<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ? رونیکا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11087878</link>
        <description>من یه دختر کلاس چهارمی یم خلاصه کتاب هارو میذارم و داستان و دلنوشته هم مینویسم و راه حل باحال بهتون میدم و  فیلم هم معرفی میکنم! و عاااااااشق کتابم راستیییی! خوشبختم،!.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:34:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1515662/avatar/Xf5iTk.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>? رونیکا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11087878</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادگاری ها  ( فصل ۲) درجه لباس استوار رحیمی !!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11087878/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B5%D9%84-%DB%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85%DB%8C-wpntn50tvcai</link>
                <description>بابا  سعید لباس جدید را از رئیس اش گرفتن بعد بابا اومد خونه  لباس جدید را به من و مامان لیلا و محمد نشون داد. اونم هم با ذوق و شوق بابا سعید لباسش و روی طاقچه گذاشت و رفت تا به ادامه شیفت اش برسه من و مامان لیلا به بازار دوم رفتیم بعد که به خونه مون برگشتیم ... وای محمد یک طرف درجه ها را هشت و اون طرف دیگرش را هفت چسبونده بود! درجه های استوار ها همیشه دو طرفش هشته ! اما محمد یک طرفش و هفت درست کرده بود ! اگر بابا به خونه بیاد حتما ناراحت می شه ! البته بابا سعید   مارو دعوا نمی کنه! ولی هر وقت هم که ناراحت میشه ما رو می بخشه و بهمون توضیح میده که بیشتر یاد بگیریم، ولی فکر کنم ناراحت بشه و به ما نگه چون بابا خییییییلی مهربونهساعتی بعد.... ما موضوعو به بابا گفتیم بابا  به محمد گفت :《  من ناراحت شدم ولی بهم قول بده این به بعد  این کار و انجام  ندی .خب بهتون کیف داد ؟ اگه آره لایک و کامنت بذارید ! تا بعد !  </description>
                <category>? رونیکا</category>
                <author>? رونیکا</author>
                <pubDate>Thu, 03 Mar 2022 15:08:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی خوش عید مبعث ( داستان )</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11087878/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A8%D8%B9%D8%AB-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-emfbnvkgnbfp</link>
                <description>بوی خوش عید مبعث اثری از خودمه! و مربوطه به دوره های ۵۰ و ۶۰ . و فصل های دیگه اش رو هم میزارم ! اینم از شخصیت ها! خوش عید مبعثصدای بچه ها تو کوچه می پیچید !عید بود ،  عید مبعث با محمد با پول توی جیبی هامون پیش احمد آقا که آلاسکا می فروخت   رفتیم. با پول هایی که از طریق ساخت اعصاب سنج در می آوردم و با پول هایی که محمد از کار تو آبمیوه فروشی در می آورد  تونستیم هر کدام مان یک شانسی از اصغر آقا  و یک آلاسکا از احمد آقا خریدیم و با دلخوشی مون به سمت خونه رفتیم فاطمه دم در خونه ما وایساده  بود نزدیک تر که شدم  فکر کردم  شاید  می خواد چیزی بهمون بده دیدم قابلمه تو دستشه . دویدم و رسیدم دم در خونه گفتم سلام ، اون گفت : 《 کجا بودی ؟ می خواستم بهتون آش نذری بدم》گفتم : 《 رفته  بودم شانسی و آلاسکا بخرم . 》 سرش رو پایین اورد انگار ناراحت بود انگار دلش شانسی و آلاسکا می خواست دلم براش سوخت  پیش خودم فکر کردم  اینکه در  روز عید مبعث به کسی کمک کنم بهترین عیدی در روز مبعث برام بود . شانسی و آلاسکام رو به فاطمه دادم چشم هاش از شادی برق زد ، ازش پرسیدم : 《 راستی این آش و کی پخته ؟ مادرت ؟ توران خانوم ؟》 فاطمه گفت :《 بله مادرم  پخته ان.یادگاری هاصدای بچه ها تو کوچه می پیچید !عید بود ،  عید مبعث با محمد با پول توی جیبی هامون پیش احمد آقا که آلاسکا می فروخت   رفتیم. با پول هایی که از طریق ساخت اعصاب سنج در می آوردم و با پول هایی که محمد از کار تو آبمیوه فروشی در می آورد  تونستیم هر کدام مان یک شانسی از اصغر آقا  و یک آلاسکا از احمد آقا خریدیم و با دلخوشی مون به سمت خونه رفتیم فاطمه دم در خونه ما وایساده  بود نزدیک تر که شدم  فکر کردم  شاید  می خواد چیزی بهمون بده دیدم قابلمه تو دستشه . دویدم و رسیدم دم در خونه گفتم سلام ، اون گفت : 《 کجا بودی ؟ می خواستم بهتون آش نذری بدم》گفتم : 《 رفته  بودم شانسی و آلاسکا بخرم . 》 سرش رو پایین اورد انگار ناراحت بود انگار دلش شانسی و آلاسکا می خواست دلم براش سوخت  پیش خودم فکر کردم  اینکه در  روز عید مبعث به کسی کمک کنم بهترین عیدی در روز مبعث برام بود . شانسی و آلاسکام رو به فاطمه دادم چشم هاش از شادی برق زد ، ازش پرسیدم : 《 راستی این آش و کی پخته ؟ مادرت ؟ توران خانوم ؟》 فاطمه گفت :《 بله مادرم  پخته ان.خب این فصل هم تموم شد ! تا فصل بعدی ! خداحافظ !</description>
                <category>? رونیکا</category>
                <author>? رونیکا</author>
                <pubDate>Wed, 02 Mar 2022 15:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین را تمیز نگه داریم! ( اثری از  خودم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11087878/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%85%DB%8C%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%AB%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-p03xfkmfoags</link>
                <description>نویسنده :  رونیکا رضا سلطانی ( خودم )تصویرگر : رونیکا رضا سلطانی ( خودم )یک روز  که رونیکا داشت کتاب می خواند یک ستاره دنباله دار دید و گفت :  حیف شد من خیلی دوست دارم به  زمین بروم آن هم با دایناسور ها ی عروسکی. او گفت من می توانم یک سفینه فضایی بسازم اما با چی ? آهان فهمیدم شاید بشود با بستنی یک سفینه فضایی ساخت . فردای آن روز رونیکا از آقای بستنی فروش ۱۰۰ تا بستنی خرید و شروع به ساختن سفینه کرد . ساخت سفینه ۱ هفته طول کشید !  اما او یکی را برای اینکه در فضا همراهش باشد می خواست و یادش آمد که پسر خاله اش ( رادوین ) می تواند و حتما مشتاق هست که همراه او باشد.و به او تلفن زد ، رادوین  هم موافق بود . جمعه آنها به با سفینه ای که از بستنی ساخته بودند به فضا سفر کردند . امااااااا این سفر خیلی طول نکشید  چون خیلی زود سفینه از هم  جدا شد  و حتی نزدیک بود یک دایناسور گوشه ی سفینه بستنی ای را گاز بزند.  آنها شکست خوردند و بستنی ها یواش یواش آب شدند و سفینه سقوط کرد .  آنها با خود فکر کردند و مشورت کردند و  گفتند چه کار کنیم  که دیگر سفینه امون سقوط  نکنه؟ ؟؟؟؟و رونیکا گفت آهان فهمیدم ! میتونیم یه سفینه زباله ای بسازیم  و باز هم رادوین هم با رونیکا موافق بود.آنها به یک فضا نورد رسیدن  رونیکا از فضا نورد پرسید :  می شه مارو با سفینه ات به زمین ببری . فضانورد گفت: بله که می شهو آنها را به زمین برد آنها بلافاصله به خونه اشون رفتن  و زباله ها خونه اشون رو جمع کردن و شستن .مثلا : بطری شیر  مسواک تاریخ گذشته ...  ولی ولی امکان نداشت ! اونا تونستن به زمین برسن  و ایده سفینه زباله ای عالی بود    و اما  چرا ! چرا  زمین ناراحت بود؟؟؟؟  زمین پیش دستی کرد و پرسید :چی شده دوستان من ؟  رونیکا گفت :  چرا شما هم ناراحت و  اخمو هستید زمین مهربون؟ . زمین گفت :آخه  هیچکس بهم اهمیت نمیده . رونیکا گفت :  چرا ما که کاری نکردیم . زمین  گفت:  متوجه نیستید ولی  شما انسانها منو کثیف کردید و  زباله ها رو توی سطل زباله ننداختید و اونا رو بازیافت نکردید . رونیکا گفت : ببخشید آخه ما بازیافت  بلد نیستیم می شه  بهمون یاد بدین . زمین خوشحال شد و گفت : چرا نمی شه . بیاین پیشم تا بهتون بگم. رونیکا گفت: باشه حتما  . زمین گفت: یادتان باشد که سطل  قرمز برای زباله های فلزی   مثل در کنسرو  در قوطی ... سطل زرد هم زباله های پلاستیکی مثل آب معدنی ظرف پلاستیکی ... وسطل آبی هم زباله های کاغذی مثل  روزنامه  کاغذ باطله ...  سطل سبز هم زباله های شیشه ای مثل قوطی ترشی  شیشه ای  قوطی زیتون ...   از زباله های تر هم برای درست کردن کود و کمپوست میشه استفاده کرد .رونیکا گفت : وای خیلی ممنون زمین عزیز که به ما سطل های بازیافت رو یاد دادید . زمین گفت :  قابلی نداشت راستی ! به بقیه بچه های شهر  سطل های بازیافت رو یاد بده تا اون ها هم مثل تو سطل های بازیافت رو یاد بگیرن رونیکا گفت : چشم حتما . وقتی رونیکا به شهرشان رسید به همه ی بچه های محله طریقه استفاده  از  سطل بازیافت رو یاد داد و بچه های محله هم به محله های بعدی و زمین پر شد از بچه هایی که  طریقه استفاده از سطل های بازیافت  رو یاد گرفتند. </description>
                <category>? رونیکا</category>
                <author>? رونیکا</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 21:30:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی پویانمایی ران اشتباه رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11087878/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-cqhp9yvuxmlw</link>
                <description>سلام سلام ! من اومدم با باری پر از تکنولوژی! بزن بریم !ران اشتباه رفتهماجرا میان انبوهی از انسان‌هایی که سعی دارند مدام زندگی خود را در دنیای مجازی به اشتراک بگذارند، پسر خوش‌قلب و مهربانی به نام بارنی، راه دیگری را انتخاب کرده و سرنوشت تکنولوژی را دستخوش تغییر می‌کند. این انیمیشن که در ژانر ماجراجویانه و کمدی ساخته شده است، تقابل انسان‌ها و ربات‌ها را به نمایش گذاشته و آسیب‌های فضای مجازی را ماهرانه به تصویر کشیده است.منبع : کدومورده سنی + ۷سال تولید۲۰۲۱ژانر کمدی،ماجراجویانهhttps://kodoumo.ir/reviews/animations/تااحساس من از این فیلم :این فیلم به من احساس خیلی خوبی داد و مخلوط کردن تکنولوژی و ماجراجویی برای من جالب بود ولی یک قسمت از فیلم که 《بارنی》 پسر این فیلم از دست مامور ها فرار می کنه به من احساس اضطراب داد.ممنون که با من بودین تا بعد !!!!</description>
                <category>? رونیکا</category>
                <author>? رونیکا</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 12:13:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳کتابی که خوندنش در ایام کرونا به دل آدم میشینه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11087878/%DB%B3%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%87-brr6vbajlvkh</link>
                <description>حتما این وسط گیر کردین خوب چی بخونم توی این دوران که این دوران زود بگذره ؟! خوب معلومه ولی وقتی که با من همراه شید و این مطلب رو بخونید:۱ - مجموعه کتاب های شرورترین دختر مدرسه نویسنده : انید بلایتون انتشارات: کتاب چشرورترین دختر مدرسهاین داستان تازه توی  فصل اولش شروع میشه! . پس بگم اگه از اون دسته ای هستین که اول کتابهای دوم و سومش و بعد اولش رو می خونین اشتباه میکنین ! . این بار باید از کتاب اول شروع کنین!.۲ -جزیره بی تربیت هانویسنده : شهرام شفیعی     تصویرگر: ندا شفیعی
طنز پسند ها بشتابید ! بشتابید ! این یه مجموعه کتاب باحاله ! و کلییییی قسمت داره که میتونید بخونید و بخندید !.۳- شگفتینویسنده : آر . جی . پلاچیو        مترجم : فرح بهبهانیتا حالا شده مورد تمسخر قرار بگیرید و دیگه نخواین خودتونو به کسی نشون بدید ؟ اگر بله یعنی شرایط آگوست پسر این رمان را درک میکنید چون آگوست هم توی همین وضعیته......خب مطلب امروز هم تموم شد تا بعد!! ..</description>
                <category>? رونیکا</category>
                <author>? رونیکا</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 14:37:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>