<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهدی ابراهیم نژاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11214047</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:09:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1080671/avatar/Nxkzw3.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهدی ابراهیم نژاد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11214047</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازی با مرگ: خاطره‌ای کوتاه از &quot;مُهر هفتم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11214047/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%8F%D9%87%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-xyjnsvihzbis</link>
                <description>مهر هفتم شاهکاری‌ست که در آن &quot;برگمان&quot; فرشته‌ی مرگ را در هیبت یک انسان تجسم می‌بخشد و آن را به سراغ شوالیه‌ای خسته‌ که تازه از میدان جنگ‌های صلیبی بازگشته می‌فرستد. شوالیه‌ای که در رویارویی با مرگ، پیشنهاد می‌کند که با او- مانند نقاشی دیوار کلیساها- شطرنج بازی کند تا برای خودش فرصت بخرد! شوالیه‌ای که از مرگ نمی‌ترسد، اما در این فرصتی که می‌طلبد، به دنبال آگاهی می‌گردد؛ آگاهی درباره‌ی خدا و معنای زندگی.من این فیلم را اولین بار چند ماه پیش، در شرایطی عجیب، تماشا کردم. آن روز علائمی شبیه به علائم کرونا داشتم، اما نمی‌خواستم باور کنم که من هم مبتلا شده‌ام.در میانه‌های فیلم تبم بالا گرفته و تنم حسابی کوفته شده بود. فیلم را مصرانه و به‌زحمت تا انتها تماشا کردم. از یک طرف هماهنگی با زیرنویسی که روی صدای سوئدی می‌آمد، به مغزم فشار می‌آورد و از طرف دیگر خود داستان فضایی غریب برایم ساخته بود.در آن حال و وضع، چندان فیلم را نفهمیدم، درحالی‌که اصلا پیچیده نبود ( برخلاف تعدادی از دیگر شاهکارهای برگمان). احساس نامطلوبی نسبت به آن پیدا کردم و این احساس تا همین چند روز پیش پابرجا بود؛ یعنی زمانی که دوباره آن را دیدم و نظرم به‌کلی دگرگون و فیلم تبدیل به یکی از محبوب‌ترین فیلم‌هایم شد.حالا می‌فهمم که حین تماشای فیلم در حالتی خلسه‌مانند و ملتهب به سر می‌بردم و آن موقع به شیرینی و طنزآمیز بودن فیلم پی نبرده بودم.نگران بودم که نکند بیماری‌ام وخیم‌تر شود. حضور مرگ را با چهره‌ی خونسرد و طعنه‌زنش در فیلم تصور کنید؛ آن هم در قرون وسطایی که طاعون داشت همه جا را درمی‌نوردید. شیوع یک بیماری مسریِ بدون درمان و نگون‌بختی و تلف‌شدنِ فلاکت‌بار آدم‌ها!این تلاقی در ذهنم تصویری نیمه‌هولناک پدید اورده بود. به‌طوری که پس از نیمه‌شب به‌جد به فکر مرگ هم افتادم و از این احتمال که به‌زودی کام‌نبرده از جهان بروم هراسی گنگ وجودم را فراگرفت.(قصد ندارم ماجرا را چندان دراماتیک جلوه بدهم. اگرچه انسان ذاتا تمایل دارد هر واقعه‌ی- به زعم خودش- خاصی را دراماتیک جلوه بدهد.)و برای اینکه آرام بگیرم شروع کردم به نوشتن‌! پس از آن انگار کمی جسورتر شدم. آن پراکندگیِ ذهنیِ همیشگی موقتا نبود و انگار دوست‌داشتنِ دیگران را بیشتر احساس می‌کردم. گاهی فکر می‌کنم که اگر همیشه نیم‌درجه‌ای تب داشته باشم شاید عملکرد بهتری از خودم نشان بدهم! (به یاد فیلم &quot;سیاه‌مست&quot; می‌افتم!)</description>
                <category>مهدی ابراهیم نژاد</category>
                <author>مهدی ابراهیم نژاد</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 14:27:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه‌های گله‌مند در جستجوی ایمان: جستاری در باب خدا با گریز به آثاری از اینگمار برگمان، داستایفسکی و فروغ فرخزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11214047/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%81%D8%B1%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D8%AF-e9f4mryw8nyv</link>
                <description>اینگمار برگمانپرداختن به مسئله‌ی بزرگی همچون «آفریدگار» و کنکاش در ماهیت چنین پدیده‌ای و وجود یا عدم‌وجود او و اینکه دقیقا نقشش در دنیایی پر از مصیبت و رنج که در آن مرگِ هر موجودی محتوم و تردید‌ناپذیر است چیست، همواره دغدغه‌ی بسیاری از هنرمندان بزرگ تاریخ بوده و آن‌ها اندیشه‌های خود را –فارغ از هر آیین و فرهنگی که خود را متعلق به آن می‌دانستند- در رابطه با این مسئله‌ی همیشگی، در آثار خود جاری ساخته‌اند.اینگمار برگمان فیلمساز نامدار سوئدی- با کارنامه‌ای درخشان در تاریخ سینما- نگاهی عمیق به مسائل مهم زندگی بشر از جمله خدا، مرگ، عشق و روابط جنسی و معنای زندگی دارد و پیچیدگی‌های روابط انسانی، رنج‌ها و رویاپردازی‌های انسان‌ها را به‌خوبی درک می‌کند و نقاب‌های انسانی را می‌شناسد. او بخشی از درگیری‌های ذهنی‌اش را درباره‌ی خدا در ‌دو فیلم «همچون یک آینه» و «نور زمستانی» -که پی‌درپی ساخته شدند- داستان‌پردازی کرده است.البته خود فیلمساز دوست داشته این دو فیلم را در کنار فیلم عجیب اما ساده‌ی «سکوت»- با دیالوگ‌ کم و پانتومیم‌مانند- به عنوان سه‌گانه‌ای معرفی کند که در آن شخصیت‌ها به دنبال «ایمان، رستگاری و عشق» هستند؛ هر یک با سرنوشتی متفاوت.به نقل از مقدمه‌ی کتاب «گفتگو با برگمان»، تنظیم «رافائل شارگل»، او در مصاحبه‌ای اذعان داشته که با فیلم‌ساختن سعی کرده از دام پرسش‌هایی چون «خدا و شیطان، زندگی و مرگ، خیر و شر» رها شود یا پاسخی درخور برایشان پیدا کند.۱- همچون در یک آینه؛ امید به دیدار و تسکین با عشق!هشدار افشای داستان فیلم!در فیلم همچون در یک آینه، «کارین» که مبتلا به «اسکیزوفرنی» است، برای مدتی از آسایشگاه مرخص شده تا در کنار همسر پزشک، پدر نویسنده و برادر نوجوانِ دانش‌آموزش وقت بگذراند. اما داستان از این قرار است که ما به‌تدریج پی می‌بریم که او انتظار وقوع پدیده‌ای ماورائی را دارد. او امیدوار است که خدا ظهور کند. گویی صداهایی می‌شنود که دیگران ناتوان از شنیدنش هستند. صداهایی که پدیدارشدن پروردگار را مژده می‌دهند. این کنش‌های غیرعادی از سوی کارین بیمار- همانگونه که مرز بین واقعیت و خیال در چنین بیمارانی به هم می‌ریزد و در هم می‌آمیزد- تا جایی پیش می‌رود که برای لحظاتی ما و اطرافیانش را هم با خود همدل می‌کند- نه فقط دلسوزی برای پریشان‌حالی او- و توقع پیدا می‌کنیم که خدا یا موجودی غیرعادی، از پشت کمد دیواری پدیدار شود.گانار بورنستراند، هریت آندرسون و مکس فون سیدو در همچون یک آینه (از راست به چپ)سرانجام خدا در نگاه کارین ظهور می‌کند، اما چه خدایی؟ خدایی عنکبوتی که قصد تجاوز به او را دارد! و او از ترس خدایش- که عاجزانه و خالصانه او را می‌طلبید- به گوشه‌ای می‌گریزد. دیگر راهی باقی نمی‌ماند جز اینکه همسرش او را از خانه‌ به آسایشگاه بازگرداند تا او را در آنجا با دارو مهار و آرام کنند.کارین شخصیتی بیمار است و منشاء بیماری‌اش می‌تواند ژنتیکی، آسیب مغزی در نوزادی، استرس و یا عوامل دیگری باشد. او صداهایی می‌شنود و این صداها ساخته‌ی مغز خود او هستند. این صداها حتی او را می‌توانند وادار به انجام عملی خلاف عرف کنند. شاید همه‌ی دغدغه‌های ذهنی و خلاءهای درونی او در شکل‌گیری محتوای این صداها موثر بوده باشند.می‌توان به گونه‌ی دیگری هم به این شخصیت‌پردازی نگریست. انسانی را در نظر بگیرید که در دنیای محدود خود و با آگاهی از پلیدی‌های جهان و نیاز‌های خود و اطرافیانش، حضور خالقی را طلب ‌کند که جایش را در کنار خود خالی می‌بیند. چنین اندیشه‌ای به‌قدری ذهن او را پر کرده که صداهای ساختگی درون مغزش، صداهایی از سوی نماینده‌ی خدا هستند. این انسان چون ذهنش سویی دیگر است از برقراری رابطه‌ی جنسی با همسرش امتناع می‌کند، پدرش او را همچون سوژه‌ای برای داستان جدیدش می‌بیند و برادرش درگیر مسائل بلوغ جنسی‌ست.در ابتدا، زندگی روزمره‌ و خوشی‌های کوچک در دورهمی خانوادگی، سپس امیدواری به ظهور پدیده‌ای بالادستی و نجات از فشارها و دردها و در پایان وقوع رخدادی خلاف انتظار که امید را بر سر او ویران و تبدیل به هراسی بزرگ می‌کند.اما وقتی قهرمان ناامید ما به کنج عزلت خود هدایت می‌شود، پدر برای برادر ترس‌خورده- که واقعیت برایش در هم شکسته و از زندگی ناامید شده- دلیلی برای زندگی- که با اتکا به آن، خلاء درونی‌اش را پر کند و بر ناامیدی فایق آيد- می‌آورد.پدر در صحنه‌ی پایانی صحبت از این می‌کند که شاید عشق و خدا یکی باشند. و تا آن زمان که کارین را دوست بدارند، پنداری او پیش خدا باشد. پایانی امیدوارکننده برای دیگران و البته قهرمانِ فروپاشیده!در اینجا گله‌مندی مستقیمی از خدا نیست. کارین، در توهمات ناشی از بیماری‌اش، خدا را دیده و از او ترسیده و مأیوسانه خودش را تسلیم انسان‌های پیرامونش کرده تا به آسایشگاه پناهش دهند. پدر همچنان نقطه‌ی اتکایی برای زندگی دارد و آن را به فرزند تازه‌بالغ خود منتقل می‌کند، آن هم در زمانی که او در اثر معاشرت با خواهر بیمارش، در آستانه‌ی ازهم‌گسیختگی و سرگشتگی قرار دارد.پدر با حالتی فکورانه و نامطمئن، عشق را مجموعه‌ای از تناقض‌ها، یعنی اعتماد و بدبینی، پذیرش و انکار و فقط پدیده‌ای برای تسکین درد‌ها و پرکردن خلاء ناشی از ناملموس‌بودن حضور خدا می‌داند.۲- نور زمستانی؛ سکوت خداهشدار افشای داستان فیلم!قهرمان فیلم نور زمستانی کشیشی‌ست مورداحترام در روستایی کنار رودخانه که هر هفته تعداد انگشت‌شماری از ساکنان برای دعاخواندن و تطهیر‌شدن به کلیسای او می‌آیند.اما کشیش دچار تردید در عقاید خود شده و احساس ناامیدی و بیهوده‌پنداری بر وجودش سایه افکنده، به‌طوری‌که از زیر لفاف همیشگی که وقاری به او می‌بخشید بیرون آمده و آنچه در دل دارد را بروز می‌دهد.او از سکوت خدا گله‌مند است و دلیل قانع‌کننده‌ای برای ادامه‌ی زندگی خود و کسی که با درماندگی نزد او آمده پیدا نمی‌کند. عشق هم در نگاه او رنگ باخته و عشق بی‌بهانه‌ی زنی که مدت‌هاست می‌شناسدش را نمی‌تواند بپذیرد.کشیش نور زمستانی قهرمانی بسیار تنهاست که نشانه‌ای روشن از آن قدرت بالادستی  -که معبودش بوده و سالها عمرش را وقف پرستش و ترویج پرستش او کرده-  نمی‌بیند. گله‌مندی، ناامیدی و چسبیدن به روزمرگی بدون یافتن پاسخ‌ها و خشمی پنهان در او رنگ گرفته و روزهایش را شکل می‌دهد. گانار بورنستراند و اینگرید تولین در نور زمستانیعشق که در اثر پیشین برگمان یک راه‌حل معرفی شده بود –آن هم از زبان بازیگری که در اینجا نقش کشیش را ایفا می‌کند و آنجا پدر دختر بیمار بود- روان او را به خود جلب نمی‌کند و اطرافیانش فقط امیدوارند و دعا می‌کنند که او از این وضع نجات یابد. آدم‌های پیرامون کشیش ترجیح می‌دهند چندان خود را درگیر حضور یا عدم‌حضور خدا به شکلی موثر در زندگی نکنند. یکی پیانویش را می‌نوازد،‌ یکی دیگر خانه‌داری‌اش را می‌کند، آن‌یکی در کلیسا دستیار است. زنی که کلاس درسش را برپا می‌کند و از مادرش نگهداری می‌کند و می‌خواهد بدون دلیل عشقش را نسبت به کشیش حفظ کند و اگرچه گاهی دلخوش به دعاهایی می‌شود، کاری به کار خدا ندارد.پدر روحانی که نسبت به حوادث پیرامونش خونسرد و بی‌تفاوت شده، تا پایان هم به آرامش نمی‌رسد و جواب سوال‌هایش را نمی‌یابد و طبق معمول به اجرای مراسم دینی‌اش می‌پردازد.۳- برادران کارامازوفحالا می‌خواهم گریزی بزنم به بخش‌هایی از مونولوگ طولانی ایوان کارامازوف از کتاب برادران کارامازوف «داستایفسکی» که مواردی قابل‌اعتنا در رابطه با خدا مطرح می‌کند. داستایفسکیمطالب زیر، نقل به مضمون یا نقل قول از کتاب مذکور با ترجمه‌ی «پرویز شهدی» هستند: ایوان کارامازوف می‌گوید:«موضوع مهم و شگفت‌آور این است که فکر و ضرورت وجودداشتن خدا بتواند در مغز حیوانی این همه وحشی و بدطینت مانند انسان به وجود آید، بس که این فکر مقدس، موثر و عمیقا خردمندانه است و چنین شوکتی به انسان می‌بخشد. من خیلی وقت است که دیگر از خودم نمی‌پرسم که خدا انسان را آفریده یا انسان خدا را...»ایوان منکر وجود خدا نیست! او ذهنی به‌شدت درگیر با این مسئله داشته و حالا می‌کوشد در پیشگاه برادر کوچکترش که راهبی نوپاست، افکارش را تشریح کند تا به صلح درونی موقتی دست یابد. او اندیشه‌ی وجود خدا را ارزشمند می‌داند و با شگفت‌زدگی از حضور این اندیشه در ذهن انسان سخن می‌گوید. درحالی‌که انسان را ذاتا موجودی پست می‌داند که به واسطه‌ی این فکر ارج پیدا می‌کند. همینطور دو موضع متضاد را، در رابطه با آفرینش، در کنار هم قرار می‌دهد؛ موضعی که خدا را خالق می‌داند و موضعی که او را توهمی ساخته‌ی ذهن بشر می‌داند تا به کمک آن خود را مشغول کند یا برای دیگر موجودات قوانینی وضع کند و معنایی برای زندگی‌اش خلق کند. خدا، چه ساختگی چه حقیقی، گویی به وجود انسان معنایی می‌بخشد و او را متصل به نیرویی مافوق خود، برای اتکا به آن، می‌سازد.ایوان، همچنین معتقد است پرسش درباره‌ی وجود خدا برای شعور انسان که تنها سه‌بعد را درک می‌کند، پرسش نامتناسبی است و بهتر است ذهن خود را چندان درگیر آن نکند و به خاطر شعور محدود خود، وجود خدا را داوطلبانه بپذیرد.  او مشیت ناشناخته‌ی خدا،‌ نظم و مفهوم زندگی، هماهنگی ابدی همه‌ی انسان‌ها و کلام جهان‌شمول خدا که در وجود مبهم خدا مستتر است را باور دارد.پس از این اعلام پذیرش، فرض می‌کند که با علم به وجود خدا، جهان متعلق به او را قبول نداشته باشد. اینجاست که گله‌مندی او آغاز می‌شود!«وقتی همه‌ی آنهایی که زنده‌اند و زنده بوده‌اند بخوانند: «پروردگارا حق با توست، چون مشیت‌هایت آشکار شده!» از لحظه‌ای که مادر دست جلادی را که دستور داده سگ‌ها پسرش را از هم بدرند ببوسد و مادر و بچه و جلاد هر سه اشک‌ریزان اعلام کنند:«پروردگارا حق با توست!» تردیدی نیست که آن لحظه اوج معرفت است و مفهوم همه چیز آشکار خواهد شد، گرفتاری در همینجاست و این چیزی است که من نمي‌توانم بپذیرم.»او از رنج‌کشیدن کودکان گله‌مند است و  دنیایی را که آفریدگارش اجازه می‌دهد در آن کودکان بی‌گناه عذاب بکشند هیچ‌رقمه نمی‌تواند بپذیرد.او تصاویری هولناک را وصف می‌کند؛ نوزادی خندان در آغوش مادرش که در کمترین فاصله با صورتش، هدف گلوله‌ی سربازان قسی‌القلب ترک‌تبار قرار می‌گیرد؛ کودکی که توسط والدین مریضش شکنجه می‌شود و در وضعیتی جنون‌آمیز به دنبال علت این رفتار می‌گردد؛ پسرکی که چون ناخواسته آسیبی به اموال یک ملاک رسانده، توسط سگ او جلوی چشم مادرش دریده می‌شود.اگر خدایی هست و این‌ جنایات دلخراش را می‌بیند و  وقوعشان را روا می‌دارد، پس چگونه می‌توان با آسودگی به او ایمان آورد؟ آیا باز باید صحبت از مشیت و حکمت مبهم او به میان آورد و این‌ها را به پای تقصیر و بی‌تفاوتی خداوند نگذاشت؟شاید رنج‌کشیدن بزرگسالان را بتوان توجیه و درک کرد، اما با چه توجیهی- جلوی چشم بی‌شکل خدا- جنایات و حوادث رنج‌آلود در حق کودکی که هنوز بی‌نصیب از میوه‌های ممنوعه‌‌ است روا داشته می‌شود؟«این اشک‌ها را با چه می‌توان بازخرید کرد؟... اگر انتقامش گرفته شود، باز خرید شده است؟ ولی من چه نیازی به این انتقام دارم؟ چه نیازی به طلب دوزخ برای این جلادها دارم؟ آتش دوزخ چه چیزی را می‌تواند بازخرید کند، چون محرومان و مظلومان شکنجه‌شان را دیده و زجرشان را کشیده‌اند. و اگر دوزخی وجود داشته باشد،‌این هماهنگی به چه کار می‌آید؟ من می‌خواهم ببخشم و در آغوش بگیرم، میل ندارم کسی زجر بکشد. اگر زجرکشیدن بچه‌ها برای کامل‌کردن زجر بزرگترها به خاطر رسیدن به حقیقت باشد، در این صورت من پیشاپیش تایید می‌کنم که حقیقت کل به این بها نمی‌ارزد.»در ادامه درباره‌ی نیاز به پرستش- که آن‌ را هم گونه‌ای دیگر از رنج می‌داند- و سوءاستفاده از این نیاز از سوی قسمتی از انسان‌ها نسبت به آن‌هایی که به‌دنبال آویختن به چیزی برای پرستیدن یا گرامی‌داشتن یا تعلق هستند، سخن می‌گوید:«از آغاز قرون، رنج و اندوه اساسیِ هر انسانی و نیز کل بشریت همین نیاز به پرستش دسته‌جمعی بوده است.» به نام این پرستش هم‌نوعانش را از دم تیغ گذرانده و جار زده که: «خدایان خود را ترک کنید و خدایان ما را بستایید. وگرنه حساب شما و خدایانتان را می‌رسیم!»و این وضعیت تا پایان دنیا به همین منوال ادامه خواهد داشت!در صحنه‌ی پایانی فیلم چشمه‌ی باکره‌‌ی برگمان- که بر اساس افسانه‌ای قدیمی درباره‌ی جادو و طلسم ساخته شده- مردی که دخترِ تازه‌بالغش را در پی جنایتی غم‌انگیز از دست داده و خود نیز در راهِ انتقام و در غلیانِ خشم کودکی را به قتل رسانده، رو به آسمان می‌کند و همچون ایوان کارامازوف خدا را خطاب قرار می‌دهد که: درکت نمی‌کنم. چطور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ با این حال توبه می‌کنم و اینجا کلیسایی می‌سازم. که این نگاهی سازشگر با مشیت خدا و نشانه‌ی خضوع و توبه در برابر اوست. ۴- عصیانفروغ فرخزادفروغ فرخزاد در شعری بلند به نام عصیان(بندگی) از کتاب شعری به نام عصیان- که متشکل از مجموعه‌ قطعاتی به‌هم‌پیوسته است- با جوش‌وخروش بسیار، بنای شکایت از خدا را می‌گذارد. شعر اینگونه آغاز می‌شود:«بر لبانم سایه‌ای از پرسشی مرموز/ در دلم دردی‌ست بی‌آرام و هستی‌سوز»دردی که او را در بر گرفته و آزار می‌دهد و برخاسته از پرسشی‌ست که از آفریدگار دارد، در ادامه‌ی شعر تشریح می‌شود. مخاطب ابیات، خودِ خداست و فروغ می‌خواهد راز عصیانش را با او و ما در میان بگذارد و در این راه، لحنش به‌تدریج تند می‌شود. او خود را به گوسفند و خداوند را به چوپانش شبیه می‌کند؛ چوپانی که راه را بر گرگ‌های این هستی باز گذاشته تا او و گلّه را-  در جایگاه موجوداتی آسیب‌پذیر- بدرند. اما خود بی‌خیال و سرمست از بازی‌ای که به راه انداخته- تمام حوادث تکراری جانکاه- در گوشه‌ی امن متعالی خود، آرام و بی‌دغدغه، میگساری کند. شاید این گِله‌ای قابل‌تامل باشد؛ چرا که می‌بینیم جنایات قدرتمندان و وحشی‌خویان در حق مظلومان و پاکدلان تمامی ندارد. هر روز جنگ زنده است و توحش تمامی ندارد. زجرکشیدن انسان‌ها، از نوزادی که هیچ تصوری از دنیای پرهراس اطرافش ندارد گرفته تا فردی بالغ که به دنبال راستی و زیبایی است، همواره برقرار است. این همان حرفی است که ایوان کارامازوف و کشیش نور زمستانی عمیقا به آن می‌اندیشیدند.در ادامه‌ تشبیه‌هایی می‌آورد که به گونه‌ای تکرار همان منظور قبلی‌ست؛ زندگی دنیا را بازی‌ای دردآلود و  انسان را  همچون رشته‌ی تسبیحی چرخان در دست خدا، با بیهودگی و حرارت، می‌داند.و در بیتی دیگر- با چنین مضمونی- می‌گوید که تو انسان‌ها را مدام در گود مبارزات و جدل‌های دنیا می‌اندازی تا قدرت خودت را اثبات کنی؛ ما را زبون سازی و خودت را اثبات کنی!آیا حقیقتا تجربه‌ی زندگی در این دنیا، تجربه‌ی بیهوده‌ای است و ضرورتی نداشت تمامی این بازی‌های خیر و شر راه بیفتد تا قدرت خدا ثابت شود و مشیت او در آینده‌ای وعده‌داده‌شده روشن گردد؟در میانه‌های شعر به شیطان می‌رسد و از زبان او سخن می‌گوید:«من چه هستم؟ خود سیه‌روزی که بر پایشبندهای سرنوشتی تیره پیچیده»شیطان به انسان‌های مرید خود می‌گوید که بدانید خداوند به‌طور سنجیده این انتخاب را برای هستی ما کرده است. پس شما هر چقدر هم در جستجوی راه سعادت بکوشید، باز هم راه روشن را پیدا نمی‌کنید و هر چه خدا خواسته همان باید بشود!می‌گوید اگر ما از دام‌های گسترده در مسیر زندگی بگریزیم و عبور کنیم، باز هم خدا از روی فریب، دامی جدید پهن می‌کند.و باز هم تکرار می‌کند که خداوند می‌داند دنیایی که ساخته است چیزی جز سراب و فریب نیست!فروغ، آفرینش هستی را فریب بزرگ خداوند می‌داند. خدا و آفرینشش را پذیرفته؛ اما آن را با چشمی بدبینانه و مملو از مصائبی که مقصرش را کسی جز خداوند نمی‌داند می‌بیند. در کتاب‌ آسمانی هم آمده که این دنیا لهو و لعب است. آیا می‌توان گفت که خدا ما را فریب داده و در دام‌های خود انداخته و حتی راضی‌ست از این گرفتاری ما؟ ذهن گله‌مند ما شاید میل داشته باشد چنین تصوری را بپذیرد و خدا را بی‌تفاوت و در‌سکوت بداند. اما همانگونه که ایوان کارامازوف می‌گفت شاید شعور محدود و سه‌بعدی‌نگر ما عاجز از درک و سنجش تمامی عوامل موثر در وضعیت همیشگی و سرشار از پلیدی جهان باشد. شاید هم ذهن ما خیلی خوب می‌فهمد و سکوت خدا و لذت او از رنج‌کشیدن انسان‌ها بدون هیچ پیچیدگی‌ای صحت داشت باشد!فروغ می‌گوید چون ما مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی خدا هستیم،‌ مسئله‌ی آشنای عصیانگری‌مان جای تعجب ندارد!او خدا را مسئول اصلی اعمال ما می‌داند، خواه کفر بگوییم و یا زبان گله بگشاییم و از این همه مصیبت شکایت کنیم، خواه بپذیریم این بازی را که دست خدا در آن می‌چرخد. یعنی کارهای و پندارهای ما،‌اندیشه‌های پاک و آلوده‌ی ما،‌تمامی نشئت‌گرفته از بازی‌گردانی خداست. و جلوتر از این می‌گوید که تو ما را چون مومی در دست خود داری و شکلمان می‌دهی، پس چرا افسانه‌ی روز قیامت را علم کرده‌ای؟به این معنا که اگر سرنوشت ما را تو رقم می‌زنی و راه‌های روشن را بر چشم عده‌ای می‌بندی و به دلخواه خود تنوعی از انسان‌های گناهکار و نیک‌کردار را –از نگاه خودت- پدید می‌آوری، پس چرا مدام از روز حساب حرف می‌زنی و می‌خواهی مو‌اخذه هم بکنی،‌ وقتی همه‌چیز از قبل چیده شده است.در اینجا جا دارد عرض کنم که این نگاه بسیار بدبینانه‌ای است به آفرینش؛ اینکه ما در جبر مطلق به سر می‌بریم. من این نگاه را نه به طور کلی تایید و نه تماما رد می‌کنم؛ چراکه ذهن من را نیز به خود مشغول می‌دارد. و مگر رسالت هنرمند همین نیست که حقیقتی را که کشف کرده در دریچه‌ی نگاه خود قرار دهد و به ما عرضه کند تا باری عاطفی را- که اینجا باری گله‌مندانه، نومیدانه و منفی‌ست- برایمان ایجاد کند و به فکر وادارمان کند؟همچنین می‌گوید چرا باید در دوزخت عذابی تلخ و رنجی از پشیمانی را متحمل شویم؟فروغ البته به نظرم گناهکاران میان‌رده را در ذهن دارد؛ شراب‌خواران و عشق‌بازان و نه جنایتکاران قسی‌القلب. این تصویری است که من از این شعر برداشت کرده‌ام؛ چون اشاراتی به می‌گساری و عشق‌بازی می‌کند.و از سوختن خشک و تر در شعله‌ها- اعم از زاهد و رند خرابات و می‌فروش و می‌خواره و پیر سماواتی- سخن می‌گوید، که البته کمی ناقص و نپذیرفتنی می‌نماید. چراکه پیر سماواتی، به عنوان نمونه، چه توجیهی در این ترکیب دارد و چرا باید در دوزخ بسوزد؟ اینجا دیگر فروغ حسابی در اوج گله‌مندی است!او در ادامه می‌گوید که بنده‌ی عصیانگری هست که نامش به خواست خدا با گفته‌هایش در این شعر آراسته شده؛ یعنی خدا خواسته که او عصیان کند و این اجازه را داده تا از او گله کند و این کلمات زیوری هستند بر نام او! و در هر صورت، چه گله کند چه نکند، جای خود را در دوزخ می‌داند!(این را هم خیلی نمی‌پسندم؛ چون برخاسته از نومیدی اوست که خود را گناهکار یا جای خود را از قبل در آتش می‌داند. و چرا باید بداند و چرا شکایت‌داشتن یا نداشتن او تاثیری در جایش ندارد؟)در هر حال، این ابیات تصویری از جستجوی ایمان را در ذهنم تداعی می‌کنند. آفریدگار، شیطان و دوزخ در آن از سوی فروغ پذیرفته شده، اما همراه با خشم و سازش‌ناپذیری. او نمی‌تواند به خدا و مشیت او ایمان بیاورد! و نسبت به او قهرآلود می‌ماند و سوختن خود را به عنوان یک عصیانگر می‌پذیرد. شاید این، نوعی مجازاتِ پیش از موعد به دست خود هم بتواند تعبیر شود. از این شعر فروغ چند بیت دیگر می‌ماند، که در کنار یک شعر بلند دیگر او با عنوان عصیان(خدایی)- که خودش را در آن جای خدا می‌گذارد و تصور می‌کند که اگر قدرت او در دستش بود چه می‌کرد-، این گله‌نامه را تکمیل می‌کند و درد‌ِدل او و شاید بسیاری از مخاطبانش را شرح می‌دهد. اما فعلا این بحث را از نگاه او می‌بندیم!مؤخرهاین جمله‌ی آرتور میلر، نویسنده‌ی نمایشنامه‌ی مرگ فروشنده، شاید در مورد هنرمندان فوق- حداقل با توجه به  آثار بررسی‌شده‌ی این جستار- صدق کند؛ آنجا که در مصاحبه‌ای می‌گفت:  هنرمندان بزرگ همواره از خشمی نسبت به وضعیت فعلی جهان می‌سوزند اما کوچک‌ترها با آن آشتی می‌کنند.شاید بی‌ارتباط با بحث و خالی از لطف نباشد که گفتاری هم از کارگردان نامدار روس، آندری تارکوفسکی، درباره‌ی هنر و معنای آن در جهانی مملوء از شر بخوانیم.(قسمتی از کتاب &quot;گفتگو با آندری تارکوفسکی&quot; نوشته جانویتو)تارفکوفسکی: هرچه شر موجود در جهان بیشتر باشد، دلایل بیش تری برای خلق زیبایی داریم. بدون شک در چنان وضعیتی خلق زیبایی دشوارتر است، اما ضروری‌تر هم است.پرسشگر:حتی در وضعیتی که هیچ نوع هنری وجود ندارد؟تارفکوفسکی:منظورتان از «هیچ نوع هنری» چیست؟پرسشگر: هنری که با طرح خدا برای جهان مطابقت داشته باشد؟تارفکوفسکی: تا انسان انسان است، تمایلی غریزی برای آفرینش وجود خواهد داشت. تا انسان احساس میکند انسان است،تلاش خواهد کرد چیزی بیافریند. پیوند او با آفریننده‌اش در این نکته نهفته است. آفرینش چیست؟ فایده‌ی هنر چیست؟ پاسخ به این سوال در یک قاعده قرار دارد: «هنر نیایش است.»‌پرسش:حالا شما در رابطه با این مسئله چه جهت‌گیری‌ای دارید؟آیا بدون پرسش و گله‌ای هر آنچه هست را به مشیت خدا واگذار می‌کنید و می‌پذیرید؟یا با گله‌مندی به خدا پشت می‌کنید و به هیچ روی زیر بار مشیت و حکمت و نشانه‌های راضی‌کننده نمی‌روید؟یا اصلا ذهن خود را درگیر چنین مسئله‌ای نمی‌کنید و زندگی خود را به‌آسانی ادامه می‌دهید؟یا با وجود شکایت‌داشتن منتظر می‌مانید تا پس از مرگ آنچه در مکاتب الهی وعده داده شده محقق شود و رازها فاش شوند؟و یا هیچ یک را قبول ندارید و مرگ را مساوی نیستی می‌دانید؟مهدی ابراهیم‌نژاد - مهر ۱۴۰۰</description>
                <category>مهدی ابراهیم نژاد</category>
                <author>مهدی ابراهیم نژاد</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 22:43:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان، «یکی» بیشتر نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11214047/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-pf5pxtt8och3</link>
                <description>رابرت مک‌کی می‌گوید:«از آغاز پیدایش بشر تا کنون، ما همواره یک داستان را به اشکال مختلف برای هم بازگو کرده‌ایم، داستانی که می‌توان آن را به اختصار جستجو نامید.»«مک‌کی» فرم بنیادی داستان را همانند نت‌های موسیقی می‌داند که بسیار ساده و محدود هستند. تمام قطعات موسیقی و آثار داستانی هم از آغاز تا کنون با مصالح اولیه‌ی ساده‌ای ساخته شده‌اند. کار سخت هنرمند، در به‌کاربردن و ترکیب این عناصر پایه‌ای است. فرم جستجو را می‌توان همان فرم بنیادی داستان دانست.در شاه‌پیرنگ‌ها (طرح‌های کلاسیک داستانی) قهرمان معمولا هدفی را دنبال می‌کند بیرونی و برای رسیدن به آن موانعی را از مقابل خود بر می‌دارد. این در تمام کهن‌الگوها- مثل جمله عشق، معما، انتقام و...- صدق می‌کند. قهرمان در حقیقت یک هدف را می‌جوید و می‌تواند به‌طور ناخودآگاه در پی برآورده‌کردن نیازی درونی هم باشد. تا زمانی هم که به یکی از این دو نرسد آرام نمی‌گیرد. این جستجو که به تناسب پیرنگ‌های تعریف‌شده‌ی محدود رنگ عوض می‌کند، به بهانه‌ای آغاز می‌شود که همان «حادثه‌ی محرک» داستان است.در ذهن خود به داستان‌ها و فیلم‌هایی که دیده‌ایم رجوع کنیم و به یاد آوریم که چگونه تمامی آن‌ها را می‌تواند در زیر یک برچسب جای داد. از آنجا که داستان‌ها استعاره‌ای از زندگی هستند، می‌توانیم سراسر زندگی‌مان را در همین واژه خلاصه کنیم: جستجو. جستجوی عشق، معنای زندگی، حقیقت وجودی پدیده‌ها، خدا، رفاه، لذت و آرامش. مهدی ابراهیم‌نژاد </description>
                <category>مهدی ابراهیم نژاد</category>
                <author>مهدی ابراهیم نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 15 Oct 2021 20:26:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی دستور موسیقیایی گفتار: «زبان زنده»‌ی منوچهر انور</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11214047/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88%DA%86%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1-zmfe4b9cpl70</link>
                <description>نوشته‌ی روی جلد کتاب زبان زنده: «زبان پارسی را چه شده است به این لطیفی و خوبی؟...»نگاهی داشته باشیم به قسمت‌هایی از کتاب «زبان زنده»، از مجموعه‌‌ی کتاب‌های «کارنامه‌ی ویرایش» نشر وزین «کارنامه» (وزین به علت کیفیت محتوا و چاپ، و نویسندگان برجسته‌ و مترجمان دقیق.)، که «منوچهر انور» با زبان جذاب و خاص خود آن را به رشته‌ی تحریر در آورده است. در این کتاب به جستجوی دستور موسیقیایی گفتار فارسی در  آثار منظوم و منثور ایرانی و تفاوت آن با لفظ قلم پرداخته می‌شود؛ گفتاری که زیربنایی بوده- یعنی از خردسالی بنای آن گذاشته می‌شود- و لفظ قلمی که روبنایی- یعنی با مطالعه و آموختن از آثار مکتوب شکل می‌گیرد- است. در صفحات آغازین این کتاب درباره‌ی دورماندن متون فارسی از زبان گفتار آمده که:«در اغلبِ... نوشته‌های جاسنگینِ امروزی، بیشتر به دلیل قطع رابطه با زبان گفتار و محروم‌ماندن از مواد حیاتی و شادابی‌بخشِ موسیقی و عبارات گفتاری، لفظ قلم اغلب به فسیل می‌ماند.» به این سوال که آیا منظور از گفتاری‌بودن همان عامیانه‌‌بودن است یا خیر اینگونه پاسخ داده می‌شود که:«گفتاری‌بودن یک مطلب، درین میان، مستلزم عامیانه‌بودن آن نیست، اما عامیانه‌بودن خودبه‌خود در حوزه‌ی گفتار می‌گنجد.»و همچنین درباره‌ی مسئله‌ی شکسته‌نویسی که تلاشی غالبا مذبوحانه در راه گفتاری‌کردن نوشته‌هاست می‌گوید:«بسیاری مطالب گفتاری با فعل‌ها و اسم‌ها و ضمیرهای دست‌نخورده ادا می‌شود، ...اما ساختارش گفتاری باقی می‌ماند.»«زبان محاوره ساختارهای خاص، ...، زیروبم‌ها و رنگ‌آمیزی‌ها و ظرافت‌ها و... فشار‌ها و سکوت‌ها و... دستور نانوشته و پیچیده‌ی خاص خود را دارد- بسی پیچیده‌تر از دستور زبان کتابت- و در یک کلام، موسیقی خاص خود را، که به صرف دستکاری اجزای سالم لفظ قلم نمی‌شود به حریم آن وارد شد.»از این رو باید گفت که شکستن نابجای کلمات در لفظ قلم، باعث دوری از مخاطب می‌شود و اینگونه نمی‌توان به حوزه‌ی گفتار انتقالِ زورکی یافت!این جستجو را با اشعار حافظ و سعدی، که آشکارا رنگ گفتار دارند، شروع می‌کند:«استنشاق عطر گفتاری شعر آنها لازمه‌اش رعایت تاکیدهای ظریف و توجه به الگوهای گفتاری مضمر و آشکار در موسیقی آن است.»از این رو با برجسته‌سازی محل تاکیدها روی ابیاتی که آورده می‌شود، سعی می‌کند این الگوهای گفتاری را برداشت کند. به عنوان نمونه:«سعدی:سعدی تو مرغ زیرکی، خوبت به دام آورده‌اممشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را فشار در مصراع اول، روی قید «خوبت» و در مصرع دوم، روی قید «مشکل». ضمنا یادمان نرود که سعدی،‌معلم فارسی حافظ است.حافظ:وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیرکه به هر حال همین است بهینِ اوضاعسنگینی عباراتِ مصرع اول با ساحتار گفتاری بیت مغایر نیست. الگوی صوتی آن را می‌شود، به لهجه‌ی شیرازی، حتی یک چنین چیزی تصور کرد: «نگای دور و بَرِت کن، بزن بر طبلِ بی‌عاری که به هر حال وضع همینه که هست.»سعدی:چه شکایت از فراقت که نداشتم، ولیکنتو چو روی باز کردی، در ماجرا ببستیدرینجا، فشار فقط روی دوفعلِ «نداشتم» و «ببستی». می‌بینید که سعدی چه راحت «روی نگار را باز می‌کند» و «درِ‌ ماجرا را می‌بندد» و دردِ فراق را درمان می‌کند؟»ما با خواندن این اشعار وقتی به گفتاری‌بودن الگوی شعرشان پی می‌بریم که:«ضرب‌های ظریف صوتی، و زیروبم‌های فوقِ عروضیِ شاعر-شنیده‌ی آن‌ها را درست دریابیم و فشارها و تاکیدهای رندانه‌ی شعرشان را هم رعایت کنیم و از یاد نبریم که کلامشان، از بابت برد معنیِ پنهان و لطافت تعبیر آشکار، بر تختی به دور از دسترس بسیاری شاعران و محققان نشسته؛ اما، در عین حال، کمتر شاعری به قدر این دو تاجدار در دسترسِ مردم عادی- اعم از بی‌سواد و سواددار- است.»علت این فراگیری هم می‌تواند همساز‌بودن دستور موسیقیایی شعرشان با ساختار موسیقیایی گفتار باشد.صفحات ۲۸ تا ۳۷</description>
                <category>مهدی ابراهیم نژاد</category>
                <author>مهدی ابراهیم نژاد</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 21:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت: نگرانی؛ همدل با «شاهرخ مسکوب»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11214047/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B1%D8%AE-%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%A8-goaro5fjmosw</link>
                <description>عکس از: مهدی ابراهیم‌نژاد«نگرانم. البته نه چندان. چون نگرانی من چرت می‌زند. ... نباید بیدارش کنم. با فکر بیدار می‌شود، فکرش را بکنی دهنش را باز می‌کند. مایع غلیظی‌ست که بالا می‌آید و آدم را فرو می‌برد.»* آدم را می‌بلعد و با لزجت خود فرو می‌برد. فرو می‌برد به اعماق تاریکی! همین نگرانی بی‌قاعده. از چه نگرانم؟ منشاء آن را کجا باید بیابم؟ شاید بدانم علتش چیست. اما خودم را می‌زنم به آن راه. همان، می‌گذارم چرت بزند. نگاهم را می‌اندازم یک سوی دیگر. اجازه نمی‌دهم سر بلند کند. اجازه‌ی هشیاری به آن نمی‌دهم. اما امان از وقتی که بیدار شود. یعنی از جایی به بعد دیگر خواب از سرش می‌پرد و چه بیندیشم چه نیندیشم، خودش قد راست می‌کند و زل می‌زند توی چشم من و شروع می‌کند به گُرگرفتن.نگرانی، غول نگرانی، غده‌ی نگرانی! چرا قلبت را می‌مکد؟ چرا دست‌به‌دست اضطراب می‌دهد تا قلبت را بدرد. تا مغزت را به مرز انفجار بکشاند؟ اصلا وجودش برای چیست؟ اینکه نکند کسی را از دست بدهم؟ نکند از جنبشی جا بمانم؟ نکند موقعیتی دیریاب سوخت شود و برود هوا و من کام‌نبرده بمانم؟ نکند یکدفعه راهی روشن را جلوی چشمم نبینم؟  دیگر نگرانی از چه؟ از اینکه عمرت ته بکشد و به آنچه می‌خواستی نرسیده باشی. نکند خودت را گول زده باشی. نکند پر از نفرت باشی و خودت نفهمیده باشی. نکند آن که را باید در نیابی و آن چه را باید درک نکنی؟ نکند دیر بجنبی. نکند شتاب‌زده عمل کنی. نکند در مسیر افتادن در مغاک وحشتناکی باشی و خودت نفهمی. این‌ها همگی تازه بخشی از ماجراست. نگرانی پایان ندارد و ابعادش بی‌حد و حصر است. هیچ‌وقت هم تمام نمی‌شود تا اینکه آخرین نگرانی محقق شود؛ مرگ! راستش این یکی کمتر نگرانم می‌کند. چون نقطه‌ی پایان است و دیگر نگرانی‌ای پس از آن وجود ندارد. نقطه‌ی پایانی بر تمام نگرانی‌ها. این را برای مرگ خودم می‌گویم. تصور مرگ دیگران اما دل و تنم را می‌لرزاند. و هرچه عزیزتر، دردناک‌تر و هرچه جوان‌تر... بگذارم چرت بزند!یعنی بعد از مرگ هم ادامه دارد؟ دستِ‌کم نگرانی‌های این‌دنیایی دیگر نباید باشد! اگر صرفا از نگاه انسانی نگاه کنیم- فارغ از هر آیینی- خوش‌مرام‌بودن، نیک‌سیرت‌بودن و جنایت‌نکردن کفایت می‌کند که اگر قرار بر حساب‌وکتاب سفت‌وسختی‌ هست، تو تا حدی خیالت آرام بگیرد. کسی چه می‌داند. آیین‌های الهی صحبت از دوزخ و بهشت می‌کنند. عده‌ای معتقد به نیستی‌اند، که یعنی همه‌چیز تمام می‌شود. و من نمی‌توانم این را بپذیرم چون ذاتم به‌دنبال جاودانگی‌ست و اگر این را بپذیرم که پس از مرگ هیچ می‌شوم و روح معنایی ندارد، وحشتی عظیم وجودم را فرامی‌گیرد و زندگی سراسر بی‌معنا جلوه می‌کند! عده‌ای هم که تناسخ را باور دارند و تکرار چرخه‌ی زندگی در بدنی دیگر را، تا رسیدن به نور! هم‌اکنون، من به‌طور مشخص نگران ساعت دوی عصر روزهای دوشنبه هستم. هیچ واقعه‌ی عجیبی در شرف وقوع نیست. فقط سر و شکلی دیوآسا پیدا کرده و رشته‌های متعفن نفرت هم آن پس و پشت‌ها وول می‌خورد که اگر در آن ساعت، کار آنگونه که باید پیش نرود و به مواخذه و غلیان دلهره بکشد، من متوسل به نفرت شوم و همین نگرانی عظیمی در من ایجاد می‌کند.نفرت از آنچه خود ساخته‌ام و دیگران کنه‌اش را نمی‌دانند و قرار هم نیست بدانند و اصلا من نمی‌گذارم که هر کس بداند و چرا باید بداند و اگر بنا به کمک‌گرفتن باشد باز برمی‌گردد به خودم که دهان باز کنم و بی‌زبان نمانم. این نگرانی پیش‌درآمد نگرانی بزرگتری است که می‌تواند تا یک‌ سال آینده کش پیدا کند. آن را باید همین دم چاره کرد. و اصلا منشاء همه‌ی این‌هایی که به ابهام گفتم چیزی است که جسارت اعترافش را ندارم. سربسته می‌توان گفت تصمیمی اشتباه و در لایه‌‌ی زیرین آن، تصمیمی ظاهرا ناگزیر! آنچه در گذشته انتخاب شده و رسیده به اینجا، با تمام عواقبش و نتایجش و بی‌ریختی‌اش. باید نگران باشم. نمی‌خواهم نگران باشم. وجدانم سر جایش نمی‌نشیند. عقلِ دوراندیش اصرار دارد که مرا وادار کند. تنم کم‌رمق است. ذهنم میل دارد در سوی دیگری دست بجنباند و پای بکوبد؛ اما آن وجدان، آن نگرانیِ بی‌وجدان، دست از سرم برنمی‌دارد و زنجیرش را، ریسمانش را، تور خاردارش را انداخته بر سراسر وجودم و مرا تنبیه می‌کند. اگر گوش به او نسپارم باز هم مرا تنبیه می‌کند. رشته‌ای می‌شود که انتهایش معلوم نیست که خوش باشد. و من این را نمی‌خواهم. باید نگران باشم. اما کمی بعدتر... بگذارم که کمی دیگر چرت بزند!پاییز ۱۴۰۰*مسافرنامه‌‌ - شاهرخ مسکوب</description>
                <category>مهدی ابراهیم نژاد</category>
                <author>مهدی ابراهیم نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 10:39:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطعه: بهترین دوست انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11214047/%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-goafpnpm9473</link>
                <description>
در رمان «یک عاشقانه‌ی آرام»ِ نادر ابراهیمی، عسل به گیله‌مرد می‌گفت که «تو به زندگی از پشت یک دیوار کاغذی  نگاه کرده‌ای.» «کتاب‌ها، تا آنجا که رسم دوستی و انسانیت را بیاموزند معتبرند.» «تو در کوچه‌ها انسان خواهی شد نه در لابه‌لای کتاب‌ها.» «کتاب عاشق نمی‌شود، آواز نمی‌خواند، پای نمی‌کوبد، به دریا نمی‌زند، درد مردم را حس نمی‌کند.» «بهترین دوست انسان، انسان است نه کتاب!»من خود پر از ولع غرق‌شدن در دنیای کتاب‌ها هستم. هیچ‌گاه هم عطش خواندن کتابی جدید در من فرو نمی‌نشیند. اما این سوال برایم پیش می‌آید که آیا در انتخاب بین یک‌دسته کاغذ صحافی‌شده‌‌ی پرشده با کلماتی چشم‌نواز و یک موجود زنده‌ی دارای عقل و احساس که حضور تو را طلب می‌کند، کدام یک بر دیگری رجحان دارد؟ اصلا مگر یک هدف بزرگ از کتاب‌خواندن- سوای سرگرمی و لذتی که با خود به همراه دارد- درک عمیق‌تر انسان، برقراری ارتباطی مطمئن‌تر با او و رسیدن به معنای دقیق‌تری از وجود او نیست؟ به عقیده‌ی من، ما این امکان شگفت‌انگیز را داریم که به لطف کتاب‌خواندن و متن‌نوشتن، زندگی را برای هم‌ آسان‌تر کنیم. دردهای یکدیگر را با چشمانی بازتر بفهمیم و حس کنیم. شیواتر سخن بگوییم و حرف‌هایی را که زمانی گنگ بوده به شکلی شفاف‌تر بیان و درک کنیم. در نهایت، از پس همه‌ی این‌ها، لذت را برای هم به ارمغان بیاوریم. تصویری از فیلم شب‌های روشنیکی از صحنه‌های پایانی فیلم «شب‌های روشن» ساخته‌ی به‌یادماندنی «فرزاد موتمن» که «سعید عقیقی» با برداشتی آزاد از داستان «داستایفسکی» فیلمنامه‌ی آن را نوشته، بیانگر همین مسئله است. آنجایی که استاد جوان ادبیات، تمام کتاب‌های کم‌یاب و ارزشمندش را می‌فروشد و قفسه‌های کتابخانه‌ی نابش را خالی می‌کند. که چه بشود؟ تا اتاق را برای حضور یک انسان - کسی که عاشقش شده و نیاز به حضورش را تمام‌وکمال احساس کرده - آماده کند. تعلق به یک انسان آنقدر قدرت داشته که قهرمان قصه، یک خروار نوشته‌ی خواندنی و جذاب را که با آن‌ها سال‌ها عجین شده بوده، حتی گوشه‌ای در انباری نگه نداشت و یک‌جا از آنها گذشت. به جز یک کتاب که او را به یاد محبوبش می‌انداخت. انسان، ابزار رسیدن را کنار زد، اگر چه خودش نیاز به رسیدن را نادیده گرفته بود. نیاز حقیقی او به انسانی دیگر، آنچنان معنای بزرگی داشته که کتاب‌ها دیگر رنگ خود را پیش این نیاز و حضور از دست دادند. دیگر آن احتیاج وافر به غرق‌شدن در نوشته‌ها - نوشته‌های عشق، نوشته‌های احساس،‌ نوشته‌های منطق و نوشته‌های گفتگو - دیده نمی‌شد. هدف غایی و ماندگار، روابط عمیق و معنادار انسانی است. </description>
                <category>مهدی ابراهیم نژاد</category>
                <author>مهدی ابراهیم نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 23:17:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطعه: حسرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11214047/%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-oxfkg7ikd0wr</link>
                <description>مجلس سالگرد فوت یکی از اقوام دورمان بود. مدت کوتاهی می‌شد که برای تحصیل به اصفهان کوچ کرده بودم و بر حسب وظیفه، برای تسلای خاطر بازماندگان، با برادرم رفتیم به مسجدی در اطراف نجف‌آباد. یکی دیگر از خویشاوندان سببی هم آمده بود که با او احساس نزدیکی بیشتری نسبت به سایر حضار می‌کردیم. بعد از مدت‌ها او را می‌دیدم. رفتیم کنارش نشستیم. چند‌ دقیقه‌ای را که برادرم پا شد و رفت دم‌ در تا با آشنایی صحبت کند، من و آن خویشمان قدری خوش‌وبش کردیم. احوال‌پرسی‌های معمول از سایر اهالی خانواده‌. مجلس عزا هنوز خلوت بود اما صدای نوحه‌خوان که اشعاری سوزناک را به لهجه‌ی بختیاری دم گرفته بود آنقدری بلند بود که می‌بایست برای گپ‌وگفت به حنجره‌ات بیش از حد معمول فشار بیاوری. یک‌دفعه فامیلمان در آمد و گفت که «یادم است یک زمانی دلت می‌خواست بازیگر شوی!؟ هنوز هم پی‌اش هستی؟»  من با خوشحالی و شعف پاسخ دادم «بله یک زمانی پی‌اش بودم. بعد دیگر سراغش نرفتم. اما حالا دوباره قصد دارم توی کارگاهی که دانشگاه گذاشته شرکت کنم.» گفت که «من هم یک وقتی عاشق سینما بودم!» پرسیدم «می‌خواستید بازیگر شوید؟» گفت «نه! عکاسی و فیلمبرداری!» پرسیدم «پس چه شد؟ اصلا سراغش نرفتید؟» گفت «چرا. دو بار هم کنکور هنر دادم. اما قبول نشدم!»حسرتی در بیانش بود. اگر درست به یاد داشته باشم، سال‌ها ناظم یا مدیر مدرسه بود. خط خوشی هم داشت. آنچه مایه‌ی تأثر من شد این بود که او که پس از مدتی طولانی دوباره مرا ملاقات می‌کرد و تنها خاطره‌ای دور از «اشتیاق من به بازیگری» در ذهنش مانده بود، اینگونه سرصحبت را با من باز کرده و حس مشترکی بین علایق من و حسرت گذشته‌اش یافته بود. من جوانی بودم که از کودکی سودای بازیگری داشتم. او هم در خلال گفتگوهایش با برادرم یا دیگران به گوشش رسیده بود. خودش اما ناکام مانده بود در راه‌یافتن به جمع خالقان یک اثر سینمایی! اگرچه من هم اول راه بودم و همچنان هستم و هنوز کامی نبرده‌ام.  دو ماه  بعد، به ناگاه و ناباورانه، هنگام خط‌نوشتن پشت میز کارش در خانه، قلبش از کار ایستاد. و خطی که ناتمام ماند و حسرتی که دیگر معنایی نداشت و آرزویی که برآورده نشد و داغی که برای بازماندگان از این فقدان تلخ او برجای ماند.</description>
                <category>مهدی ابراهیم نژاد</category>
                <author>مهدی ابراهیم نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 22:23:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطعه: جاودانگی روح؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11214047/%D9%82%D8%B7%D8%B9%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-rztxli8ipvz9</link>
                <description>در قسمتی از رمان «برادران کارامازوف» نوشته‌ی داستایفسکی، زن جوانی که نزد سالک پاک‌سرشتی رفته، از فکری که مدتی‌ است عذابش می‌دهد با او سخن می‌گوید. زن می‌پرسد که چگونه می‌توان به آسانیِ دوران کودکی به جهان دیگر و روح فناناپذیر ایمان آورد؟ چگونه تحقق آن را می‌توان اثبات نمود؟ او می‌خواهد از این فکر کشنده رهایی یابد. سالک به او اینگونه پاسخ می‌دهد که این کار با تجربه‌ی «عشق عملی» ممکن می‌شود. به چه معنا؟ به این معنا که تو همه‌ی هم‌نوعانت را درعمل دوست بداری و در این دوست‌داشتن به‌ اندازه‌ای پیش بروی که خودت را فراموش کنی. آن‌گاه است که می‌توانی به خودت بقبولانی که روح جاودان است و به وجود خدا و جهانِ دیگر اعتقاد پیدا کنی. من هم مثل آن زن و خیلی‌های دیگر چنین سوالی مدام در ذهنم مطرح می‌شود. حقیقتش آن است که دوست دارم باور کنم که جاودانگی روح و وجود جهان پس از مرگ راست است و دست آخر من جواب بسیاری از چراهای مربوط به آفرینش و تداوم زندگی در این دنیا و هر نوع ابهام دیگری را خواهم یافت. کاری هم به نگاه مذهبی یا غیر آن در این زمینه ندارم.  رک‌وپوست‌کنده می‌خواهم پس از مرگ، روحم نابود نشود و پدیده‌ای به نام «خدا» و یا نمایندگانش بیایند و جوابم را بدهند که «این آمدن و ماندن و رفتن ز چه بود؟». نمی‌دانم چقدر در دوست‌داشتن هم‌نوعانم می‌توانم همت به خرج دهم و خودم را در این احساس حل کنم. این را هم می‌دانم که عده‌ای در پاسخ به آن سوال اساسی، راه نادیده‌گرفتن را پیش می‌گیرند و عده‌ای هم از حضور مداوم آن در ذهن، دچار هراس و اضطراب بی‌پایانی می‌شوند. اما من می‌خواهم تحت هر شرایطی فناناپذیری روح را بپذیرم و از هر تجربه و نشانه‌ای که آن را اثبات کند، استقبال می‌کنم. </description>
                <category>مهدی ابراهیم نژاد</category>
                <author>مهدی ابراهیم نژاد</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 22:39:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت روزانه : من و دوچرخه ( در دل همین روزمرگی!)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11214047/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-qtjsndqf5boi</link>
                <description>شروع به حرکت می­‌کنم. رکاب می‌زنم. روی میله‌­های به‌جامانده از پدال‌های نیمه‌جان. میله‌های سگ‌جان. چند ماه است که می‌خواهم یک جفت پدال نو سوارش کنم، اما میله‌ها جوری سر جاشان فرو رفته‌اند که به زور آچار فرانسه وا نمی‌دهند. آچار شلاقی چاره‌شان است. که ما نداریم. در این شهر هم فقط یک تعمیرگاه دوچرخه بود که آن هم بساطش را ماه‌هاست که جمع کرده. یک بار بردمش پیش تعمیرکار موتورسیکلت و همین زحمت کوچک را ازش طلب کردم. او هم در آمد که «سرم آنقدر شلوغ است که حتی وقت جازدن دو پدال ناقابل را هم ندارم.» من هم نه اصرار کردم و نه به تعمیرگاه موتور و ماشین دیگری رفتم. این است که عادت کرده ام.از کنار همسایه­‌مان، گورستان، رد می‌شوم. توی میدان کوچک دور می‌گیرم و می‌پیچم داخل کوچه‌ای که سالها پیش نبشش دبستانی بود. دبستانی که خودم محصلش بودم. مدتی متروکه مانده بود. حالا مرکز فرهنگی شده. هنوز اما همان رنگ و بوی متروکه‌گی را دارد. در واقع آمده‌اند تابلویی سردرش گذاشته‌اند که چندان برهنه ننماید و با گورستان مجاورش ادغام‌ نشود. می‌افتم توی جاده‌ای که یک طرفش سرسبزی بیجار – یا همان مزارع برنج - است و طرف دیگرش یک جنگل مصنوعی کوچک – معروف به باغ کشاورزی. چهچه‌ی پرندگان در آن باغ طنینی مدام دارد. و فضای تاریک وهم­انگیز میان درختان انبوه، چشمانت را می‌رباید. یکی آمده خانه‌ای ساخته چسبیده به همین باغ. بالکنش نمایی دارد که راحتِ روان را برای هرکه در آن بنشیند پدید می‌آورد. آن طرف تا چشم کار می‌کند بیجار است. ساقه‌­ها قد کشیده و خوشه‌ها گویی آفتاب را در خود نگه داشته‌اند. غالب آن‌ها وقت دروشدن‌شان فرا رسیده‌است.چند ساختمان بدقواره شامل سالن ورزشی شهر، بسیج، شهرداری و آتش نشانی، چسبیده به هم، دیوارهایی مقابل این وسعت سبز و طلایی‌رنگ هستند.همینطور پیش می‌روم. از حاشیه ی جاده‌ی اصلی. جاده ی مشهد. بلوار ذوب آهن اصفهان. داستانی پشتش دارد. که من نمی‌گویم. از کنار ماشین‌های در صف بنزین عبور می‌کنم. مدام پشت سرم را می‌پایم. پیوسته گردنم را قدری می‌چرخانم تا در مسیر عبور خودرو یا موتورسیکلتی نیفتاده باشم. خوب می‌شد اگر آینه‌ای روی فرمان می­داشتم. این وقت روز، یعنی ساعتی مانده به غروب، تردد زیاد است.از در خانه تا دوراهی میان علیا و سفلای یک روستا، رفت و برگشت، نیم‌ساعتی زمان می‌برد. می‌پیچم توی کوچه‌ای. می‌روم تا انتهایش. دو ساختمان نیمه‌کاره و چند آپارتمان کوتاه‌قامت دور هم جمع شده‌اند. به بیجارها نزدیک‌ می‌شوم تا عطر گرمشان مشامم را پر کند. بوی درو. وسعت مزارع، تکیه‌ زده بر نمایی مات از کوه در پس‌زمینه. این مسیر پر است از بیجار. پشت کارخانه‌ی ویرانه‌ی پیله‌خشک‌کنی. پشت دو پمپ بنزین به فاصله‌ی چندصد متر از هم. پشت خانه‌های مردم. همه‌­ی کوچه ها، انتهایشان قطع می‌شود به بیجارها.مسیر اصلی را ادامه می‌دهم. از کنار یک سری کاسب رد می‌شوم که هر روز همانجا هستند. با فاصله ی چندده‌متری از هم. هر روز به جز جمعه. جمعه‌ها حاشیه‌ی خیابان تماما در اختیار خودم است. کاسب‌ها را از نظر می‌گذرانم: مرد کفش‌فروش. مرد انبه‌فروش. هندوانه‌فروش. قوری‌فروش، با قوری‌های کرم و شیری‌رنگ منقش به تصویر آشنای ناصرالدین شاه. قوری‌فروش بساطش را پشت پژویی رنگ‌ و ‌رورفته پهن می‌کند. برخلاف دیگر فروشنده‌ها که وانتی‌اند. پسری جوان در انتهای راسته‌شان است که فقط تی‌شرت می‌فروشد. چندی پیش شلوار اسلش و شلوارک می‌فروخت. از کنار دیواری پوشیده از گل پیچک نارنجی‌رنگ رد می‌شوم. از کنار حصاری از شمشادهای قدبلند. از کنار خانه‌ی دخترخاله‌ی پدر. پسرش با دست‌های روغنی از توی تعمیرگاه بیرون می‌آید. بدون اینکه بایستم دستی تکان می‌دهم و سری فرود می‌آورم.چندین بار ته یکی از همین کوچه‌­ها، چهار پنج تا پسربچه دیدم که با توپ لاکی فوتبال بازی می‌کردند. دفعه‌ی اول فکرش را نمی‌کردم بعد از این همه مدت باز هم دیدن چنین صحنه‌ای ممکن باشد. حس غریبی داشت. ماه‌هاست پایم به توپ نخورده. ماه هاست دوستانم را از نزدیک ندیده‌ام که اینگونه دور هم جمع شویم. کودک که هستی قضایا ساده‌تر برگزار می‌شود. بچه‌ها آسان‌تر و بی‌تکلف‌تر گرد هم می‌آیند.درست در همین مسیر، هر چند متر، یک نمایشگاه یا تعمیرگاه ماشین هست. و لای آن­ها یا روبرویشان: یک بلوک سازی، یک گلکده، یک پارک کودک، یک عروسک­خانه، کلانتری شهر. جلوی کلانتری همیشه بوی سگ‌مرده می‌دهد. امروز بویش تا جلوی مرکز بهداشت هم کشیده شده‌ بود. یک کبابی که دود دبش زغالش مشامم را قلقلک می دهد. و چندین دکان دیگر برای کاسبی‌­های دیگر ...سرعتم را آنچنان نمی‌توانم بالا ببرم. کف کتانی می‌سرد روی میله‌ها. ترمزها تقریبا نقش تزئینی دارند. برازنده‌ی پدال‌ها هستند. از جلوی یک باغ‌-رستوران رد می‌شوم. هیچوقت در این ساعت ندیده‌ام درش زنجیرشده نباشد. یک بار هوس کردم توی محوطه‌ی خالی جلویش که چند متری از خیابان فاصله دارد دوری بگیرم، که با صدای واق‌واق دو سگ نگهبان از پشت حصار مشبک فلزی، که هیچ ندیده بودمشان، سریعا، دورنگرفته برگشتم به مسیر اصلی. چون غافلگیر شده بودم، کمی ترس برم داشته بود. وگرنه دستشان به من نمی‌رسید.می‌رسم به پلی در انتهای شهر. بعد از پل، ادامه‌ی همان جاده است اما شروع یک روستا. می‌پیچم توی خیابانی فرعی که باز یک سمتش بیجارهای وسیع است اما سمت دیگرش درختان کوتاه و بلند توت. یاد زمانی می‌افتم که مراسم پیله‌پاک‌کنی یا «کج­‌چینی» داشتیم. خودمان نه، دایی و خاله و سایر اقوام دورتر. بساطش تقریبا جمع شده. اندک وفادارانی به پرورش کرم ابریشم باقی مانده‌اند. خیلی به زحمتش نمی‌ارزد. اما آنوقت‌ها بهانه‌ای بود برای یک دورهمی حسابی. توی باغ، میان درختان توت، زیر «تلمبار» - پناهگاهی با ستون‌های چوبی یا فلزی و سقف شیروانی حلبی. همانجا که کرم­‌ها را پرورانده‌اند. کرم‌ها، آنقدر برگ توت می‌خورند تا پیله کنند. آن روز، صبح تا ظهر پیله‌های سالم را پاک می‌کردیم و سبدسبد یا زنبیل‌زنبیل خالی می‌کردیم توی گونی‌ها. بعدش همانجا سفره می‌انداختیم و قیمه بود و باقالاقاتوق و سیرترشی و زیتون پرورده و سبزی تازه و گاهی غذاهای دیگری مثل فسنجان و قیسی‌مسما. افسوس که تنها خاطره‌ای از آن باقی‌مانده. چند هفته‌ای صاحب باغ زحمت می‌کشید و ما یک روز می‌رفتیم تا به نوعی زحمتش را جشن بگیریم. گاهی تا عصر هم طول می‌کشید. ما که کودک بودیم یک جا بند نمی‌شدیم. به هوای بازی و جست و خیز لای درخت‌ها و بوته‌ها می‌رفتیم. و به هوای غذای ظهر که طعمش بیشتر از وعده‌های معمولی روزهای دیگر زیر زبانت می‌ماند. گاهی برایمان تابی می‌بستند به چوب‌های زیر شیروانی و دقایقی خودمان را تاب می‌دادیم. آب را هم از چاه می‌کشیدیم بالا. پیله‌هایی که کرم تویشان مرده بود بوی گندش و چسبندگی‌اش حالت را به هم می‌ریخت. هر چه مرده‌ها بیشتر می‌شدند، غم و اندوه بیشتری هم در چهره‌ی صاحبش می‌دوید. پایان روز هم چند هزارتومنی می‌گذاشتند کف دست بچه‌ها.تا چشم کار می‌کند بیجار است. صدای پمپ آبی از توی اتاقک کوچک بلوکی می‌آید. یک درخت جوان از دل آن سبز شده. یا آن را دور درخت ساخته اند. می‌رسم به دوراهی. هیچوقت سر دوراهی تعلل نمی‌کنم. وارد هیچکدامشان نمی‌شوم. اگر بشوم، از راه اصلی زیادی پرت می‌افتم. دور می‌زنم و برمی‌گردم. از همان مسیر. این‌بار رو به خودورها. رکاب می‌زنم. با حرکت پیستونی پاها. با فشار بیشتر روی ران‌ها. با زاویه شصت بین دست‌ها و کمر. و با زاویه صد و بیست بین ساق و ران. هنگام برگشت آسمان روبرویم در دوردست گل‌بهی‌رنگ است. تابستان ۱۴۰۰ -  گیلان</description>
                <category>مهدی ابراهیم نژاد</category>
                <author>مهدی ابراهیم نژاد</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 18:04:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>