<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محسن قاضی زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11138803</link>
        <description>نویسنده رمان «اعترافات یک دائم القصه» از نشر صاد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:38:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/650761/avatar/0apODP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محسن قاضی زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11138803</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره رمان اعترافات یک دائم القصه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11138803/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%A6%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%B5%D9%87-yc4yguwzszgw</link>
                <description>این رمان را درستایش قصه، تاثیر قصه در زندگی و سرنوشت انسان نوشته ام. می خواهم بگویم: «تا قصه هست زندگی باید».اعترافات یک دائم القصهراوی هر وقت از کوک می افتاد، یک واحد قصه می اندازد بالا. گاهی دو واحد و یا بیشتر. وقت هایی که می خواهد از ذهنش بیاید بیرون، از روزمرگی، از خودش بودن فاصله بگیرد، دز قصه خوانی را بیشتر می کند.در پشت جلد آمده:«شهرزاد در قصه های هزار و یک شب، طی گفتگو با پادشاه بعد از تعریف قصه ها؛ او را مانند یک روان درمانگر حرفه ای تحت درمان قرار می دهد و تلاش می کند دل و ذهن و او را از گذشته سیاه پاک کند. سعید، شخصیت اصلی داستان اعترافات یک دائم القصه با خواندن داستان های هزار و یک شب تصمیم می گیرد با روایت کردن زندگی خود، ذهنش را از خطاهایی که تاکنون مرتکب شده پاک کند و این خاصیت قصه و قصه گویی است»..برای آشنایی با حال و هوای کتاب در  گوگل به نشر صاد مراجعه کنید. فصل اول کتاب را در سایت نشر صاد، بخش «خواندن نمونه کتاب» بارگذاری کرده اند.</description>
                <category>محسن قاضی زاده</category>
                <author>محسن قاضی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 09 Apr 2024 09:55:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#جشن_ماهیانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11138803/%D8%AC%D8%B4%D9%86_%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-az8rapmnsb4r</link>
                <description>در خانه ما هر ماه جشن است. در روز خاصی با افتادن اتفاقی هر ماهه؛ جشن می گیریم که این ماه هم به خیر گذشت و بچه ای در کار نیست. مراسم جشن هایمان خیلی باشکوه نیست؛ دست می زنیم، از ته دل هورا می کشیم، با ته مانده جیغی از توی گلو که خراشی احساس می شود.سر دومین بچه حسی که سراغم آمد: «وای نه!» بود. تازه داشتیم از شیر گرفتن و دستشویی رفتن بچه اول را تجربه می کردیم. رساله مرجعم را برداشتم. چرتکه به دست، محاسبه می کردم اگر در دو ماهگی بیندازیم چقدر می شود، سه ماهگی، چهار ماهگی. نگاهی به پسندازم می انداختم و به همسرم می گفتم:«مابقی اش قرضی است بین من و خدا، خرد خرد می دهم».از شربت غلیظ زعفران شروع کردیم. تو اینترنت سرچ کردیم. سراغ این عطار و آن عطار را گرفتیم.«گِن گِنه استعمال می کنید».«فاصله بین انگشت شصت و اشاره را به مدت یکی _ دو دقیقه ماساژ می دهی؛ این نسخه ام را اگر به کسی بدهی باید ویزیتش را برایم بیاوری، برای هر نفر ده هزار تومان».بچه هر روز به ماه های خروجی نزدیک تر می شد و هزینه محاسبه سقطش گران تر.کمتر از نه ماه و نه روز و نه ساعت و نه ثانیه فرزند دوم به دنیا آمد. طول دوره حاملگی را مخفی کرده بودیم. بچه تو پهلوی مادرش جا خوش کرده بود و به خاطر چاق شدن مادرش کسی بو نمی برد. حتی در مراسم های دوستانه یا عروسی ها که با لباس مجلسی می رفت، کسی شک هم نمی کرد.بچه سوم فاجعه بود. این بار هنوز بچه دوم را از جیش و شیر نگرفته بودیم. بی بی چک که جواب مثبت داد من و همسرم باورمان نمی شد.روزهای اول که متوجه حاملگی سومین فرزندمان شدیم، هر دو افسردگی گرفتیم. همه فکرهایی را که برای بچه دوم عملی کرده بودیم توی سرمان رژه می رفتند. «گزانگبین را در آب جوش حل کنم، غلیظ غلیظ. دم کرده اسفند. سنگینی بلند کند. روزی سه بار برویم بالا کوه خضر و بدویم پایین...».همسرم پاسخی داد که همه این فکرها رخت بستند و رفتند؛ مثل بمبی که در میدانِ سان صدایش شنیده شود و همه سربازها پا به فرار بگذارند.«من می خوام بچه مون را نگه دارم».نشست آسمان ریسمان دوخت. «فلانی بچه اش را انداخت زندگی اش نابود شد؛ از همسرش طلاق گرفت؛ یک روز خوش ندید. بهمانی بچه اش را انداخت، خدا دو بچه قبلی اش را ازش گرفت و تو تصادف مردن. نسرین خانم بچه اش را انداخت، سرطان رحم گرفت و هر روز داره شیمی درمانی می کند».فرزند سوم به دنیا آمد و همه چیز به خیر گذشت. مانده بود آمدن مهمان ها و رودررو شدن با چشم های سوال دار این و آن. پاسخ هایی آماده می کردم که اگر مورد عتاب و خطاب قرار گرفتم، یا چند و چونش را پرسیدند بگویم:«من فقط پنجاه درصد کار را به عهده می گیریم».یا برای سوال حالا چرا سه تا بچه؟ صریح، سلیس، روان، بی کنایه و ادا و اصول می گفتم:«هر سه تاش ناخواسته بودن».این ماه، چهار، پنج روزی است که جشن مان عقب افتاده است. مدام از خودم می پرسم از کی کمک بگیرم. همین عبارت را در علامه گوگل سرچ کردم؛ تا اینکه رسیدم به متن زیر:«هرچند که هنوز وقتی درمورد بیمه صحبت می‌کنیم، فقط بیمه خودرو و آن‌هم فقط بیمه شخص ثالث در نظر بعضی افراد شکل می‌گیرد، اما ازکی، به‌عنوان پلتفرم آنلاین مقایسه و استعلام بیمه که در تمام طول تحقیق، انتخاب و خرید بیمه‌نامه‌ همراه کاربران است، تلاش دارد که بگوید شرکت‌های بیمه امروز خدمات بسیار گسترده‌ای ارائه می‌دهند و  به زندگی تمام افراد وارد شده و صرف‌نظر از ابعاد حادثه، آمادگی مقابله با هرگونه اتفاقی را که در زندگی ما رخ می‌دهد، دارد و فقط کافی است رویدادهای زندگی خود را به آن‌ها بسپاری».#بسپرش_به_ازکیبسپرش_به_ازکی13/9/1402قاضی زاده</description>
                <category>محسن قاضی زاده</category>
                <author>محسن قاضی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 11:04:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه «پازل ِ موفقیت»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11138803/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84-%D9%90-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-adl1gnfw37lu</link>
                <description>من مقصر نيستم. تماس گرفتم چون ترسيده بودم. وقتي صحنه را ديدم، واهمه تمام بدنم را گرفت. پاهايم لرزيد. قلبم تندتند زد. احساس كردم بايد كاري بكنم. حالا شما مي گوييد فقط لباسش زير چرخ گير كرده بود. به راننده گفتم برو عقب، برو عقب. نمي دانم داد زدم، يا آرام گفتم. ميني بوس را خاموش كرده بود. هلش دادم كه برود عقب. تكان هم نخورد. راننده ميني بوس را برد عقب. من هم صحنه را ترك كردم. یاد گرفته ام که انسان موفق موقعیت هاي منفي را ترك مي كند. وقتی دور می شدم، با خودم زمزمه كردم، شايد هم بلند گفتم: ‌زنگ بزنيد اورژانس. پشت سرم كسي جمله ام را تكرار كرد. انگار كائنات با من هم سو شده بود. 115 را گرفتم. تمام بدنم مي لرزيد. خانم كارشناس از پشت گوشي سوالاتی پرسيد. گفتم: يك بچه رفته زير چرخ ميني بوس. پرسيد: بي هوش است؟ واکنش مادر بچه یادم آمد. وقتي از دور متوجه بچه اش شد. تمام چادرش را رها كرد. جيغ زنان دويد سمت ماشين. لا به لاي جيغ هايش مي گفت:كشتي اش. بچه ام را كشتي. من هم به شما پاسخ دادم، به شما كه نه، به كارشناس پشت خط: بله بي هوش است. بي هوشِ بي هوش. اين جمله را وقتي گفتم كه از عرصه تصادف دور شده بودم. -انگيزه ام؟ خوب قانون كارما دارما تكليف من را روشن مي كند. اين دنيا مثل يك كوه مي ماند. هركار كني پژواك آن به سويت بر مي گردد. به خاطر اينكه بي تفاوت نباشم. دست به كار شدم. زنگ زدم به شما. شما كه نه، به واحد اورژانس. -اين ها؟ حرفهاي روز دنياي روان شناسي است. از خودم درنياورده ام. در سمينار انسان موفق، قطعات پازل موفقيت را یک به یک معرفی کردند. با كنار هم قرار دادن اين قطعات، موفقيت از آن شماست. يكي از اين قطعات هماني بود كه اول گفتم: انسان موفق موقعيت هاي منفي را ترك مي كند. تو تصادف هاي قبلي هم همين طور بود. من سريع صحنه را ترك مي كردم. بر اساس همين قانوني كه گفتم. با اورژانس تماس مي گرفتم. طبق قانون كارما دارما. من فقط براي رسيدن به موفقيت، قطعات پازل را كنار هم مي چيدم.</description>
                <category>محسن قاضی زاده</category>
                <author>محسن قاضی زاده</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 07:56:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه «زرِ مغز»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11138803/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B2%D8%B1%D9%90-%D9%85%D8%BA%D8%B2-fk4ksxmwv9ht</link>
                <description>به نام خلاق متعالزِرِ مغزبا دست های خودم همین هایی که دارند این کلمات را می نویسند، شکلات پیچش را باز کردم. سرش هویدا شد. موهای جو گندمی سیاه و سفید بیرون آمدند. مردهای غریبه کنار رفتن. دست هایم را به سمت زن های فامیل و محارم گرفتم و اشاره کردم، بیایید. کسی نیامد. داد زدم بیایید. توی ذهنم تکرار می شد: «آی اونایی که می خواهند برای بار آخر ببینند». هنوز فلسفه دیدار بار آخر را متوجه نشده ام. هیچ کس نیامد. اصرار کردم. کسی جلو نیامد.آخرین باری که عزیز را دیدم روی تخت، کنج زیر زمین خوابیده بود. پاهایش خیلی وقت بود که خشک شده بود. یاد پاهای چوبی پینوکیو می افتادم. از وقتی که خشک شده بود مثل جنین می خوابید. انگار از همان زمان مرگ آهسته آهسته بالا می آمد. اول پاها بعد آب زیر پوست ها. رگ هایش مثل لوله های آب شیرین کن که نامنظم اطراف دستگاه افتاده، سراسر بدنش را گرفته بود. خوابیده بود روی تخت و موهای جو گندمی حنا زده اش را پخش کرده بود روی متکا. بستنی کاسه ای میهن می خورد. قاشق بستنی را نمی گرفت. اسکناس هزاری را چند لا کرده بود و با همان بستنی را می خورد. هر بار اسکناس را مک می زد که تمام طمع بستنی را بچلاند. نوه و نتیجه ها با سوال من را معرفی کردن گفتن: «عزیز اگه گفتی این کیه»؟ عزیز بدنش را مثل دختر بچه های لوس جمع کرد و کش و قوسی داد، سری کج کرد و با ریزخند گفت: «حسینه». طوری اسمم را آهسته و کشدار گفت که یاد عشق های مخملی افتادم. همانی که پرسیده بود، می خواست خود شیرینی کند ببیند عزیز برای گفتن اسم او هم این همه ناز می کند. دست گذاشت روی سینه خودش و پرسید «من کیم»؟ عزیز اخم کرد و گره به پیشونی انداخت و گفت: «برو گمشو». رُک بود و آنهایی که خوشگل و با نمک بودند را دوست داشت. توی جلسه ی بالا پیش بقیه داشتم قصه معارفه را تعریف می کردم. می خواستم زهر خیت شدن توی جمع را از سوال کننده بگیرم. «تو پفک دوست داری یا غذا»؟ که گند زدم. طرف گفت: «غذا، من اصلا پفک نمی خورم». گفتم خب عزیز تو را هر روز می بیند و هیچ چیز شگفت آروی نداری. مثل وعده اصلی غذا می مانی که وجودت لازمه و ملال آور.توی قبر که رفتم هُرم نم و بخار قبر پاچید روی صورتم. خواستم یک حرکت نمایشی انجام دهم. بخوابم توی قبر و ادای فیلم ها را در بیاورم. بلند بلند گریه کنم. سر روی خاک قبر بگذارم. با اشک و ناله بگویم عزیز راحت بخواب؛ من قبل از تو اینجا خوابیدم تا پیش مرگت شوم، تا بگویم اینجا امن است. کفن پوش عزیز که آمد همه ی افکارم محو شدند. پاهایش خم بود. انگار که جنین عزیز را در خاک می کارم و توی قبر مراحل رشدش را طی می کند. با این فکر خاطرم جمع شد که عزیز را دوباره بعد از نه ماه و نه روز و... نخ معطر چهل زیارت عاشورا خوانده آبجی منصوره توی مشتم بود. گفته بود سر عزیز را که باز کردی بینداز دور گردنش. دست های خیس عرق کرده ام با خاک قبر مخلوط شده بود. رگ های گل را تو مشتم احساس می کردم. نخ سفیدِ معطر گلی شده بود. بند کفن را که باز کردم، نخ هنوز توی مشتم بود. صورت خشک شده عزیز را که دیدم نخ مچاله شده را انداختم توی قبر.مانند مشک دوغی که می خواهند جا بیفتد، بدنش را تکان تکان می دهم. بوی کافور فضای جلو بینی ام را پر می کند. صدای پلاستیک پیچ عزیز گوشه ای از ذهنم را گرفت. نگاهم به پاهای نعلین پوش تلقین خوان، روی محل قرار گرفتن سنگ لحد افتاد. رنگ زرد نعلین، یکی از رنگ های پرچمم را یاد آوری کرد. برای لحظه ای گرما را احساس کردم. جلو در خانه بودم که عزیز پرسید حسین پول می خواهی چکار؟ بهم وعده داده بود که صد هزار تومان می دهد برای خودم. گفتم موتور بخرم. چشم هایش را چرخاند به سمت هایی نامعلوم: «موتور را باید از کرانه غیب بخواهی». معلومم شد که نمی خواهد بدهد. رنگ نوک مدادی رفت توی پرچم نصب شد به دیوار اتاق.تلقین خوان بالای قبر ایستاده بود و تلقین می خواند. می خواستم سریع تلقین تمام شود و از قبر بیایم بالا. همه اش احساس می کردم یه کاری را انجام نداده ام. صورتش را روی خاک نگذاشتم، حالا چه کار کنم؟ این سوال را از تلقین خوان پرسیدم. گفتم فقط سرش را از کفن بیرون آوردم بعد دوباره کفن را انداختم رویش. برای تکان دادنش، بدنش را نگرفتم. چنگ انداخته بودم به دو طرف کفن به تناوب دست ها را بالا و پایین می بردم. تلقین خوان خندید و اشکِ ذوق گوشه چشم هایش را پاک کرد و گفت: من هم هول و ولای تو را که دیدم یادم رفت ضمیرهای مذکر را مونث بخوانم.در ذهنم می گفتم هر آن زنده شود و تکان بخورد همه فرار می کنند و تنهای تنها می مانم. روی قبر پوشیده می شود.مثل فرش های لول شده، کفن های شکلات پیچ، روی هم گذاشته شده بود. سر بعضی از شهدا از کفن بیرون یا اینکه کفن ها را از قسمت سر باز کرده بودند و فقط گردی سر را بیرون گذاشته بودند. بعضی از چشم ها باز بودند. با خودم گفتم بروم چشم های باز مانده را ببندم و اعتراض گونه ادامه دادم چرا چشم هایشان را نبسته اند، که خشک شود. یکی از چشم ها بیش از اندازه باز شده بود. انگار از حدقه بیرون افتاده بود. فکر بستن چشم های باز مانده از سرم پرید. با همسرم آماده بودیم گلزار شاید برای سر زدن. وقتی آن چشم های خوف انگیز را دیدم محبوبه را کشاند سمت دیگر. محبوبه گفت: «یکی صورتش خونیه». از ترس نگاه نکردم. رفتیم جلوتر عده ای از جنازه ها ایستاده بودند با لباس های کر و کثیف. کف دست هایشان را بالا آورده و به سمت ما گرفته بودند. لب هایشان می لرزید. بعضی ها چشم هایشان. تو ذهنم افتاد که می خواهند اینها را زنده زنده دفن کنند. دریچه ای به زیر زمین جلو همین جنازه های ایستاده قرار داشت. از زیر زمین صدای زنی می آمد. فکر کنم گور دسته جمعی بود. محبوبه از پله ها پایین رفت. می ترسیدم، ولی به خودم دل داری می دادم و می گفتم از نفس عمیق شکمی نیفت. با هر نفس کمی آرامش به خودم تزریق می کردم. نشستم لب گور و شکمم گیر به لبه آهنی قبر بود با هر بار دم دریچه قبر مانع تنفس عمیق می شد.محبوبه با زنی که در قبر بود صحبت می کرد و مرد جوانی محبوبه را از او جدا کرد. محبوبه، زن را از پشت سر در آغوش گرفت. اولین حسی که به ذهنم رسید همدلی بود. او را آرام می کرد و جملاتی را پشت سر هم می گفت: «می دونم الآن حالت خوب نیست، می دونم حس بدی داری...» من صدایش کردم: «بیا بالا. ولش کن بیا بالا». اعتنایی نکرد.شب های بعد از خاکسپاری، خواب های پریشان می دیدم. ذهنِ پریشانم عزیز را به رختخوابم می کشاند. برای اینکه روی تخت محدوده ی کمتری را نیاز به مراقبت داشته باشم، بدنم را منقبض می کردم. تنها روی تخت خوابیده بودم. وقتی صدای گریه نیمه شب پسرم را از اتاق پذیرایی شنیدم، از اینکه جنبنده ای هست، ترسم کم تر یا نابود شد. بدون هیچ ترسی برای چند لحظه خوابیدم. زمانی که سکوت بر همه جا سیطره می کرد عزیز بود که با پاهای خم و خشک شده کنارم می خوابید. خودم را جمع می کردم. می خواستم مثل هر شب از تکنیک تنفس عمیق و حبس نفس و شمارش معکوس از صد به صفر گوسفندان و ریلکسیشن و مدیتیشن خواب را بر خود چیره کنم. اما حضور ذهنی عزیز همه فضای اتاق را پر می کرد و همین طور ترس و واهمه از تبدیل حضور ذهنی عزیز به حضور فیزیکی. اگر حاضر شود، چه عکس العملی از خودم نشان دهم؟ در مقابل رفتارش توان دفاعی دارم؟ گاهی می گفتم مثلا الآن عزیز هست چه کاری ازش بر می آید. شاید مرا توبیخ کند که چرا تند و یکنواخت مرا تکان تکان دادی؟ چرا من را تنها تو قبر نمور و تاریک گذاشتی؟ یا قیافه اش را که تجسم می کردم؛ چهره یک زن پلید و زشت، زنی که دندان های نیشش از دهان بیرون افتاده و نفس کشیدنش شیف شیف می کند و سیاهی تمام چهره اش را گرفته.وقتی با عزیز رفتیم خانه اش تا آشِ جوی نذری را بیاورم. مثل همیشه کنار خیابان پخش شد روی زمین. باد زیر چادرش پیچید و محدوده ای مرز بندی شده تعیین کرد. گاهی که پاهایش درد می کرد همان طور پخش شده هر دو پا را باز می کرد. این طور وقت ها حتما می خواست غنایم به دست آروده را تقسیم کند. اگر دخترهای فامیل همراهمان بودند از خجالت رو تنگ می کردند یا با کمی فاصله می نشستند. غنایم شامل کیکی که از مجلس روضه آورده بود یا بسته های مشکل گشا. زمانی که مقرری بنیاد شهید را می گرفت، تقسیم کردن هایش تماشایی و دست گیر بود. روی زمین پخش شد و من را هم دعوت کرد کنارش بنشینم. اگر با فاصله ی کمی کنارش می نشستم، چهره در هم می کرد و می گفت: «آخ آخ برو اون ور». منظورش این بود که برو عقب تر تا عرصه برایش تنگ نشود. خودش می گفت: «برو اون ور خُلقم تنگ شد». این بار جنس غنیمتش تفاوت می کرد. اصلا غنیمتی در کار نبود. کاغذی را بیرون آورد که با پلاستیک جلدش کرده بود. دور تا دور کاغذ را با نخ سبز کوک ها درشت زده بود. نخ سبز را که دیدم یاد لباس های همیشه سبزش افتادم. پلیورهای سبز، ژاکت های سبز، گرم کن های سبز، روسری سبزها. از طیف های رنگ سبز لباسی چیزی داشت. کاغذ دوخته شده را داد دستم گفت: «این را بعد از مرگم باز می کنی، فقط برای تو نوشته ام» دست کرد ته کیفش چند تا شکلات و یک اسکناس ده هزاری ته مانده دارای آن روزش را داد به من. چیزی برای خودش نگه نمی داشت. می گفتند چادری، لباسی، چیزی که چشمش را می گرفت همان روز های اول واریز حقوق می خرید و بعد عروسش می کرد. کاغذ را فردای همان روز باز کردم سر به دیوار گذاشتم زار زدم.زنِ برادرِ عروسش به غساله گفت: «یوایش بشورش، دل نازک است، زودی گریه اش در می آید». نوه اش چهره از اشک مچاله شده جواب داد: «کجا دل نازک است، مادر شهیده، الآن پسرش می آید». قدش کوتاه بود و جای کمی از تخت غسال خانه را گرفته بود. یادم می آید عمه جان در خاطراتش گفته بود از بس نحیف و لاغر بود از همان اول ازدواجِ آق بزرگ، هر روز بوی کباب دل و جیگر از خانه مان بلند بود.جسم بی جان عزیز را غسل می دادند. پدر گفت: «برو برایم قهوه بخر». گفتم چشم و پرسیدم: «شما می خواهی بری عزیز را ببینی»؟ گفت: «حسین گریه ام نمی آید». گفتم: «بیا نگاهش کن تا دوباره خاطره ندیدن برایت تکرار نشود». بارها گفته بود «وقتی آق بزرگ به رحمت خدا رفت نگذاشتن ببینم. کنار قبر هم که ایستاده بودم عقربی افتاد داخل قبر». عقرب حتما از خیالاتش آمده بود. همه فامیل و بستگان ایستاده بودند. آقا جان از پشت هلم داد که برو قهوه بخر ببینم. سکندری خوردم و پرت شدم جلو. منفعل و گوش به فرما رفتم سمت دکه. به تعداد نفرات داخل ماشینم قهوه خریدم. روی سینی گذاشتم که ببرم توی ماشین جاسازی کنم. دایی پسر عمویم صدایم زد که بیا عزیزت را آوردن. بیش تر احساس کردم می خواست بگوید مچت را گرفتیم، قهوه خریدی ببری تنها تنها بخورید.آقا جان با قهوه حالش جا می آید و عزیز با تخم خیار. خیار را از وسط دو نیم می کرد مثل هندوانه. با قاشق تخم های خیار را تراش می داد و می خورد. ته مانده پوست خیارها قایقی می شد برای لگن بزرگ حمام. خوب که پوست تراش خورده بود قایق سنگین نمی شد و روی آب می ماند. گاهی شمعی روشن می کردیم و روی قایق می گذاشتیم.بعد از گذاشتن سنگ لحد از قبر آمدم بالا و رفتم به سمتی که پدر روی نیمکتی نشسته بود. کَت هایم را باز کرده بودم. نرمی بادی می وزید و از آستین هایم می ریخت زیر بغل هایم. حس غرور انجام دادن کاری دشوار گرفته بودم. پیراهن مشکی ام خاکی شده بود. محبوبه آمد کنارم با دست می کشید روی پیراهنم. خاک ها که بلند می شدند من هم اوج می گرفتم. نشستم کنار پدر. سیگار می کشید. گمانم نخ آخر پاک دوم بود. تو ذهنم رژه می رفت: «مرگ همین است، زیر خاک کردنِ تمام خاطرات بچگی ات»..محسن قاضی زاده</description>
                <category>محسن قاضی زاده</category>
                <author>محسن قاضی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 08:53:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر صبح، خورشید را در آغوش می گیرم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11138803/%D9%87%D8%B1-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-mowmxmu98bjq</link>
                <description>هر صبح، خورشید را در آغوش می گیریمتشعشعات نور خورشید آسمان را گرفته است.گویی خورشید هزار برابر شدهآغوش باز می کنم و او را بغل می گیرم.  این ادعا لاف گزافی بیش نیست.اوست که مرا در آغوش خود غنوده است.</description>
                <category>محسن قاضی زاده</category>
                <author>محسن قاضی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jul 2022 11:16:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سبز که باشی کمتر سفر می روی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11138803/%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-n72a0ncyrkgu</link>
                <description>جاده تو را می خواندبه نام خدامحسن قاضی‌زاده_خرداد 98از همان بچگی زنبیلِ نان بردن را بی‌کلاسی می‌دانستم. مادرم هر بار می‌گفت زنبیل ببر نان‌ها را خشک نکنی. زنبیل قرمز طرح چهارخانه سوژه هر باره دعوای من و مادرم بود؛ برای وقت‌هایی که نان می‌خواستیم. اگر جنین­وار می­خوابیدم، داخلش جا می شدم. گاهی از زور سنگینی روی زمین می کشیدم. گاهی مخفیانه از خانه می‌زدم بیرون که مادر نگوید زنبیل را ببر. وقتی برمی‌گشتم نان‌های توی دستم سرحال نبودند. اعتراض گونه می‌گفت: زنبیل نبردی؟ هان!حالا هم برای اینکه بروم سفر، آن‌هم سفری که پرمخاطره باشد، زن و زنبیل با خودم نمی‌برم. همان موقع در دوران بچگی با شلوار و لباس مرتب می‌زدم بیرون. بهم برمی‌خورد که با زیرشلواری بروم. زن و بچه­ی آدم برای بعضی سفرها مثل پوشیدن زیرشلواری می‌مانند. آن‌هم سفر توهَم توهَمی مثل پیاده‌روی اربعین. دست ناموست را بگیری ببری لای جمعیت؛ نه می‌توانی خودت را جمع کنی نه این زیرشلواری همراه را. از این حرف‌ها گذشته برای درویش که آسمان را سقف بالاسر و زمین را فرش زیر پا می‌داند[1]، چگونه می‌تواند _با هیئت همراه_ محقق گرداند؟پیاده‌روی اربعین وقتی در ذهنم معنا پیدا کرد که بازخوردهای سفرهای دوستان و آشنایان را می­دیدم و می­شنیدم. وقتی می‌آمدند تعریف می‌کردند که از اول مسیر تا پایان راه موکب‌ها به زائر خدمت‌رسانی می‌کنند، کباب می‌دهند، التماس می‌کنند که پاهایت را ماساژ دهند، به‌زور چیزی می‌دهند بخوری حتی اگر تا خرخره خورده باشی، خرما­ی ارده­مالی روی سرشان می‌گذارند و در مسیر می‌نشینند. شب، درِ خانه‌هایشان را باز می‌گذارند و از مسیر زائر جمع می‌کنند برای اسکان. صبح سفره‌ای مفصل می‌اندازند. این‌ها به کنار وقتی ببینند تنها هستی دخترشان را پیشنهاد می‌دهند برای ازدواج. از خودم می‌پرسیدم چقدر دیر مطلع شدم؟ این سفر هرساله بود و من غافل از آن. فقط وصفش را شنیده بودم. هرسال تصمیم می‌گیرم که بروم. خوراکی‌ها و جنبه‌های تفرجی­اش انگیزه‌ام را پررنگ‌تر می‌کند. شاید هم تأثیر گفته­ی معروف «هنرمند در اجتماعات بزرگ شرکت دارد و آنجا دنبال سوژه و حس‌هایش می‌گردد» بود.امسال یکی از اقوال پیشنهاد پیاده‌روی اربعین داد. ازآنجایی‌که بر اساس کتاب «تیپ‌شناسی مشتری احتمالی در بازاریابی شبکه‌ای» اثر تام شرایتر (ال بزرگ)، من یک سبز هستم. سبزها از مهمانی گریزان هستند. این پیشنهاد سفر از سوی یک فامیل، کم از مهمانی نبود. از آن گذشته سبزها مدام اهل محاسبه و جمع‌آوری اطاعات هستند. وقتی سعید پیشنهاد داد. نشستم دودوتاچهارتا کردم اگر بروم چقدر باید هزینه کنم. یا نه قبل از حرکت چقدر باید خرج کنم. گذرنامه و روادید جمعاً می‌شود چهارصد و پنجاه‌هزار تومان؛ یعنی هنوز پادررکاب نگذاشته‌ام این‌قدر از کف داده‌ام. از آن گذشته یک هفته سر کار نرفتن یعنی پانصد هزار تومان بی‌پول شدن نسب به ماه گذشته که تمام و کمال سر کار بودم و باز آخرش کم آوردم. با برجی هشتصد هزار تومان قسط و اجاره خانه چه کنم. سعید پیامک فرستاد: پول ویزایت با من. جوابم بعد از کلی محاسبه این شد: «سعید عزیز من قرض­هایم زیاد است. یک هفته هم نروم سر کار حسابی از قسط‌هایم عقب می‌افتم.»اصلاً فکر اینکه بخواهم تنهایی بروم و زن و زنبیل را با خودم نروم به کتم نمی‌رود. فقط کافی است در مسیر پیاده‌روی قرار بگیرم و از کیف و حالم عکس و فیلم بگیرم و بگذارم روی صفحه اینستام؛ بعد از اولین تماس با همسر و دخترم یک خوش می گذره ی معروف دخترم را بشنوم همه سفر از دماغ می‌آید بیرون هیچ، از آن تماس تا پایان سفر و وقتی‌که می‌رسم خانه قِروقهرش را چگونه تاب آورم.[1] از آموزه‌های من اوامیرخانیتاریخ نشر: سوم مرداد چهارصد و یک </description>
                <category>محسن قاضی زاده</category>
                <author>محسن قاضی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 11:18:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به خوش قلب ترین همسر دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11138803/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-r0eqme0hkiyw</link>
                <description>                                                                     به نام خداوند مهربانمرضیه جان! سلام؛قلمم را روان می کنم و هر آنچه به ذهنم خطور کرد می نویسم. البته قلم روان کردن مال وقتی بود که با خودکار می نوشتم. الآن باید بگم دستانم را روی کی برد پخش می کنم و به عشقت تایپ می کنم. مهربان من تو به من تنهایی دادی. کمکم کردی تا خودم را پیدا کنم، تا دنیا را بهتر بشناسم، تا بهتر با اطرافیان ارتباط برقرار کنم. مرضیه جان! دوست دارم...من را ببخش . به خاطر تمام بی مهری هام. به خاطر تمام کم محلی هام مرا ببخش. به خاطر تمام نا پختگی هام. برای همه بی احترامی هام، کم کاری هام و... .من لايق تو نبودم. از خدا می خوام این توفیق را به من بدهد تا بتوانم همسری شایسه برای تو باشم. مرضیه جان! الان که وارد سه ماهگی شده ای دوست داشتنی تر هستی  . حاملگی ات را دوست دارم. خدا را شاکرم که با آمدن این فرزندِ شایسته پیوند من و تو محکم تر شد. خوشحالم که مادری مهربان و فهمیده برای فرزندمون هستی. از خداوند متعال مدد میخواهم تا همسری با وفا و پدری مهربان برایش باشم. مرضیه جان! هر چی نگاهت می کنم، سیر نمی شم. گاهی اوقات از خجالت نگاهایم را کوتاه می کنم. دوست دارم به چهره ات تا قیام قیامت ذل بزنم. به مدد الهي روزهای خوشی را برای خودمون در نظر دارم. به لطف خدا با هم بهترین ها را جذب می کنیم. با هم می رویم سفر. شمال، جنوب، غرب، شرق. در کنار هم،  زندگی کردن را می آموزیم. به زندگی مون عمق می دهیم. از کنار هم بودن  لذت می بریم. با هم به معنویات می پردازیم.  زیارت خانه خدا را با جان و دل تجربه مي كنيم. یعنی بریم اونجا خدا خانه هست؟! ما را خانه اش راه می دهد؟! شوخی کردم. شما که شايستگي اش را داری، از بس خوش قلب و مهربون هستی. مرضیه جان  از ته ته قلبم دوستت دارم. خدایا شکر؛ این حس قشنگی که دارم من را وادار به نوشتن &quot;خدایا شکر&quot; کرد.الآن  در حالی که داشتی فیلم می دیدی خوابت برد. از دیشب به خاطر اون مارمولک موزی که میخواست خوابیدن روی تختخواب را بچشد توی سالن می خوابیم. به امید سعادت و خوش بختیمانمحسن 29/1/91ساعت: 00:12بعدا نوشت: دنبال يه فرصت عالي مي گشتم تا اين نامه را برايت ايميل كنم. ميلاد بي بي سلام الله  عليها را تبريك مي گويم. اميدوارم بهترين هايش را از دستان با بركت كريمه اهل بيت عيدي  بگيري. پيش پيش دومين سالگرد ازدواجمون را  تبريك مي گويم. به اميد تبريك گويي دهمين ، بيستمين، سي امين، چهل امين و ... سالگرد ازدواجمون.  دوستت دارممحسن27/6/91.تاریخ نشر اولین نوشته: دوم مرداد 1401، بماند به یادگار</description>
                <category>محسن قاضی زاده</category>
                <author>محسن قاضی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jul 2022 10:25:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>