<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه.میم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11623700</link>
        <description>برای آیندگان، ما تنها چراغ های خاموشی هستیم در دل تاریک روزگار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 07:02:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2207231/avatar/62Xt5X.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه.میم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11623700</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عآدت می‌کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D8%B9%D8%A2%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-kicqtbmdqp7b</link>
                <description>کیبورد گوشی‌ام هنوز به واژه پشمام عادت نکرده است. تا می‌آیم &quot;ش&quot; را بچسبانم به &quot;م&quot;، برایم واژه پیشنهاد می‌دهد. آن پایین کنار حروف می‌نویسد &quot;بشاش&quot;. یا &quot;پیاپیش&quot;؛ یا هر واژه دیگری پر از آ و پ و ش، جز این واژه. احتمالا هنوز نتوانسته معنای این کلمه را در دایره لغاتی که نیست، درک کند. گاهی خودش حروف را برایم تصحیح می‌کند. وسط صفحه‌ی چت می‌نویسم پشمام. پیام را که نگاه می‌کنم می‌بینیم واژه عاقلانه‌تری را نشانده جایش. واژه‌ای که بر وزن همین کلمه سوار شده، اما ربطش به آن جمله، چیزی شبیه ربط پیاز به سیرترشی است. هربار موقع نوشتنش حس می‌کنم دارم چیزی را وارد جهان می‌کنم که جهان هنوز به حضورش رای نداده؛ مثل آوردن یک غریبه به مهمانی خانوادگی. خنده‌دار است. انگار جهانِ کوچک این صفحه کلید هنوز نتوانسته بپذیرد که حروف بی‌معنای دیگری هم در این سال‌ها زاده شده‌اند.دیدن بدعادتی‌اش مرا یاد خودم می‌اندازد. وقتی پخش برنامه ماه عسل متوقف شد، ما هنوز به حضورش در سفره ماه رمضان عادت داشتیم. برای اینکه جای خالی‌اش مثل جایِ دندان تازه کشیده شده نزند توی ذوق، تیتراژ برنامه را می‌گذاشتم روی پخش. تیتراژ پشت سرهم تکرار میشد و یکی چند ساعت از زمان خانه را اشغال می‌کرد. اصلِ پذیرفته‌ای بود و ما به نبودش بیش از بودنش معترض بودیم. به خودم که نگاه می‌کنم همیشه همینطوری بوده‌ام. تا وقتی چیز جدیدتر از چیزِ جدیدی که قبولش نکردم به بازار نیامده، قبلی را کنار نگذاشته‌ام. مامان می‌گفت تو به مرض نگهداری مبتلا هستی. می‌پرسم مبتلاها چه نشانه‌ای دارند؟ جواب می‌دهد همشان در برابر از دست دادن آن قدیمی‌ها و به دست آوردن این جدیدها مصون‌اند.جهان برای خودش کلاف گذر می‌بافد و زمان به حال خودش راه می‌رود. این وسط فرقی نمی‌کند که آدم بتواند راه خودش را انتخاب کند یا جهان راهی جلوی پایش بگذارد. من همیشه راهی جلوی پایم گذاشته شده. اینطور نبوده که بین مجموعه‌ای از چیزها، یکی را انتخاب کنم. دست گذاشته‌ام زیر چانه تا گزینه‌های روی میز کمتر و کمتر شوند. بعد که تعدادشان به یکی رسید، همان گزینه، سرنوشت من می‌شود. حالا رسیده‌ام به روزهایی که آن‌های تصمیم گیرنده اسمش را گذاشته‌اند دوران جنگ. جنگ، با چاشنی عادت. باید عادت کنیم. مثل کیبورد منگ گوشی‌ام که حالا واژه‌های بیش‌تری برای پیشنهاد دادن دارد. اما نه؛ جنگ از آن چیزهایی است که هرگز نه می‌خواهم و نه می‌توانم به آن عادت کنم. نه. این یکی تیتراژ ماه عسل نیست که با یک واکمن کهنه پخش کنی و بگذاری یک گوشه برای خودش بخواند.احتمالا اگر مامان زنده بود، هنوز هم مرا مبتلا به عادت صدا می‌کرد. کاش زنده بود. آن وقت بهم می‌گفت که با این چیز جدیدی که سر از زندگی‌ام درآورده چه کنم. حتما می‌گفت باید خوشحال باشم که هنوز هر چیز غریبه‌ای می‌تواند راه خودش را به من باز کند. هنوز گوشه‌هایی هستند که تاریک‌اند. کلمه‌هایی که نمی‌دانم اگر تکرارشان کنم، از کی عادی خواهند شد و شاید همین، تنها نقطه تسکین است: این که جهان هنوز کامل نشده. چیزهایی هستند برای جا خوردن. چیزهایی هستند برای عادت کردن و راه‌هایی هستند برای ادامه دادن.✍️ فاطمه فیروزی</description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2026 11:55:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا تعلیق است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-txhaxjjc6p4u</link>
                <description>برجستگیِ چسب پیدا نمی‌‎شود. همین یک ردیف پنجره را هم چسب بزنیم، آماده‌ایم برای آینده! گفته‌اند همیشه باید آماده بود. محض احتیاط است؛ شرطِ عقل است. ما نمی‌دانیم آماده بودن از تعریف خودمان، برآیند می‌شود روی تعریف آن‌ها یا نه؟ برجستگیِ چسب پیدا نمی‎شود.دارد می‌شود دو ماه. کتاب‎های زبان را انداخته‌اَم در کتابخانه. در مهجورترین گوشه‌اَش. نه کامل بسته، نه کامل باز. شبیه لنگی در میان هوا. شبیه پایی در میان دو پله. یک پست دیده‌اَم در اینستاگرام. کیمچی پروبیوتیک در 3 طعم، برای یبوست. مانده‌اَم بگیرم یا نه. بچشم طعم تخمیری کیمچی را برای اولین بار یا نه. اولین بارش نشود آخرین بار؟ برجستگی چسب پیدا نمی‌شود. شیشه‌های بالایی همه ضربدری چسب خورده‌اَند. یکی از چپ، یکی از راست! از هر طرف خورده‌اَند. می‎گوید باید کیف حمله جمع کنیم. می‌‎گویم نباید به بهانه مرگ، زندگی را از دست بدهیم. خودم را میان تردید پیدا می‌کنم. میان کوهی از بکن‌ها و نکن‌‎‌ها. شایدها و اگرها. میان قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌ها.دست انداخته‌ام به زیر پوسته‌ی چسب، هاله‌ی چسبنده‌اَش را قلقلک می‌دهم. انگار ناخن می‎کشم روی صورت شفیع‌الدین. به خیالم رو به جلو می‌روم، رو به زمان. اما تعلیق کشدار است. کِش می‌آید در فضا. باز می‌شود از هم. کلافش می‌‌پیچید به دور پوسته‌اَت؛ به زیر گوشته‌اَت. می‌گوید چسب را محکم نزن، شاید خبری نشد. من ناخن می‌کشم روی حباب‌های جا مانده‌ی چسب تا امیدوارانه بچسبد به آن شیشه‌ی بلاتکلیف. درِ شیشه‌ی کیمچی نیمه‌باز است. ماند‌ه‌ام برای اولین بار بچشم طعم تخمیری‌اش را یا نه؟ تعلیق است. اینجا همه چیز تعلیق است.</description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 19:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشر دوباره به کوه خواهد زد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B2%D8%AF-grjpnxjpjq7i</link>
                <description>به وسعت فنجان چای شده جهانم این روزها. از جهان سوم به جهان هزارم رفته‌ایم. از قرن بیست و یکم شده‌ام دختری در قرن سیزدهم. کاشف الکل بشوم شاید. کتاب قانون را از نو بنویسم شاید. آن قلم‌ها را که نوشته‌اند انسان مدرن را از جنگ عاری‌ست، با قلمدانش بشکنم شاید. رجعت کرده‌ایم به هزاره‌ای که بشر یکجا نشین شد. بی سور و سات. با داس و تبر. گوسفندها را ببرم چراگاه شاید. عاشق پسر یکجانشین همسایه بشوم شاید.علفها را با آب بجوشانیم و نامش را بگذاریم چای. چای‌ها را بریزیم توی یک جسم مانع و نامش را بگذاریم فنجان. فنجان‌ها را دانه دانه کنیم. برای هر دانه یک شماره بگذاریم. فنجان اول، فنجان دوم، فنجان هزارم. برای تمام قبلیه فنجان ریخته‌ام. چای می‌نوشیم به سلامتی یکجانشینی.سال‌ها پیش کتاب عشق اول عمه را از زیر زمین پیدا کرده بودم. کتابچه پاره‌ای بود از فریدون مشیری. نوشته بودبشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد به کوه خواهد زدبه غار خواهد رفتگونه‌ی بشر حالا چه تنهاست. کنار دست همدیگر و فرسنگ‌ها از هم دورتر. بیش‌تر از آنی که در متروی صادقیه دهان به دهانیم، نزدیک‌تر نمی‌توان شد. با این‌همه چه بی‌رحمانه از هم گسسته‌ایم. چسبیده به همانِ دور از همیم. طرد شده از همانِ متصل به همیم. چفت شده در همانِ منفعل زِ همیم! بیا به حال بشر، های های گریه کنیمکه با برادر خود هم نمی‌تواند زیستچنین خسته وجودی کجا تواند ماند؟چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت؟صدای غرش تیری دهد جواب مرا:به کوه خواهد زد!به غار خواهد رفتبشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد....</description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 17:23:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب دیدم که یک بوم نقاشی‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D9%85-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D9%85-qoro8wblauzn</link>
                <description>عزیز نفرینمان کرده بود که هرکه برود پی آن طرب‌خانه، عاقبت بخیر نشود. من اما پایم را کرده بودم توی یک کفش که یا می‌رویم کنسرت، یا خودم را از رودِ بالادست ده پرت می‌کنم و می‌میرم. همه ترسیده بودند اما مرغ عزیز، یک پا بیش‌تر نداشت. توی آشپزخانه راه می‌رفت و با خودش غر می‌زد. می‌گفت معصیت دارد دخترِ بی‌شوهر گوشش از طرب و دامبول و دمبک پر شود. یک عمر من و این مرد رو به قبله نماز خواندیم که تو بشوی پرچم‌دارِ بی‌حیایی و زبانم لال خنیاگری. خوب است دیگر، از فردا کل ده پر می‌شود که دختر حاج رسول چنگ می‌زند و پس فرداش هم می‌گویند رقاصه شده و صباحی دیگر هم هرکه از جلوی این کوچه رد شود، یک تف غلیظ پرت می‌کند به درش که دامبول و دومبول نقاره، دختر تومبون نداره. بعد در حالی که گوشت وسط انگشت شصت و اشاره‌اش را گاز می‌گرفت، الکی گریه کرد که یک وقت دری به تخته بخورد و دلم برای نرفتن به کنسرت رضا شود.من هیچکدام از این حرف‌ها را گوش نکرده بودم. مگر نقل خانه‌ی ما لق‎لقه‌ی دهان عوام است که به خواست آن‌ها کاری کنیم و به ناخواست آن‌ها دست روی دست بگذاریم؟ بگذار هرکه هرچه می‌خواهد بگوید، من یا می‌روم کنسرت، یا خودم را از رود بالادست ده پرت می‌کنم پایین و می‌میرم. عزیز اما تمام این مدت بیکار نماند و هرکاری از دست خودش و دخترهاش برمی‌آمد کرد تا من از صرافتِ کنسرت بیفتم. من قرارم را با آقا سید گذاشته بودم. بهش گفته بودم روزی که بار را شهر می‌بری، مرا هم بگذار توی ماشینت وسط بارِ خرمالوها و تا تهران یک راست گاز بده. قبول نکرده بود. دست آخر ناچارم کرد تسبیح شجر جدمان را بدهم و معامله جوش بخورد. آقاجان هیچ نگفته بود. حتی لب به اعتراض باز نکرد. هرچه بود زیر سرِ این زنک بود که مثل اسفند روی آتش بالا و پایین می‌پرید و نفریم می‌کرد.آخر چطور به این‌ها می‌گفتم که اگر نروم کنسرت، اگر او را از نزدیک نبینم، اگر یک عکس یادگاری باهاش نندازم و بهش نگویم خاطرخواهش هستم، روزم شب نمی‌شود؟ این‌ها چه می‌فهمند از عاشقی؟ جز آنکه در خانه‌هاشان گاو شیرده می‌دوشند و ته آرزویشان این است که پسرِ کدخدا با 100 راس گوسفند و عقل ناقص، بیاید خواستگاری‌شان. من آدم این روستا و نان شیرمال دست‌ساز و شیرمحلی و پنیر خانگی نیستم. دلم نمی‌خواهد دست‌هایم زبریِ دشت را بگیرند. حالم از بوی علف خیس بد می‌شود. از لباس‌های گلدار و چادرهای نقش برجسته‌ی سنتی. من عاشق او شده‌ام. او و دنیایش. لهجه‌ی غلیظ تهرانی‌اش. کت و شلوار براق و کراوات بلندش. آن غذاهای فرنگی که جز در شهر نمی‌توان مزه‌شان را چشید. آن نان‌های صنعتی و کنجدی که کنار غذا می‌آورند. من این‌ها را می‌خواهم.آن روز هم خدایی نکرده نخواسته بودم بی‌احترامی کنم. فقط دم آخر که بزک دوزک کرده از در بیرون می‌رفتم و عزیز با غیض نگاهم کرد، گفتم لیاقتت همان پسرهات هستند که رفته‌اند شهر و سال تا سال اسمت را نمی‌آورند. عزیز که منتظر شنیدن این حرف از دهان ته تغاری‌اش نبود، دستش را سه بار دور سینه‌اش چرخاند و تا می‌توانست نفرینم کرد. تمام مسیر بین تلی از خرمالو نشسته بودم و در عالم رویا خودم را با آن خواننده تصور می‌کردم. آقا سید تند می‌رفت. ماشینش اتولِ عزرائیل بود، جان می‌گرفت. نزدیک هر دست انداز سرعتش را کم می‌کرد تا به خیال خودش جلوی ضربه‌ها را بگیرد اما فنر وانت زورش به آن‌همه فشار نمی‌رسید. جاده از دو طرف کوه بود. اولش دشت بود و بعد کوه و بعد می‌رسیدی به جاده خاکی. باد که به مزرعه می‌زد، مترسک‌ها تکان می‌خوردند و بعضی کلاغ‌ها از اطرافش می‌پریدند. بعضی‌هایشان که می‌دانستند دروغِ مترسک را، سرجای خود می‌ماندند.با خودم گفتم حتما ازش یک امضا می‌گیرم. اصلا سفارش می‌دهم یک دست خطی، دست نوشته‌ای چیزی بدهد تا قاب کنم و بزنم به دیوار اتاقم. اصلا چطور است شماره‌اش را بگیرم که خودش مرحمت کند و خط نوشته را برایم ارسال کند. توی همین خیال‌ها بودم که ناگهان جاده مرا در خودش سر کشید. آسمان به زمین رسید و زمین به هوا رفت. یک آن وسط کهکشانی از خرمالوی له شده بودم. وانتِ زوار در رفته‌ی آقا سید چپ کرده بود. آقا سید خودش مانده بود لای در. من زیر جعبه‌های خرمالو دفن شده بودم. نفرین عزیز کار خودش را کرده بود. خوابم گرفته بود. چشم‌هایم را بستم. خوابش را دیدم. کنارم ایستاده بود و می‌خندید. خودکارش را گرفته بود سمتم و می‌خواست خط نوشته را روی دست من بنویسد. می‌خندید و می‌گفت بوی علف می‌دهی. بوی کره محلی و پنیر گوسفندی. خودکارش را گذاشته بود روی پوستم. می‌خواست خط خطی‌ام کند. گفت دست و صورتت مثل یک بوم نقاشی خط‌خطی شده. از کدام جاده آمده‌ای؟ خندیدم و هیچ نگفتم. نفرین عزیز کار خودش را کرده بود</description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 23:51:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقتِ نارنج‌های خشکیده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-jgzomdkhaqrw</link>
                <description>شب بود، جاده بود، ماشین بود و من. کسِ دیگری هم بود. کسی که چندی قبل در من متولد شده و رشد کرده بود. از گوشت و جانم خورده و حالا که برای خودش جوان رعنایی شده بود، می‌خواست هویت بگیرد. نامش مرگ بود. آن شب خودش را شناساند؛ به مادرِ نانتی‌اش! خوره‌ها شروع شد. چه کنم چه کنم‌ها شروع شد. به فرزند خواندگی قبولش کنم یا نه؟ درخواستش را اجابت کنم یا نه؟ زندگی‌ام را تقدیمش کنم یا نه؟ حالا جاده از هرچه نامش معناست خالی بود. فقط من بودم و مرگ، این فرزند خلف ناخواسته.مامان گفته بود &quot;توی این تاریکی تنها جاده نریا، زبونم لال فکری میشی&quot;. زبانش لال فکری شده بودم. از آن روز که قرص‌ها را دور از چشم پزشک و مامان و آدم‌های قرص‌پرست قطع کردم فکری شدم. فکریِ خودکشی. آن شب هم اینطور نبود که نشسته باشم مرگ به سراغم بیاید و من دستش را بگیرم. خودم به استقبالش رفتم. قرارمان شده بود تک درخت بالای کوه ثنا، میان آلونک مارها و کنار آشیانه گرگ‌ها. خواستم جایی بمیرم که دست کسی بهم نرسد. حتی حالِ تشییع این جنازه را نداشتم. حال آنکه جسم بی‌حالم روی دوش آدم ها حرکت کند و صدای نعره‌هاشان را بشنود.توی آن ماشینِ آبی مرگ چه بوی خوبی داشت. بوی وانیل سوخته و پرتقال رنده شده می‌داد. بوی چای تازه دمِ بزرگسالی. یک نگاهم از آینه بغل به ماشین‌های پشتی بود و آن یکی نگاهم بین قرص‌های درسته جابه‌جا میشد. قرص از آن‌ها بود که می‌گذاری لای برنج تا آفت‌هایش بمیرند. برنامه را از قبل چیده بودم. قرص را می‌گذاری زیر زبانت و با نیم لیتر آب‌معدنی فرو می‌دهی پایین. بعدش نیم ساعت وقت داری خاطرات را بالا بیاوری، گریه‌ها را به یاد بیاوری. خنده‌ها را از نو خنده کنی و چند دقیقه بعد، وجودت از هرچه که نامش زندگی‌ست، خالی می‌شود. می‌مانی روی دست شب، این صیادِ فکرهای خسته از تکرار.ماشین زورش به جاده نمی‌رسید، اما انگار زور مرگ به هردویمان می رسید. اگر روز دیگری می‌رفتم، محال بود بتوانم در آن جاده حرکت کنم. امروز اما با روزهای دیگر فرق داشت. امروز هردوی ما مهمان مرگ بودیم. خودش ما را هل می‌داد به زیر آن تک درخت روی کوه. وگرنه کِی این دختر ترسوی جاده نرفته می‌توانست تا آن بالا بالاها برود؟ یک آن که به خودم آمدم، تمام جاده زیر پایم بود. رسیده بودم به تک درخت کوه ثنا. تک درخت نارنج خشکیده. نمی‌دانید چه کاراکتر سینمایی غریبی شده بودم در میان غروب لایه‌لایه‌ی مشرق و کنار ماشین براق واکس زده. سکانس از آن‌هایی بود که اگر کیارستمی میدید، بی‌شک چندتایی اسکار ازش بیرون می‌کشید. حیف که نه کیارستمی می‌دید و نه نجات من بندِ چند توتِ تازه بود.دستم را تکیه دادم به ماشین و تا جایی که میشد، ژست آدم شکست خورده به خودم گرفتم. انگار که امید داشتم کسی از دور نگاهم می‌کند. انگار که منتظر یک منجی بودم. منتظر کسی که دمِ رفتن بیاید و با یک جمله، درس زندگی بدهد. خیلی هم منتظر ماندم اما کسی چیزی نگفت. به غریبه‌ای هم راضی بودم. غریبه‌ای که می‌گفت تو جوانی، این را با زندگی‌ات نکن. از دور می‌گفت، ولی می‌گفت. زیر لب می‌گفت ولی می‌گفت. بی‌تفاوت می‌گفت، ولی می‌گفت. اما کسی نگفت. آنقدر منتظر ماندم که اگر تا چند لحظه دیگر همانجا می‌ماندم، از دل‌خفگی میمردم. از یخ زدگیِ نوک بینی. از گریه کردن به حال چوپان پایین کوه. از تکه تکه شدن گوشت شیرینم زیر دندان گرگ‌ها حتی... خودم را راضی کردم که قرص را از ماشین بردارم. نشسته بودم روی کاپوت و فکر می‌کردم. به قرصِ کاملِ توی دستم، به طرح سردرگم رویش، به اینکه حالا با آفت‌های توی برنج هم درد می‌شدم.+ خانم جان سلاممردی هراسان بود که جاده را یک راست بالا می‌رفت. منجیِ من بود شاید. تا به حال انقدر از دیدن کسی خوشحال نشده بودم. بی‌آنکه منتظر جوابِ سلام باشم شروع کرد.+ خانم جان تو رو خدا. دست به دامنت. زنم زائوعه. دردش گرفته. تو رو خدا بیا کمک. ماشین نداریم. الاغم بار سنگین نمی‌کشه، جفتک می‌ندازه. تو رو خدا کمکم کن. خدا بعد هفت سال بهمون داده.مردِ روستایی را خوب نگاهش کردم. شبیه کاراکتر فیلم‌های کیارستمی بود. نکند اشتباهی آمده‌ام در صحنه فیلمبرداری یک درام ایرانیِ اسکورسیزی پسند! هرچه که هست، این را خدا رسانده. همان خدایی که خواسته روزی هزاربار بمیرم و زنده شوم. همان که خواسته روزی چند بار این جاده را با ماشین بیایم، قرص را بگذارم کف دستم و با یک لیوان آب بالا بیندازم. همان خدا حالا برایم منجی زندگی فرستاده.تا به خودم بجنبم، زائو و مردش توی ماشینم بودند. همان جاده‌ای را که برای مرگ بالا رفتم، برای زندگی پایین آمدم. آدم باید یک چیزهایی را ببیند که قدر چیزهای دیگر را بداند. آدم باید گاهی آنقدر بالا برود که منجی بالش را قیچی کند. آدم باید در مردن گاهی خطر کند.</description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 21:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف روی کاج‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%AC-%D9%87%D8%A7-j3jb2nfpii1f</link>
                <description>زمستان سال 90 است. برف روی کاج‌ها را تازه دیده‌ام. تحت تاثیر قصه، شده‌ام زنی مصمم و قوی، در میان زن‌‌های آسیب‌پذیرِ دورم. شده‌ام معلم پیانو. شده‌ام کسی که عشقش را دو دستی تقدیم کسِ دیگری کرده. از خودم فرار کرده‌ام شاید. نشسته‌ایم توی ماشین. تهران این روزها خیلی سرد است. برف بی‌صدا می‌بارد و چراغِ نیم‌سوزِ جاده از دور چشمک می‌زند. خدا می‌داند که اگر این صحنه‌ای از یک فیلم بود، حتما کارگردان و فیلمبردار و چندتایی دیگر، جایزه می‌گرفتند. حیف که زندگی واقعی آدم‌ها، فیلم و سریال و نمایش نیست.توی ماشین سکوت شده. هردو سرشار از حرفیم، هردو خاموش اما. به قول شاعرها یک شهر واژه پشت در مرده. به قول‎شان کسی میل به باز کردن این در ندارد. ماشین از میان برف عبور می‌کند و هربار که به یخ شیشه‌ای می‎رسد، لیز می‌خورد. درز لب‌هایم از هم باز می‌شود. می‌گویم آرام‌تر برو، جاده لغزنده شده. جوابم را نمی‌دهد. توی دل هرچه ناسزا هست، سزای خودم می‌کنم.از خیابان کاج که عبور می‌کنیم، دوباره می‌شوم رویا. می‌شوم زنی که عشقش را دو دستی تقدیمِ کسِ دیگری کرده. بی‎کلامِ &quot;برف روی کاج‌ها&quot; را می‌گذارم تا صدای ته کشیدن آخرین احساسم به این مرد، تنها صدای توی ماشین باشد. بین آن همه سفیدی و سکوت دارم خفه می‌شوم. چشم‌هایم را می‌بندم و تا به خودم بیاییم، خواب هستم. خوابی می‌بینم عمیق! چند صباحی است که انقدر عمیق نخوابیده‌ام. دلم شور می‌زند. شده بیخود و بی‌جهت ترس به دلت بیفتد؟ شده صلوات بفرستی تا زودتر از خواب بیدار شوی؟ برای من شد. آن روز توی ماشین زیر سایه سنگین برف. از خواب پریدم و هنوز توی جاده بودیم. از جلو که اطراف را نگاه می‌کردی، دو طرف ماشین پر از برف بود. برفِ محض.این جاده و این طور و اطوار هرچه که هست، همان همیشگی نیست. انگار چیزی تمام شده، چیزی ته کشیده. شنیده بودم که برف غمِ توی دل آدم‌ها را هم می‌زند و بین آن همه سکوت و سفیدی که یادِ غمت بیفتی، ته دلت یک جوری می‌شود. ته دل من یک جوری شده. انگار تمامِ برف‌های جاده را ریخته باشی تویش و هی هم زده باشی و ازش یک کوه یخیِ غمباد زده درست شود. ته دلِ رویا هم همین بود یعنی؟ وقتی فهمید شوهرِ عزیزش با آن شاگرد پیانو قرارمدار گذاشته و رفته‌اند آن ور دنیا؟ یعنی او هم وقتی برف دیده، وقتی راه رفته روی آن، ته دلش همینطوری لرزیده؟مرد سکوت کرده. برایش مهم نیست دیگر. با خودش گفته ته این جاده به هرکجا که برسد، دیگر کار تمام است. این جاده خیلی وقت است به ته رسیده. الان تنها دوتایی میرویم ته‌اَش را ببینیم و بعد هرکس سر می‌گذارد به آینده نامعلوم خودش. دوباره رویا شده‌ام. دوباره زنی تنها در میان چشم‌های منتظر. منتظر به اینکه شکستن‌اَت را ببینند. چشم دوخته به پنجره خانه، که یک زن تنهای خیانت دیده چطور شب‌ها را سر می‌کند و روزها را سر می‌کشد؟ وسط جاده لاستیک پنجر می‌کند. گرفته‌ایم به یک جسم نوک تیزِ وقت‌نشناس. مرد پیاده شده و اطراف خودش گیج می‌زند. من از ماشین نگاهش می‌کنم تا آخرین ته مانده احساسم بهش ته بکشد. بدی‌هایش را بیش‌تر می‌بینم. چشم‌های گود افتاده‌اش را. شال گردنِ تابه‌تایش را. حتی از روی لباس، کبدِ چرب‌اَش را.ما سال‌هاست توی جاده مانده‌ایم. سال‌هاست به برف نشسته‌ایم. مدت‌هاست که این بیکلامِ خداحافظی، توی گوشمان تکرار می‌شود. اینها توی ماشین وقتی که تنها هستیم، بیش‌تر خودشان را نشانمان می‌دهند. من، رویا، آن معلم پیانو، آن زنِ تنهای قصه، آن فرزندِ خانواده که باید چیزها را از مادر پنهان کند، حالا رسیده به انتهای جاده. زمستان سال 90 است. برف بی‌صدا می‌بارد. بیکلامِ &quot; برف روی کاج‌ها&quot; را گذاشته‌ام تا صدای ته کشیدنِ آخرین احساسم به این مرد، تنها صدای توی ماشین باشد.اضافه‌نوشت: موسیقیِ متن، برای فیلم &quot;برف روی کاج‌ها&quot; و اثر کارن همایونفر است.</description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 18:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیزِ از دست رفته ام، سلام</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-o8nyzkcyoxuf</link>
                <description>کاش اون لحظه رو نگه میداشتم قبل اینکه همه چی عوض شهعزیزِ از دست رفته ام، سلام. از حالِ این روزهایم اگر بگویم، همه چیز خوب است. نه آنقدر خوب که قبل ترها کلمه خوب را در دهانم قرقره می کردم و از عمق واژه اش، یک لذت گس می چکید بیرون. خوب. خوبِ خالی. خوبِ آغشته به یک جور احساس تعلق نداشتن. این روزها به خیلی کارها مشغولم. یکی اش فکر کردن به آن روزهاست. همان روزها که باید میان آنهمه بی تفاوتی دست و پا می زدم و تنها کشته اقیانوس عشق دوتایی ساخته مان میشدم. کاش میشدم. کاش با خودم نمی گفتم خودت را کنار بکش. نمی گفتم بس است تنهایی دست و پا زدن. بس است به انتظار آن قایق نجات، به انتظار آن جزیره وصل ماندن. چند روز است مدام می گویم کاش، کاش خودم را از خواستنت، از نصفه و نیمه داشتنت محروم نکرده بودم. کاش آن روز که زل زدی توی چشم هایم و گفتی بیا امروز، در همین لحظه همه چیز را تمام کنیم، یک چک می کشیدم توی صورتت و  چک را زده و نزده، دوتایی از خواب می پریدیم. کاش همه اش خواب بود عزیز از دست رفته ام. حتی آن حرف هایی که به جانِ رنجورت زدم و حرف هایی که از زبان تلخت پس گرفتم.دنیا انگار ما را با هم نخواسته بود. اما این دلیل خوبی برای من نبود که از دستت بدهم. حتی اگر تمام ناسزاهای عالم را سزایم می کردی، حتی اگر می خواستی سر به تن هرکسی که مرا یادت می اندازد نباشد، بازهم نباید اینطور راحت سُر میخوردی از دستم. ما همدیگر را نخواستیم عزیزِ از دست رفته ام. تو را نمی دانم اما من پر از خواستن بودم و نخواستم. این اذیتم می کند. این که هنوز می توانستم آن لحظه خداحافظی را تبدیل کنم به نویدِ دیدار جدید. اگر کمی با من مهربان تر بودی، شاید همه چیز اینطور آغشته به یک احساس بلاتکلیفِ نخواستنی نبود. این نخواستنت کار دستمان داد. نخواستی من باشم و نخواستی که جهان، ما را کنار هم داشته باشد. عزیزِ از دست رفته ام، کاش آن روز با هرچه در توان داشتم، زده بودم زیر گوش ات. </description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 15:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبیِ لاغرِ زشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%90-%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-edlh6z4zgomf</link>
                <description>آبیِ لاغرِ زشتچیزی که بعد از رفتنش در من جا موند جای خالی چیزها، هیچوقت پر نمی شوند. حتی اگر آن چیز، با چیزی شبیه به خودشان پر شود. این را مامان گفت و لیوانِ چسبیده به میز را با یک زورِ قوی از جا کند. زیر لیوان یک لکِ قهوه ای دایره ای شکل از چای درست شده بود. مامان سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت. نشسته ام لکِ روی میز را تمیز می کنم. با دستمال. با الکل. با دستمال خیس. با الکل قوی. با دستمال خیس و الکل قوی. پاک نمی شود که نمی شود. ردِ بودنش مانده روی میز. نمیخواهد برود. آهنگ ماندن کرده. لیوان توی سینک است و نقشِ بودنش اینجا، روی میز. مامان می گوید یک گلدانی چیزی به جایش بگذار که انقدر زشت نزند توی چشم. من می گویم مامان، خودت گفتی جای خالی چیزها، هیچوقت پر نمیشوند. حتی اگر آن چیز، با چیزی شبیه به خودشان پر شود. دیروز آن لباسی که برایم خریده بودی را تن زدم. آبیِ بستنی بلوبری بود. چقدر وقت پوشیدنش فکر کرده بودم شبیه مدل های اکراینی چیتان پیتانی شده ام. امروز دوباره تن‎ش کردم. روی به روی آینه آن مدل اکراینی را ندیدم. یک آبیِ لاغرِ زشت دیدم که برای لعنت فرستادن به تصویر خودش توی آینه کمانه کرده. فهمیدم من این ها را با تو دوست دارم. در کنارِ تو، نه در کنارِ زخم نبودنت. زخمی که خواسته و ناخواسته با رفتن به جانم کشیده ای. مثل لکِ آن لیوان چای که با هرچه پاک‎ش کنی، پاک نمی شود. نشسته ام کتابخانه را می ریزم. کتاب هایی که برایم خریده ای، دیگر آن قدر قشنگ نیستند. جمله هایی که زیرشان یک خط سبز بزرگ کشیده بودم، آن قدرها هم عمیق نیستند. نیستند چون تو نیستی. چون تاثیر نبودنت، انگار بیش تر از بودنت خودش را به من فهمانده. دیگر گل لیلیوم گوشه اتاق، آنقدر که فکر می کردم خوشبو نیست. تمامِ زندگی ام بوی تو را گرفته. بویِ قبل از رفتنت را. همین است که این جسم، بی تو خودش را نمی شناسند. همین است که دیگر آن مدل اکراینی چیتان پیتان کرده، خودش را یک آبیِ لاغرِ زشت می بیند.یک لایه رنگ آکریلیک قهوه ای روی میز می کشم. زیر لب می خوانم جای خالی چیزها، با هیچ چیز پر نمی شوند. حتی اگر آن چیز با چیزی شبیه به خودشان پر شود. </description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 13:30:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما روزی بی‌آنکه بخواهیم، به ژن‌هایمان برمی‌گردیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%DA%98%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-dpwzbhjoalot</link>
                <description>مامان؛ با همه ژن‌هایش هیچ دوست نداشتم برنده این مسابقه باشم. برای همین ننوشتم و ننوشتم و ننوشتم؛ تا امشب که سراپا نوشتنم. مادرم زنی بود قوی، از دل سیاه روزگار. برای من مثل گلی که در خرابه روییده باشد. زیبا و سرخ و خواستنی بود. دورتا دور چشمان درشتش یک هاله قهوه‌ای تیره داشت که باعث میشد دیگران چشم آهویی صدایش کنند. مادربزرگ می‌گفت ویارانه مامان، گوشت آهو بوده؛ برای همین چشم‌های دخترش آهویی شده. من اما خوانده بودم که مهاجران منطقه‌ای از آسیای شرقی، یک سیاهیِ بلاتکلیف دور چشمانشان دارند. یک جور احساس تعلق به سرچشمه اصلیِ این تاریکی. مامان چیزهای دیگری هم داشت. یک خال قهوه‌ای تیره گوشه لب که با هیچ چیز خواستنی دنیا نمی‌خواستی عوضش کنی. مادربزرگ این رد و خال‌ها را ربط می‌داد به دخترخاله سالخورده شوهرش که چند دهه قبل، روی نمی‌دانم کدام جای غیر قابل وصف بدنش، چندتایی از آن‌ها را داشته است. ما بچه بودیم و گوشمان پر از شنیدن. هرچه او از رد و نشان‌های مامان که توی بدن خودش بی‌نشان بودند می‌گفت، باور می‌کردیم. باور می‌کردیم که مامان چشم‌هایش به خاطر گوشت آهو سیاه شده و خال روی لبش را از دخترخاله پدرش به ارث برده و جانم برایتان بگوید کمان ابرویش را مدیون کندری‌ست که مادربزرگ توی هفته چهارم بارداری از عطاری خریده و جویده. باورمان شد تا درست سیزده سال قبل. روزی که سرطان به جان مامان فرونشست. حتما مامان بزرگ می‌آمد و دوباره می‌خواست بگوید که شما یادتان نیست، پسرعموی فلان دخترعمه‎‌ام، سال‌ها قبل سرطان گرفته و مرده. این را دیگر نتوانستیم باور کنیم. فرقی هم می‌کرد مگر؟ دیگر برای ما نه. آن روزها که درگیر درمان بودیم، بزرگ‌تر شده بودم. آنقدر که بفهمم پای چیزی به اسم ژن درمیان است و رد آدم‌ها را نمی‌توان به این سادگی روی چشم و خال و حال و بال گذاشت. فهمیدم همه چیز پیچیده‌تر از آن است که مادربزرگ گفته و به جان ما نشسته. ما مامان را از دست دادیم. به خاطر سرطان. شاید درست‌تر باشد اگر بگویم ژنِ سرطان. ژنی که حتی مادربزرگ گردنش نگرفت. حتی نگفت این یکی به کدام یک از اقوامش برمی‌گردد. حالا باید یقه که را می‌گرفتیم که زیر بار این ژن برود؟ نمی‌دانم. هنوز هم نمی‌دانم. آن روزی که از ویرگول تماس گرفتند و گفتند مسابقه‌ای برگزار شده با موضوع ژن، توی دلم گفتم محال است شرکت کنم. می‌دانستم اگر برنده شوم، این ژن خاموش در من جرقه می‌زند. اگر برنده شوم چه؟ باید خودم را با همه ژن‌های آلوده بدنم بگذارم جلوی آن‌ها. بگذارم تا ژن‌ها، همه چیزم را فاش کنند. تا بگویند این سیاهیِ دور چشم‌هایت که مشابه‌اَش را در چشم‌های مادرت دیده بودی، به خاطر آن ویارانه نیست. بگویند آن خالی که روی بازی راستت داری و یکی یک دانه‌اش را مادرت گوشه لبش داشته، از دخترخاله پدربزرگت به یادگار نیاورده‌ای. بگویند شاید آن ژن که مادرت را از تو دور کرده، در بدن تو نیز نیمه جان باشد؛ مثل آتشفشان نیمه فعالی که به جرقه‌ای بند است. من نمی‌خواهم این‌ها را بگویند. نمی‌خواهم بشنوم. می‌گذارم تا غفلت، جور همه چیز را بکشد. اصلا فرقی هم می‌کند مگر؟ ما گوشت آهو و داستان آن خال گوشتی را باور می‌کنیم. اصلا چرا باید بدانیم که این ژن‌ها را از کدام خانه حمل کرده‌ایم تا به اینجا و چطور کشانده‌ایم به امروز، که پشت لپ‌تاپ بنشینیم و برایشان واژه ردیف کنیم. به قول سهراب: نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد. به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک &quot;سیلک&quot;.</description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 03:22:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن بعد از ظهر در ونک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%B8%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D9%86%DA%A9-cpvykaxqe1va</link>
                <description>زهرا این روزها خیلی فضول شده. امروز در حالی که یک تکه خیارِ نمک‌خورده از دهانش آویزان بود پرسید:« مگر تو روزنامه‌نگار نیستی، پس چرا می‌گذاری همه چیز بیات شود و از دهن بیفتد، بعد درباره‌اش بنویسی»؟ درست می‌گوید. از زمانی که یاد دارم همینطور بودم. درست هم نشدم. ارزش خبری برایم شوخی و مضحکه است. بیش‌تر از آنکه در بندِ خبرها و ارزش‌شان باشم، بدنه‌شان برایم مهم است؛ آنچه حمل می‌کنند و قرار است در ذهن مخاطب ثبت شوند و همیشه که نه، اما گاهی پسِ ذهنشان باشد. اصلا که می‌تواند تعیین کند زمان درست تعریف کردنِ آن چیز، کی است؟ و بله، زمان درست تعریف کردنِ آن چیز، درست امشب است. چند دقیقه قبل از آن که عقربه‌های کوچک و بزرگ ساعت روی هم سوار شوند و احتمالا اگر در آن حالت آرزویی کنی، خدا برایت برآورده‌اش کند. اگر درست بخواهم بگویم، آن روز 8 دی ماه بود. اولین که نه، اما چندمین بارانِ دیوانه‌ی تهران داشت باریدن می‌گرفت. توی اتوبان نشسته بودیم و با زهرا چرتکه می‌انداختیم. _ یه گوشی تو برنده شدی، یه سکه من. حالا به نظرت واقعا نوشته‌ی کی قشنگ‌تر بوده؟ سوال در مغزم تکرار می‌شود. نوشته‌ی کی از همه بهتر بوده؟ پیمان و داورانش گفته‌اند نوشته‌ی زهرا. بعضی‌ها اما گفته‌اند نه. حتی یک عده‌ای زهرا و من و بیش‌تر برنده‌ها را فحش داده‌اند، آبدارِ آبدار! موجودِ حسود توی سرم حرف می‌زند:« نفر اول برازنده‌ی تو بود دیوونه، نه نفر چهارم». خفه‌اش می‌کنم. من و زهرا نداریم. دوقولوییم و یک ژن. هرچه او برنده شود برای من است و هرچه من برنده شوم برای او. زهرا استرس دارد، استرسی که برازنده‌ی نفر اول است. اما من چرا استرس دارم؟ چهارم شدن که اینهمه قیل و قال ندارد. یک سکه است دیگر، می‌روی شرکت پیمان، چاق سلامتی می‌کنی، هدیه‌ات را می‌گیری و میزنی بیرون. نرسیده به ونک یک کاسه باقالی می‌زنیم که ترس، گوشتِ استخوانمان شود. اولین باری‌ست که ونک را می‌بینیم. همیشه با دوست و رفیق و خواهر قرار گذاشته‌ام برای دیدنش اما هرگز عملی‌اش نکرده‌ام. آن روز پیمان برایم برآورده‌اش کرد. توی یک کوچه‌ی فرعی مغازه‌ای می‌بینم که شبیه به کافه است. سیاهِ‌شب؛ تاریکِ تاریک. دو گلدان در نمای داخلیِ مشکی‌اش کار شده است با گل‌های طبیعیِ زرد و صورتی. به زهرا می‌گویم من این را قبلا توی خواب دیده‌ام. می‌گوید چرند نگو. می‌گویم باور نکن اما با همین وضوح دیده‌ام. حتی چشم بسته می‌توانم رنگ و تعداد گل‌های توی گلدان را هم برایت بشمارم. زهرا می‌پرسد این را ندیدی که کی نفر اول شد؟ دوباره موجود حسودِ توی سرم حرف میزند:« هر کس که بود، تو نبودی» و دوباره دهانش را می‌بندم. می‌رسیم به شرکتِ پیمان. زنگ آیفون را می‌زنیم. از قبل همه چیز را هماهنگ کرده‌اند. می‌رویم داخل و هدیه‌ها را می‌گیریم. یک گوشیِ برای نفر اول و یک سکه برای نفر چهارم، سکه‌ای که از نظرم، برازنده‌ی نفر اول بود. مسیرِ ونک را پیچ می‌دهیم به طرف مرکز، سمت تِئاترشهر و ساختمان دَوَرانیِ همیشه تازه‌اش. یک دورِ باطل می‌زنیم و احساس می‌کنیم به عنوان دو برنده‌ی جایزه، زیادی خساست به خرج می‌دهیم. راهمان را کج می‌کنیم به سمت پیتزا داوود. فقط برای اینکه بعضی‌ها گفته‌اند پیتزایش آدم‌ها را مسموم می‌کند و طعم عجیبی دارد. می‌خواهیم ببینیم که آیا ما هم ممکن است مسمومِ آن پیتزا شویم یا نه. کرکره‌اش پایین است. انگار امروز روز مناسبی برای مسموم شدن نیست. در کوچه پس کوچه‌های شهر قدم می‌زنیم به امید کشف یک رستورانی که بتواند سیرمان کند. درخت پرتقالی را می‌بینم که سخاوتمندانه از درِ حیاط یک خانه بیرون زده است. عکس آن را هم باید بگذارم؟ از صاحبش اجازه نگرفته‌ام. همینطور از خودِ درخت و پرتقال‌های رویش. عیبی ندارد. بگذار این سرقت هنری را هم بگذاریم به پایِ شهرستانی بودنمان! عکس‌های زیادی مانده‌اند که از آن بعدازظهر در ونک ثبت کرده‌ام. خیلی‌هایشان ناراحتم می‌کنند. آن‌هایی که بیش‌تر مرا یادِ نفر چهارم شدنم می‌اندازند. یا آن‌هایی که به من می‌گویند شاید عده‌ای درست می‌گفتند که شما لایقِ آن جوایز نبودید. نمی‌دانم کدام راست و درست‌تر است. گیج‌تر از یک ماهِ پیش شده‌ام. حتی گیج‌تر از چند دقیقه قبل. اصلا روزنامه‌نگاری که نتواند ارزشِ خبری نوشته‌اش را تنظیم کند، مگر حق اظهار نظر دارد؟ می‌رویم کافه لولاگر. چند قدم بالاتر از پیتزا داوود است. چای و باقلوا سفارش می‌دهیم و یک تل عکسِ بی‌مصرف می‌گیریم. بعضی‌هایشان که مصرفی بودند را در ادامه قصه به اشتراک می‌گذارم. این منم. برنده‌ی نفر چهارم. کسی که همیشه خودش را اول می‌دانسته و حالا دستِ روزگار حسابی برجکش را پایین آورده. یک جرعه از چای می‌نوشم و یک گاز کوچک از باقلوا می‌زنم. صدای مزاحمِ توی سرم دیگر رفته است. از بس به او میدان ندادم، بساطش را بست و رفت به مغزی که برای دست‌فروشیِ حسادت میدان فراوان دارد. حالا یک ماهِ کامل و چند روز از آن بعد از ظهر در ونک گذشته است. من امروز به این فکر می‌کنم که نه اول شدن مهم است و نه چهارم شدن و نه حتی هیچم شدن. آن چه اهمیت دارد، این است که ما در پسِ ذهن‌مان بدانیم که ارزش چیزها و آدم‌ها و عینی‌ها و ذهنی‌ها، با هیچ سنجه‌ای محدود و خرد نمی‌شود. </description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 00:34:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا به خودمان می‌آییم، بهارمان دی می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-laroknewdf5e</link>
                <description>کمی مانده به بعدازظهر آن روز، در دانشگاه چند سال آزگار است که در جریان رنج دانشگاهی بودن هستم. تقریبا یک ترم مانده که بشود 4 سال. کمی بیش‌تر از 3 سال و اندی یا به قول خودمان صباحی کمتر از 4 بار حامله شدن و 4 بار فارغ شدن و 4 بار تجربه مادرِ بچه‌ای جدید شدن! حالا می‌پرسید چرا انقدر دقیق و عمیق؟ جوابش این است که آدم‌ها در رنج، حساب و کتاب همه چیزشان را بیش‌تر دارند. لابد زمان هم در این حال و احوال بیش‌تر باید خودش را جلوی چشم‌مان برقصاند و سختی باید بیش‌تر خودش را به رخمان بکشد. جدا از این رنج چند ساله، دانشگاه تا آن جا که میشد و من خواستم و اساتید توانستند، به بار معلومات نامعلومم اضافه کرد. اما چه می‌توان کرد که یک روزهایی، هوای حوصله ابری‌ست و بازارِ از آن محیطِ علمی بد گفتن، داغِ داغ. درست مثلِ امروز! سه‌شنبه جلوی ورودی دانشکده بچه گربه‌ای را دیدم؛ نحیف و ضعیف و بی‌حوصله. تا به سمتش رفتم، پیرمردی از آن طرف فریاد کشید:« برو گمشو دختره‌ی **ده! گورتو  گم کن. انقدر اینجا گربه‌بازی کردید محله رو به *وه کشیدید. من **دم به اون دانشگاه که از وقتی تو محله ساختنش شب و روز ما رو ازمون گرفتن» و سلسله فحش‌های پشت هم ردیف شده‌اش. هنرمندانه ناسزا می‌گفت؛ انگار که سال‌ها به عمد این را تمرین کرده باشد. آوایِ فحش قبلی را طوری به فحش بعدی می‌چسباند که دوست داشتی تا ساعت آخرِ کلاسِ آخر بایستی همانجا و تماشایش کنی و ملودارم فحش‌های کشدارش را گوش بدهی. بگذریم. همانجا تا به کلاس برسم یک حساب سرانگشتی انداختم و با خودم شمردم که لایق چندتا از آن فحش‌ها هستم. به نظرتان لایق چندتایشان بودم؟ تقریبا نصف بیش‌ترشان. تا دستم برسد به درِ کلاس 104، خودم چندتایی از ناب ترین ناسزاها را بیرون کشیدم و به خودم سزا کردم. بی‌وقفه و پشتِ سرهم. دادگاهِ فاطمه زودتر از دادگاه پیرمرد مرا محکوم کرد، محکوم به بیشعور و نفهم بودن و به قول آن پیرمرد، **ده بودن! قاضی از آن طرف داد میزند جلسه رسمی است، لطفا نظم دادگاه را رعایت کنید. وکیل شاکی می‌گوید:« آقای قاضی قبول کنید که متهم بیشعور است دیگر. کدام آدم باشعوری شهر خودش را ول می‌کند و می‌رود نوک قله‌ای در آلوده‌ترین شهر جهان، دانشجو می‌شود؟ مگر جز این است که آدم‌های بیشعور، رنج دانشجو بودن را به جان می‌خرند تا روزی پیرمردی جلویشان را بگیرد و بخواهد مجموعه فحش‌های هفتاد و چند ساله‌اش را برایشان رو کند؟ قاضی در حال قانع شدن است. وکیل بی‌محابا حرف می‌زند، درست شبیه به شاکی‌اش. لحن‌ها یکی هستند، تنها تفاوتشان در چینش کلمات است. او اینبار به جای اینکه با ناسزا مرا متهم به **دگی کند، به کلمات قلمبه دستاویز می‌زند. قلمبه و دانشگاهی و بزرگانه؛ در خورِ یک دانشجویِ 3 و نیم ساله! استاد صدایم می‌کند، نظم دادگاه به هم می‌خورد و همه چیز به نوبت بعدی موکول می‌شود. تخته را نگاه می‌کنم. ای کاش دانشگاهی بودن، چیزی بیش‌تر از تحمل کردن بود.</description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 16:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه‌چیز قدیمی‌اش خوب است، الّا غم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%91%D8%A7-%D8%BA%D9%85-jbtwxwqldkuz</link>
                <description>«این یک داستان واقعی است»نیمه‌ی دوم شهریور است. کندترین نیمه‌ی دوم شهریور زندگی‌ام. چشم دوخته‌ام به شکلک‌های ناموزونِ صفحه موسیقی که در پس زمینه مانیتور برای خودشان وول می‎خورند و از این طرف صفحه، به آن طرفش پرت  می‌شوند. صدای موسیقی را تا ته زیاد می‌کنم تا آهنگ جدید خواننده‌ی مورد علاقه‌ام برای بار هزارم تکرار شود. حالا اینترنت کمی جان گرفته و آرام‌آرام وصل می‌شود. قیژ‎قیژ دایال‌آپ در صدای خواننده پیچ‎ خورده و به در‎ و‎ دیوار اتاق برخورد می‌کند.« حالا که امید بودنِ تو در کنارم داره می‌میره_قیژ قیژ_منم و گریه‌ی ممتدِ نصفِ شب و دوباره دلم می‎گیره_قیژ قیژ_ حالا که نیستی و بغض گلومو گرفته چجوری بشکنمش_قیژ قیژ_ و صدای خواننده و _قیژ قیژ‎های بعدی».یک بار دیگر صفحه را لود می‌کنم؛ یک بار دیگر خبری نیست و نا امید برمی‎‌‌‌گردم به ریمیکس پخته‌ی محسن یگانه با صدای نپخته‌ی دایال‌آپ. این روزها یک دغدغه بیش‌تر ندارم؛ پیگیرِ اخبار اعدام «شهلا جاهد» هستم. دلم می‌‎خواهد بیش‌تر درباره‌اش بخوانم. صبح از خواب پریده و نپریده، می‎روم سر وقت کامپیوتر و صفحات خبر دادگاهش را پشت سرهم باز می‎کنم. صفحه اول، صفحه دوم، صفحه هزارم و صفحه بی‎نهایت. هیچ کدامشان به جواب درست نمی‌رسانندم.دیشب برای بار هزارم از سمت مامان تهدید شدم. اخطار آخرش این بود:« بذار قبض تلفن بیاد، اونوقت حسابتو میرسم بدبخت. باباتو که انداختم به جونت می‎فهمی صبح تا شب نباید بشینی پای این بی‌صاحاب. شما ذلیل مرده‌ها زبون آدمیزاد حالی‎تون نمیشه حتما باید زور بالای سرتون باشه».نوستالژی ها نمی میرند؛ آن ها در غباری از غم پیچانده می شوند و باز به خودمان برمی گردننداز دیشب نگران و آشفت‎ه‌ام. مثل یک اضطراب معلق از این سمت خانه به آن سمت خانه می‎روم. می‌ترسم مبادا قبض برسد به مامور قبوض و مامور برساندش به مامان و مامان برساندش به بابا و بابا برساندم سینه‌ی قبرستان! خدا می‌داند در این 2 ماه چقدر اینترنت مصرف کرده‌ام. تمامش تقصیر محسن یگانه و شهلا جاهد است؛ اصلا همه چیز را می‌اندازم گردن آن‌ها! از صبح عزمم را جزم کرده‌ام که فیش را خودم بگیرم و خودم بروم اداره‌ی برق و خودم تمامش را پرداخت کنم. با کوچک‌ترین صدایی از اتاق می‎پرم به سمتِ پذیرایی. مثل یک مامور ویژه، کشیکِ زنگ در را می‌دهم.امشب بابا دوباره شیفت است. دوباره می‌توانم نیمه شب آویزان کامپیوتر شوم و از سیمِ نیمه‌جانِ اینترنت خواهش کنم که کمتر صدا بدهد. اگر خبری از دادگاهِ آخر شهلا جاهد به دستم برسد، حتما به شما خبر می‌دهم. قلک سفالی‌ام را شکسته‌ام تا با خرده پول‌های درونش برای جنگ احتمالی با مامان و بابا آماده شوم. خدا می‌داند چقدر پول قبض می‌آید؛ حتما از ده هزار تومن بیش‌‎تر می‌شود. خداکند فردا که مامان می‌رود برای خریدن نان، قبضِ تلفن را بیاورند. کاش میشد دکمه‌ای را در جایی فشار داد و با آن تمام قبض‌های روی دست مانده‌ی پدرِ خانه و قبض‌های پنهان شده‌ی دخترِ خانه و قبض‌های نادانیِ دخترک خانه‌های دیگر را پرداخت کرد. خدا به دادم برسد در این روزهای آتیه. دوست دارِ شما؛ فاطمه.این‌ها را در وبلاگم می‌خوانم. به تاریخ 17 شهریور 1389. ناگهان غمِ ته‌نشین شده‌ی دلم هَم می‎خورد و ذره غم‌ها مثل دانه‌های شکر همینطور در وجودم می‌رقصند و بالا می‌آیند. دلم پیچ می‌خورد و عطر تیز قاتلی از آن روزها، زیر دماغم وِل می‌شود. مغز روی مغز می‌گذارم برای به یاد آوردن آن حادثه. هیچ چیز در خاطرم نمانده. حتی نمی‌دانم خبر آخرین دادگاه شهلا جاهد را از کدام صفحه خوانده‌ام و موقع خواندنش با خودم چه گفته‌ام و موقع گفتنش چه حالی داشته‌ام. حتی به خاطرم نیست جورِ قبض رویِ دست مانده‌ی آن دو ماه را کدام یک از ما دادیم؛ من، بابا، محسن یگانه یا شهلا جاهد!فقط یک چیز را خوب می‌دانم. حالا دیگر مامان را نداریم. اینترنت دایال ‎آپ و شهلا جاهد و استرسِ قیژ‎قیژ سیم تلفن را هم. امروز حتی تمام قبض‌های تلفن را با دست به دامن شدن پیمان و پرداخت مستقیمِ بدون کلیک‌اَش می‌پردازیم. می‌پردازیم و نمی‌‎ترسیم از اینکه بابا، جورِ به قبرستان فرستادنمان را بکشد. حالا بعد از چند سال و اندی، حتما با خودمان می‌گوییم همه چیز قدیمی‌اش خوب است جز آن اینترنت‌های ضعیفِ بدصدای بی‌مصرف. جز آن قبض‌هایی که به هیچ صراطی نمی‌توانستی مستقیم‎شان کنی و یک راست می‌آمدند و می‎رفتند تویِ دست بابا.امروز همه‌مان یک جورهایی هم فکر هستیم. شما می‎گویید همه چیز قدیمی‌اش خوب است جز تکنولوژی. من تایید می‌کنم اما شاید کمی راست و درست‌‎ترش این باشد؛ همه چیز قدیمی‌اش خوب است جز تکنولوژی و غم!فاطمه فیروزی#پرداخت_مستقیم_پیمان </description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2024 15:52:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام پدر، پسر، غمِ از دست دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%BA%D9%85%D9%90-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-j3vnzadolpb6</link>
                <description>در کتابی خوانده بودم که از سلسله اصول حرفه ای نوشتن، یکی اش این است که بتوانی زودتر از همه بنویسی. مثلا نویسنده ای حرفه ای است که زودتر از همه خبر مرگ بازیگر x، یا سقوط ارزش پول کشور y را منتشر و داغ به دل خواننده بگذارد. من نتوانستم؛ یعنی نخواستم زودتر بنویسم که مثلا فلان تعریف و تمجید از سرعت بالای تحلیلم بشود نقل عام و خاص. حالا که پس از چند روز برای پیروز و تیمارگرش می نویسم، تنها چیزی که برایم مهم نیست رعایت اصل حرفه ای نگارش است و بس.درباره روابط فرزندان با کسی که آن ها را بزرگ می کند و والدش نام دارد، چیزهای زیادی شنیده ایم. چیزهایی مثل وابستگی دو طرفه، شرط احترام، صلاحیت والد و ... . اما همه این ها را درباره مادران بیش تر دیده و چشیده ایم. همان هایی که قرارداد شده بهشت زیر پایشان باشد، فاخر ترین فیلم ها و کتاب های دنیا درباره شان ساخته و پرداخته شده و رعایت احترامشان از اوجب واجبات است. درباره پدرها اما نکته ملموس دندان گیری وجود ندارد. نه کتابی آنچنان به ستایششان پرداخته و نه فیلم و سریال تاثیر گذاری وجودشان را آن طور که باید تقدیس کرده. هر چه هست عینی است و تجربی و از نزدیک!نبودِ یکهویی پیروز، باعث شد تا بیش تر درباره پدرش( علیرضا شهرداری) دقیق شوم. پدری که صاحب فرزندی ناخواسته با دنیایی متفاوت شد. پدری که عشق بی حد و حصرش به یک توله یوز نارس، دست مرا گرفت و برد به دنیای مهجور و بی رفت و آمد پدرانه. دروغ چرا؛ دیدن رابطه پدر پسری پیروز و تیمارگرش، برای من لذت دوچندانی داشت. همین که عکسی از آن ها منتشر میشد و کسی قربان آن دیگری می رفت، باعث می شد فراموش کنم که هر آمدی، یک رفتی هم دارد. تشکر مردم از علیرضا شهرداری، باعث میشد خوشحال شوم از اینکه دیگر همه مدال ها گردن مادر قصه نیست و پدرها هم سهمی از دوست داشتن فرزندشان دارند.قهرمان قصه پیروز که دست برقضا این بار پدر داستان است، حالا به انتهای این قصه رسیده است. پسرش رفته و او باید به تنهایی، به خودش بفهماند که زندگی هنوز هم جریان دارد؛ حتی از میان رگه های غمِ از دست دادن!اما حالا دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست. در من و ما حادثه ای رخ داده که جهانمان را دگرگون کرده. احساس می کنم زیر و رو شده ام. در من شعله ای لرزیده و آتشی روشن شده. حالا دیگر اگر هم بخواهم، نمی توانم مثل قبل باشم. مثل قبل از وقوع این حادثه و دیدن پدری، که بر داغ فرزندش صبر روی صبر می گذارد...</description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Sat, 04 Mar 2023 03:04:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگ هم اگر می شوید، دست نیافتنی باشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11623700/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%87%D9%85-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-f7rnf6waugsy</link>
                <description>آخر شب ها که همه چیز خیلی مرتب و منظم به نظر می رسد، همان وقتی که ماه درستسر جایش ایستاده و توی آسمان می رقصد، همان وقتی که توی تختمان دراز کشیده،دستمان را زیر سرمان گذشته ایم و داریم به این فکر می کنیم که کسی که حاضریم جانمانرابرایش بدهیم دارد چه می کند، دلتنگی درست همان موقع به سراغمان می آید.آرام آرام می آید و خودش را توی وجودمان تزریق می کند. بعد ما به این فکر می کنیم که چرابرای کسی که جانمان را برایش می دهیم، دلتنگ نشویم. دلتنگی که بد نیست؛فقط کمی دردناک و احمقانه است. خیلی وقت ها با خودم می گویم چرا دلتنگ می شویم؟مگر چه اتفاقی افتاده که کسی را_ آن هم یک آدم معمولی_ که کنار دیگران زندگی می کند،کار می کند، غذا می خورد، پول در می آورد، نفس می کشد و در کل آدم بودن را مزه می کند،انقدر دوست داشته باشیم که دلتنگش شویم.چرا آن آدم های دور و برشاز این جور احساسات ندارند؟ یا شاید هم دارند... ما که توی دلشان نیستیم ببینیمدارند کیلو کیلو قند آب می کنن یا بغل بغل لباس تویش می شویند.با خودمان می گوییم  الهی از دلتنگی بمیرند همه آن هایی که دور و برش هستند.او را ببینند و از دلتنگی جانشان بیایدتوی دهانشان؛ او را ببینند و به این فکر کنند کهحاضرند پیش مرگش شوند؛ و او پیش مرگ نخواهد، فدایی نخواهد، جان بر کف نخواهدو ما همینطور دلمان خنک شود.آن ها همینطور قربان صدقه اش بروند و او پسشان بزند. ما هم از همان دور دست ها،آخر شب ها که همه چیز خیلی مرتب به نظر می رسد، همان وقتی که ماه توی آسمانمی رقصد،  به این فکر کنیم حالا که دلتنگش هستیم و او نمی داند، دست کم خیلی بهتر ازکسانی هستیم که دلتنگش هستند و او می داند؛ می داند و خودش رابه ندانستن می زند. دلتنگ هم اگر می شوید، از آن دلتنگ های مجهول باشید،از آن ها که نه کسی می فهمد و نه کسی دست رد به جان فداییتان می زند.حالا وقت خواب، درست وقتی که نظم شب برقرار شد، درست وقتی ماه رفتبالای آسمان و رقصید،همان موقع بروید و به این فکر کنید که دلتنگی هم لیاقت می خواهد؛دلتنگ هم اگر می شوید، دست نیافتنی باشید. پیش مرگ نباشید، جان فدایی نباشید...</description>
                <category>فاطمه.میم</category>
                <author>فاطمه.میم</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 02:21:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>