<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سپیده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11415314</link>
        <description>همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی ، که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:57:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2052827/avatar/TbEqWt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سپیده</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11415314</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ای اشک مبادا که سرازیر شوی !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D9%88%DB%8C-rchjvupjzv3w</link>
                <description>سه ساعت است که فقط دارم در دفتر می نویسم و می نویسم و می نویسم ..این دفتر را بعد از انتخابات ۱۴۰۳ در دست گرفته امدفتر عجیبی است ..تاریخ شفاهی دو سال اخیر از زبان احساسات و دغدغه های من است که ثبت شده آخرین صفحه را می نویسم و دفتر را می بندم ..دفتر من هم با روز پایان جنگ به اتمام می رسد وقتی پست قبلی را اینجا منتشر کردمو کاربری سوء برداشتی از آن داشت ..تصمیم گرفتم خون دل امروز را هم به همان دفتر منتقل کنم تا سواستفاده از آن صورت نگیرد تا به امروز کسی از وجود این دفتر خبر نداشته حتی آبجی کوچیکه فضول :)باید بروم سراغ دفتر جدیدی و جلد دوم را هم بنویسم نمی دانم شاید اگر بعد از مرگم این دفتر را پیدا کردند وقتی ورقش بزنند از حجم بغضی که در این دفتر جمع شده نفس هایشان بند بیاید این دفتر یک دنیا بغض را در خود جا دادهبغض دیشب که از همه جانفرسا تر بود راستش من همان روزی که دفتر را در دست گرفتمبا اینکه دستانم از شدت خشم می لرزید گریه نکردمبغضم را فروخوردم تک تک خیانت ها و نفاق عده ای بی وجدان را دیدمبغض کردم و فقط نوشتم و نوشتم و نوشتممن فقط یکبار گریه کردم بامداد ۱۰ اسفند ..بغض ناخودآگاه سرباز کرد و کمی خود را رها کرد چون دیگر نمی توانست در قفس سینه من جای بگیرد ولی بعد از آن بازهم بغض بود و قلم ..بغض دیشب خودم را هم پیش نامحرم و فرصت طلب شرح نمی دهم تا رنج و خشم مقدسم مایه سودجویی کسی نباشد بازهم نوشتم حالا سراسر وجود من آتش استچیزی فراموش نشده و نه بخشیده شدهاین دفتر همذات من است تک تک خیانت های دو سال اخیر در وجود هردوی ما ثبت شدهو این بغض حفظ می شودتا روزی که وقتش برسد و بر سر منافقانِ خانمان سوز آوار شود اشک قلب را التیام می دهد ولی بغض آتش قلب را زنده نگه می دارد ای اشک مبادا که سرازیر شوی این بغض قرار است که فریاد شودهمیشه حکمت شهادت شهید لاریجانی برام سوال بود؛ دیشب جوابش رو گرفتم. لاریجانی بیعت رو نپذیرفت و شهید شد..فراموش نمی کنیم آخرین حرفت چه بود .. فراموش نمی کنیم چه کسی شب تولد یزید با او دست بیعت داد .. فراموش نمی کنیم..دیر نیست که تشت رسوایی روسیاهان تاریخ از بام بیفتد..</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 17:19:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-feqpocchiqa5</link>
                <description>زمان می گذرد ..روز ها به سرعت برق و باد می آیند و می روند امروز یک سال گذشتهچند صباح دیگر میشود ده سالبعد بیست سالپنجاه سال و صد سال !ما پیر می شویمما شکسته می شویم ما هم بالاخره بساط مان را جمع می کنیم و از این دنیا می رویم ولی تو مانده ای تو می مانی روزی میرسد که دیگر ما نیستیم ولی تو همچنان شصت و سه ساله مانده ای !شصت و سه سالگی رازِ مردانِ بزرگ است اصلا گویی رازِ همه امیران سنِ شصت و سه سالگی است ؛از امیرِ کوفه گرفته تا تو که امیرِ قلبِ ما بودی ..بعضی ها از همان اول امیر به دنیا می آیند ؛بیخود نبوده که پدر و مادرت برایت نامِ امیر را انتخاب کردند تو به دنیا آمده بودی تا امیر باشی تو آمده بودی تا آرام و بی سر و صدا تکلیف خودت را انجام بدهی و در روز ولایتِ امیرِ کوفه به ابدیتِ مردانِ شصت و ساله بپیوندی و حالا ما مانده ایم و میراث بزرگی که از خودت به یادگار گذاشته ایتا با هر ردِ موشک در آسمانِ اسرائیل قند در دلمان آب شود که ما هم بی دفاع نیستیم شیوهء امیران از جای کندن درب قلعه خیبر است و انجام کار های نشدنی ..در ابتدا که تو و دیگر رفقایت تصمیم گرفتید برایمان امیر باشید و گره گُشا حتی توپخانه هم نداشتید ..و امروز نهادی که پنجاه سال پیش حتی توپخانه هم نداشت یکی از بزرگ ترین زرادخانهء های موشکی جهان را در اختیار دارد !الحق که امیر بودی الحق که مردِ کارهای نشدنی و فتحِ خیبر بودی .‌‌‌.گاهی اوقات افسوس می خورم که چرا در دو مصافی که میان ما و ابلیس رقم خورد حضور نداشتی تا خودت هم با دیدن نتیجه تلاش هایت ذوق کنی و قند در دلت آب شود ولی بعد به خودم نهیب می زنم که این شیوهء امیران نیست .‌.امیران وظیفه خود را انجام می دهند و در سکوت از دربِ پشتی خارج می شوند و منتظر تمجید و تحسین هیچ کس نمی مانند امیران برای خود هیچ نمی خواهند حتی ذوقِ بعد از پیروزی را تو هم امیر بودی دیگر ..همیشه تو جنگیدی و ما رجزش را خواندیم همیشه تو گُل زدی و ما پُزش را دادیم ..امروز هم که تک تک تیر هایت به قلبِ سرزمینِ سیاهی می خورند از درب پشتی صحنه را ترک کرده ای ؛تا ما باخیال راحت پُز بدهیم و رجز بخوانیم و تو همچنان امیرِ ما هستی !۱۴۰۵/۳/۲۳🕊🌱</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 07:55:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما اومدیم که بجنگیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-y5v4l7mnldhu</link>
                <description>مثل اینکه ما باورمون شده دنیا همین روزمره‌ای هست که داریم ..همین‌که صبح بریم اداره، عصر انگشت بزنیم بیایم بیرون، حقوقمون سرماه واریز بشه، مهمونی بریم خونه‌ فامیل و یه وقتی هم با دوستامون بگذرونیم و یه روزی هم ازدواج کنیم و زن و بچه‌ای داشته باشیم و تهش هم وقتش که رسید بریم زیرخاک.نه عزیزم!ما اومدیم که بجنگیمبیا یه آدمایی رو بشناسیم که نخبه بودن :وسط همه‌ء دعواها، یه کسی ایستاد و مبارزه کرد تا ایده‌ و آرمانش محقق بشه و شد انقلاب اسلامی؛ امام خمینی نخبه بود.جنگ شد، بنی‌صدر نمی‌گذاشت نیروی مردمی اعزام بشه و کشور به پرتگاه رسیده بود، یکی پا شد رفت با کمک نیروی مردمی جنگ چریکی راه انداخت و از خاک دفاع کرد؛ چمران نخبه بود.هنوز اوضاع خوب نشده بود، چمران شهید شد، نیروها سامان‌دهی نداشتن، یکی جنگ چریکی رو وارد جنگ‌های موضعی و نامنظم کرد؛ علی هاشمی نخبه بود.بنی‌صدر رفت، نیروی مردمی اعزام شد، جبهه گسترش پیدا کرد و جنگ رو از حالت نامنظم به منظم تبدیل کرد و واحد اطلاعات عملیات رو تشکیل داد؛ حسن باقری نخبه بود.جبهه سامون گرفت، یکی پاشد گفت من می‌خوام وسعت نبرد رو از ایران خارج کنم و رفت اولین پادگان رو تو لبنان تاسیس کرد ؛ احمدمتوسلیان نخبه بود.آمریکا از سمت دریا ما رو تهدید می‌کرد، یکی نشست فکر کرد و قایق‌های تندرو رو جلوی ناو آمریکایی قرار داد و باعث شد که الان بیش از صد روز تنگه هرمز بسته باشه و احدی نتونه بهش نزدیک بشه ؛ نادر مهدوی نخبه بود.جنگ رفت سمت حوزه‌ء موشکی، یکی رفت با زندگی گذاشتن روی این حوزه ایران رو تبدیل به یکی از قدرتمندترین کشورهای موشکی تبدیل کرد؛ طهرانی مقدم نخبه بود.حوزه‌ء جنگِ بیولوژیک گسترش پیدا کرد، یکی پا شد رفت وقت گذاشت، دعوت‌نامه داشت از بهترین دانشگاه‌های دنیا ولی موند همین‌جا و موسسه‌ رویان رو برای درمان ناباروری زوج‌های جوان راه‌اندازی کرد؛ سعید کاظمی آشتیانی نخبه بود.بحث هسته‌ای نیازمندیِ مهم کشور بود، یه سری جوون پاشدن رفتن زندگی گذاشتن و ما رو تبدیل کردن به کشوری که امروز پنتاگون میگه تا اتمی شدن ایران ده روز فاصله است؛ فخری‌زاده و شهریاری و این بچه‌ها نخبه بودن.خطر نظامی مرزهای ما رو تهدید می‌کرد و سیطر‌ه‌ء قدرت امنیتی و نظامی ما باید گسترش پیدا می‌کرد، یکی پاشد رفت کاری کرد که خود رییس جمهور بزرگ‌ترین قدرت دنیا شخصا دستور قتلش رو صادر کرد؛ حاج قاسم نخبه بود.تو حوزه‌ء فرهنگی باید تولید می‌داشتیم، جنگ و دست‌آوردهاش باید به تصویر کشیده می‌شد، وسط همه‌ءتهمت‌ها و انگ‌هایی که زده می‌شد یکی رفت روایت فتح ساخت که از دلش نادرطالب‌زاده ها تربیت شدن ؛ سیدمرتضی آوینی نخبه بود. و هزاران نخبه‌ء ناشناس در هزاران زمینه‌ء دیگه ..من و تو هم اگر آرمان داریم باید زندگیمون رو وقف آرمان کنیم که تهش یکی دیگه وقتی این اسامی رو خواست ادامه بده بگه «فلانی» نخبه بود.هرچی صحبت انگیزشی تاحالا شنیدید بریزید دور، اینو بخونید مسیر واقعی موفقیت این‌شکلیه :️فردا از آن ماست ..تا آن وقتی که می‌توانید، مبارزه کنید؛ وقتی دیدید که دارید شکست می‌خورید باز هم مبارزه کنید، تا برسید به آن لحظه‌ای که دیگر یقین می‌کنید که هان! حتما شکست خواهید خورد؛ باز هم مبارزه کنید.وقتی در آن لحظه‌ای که یقین دارید حتما شکست می‌خورید باز به تلاش و کوشش و مبارزه خود ادامه دهید، آن وقت پیروزی و فتح نصیبتان خواهد شد. آیه قرآن تقریبا نظیر همین مطلب را می‌گوید یا تحقیقا می‌فرماید که: «حتی اذا استیاس الرسل و ظنوا انهم قد کذبوا جائهم نصرنا»📝طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن، شهید سیدعلی خامنه‌ای</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 09:22:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه طالبان معذرت🎀</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%DB%8C%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B0%D8%B1%D8%AA-x3kgzqd0c3qx</link>
                <description>عزیزان من ماجرا از این قرار است که خدا خطر بزرگی را از کشور ما دور کرد ؛من الان هم که به این قضیه فکر میکنم که اگر در سال ۱۴۰۳ باند مخوفی به نام طالبان بر ایران مسلط میشدند چه بر سر ایران می آمد، تمام بدنم می لرزد!این باندِ مخوف، تندرو، رادیکال و خشکه مغز به سرکردگی فردی به نام سعید قصد داشتند با رفتار های رادیکال خود ایران را به سمت نابودی بکشانند من تصورات خودم را از اقدامات طالبانِ ایرانی بیان میکنم تا تنِ شما هم از تصور آنها بلرزد و خدا را شکر کنید که امروز طالبان بر شما مسلط نیست ؛گروه نامبرده از آنجایی که با شعار های تند فقط به دنبال جنگ و درگیری با استکبار جهانی بود و اصطلاحا زبانِ دنیا را بلد نبود چندین جنگ اعم از نوع داخلی و خارجی را به کشور تحمیل کرد ؛همان روز اولی که سعیدخان به قدرت رسید صهیونیست ها که فهمیده بودند سعید کشته مرده جنگ با آنهاست آمدند اسماعیل هنیه را در تهران ترور کردند تا ..سعید هم رویش را برگرداند و گفت ؛ گربه بود :)همینطوری کار های صهیونیست ها ادامه داشت اکثر فرماندهان حزب الله لبنان را ترور کردند بعد هم پیجر ها را منفجر کردند و چند هزار نفر علیل و کور گذاشتند روی دستِ حزب الله سعید همچنان معتقد بود گربه است ..مدتی بعد با آن معاون راهبردیِ غیرراهبردی اش رفتند به نیویورک و اعلام کرد ؛ اگر اسرائیل خلع سلاح شود ایران هم حاضر است خلع سلاح شود ..اسرائیل هم که از پیشنهاد سعید خان حمایت میکرد بلافاصله پذیرفت و فردای همان روز با بمب های سنگرشکن به لبنان حمله کرد و سید حسن نصرالله رهبر حزب الله را با جانشین اش و چند مستشار عالیرتبه نظامیِ ایران ترور کرد 😅اینبار که سعید خان دیگر نمی توانست بگوید گربه است موافقت کرد که پاسخی به اسرائیل داده شود و ایران در یک شب با چند موشک و پهپاد به اسرائیل حمله کرد سعید بعد تر گفت ؛ بعد ترور اسماعیل هنیه از آمریکا وعده توافق گرفته بودم و بخاطر همین تمام اقدامات اسرائیل را نادیده گرفتم !اسرائیل که مادر به خطا تر از این حرف هاست چند روز بعد از آن حمله موشکی با جنگنده ب ایران حمله کرد و چند سایت پدافندی را مورد اصابت قرار داد و چند نظامی کشته شدندحالا شما فکر میکنید واکنش سعید خان چه میتواند باشد؟! معلوم است که گربه بود !این گربهء چموش همچنان مشغول خرابکاری بود ..گروه های تکفیری با حمایت تمام عیار کشور همسایهء سوریه پیش می رفتند و مواضع ارتش سوریه یک به یک سقوط میکردند وقتی دمشق در آستانه سقوط بود خبرنگار از سعیدخان پرسید؛ شما ک اینهمه سال حامی سوریه بودی الان میخواهی چه کار بکنی ؟!سعید در جواب گفت ؛ بشار اسد برود ب سازمان ملل شکایت کند :)))))هیچی! بشار شکایت کرد و چند روز بعد سوریه سقوط کرد :)))گربه بود عزیزم گربه، شما توجه نکن !بالاخره وعده هایی که آمریکا به سعید خان داده بود جواب داد و یک میز مذاکره برایش ردیف کردند هیئت طالبان هم رفتند نشستند و به گفتگو مشغول شدند ..مدتی گذشت همه خواب بودیم که نصف شب با صداهای انفجار از خواب پریدیم سعید خان! یعنی گربه به داخل خانه رسیده است ؟!بله! این طالبانی ها که زبان دنیا را بلد نیستند نتوانستند مذاکره کنند و گربه را به داخل خانه کشاندند ( البته این ساده انگاری است؛ از اول هم تمام این کم کاری ها نقشه خودِ طالبانِ خبیث بود تا جنگ با استکبار را به داخل بکشاند و در جنگ حسابی ورژن حماسی خودش را فعال کند وگرنه چه کسی است که نداند اگر سوریه سقوط نمی کرد و حزب الله تضعیف نمیشد بین اسرائیل تا ایران اتوبانی برای تردد جنگنده ها افتتاح نمیشد؛ اصطلاحا کار، کارِ خودشان است !) خلاصه که جنگ شده بود و طالبانِ تندروی جنگ طلب بلاخره بعد از سالها به هدفش رسیده بود؛ جنگ جنگ آخ جون جنگ !چندین نفر از مهم ترین فرماندهان نظامی ایران ترور شدند چندین نفر دانشمند هسته ای هم از دست رفتند آخر سر هم گربه رفت بابایش را آورد و بابا تاسیسات هسته ای فردو را بمباران کرد و حاصل تلاش چندین ساله همان دانشمندان کشته شدهء بی نوا را دود کرد و فرستاد هوا بعد دوازده روز طالبان جنگ‌را خاتمه داد و جشن پیروزی مفصلی ترتیب دادچند روز بعد که از سعیدخان درخواست شد تا خرابی ها را بازسازی کند در سخنانی حکیمانه گفت ؛ ساختیم زدند الان بازم بسازیم دوباره می زنند !و در ادامه فرمود ؛ مذاکره نکنیم چیکار کنیم نه تو بگو چیکار کنیم ؟!خلاصه که طالبانی ها بازهم رفتند سر میز مذاکره تا زبان دنیا را یاد بگیرند ..همچنان مشغول گفتگو بودند که یک روز خبرنگاری خارجی امد و از وزیر امور خارجه طالبان پرسید ؛ اگر رهبر شما را ترور کنیم چه میکنید او هم با خونسردی جواب داد ؛ خب معلومه دیوونه ! یکی دیگه رو جایگزین اش میکنیم ..روز بعد دوباره با صدای انفجار از خواب بیدار شدیم گربه دوباره پریده بود داخل خانه و مستقیما خانهء‌رهبری! آخر کنجکاو بود تا بداند چه کسی قرار است جایگزین اش شود 😅( بازهم رکب خوردید اینها همگی کار خودشان است ! طالبانِ جنگ طلب از قصد کد داده بود و پالس ضعف فرستاده بود تا دوباره جنگی شدید تر را به خانه بکشاند )همه اعضای طالبان یکصدا فریاد زدند؛ جنگ جنگ آخ جون جنگ !!!!بار دیگر شمار زیادی از فرماندهان نظامی ترور شدند که آمارش از دست خودم هم دررفته..خسارات زیادی به تاسیسات نظامی و انرژی ایران وارد شد طالبان بعد چهل روز جنگ را خاتمه داد و جشن پیروزی مفصلی ترتیب داد و دوباره رفت سر میز مذاکره تا برای بار سوم زبان دنیا را یاد بگیرد 😂😔حالا بروید خدا را شکر کنید که دوسال پیش طالبان بر شما مسلط نشد تا خودتان و کل خاورمیانه را یک تنه به این وضعیت اسفبار دچار کند !یه طالبان معذرت 🎀پ.ن؛ مدیونید اگه فکر کنید منظور خاصی داشتم، اینها فقط تخیلات من بودند؛ به کسی برنخوره آره خلاصه :)</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 09:23:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یارالی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C-swq9pmr6sbqu</link>
                <description>میگفت ؛ زمانی می توانی دم از حسین بزنی که زخم هایت قابل شمارش نباشند چون زخم های حسین قابل شمارش نبودند ..پارسال وقتی روحم از شدت سرما به خود می لرزید و حسابی زخم برداشته بود هیچ جایی به غیر از سرزمینِ حسین سراغ نداشتم که اندکی آن زخم ها را التیام بدهد و سرمای وجودم را با گرمای ملکوتی اش از بین ببرد ..ولی وقتی در مقابل ضریحِ حسین ایستادم نتوانستم جلو بروم،نتوانستم دستانم را جلو ببرم و ضریحش را لمس کنم خجالت می کشیدم شرم داشتم من که از چند خراش جزئی در وجودم به حسین پناه برده بودم بعد چهارده قرن دیدم که زخم های حسین التیام پیدا نکرده اندزخم هایی که هنوز هم خون از آنها می چکد ..زخم هایی که قابل شمارش نیستند .‌.خودم را عقب کشیدم و حق نداشتم از حسین دم بزنماما قتلگاه ..قتلگاه را از دور دیدم از سرخی نوری که از آن دور به چشم می رسید به خود لرزیدم ..حتی نزدیکش هم نشدم !برایم عجیب بود که چطور آن همه آدم براحتی قدم در قتلگاه حسین می گذاشتند ..نقطه ای از زمین که بر روی تنِ پر زخمِ حسین نشستند و چاقو را گذاشتند روی حلقومش ..چطور می توانستند در اتمسفری که آخرین نفس های حسین را در خود حفظ کرده بود نفس بکشند !به خود لرزیدم و از قتلگاه دور شدم ..اگر دوباره قدم در آن سرزمینِ مبهم بگذارم بازهم محال است که نزدیک قتلگاه بشوم ..ولی ضریح ..اینبار دستانم را جلو خواهم برد و اجازه خواهم داد که قطره ای از دریای حسین را لمس کنندزخم هایم بی شمار نیستند ولی آنقدری خون از قلبم چکیده که این دست ها لیاقت فشردن ضریحِ حسین را داشته باشند ..حالا دیگر می دانم چقدر درد دارد ؛امامت را به خاک و خون بکشند و پیکرش روزها روی زمین بماند ..حالا دیگر می فهمم ؛بدن پاره پاره طفلِ کوچک یعنی چه ..حالا دیگر ذره ای از تنهاییِ حسین را حس کرده ام؛ فهمیده ام که بهترین دوستانت را به ناحق بکشند و تنها بشوی یعنی چه وتر الموتور..او حسینِ تنهایی است ..پارسال میگفتم؛ از این دیگر بدتر نمی شودولی بدتر شدطوری که هیچ وقت گمانش را هم نمی کردم ولی به حسین نزدیک تر شدم زخم ها هرچه بیشتر شوند تازه می فهمی حسین یعنی چه ..اگر حسین نبود دو سال اخیر را نمیشد تحمل کردامام حسین به هزاران علت دوست داشتنی است ؛اما یک علت میان تمامعلت ها بیشتر به چشم میزند او هم شیوه زیستن را به ما آموخته هم شیوه مُردن را ..شکر خدایی را که حسین را برای ما آفرید !محرم میرسه جای تو خالی 💔🕊🙂ای ایران بخوان 🥀</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 14:47:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آری به اتفاق جهان می توان گرفت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%A2%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-vz9wujwbt5dc</link>
                <description>صدای خون در همه جهان پیچیده استخون صدا داردخون فریاد می کشدخون حرف ها دارد، حرف ها ..تیک تاک، تیک تاکدیگر چیزی تا روز موعود نمانده صدای خون همه جا پیچیده این ندا را دیگر نمی توانید با هیچ بمبی خاموش کنید فرصت شما رو به اتمام است ..برادرِ بحرینی من فریاد می کشد از من دور است ولی کنار من ایستاده سعی می کنید صدایش را ببرند او را زیر شکنجه خفه می کنیدولی نه ..دیگر فرصت شما رو به اتمام است ..جگرِ دوستان پاکستانی ام سوختهبه کنسول گری آمریکا حمله کردند آنها را به گلوله بستید ولی نه ..دیگر کاری از آن تفنگ ها ساخته نیستفرصت شما رو به اتمام است ..عزیزانم در جنوب لبنان زیر آتش همچنان زنده اند و آیاتِ امید را تلاوت می کننددیگر نه ..آنها با هیچ سلاحی کشته نخواهند شدفرصت شما رو به اتمام است ..عزیزان کشمیری ام اندک ثروت خود را هدیه می کنند تا صدای خون خاموش نشود با قلبِ آنها چه می کنیدقلب که نمی میرد دیگر نه ..فرصت شما رو به اتمام است ..رفیقانِ خوش غیرتِ یمنی ام دریا را به قبضه گرفته اندو شما با همه یال و کوپال تان جرئت نزدیک شدن به آنها را ندارید ..دیگر نه ..فرصت شما رو به اتمام است ..هنوز هم کودکی در غزه زنده استو شب ها با دیدن موشک هادر آسمانخوشحال می شود و دعا می کند تا آن موشک به هدف بخورد و قصاص خونِ خانواده اش ستانده شود دیگر نه ..فرصت شما رو به اتمام است ..کمی آنطرف تر متحد و یارِ دیرین شمادولت اسپانیا را می گویم بالاخره حقیقت را از زیر غبار پیدا کرده و متوجه شده که تروریست واقعی کیست روز به روز از شما دور تر می شودو وجدانِ گم شده اش را مرمت میکند دیگر نه ..فرصت شما رو به اتمام است ..نگاه کن حتی همان کلیسایی که سالها محکوم به سکوت بودزبان گشوده و از شما برائت می جویددیگر نه ..فرصت شما رو به اتمام است ..خون کار خودش را می کنداینجا حتی مسیح هم در آستانهء رجعت است تا بازگردد و سالها جنایت و خونخواری را مرهم نهد این فریاد در همهء جهان پیچیده است ما فرزندان آینده هستیمو شما اسیرانِ گذشته چیزی تا پایان چند سده امپراطوریِ ابلیس نمانده نقاب ها افتاده و شیطانِ پشتِ پرده آشکار شده فرصت شما رو به اتمام است ..</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 08:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما اقیانوسیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%85-orw85taic4ep</link>
                <description>اگر علی به دل خیبر نمی زد اگر در احد یکه و تنها در میانهء شمشیر ها خود را سپر پیامبر نمی کرد اگر آن شب در بستر پیامبر نمی خوابید در حالیکه می دانست قرار است به جای پیامبر ترور شوداگر آن جوانِ کم سن و سال مقابل عمر بن عبدود قهرمان نامی عرب نمی ایستاد اگر علی جوانمرد نبودو ذوالفقار هم در دستانش نبودمیثم بر بالای دار سرش را بالا نمی گرفت و نام او را صدا نمی زد مالک در نبرد ها افسانه وار سنگ او را به سینه نمی زد و شجاعتش ضرب المثل نمی شد اگر علی ، علی نبود نه مالکی در کار بود و نه میثمی و نه ابوذری ..آن سوی قضیه معاویه است در نبرد صفین وقتی عمروعاص به علی و ذوالفقار برخورد کرداز ترس جان حقیرشلخت شد تا علی رو برگرداند و او را نکشد !خوب علی را می شناخت و می دانست که حیا میکند و رو برمی گرداند ..معاویه عمروعاص می سازدو علی مالک می سازد ..الناس علی دین ملوکهم ؛مردم آیینه حکومت اند !وقتی علی می گوید ؛برای او مرگ با هزار ضربه شمشیر از مرگ در بستر گوارا تر است عمار به دل صفین می زند تا خونش ملاک تمایز حق از باطل باشد و چشمان مردم به روی حقایق گشوده شود همانطور که پیامبر گفته بود ؛ گروهی که عمار را می کشند باطل اند ..تاریخ دوباره تکرار می شودحاج قاسم میگفت ؛به سربازانم دستور نمی دادم که بروید خودم جلودار بودم و می گفتم ؛ پشت سرم بیایید بسیار تفاوت است بین بروید و بیایید ..بروید عمروعاص می سازد و بیایید مالک می سازد ..مرگ با هزار ضربهء شمشیر هم برای علی گوارا است و هم برای مریدانش پس اینبار هم مریدِ او جلوتر از همه به مصاف تیغ و خون رفت تا عمار ها حق را فریاد بزنند و میثم ها بالای دار مدح علی بخوانند اگر سیدعلی داخل همان پناهگاه های تودرتو و زیرزمینیِ تخیلی پنهان میشد و یا به روسیه و ونزوئلا فرار می کرد سلیمانی و تنگسیری نمی ساخت ..عمروعاص هایی را می ساخت که موقع خطر تنها چیزی که بذل می کنند لباسشان است !بسیار تفاوت است بین شاهِ شهید و شاهِ فراریبسیار تفاوت است بین رهبرِ شهید و رهبرِ فراری آنکس که پشت لانچر و پدافند نشسته و خودش می داند که به احتمال زیاد کشته خواهد شدفقط به هوای علی می جنگد آن مردمی که هرشب در خیابان ایستاده اند این شجاعت را از علی آموخته اند که وقتی شاه این سرزمین در جنگ جهانی دوم از کشور گریخت نه سرداری ماند و نه سربازی و نه مردمی در کف خیابان ارتش در عرض یک روز فروپاشید و ایران اشغال شد ..حال آنکه ارتشی که سیدعلی ساخت بعد از مرگش و بدون حضور او چهل روز جنگید این همان میراثی است که از علی برجای می ماند که حتی اگر علی را بکشند ؛بازهم حجر بن عدی را از خود به یادگار گذاشته تا معاویه را رسوا سازد ..ما همان روزی نامیرا شدیم که به اقیانوسِ علی متصل گشتیمتاریخ می گوید ؛ حتی تیغِ حجاج بن یوسفِ سفاک و بی رحم هم حریف مریدانِ علی نشد که هر تیغی جز ذوالفقار تیغِ ترس و یاس است و در هنگامهء نبرد صاحبش با تنِ عریان از معرکه می گریزدتنها تیغِ علی تیغِ شجاعت است و ما دیگر حتی در مقابل حجاج ها هم زمین نخواهیم خورد و دیگر در هیچ ظرفی جای نخواهیم گرفتنباید از اقیانوس انتظار داشت در آکواریوم آرام بگیرد !</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 07:21:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگو عقب بنشینند قوم ترسوها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%D9%86%D8%AF-%D9%82%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%87%D8%A7-z3hpmoohg7ga</link>
                <description>از محافظه کاری بیزارم سراغ ندارم هیچ پیروزی بزرگی با محافظه کاری و ترس به نتیجه رسیده باشدکارهای بزرگ آدم های بزرگ می خواهندآدم های قویآدم هایی که اهل خطر اند آدم هایی که ترس در وجودشان کمرنگ استآدم هایی که اراده محکم دارند ترسو ها کار را به جایی نمی رسانند نیمه راه رها می کنندالبته اگر از همان اول هم این ترس و یاس اجازه بدهد که شروع کنند !کاش محافظه کار ها و اهل ترس سکوت می کردند و اجازه می دادند جوان تر ها و آنان که جرئت دارند کار را پیش ببرند ولی تا بوده و بوده این قوم ترسو نه تنها خود کاری نکرده اند که با سنگ اندازی هایشان ترمز بقیه را هم کشیده اند جهان قرار نیست منتظر ترس و یاس تکراری یک عده محافظه کار بماند ذات وحشی جهانی که قانون جنگل بر آن حکفرما است بزدل ها را زیرپای خودش له خواهد کرد ..کاش حداقل سکوت می کردند و دست و پای بقیه را نمی بستند ولی نه تنها وادادگی خودشان را تحمیل می کنند که اهل جرئت را هم تخریب می کنند شاید علتش این است که میخواهند ضعف و ذلت خودشان به چشم نیاید !حتی اگر جایی هم پیروزی حاصل شده باشد سعی می کنند آن را کمرنگ جلوه دهند یا حتی آن را به شکست بدل کنند گویا ضعف و ذلت و ترس با ژنتیک یک عده آمیخته شده !کافی است دیگر باید این بساط جمع بشود به قول شاعر ؛بگو عقب بنشینند قوم ترسوها که جنگ کار شما نیست بی جنم ها، نه !ترسو ها نمی سازند ..پ.ن؛ قهر من با ویرگول یه هفته بیشتر طول نکشید، هیچ وقت یاد نگرفتم قهر کنم 😕ایشالا که اینو منتشر میکنه حرف خاصی نزدم والا 🤝</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 17:34:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدانگهدار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1-kqunhhcsazat</link>
                <description>خب دیگه وقت رفتنه دو ماه با اداهای ویرگول سر کردیم وقتشه دیگه ویرگول خودشو اصلاح کنه نه من !این چهارمین پستی بود ک حذفش کردظاهرا حرف زدن راجب بدیهی ترین ارزش ها مثل وط.ن و ش.هدا اینجا جرمه 😏توی پلتفرم قانونی مملکت !بنظرم این ویرگول هست ک قوانین رو رعایت نمی کنه نه منانگار ن انگار همین ویرگول ۴،۵ ماه پیش صفحه اختصاص داده بود ک یه عده توش غیرقانونی ترین پست ها رو منتشر کننالان پست ما راجب ش.هید شد غیرقانونی فکر کنم دیگه واسه همه روشن شده کدوم جریان پشت ویرگول نشسته ..همون جریانی که از دو سال پیش داره دهن ما رو سرویس میکنه با این کارا فقط نفرت و انگیزه منو بیشتر میکنید :)))فعلا خدانگهدار تا اطلاع ثانوی موندن بیشتر از این توی ویرگول توهین به شعور خودمه !اره ویرگول جان بیخود عمر خودتو تلف نکن ما ک زدیم تو دهن بزرگتر تون و برگای کل دنیا ریخته شما ک دیگه 😏</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 17:30:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دِل بِکَن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%AF%D9%90%D9%84-%D8%A8%D9%90%DA%A9%D9%8E%D9%86-nlb1opql0kmr</link>
                <description>باید دل بِکَنمولی ضعیف تر از اونی هستم که فکر می کردم ..آرمان ها وقتی روی زبان می چرخن خیلی راحت و دست یافتنی هستنولی نوبت عمل کردن بهشون که میرسه ؛قلبت می لرزه بدجوری می لرزه مدام بی تابی میکنه نمی تونه وابستگی هاشو ول کنه من درست که فکر کردم دیدم نمی تونم از رفیقم دل بِکَنم وقتی بعد روز ها بهانه آوردن بهم گفت که وارد چه مسیری شده ..حس کردم زیر پاهام شل شدن مثل بچه های مادرمُرده زدم زیر گریه !یه لحظه تصور کردم که اگه از دستش بدم ..کسی رو که بهتر از همه منو می فهمه بهترین گوش شنوای غم های بزرگم که بقیه هیچ درکی ازشون ندارم !تنها رفیق واقعی ام .. حالا تصور کنم که ..چطور میتونم تصور کنم ؟!چطور میتونم ازش دل بِکَنَم ..بعدا که با خودم خلوت کردم دیدم ؛من واقعا آدم ضعیفی هستم من آرمان هام رو برای بقیه میخوام نه خودم !من فقط راوی خوبی برای کشته شدن بقیه در راه باور های خودم هستم ..من فقط بلدم از بقیه روایت کنمولی وقتی نوبت خودم میرسه جا می زنمعقب میکشم من حتی یه لحظه هم نمی تونم بهترین رفیقم رو توی یکی از اون تابوت هایی که روش پرچم ایران کشیده شده تحمل کنم ..وقتی بهش فکر میکنم نفسم بالا نمیاد ..علی الخصوص که من میدونم عزیزِ من چقدر لیاقت چنین پایانِ قشنگی رو داره ولی من چی ؟!من طاقتش رو دارم ؟!من میتونم دِل بِکَنَم ؟!نه نه نه ..من یه آدمِ ضعیف هستم که آرمان هام رو برای بقیه میخوام نه خودم !باید دل بِکَنَم باید جلوی این قلبِ ضعیف رو بگیرم که همه باور هام رو به باد نده ..</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 21:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غدیر و زخم تازه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-p96gtw9utxjb-p96gtw9utxjb-p96gtw9utxjb</link>
                <description>تا چند وقت پیش غدیر برایم طعمِ شیرینی داشت از همان ها که در بچگی مادرجان برایمان می خرید طعم شکلات های رنگارنگ، یک مشت نُقل داخل جیب سادات رنگش برایم سبزِ سبز بود به رنگ همان شال های دور گردنِ سادات و عیدی هایی که هنوز هم بعد سالها همه در گوشه کتابخانه یادگاری مانده اند ولی الان ..غدیر در راه است؛ طعم خون را زیر زبانم مزه مزه می کنم مثل کسی که گلوله خورده و حالا خون به دهانش برگشته تا آخرین نفس هایش با پس دادن قطرات خون همراه شوند !یک تلخی عجیب و دوست داشتنی؛ حالا غدیر برایم این طعم‌ را دارد !رنگش دیگر به سبز مایل نیست تماما سرخی می بینم؛ سرخ به رنگ خون تازه و هم سرخ به رنگ لخته خونِ قدیمی بوی سوختگی می دهد، بوی باروت، بوی گرد و خاک؛ گرد و خاکی که از ویران شدن یک خانه بلند شود اینها همگی آیینهء غدیر اند و من تا سال پیش نمی فهمیدم باید امام را در میان همین زخم های تازه و قدیمی جستجو کنم اهل غدیر با طعم شیرینی آشنا نیستند طعم، طعمِ خون است که اگر چنین بود همان ها که صبح با تبریک و لبخند دست بیعت به علی دادند، عصر سرِ پسرش حسین را بالای نیزه نمی بردند !آنها هم غدیر را در بیعت و لبخند و تبریک خلاصه کرده بودند اهل غدیر اهل دردند نه اهل تعارف !من هم از همان اهالی لبخند و تبریک و تعارف بودم تا سال پیش ..تا پاسی از شب مشغول تدارک همین مراسم های ظاهری بودم تا به خیال خودم از آنان باشم که دست بیعت به امام می دهند نه آنان که دستِ امام را قطع می کنند بعدش هم با خیال راحت سرم را گذاشتم و خوابیدم نمی دانم ساعت چهار بود، پنج، شاید هم ششِ صبح که با صدای گریه مادر از خواب پریدم ..گمان می کنم صدای غدیر باید همین صدا باشد؛ صدای زنی مضطر که گریه می کند !می گفت؛ آمدند، حمله کردند، همه فرمانده ها را کشتند، بیچاره شدیم ..میان خواب و بیداری درست نمی فهمیدم چه می گوید گوشی را برداشتم و اینترنت را روشن کردم و به یکی از کانال های خبری خیره شدم راست می گفت؛ خبر شهادت پشت خبر شهادت ..ظرف های پر از شیرینی و شربت یک به یک می افتادند و می شکستند و خون بود که فواره می زد دهانم خشک شده بود؛ نمی توانستم زبانم را بچرخانم ولی گویا در میان این اضطراب، شوک، ترس، ابهام و تردید علی دستش را پیش آورده بود تا بیعت بگیرد !علی می گفت؛ بیعت به چرب زبانی و تبریک نیاز ندارد در میان خاکستر و آتش همین دستانِ لرزان را جلو بیاور!این اولین غدیری بود که داشتم تجربه می کردم قبلتر هرچه بود فانتزی های امام فروشانی بود که بیعت شان را به چند درهم می فروختند !علی بی پرده آمده بود تا بگوید؛ غدیر همینجاست، همینجا که سرداران امام یک به یک به خاک می افتند همه چیز گواهی می دهد که طناب دار برایت آماده کرده اند تا مثل میثم تمار به جرم امام دوستی از آن آویزان شوی!و تو در امواجِ پرتلاطم ترس و تردید باید انتخاب کنی که کنار امام می مانی یا به قافلهء بی انتهای امام فروشان و بزدلانِ تاریخ می پیوندی..یهود می گفت عامدانه در شب غدیر شبیخون زده تا شیرینی بیعت با امام را به کام ما تلخ کند ولی امام تازه داشت دستانِ لرزان ما را به گرمی می فشرد و غدیر در دل همان انفجار ها و ترور ها معنا پیدا کرد یهود چه کج فهم و نادان بود که این را نفهمید همانطور که چهارده قرن پیش نفهمیدند که با بریدن سر حسین تازه دارند معنای غدیر را به جانِ محبان علی می ریزند ..فاصله میان آن غدیرِ خون آلود و سحرِ داغ اسفند که با خونِ امام حرارتی عمیق به خود گرفته بود کمتر از نه ماه بود نه ماهی که من در آن تازه فهمیدم بهای بیعت با امام چیست چه بهای سنگینی چه بهای دلچسبی ..و در آن سحر برگ جدیدی از غدیر به رویم گشوده شد برگی که جان گداز و طاقت فرسا بود طاقت فرسا به اندازه خونِ امامی که با مظلومیت جاری می شود و امام بازهم مظلوم بود ولی اینبار تنها نشد بیعت ها در زیر بمباران از دستِ بریده امام پس گرفته نشدند و خیمه سقوط نکرد تا برای اولین بار در تاریخ نوشته شود ؛ که اینبار هم گرچه امام مظلومانه کشته شد ولی تنها نماند و در نبود او دست ها برای نگه داشتن عمودِ خیمه در خیابان ها بالا رفتند ..دوباره غدیر در راه است زخم یک سال پیش سرباز کرده زخمی که کهنه نمی شود و همیشه تازه استحال ما اهل دردیم اهل زخمیم اهل عُمقیم و از ظاهر عبور کرده ایم امام قرن ها منتظر چنین روزی بود و این ثمره همان غدیرِ تلخ استدر بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ !رمان ارتداد را که مدتی است مشغول مطالعه اش هستم به دست می گیرم یامین پور نوشته ؛ شیفتگی میوهء شناخت است و آنکه شیفته می شود به درک متعالی تری از محتویات عالم نائل شده است،من نیز گمان می کنم شناختِ ما در بامداد ۲۳ خرداد رقم خوردو اکنون شاگردانی نوپا در کلاسِ شیفتگی هستیم تا حقیقی ترین بیعت را در غدیر رقم بزنیم !</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 19:31:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل من هم سوخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA-flwclhs0yyc9</link>
                <description>دلم سوختدلم هنوز هم می سوزد دلم از تمسخر ها سوخت دلم از تهمت ها سوخت دلم از زخم زبان ها سوخت اگر مشکلات مردم با توهین به من حل می شود اشکالی ندارد ناهار به شما دادن ؟!جلاد ..دو سال است نسبت به بعضی چیز ها آلرژی پیدا کرده اماگر ببینم نحوه حرف زدن کسی را تمسخر می کنند قلبم تیر می کشد و فیوز های مغزم می پرند ..سریع می گویم ؛ تمامش کنیددلم می سوزد ..هر موقع تلوزیون را باز می کنم و سخنرانی دکتر پزشکیان را می شنوم که از قضا این لحن خودمانی و صمیمی اش را خیلی هم دوست دارممتوجه می شوم که ساعتها به گوشه ای خیره شدم ام و دستانم طبق معمول که وقتی ناراحت می شوم سرد می شوند ، گویا یک تکه یخ شده اند دیگر نحوه صحبت های رئیس جمهور و اشتباهات بی شمار لفظی اش برای کسی اهمیتی ندارد و قرار نیست تبدیل به جوک و فکاهی شوند ..دلم می سوزد ..هروقت بعد دو سال می شنوم که هنوز هم کسی دارد او را مسخره می کند رگ های مغزم در هم می پیچند دلم میخواهد در همان لحظه زمین شکاف بردارد و من را ببلعد ‌‌دلم می سوزد ..هر وقت باران شدیدی می بارد هروقت صدای رعد و برق می شنوم یک خاطره تلخ آرام آرام از گوشه چشمانم می گذرد..دلم می سوزد ..اواخر اردیبهشت که می رسد وارد لاک تنهایی ام می شوم و تمام آنچه را که گذشت مرور می کنم وقتی مرور گذشته به جاهایی که نباید می رسد دیگر قلبم توان تحمل آن همه وقاحت را ندارد الان خرس های جنگل های ورزقان سیر شده اند..تمسخر تمسخر تمسخر یک جنازه !دلم می سوزد ..وقتی هم جسم را می کُشَند و پیش از آن آبرو را تکه تکه می کنند وقتی نه با گلوله که با زبان آدم می کُشَند ..دلم می سوزد ‌‌..سوختنِ مرا پایانی نیست راستی از بهشت چه خبر ؟!</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 13:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آگهیِ گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%A2%DA%AF%D9%87%DB%8C%D9%90-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-vf8axfzrkmgj</link>
                <description>یک عده تا همین سه ماه پیش ویرگول را پر کرده بودند از سوگنامه هایشان بخشی واقعیت بخشی شایعه خلاصه همه را با هم ترکیب کرده بودند هر چند روز یکبار یک پست کوبنده که زمین و زمان را زیر سوال می برد منتشر می کردند از تحلیل های عجیب و غریبشان که نگویم !بنده حقیر را هم با چندین تاکتیک سامورایی دسته جمعی بلاک کرده بودند هرچند که من بجز اعتراض به پست یکی از این دوستان که داشت امار دروغ و عجیب به مخاطب میداد به خاطر ندارم اصلا زیر پست هیچ یک از این سامورایی ها حتی کامنت داده باشم !خودم که به شخصه هیچ کدام شان را بلاک نکردم چون بنظرم رفتارشان کودکانه و از سر خشم بود نه بیشتر ..خلاصه خودشان را تماما حق می دانستند و از نظرشان ما یا یک مشت مفتخور بودیم که داریم بابت پول های دریافتی حرف می زنیمیا جاهل و ناآگاه و بی منطق هستیم خودشان اسطوره آگاهی و سواد و حق طلبی بودند نه ؟!ولی الان خیلی نگران این دوستان هستم !بعد از سه ماه پر از حادثه چرا خبری از پست های رگباریِ سامورایی ها نیست ؟خیلی هایشان که اصلا صدایشان هم درنیامده در ویرگول حضور دارند و از لایک هایشان می شود فهمید ولی سکوت کرده اند عجیب است !برای این همه بچه پرپر شدهباور کنید خیلی خوب می توانید از آن سوگ نامه هایتان بنویسید شما که خوب بلدید نه ؟راستی از آن تحلیل های صد من یه غاز تان چه خبر ؟شاید از خجالت است که نطق تان کور شده شاید هم دارید بهانه ها و توجیح ها را حسابی جمع می کنید تا به وقتش دوباره سامورایی بازی در بیاورید؟راستی می گفتید به امید پیروزی ن.ور بر تاری.کین.ور همین بم.ب های صدتنی بودند و تاری.کی خونِ کودکانِ بی پناه ؟بیایید بیایید زبان باز کنید و خجالت نکشید نگران تان هستم چرا گم شده اید ؟!تصویر تزئینی از سه ماه پیش !ویرگول منتشر کن باور کن به خاطر خودشون میگم! نگران شون هستم :))</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 19:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلب حافظهء خودشو داره !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87%D8%A1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-ha2x63swnthq</link>
                <description>من هرچقدر هم بخوام فراموش کنمبخوام دوباره همون آدمی بشم که هر حرفی رو تحمل می کردمدوباره بخوام با دید خیرخواهانه و خواهرانه به بعضیا نگاه کنم نمی تونم !راست می گفتن که وقتی خون ریخته بشه دیگه هیچی مثل سابق نمیشهاونم چه خونی اونم چه خون هایی .. قلبِ من فراموش نمی کنههر دفعه هم که مغزم میخواد خودشو بزنه به فراموشی قلبم یه نهیب محکمی بهش میزنه ؛که لعنتی تو مگه توی اون سحرِ تلخ و تاریکِ اسفند ماه صدای تیکه تیکه شدن منو نشنیدی ؟!مگه اون اعصابِ لعنتی که باهات در ارتباط هستن دردی رو بهت منتقل نکردن که قابل وصف نبوده و نیستهمون دردی که یه عده بی وجدان مشت هاشون رو پر کردن از نمک و پاشیدن روی یه قلب پاره پاره ای که تا آخرین لختهء خونش چکه کرده بود نمک هایی که تراوشات ذهن های منجمدشون بودنقلبت توی همون سحرِ سردِ اسفند تموم شدخودشون قلبت رو کشیدن بیرونپس خوب حواستو جمع کن !تو از این به بعد دیگه قلب نداری آدمی هم که قلب نداره حق نداره احساس به خرج بده اون احساساتی که اگه یکی توی صورتت تهمت میزد بعدا تو رو پشیمون می کردن که چرا فقط یکم تند بهش جواب دادی دیگه مُردن خودشون کُشتنش نمیگم مثل خودشون رفتار کنتو اگه بخوای هم هیچ وقت نمی تونی مثل اونا رفتار کنی !ولی دیگه به هیچ کدوم شون به چشم یه آدمِ ساده و صاف که دچار کج فهمی هست نگاه نکن همون موجوداتی که بعد شنیدن اون خبرِ سنگین عین ادمای مست و بی اختیار چه از فضای مجازی چه در فضای حقیقی به سمتت حمله ور شدن تا روحِ داغدارت رو بکنن تو یه بشکه نمک و زخم هات رو عمیق تر کنناینا همون آدما هستنخود خودِ حقیقی شون همون موجودات بی اختیار و درنده هستن ..هرچی هم بخوان پشت حرف و شعار پنهان بشن دیگه نقاب شون افتاده چه سِری بود در اون سحر با اون خبرِ تلخ که چهره کریهِ و حقیقیِ خیلی ها رو آورد جلو چشمات پس هر کدوم رو که دیدی فقط همون سه ماه پیش بیاد جلو چشمات نه چیز دیگه ای !آدما توی همین شرایط خودشونو نشون میدن شک نداشته باش که اگه شرایط اونطوری پیش می رفت که تخیلات شون محقق میشدهمون طور که روح و قلبت رو دریدن جسم و تنت رو هم می دریدن !ولی هیچ کدوم از تخلایت شون محقق نشد و در عرض یکی دو روز اون نعره ها و قهقهه ها تبدیل شدن به یاس و سرخوردگی که تا همین الان ادامه دارهتا بوده همین بوده همه نعره ها و قهقهه ها بعد کُشتن و دریدن یه انسانِ پاک در مدت کوتاهی تبدیل شدن به گریه و یاس و سرخوردگی هایی که برای ابد عبرتِ تاریخ شدن !وقتی در تاریکی شب خونِ پاکی ریخته میشه سرماش تا مغز استخوان آدم میره ولی تا صبح روز بعد خون طوری تاریکی رو توی خودش هضم میکنه که همه وجودت از حرارتش گُر می گیرهقلب تو رو دریدن و نابود کردنحالا دیگه توی قفسه سینه ات قلب نداری ولی یه مشت خونِ گرم توش جای گرفته که در هر لحظه در حال جوششه به گرمی توی رگ ها جاری میشه و هرلحظه همه چیز رو یادآوری میکنه دیگه نه می تونی و نه میخوای که همون آدم سه چهار ماه پیش باشی بین تو و اون موجوداتِ درنده یه سینه پر از خونِ داغ فاصله هست اگه بخوان بهش نزدیک بشنتوی این خونِ مذاب محو میشن ..و بعد اون قهقهه های جاهلانهء سه ماه پیش دیگه جایی برای صحبت کردن باقی نمونده بزار نزدیک این دریای داغ بشنبزار نزدیک بشن ..این آتش هیچ وقت قراره نیست خاموش بشه چون جای خالیِ قلبت رو پر کرده !</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 16:41:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردارِ دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-jhg8gxxplrz1</link>
                <description>میخواهم بنویسم قلم یاری نمی کند مگر می شود دریا را به بندِ قلم کشید دلم تنگ است ،دریا از من هم دلتنگ تر است به حالش غبطه می خورم خوش به حال دریا ..در این زمانهء پرنیرنگ کسی کمتر کسی مثل تو ساده و باصفا بود رفیق دریا بودی دیگر مگر می شود نگهبانِ دریا باشی و قلبت به وسعت همان آب ها نباشد ؟!دریا را که نمی شود به بند کشید ..خوش به حال دریا که تو مدافعش بودی ببین کارم به کجا رسیده حتی به دریا هم حسادت میکنم !در میان این مردانِ بی پوتین صداقت و مردانگی ات یادگارِ مردانِ دهه شصت بود از حماسهء نادر مهدوی شنیده بودم ولی گمان می کردم مهدوی ها برای همیشه در همان خلیج فارس دفن شدند و دیگر خبری از آن مردانِ مخلص نیست تا اینکه تو را دیدم ؛نادر مهدوی ها و رئیسعلی دلواری ها در چشمانِ نجیبت نفس می کشیدند ..ترس در وجودت معنایی نداشت، به دل دریا زدی و معنای جدیدی از اراده را به نمایش گذاشتی حال باید حسرت آب هایی را بکشم که یک عمر تو حافظِ حریمشان بودی و در پایان نیز با خونت مرز های دریا را تحکم بخشیدی ای کاش من جای یک قطره از آب های مکران بودمای کاش یک موج از امواجِ خلیج فارس بودمو در همه این سالها همنشینِ پوتین هایت میشدم من دلتنگ هستم بدون شک دریا از من هم دلتنگ تر است رفیق و مدافعِ قدیمی اش را از دست دادهو با همهء وسعتش قلبش مچاله شده است !</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 13:57:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا بدون پا، بدون دست !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D9%BE%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-whgobunpnrxd</link>
                <description>بچه که بودم شبها تا پدرم مرا در آغوش نمی گرفت نمی خوابیدم عادت داشتم تا در آغوش پدرم به خواب بروم انگار همه آرامش دنیا در میان دستان پدرم جاری میشد هنوز هم هروقت احساس عدم امنیت میکنم اولین نقطه ای که به طور غریزی برای گرفتن امنیت به آن پناه می برم آغوش پدر است در طول همه این سالها قدم به قدم با من جلو آمد از همان روز ها که تازه تازه داشتم به راه می افتادم و با ذوق کنار من آرام آرام قدم برمی داشت تا شاهد اولین گام هایم باشد هر وقت ترسیدم و یا اضطراب داشتم دستانش را محکم فشردم و قلبم آرام گرفت من هیچ وقت فکر نکرده بودم که اگر این دست ها را برای پناه نداشتم و اگر این گام ها کنارم نبودند چه میشدمگر تا چند هفته پیش ..چند هفته است که خیلی ذهنم درگیر است اگر گرمای دستان پدرم را تجربه نمی کردم و او نمی توانست در همه این سالها مثل همه پدران دنیا مرا ناز و نوازش کند چقدر قلبم سنگین و بی فروغ میشد اصلا می توانم تصور بکنم که بابای من دست و پا نداشته باشد من الان و با این سن و سال هم وقتی میخواهم چنین چیزی را تصور بکنم اشکم جاری می شود و به خودم نهیب می زنم که؛ این فقط یک تخیل است و یک تار مو هم از سر پدرت کم نشده، گریه نکن ! چه برسد به دختربچه ای که میخواهد همه آن احساسات زیبا را کنار باباییِ عزیزش تجربه کند ولی وقتی به خود می آید می بیند بابا نه دست دارد و نه پا !این چیزها در ذهن من نمی گنجد، روحم درد می گیرد، برایم قابل تحمل نیست ولی همین الان یک پدر و دختری دارند این تصوراتِ دردناک من را زندگی می کنند ..دخترکِ تازه به دنیا آمده لابد مثل بچگی های من اگر در آغوش پدرش بخوابد آرامش دلچسبی را تجربه خواهد کرد که در هیچ آغوش دیگری پیدا نمی شود ولی بابا دست ندارد، نه یک دست که هر دو دست را ندارد !نمی توانم و نه نمی خواهم به چند ماه و چند سال بعد فکر بکنم وقتی که دخترک قرار است برای اولین بار راه بیفتد و بابا چقدر ذوق دارد تا دستانِ کوچکش را بگیرد و کنارش آرام آرام قدم بزند ..ولی بابا پا ندارد، نه یک پا که هر دو پا را ندارد !اولش با خود می گفتم کاش من کنار دخترک بودم تا به جای پدرش او را محکم در آغوش بگیرمولی خودم هم به آرزوی مضحک خودم پوزخند زدم !آغوش من به چه درد می خورد وقتی دستانِ پدر هزاران کیلومتر آنطرف تر زیر بمب و کنارِ لانچر ها جامانده اند ..به قول محمود درویش ؛ در غیاب آنکه دوستش دارییتیم خواهی ماند، حتی اگر همه دنیا، تو را در آغوش بگیرند ..احتمالا چند سال بعد که دخترک زبان باز کرد و هزاران سوال بی جواب به ذهنش رسید از بابا خواهد پرسید؛ آیا می ارزید ؟!و بابا جواب خواهد داد ؛ چیزی که من برایش جنگیدم خیلی بیشتر از دست و پا می ارزید، چیزی به نام شرافت !حسین محمدی جانبازِ هوافضای سپاه🥀</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 18:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امشب خوابتو دیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-cc3mpgzyq6jb</link>
                <description>چشامو بستمنمی دونستم قراره دوباره ببینمت وگرنه از شوق جون می دادم نفهمیدم چی شد ؛همون پیراهنِ آبیِ آسمونی رو که همیشه دوست داشتی تنت کرده بودی جلوم نشسته بودی و داشتی می خندیدی خودت بودی خودِ خودت ؟!صورت خوشگلت عین شبِ تولد پونزده سالگی ات شده بودچشمای درشت سیاهت خیره شده بودن به چشمای غمگینم رنگ‌پوستت بیشتر از قبل سفید به نظر می اومد چال رو گونه ات گل انداخته بودیعنی خودتی ؟!دیگه اثری از رد خون و کبودی روی صورتت نبود ..به دستای ظریف و کوچیکت نگاه کردم مثل همیشه بودن سالمِ سالممثل روزای سرد زمستونی که میزاشتی شون توی دستای من تا گرم بشن ..هیچ کدوم از زخمای اون ترکش های لعنتی توی بدنت نیستن !یعنی خودتی ؟!وقتی داشتن خاک می ریختن روی پیکرت نمی تونستم خودم‌ رو قانع بکنم که اونهمه زیبایی شور و شوق همهء خاطره های روزهای قشنگِ نوجوونی مون دارن میرن زیر خاک میخواستم باهات بیام اون زیر ولی زیر بغلم رو گرفتن و منو از کنار اون چاله دور کردنبهم گفتن؛ قبر لباسِ تک سایزه!هنوز اندازه تنت نشده که بری اون زیر ..یادم افتاد که تو چقدر لاغر و نحیف بودی آخ عزیزِ دلملباسِ تک سایزه همیشه زودتر از همه نصیبِ بدنِ نحیف تو می شد ..ولی الان کنار منی من باهات نیومدم ولی تو جلوی من نشستیخواستم بغلت کنمخواستم صورتت رو غرق بوسه کنمولی انگار یه چیزی مانع میشد یه دیوارِ حائل بینِ ما کشیده بودناین همون مرزِ باریک صفا و سادگیِ تو بودچیزی که من ندارمچیزی که من نداشتم ..دلم میخواست زمان برای همیشه متوقف بشهو تا همیشه از پشت همین دیوارِ نامرئی تو رو تماشا کنم ..فقط یه سوال رو تونستم به زبونم بیارم مثل همه شبای امتحانی که تا صبح کنار هم بودیم و با چشمای نیمه باز می پرسیدم؛ درست میشه ؟!اینبار هم مثل همیشه خندیدی و گفتی ؛ درست میشه ، درست میشه ! زودتر از اونی که فکرشو می کنی ، همه چی درست میشه ..ولی این دفعه چشمام بسته نشدن و نخوابیدم تو گفتی درست میشه و از خواب پریدم ..باید درست بشهباید درستش کنمباید درستش‌ کنیم ..باید خودم‌ رو اندازهء این لباس تک سایز کنم باید این مرزِ نامرئی رو توی قلبم بشکنمباید دوباره محکم بغلت کنمباید دوباره بخوابمبرای همیشهبرای همیشهبرای همیشه ..از قیامت همه ترسند و من آنجا شادمبه امیدی که در آن معرکه دیداری هست !</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 13:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت یک رویش🌱</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B4%F0%9F%8C%B1-ql1zye1mkotp</link>
                <description>روایت یک رویش؛ یکی از کتاب هایی است که این روز ها خواندم، روایتی بود از زندگی دانشمندی بزرگ و مجاهد و البته گمنام روایتی از رویشی تاریخ ساز در یکی از مهم ترین عرصه های علوم زیستی ..در دهه شصت که‌ کمتر کشوری در خاورمیانه به دنبال فناوری سلول های بنیادی و درمان ناباروری بود و زوج های جوان برای درمان باید با هزینه هنگفت به خارج از کشور سفر می کردند..دکتر سعید کاظمی آشتیانی با همت و تلاش مثال زدنی متخصصین را جذب کرد و عده ای از آنها را برای تحصیل به خارج از کشور فرستاد و با بنیان گذاری موسسه رویان مشکل درمان ناباروری را به طور بومی حل کردکاظمی در زمان حیاتش تولدِ هزارمین نوزاد را که به لطف موسسه رویان زاده شده بود، جشن گرفت افسوس که امروز خودش نیست تا ببیند نه فقط در موسسه رویان و تهران که در اکثر استان های کشور زوج های نابارور به راحتی درمان می شوند ..کاظمی بلندهمت بود و به کم قانع نمیشد او فقط با درمانِ ناباروری متوقف نشد بلکه فناوری سلول های بنیادی را درست زمانی که تازه داشت در جهان مطرح میشد دنبال کرد تا ایران در این عرصهء مهم صاحب عنوان شود که از درمان بیماری های صعب العلاج تا پیوند عضو و .. گره گشایی کند .اما فراتر از همه اینها کاظمی فقط ناباروری را درمان نکرد بلکه (ناباوری) را درمان کرد !حتی وقتی اعلام شد که ایران به فناوری سلول های بنیادی دست پیدا کرده بسیاری از همکاران دکتر کاظمی و اساتید دانشگاه نتوانستند باور کنند او با کمترین امکانات کاری به ظاهر غیرممکن را انجام داد تا بگوید مشکل ما دقیقا همین( ناباوری ) است .کاظمی همه این کارها را فقط در مدت زمان بیست سال انجام داد !چه بسیار کاظمی های گمنامی که در عرصه های مختلف مشغول مجاهدت اند و ما از آنها بی خبریمو چقدر به امثال او در عرصه هایی که ضعف داریم و پایمان می لنگد نیاز داریم ..کاظمی آرزو داشت ایران به جایگاهی برسد که بجای نفت علم و فناوری صادر کنداگر ناباوری هایمان را کنار بگذاریم دیر نیست روزی که آرزوی او محقق شود .. شاید بشود موسسه رویان را اینگونه تفسیر کرد ؛ باورِ بارورسازیِ باورهایمان !</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 20:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%A2%D9%86%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-bigy7uncwuyc</link>
                <description>هرکسی در زندگی اش الگوهایی دارد ،در طول این سالها بارها شده بود به الگوهای خودم شک کنم ..حتی چندبار رهایشان کرده بودم ..ولی نهایتا در گوشه قلبم تک تک شان را دوست داشتم و امروز بعد دوسالِ پرآشوب به من ثابت شد که انتخاب های درستی داشتم آنجا که خون دلیلی است بر اصالت مکتب ها و خون ها با هم برابر نیستند ؛خون شهید است که اصالت دارد اصلا ربطی به کیفیت کشته شدن و تعداد شهدا نداردخون شهید جریان ساز است چه خون یک نفر باشد چه خون هزار نفر بر قلب ها نفوذ می کند حتی اگر آن قلبی که خون شهید در آن راه یافته خودش نفهمد ناخودآگاه به سمتی کشیده می شود که شهید می خواهد خون شهید راهش را در قلب های پاک ادامه می دهدچون متصل است به ذات لایزال الهی و تا همیشه زنده است نه از جنس مادیات بلکه از جنس زندگی حقیقیامروز اکثر الگوهای من شهید شده اند و من خوشحال هستم !خوشحالم چون در روزگاری که خیلی ها رفتند به دنبال الگوهای پست و زمینی من دل به کسانی داده بودم که از تبار آسمان بودند هیچ وقت در عمرم به اندازهء الان از خودم راضی نبودم نیک می دانم که الگوهای من از زمین بودند و به آسمان رفتند از جنس خودم بودند دست یافتنی بودند خاک بودند و کیمیا شدند در بدترین و تاریک ترین شرایط نیز چراغ آنان در قلبم روشن می ماند ..پ.ن ؛ ما یه عمر به شماها گفتیم آقا و عمو ، آخرشم نه تنها پشیمان نشدیم که سربلند هم شدیم ولی عموی یه عده .. بگذریم، بعدا راجبش صحبت میکنم :)</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 01:43:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11415314/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%85-qvkrlfiey2ky-qvkrlfiey2ky-qvkrlfiey2ky</link>
                <description>رنج داستان آنهایی نیست که رفته اند، بلکه ماجرای آنهایی است که مانده اند و آخر داستان را همیشه کسانی می نویسند که مانده اند !عزیزم من و تو زنده هستیم و تا زنده ایم محکوم هستیم که زندگی کنیم ..من میگم باید زندگی کنیم تا انتقام زندگی هایی که به ناحق گرفته شدن رو هم بگیریم من هیچ وقت مثل الان شوق زندگی نداشتم چون همه چیز تازه دارم برام معنا پیدا میکنه چون میدونم به لطف خون چه انسان های شریفی دارم نفس میکشم هرچه قدر هم شرایط برام سخت بشه و زیر فشار له بشم من بازم میخوام کار خودمو بکنم چون هر رنجی برای من یه فرصته که خودمو بسازم !توی این جنگ هم با همه فشار های روانی که برام وجود داشت سعی کردم طوری دووم بیارم که حتی بازده زندگی ام از دوران صلح هم بیشتر بود ؛توی این مدت نزدیک بیست تا کتاب خوندم که در شرایط عادی حتی ده تا هم نمی خوندم ..تونستم از شر خوابِ زیاد خودم راحت بشم ، البته اضطراب و دلشورهء جنگ بی تاثیر نبود که صبح از ساعت پنج با تپش قلب از خواب می پریدم و الان هم دیگه سیستم بدنم مونده روی همون پنج صبح، در صورتیکه قبل جنگ صبح ساعت هشت به زور بیدار میشدم، البته این عادت سحرخیزی رو مدت ها بود که میخواستم در خودم ایجاد کنم که به لطف شرایط فعلی به طور خودکار در من نهادینه شد :)با وجود فشار روانی جنگ بازده مطالعهءدرسی ام هم خیلی بیشتر شد و پیشرفت کردم که فکر میکنم علتش این بود که چنل های مختلف رو از پیام رسان ها بخاطر اینکه بیست و چهارساعته شایعه پخش می کردن و روی مخم راه می رفتن پاک کردم و تمرکزم بالا رفت که باید همین عادت رو در خودم حفظ کنم ..تونستم عادت چک کردن مداومِ اخبار از منابع مختلف رو که توی جنگ ۱۲ روزه گوشی از دستم زمین نمی افتاد ترک کنم و اخبار رو فقط از یه چنل و در زمان های معین چک بکنمتوی این مدت واقعا به خدا نزدیک تر شدم و زندگیِ معنوی ام رشد کرد من این رو در جنگ ۱۲ روزه هم حس کرده بودم ولی الان خیلی بیشتر ..‌ نشانه های حضور خدا رو به خوبی حس میکردم توی دل تک تک اتفاقاتی که می افتاد و واقعا فهمیدم که الله اکبر یعنی چی ..عادات معنوی خوبی در من به وجود اومد مثلا همین که هر روز سوره فتح و زیارت عاشورا میخونم و یه روز هم ترک نکردم این عادت روتجمعات هم واقعا برای خودش یه فرصت و نعمت بزرگی هست هرچند که من هر روز نمی تونم شرکت کنم ولی هر وقت ک فرصت کنم و بتونم از این نعمت استفاده میکنم بنظرم باید این تجمع ها همینطوری حفظ بشن تا بعدها هم مردم مطالبه های مختلف خودشون رو از طریقش اعلام بکنن و کسی نتونه ازشون سواستفاده کنه، همون فرصتی که سالها برای مطالبه گری مسالمت آمیز دنبالش بودیم به وجود اومده باید حفظ بشه و به کارناوال های بی معنا هم تبدیل نشهشوخی و طنزپردازی خودم و رفقا هم توی دووم آوردن مون در این شرایط واقعا خیلی موثر بود از اونجایی که همه چی رو به شوخی می گرفتیم بدترین خبر ها رو هم میتونستیم هضم کنیم البته این حجم از غم که با طنز هضم کردیم احتمالا چند وقت دیگه قراره از زیر پردهء طنز بیاد بیرون و اون روز خدا به دادِ دلمون برسه :)))و اینکه خلاصه ؛آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم ..</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Tue, 28 Apr 2026 12:29:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>