<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Pariya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11469926</link>
        <description>هیچی دائمی نیست :-)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:48:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3164547/avatar/Oq5i3s.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Pariya</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11469926</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حرفایی که کاش میگفتم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-vexajvmf8hxt</link>
                <description>تازگی ها دارم یه کتابی رو میخونم که اسمش اینه ((حرفایی که کاش میگفتم ))این کتاب پر از حرفا و جمله هایی که شاید ماهم گاهی اوقات ارزو میکردیم کاش این حرفارو گفته بودم،در واقع نویسنده ی این کتاب جمله ها یا حرفایی که دوست داشنه یا با خودش گفته کاش گفته بود رو به طور غیر مستقیم نوشته. با خودم گفتم ، خوب منم ارزو میکنم کاش یه سری حرفا رو گفته بودم مثلا کاش گفته بودم چقدر برام یه سریا مهمن...کاش گفته بودم به بعضی ها که چقدر کاراشون ناراحت کننده است...کاش یه وقتایی حرفایی که توی ذهنم بودو واقعا میگفتم...کاش خیلی از غم هامو میگفتم یا خیلی از دغدغه هامو... کاش به خیلیا میگفتم چقدر زیبایی ،یا چقدر مهربونی، چون واقعا اینجوری بودن... کاش به بهترین معلمم مدرسه ام میگفتم که چقدر تشویق های ایشون منو به درس علاقمند کرد...و جمله های زیادی که کاش  گفته بودم، کاش تو خودم نگهشون نداشته بودم شاید یکی از این جمله ها میتونست حس بقیه رو بمن تغییر بده، شاید بیشتر دوستم میداشتن و شاید زندگیم کلا با یه جمله تغییر میکرد، نمیدونم ولی تصمیم دارم واقعا حرفایی که دلم میخاد رو همون موقع بگم... بهتون  پیشنهاد میکنم این کتاب و بخونید و اگر هم دوست دارید بگید چه جمله ای رو کاش میگفتید ;-)</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 13:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ydjqeruntozo</link>
                <description> گاهی اوقات دیگه دلمون نمیخواد زندگی کنیم. ولی خوب باید همیشه یادمون باشه که هیچی دائمی نیست. زندگی همینه  یه روزی میخندیم، یه روزی خنده هامون میشن گریه، یه روزی میبریم، یه روزی میبازیم، یه روزی موفق میشیم یه روزی شکست میخوریم،  یه وقتایی نا امید میشم و یه وقتایی امید مثله نور میتابه به  قلبمون، یه وقتایی عزیزامون میرن از پیشمون، یه وقتایی کسایی دیگه برامون عزیز  میشنن، یه روزی توی مسیر صاف قرار میگیریم، یه روزی تو یه مسیر پر پیچ و خم،و  در نهایت همه این  روزا میگذره و ازشون یه خاطره میمونهخاطره هایی که  وقتی مرورشون میکنی با بعضیا میخندی، با بعضیا گریه میکنی و حتی بعضی هاشونم هستن که نمیدونی باهاشون گریه کنی یا بخندی.ولی میگذرن چه اسون و چه سخت و در نهایت یه روزی هممون میریم، میریم همونجایی که وجودمون از اونه . زندگی همینه ، با اینکه گاهی اوقات سخت میشه و ازش خسته میشیم با اینکه گاهی اوقات ناراحت میشیم ازش  ولی قدرشو بدون ما فقط یه بار زندگی میکنیم ✨</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 14:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل  قبل نمیشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-gudfofnuyefq</link>
                <description>مثل قبل نمیشهیه چیزایی مثل قبل نمیشه..مثلا وقتی که اعتماد یکیو نسبت به خودت از بین بردیدیگه اون ادم ادم قبل نمیشه.وقتی قلب کسی رو  شکوندیم اون قلب دیگه کامل نمیشه، نمیتونی جای ترک هاشو پاک کنی.به کسی توهین کردی نمیتونی حسش نسبت به خودش مثله قبل نمیشه...وقتی عشقو به غرورت فروختی نه تو اون ادم قبل میشی نه اونیکه قربانی تو شد...گاهی اوقات واقعا هیچی مثله قبل نمیشه ،نه اعتمادمون، نه احساساتمون و نه عشقمون.بعد همه این اتفاقا به خودمون میایم یکم زیادی دیر شده،، دیگه برای بخشیدن دیر شده، دیگه هیچی مثل قبل نیست، دیگه نه تو اون ادمی ونه احساساتت احساسات قبله.نذاریم دیر بشه که هیچی قابل جبران نباشه نذاریم اونقدر بگذره که یادمون بره که کی بودیم و کی هستیم و نذاریم یادمون بره چه کسایی و داشتیم و بخاطر، ، یه معذرت خواهی یا غرورمون دیگه ندارمیشوننذاریم دیر بشه.،ممکنه دیگه هیچی مثله قبل نباشه</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 12:12:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشکالی نداره گریه کنی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D8%A7%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C-vl2tu6ijsgoj</link>
                <description>اشکال نداره اگه گریه میکنی....وقتی دلمون گرفته یهو یه نفر میاد میگه گریه نکن.ولی من دقیقا میگم گریه کنباورم اینه ما ادما تو هرچی زی و هر احساسی یه ظرفیت مشخص داریم..توی ترسیدنتوی شکست خوردنتوی غمگین بودننامهربون بودن ادماحرفاشونعشق حتی گاهی اوقات همین گریه کردن...اگه میخوای گریه کنی اشکال نداره، گریه کنخیلی ها میگن مرد که گریه نمیکنه،ولی خوب به نظرم فرقی نداره ما هممون ادمیم همممون روحو  قلب  داریمبا گریه کردن مشکلاتمون حل نمیشن، زخم ها  خوب نمیشن، زمان بر نمیگرده، خاطره ها پاک نمیشن و عزیزامونم زنده نمیشن.ولی میتونم تخلیه کنیم، دقیقا مثله حافظه گوشی میتونیم خودمونو خالی کنیم. حالا شاید شادباشیم و اشک شوق این شادی رو خالی کنیم یا شایدم غمگین باشیم با گریه اونارو خالی کنیم. ما آدما با گریه کردن میتونیم، ظرییتمون پرکنیم چجوری بگمش مثله اینکه غم و شادی های خیلی  وقته پیش پاک میشن و جا برای غم و شادی های جدید تری باز میشه. ولی گاهی اوقات هم اونقدر دنیا ممکنه که برامون خبر خوب داشته باشه یا اونقدر ممکنه خبر بد داشته باشه که دیگه حتی ظرفیتمون برای همون گریه کردن هم پر شده... و در اخر امیدوارم اگه گریه میکنی از سر خوشحالی باشه 🤍</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2025 14:39:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی تنها نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xrhud6zd3tdj</link>
                <description>ماهمیشه گفتیم خورشید و ماه تنهان و میدرخشن اما خورشید و ماه تنها نیستن خورشید آسمونو داره ابر هارو داره خدا رو داره ماه ستاره ها رو داره اسمونو داره خدا رو داره ماه خورشید تنها نیستن این طرز فکر اشتباهیه که همه فک میکنن ماه و خورشید تنهان هیچ کس تنها نیست همه یکی رو دارن که میدونه چی میخوا دغدغه شون چیه به چی فکر میکنه تو اوج تنهای یکی رو داری اون کسی نیست جز خودت و خدای خودت تنهایی درد بدیه ولی وقتی بفهمی خودت برای خودت کافی هستی دیگه به هیچکسی فکر نمیکنی تو برای بقیه    زندگی نمیکنی برای  خودته همه چی برای خودته به خودت فکر کن به کسایی که بهت ضربه زدن یا کمکت کردن به اینا فک کن انتقام بگیر یا بهشون محبت کن در اولویت اول خودتو قرار بده. </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 21:42:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میشه زود تر بیای؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C-lfuevxfh3yd8</link>
                <description>دلم میخاد زود تر بیای..باهم کلی خاطره بسازیممثلا بریم بالای کوه غروب خورشیدو ببینیممثلا بریم دریا روی شنای ساحل  قدم بزنیممثلا بریم شمال تو جاده اهنگای مورد علاقمون براریم و بلند بلند بخونیم...اگه بشه زود تر بیای پیشم بهت قول میدم غذای مورد علاقتو برات بپزم...میشه زود تر بیای دوباره باهم بریم بگردی؟ میشه دوباره ببینمت؟ میشه دوباره بریم زیر بارون قدم بزنیم بدون چتر؟ میشه دوباره ببینمت؟ میشه دوباره ببینمت که وقتی ناراحتم بغلم کنی بگی غصه نخور باهم حلش میکنیمدلم تنگ شده براتبرای اونموقع هایی که گریه میکردم اشکامو پاک میکردیحتی برای اون موقع هایی که قهر میکردی جوابمو نمیدادیکاش من یه قدرت داشتم که میتونستم یه کاری کنم عقربه های ساعت تند تر حرکت میکردنمن دیگه خسته شدم، دیگه دلم نمیخاد از پشت گوشی صداتو بشنومدیگه دلم نمیخاد عکساتو از توی موبایل ببینممیدونم این متنو میخونی</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 18:53:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیبا ترین متن هایی که خوندم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-qblrgb90eryd</link>
                <description>میخوام   چند تا از متن ها یا جمله هایی  رو اینجا بنویسم که  وقتی کتابی رو میخونم جمله ها یا متن های زیباش رو رنگ، میکنم و الان میخام چند تاییشو براتون بنویسم ،  که شما هم با خوندنش حس خوبی بگیرید. اولین متن: از کتاب 365 روز بدون تو نوشته آکیرا((اینکه باید بی خیالت بشم خیلی زجر اوره  چون تنها دلیلی که من دارم بی خیال تو میشم اینکه تو خیلی وقته بی خیال من شدی))دومین متن: از کتاب  افکار دو نیمه شب نوشته مکنزی کمپبل ((سرسخت بودنم را دوست دارم و من این اسان  بودن را دوست ندارم آدمی را میخواهم که برایم کوه را در نوردد یا هیچکس را نمیخواهم)) سومین متن: از کتاب سین سوگ، عین عشق  نوشته غزاله صدر ((همانطور که عشق قدرت باز کردن در قلب هایمان را دارد، از دست دادن عشق هم قدرت شکستنش را خواهد داشت)) چهارمین متن: از کتاب جنایت و مکافات نوشته  داستا یفسکی ((انسان های غیر عادی  حق دارند مرتکب هرگونه جنایتی شوند و به هر طریق قانون را زیر پا گذاشته، و از ان سرپیچی کنند تنها به این دلیل است که غیر عادی هستند)) پنجمین متن: از کتاب یادداشت ها نوشته آلبر کامو ((حسرت زندگی دیگران برای این است که از بیرون نگاه میکنی زندگی دیگران یک کل است که وحدت دارد اما زندگی خودمان که از درون نگاهش میکنیم همه اش تکه تکه و پاره پاره به نظر میاید، هنوز هم در پی سراب وحدت میدویم))  امیدوارم لذت برده باشید✨</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 21:27:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من جدید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-ms1xrlwtsiio</link>
                <description>میخوام که خودمو تغییر بدم، تغییر دادن و تغییر کردن همیشه سخت بوده، ولی گاهی اوقات بهتره تغییر کنی.منم میخوام همین  کارو کنم تغییر کنمیکم باید بیشتر چشم هام رو به دنیا باز کنم باید ادم های اطرافمو بهتر بشناسم.میخوام اکثر راز هامو پیش خود نگه دارم نمیخوام دیگه اون دختری باشم که رازاشو به هرکسی که دید مهربونه بگهاین توی زندگیم خیلی لازمه.و تغییر  بعدی  اینکه صبرو تحملم رو ببرم بالاتر کاسه ی صبرمو بزرگتر کنم صبر میتونه ارامش بیشتری به زندگیم بده.گفتم ارامش من توی یک ماه اخیر واقعا روانمو بهم ریختم به خاطر حرف های ادمایی که بیخودی برای خودم مهمشون کردم پس برای ارامش خودم باید از این ادم ها دور بشم.و تغییر دیگه اینکه بیشتر بخندم و بیشتر و بهتر زندگی کنم. بهتر لباس بپوشم و اینکه  بیشتر گوش بدم و بیشتر کتاب بخونم.و برای هدفم بیشتر بجنگمو از همه مهمتر خانوادمو بیشتر از گذشته دوست داشته باشم.تغییر همیشه سخت بوده و اگر این من بخواد دوباره ساخته بشه باید تمام این سختی ها رو به جون بخره✨</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2024 21:56:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا ❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-%EF%B8%8F-tj1hcjnkleel</link>
                <description>امشب شب یلداست قراره بریم پیش پد بزرگ. و مادر بزرگ قرار کنار هم جمع شیم بگیم بخندیم فال بگیریم  واز همه مهم تر کنار هم شاد باشیم.خونه مادر بزرگ همیشه قشنگه، ولی وقتی ننه سرما میاد در خونه هارو میزنه و خبر رسیدن یلدا رو میده قشنگ تر میشه چون صدای خنده های همه میاد حتی کسایی هم که همیشه  خنده رو لباشون بود بلند تر میخندنمادر جون هرسال  شب یلدا یه ارزوی خیلی قشنگ برامون میکنه ، و بیشتر وقتا سلامتی برامون میخاد.بوی کلوجه های مادربزگ کل خونه رو  در بر گرفته، خاله داره میز یلدا رو میچینه بچه ها بی صبرانه منتظرند خرمالو ها رو بخورن و پدر بزرگ حافظ به دست منتظره تا برامون فال حافظ بگیره ، و  از همه خوشمزه تر انارایی که دونه هاش دارن به من چشمک میزنن.من یلدا رو خیلی دوست دارم  و به نظرم یه دقیقه شب طولانی تر باشه بهونه است و مهم قلب هامونه که بهم نزدیکتر میشن ومن همینکه میبینم کنار هم خوشیم همینکه صدای خنده هاشونو میشنومبرام قشنگترین اتفاق یلداس.امیدوارم  شما هم دلتون خوش باشه و بخندینیلدا مبارک✨🤍#یلدای دوست داشتنی </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2024 20:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی از عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-jojdrylxde1c</link>
                <description>من یک دوستی دارم که از خودم  چند سال بزرگتره و طبیعتا تجربه اش از من بیشتره، برای همین  از تجربه های اون استفاده میکنم ازش مشورت میگیرم و اون واقعا کمکم میکنه.یه روز بهش گفتم اگه کسی رو دوست داسته باشیم یا عاشق کسی شده باشیم بهش بگیم؟یه نگاهی بهم کردو گفت بگی بهترههزارتا دلیل اوردم و گفتم نگیم ولی بهترهگفت ببین من یه داستان از یکی از دوستام میگمیه پسری بود  که داخل مغازه ی گل فروشی کار میکرد و هر روز یه دختر خانم میومد به مغازه گل فروشی گل رز میخریداز همه رنگ، قرمز، ابی، زرد، همه رنگپسر عاشق  دختره شده بود، داخل چشمای دختر گم شده بود.بهش میگفتن بهش بگو شاید اونم این حسو داشته باشهولی اون میترسید، شاید از غرورش میترسیدچندسال بعد دختر به اجبار خانواده اش با  کسی ازدواج کردولی پسر  نمیتونست با عشق دختر با کسی دیگه ای زندگی کنه.بعد از چندسال پسر متوجه شد که اون دختر هم  همون حسو بهش داره ولی دیگه دیر شده بودحالا اگه پسر حسشو به دختر گفته بود شاید میتوانستند باهم زندگی کنن یه دختر کوچو داسته باشند.حالا دیدی بگی بهتره.جرفی برای گفتن نداشتم منطقی بود یا نه میشنوم یا اونم حسش به من مثل خودم هست. نظر شما چیه؟؟ </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2024 10:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-fimh125dtnal</link>
                <description>دیروز داشتم از خیابون رد میشدمیه خانومه که تازه فامیلمون هم بوداز دور منو دید و یه عالمه  پشتم حرف زد حالا من نمیخام درمورد موضوع دیروز حرف بزنمولی خواستم بگم تو این دنیا تو هر کاره ای باشی هرجوری باشی بازم ازت حرف میزنن یه عالمه حرف بیخود اگه دکتر باشیاگه مهندس باشیاگه فروشنده باشیاگه نقاش باشیحتی خواننده یا یه راک استار فوق العاده باشی حتی مدل هم باشیبازم ازت ایراد میگیرنمثلا یه بار تو مطب دکتر یه خانم  نشسته بود و میگفت این دکتره خیلی بی حیاس  همه موهاشو ریخته بیرون  ولی به جاش ازش راضیم بچم حالش خوب شد خوب چرااا یعنی دلیل این کار چیه؟؟ انگار که داخل وجود ما  ادما س البته هممون نه ولی اکثراا شاید خود منم همینجوری باشم نمیدونم  ولی وقتی که همه از هم ایراد میگیرن چرا باید به حرفاشون توجه کنیم زندگی رو زندگی میکنیم و ازش لذت میبریم ما خیلی وقت نداریم برای اینکه به حرف های بقیه  اهمیت بدیم مگه نه؟؟</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Thu, 28 Nov 2024 18:00:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستت دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-amsxtisiuey7</link>
                <description>دوستت دارماگه بد اخلاق بشی دوست دارماگه سرد بشی دوست دارماگه  دلت نخواد پیشم بمونی دوست دارماگه ازم دور بشی از دور دوست دارماگه قلبت سنگ بشه دوست دارمهرچی میخواد بشه من  دوست دارماگه جنگ بشهاگه دنیا  بهم بریزهاگه اسمون بیاد زمینزمین بره اسموندوست دارمدوست دارم تا اخر عمرحتی الانم که نیستی پیشم دوست دارم ✨</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 07:22:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دوست داشتنی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-czj0cqledrqr</link>
                <description>من از هرچیزی که خوشم بیاد دوست دارم به بقیه بگم این کتابو من تازه تموم کردم حسی که داخلش بود واقعا توصیف ناپذیره البته به نظرمن. شاید همه از این کتاب خوششون نیاد ولی خوب من دوست دارم که یه بار حتی جلدشو ببینید البته اگه دوست دارید چیزی که من از این کتاب دیدم عشق بود. فردی که عاشق بود و افکار و رویاهایش را هرشب با خود مرور میکرد در مورد کسی که قرار است با او زندگی کند فکر میکرد درمورد روز هایی که قرار است بسازند. و به این فکر میکند که عشق چگونه اورا کامل کرده است چگونه با احساس خوب بودن و قدرت به او داده چگونه مانند نوری به قلب او تابیده است. و زیبا ترین نوشته این کتاب از نظر من :(زندگی برای زندگی کردن است                                                 برای تجربه و ماجراجویی                                                           برای سفر به دور دنیا                                                             برای یاد گرفتن چیز های هیجان  انگیز....                          وخیلی کوتاه است                                                                  برای نشدن) امیدوارم که از خوندنش لذت ببرید البته اگه دوست دارید که بخونیدش.   </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 16:51:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D8%B5%D8%A8%D8%B1-zakco0xg4n9z</link>
                <description>ناامید نشو و خسته نشو همانطور که صبر باعث قوی شدن تو میشوندهمانطور که الماس  برای درخشیدن صبر کردتو میگویی یک روح در  دو بدن ولی من میگویم دو روح در یک بدن.روحی که میخاهد دنیارو با اغوش باز بپذیرد رو حی  که از همه متنفر استدقیقا من هم با این دو روح خود را نمی‌توانم توصیف کنماگر بپرسند بگویمنفرتیا عشق؟و در انتها صبر صبر صبر صبر کن غصه ها میروند در بین این غصه ها خسته نشو صبر کن خستگی میرود در بین این خستگی ها گریه نکن صبر کن گریه هام میروند و در نهایت اشک هام میشوند الماس های رو صورتم و تو با متن هایت ارام کردی مراا</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2024 19:34:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم تنگ شده برای...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-eul1jmpce0m5</link>
                <description>دلم تنگ شده برای چندسال پیش  وقتی همه باهم جمع میشدیم خونه مادر بزرگ دایی با یه طناب از درخت توت اینور حیاط  وصل میکرد به میله ی اونور حیاط هممون جمع میشدیم باهم والیبال بازی میکردیمیا وقتی  داداش میرفت بالای درخت توت و میگفت من میزنم به درخت بریزن  روی پارچه ای که تو حیاط پهن کردم یه وقت پا نذارید روشون خراب بشن هااا  دلم برای اون وقت هاا که تو حیاط اب بازی میکردیم و میخندیدیم تنگ شده یا واسه  وقتایی که  با بالشت های خونه مادربزرگ برای خودمون خونه میساختیم.. . یا  وقتی بوی  قرمه سبزی مادر بزرگ تو اون خونه بزرگ میپیچید. وقتی شب هممون میخابیدیم تو بزرگترین اتاق خونه مادر بزرگ  البته نمیخابیدیم که  بیشتر صحبت میکردیم و میخندیدیم 😂ولی خوب هیچی ماندگار نیست از خاطره های خوب فقط شادیشون میمونه   خاله ها  و دایی ها. رفتن سر خونه زندگیشون بچه ها هرکدوم مشغل درس و زندگی و علاقشون شدن و اون خونه ی حیاط دار پر از خنده و سر صدا کم‌کم اروم شد. شاید ماهی یه بار نوه ها بیان پیش مادر بزرگ جمعه ها و حیاطو از خواب بیدار کنناونم شایدددد....... </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 10:31:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی وقتا...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7-fqy3rz22xsik</link>
                <description>گاهی وقتا زندگی اونقدر سخت میشه که ارزو میکنم کاش چیز دیگری به غیر از انسان بودم اگر سنگ بودم باد بودم درخت بودم ابر بودم هیچ وقت این سختی هارو این روزای بد زندگیو نمیدیدم اما حتما اتفاق خوبی قراره بیوفته که تبدیل به انسان شدم اما تا اینجای زندگی چیز خوبی ندیده ام شایداینده روزای بهتری منتظرم باشند  شایدم اینده ای  وجود نداشته باشد اما با این همه سختی های زندگی تا به حال به مرگ فکر نکرده ام شاید چون تصوری از مرگ ندارم اما الان به جایی رسیدم که نیاز به ارامش دارم نیاز به همدلی دارم اما متاسفانه کسی را ندارم که برای تمام حرف هایم وقت داشته باشد وکمی از وقتش را برایم بزارد  شاید اگر موجودی دیگر بودم انقد حس تنهایی نمیکردم اما انسان بودن خیلی سخت است.البته انسان خوب بودن سخت تر است در دنیایی که خوب با بدی برابری نمیکند</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2024 23:53:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید یه فرشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-iyi4tmvwayxy</link>
                <description>روزی که دیدمت رو یادت هست. زیر بارون بودم خیس خیس شده بودم که اومدی پیشم گفتی ببخشید من چتر دارم اگه میخای میتونیم باهم همراه بشیم. منم که از خدام بود یه سریع قبول کردم شاید خداذخودش میدونست که قراره نیمه گمشده ام زیر بارون پیدا شه. از اونروز چند وقتی گذشت. منتظر بودم ببینمت حسی که بهت پیدا کرده بودم نه عشق بود نه مهر و محبت خیلی عجیب بود انگار فقط و فقط توی زندگیم یه ادم پیداشده بود که همه ادم های دور و برم رو حذف کرد. دوباره دیدمت اون شب توی کافه، خجالت کشیدم بیام نزدیک ولی خودت اومدی پیشم. خم شدی صورتم رو نگاه کردی گفتی سلاام منو یادت هست زیر بارون؟؟بیشار باهات آشنا شدم. زندگی من تو شده بودی. همه ی زندگیم. هرشب باهم کافه میرفتیم. یا میرفتیم دریا برام هنگ درام میزدی میگفتی حسی که به تو دارم از صدای هنگ درام قشنگ تره. قول داده بودی از پیشم نری. ولی الان هر روز صبح میام اینجا کنار خونه ابدیت باهات حرف میزنم. نمیدونی چقدر دلم تنگ شده برای خنده هات حتی برای اون روزایی که حرصمو درمیاوردی. و بیشتر از همه برای اون چشمات که منو غرق خودشون کردن. دلم برات تنگ شده اندازه بزرگی دنیا،شاید هم بیشتر نمیدونم چند سال دیگه باید صبر کنم تا بیام ببینمت ولی من اینجا این پایین حالم خیلی بده نبود تو زجرم میده و مخصوصا اینکه میگن باید فراموشت کنم. چجوری باید زندگیمو فراموش کنم. شاید اصلا تو یه فرشته بودی که برای عاشق کردنم اومده بودی و وقتی ماموریتت به پایان رسید باید میرفتی روحت در ارامش باشه نجات بخش من ❤️</description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 09:28:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخرین بازمانده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11469926/%D8%A7%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-awerl2h7nspr</link>
                <description>همه ما منتظر معجزه بودیم. معجزه ای که اورا نجات دهد شاید معجزه ما بودیم خودمان مردم شهر اما میترسیدیم از اینکه جانمان رو از دست بدیم از اون همه ادم فقط تعداد انگشت شماری مونده بودند که اونا هم شهرو ترک کرده بودند. ما از جون خودمون نمیترسیدیم از دیدن گریه های خانوادمون میترسیدیم از اینکه مامان تنها بمونه برای همین نمیتونستیم کاری کنیم فقط باید انتظار میکشیدیم و صبر. اخرین بازمانده هنوز خودش نمیدانست برای چه زندانی است برای چه هرشب مجازات میشود وقتی از درد شلاق ها از او میپرسیدند او میخندید میگفت جای انها ریشه میزند و تبدیل به درختی تنومند میشود اینجوری دردهاش رو کمتر میکرد.بالاخره روز مرگ اخرین بازمانده رسید نه از معجزه ای خبر ی شد از نه از انتظار ها و صبر هایی کشیدیم  او هم از میان ما رفت. شاید در اسمان ها به خاطر شجاعتش به او مدال بدهند یا شاید هم به خاطر قلب مهربانش تبدیل به فرشته شده باشد. خاطره ای از یک رزمنده </description>
                <category>Pariya</category>
                <author>Pariya</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 16:13:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>