریع سوال ها رو حل کنم بفهمم سوال چی می خواد و بهش بدم و بگم خیلی خفنم ولی مشکل اینجا بود که من صبور نبودم نمی تونستم درست و صبورانه فکر کنم و اینم از شیوه ی تفکر من نشأت می گرفت اسمش رو می زارم بی علاقگی و بی حوصلگی من به دنبال جواب مسئله ها نبودم فقط می خواستم از شرشون خلاص بشم دانش آموز ها و آدم های زیادی شاید مثل من بودن اون ها ریاضی رو دوست نداشتن نمی تونستن برای مسئله ها فداکاری کنند اونها بزرگتر از مسئله ها بودند شاید شعاری به نظر بیاد ولی آدم های بی حوصله و تنبل برای ریاضی عالی هستند اینجور آدم ها هیچوقت استعداد ریاضی درون خودشون رو درک نمی کنند چون معلم ها والدین و دوستان با پتک می زنند تو استعداد شون من اینطوری نبودم یعنی خوشبختانه نشدم و اینکه ریاضی برای من تجربه ی بدی نیست به دلیل رعایت چند تا نکته بود که باعث شد تنبل ترین آدم جهان(یعنی من) ریاضی رو دیگه حتی برای نمره نخونه یا برای اینکه من ب چقدر خفنم ریاضی تبدیل به علاقه شد دوست داشتم مسئله های بیشتری حل کنم و می دونستم اگه سر کلاس خوب گوش ندم نمی تونم درست مسئله ها رو حل کنم و خوب خودم این نکات رو از یکی از دوستام یاد گرفتم بعضی ها شون هم خودم فهمیدم بریم سراغ شون چقدر خفنم ریاضی تبدیل به علاقه شد دوست داشتم مسئله های بیشتری حل کنم و می دونستم اگه سر کلاس خوب گوش ندم نمی تونم درست مسئله ها رو حل کنم و خوب خودم این نکات رو از یکی از دوستام یاد گرفتم بعضی ها شون هم خودم فهمیدم بریم سراغ شون چقدر خفنم ریاضی تبدیل به علاقه شد دوست داشتم مسئله های بیشتری حل کنم و می دونستم اگه سر کلاس خوب گوش ندم نمی تونم درست مسئله ها رو حل کنم و خوب خودم این نکات رو از یکی از دوستام یاد گرفتم بعضی ها شون هم خودم فهمیدم بریم سراغ شوننکته ی اول:تمرکز(همون دقت خودمون)نکته ی دوم: شجاعت (این خیلی مهمه)نکته ی سوم: تفکر منظم و منسجم(همه اینو دارن)تو حل مسئله ها از همه ی این ها باید استفاده بشه از تمرکز شروع کنیم معمولا ذهن های مردم تو مقابله شدن با مسئله خیلی تند کار می کنه و ممکنه چیز های زیادی که کمک ش می کنند مسئله رو حل کنه رو فراموش کنه یا نبینه پس صبر و تمرکز خیلی مهمه اینکه از اطلاعات مسئله درست و به جا استفاده بشه همچنین از آموخته های قبلی در جای مناسبی استفاده بشه خیلی مهمهشجاعت عامل کلیدی در حل مسئله است شجاعت یعنی از مسئله نترسیم و آروم آروم حلش کنیم شجاعت مهم ترین عامل ناامید نشدن افراد از حل مسئله و زنده نگه داشتن روحیه ی ریاضی هست که به آدم ها جرأت میده مسئله رو هرچقدر هم سخت باشه حل کنند یا حداقل از ترس سختی مسئله بیخیال اش نشونداما تفکر منسجم یعنی یه کمی صبر یه ذره آرامش و مقدار کمی تأمل و فکر و از گوشه ای آرام شروع کردن و جلو رفتن و در یک کلام لذت از مسیر حل سوالات </description>
                <category>هایزنبرگ</category>
                <author>هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sat, 14 Sep 2024 15:28:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لوکا چه برای گفتن دارد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11054380/%D9%84%D9%88%DA%A9%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-yfa5z5lvwoxe</link>
                <description>بیا ببین لوکا چی میگهلوکا محصول مشترک دیزنی و پیکسار است که در ژانر فانتزی و کمدی در سال ۲۰۲۱ منتشر شده و نقد های مثبتی دریافت کرده اثری زیبا با داستانی ساده و خلاقانه که مفاهیم انسانی و فلسفی زیادی در خود جای داده است من به تازگی برای اولین بار تماشای لوکا را تجربه کردم و داستان شکل و فرم جهان لوکا من را به شوق وا داشت که درباره اش مطلبی بنویسم و نکاتی که به نظرم ارزش اشتراک گذاری دارد را با شما به اشتراک بگذارم در ضمن اسپویل هم داریم بزن بریمنکته ی اول: از منطقه ی امن خود خارج شویداز جهان خودت بیا بیرونتمام اتفاقات خوب مثل آشنا شدن با آلبرتو و جولیا و کشف جهان جدید روی آب بعد از خارج شدن لوکا از آب برای او می افتد و کنجکاوی لوکا در پایان او را وادار به کسب علم و دانش و تحصیل در مدرسه می کند شما هم بد نیست گاهی آن چیزی را انجام دهید که فکر می کنید برای تان خوب است حتی اگر از نظر دیگران ناپسند به نظر بیاید گاهی ما برای راضی نگه داشتن کسانی که دوستشان داریم کار های می کنیم که دوست نداریم رشته ای را می خوانیم که به آن علاقه ای نداریم و تلاش می کنیم کسی باشیم که نیستیم منطقه ی امن در واقع جایی است که ما خود واقعی مان را پنهان می کنیمنکته دوم:ساکت شو برونودهن برونو رو ببندیکی از مهمترین شخصیت های داستان آلبرتو ست و کلیدی ترین دیالوگ این انیمیشن هم او ست که به لوکا می گوید برونو اش را ساکت کند برونو نماد ترس ها تخیلات منفی ‌و محافظه‌کاری های الکی است که انسان را از تجربه کردن و کشف کردن چیز های تازه باز می دارد و مانع پیشرفت ما می شود وقتی می ترسی که در مسابقه ای شکست بخوری و نمی خواهی شرکت کنی ساکت شو برونو خیلی به کارت می آید وقتی می ترسی سوار یکی از وسایل شهربازی شوی هم همینطور این غریزه ی بقای تو است که تو را از لذت های کمی خطرناک که آدرنالین بالایی ترشح می کنند منع می کند بنابراین گاهی تجربه کردن چیز های چالشی و ترسناک یا توانستن نتوانستن ها به بسته شدن دهان برونو خیلی کمک می کندنکته سوم:دوستی الهام بخش موفقیت استیه دوست مطمئن پیدا کنمهمترین و نمایان ترین پیامی که لوکا به ما می دهد دوستی و پذیرفتن خود واقعی دوستان است همانطور که آلبرتو پذیرفت که درس خواندن برای دوستش لذت بخش تر است و لوکا هم تا جای ممکن برای خوشحال نگه داشتن دوستش در لحظات تقریباً پایانی بی خیال مدرسه رفتن شد ولی یک دوست خوب همه چیز را تغییر می دهد نمی توان نقش مهم جولیا را نادیده گرفت او نماد دوستی مهربان و وفادار است دوستی که می تواند به لوکاس کنجکاو چیز های زیادی یاد دهد بنابراین یک دوست خوب در ابتدا شما را می پذیرد و سپس چشم انداز های جدیدی را به شما نشان خواهد دادنکته ی چهارم:کنجکاو بودن شما را با چیز های جدیدی روبه رو می کندصحنه ای که لوکا برای اولین بار بستنی می خوردبه نظر میآید در جایی که لوکا زندگی می کند پر از هیولا های دریایی است ولی تنها کسانی که جرأت بیرون رفتن از آب دارند سه نفر هستند لوکا آلبرتو و مادربزرگ لوکا اما دلیل لوکا برای ماجراجویی فقط تفریح نیست او احساس مقدس کنجکاوی را در خود به بالاترین حد پرورش داده و کنجکاو است درباره ی آنچه بیرون از آب می گذرد بداند جالب است پس از آن درباره ی آسمان می پرسد سپس ستارگان و ماه و پس از آن می بینیم که با جولیا مشغول خواندن کتاب هایی درباره ی مکانیک و جغرافیا هستندنکته ی پنجم: دربرابر بی عدالتی ایستادگی کنجولیا تسلیم نمی شوددرمیابیم که جولیا سال ها است در مسابقه شرکت می کند تا این دیلاق را شکست دهددربرابر ظلم تسلیم نشوجولیا دربرابر ظلم و بی عدالتی می ایستد و در نهایت پیروز می شود گاهی ما نمی توانیم حق خودمان را بگیریم ولی همین که سیع کنیم ارزش زیادی دارد و در اصل ما برنده هستیم ما تلاش خودمان را کرده ایم و می دانیم به اندازه ی کافی سختی کشیدیم امکان ندارد بدون پاداش بمانیمامیدوارم لذت برده باشید </description>
                <category>هایزنبرگ</category>
                <author>هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2024 19:49:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تایلر تو پیداکردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11054380/%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-ccpbcvc7zmm0</link>
                <description>دوباره بیدار می شوی شاید روی تخت شاید کف زمین شاید روی کاناپه جلوی تلویزیون روشن با دهانی که سس خردل خشک شده بهش ماسیده است شاید کمی خواب آلود باشی شاید هم سرحال و شاد آهسته بلند می شوی تلو تلو خوران می روی دستشویی صورتت را می شوری و مسواک می زنی با صورت خشک شده و موهای شانه زده شاید هم سه شوار خورده به سکوت خانه گوش می دهی ساعت پنج است و همه خواب صدای نفس های آرام خانواده ات در سکوت طنین انداز می شود صبحانه می خوری شاید پنیر و کره شاید خامه و عسل شاید نیمرو یا املت یا غذایی که از دیشب مانده سماور جوش است مادر آن را یک ساعت پیش روشن کرده چای دم می کنی با همان دقتی که همیشه سر کلاس داری با همان دقتی که به معلم ریاضی گوش می دهی با همان دقتی که پیام هایت را چک می کنی یا پول هایت را حساب می کنی چای می خوری و شاید هم پشتش فنجان کوچکی قهوه را زیر زبان مزه مزه می کنی و به این فکر می کنی که هر ثانیه از عمرت را امروز باید چگونه سپری کنی چطور بروی مدرسه در مدرسه چطور رفتار کنی چطور برگردی یا چگونه تکالیف ات را بنویسی و چطور باشگاه بروی و به این فکر می کنی که بهتر است بعد باشگاه یک بطری لیموناد بخوری لباس فرم ات را می پوشی دوباره موهایت را شانه می زنی و می روی همان مسیر اما این بار سرد تر و ساکت تر از همیشه زندگی تو هم اینطور است یخ زده و همیشگی مقطعی بین بیداری و خواب جایی بین زنده بودن و مردن و حس می کنی تمام اینها استعداد حقیقی تو را نابود می کند بیداری و هوشیاری تو یعنی مرتب کردن رخت خوابت مسواک زدن دندان هایت خوردن وعده های غذایی درس خواندن و مدرسه رفتن شاید کمی بازی کردن یا خیره شدن به در و دیوار یا نوشتن تکالیف شاید شطرنج بازی کردن با پدر و باز هم باختن شاید بگو مگو های همیشگی ات با مادر سر مرتب کردن کشوی لباس هایت شاید مشتاق بودن برای تعطیلی مدرسه و استراحت و دیدن سریال مورد علاقه ات شاید ول چرخیدن در خیابان ها چک کردن چند ساعته اینستاگرام و یوتیوب تو را نابود می کند و روحت را مثل سمباده می تراست به خودت نگاه کن در چه مقطعی زندگی می کنی و دوست داری کی باشی در کجای زمان و مکان قرار داری و خاستگاه حقیقی تو کجاست...؟ تو چه کسی هستی؟خسته از باشگاه می آیی خانه و بدون شام می روی زیر پتو و لامپ اتاق ات را خاموش می کنی با خودت می گویی پس من واقعا کی هستم ناگهان پتو را کنار می زنی توی تاریکی می نشینی و به لامپ های روشن خانه ها نگاه می کنی دارد برای تو هم اتفاق می افتد افتاده ای توی ورطه ای تاریک و عمیق قوز کرده سر می خوری و پایین تخت می نشینی خشمی درونت بیدار می شود و مشت هایت را گره می کند محکم مشتی روی سرت می کوبی و روی زمین ولو می شوی به خودت فرصت می دهی تا درد را درست حس کنی ولی همان پایین خوابت می بردبا تایلر خودت آشنا شو به نسخه ای قوی تر از خودت فکر می کنی باهوش تر توانمند تر کسی که آزاد از قید و بند های زندگی ست نسخه ای که اگر خودت را رها می کردی تو هم همان می شدی در نظام اداری جای نمی گرفتی دانش را از طریق مدرسه به دست نمی آوردی و هرجور که مطمئن بودی درسته زندگی می کردی چون به خودت اعتماد داشتی از همین الان شروع کنجرأت شروع داری؟</description>
                <category>هایزنبرگ</category>
                <author>هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 15:13:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشف رابطه های معنادار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11054380/%DA%A9%D8%B4%D9%81-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1-jmiqqjxyvpyb</link>
                <description>همیشه کمی غیر متعارف بودن برای پیشرفت لازم است اصلا خاطره ساز است آدم های غیر متعارف بیشتر از دیگران در ما حضور دارند مثل احمدبا احمد سال ها پیش هم کلاس بودم تیپ و رفتار بسیار خاصی داشت عینکی نبود اما قاب های عینک کائوچویی خیلی بزرگی به چشم می زد آن هم بدون شیشه توی یک نیمکت می نشستیم کم حرف بود جلیقه یا ژاکت های نارنجی زرد یا بنفش جیغ تنش می کرد پاچه شلوار هایش همیشه کوتاه بود همه مسخره اش می کردند در هیچ موردی اظهار نظر نمی کرد نه می خندید نه ناراحت می شد پایه تخته که می رفت ته کلاس را نگاه می کرد توی حیاط که بودیم چشمش آن دور ها مثلاً کوه های اطراف را می دید از همه مهمتر هدایایی بود که برای این و آن می آورد جشن تولد معلم تاریخ تله موش هدیه آورده بود نمره ی تاریخ اش ده شد روز معلم به معلم ها شیشه شور یا تیغ ژیلت یا الماس شیشه بری هدیه می داد این رفتار غیر متعارف به آنها بر می خورد بچه ها هو می کشیدند اما احمد خیلی مودب و متین رفتار می کرد دبیرستان از هم جدا شدیم اون رفت ریاضی من رفتم انسانی بعد ها شنیدم ریاضی محض شریف قبول شده از محله ی ما رفتند دیگر ندیدمش پدرش داروخانه چی بود مادرش از روس های مهاجر گاهی فکر می کنم لابد اوتیسم یا اختلال ذهنی داشته اما شواهد علمی معتبری برای اثبات نداشتمهرکسی احمد را یادش می آمد خاطره ای نقل می کرد یکی می گفت توی خانه شان آرمایشگاه کوچکی داشته که محلول های ضد عفونی کننده یا دهان شویه می ساخته دیگری می گفت مادرش پیانو می زده و احمد اپرای روسی می خوانده آن هم به چه زیبایی دختر همسایه مان که دیوار به دیوارشان بوده همیشه برای مادرم تعریف می کرد که صدا های عجیب و غریب زیادی از خانه شان شنیده می شده مرد ها و زن های زیادی وقت و بی وقت با هم گفتگو داشتند بعد ها فهمیدیم آپارات کوچکی داشتند که خانوادگی فیلم تماشا می کردند بله غیر متعارف بودن متفاوت فکر کردن متمایز زندگی کردن این ها احمد را در ذهن همه زنده نگه می داشتیادم نمی رود یک بار که پایش توی فوتبال ضربه خورد چنان لگدی به توپ زد که ردش را چند همسایه آن طرف تر گرفتیم زنگ های تفریح اغلب یک گوشه می ایستاد و روی کاغذ های کوچک رنگی یا شطرنج طرح های هندسی درهم و برهم می کشید یک بار گفت من یقین دارم بین تمام اجزای عالم ارتباط اصولی و معناداری وجود دارد باید بین پرواز یک کلاغ و خمیازه بیمار روانی در تیمارستان رابطه ی ریاضی و معناداری وجود داشته باشد و بعد برگه هایش را به من نشان داد گفت این استخوان یک مرده از قبیله ی آزتک در مکزیک است و این خرمهره ی یک ماهاراجه در هند اگر فرزندان آنها بخواهند در آینده با هم ملاقاتی داشته باشند اینجا به هم می رسند و انگشتش را روی کاغذ صورتی بعدی گذاشت: خارطوم من گیج و ویج نگاهش می کردم و نمی دانستم چه در مغزش می گذرد با خودم می گفتم اراجیف دهان پرکن احمد همیشه از من قول می گرفت که از طرح هایش پیش هیچکس حرفی نزنماز آن سال ها خیلی می گذرد من کارمند شهرداری شدم و ازدواج کردم چند روز پیش همسرم گفت که احمد نامی تماس گرفته می خواهد روز چهارشنبه ساعت پنج بعدازظهر به خانه ی ما بیاید زنم گفت آن مرد خیلی خشک و رسمی حرف می زده و گفته که می خواهد من را سورپرایز کند به زنم گفتم اگر همان احمدی باشد که می شناسم آدم جذاب و دیدنی ای برای تو هم خواهد بود روز چهارشنبه رأس ساعت پنج عصر زنگ خانه به صدا در آمد و من وزنم مشتاقانه در را به روی مهمانان باز کردیم درست حدس زده بودم احمد آن سال ها بود با همان تیپ و قد و قواره و البته مو های کاملا سفید همسرش یک ژاپنی کوتاه قد بود با دست های به هم چسبیده که دائم از ما تشکر می کرد هدیه شان که کارتن نسبتاً بزرگی بود را روی پیشخوان آشپزخانه گذاشتیم احمد گفت که خیلی وقت ندارند و باید به یکی دو نفر دیگه هم سر بزنند گفت که استاد ریاضی دانشگاه کی یف شده و پدرش خیلی سال پیش مرده و او با همسر و مادرش با هم زندگی می کنند من طبق معمول شاهنامه نفیسی بهشان هدیه دادم و از طرح ها و نظریات احمد پرس و جو کردم احمد گفت نظریه تعاملی الگوریتم های ریزومی اش مورد تایید مجامع علمی قرار گرفته و به زودی کتابش منتشر خواهد شد چهار نفری عکس یادگاری گرفتیم و آنها رفتند من و همسرم پیرو یک سنت قدیمی چشم ها را بستیم و کاغذ کادو را پاره کردیم و سر جای مان خشک مان زد چیزی که دیدیم باور کردنی نبودیک بچه گربه که روی اتیکت روی گردنش نوشته شده بود شرودینگر و یک کنترل برق تک فاز قدیمی پانزده آمپر حالا من و همسرم می بایست سیع می کردیم ارتباط تعاملی این بچه گربه را با کنترل برق و شاید همه ی اشیاء پیرامونمان پیدا کنیم</description>
                <category>هایزنبرگ</category>
                <author>هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 23:48:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کال جنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11054380/%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D9%86%DB%8C-axbaojf3w7qm</link>
                <description>ثریا آن جاست دارد با مسافر ها حرف می زند از میان خار و بوته های تپه پایین میایم دیگر صدای ثریا را نمی شنوم مگر زمزمه رمز آلودی که باد می آورد مادر می گوید باد های کال جنی هر صدایی را به گوش می رساند مادر از کال جنی خوشش نمی آید از ثریا هم خوشش نمی آید نباید بی آنکه به او بگویم با ثریا می رفتم از پایین تپه اطراف را نظاره می کنم کوه ها همه جا سایه انداخته‌اند دنبال پیرمرد می گردم بویش را حس می کنم بوی تعفن و خون دوباره بر می گردم بالاثریا هنوز سرگرم مسافر هاست اشاره کرد که بروم این بار سرازیری تپه را تقریبا قل خوردم مثل هندوانه ای که شوق جالیز داشته دارد پایین کال که رسیدم پیرمرد نبود کلافه شدم داد زدم چی از جونم می خواهی سنگ ریزه ای به پایین سرید سر چرخاندن آن بالا نشسته بود وچپق می کشید روی یک صخره ه ی تیز و پرشیار یک پایش را تا کرده بود تا ستون آرنجش باشد و یک پایش را از بلندی آویزان پا جامه ی سفیدش در هوا باد می خورد مثل بیرق صلح باز با دسته ی چپقش اشاره کرد که بیا پا هایم سست شده بود نمی توانستم حرکت کنم دیدم دارد از صخره پایین می آید نمی توانستم تکان بخورم ناگهان انگار طناب از دور پایم باز شده باشد فرار کردم و دیوانه‌وار از تپه بالا رفتم وقتی رسیدم ثریا نبود دسته ای از بچه ها اطراف کال بازی می کردند از ام وی ام ثریا هم خبری نبود یکی از بچه ها شوت کرد و توپ محکم خورد توی صورتم بچه های دیگر دور من جمع شدند و حالم را پرسیدند و دست روی شانه ام گذاشتند ولی لحظه ای انگار همه ساکت شدند صدای پاهای شل و ولی را شنیدم که روی خاک کشیده می شدند سایه ی پیرمرد روی صورتم افتاد درد ناگهان روی پا ها و کمرم دوید بچه ها داشتند به من لگد می زدند ثریا جیغ می کشید و من ساکت </description>
                <category>هایزنبرگ</category>
                <author>هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 18:06:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی تونستم بخوابم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11054380/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-pbb54maessim</link>
                <description>یک هفته بود که نمی تونستم بخوابم وقتی دچار بی خوابی میشی نمی تونی درست فکر کنی ذهنت یا خیلی کند کار می‌کنه یا تندتر از همیشهقوطی های نوشابه جعبه های پیتزا نایلون های همبرگر کی اف سی(از نوع ایرانی) روی اوپن ولو می شن ظرف ها تو سینک انبار می شن نمی تونی از روی مبل بلند شی نمی دونی چرا جنونی عجیب و تنبلانه تو رو سفت روی مبل نگه داشته تو کی هستیبا خودت میگی من لجن ته جوبم من تف روی آسفالت ام من یه چرکم زیر ناخن های بلند یه پسر بچه بی خوابی توهم شدید میاره هیچوقت واقعا خواب نیستی هیچوقت هم بیدار نیستی متحرک ها ثابت هستن و ثابت ها متحرک شب ها تو خیابون ول می چرخی و سیگار می کشی رد سرمای بهمن روی پوستت می مونه و به لرزت می ندازه از رئیس مرخصی می گیری و سوار ماشین میشی بخاری ماشین خرابه یه پژو قدیمی رنگ بژ سرما از لای در بسته هم میاد تو یه لیوان قهوه می خری و تو جاده زیر ابر های طوفانی و تیره ثانیه ها را پشت هم طی می کنی هرچی جلوتر می ری زمان غم و غم و غم دود و بخار بوی نم بارون روی دوشت سنگینی می کنه کم کم خوابت می گیره می زنی بغل جاده قهوه ات رو تموم می کنی و می خوابی عجیبه نه؟ کافئین تو رو خسته کردهدو هفته از ابتدای سفر گذشته تو کافه های سر راهی و رستوران ها بیدار می شی تو یه دستشویی عمومی تو سمنان بیدار میشی از کتاب فروشی کوچک و خاک گرفته ای چند کتاب می خری جنایت و مکافات بینوایان خوشه های خشم پیرمردها روی صندلی های کوچک کنار کتاب فروشی به تو زل زده اند و چای می خورند هوا سردتر شده ولی نسیم بهاری ملایمی حس می شود از ورای زمان می توانی بهار را حس کنی به زمان فکر می کنی زمانی که به اتکای ساعت مچی ات آن را می شناسی شاید هم هنوز ناشناخته ای تو واقعا کی هستی سوار ماشین نمی شوی از پیرمردها می پرسی کافه ای این اطراف نیست؟ لب چروکیده ای جواب می دهد رستوران منظورته؟ شانه بالا می اندازی و با صدای گرفته ای می گویی حالا هرچی جواب می دهند نه و می خندند بی خیال ناهار می شوی میروی توی ماشین می نشینی و کتاب می خوانی آرام آرام خوابت می گیرد آرزو می کنی جای دیگری بیدار شوی جایی که نه رئیس ات باشد نه آن پیرمردها نه کتاب ها و نه ماشین قراضه آن جایی که زمان به مکان زمان و مکان...خوابت می گیرد</description>
                <category>هایزنبرگ</category>
                <author>هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 15:24:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارگاه خلاقیت علمی آخرین و چهارمین جلسه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11054380/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-kahqot1dm71p</link>
                <description>سلام تبریک می گم یه دوره ی کوتاه و باحال رو تموم کردیو اما آخرین درس کارگاه مون ارتباط و خلاقیت بین اطلاعاتخب این یعنی چی بیا پایین تا بهت بگمتو می تونی اطلاعاتی که داری رو با هم ترکیب کنی تجزیه کنی یا چند برابر کنی اما مهمترین چیز بین کار های که می تونی با دانستنی هات می تونی انجام بدی اینه که ارتباط معناداری بین شون برقرار کنی می خوای ببینی تو این کار مهارت داری یا نه؟خب امتحان کنسوال یک بین چهار کلمه ی پایین چه ارتباطی وجود دارد(جوابش رو تو کامنت ها بنویس:)دزدبندخارجوشهمه ی شما مخاطب های باهوش من ارتباط شون رو پیدا کردین آفرین بچه هاولی نکته ی بعد همیشه یه جور ارتباط بین اطلاعاتی که به شما داده میشه وجود نداردکلمات بالا دو ارتباط دارند همه ی آنها دارای یک نقطه هستند و همه ی آنها از سه حرف تشکیل شده اندبنابراین شما باید سیع کنید ارتباط درستی که نیاز دارید رو پیدا کنیددوههااج</description>
                <category>هایزنبرگ</category>
                <author>هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 12:30:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلسه سوم کارگاه خلاقیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11054380/%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-pijyppd6ac7c</link>
                <description>سلام بچه هاخوبین؟خوش اومدین به کارگاه امروزامروز قراره استفاده ی درست گوگل،اینستا،یوتیوب،وهر شبکه ی اجتماعی ی دیگه ای رو به خودتون یاد بدین من فقط یه جرقه ی ساده برای انبار باروت شما هستمشما به عنوان یه مخاطب و یه انسان با تمام اطلاعات احساسات و علاقه ی ذهنی تون وارد گوگل می شید چی سرچ می کنید؟ معمولاً چیز های که براتون مهمه یا بدردتون می خوره یا کنجکاو تون کرده خوب شما دارید اشتباه ترین کار ممکن رو انجام می دیدتکلیف شما:باید چیز های رو سرچ کنید که علاقه ای بهشون ندارید چیز های که ربطی به کار یا علاقه تون ندارید اگه معلم هستید به این فکر کنید یک معلم چه چیز های رو سرچ می کنه و اون ها رو سرچ نکنید چیز های جدید اقیانوس آرام ذهنی تون رو پر سر و صدا می کنه و ذهن تون تلاش می کنه بین دیتا های قدیم و جدید ارتباط برقرار کنه سیع کنید اگه حافظه تون ضعیفه اطلاعات جدید رو یادداشت کنید و ببینید چطور می تونید از شون استفاده کنیدمثال:من درباره ی سه موضوع پایین در روز چهارشنبه در گوگل جستجو کردماپیکورکیکباخ در روز پنجشنبه من یه کیک درست کردم کتابی فلسفی درباره ی اپیکور رو از کتاب فروشی خریدم و یکی از قطعات موسیقی باخ رو دانلود کردم و عصر روی مبل لم دادم همینطور که به موسیقی باخ گوش میدادم کیک و چای خوردم و از کتاب فلسفه اپیکور لذت بردمشما می تونید از گوگل برای زیباتر شدن زندگی تون استفاده کنیدددر</description>
                <category>هایزنبرگ</category>
                <author>هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 11:09:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارگاه خلاقیت علمی ادامه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11054380/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-oq0qrjevkdpa</link>
                <description>سلام دوباره به کلاس خلاقیت خوش اومدین این هفته ازتون می خوام شروع کنید و یک مهارت جدید یاد بگیرید از زدن پیانو تا دوچرخه سواری یا ریاضی یا چیز های که ربطی به کار و زندگیتون ندارن و بعد سیع کنید بین مهارت جدید و زندگی خودتون ارتباط ایجاد کنید و ازش پول در بیارید یا ازش استفاده کنید تا زندگی تون رو بهتر کنید مهارتی که دوست دارید ولی تا به حال سمتش نرفتید رو امتحان کنیدنکته ی بعدی و درس دوم در ادامه ی این مطلب قرار داره با من همراه باشدرس دوم: حافظه ی آگاهانه به تمام چیزهایی که در طول روز می بینید دقت کنید تمام های لایت هایی که می بینید مثل کلمات انگلیسی یا جمله ای ادبی یا قطعه ای شعر یا قواعد فیزیکی که تصادفی می شنوید و هر چیز جالب دیگری که فکر می کنید بعداً به کارتان می آید را دریافت و در ذهن خود ثبت کنید و بهشان فکر کنید اگر درباره ی املا کلمه ای انگلیسی شک دارید آن را در مترجم گوگل سرچ کنید اگر معنای اصطلاحی ریاضی از یادتان رفته در باره اش در سایت های مختلف مطالبی بخوانید تا آن را دوباره در یادتان زنده کند ورزش کردن خوردن مغذیجات و انواع غلات و حفظ اشعار بلیغی مثل اشعار حافظ حافظه ی شما را گسترش می‌دهداما منظور من از آگاهانه چیست حافظه ی آگاهانه یعنی تک تک دانشی که در لحظه می شنوید. را در ذهن ثبت یا خلاصه ای از آن را حفظ کنید و آن را به حافظه ی بلند مدت خود بسپاریدخلاق و عالم باشید بب</description>
                <category>هایزنبرگ</category>
                <author>هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 16:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاقیت از نوع علمی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11054380/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-dewjrgiece0w</link>
                <description>سلامبه کسایی که روی متن کلیک کردن خوش اومدین به کارگاه خلاقیت علمیاولین قانون کارگاه اینه که نظر بدید(تو قسمت کامنت ها)چرت و پرت هم باشه مشکلی نیستدومین قانون اینه که از امروز به بعد از گوگل درست استفاده کنیدسومین قانون اینه که از مطالعه کتابی که دوست دارید دست بر ندارید خب بریم که شروع کنیم:قراره اینجا چیکار کنیم؟خب قراره کلی چیز خفن یاد بگیریم البته من قرار نیست بهتون یاد بدم من فقط یاد می دم که چطوری باید یاد بگیرید شما هم هرچی دوست داری و به دردت می خوره یاد بگیردرس اول:جعبه ابزار ذهنی:انسجام اختلاط و هوششاید خیلی هاتون گرفتین اون بالا چی نوشتم و قراره چه چیزی بهتون یاد بدم اگه از الان گرفتین چی می خوام بگم چرا می خواین وقتتون رو هدر بدین برین یه کار دیگه بکنینولی شمایی که می خوای یاد بگیری و کنجکاو شدی با من همراه باش Let&#x27;s go (بزن بریم)جعبه ابزار ذهنی یعنی چیز هایی که بلدی تمام اطلاعاتی که در ذهن خودآگاه و ناخودآگاه داری این اطلاعات می تونن به دردت بخورن می تونن هم بی کاربرد باشن ولی از نظر علمی همه شون قراره به کارت بیان ولی چطوری می تونیم گسترشش بدیم موفق ترین و باهوش ترین افرادی که می شناسی بزرگترین جعبه ابزار های تاریخ بشریت رو داشتند ذهنشون انبوهی از اطلاعاتی بود که به طور اتفاقی شنیده یا خوانده بودن و یا اطلاعاتی که به صورت هدفمند و با برنامه به دست آورده بودند و ترکیبی از این دو از اون ها جالب ترین آدم های ممکن رو ساخته بودپس تا اینجا فهمیدیم که جعبه ابزار ذهنی یعنی چی ولی به چه درد می خوره؟مثال:چند وقت پیش از جلوی یه موبایل فروشی رد شدم و دیدم به انگلیسی سر درش نوشته بود اپل از پدرم پرسیدم اپل یعنی چی گفت میشه سیب گفتم چطور نوشته میشه پدرم گفت خودت که دیدی گفتم یادم رفت خلاصه برام اسپل اش کرد (هجی کرد) ای پی پی ال آییدو روز بعد امتحان زبان دادم تو یکی از سوالات کلمه یه اپل رو نوشته بود و پرسیده بود به چه معناست اونجا بود که جعبه ابزار ذهنی به کارم اومدتکلیف شما قسمتی از اطلاعات ذهنی است رو رو کاغذ خالی کن و سیع کن بینشون ارتباط پیدا کنی</description>
                <category>هایزنبرگ</category>
                <author>هایزنبرگ</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 12:37:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>