<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کورش علیانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_112167</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:51:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/321622/avatar/1UFxAK.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کورش علیانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_112167</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در مورد نژادپرستانه بودن یا نبودن رسم حاجی‌فیروز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_112167/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-nnqj2k2jdb79</link>
                <description>من در مورد این رسم نظر نهایی نمی‌دهم. به جای این که بکوشم جواب را بیابم و این جواب را که لاجرم از فیلتر ذهن من گدشته به مخاطب بقبولانم و درگیر بحثی فرساینده تا خود قیامت در این مورد شوم، سعی می‌کنم اول کار چند بزنگاه را از منظر پژوهش اجتماعی روشن کنم و نشان بدهم بی‌توجهی به آن‌ها چه طور می‌تواند ما را به اشتباه بیندازد و بعد چند نکته‌ی زبان‌شناختی در مورد یک مصرع از شعر حاجی فیروز را نشان مخاطب بدهم که تا حدی می‌تواند به کار تایید تبعیض‌گرا و نژادپرستانه بودن این رسم بیاید.نکته‌های پژوهش اجتماعی:۱. رعایت فاصله میان پژوهش اجتماعی و پژوهش تاریخی.همیشه دانستن بنیان‌های تاریخی یک موضوع اجتماعی می‌تواند به ما کمک کند آن موضوع را درست بفهمیم، اما نباید این بنیان‌ها را با وضع فعلی موضوع اشتباه بگیریم. چنین خطایی مثل این است که گمان کنیم محمدرضا شفیعی کدکنی همان طفل شیرخواره‌ی در گهواره در نیشابور است. خیر. او بزرگ شده. بالغ شده. متحول شده. و هر چند همان شماره شناسنامه را دارد، یک استاد دانشمند ادبیات فارسی است، نه یک طفل شیرخواره. یا از سویی دیگر، آن که دستور انداختن بمب روی مردم بی‌دفاع و غیرنظامی را می‌دهد هم دیگر آن طفل شیرخوار بی‌گناه و دوست‌داشتنی نیست، قاتلی بی‌شرم است.از حیطه‌ی تمثیل بیرون برویم. زمانی در شمال آفریقا تحت نفوذ امویان عاشورای حسینی را جشن می‌گرفتند به این انگیزه که دشمن خلیفه کشته شد. امروز در مناطقی از شمال آفریقا همچنان این جشن برقرار است، اما اگر بپرسی چرا، می‌گویند و باور دارند که شاد اند چون نوه‌ی پیامبر به آرزویش که شهادت باشد رسیده است.امور اجتماعی در طول زمان متحول می‌شوند و این تحول مهم است، یا در واقع از منظر پژوهش اجتماعی، صحنه‌ی پایانی این تحول که صحنه‌ی امروز است مهم است. این که در گذشته ماجرا چه بوده است، اهمیت اولیه را ندارد.۲. شناخت مفهوم اجتماعی نژادپرستی.آنچه با نام نژادپرستی به آن اشاره می‌کنیم، نامی است برای یک مفهوم اجتماعی که نه ربطی به نژاد دارد و نه ربطی به پرستش. این که نژادپرستی را بر اساس ساختار واژگانیش تحلیل مفهومی کنید، همان قدر بی‌معنا است که گمان کنید «دست‌مال» به دست و مالیدن ربط دارد یا «عرق‌چین» به عرق و چیدن یا «خرمهره» به خر و مهره و قس علی هذا.یک مفهوم اجتماعی را در علوم اجتماعی تعریف می‌کنند و آن تعریف مورد توافق و ارجاع است نه تصور بنده و شما بر مبنای حس شخصی و ساختار واژگانی.۳. اهمیت تاریخ حاشیه.در عین حال هر گاه خواستید برای روشن‌تر شدن موضوع پژوهش اجتماعی (و نه برای نتیجه‌گیری در مطالعات اجتماعی) به تاریخ مراجعه کنید حواستان باشد، تاریخ تاریخ متن است اما علوم اجتماعی بین متن و حاشیه، بین اقلیت و اکثریت در پژوهش تفاوت نمی‌گذارد. موضوع حاشیه‌نشینان جامعه، نامرئی‌شدگان، هیچ‌کس‌ها، و انکارشده‌ها از موضوع‌های مهم پژوهش اجتماعی است و اتفاقا نژادپرستی و تبعیض‌گرایی دقیقا پژوهش همین هیچ‌کس‌ها است. به همین دلیل، استناد به تاریخ متن، تاریخ اصلی، تاریخ باشکوه، تاریخ یک‌دست، تاریخی که بر تخت پروکروستس نظریه‌ی مورخ و تحلیل‌گر یا بدتر از آن فیلسوف یا از همه بدتر افتخارات تمدنی «ویرایش» شده نمی‌تواند محل ارجاع و استناد باشد.اگر صحبت از نژادپرستی است، باید به تاریخ سیاهان جنوب و خواجگان دربار و خانه‌های امیران و اربابان رجوع کرد نه به تاریخ پاکیزه‌ای که یک جمله‌ی شسته‌رفته تحویل می‌دهد که «ایرانیان هرگز نژادپرست نبوده‌اند» و توجه نمی‌کند همین جمله به دلیل یکی کردن تمام مردم یک سرزمین و استثنا قائل نشدن عمیقا تبعیض‌گرایانه و نژادپرستانه است. (امیدوار ام فراموش نکرده باشید نژادپرستی به نژاد و پرستش ربطی ندارد).۴. انسانی بودن علم انسانی.علوم انسانی اینجایی یا آنجایی نیستند. علم انسان غربی یا انسان شرقی یا شمالی یا جنوبی نیستند. این که علم غربی توان تحلیل انسان ایرانی را ندارد چرندی بیش نیست. نهایتا، دانشمند برای تدوین نظریه به نمونه‌های در دسترس استناد و نگاه می‌کند. از این نظر می‌توان پذیرفت که چهارچوب پژوهشی هر دانشمندی همیشه قابل گسترش یا تصحیح است.اما معنی این حرف غربی و شرقی و فلان و بهمان بودن علم انسانی نیست. کما این که تعریفی که ابن جنی از زبان داد و در عالم اسلامی مغفول ماند امروز کارآمدی خودش را در فهم زبان انسانی نشان داده است، فهم اروینگ گافمن از انسان که در «بازنمایی خویش در زندگی روزمره» آن را مفصل توضیح داده است در شناخت انسان و نه فقط انسان آمریکای شمالی ابزاری بسیار توانا است.۵. تقدم رفتار و نظریه.از مضحک‌ترین حرف‌هایی که در تقابل با مفهوم‌های علوم اجتماعی می‌گویند و اتفاقا مثل ماجرای آن لوطی که مار می‌کشید به جای این که مار بنویسد، بسیار هم جذاب است، این است که «آن زمان که این رفتارها انجام شده، هنوز این نظریه تدوین نشده بوده است».خب این به کار حقوق و اخلاق می‌آید. قانون عطف به ماسبق نمی‌شود و کسی را نمی‌توان بابت خطایی که نادانسته مرتکب شده سرزنش کرد، اما این از خطا بودن آن خطا هیچ نمی‌کاهد. و حتی وقتی از محدوده‌ی ارزشی خطا/درست خارج شویم موضوع واضح‌تر می‌شود. فلان بچه در اتاق کار پدرش دکمه‌ای را فشار داده. البته که او خبر نداشته این چه نتیجه‌ای دارد، اما به هر حال آنچه رخ داده (برای مثال) خالی شدن آب پشت سد بوده است. چه این خالی شدن خوب باشد چه بد، رخ داده و انکارش نه تنها کمکی نمی‌کند که همه چیز را پیچیده و غیر قابل فهم می‌کند.۶. در هم آمیختن نام‌ها و مفهوم‌ها دانایی نمی‌آفریند.بسیار شنیده‌ام که در پژوهش‌های فرهنگی متکی بر تاریخ، این ساختار زیاد به کار می‌رود «الف همان ب است». مثلا «عزاداری عاشورا همان عزاداری سیاوش است». این طرز حرف زدن شیادی و شوخی است. پدیده‌های مختلف مختلف اند، می‌توانند شبیه هم باشند، می‌توانند متاثر از هم باشند، می‌توانند شکل تغییریافته‌ی هم باشند، اما «همانِ» هم نیستند.بارها شنیده‌اید که حاجی فیروز همان عمو نوروز است. خیز. نیست. حاجی فیروز حاجی فیروز است و عمو نوروز هم عمو نوروز. خصوصا وقتی می‌خواهیم سیاهی پوست حاجی فیروز را پژوهش کنیم، یکی انگاشتنش با عمو نوروز به بیراهه بردن بحث است. یا مثلا بارها شنیده‌ایم که حاجی فیروز همان الماس سیاه‌بازی است. نه. الماس الماس است و حاجی فیروز حاجی فیروز است. این‌ها یکی نیستند. شباهت‌هایی دارند و تفاوت‌هایی هم دارند.اگر به فرض، الماس نه هزال که بذال باشد و در بذال بودن خودش منتقد و طرفدار محرومان و افشاکننده‌ی روابط قدرت و فساد (که بعید می‌دانم یک سیاه‌بازی را دیده باشید و چنین مدعایی را آسان قبول کنید) باز هم این خصوصیت الماس است نه حاجی فیروز. حاجی فیروز همان است که آمدن بهار را خبر می‌دهد و سیاه است و دیگران را «ارباب» خودش می‌خواند و انتقادی هم ندارد.آن نکته‌های زبان‌شناختی:این مصرع را ببینید:ابراب خودم سامبولی بلیکم.«ارباب خودم سلامٌ علیکم» چه طور به این شکل درآمده؟۱. تفاوت در نظام واکه‌ای.به واکه‌ی /u/ در «سامبولی» دقت کنید. این واکه در روندی نسبتا پیچیده از جابه‌جایی و تغییر واکه‌ها و هم‌خوان‌ها به جای /o/ در سلامٌ نشسته است. این تبدیل واکه‌ی کوتاه /o/ به واکه‌ی بلند /u/ می‌تواند بیش از هر چیز نشان تفاوت نظام واکه‌ای و در نتیجه نظام واجی زبان حاجی فیروز با فارسی باشد.همین را در مورد تبدیل /æ/ به /a/ در سامبولی نیز می‌توان عینا گفت و مورد استناد قرار داد. حاجی‌فیروز به شکلی آشکار نظام واکه‌ای‌ای جز فارسی دارد و تلاش می‌کند نظام واکه‌ای فارسی و نظام واکه‌ای خودش را به هم برساند.۲. تفاوت در نظام کارکردی-معناییاگر تبدیل «سلامٌ علیکم» به «سامبولی بلیکم» را بتوان با گرایش به طنز، یا ایستادگی در برابر زبان اهل فضل که شامل به کار گرفتن عین عبارت‌های وام‌گرفته از عربی بوده توجیه کرد، در مورد «ابراب» دیگر نمی‌توان چنین کرد. نه تنها فرودستان فرهنگی و آنان که «سلامٌ علیکم» با «ع» حلقی نمی‌گویند «ارباب» را به عنوان واژه‌ای آشنا به کار می‌گیرند که حتی بچه‌ها نیز می‌دانند ارباب کدام است و آن را با ابراب اشتباه نمی‌گیرند. البته، در مواردی چنین خطایی در کودکان ممکن است، آن هم موردی است که کودک در حال زبان‌آموزی یا درگیر «فراگیری زبان نخست» (FLA) است. به همین قیاس، انسان بالغی نیز که ارباب را ابراب تلفظ می‌کند درگیر «فراگیری زبان ثانویه» (SLA) است. این نیز شاهدی دیگر بر غیر فارسی‌زبان بودن یا اقلیت بودن و حتی احتمالا خارجی بودن حاجی فیروز است.۳. مقدمه بودن مصرع به عنوان کد شناسایی هویتی.این مصرع در بین دوازده مصرعی که در ضبط مشهور شعر حاجی فیروز می‌یابیم، مصرع سوم است. با توجه به این که این اولین جایی است که خطای زبانی یا در واقع عدول هنجاری از زبان معیار فارسی در زبان حاجی فیروز به وضوح دیده می‌شود و پس از این نیز چنین موضوعی رخ نمی‌دهد مگر در تکرار ابراب در تقریبا تمام مصرع‌های بعدی، حرف عجیبی نیست اگر کسی بگوید این نوعی تبادل کد زبانی برای نشان دادن شخصیت و جایگاه اجتماعی حاجی فیروز است که در ابتدای هر مصرع با تکرار ابراب بر آن تاکید می‌شود.</description>
                <category>کورش علیانی</category>
                <author>کورش علیانی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 13:54:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشمع یا نایلون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_112167/%D9%85%D8%B4%D9%85%D8%B9-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%86-lnq7dzl7pg0d</link>
                <description>در لینکدین گروهی که کارش و درآمدش از راه به قول خودشان تولید محتوای متنی است پوستری طراحی کرده و در صفحه‌اش گذاشته که می‌گوید «بسیاری از واژه‌ها در تلفظ عامیانه تغییر شکل می‌دهند[،] اما استفاده از این تلفظ در نوشتار رسمی درست نیست. واژه[ی] مشما{،} شکل تغییریافته[ی] مشمع است. مشمع به معنی پارچه[ی] آغشته {شده} به شمع و شکل نوشتاری صحیح آن مشمع است.»صفحه‌ی خودشان است و اختیارش را دارند، اما من اگر بودم در مقام ویراستار آنچه را چای‌چای در [] نهاده‌ام می‌نهادم و آنچه را در {} نه. جمله‌ی آخر که کاملاً مهمل است. به شما می‌گوید «مشمع {...} شکل نوشتاری صحیح آن مشمع است.» هم قوت و فخامت جمله را ببینید و هم ببینید که چه تلاشی برای پوشاندن یک همان‌گویی کرده‌اند که «مشمع مشمع است».بله! حبذا! این همه هوش و ذکاوت از کجا اینجا رسید؟ مگر کسی گفته مشمع مشما است؟ ها! بله. کسانی تلویحا گفته‌اند «این» «همان» است. چه کسانی؟ سازندگان پوستر. وگرنه، پارچه‌ای که به شمع می‌آغشته‌اند چه کار دارد به کیسه‌ای نسبتا شفاف که من ماست و شیر و قارچ و شکلات صبحانه را وقت خرید میانش می‌گذارم (و البته که چه کار بدی می‌کنم با خودم و محیط زیست بشر و سیاره)؟چرا جمع باهوشان به چنین گل‌کاری‌هایی افتاده‌اند؟ یک گروه تجاری هستند در دو دسته‌ی اصلی. دسته‌ی اول باید مشتری بقاپند و فروش کنند و دسته‌ی دوم باید تولید کنند که آن دسته‌ی اول آن تولید را فروش کنند.دسته‌ی اول اگر درسی خوانده باشند (نرفته‌ام ببینم و بسنجم) مدیریت و ام‌بی‌ای و چنین چیزهایی است یا شاید هم دوره‌های «چه‌گونه یک‌شبه ره صد ساله را رویم؟» باشد، دسته‌ی دوم هم در پاسخی به من مدعی شدند زبان و ادبیات فارسی خوانده‌اند. باز نرفتم بسنجم و گیرم که چنین باشد.اما برگردیم به مشمع و مشما. دوباره داستان را کمی مفصل‌تر مرور کنیم. زمانی برای این که در خیابان زیر باران خیس نشوند، آب از سقف آلاچیق نچکد، و جاهای دیگری که نیاز به یک عایق موقت در برابر آب داشته‌اند، شمع را آب می‌کرده‌اند و روی پارچه می‌کشیده‌اند تا سوراخ‌های بافت پارچه را بگیرد و نگذارد آب بگذرد. به این پارچه می‌گفته‌اند مشمع. خب چرا شمع آب می‌کرده‌اند؟ در آن بازاری که شمع می‌فروخته‌اند، موم نبوده که بخرند؟ قاعدتا چون ماده‌ی خام هم بوده ارزان‌تر در می‌آمده. نه؟خب در واقع همین کار را می‌کرده‌اند. در عربی هم به شمع سوختنی (شمع ناسوختنی هم داریم، از عمران خوانده‌ها بپرسید) و هم به موم می‌گویند شمع. و آن پارچه‌ها را هم با موم می‌آغشته‌اند و موم‌اندود بوده؛ به عربی صدایش زده‌اند مشمع.حالا تقویم تاریختان را چند قرن جابه‌جا کنید؛ در نمایشگاه بین‌المللی ۱۹۳۹ نیویورک، دوپن، شیمیدان فرانسوی از اختراع جدیدش رونمایی کرد که نوعی پلیمر مصنوعی بود که از ترکیبات آلیفاتیک نفت پدید آمده بود. این اختراع از جمله (و اگر به شکل مسطح شکل می‌دادندش) می‌توانست نیازهای شما را به پارچه‌ی موم‌اندود برطرف کند.فرانسوی‌ها اسم این اختراع نو را می‌نوشتند nylon، اما مشکل نوشتن نبود. قبل از نوشتن، مشکل خواندن بود. آن‌ها اول این واژه را نی تلفظ می‌کردند (مثل اول «نیست») اما بعد صدایی از خودشان درمی‌آوردند شبیه صدای گربه در حین نارضایتی اندک. شاید چیزی شبیه «لُم» که هم ل و هم م مطابق دهان گربه شده باشد. یا اصلا کل کلمه می‌شد شبیه وقتی که پسر عباس‌قلی‌خان بخواهد بگوید «نمی‌خواهم»؛ چیزی شبیه «نیؤُم».شما باشید، وقتی با این همان کار را می‌کنید که با پارچه‌ی موم‌اندود می‌کردید، اسم پارچه‌ی موم‌اندود را به این اسم سخت و عجیب و بی‌حیثیتی ترجیح نمی‌دهید؟در حالی که اگر موسیو دوپن فوقش چند صد کیلومتر آن‌سوتر به دنیا آمده بود و انگلیسی زبان بود، احتمالا ما هم به آن اختراع جدیدش می‌گفتیم نایْلِن.به هر حال، مدتی که گذشت ما عوام بی‌سواد صناری که هیچ، علمای سبیل‌کلفت و ریش‌دراز قابوس‌نامه خوانده هم دیگر در این اختراع حیرت‌انگیز اثری از موم و شمع و امثالهم نمی‌دیدند و گفتن آن «ع» عربی غلیظ آب‌نکشیده‌ی آن آخر که از زمان خلافت عباسی تا زمان قاجاریه باعث فخر و مباهات بود که کم‌کم باعث آبروی آدم می‌شد و آن قاعده‌ی «واکه‌ی کشیده‌ی بلند به جای واکه و هم‌خوان» به کار آمد که مردم به جای «مَع» با «ع» عربی بگویند «ما».حالا فکر نکنید این از عربی‌نفهمی ما فارس‌ها است. خود عرب‌ها هم وقتی خسته می‌شوند از این کارها می‌کنند و وقتی سر حال می‌آیند بر عکس. مثلا اسم بسیاری از شهرها مثل «سامره» گاه آخرش «ـَ‌ه» دارد، گاه «‍ا».بعد کیسه‌اش هم شد کیسه‌ی مشمایی، که کمی آسوده‌تر تتلفظش کردند شد کیسه مشما. سیاهش هم شد کیسه‌ی مشمایی مشکی. که نهایتا بعد از کمی آسودگی زبانی شد «مشما مشکی».از این داستان‌ها زیاد است. یک زمانی به ریشه‌های خوراکی مثل زردک و چغندر و شلغم می‌گفته‌اند حویج، یک دلیل الکی هم برایش ماز این داستان‌ها زیاد است. یک زمانی به ریشه‌های خوراکی مثل زردک و چغندر و شلغم می‌گفته‌اند حویج، یک دلیل الکی هم برایش می‌تراشیده‌اند که این‌ها محل حاجت است و حوایج خوراکی است. به هر حال بعد از مدتی به اینجا رسیدند که یک ریشه‌ی نارنجی هم به این‌ها اضافه شد که عینا زردک بود، اما نارنجی بود و زرد نبود. اسمش را گذاشتند حویج فرنگی و یک بار ح را غسل تعمید دادند که ه بشود و یک بار هم آن فرنگی را فرستادند مرخصی. حالا شما عقل داشته باشی و باسواد باشی باید بروی «حویجِ فرنگی» بخری؟مشکل کجا است؟ چند جا.۱. اینان تصوری از تغییر تاریخی ندارند. هر چند نایلون و هویج آمده هنوز در عصر پارچه‌ی موم‌اندود و نام عمومی ریشه‌های خوراکی زندگی می‌کنند و وانمود می‌کنند نایلون و carrotes را ندیده‌اند. چرا؟ چون فکر می‌کنند آن طوری در عصر حجر ماندن باکلاس‌تر و باسوادانه‌تر یا به قول خودشان درست‌تر و فاضلانه‌تر است.۲. اینان تصوری از تغییر زبانی هم ندارند. اگر به اینان باشد باید به هویج بگوییم نوع فرنگی حویج و به نایلون بگوییم مشمع و به حلیم هیچ نگوییم چون عرب‌ها قدیم به حلیم ما می‌گفتند الهلام، حالا دیگر حلیم و الهلام نمی‌پزند و به ژله می‌گویند الحلام. به برف هم باید بگوییم وَفرَه و به تلخ هم بگوییم تَخل.۳. همه‌ی این حرف‌ها چه لزومی دارد؟ نان. می‌خواهند نان بخورند. وگرنه شما بروید روزنامه‌ی رسمی (آن که دادگستری چاپ می‌کند و تنها نمونه‌ی رسمی مطبوعات کشور است) را نگاه کنید ببینید به چه زبانی می‌نویسندش؟ از آن رسمی‌تر؟ زبان قانون مدنی و دیگر قانون‌ها را ببینید. الان همه‌ی کارها خوابیده چون کیسه‌ی ویرایش گروه ده‌نفره‌ی تولید محتوای متنی واژه‌بان به تن آن متن‌ها نخورده؟ خیر. در واقع مشکلی نیست. اول از زبان فارسی و نوشتنش غول می‌سازند بعد می‌گویند خب ما متخصص این غول هستیم بسپاریدش به ما.۴. دیگر مشکل چی است؟ این متخصصان عالی‌مقام هنوز فرق زبان گفتاری و نوشتاری را نمی‌دانند. فرق زبان و نوشتن را هم نمی‌دانند. فرق خط و رسم‌الخط را هم نمی‌دانند و همه را (مثل ماست و قیمه) روی هم می‌ریزند. آن «تغییر در تلفظ عامیانه» (تلفظ عامیانه یعنی چی؟ تلفظ را هم زدید طبقاتی کردید رفت؟ می‌خواهد بگوید تلفظ بی‌نشان در برابر تلفظ نشان‌دار، اما هم بلد نیست هم کاسبیش با بحران مواجه می‌شود) که ازش حرف می‌زند تغییر در فرم صوتی است، تغییر «مشمع» به «مشما» تغییر بعدی است؛ تغییر در فرم نوشتاری. اما اینان هر دو را یک چیز فرض می‌کنند. چون نه فرق زبان و نوشتن را می‌دانند و نه می‌دانند هیچ یک از این دو صلب نیست اما نگارش از زبان محافظه‌کارتر است.۵. نادانستن‌ها را بشمرید:الف. ناآگاهی از تغییرات و وقایع تاریخی (طرف موم را با شمع یکی گرفته، با چه اعتماد به نفسی هم. چنین خطایی را اگر «مشتری» بکند چه قدر تحقیرش خواهند کرد؟)ب. ناآگاهی از تغییرات زبانی و به رسمیت نشناختن تغییرات اجتماعی زبانج. ناآگاهی از مفهوم‌های اولیه‌ای مثل زبان، نگارش، خط و رسم‌الخط و کارکرد هر یکحالا کنار این نادانستن‌ها آن مساله‌سازی قلابی و نان‌جویانه و مرتزق را هم بگذارید ببینید در چه شرایطی هستید.اما شما که مثل من بی‌ادب نیستید. (امتحان کنید هر بار و هر جا نشان مردم بدهید که کسانی دارند لباس پادشاه می‌دوزند بلافاصله شما را به خشونت، پرخاش، بی‌ادبی و اخلاق‌ناشناسی متهم می‌کنند) به این خیاطان اجازه می‌دهید سوراخی را که نیست رفو کنند. می‌گویند به این کیسه‌ی نسبتا شفاف نازک با بافت در حد ادراک آدمی یک‌پارچه بگویید مشمع. این هم راه حلشان. یعنی به عقل ده نفر متخصص مدعی عقل کل نرسیده که پیشنهاد بدهند «کیسه‌ی نایلونی» یا همان «کیسه نایلون» را جایگزین کنند.حالا همین حضرات وقتی می‌روند آب‌رسان ایو روشه بخرند ای بسا «ژل ایدغاتون پولاپو» یا «مویسچرایزینگ اسکین جل» بخرند و ژل آب‌رسان کارشان را راه نیندازد.من کاری با کاسبی آدم‌ها ندارم. این‌ها که ظاهر محترمی دارند، من آدم‌های غیر محترم هم دیده‌ام و گذشته‌ام. حرفم این است که وظیفه‌ی شما است که مراقب خودتان باشید نه آنان.</description>
                <category>کورش علیانی</category>
                <author>کورش علیانی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 19:27:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری سریع بر روند سناریوسازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_112167/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%B9-%D8%A8%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-c4sl7bde8nbe</link>
                <description>وقتی با ماجرایی مثل ترور شهید فخری‌زاده مواجه هستیم، حجم نه چندان زیادی از داده‌ها و تصویرها، حجم قابل توجهی از پیش‌فرض‌های به گمان خودمان قابل قبول یا معقول، و حدس‌هایی داریم که اسمشان را شم می‌گذاریم. با این‌ها چه می‌کنیم؟احتمالا در فیلم‌های پلیسی دیده‌اید که تعدادی عکس و مدرک را روی دیوار سنجاق می‌کنند و بین این‌ها نخ می‌کشند تا ارتباط‌ها را نشان بدهند. این نمونه‌ای دو بعدی از یک مفصل‌بندی (articulation) است که در ذهن رخ می‌دهد. در واقع آنچه در ذهن رخ می‌دهد، کمی بیش از کمی پیچیده‌تر است.ما در مغز داده‌ها و تصویرها را در یک مشبکه (Lattice: ساختاری ریاضی که در آن الزاما ترتیب خطی برقرار نیست.) مرتب می‌کنیم که این کار اغلب در یک ساختار سه‌بعدی شبیه لیف حمام ممکن است، در این لیف ارتباط بین هر دو نقطه یا وجود دارد یا ندارد و ارتباطی که بین دو نقطه وجود دارد اغلب یکی از علل چهارگانه‌ی ارسطویی، ترکیبی از چند تا از این علل، یا ترکیبی از بعضی علت‌ها و بعضی ارتباط‌های غیر علی است. ما می‌توانیم هر رابطه‌ی علی یا غیر علی را با رنگ، و جهت هر یک از این رابطه‌ها را با پیکان مشخص کنیم.این یعنی ساختار ما نهایتا بسیار پیچیده‌تر از یک ساختار سه‌بعدی خواهد بود. قدم بعدی چی است؟ ما باید این داده‌ها و تصویرها را روی خط فرضی زمان بیاوریم یا در ترتیبی خطی مرتب کنیم که بتوانیم ذهنی-زبانی درکش کنیم. ما تا چیزی را زمان‌مند نبینیم نمی‌توانیم اسمش را رخداد بگذاریم و تا نام آشنای رخداد را روی مجموعه‌ای مرتبط از تصویرها و داده‌ها نگذاریم، این مجموعه ما را نگران می‌کند یا آزار می‌دهد چون حسمان این است که «هنوز درست سر در نیاورده‌ایم».برای به خط زمان کشیدن داده‌ها و تصویرها نیاز داریم فقط از تصویرها استفاده کنیم. تصویرهای کوتاه و اغلب متحرک، شبیه همین gifهای کامپیوتری. داده‌ها و چیزهای دیگر همه ذیل تصویرها یا در واقع به شکل ضمیمه‌ی تصویرها تعریف می‌شوند. وقتی همه‌ی نا-تصویرها را به تصویرها سنجاق کردیم، تصویرها را به شکل زمانی مرتب می‌کنیم و خوشحال می‌شویم. اما جز خوشحالی یک زنجیره‌ی زمانی تصویری به دست آورده‌ایم، یک روایت که این‌جا نامش را سناریو می‌گذاریم. سناریو حدسی است که می‌زنیم که رخداد چه‌گونه رخ داده است.ما در سناریونویسی فرض عجیبی داریم و آن این که رخ‌داد طوری یگانه رخ داده است. در عمل طور یگانه‌ای در کار نیست. همین ترور اخیر را در نظر بگیرید. آن که در حال گذر و سوار کامیون ناگهان با تیراندازی مواجه شده یک روایت دارد، آن که از زاویه‌ی بالا راننده‌ی زیر خزیده را هدف قرار داده روایتی دیگر، راننده روایتی دیگر، و شهید فخری‌زاده روایتی دیگر. ما البته علاقه داریم سریع بگوییم این پرت است، آن یکی هم مغرضانه است و این سه تای دیگر را می‌توان به هم دوخت و آن به هم دوخته را رخداد نام بگذاریم.این عملا بازگویی همان فرض است با اندکی امید و افزودن اندکی چاشنی مکانیزم‌های احتمالی و غیر قطعی یافتن روایت یگانه. مثل کسی که در شب تاریک در کوچه‌ای ناامن به خودش دلداری می‌دهد اما نمی‌داند واقعا به سلامت خواهد گذشت یا نه. اما از این داستان که بگذریم چه در دست داریم؟ دو چیز:۱. پذیرفتن و نپذیرفتن و مهم دانستن و ندانستن تک‌تک تصویرها و داده‌ها و فرض‌ها و شم‌ها.۲. شیوه‌ی خطی‌سازی مشبکه‌ی تصویری-داده‌ای برساخته از تصویرها و داده‌های گذشته از غربال ارزیابی ما.در چنین جایی من اگر بخواهم شما را از سناریویی که در ذهن دارید یا دیگری به شما پیشنهاد داده منصرف کنم چه کارهایی می‌کنم؟۱. حمله. حمله کار کم‌ثمری است. تقریبا بی‌ثمر و گاه حتی مخل منظور حمله‌کننده. یعنی وقتی به سناریویی حمله می‌کنید، شاید حتی آن را تبلیغ و ترویج کنید.۲. نقد. در نقد من وارد جزئیات می‌شوم. نقطه ضعف‌های مفصل‌بندی را نشان می‌دهم. گسست‌ها را زیر ذره‌بین می‌گذارم. یا از آن سو در اصالت داده‌ها، تصویرها، پیش‌فرض‌ها و شم‌ها شک وارد می‌کنم. چرا می‌گویی این طور بوده؟ اصلا کی گفته؟ چرا فلان داده را در نظر نگرفته؟ چرا این قدر از بهمان داده مطمئن ای؟ و مانند این‌ها.۳. تداخل. طوری که انگار دارم رد می‌شوم و غرضی نیز ندارم کمی فلفل نمک داده‌ای-تصویری در فضای ذهن شما می‌پاشم تا طعم سناریوی مذکور عمیقا متحول شود. آن قدر که حرفی خلاف خواست سناریونویس بگوید، یا اصلا قفل شود، ناکارآمد شود، زهرمار شود، و شمای مخاطب با طیب خاطر بریزیدش دور.در هر یک از این موارد سرباز-روزنامه‌نگارها خصوصا گروه خاصی از آنان که من داده‌چکان می‌نامم نقش جدی دارند. آن‌ها سناریوهای سهل، طولانی، پر از تصویرها و داده‌های اغواگر برای شما آماده می‌کنند که هم‌زمان هر سه کار حمله، نقد و تداخل را انجام می‌دهد.منظور من از تصویر یا داده‌ی اغواگر چی است؟ تصویر یا داده‌ای که عملا در سناریوی مطول آقا یا خانم داده‌چکان نقش یک چرخ آزاد را دارد. به هیچ جا وصل نیست. کمکی به پیش‌برد روایت نمی‌کند. اما به مخاطب تصور داشتن اطلاعات بیش‌تر و مسلط‌تر بودن به موضوع را می‌دهد. و چون چرخ آزاد یا در واقع هرزگرد دارد، خواندن و فهمیدنش به شدت آسان‌تر از چیزی است که حجمش نشان می‌دهد. یک نوع ذرت بوداده‌ی سناریویی. نوعی رشوه‌ی داده‌ای عاطفی که پیوند مخاطب را با سناریوی داده‌چکان بیش‌تر می‌کند و او را از مصرف‌کننده به توزیع‌کننده و مبلغ سناریو تبدیل می‌کند.و چون چرخ آزاد یا در واقع هرزگرد دارد، خواندن و فهمیدنش به شدت آسان‌تر از چیزی است که حجمش نشان می‌دهد. یک نوع ذرت بوداده‌ی سناریویی. نوعی رشوه‌ی داده‌ای عاطفی که پیوند مخاطب را با سناریوی داده‌چکان بیش‌تر می‌کند و او را از مصرف‌کننده به توزیع‌کننده و مبلغ سناریو تبدیل می‌کند.حالا برگردید، یک بار دیگر سناریوهایی را که زیر دست و پا ریخته است نگاه کنید. ببینید بر خلاف پیش‌پندار ما که گمان کرده بودیم یکی از آن‌ها بازگویی واقعیت صلب است، حالا چه‌قدر تک‌تک آن‌ها انعطاف‌پذیر شده‌اند. هم در درون‌داد، هم در ساختار مشبکه و هم در ساختار خطی.</description>
                <category>کورش علیانی</category>
                <author>کورش علیانی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Nov 2020 12:08:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقتول خ گلستان یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_112167/%D9%85%D9%82%D8%AA%D9%88%D9%84-%D8%AE-%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9%D9%85-a1dt5hccnlnf</link>
                <description>جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۹ (۷ آگست ۲۰۲۰) ساعت حدود ۲۱:۰۰ موتورسواری با یک ترک‌نشین به یک ال‌نود که کنار خیابان گلستان یکم از فرعی‌های پاسداران ایستاده بود نزدیک شد و پنج تیر شلیک کرد و رفت. چهار تیر به مرد و زن داخل خودرو خورد و آنان را کشت و یک تیر به یک ماشین در حال عبور.رسانه‌های ایرانی تا مدتی سکوت کردند و بعد از قول مقامات مسئول اعلام کردند کشته‌شدگان حبیب داوود استاد تاریخ گوشه‌گیر لبنانی ساکن ایران و دخترش بوده‌اند و پرونده در دست بررسی است.این دست بررسی عملا به اطلاعات بیشتری نینجامید و کسانی که تلاش کردند به عکس، ویدیو، خبر، کتاب، یا مقاله‌ای تاریخی از حبیب داوود برسند ظاهراً زیاد موفق نبودند. عکس‌های کمی از حبیب داوود و مریم داوود در یک اکانت اینستاگرام وجود داشت که همان‌ها هم چیز خاصی را نشان نمی‌داد.امروز رسانه‌های ایالات متحده اعلام کردند مقتول عبدالله احمد عبدالله، یا آن طور که مشهور شده ابو محمد المَصری است. یکی از چندین نفری که در برگه‌های تبلیغاتی تقاضای اطلاعات اف‌بی‌آی و سی‌آی‌ای با عنوان «مرد شماره‌ی دو القاعده» نام‌گذاری شده است.اگر چنین باشد، و اگر مدعای رسانه‌های آمریکایی مبتنی بر دو بار خروج از و بعد ورود مجدد او به ایران درست باشد، به نظر می‌رسد دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی ایران توانسته به نوعی از قدرت و برنامه‌ریزی برسد که یکی از سران دشمنان خونی خود را نه در زندان که تخت‌الحفظ نگه‌داری کند.از سوی دیگر، اگر چنان که رسانه‌های ایالات متحده می‌گویند این ترور به دست موساد و سفارش سی‌آی‌ای انجام شده باشد توجه به چند نکته ضروری است:زمان‌بندی اعلام خبر کاملا برای ایجاد تشنج پساانتخاباتی در ایالات متحده تنظیم شده است.من اگر جای سی‌آی‌ای بودم، درصد بالایی از پولم را از موساد پس می‌گرفتم، هدر رفتن گلوله‌ی پنجم نشان می‌دهد موساد نه از عوامل تعلیم‌دیده‌ی خودش که از کنترات‌کارهای بی‌عرضه‌ی میدانی استفاده کرده است.نیروهای امنیتی ایرانی باید همان‌قدر که اقتدار کنترل خود را بالا برده‌اند و می‌توانند ابو محمد و امثال او را تحت‌الحفظ در دست خود نگه دارند، عوامل موساد را هم کنترل کنند. بنا نیست تهران جولانگاه ترورهای سفارشی موساد باشد.همه‌ی این‌ها با فرض صحت اطلاعات منتشر شده.</description>
                <category>کورش علیانی</category>
                <author>کورش علیانی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 15:54:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهنگ و تحریم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_112167/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%85-q7icnvsssfgd</link>
                <description>فرهنگ چی است؟ ساده‌ترین تعریفی که می‌توانم از فرهنگ بدهم این است:قاعده‌های غیر غریزی که بسیاری از تصمیم‌ها را به طور ناخودآگاه به آن‌ها می‌سپاریم و درباره‌ی درستی یا سودمندی آن‌ها هر آن، یا هر روز از خود سوال نمی‌کنیم.دقیق‌تر توضیح بدهم. گاه ما بدون محاسبه و بر اساس غریزه تصمیم می‌گیریم، مثلا می‌خوریم چون گرسنه هستیم. گاه غریزه را بابت محاسبه کنار می‌گذاریم، مثلا گرسنه هستیم، اما نمی‌خوریم، چون غذا کم است و می‌خواهیم آن را برای فرزندی یا دل‌بندی نگه داریم. حالت سومی هم هست. نه غریزی رفتار می‌کنیم، نه محاسبه می‌کنیم. بر اساس چیزهایی که ناخودآگاه برای ما قاعده شده‌اند رفتار می‌کنیم. هر بار از خودمان نمی‌پرسیم امروز چند وعده غذا بخوریم. از قبل فرض کرده‌ایم صبحانه داریم و ناهار و شام و بر اساس همان عمل می‌کنیم.بیایید یک مثال خیالی از کارکرد فرهنگ را مرور کنیم. فرض کنید در یک کشور بسیار بی‌ثبات که از روز استقلال تا همین امروز هرگز رنگ ثبات سیاسی را به خود ندیده کودتا شود. مردم از مدتی قبل بوی کودتا را می‌شنوند، مواد غذایی و ضروریات زندگی را انبار می‌کنند، در خانه‌ها را قفل می‌کنند و خلاصه به «اندکی بنشین که کودتا بگذرد» عمل می‌کنند. این که خیلی وقت‌ها اسمش را «واکنش طبیعی» می‌گذاریم، حاصل فرهنگ بی‌ثباتی است.حالا یک کشور در حال توسعه با ثبات نسبی را در نظر بگیرید. کودتا می‌شود. عده‌ای می‌نشینند و عده‌ای به خیابان می‌ریزند. اگر حریف شوند، کودتا را خنثی می‌کنند، اگر نه، کودتا آن‌ها را خنثی می‌کند. بی‌ثباتی، تصمیم فردی، ترس از هر دو سو، فرهنگ چنین جامعه‌ای است.یک کشور توسعه‌یافته و با ثبات چه؟ فرض کن آلمان یا سوئد، صبح یکی با واکسیل و ده میلیون تا درجه بیاید توی تلویزیون و بگوید من رییس ستاد هستم و ما کودتا کرده‌ایم. تقریبا هیچ کس رییس ستاد را نمی‌شناسد. کسی باور نخواهد کرد و تقریبا همه فکر می‌کنند که این شوی بی‌مزه‌ای مثل کارهای ساشا بارون کوهن است. از خانه هم که بیرون بروند اگر یکی با اسلحه جلوشان را بگیرد، سرش داد خواهند زد که بگیر سرش را کنار خطر دارد الان مترو می‌رود. بعد هم گوشیش را در می‌آورد از یونیفرم طرف عکس می‌گیرد که بدهد وکیلش که ازش شکایت کند.سه فرهنگ متفاوت این قدر با هم تفاوت دارند. حالا شاید شما هر فرهنگ را طور دیگری ببینید. مهم تفاوت است. تفاوت را ببینید.تحریم (بسیار گفته‌اند و خوانده و شنیده‌اید) خصوصا تحریم هوشمند، روشی است برای شکنجه‌ی جسمی و بَعد ذهنی تقریباً تک‌تک افراد یک ملت برای وادار کردن آن ملت که نه تنها فرد فرد تسلیم شوند، که کشور و حاکمیت را نیز به تسلیم وادار کنند. یعنی بجنگی، اما برای جنگ نه تنها هزینه نکنی که مسئولیت ورود به جنگ را هم رندانه از سر خودت باز کنی و بعد منابع یک کشور را تصرف کنی. تحریم چنین چیزی است.فرهنگ‌های مواجهه با تحریم چه هستند؟ راه حل‌هایی که آدم‌ها بی تردید برای مواجهه با تحریم سراغ آن‌ها می‌روند کدام است؟ من دو راه حل عمده برآمده از دو فرهنگ عمده می‌شناسم.تن ندهیم.تن بدهیم.اما راستش هیچ کدام از این دو «راه حل» نیستند. دوستی بود که می‌گفت از بی‌پولی به جان آمده‌ام. برویم سرقت از بانک. گفتم نقشه‌ای برای سرقت داری؟ با خوشحالی گفت بله بله. نقشه سه مرحله دارد.الف. از در وارد می‌شویم.ب. سرقت می‌کنیم.ج. از در خارج می‌شویم.این راه حل‌های پر طرفدار هم در وضع فعلی شبیه نقشه‌ی سرقت بانک رفیق ما هستند. بایستیم؟ سلمنا. چه طور بایستیم؟ نایستیم؟ سلمنا. چه طور نایستیم اما زنده بمانیم و محروم‌تر (مثل مردم لیبی) نشویم؟می‌خواهم بگویم نیاز به فرهنگی داریم که هم‌زمان که به ما می‌گوید پشت مبارک خودمان را درگیر شاخ گاو نکنیم، به ما بگوید گاو گاو است و باید یوغ به گردنش نهاد یا دوشیدش یا هر دو. نه این که از ترسش تسلیمش شد. شما تسلیم هم که بشوید او مست قدرت است و شما را رها نخواهد کرد.گروهی گفتند مذاکره تسلیم نیست. تجربه کردیم. تسلیم هم نشدیم. اما ما به مذاکره پایبند ماندیم دیگری نه. چرا نتوانستیم او را پایبند نگه داریم؟ چون او زور داشت و زور گفتن بلد بود، ما نه تنها زور نداشتیم، بلکه زور گفتن به گردن‌کلفت مفت‌خوری مثل او را هم (که روا است) بلد نبودیم.چنین است که ما در برابر تحریم نیاز به سه استراتژی داریم و یک فرهنگ. این‌ها چه هستند؟استراتژی اقتصادی: بالا بردن توان تاب‌آوری اقتصادی و بعد رسیدن به تولید قابل اتکا که مورد نیاز جهان باشد. (به استخراج نفت نگوییم تولید).استراتژی رسانه‌ای و روانی: در داخل و خارج نشان بدهیم که ما در معرض کشتار هستیم، کشتارکننده نیستیم، دست و پا بسته هم نیستیم. نگذاریم جای قاتل و مقتول، جای جانی و قربانی عوض شود. اما مقتول و قربانی دست و پا بسته یا خودسرزنش‌گر هم نباشیم. دفاع کنیم و درست هم دفاع کنیم و دفاع خود را نیز درست بازتاب دهیم.استراتژی ساختاری: ساختارهای خود را از پایا به پویا بدل کنیم. کاری کنیم که ساختارهای کشور مدام ارزیابی و بهسازی شوند. تا نه تنها ناکارآمدی و فساد ما را از پا در نیاورد، بلکه دور از فساد و ناکارآمدی هم هر روز راندمان ما و توان ما بالا برود.فرهنگ مقاومت خردمندانه: فرهنگی که مقاومت در برابر تجاوز را فرض غیر قابل مذاکره می‌داند و برای این مقاومت به کار گرفتن تمامی برنامه‌ها و استراتژی‌های عقلانی را فرض غیر قابل مذاکره‌ی دوم.ما چاره‌ای جز پیروزی نداریم و برای دست‌یابی به پیروزی در این دنیا یاوری جز خودمان نداریم. البته که جهان محدود به همین دنیا نیست.</description>
                <category>کورش علیانی</category>
                <author>کورش علیانی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Oct 2020 19:31:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>