<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fateme Asadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11629444</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1967513/avatar/sU703u.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fateme Asadi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11629444</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تعبیر یک فال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D8%AA%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%A7%D9%84-raxmyzcgnzu3</link>
                <description>   ادامه داستان تعبیر یک فال: لالا لالا گل آلو / لبای سرخت آلبالو / دو چشم داری مثل آهو /یک بار از دهانش پرید و این خاطر را برای جواد تعریف کرده بود او هم با بدجنسی پوزخند زده بود که:_خوبه که می‌تونی خودت رو گول بزنی و خواب و خیالاتت رو به اسم خاطره تعریف کنی... اتفاقا منم یادمه تو یه کاخ داشتم خاویار می‌خوردم که دزدیدنم... آخه خنگ خدا کی خاطره شیرخوارگیش رو یادشه؟ اما هر چه که بود، رویا یا خاطره، زمین سرد و لخت اتاق را برای او گرم می‌کرد. دوباره قطار ایستاد و سولماز که غرق در خیالاتش بود به خود آورد و سریع نشست و از دید مأمورها مخفی شد.روز رو به تمامی بود. سولماز با تنی خسته ناامیدانه فال‌های خود را تک تک پیشکش مسافران می‌کرد که زنی قبراق با عروسک‌های بافتنی و زیبا شروع کرد به فریاد: _عروسک‌های بافتنی کار خودمه با دقت و زیبا دوختم برای دختراتون، نوه هاتون‌، اصلا خودتون، بخرید.‌‌.‌. سولماز تمام مدت به عروسک‌ها خیره بود. عاشق عروسکی بود که چند روزی بود در بساط زن می‌دید. موهای صورتی داشت و لباس چیندار زدی که با لب‌های صورتی‌اش به سولماز  لبخند می‌زد.به عروسک که در بساط زن بود نزدیک شد و به عروسک سلام کرد. برایش اسم گذاشته بود._گلپری جونمی امروز خوبی؟ غذا چی خوردی؟ هیچی؟ منم هیچی! مام مثل همیم؟ با من دوست میشی؟ سولماز در خیالات خود با گلپری حرف می‌زد که ناگهان  دست زن‌ِدست فروش، گلپری را برداشت و به طرف دختری که آن را خریده برد.گلپری حالا صاحبی داشت که موهای بلند و مواج قشنگی داشت مثل خودش.لباس زرد قشنگی با دامن کوتاه و کفش‌های صورتی لطیف با پاپیون کوچک . چقدر عروسک و صاحبش مثل هم بودند. این را یکی از مسافرها با شیرینی به دخترک گفته بود و بقیه با سر و لبخند تأیید کرده بودند. سولماز به دختر نگاه غمگینی کرد. سینه‌اش داغ شده بود و گوله‌های اشک روی گونه‌اش سر می‌خورد. به کفش‌های کهنه‌اش خیره شد. به یاد نداشت کسی از او تعریف کرده باشد. گریه‌اش شدت گرفت. کسی به او نگاه هم نمی‌کرد. انگار گریه یک گدا اتفاقی عادی بود. قطار دوباره ایستاد. سولماز که گریه می‌کرد به آن اعتنا نکرد و هنوز به دخترک زیبا و گلپری نگاه می‌کرد. دست زمختی شانه سولماز را فشرد و او را به خود آورد. مامور قطار بود که چشمانش را ریز کرده و خط بزرگی روی پیشانی داشت._هان پیدات کردم... تو اون داداشت رو خیلی وقت بود زیر نظر داشتم...‌ فال‌های دخترک را از دست‌های کوچکش کشید اما سولماز تقلا کرد و فال‌ها را رها نکرد و با تمام قوا فال‌ها را سفت چسبید.مأمور با اوقات تلخی نعره زد:_ول کن دختره بوگندو ... همه حرف‌های آقا نصرت در گوشش زمزمه می‌شد «می‌فروشمش به این بندری‌ها...» می‌دانست بندر از چاه به قبر افتادن بود. این را از آخرین نگاه معصومه که سال پیش نصرت او را با خود برد، فهمیده بود .در قطار داشت بسته می‌شد اما نه مامور جعبه را ول می‌کرد نه سولماز. صدای زنی از سمت مسافرها آمد _ولش کن مرد... زورت ب این بچه رسیده... خیلی مردی برو دنبال کلاهبردارا و اختلاسی‌ها ...مامور اما جَری‌تر شد و جعبه فال‌ها با تمام زور کشید و آن را پاره کرد. فال‌ها همه روی زمین ریخت و مأمور قبل از بسته شدن کامل در، از قطار خارج شد... لاشه جعبه پشت رو شده و روی زمین افتاده بود. فال‌ها زیر دست و پاها بود. سولماز به خود آمد اینبار با ترس بلند گریه کرد. همان صدای مهربان باز هم گفت : _خانوما کمک کنید فال ها رو جمع کنیم.برای اولین بار همه دست گ‌ها برای کمک به سمت سولماز دراز شده بود و فال گ‌ها روی چادر زن جمع شد . زن مهربان دست سولماز را گرفت و بلندش کرد و کنار خود نشاند و چادر مشکی خود را مثل آسمان شب گرفت تا فال های جمع شده در آن ریخته شود._عزیزم گریه نکن ... اصلا من همه فال‌هاتو می‌خرم.  از کیف براق و قشنگش چند اسکناش درشت درآورد و در دست های سولماز  گذاشت._آفرین قشنگم دیگه گریه نکن و با گوشه چادرش صورت او را با مهربانی پاک کرد.سولماز که حالا اشک چشمانش پاک شده بود توانست چشمان سبز زن را نگاه کند. چقدر گرم و آشنا بود. بزار این فال رو باز کنم که با اشکات خیس کردی  و شعر آن را؛ با لبخند خواند : _یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور سولماز که چشم از چشم‌های سبز زن برنمی‌داشت، از زن پرسید:_یعنی چی؟زن خندید  و به نرمی گفت: _حافظ می‌گه من بالاخره می‌تونم گمشدم رو پیدا کنم. زن به دوردست‌ها نگاه کرد. انگار در خاطره‌ای گرم غرق بود و لبخند محوی می‌زد ._شما کسی رو گم کردید ؟ _بله عزیزم مال خیلی وقت پیشه.نگاه زن، چشم هایش، لبخندش و گرمای دستش چقدر برای سولماز آشنا بود. از خودپرسید _کجا؟ کی؟ کم‌کم چشم‌های سولماز خواب‌آلود شد و سر بر پاهای زن گذاشت. زن موهای او را نوازش کرد، و زمزمه‌وار لالایی خواند: لالا لالا گل آلو / لبای سرخت آلبالو / دو چشم داری مثل آهو /دو بود داری مثه هولو /دل مادر به تو گرمه / لالا تا تو رو دارم /تو این دنیا چی کم دارم...سولماز در خواب لبخند زد و گوشه چادرش زد را سفت چسبید. در خواب آرام می‌گفت: مامان...‌ مامان...  پایان.</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 17:38:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعبیر یک فال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D8%AA%D8%B9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%A7%D9%84-ddbpel5vuaaz</link>
                <description> «تعبیر یک فال»صبح بود و مترو شلوغ.آدم‌ها در هجوم رفت و آمدها، موج‌های بی‌قراری بودند که انگار هرگز خیال ایستادن نداشتند.از جایی می‌آمدند و به جایی می‌رفتند. مترو فقط محل گذر بود.قطار با بوقی بلند و ممتد سرعت خود را کم کرد و در ایستگاه ایستاد‌. تا چشم کار می‌کرد صف‌های نامرتب و فشرده‌ای بود که این‌پا آن‌پا می‌کردند برای هجوم به واگن‌ها. دختر و پسری کوچک با لباس های کهنه و نامرتب از لا‌به‌لای آدم‌ها با زیرکی خود را به داخل قطار فرو کردند.پسر لاغر و ریغو با صورتی کثیف که لباس‌های کثیف و بی‌شکلش دو سایز برایش کوچک بود با لحن شعرواری شروع کردن به داد زدن:  _آدااامس...  آدااامس های شیک با طعم های مختلف... دونه ای پنج، سه تا ۱۲، هر کی خواست بگه. کارت خوانم موجوده...بدون وقفه چندین بار تکرار کرد و سه بسته هم با هر ترفندی بود فروخت.رو کرد به دختر همراهش. دختر با جعبه فال‌ در دستش، که از جثه‌اش بزرگتر می‌نمود،  تمام مدت داشت به دهان پسر نگاه می‌کرد که با اشاره پسر شروع کرد:  _فال دارم ...فال مدل ...پسر سقرمه‌ای به او زد._ بلند بگو نون نخوردی مگه؟!  دختر با صدایی بلند و کش‌دار داد زد :_فاااال دااارم...فاااا حااافط... خانم تو رو خدا بخر... تو رو خدا...به لباس مسافرها می‌چسبید و با نگاهی عاجزانه که فرمایش نصرت خان بود التماس می‌کرد که فالی بخرند.حاضر بود تا آخر شب داد بزند فال دارم فال حافظ؛ اما با نگاهی غمگین به تک‌تک آدم‌ها خیره نشود و التماس نکند.  بتول که از بچگی او را بزرگ کرده بود به او می‌گفت: «ما گداییم سولماز! التماس کار ماست، ما باید بدبخت باشیم، باید حتی بدبختر هم نشون بدیم... این روپوش مدرسه دیگه جواب نیست.»مقنعه سفیدی را که سولماز خیلی آن را دوست داشت از سر او به شدت کشید و او را که بغض کرده بود، مجبور کرد مانتو صورتی‌اش را هم در بیاورد.سولماز اما در نگاه او هنوز زیبا بود و چهره یک گدای کامل را نداشت. سرتا پای او را برنداز کرد. _هان فهمیدم...رفت از بین خرت‌وپرت‌هایی نصرت قیچی بزرگ زنگ‌زده‌ای را آورد. دو گیس بلند دختر را با چنگال‌های خود از ته گرفت. سولماز می‌خواست فرار کند. بتول بدون توجه موهای او را که محکم در دست فشرد با پوزخند گفت:«کجا فرار می‌کنی خیره سر... این گیسا به تو نیومده گدا گودوله... می‌چبنمش که حسابی بدبخت باشی...» با قیچی کُند از ته گیسای قشنگ او را بریده بود. لباس‌های کهنه‌ای را به او داد که درز بزرگی روی زانوی چپ داشت.دختر در میان جمعیت آرام و نامرئی راه می‌رفت. در قطار بود اما همیشه در خیالاتش غرق میشد، خیالات همیشه راهی بود برای فراموش کردن فقر، گرسنگی، لباس‌های پارهاش، موهای کثیف کوتاهش، درد بی‌پناهی.‌‌.‌.قطار که در ایستگاه می‌ایستاد سریع می‌نشست تا مامورهای مترو او را نبینند و بساط فال‌هایش او را نگیرند. جواد به او گفته بود «باز دم عید شده و این مامورای بی‌پدر زورشون به ما می‌رسه... می‌خوان جلومون رو بگیرند... برای اومدن به مترو یه دردسر داریم برای فروختن هزارتا .‌.. هر ایستگاه عین جغد وایسادن و نگاه میکنند...»جواد برگشته و به صورت سولماز نگاه تیزی کرد و انگشت اشاره خود را سمت او گرفت و با تاکید زمزمه کرد:  _پس همین که قطار وایساد سریع بشین که از پنجره‌ها دیده نشی، اگرم اومدن تو، برو تو جمعیت و بساطتت رو قایم کن .قطار دوباره حرکت کرد و سولماز از جا بلند شد. قلب گنجشک‌وارش سخت می‌کوبید. کم مانده بود که مأمور چشم وزغی او را ببیند.ظهر شده بود. قطار نسبتا خلوت بود.امروز فروش خوبی نداشت و نگران غرهای بتول و نصرت بود‌.صدای نصرت را که با جواد و بتول پای منقل تریاک میشنستند به یاد آورد. _از این فال و آدامس که نمیشه شکمتون رو سیر کرد پس کی می‌خواید جواب خوبی‌هام رو بدید؟ فقط یه نون خور به درد نخورید...و بعد رو به جواد با سر اشاره کرده بود:_جواد تو رو باید به آقا بیگ نشون بدم. زبلی و کار بلد... بری مواد بفروشی سودش بیشتره... با این جَنمی که از تو سراغ دارم می‌تونی خوب پیشرفت کنی و راه ضد ساله و یه شبه بری... کام محکمی گرفت و در میان دودهای تریاک با لحن تهدید آمیزی گفته بود: _اما این دختره استخونی هیچیش به آدمیزاد نرفته دو کلوم حرف زدن بلد نیست... باید به زودی بفرستمش بندر... چشمای عسلی خوبی داره...بتول که منگ بود و نعشگی خوشی داشت با دو جمله آخر نصرت با بدخلقی گفت: _آخه کدوم آدم کوری این خاله ریزه رو می‌خواد... تو به این میگی خوشگل ... سولماز همه این‌ها را از پشت در اتاق گوش کرده بود و در خیالات خودش غرق بود.گرسنه بود و نان خشکی که بتول با تشر به او می‌داد سیرش نمی‌کرد بود. هرگز لب به اعتراض نمی‌گشود. بتول همیشه از او متنفر بود حتی وقتی کوچکتر بود به او اجازه نمی‌داد مامان صدایش کند. سولماز عادت داشت قبل از خواب به مادرش فکر کند  الان کجا بود؟ چرا او را رها کرده بود؟بتول گفته بود: _ مامانت یه زن خیابونی معتاد بود که به پنج گرم شیشه فروختت... همون موقعش‌ام مردنی بود اصلا نمی‌دونست بابات کیه ...اما سولماز هرگز حرف او را باور نکرد خاطره ای دور از کودکی‌اش داشت. به یاد می آورد در گهواره بود و مادرش که لباس‌های محلی زیبایی داشت، لالایی سحر آمیز برای او می‌خواند و دست روی سر او می‌کشید...‌ هنوز کمی از لالایی را به یاد داشت:ادامه دارد...</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Mon, 24 Apr 2023 17:36:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-bq8kerceliab</link>
                <description>«سیاه چاله»سرصبح که رادیو گفت: « روز بارانی زیبایی برایتان آرزومندیم» حس‌ششم گفت که وقتشه!همیشه بغل پنجره، ردیف پنجم از سمت چپ می‌نشینه. امروز صندلی کنارش خالیه. بقیه صندلی‌هام خالی‌اند. کلی با خودم کلنجار رفتم اما بالاخره کنارش نشستم.حتی نگاهم نکرد. سرش به طرف پنجره‌ ست. یک خیابان دود زده و با درخت‌های خشک و فرسوده. یک عالم آدم که فله‌فله دارند می‌رند و میان. بدون توقف. بدون غرق شدن تو چشم‌هاش. ولی من نمی‌تونم.دفعه اول که تو ایستگاه اتوبوس دیدمش توهم زدم اون چشم‌ها به من دوخته شدند. سیگار از دستم افتاد. هول‌هولکی بهش سلام دادم اما جوابی نداد. متنفرم از بی‌توجهی. روزای قبل اتوبوس تا خرخره پر می‌شد از بوی عرق و خستگی. الان بوی عطرش گیجم کرده. یک حال عجیبی‌ام.دلم می‌خواد آخرین شانس رو هم بهش بدم. شاید اگر سوال کنم باهام حرف بزنه. چی بگم؟ مثلا اسم عطرت چیه؟ لابد وقتی بگه بعدش تا همیشه مفتخرام  که هر جا اسم و بوی عطرش رو حس کردم یادش بیوفتم. از بوها، صداها، نگاهایی که رسوب می‌کنند تو وجودم و ول‌کنم نیستند متنفرم.مثل همین نگاه سیاه و بی‌رحم که من رو یاد نگاه مامان می‌ندازه. مثل آخرین باری که نصفه شب تو تاریکی کیفش رو برداشت که برای همیشه من و بابا رو ول کنه.من بیدار بودم. چیزی نگفتم. نمی‌خواستم بابا بیدار بشه و دوباره قشقرق به پا کنند. منتظر بودم مامان آروم صدام کنه و من رو هم با خودش ببره. هی صبر کردم. صبر کردم. از در هال رفت بیرون. از جام بلند شدم. از پشت شیشه‌های در نگاهش کردم. رفت. حتی یک لحظه هم به عقب نگاه نکرد. به من نگاه نکرد.  از بی‌توجهی متنفرم. لعنتی مثل یک سیاه چاله‌ ست. عمیق و بی‌انتها. زمان و مکان رو بهم می‌ریزه.می‌خواد پیاده بشه. منم پیاده می‌شم. شهر تاریک و خلوت.بارون قشنگی داره می‌باره. وقتشه. تیزی رو در میارم.</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 11:43:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقادیر زیادی چس‌ناله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DA%86%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D9%84%D9%87-sxkjddj7mx3b</link>
                <description>اسفند۱۴ ۱۴۰۱اواسط اسفندست.ادم فکر می‌کند همه آن بیرون بدو‌بدو می‌کنند برای عید. صبح که بیدار شدم مدام از پنجره باز بو کشیدم. هیچ خبری نبود. انگار بهار نیامده از سکه افتاده. دلم قیلی ویلی می‌رود. نه از آن خوب‌هایش، از آنهایی که کلی کار نکرده داری اما حوصله اصلا...دلم هیچی نمی‌خواد. نه بوی نان سنگک تازه وسط سفره صبحانه حالم را جا نمی‌آورد نه تأکیدهای مدام مادرم که بروم و برای خودم چند تکه خرید عید کنم. کاش دستی از غیب می‌آمد و من را به انتهای کتاب زندگی‌ام پرتاب می‌کرد تا بدانم همه این‌کارها نتیجه هم دارد؟همان‌جا که عصا به دست و قوزی شدم و دلم هوس یک سیگار کرده؛ اما خوب می‌دانم که سیگاری نیستم. هیچ وقت نبودم. پس به جایش نون خامه‌ای می‌خورم. دقیقا به همان اندازه که ضرر دارد تا کمی مرگ را قلقلک بدهم و به وسعت تنهایی‌ام یک نقطه پایان بگذارم. </description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Tue, 07 Mar 2023 01:06:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز بزرگ بازیگرها که همه ما آن را می‌دانیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-zncgcqh03wag</link>
                <description>بچه که بودم فکر می‌کردم حتی اگر کارتون‌ها واقعی نیستند و نقاشی‌اند، بدون شک فیلم‌ها واقعی‌اند. فقط یه مو لای درز این کشف قطعی وجود داشت. اون هم اینکه چطور از همه صحنه‌ها، فیلم گرفتند؟  یعنی پنهانی فیلم گرفتند؟ یا نکنه آدم‌های فیلم فهمیدند و به روی خودشان نیاوردند!بعد فکر می‌کردم آیا کسی از زندگی من هم مخفیانه فیلم می‌گیره و در یک کشور دور پخش می‌کنه؟ حتی گاهی وقت‌ها نگران می‌شدم و قبل از خواب تمرین می‌کردم از فردا حتما نقش یک دختر باهوش و مرتب و مودب را بازی کنم و حتی در لحظات حساس ،مثل دعوا با بچه‌های کوچه، دیالوگ‌های تاثیرگذار بگم.البته بگم، هیچ نگران دوش گرفتن و دستشویی رفتن نبودم. خدا رو شکر فیلم‌هایی که می‌دیدم اصلا از این صوره قبیحه نداشت. این باور قطعی به واقعی بودن فیلم‌ها خیلی اوقات دچار تزلزل می‌شد؛ اما «من متعصب‌ام» هر جور که شده جواب «من کنجکاوم» رو می‌داد.من کنجکاو: خب تو این فیلم دیشبی که شاهرخ خان و کاجول پشت درهای بسته و تو تنهایی برای هم آواز می‌خونند و می‌رقصند، کی داره دایره دمک میزنه؟من متعصب: خودت رو نگاه نکن، اینا پولدارند بالاخره برای همین دلتنگی کوچیکم یه گروه موسیقی دعوت کردند تا بخونند و برقصند. فقط ازشون فیلم نگرفتند.من کنجکاو: آخه همین شاهرخ خان تو اون فیلم قبلی عاشق یکی دیگه بود! بعد الآنم عاشق اینه! عجب عوضی‌ها. بعدم تو یه فیلم دیگه مرد که!من متعصب: پاشو برو درسات رو بخون تو رو چه به این چیزا. بعدم این اون نیست. اما ماه پشت ابر نموند. یک روز تلویزیون پشت صحنه یک فیلم رو نشون داد و به معنای واقعی برگام ریخت. قشنگ حس اون واعظی را داشتم که مدام به کتاب مقدس اشاره می‌کنه و باورش نمی‌شه یک مشت احمق، که از قضا به خودشون هم میگن دانشمند، باور دارند زمین گرده! اما یک روز مجبور میشه بپذیره زمین واقعا گرده و بگه: «کتاب مقدس هم در لفافه همین رو میگه.اصلا همین معجزه این کتابه. آیا ایمان نمی‌آورید؟»اما هنوزم یک چیزکایی روشن نبود. پس اون گریه‌های پر آب و تاب چی؟ اونم دروغ بود؟! اصلا اون همه خون چی؟!  مامانم گفت که از اشک مصنوعی و آب‌ انار استفاده می‌کنند! من آب انار رو قبول کردم. هر بارم که تو تلویزیون یکی زخمی می‌شد، بزاق دهانم ترشح می‌شد و حسابی هوس آب انار می‌کردم. تو دلم کلی فحش می‌دادم که این همه آب‌ انار رو دارند هدر میدن.اما آخه گریه کردن چی؟ بازیگرا واقعا ناراحت می‌شدند. دماغشون قرمز می‌شد و چشماشون از زور غم و درد مچاله می‌شد. طوری که قلبم آدم می‌لرزید. بعداً خودم رازش رو کشف کردم. یکبار که یادم رفته بود مشقام رو بنویسم. در یک صدم ثانیه تصمیم گرفتم یه قصه ببافم و تحویل خانم معلم بدم. اونم با چاشنی گریه که باور کنه. انصافا هم خوب گریه کردم. حتی دوستم مریم که می‌دونست دارم دروغ می‌گم دلش سوخت و بغض کرد. بعد ازم پرسید: «چطوری اونقدر گریه کردی؟» گفتم:  «یاد وقتی افتادم که عروسکم رو پسر عموهام جلوی چشمم آتیش زدند».من راز بازیگرا رو می‌دونم. البته من بازیگر نیستم که بتونم باهاش جایزه سیمرغ ببرم؛ ولی مثلا وقتی تو روضه‌ام یا وقتی باید برای تازه فوت شده گریه کنم، کافیه فقط اون لحظه رو تصور کنم. بعداً فهمیدم همه این راز رو می‌دونند.فقط صادقانه در موردش حرف نمی‌زنند.یادمه رفته بودم مراسم ختم یکی از اقوام دور. به فامیل از من دورتر، جوری گریه می‌کرد که اقوام درجه یک اومدن دلداری دادنش و براش آب‌قند بردند. کمی که آروم شد و همه از دور برش پراکنده شدند. حسابی که گوش تیز کردم، بین زجه‌های بی‌حالش فهمیدم فامیل دور محترم یاد دختر خدابیامرز خودش افتاده و داره گریه می‌کنه!  هنوزم گاهی واعظ متعصب درونم بیدار میشه و فیلسوف‌منشانه می‌خواد یه خودی نشون بده. می‌گه: « شاید ما همیشه داریم فیلم بازی می‌کنیم. شاید زندگی یک فیلم و ما همه بازیگریم. اصلا شاید زمین هم صافه و شیطان پرستا می‌خوان ما نفهمیم؟»من حوصله بحث باهاش رو ندارم؛ فقط می‌دونم لحظاتی تو زندگی هست که میشه همیشه براش گریه کرد. تو هر لحظه و هر ثانیه هر جا. لحظاتی که همیشه با ما هستند. همه جا مثل سایه دنبالمون راه می‌رند تا یکجا مثل سکوت شب یا وقتی عصبانیم یا اجازه داریم گریه کنیم، همه وجودمون رو تسخیر کنند و با تحکم و دهن‌کجی بگن: « آره من هستم! من همیشه هستم! تو هیچ وقت از دست من خلاص نمیشی». من فکر می‌کنم اگر نگیم همه، خیلی‌ها همینطوراند. شما به چی فکر کنید که می‌تونید بدون مقدمه گریه کنید؟</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 12:23:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-bixgj7dnvslu</link>
                <description>وقتی گالیله گفت: «زمین دور خورشید می چرخد» همه به او خندیدند. لابد کلی دستش می‌انداختند و مدام براش جوک می‌ساختند و در محفل ها مدام ادای او را در می‌آوردند. می‌گفتند: «حتی یه بچه کوچیک هم می‌دونه که زمین ثابته! کو من که چرخشی حس نمیکنم!»بعد ها معلوم شد که اتفاقا خورشید مرکز دنیا نیست و در حال حرکت هست! حالا فرض کنید که اگر چند سال بعد معلوم شود خورشید واقعا پشتش یه ما بوده چی؟!</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Thu, 02 Feb 2023 22:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قورمه سبزی خانم نویسنده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D9%82%D9%88%D8%B1%D9%85%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-bnmfpvhxr471</link>
                <description>امروزه از همان روزهایست که از لحظه‌ای که چشم گشودم، تصمیم گرفتم که مثل یک نویسنده زندگی کنم. قبل از این، روزهای زیادی بود که تنها ملال بود و هیچ. تمام زندگی‌ام تلاش مذبوحانه‌ای بود برای تعلق داشتن به چیزی که نبودم. مثل جوجه اردک زشت که می‌خواست یک مرغابی باشد؛ اما فقط، یک زشت سرگشته بود . امروز یک شروع تازه است. شاید بخاطر اثر شنبه باشد و عذاب وجدان تمام روزهایی که به هیچ گذشت. نمیدانم. از وقتی که فراخوان کلاس آنلاین نویسندگی را دیدم، حس کردم دنیا فرصتی دوباره برای آرزوی خاک خورده درون سینه‌ام داده. نویسنده شدن اولین آرزویی بود که وقتی شهاب سنگی از آسمان مثل برق و باد می‌گذشت، می‌کردم. استاد ترخان می‌گوید: « می‌نویسیم چون تنها واژه ها می‌مانند» و من تازه می‌فهمم چرا همیشه می‌خواستم نویسنده باشم. می‌خواستم بمانم.  این آرزوی همه آدم‌های فانی است و من از همان کودکی می‌دانستم که نوشتن راز حیات است. بدون آنکه کسی این را به من بگوید می‌دانستم. انگار این تنها دژاوویست که از زندگی گذشته ام همراهم هست. شاید بخاطر همین، مهر فراموشی لب‌هایم کم عمق است .ساعت دوازده ظهر سریع حاضر می‌شوم و به کتابخانه محل می‌روم.کتاب کافکا در ساحل را می‌خواهم.ندارند. پس خودم میان قفسه‌ها می‌روم و کتابی از بین هزاران کتاب انتخاب می‌کنم. باید عنوان ها را بخوانم. استاد ترخان راست می‌گفت « عنوان اولین قضاوت ما در انتخاب کتاب است ». چه اسم هایی. بعضی خسته کننده و بعضی عجیب اند. کتابی از «گلی ترقی» انتخاب می‌کنم به نام «جای دیگر !» و در مسیر برگشت فکر می‌کنم گلی ترقی می‌خواست کجا باشد؟ باید سریعتر بخوانم تا بفهمم! ناخودآگاه لبخند میزنم، من هم جایی دیگری هستم. جایی در مسیر نوشتن . شاید خیلی قبل از خط شروع. اما همین قدم های کوچک بالاخره من را خواهند رساند. در خیالم صدای تشویق ممتد شخصیت های قصه های ناتمامم را می‌شنوم. برایم هورا میکشند و روی سرم گلبرگ می‌ریزند. مرا تا مسیر میز و کاغذ و مدادم هدایت می‌کنند و امیدوارانه منتظراند تا بالاخره متولد شوند.استاد ترخان همیشه تاکید داشت: « برای ورود به دنیای قصه بهترین راه خواندن کتاب است» پس، کتاب را برمی‌دارم و مثل یک نویسنده دقیق، شروع به خواندن و مکاشفه کتاب می‌کنم و راز و رمز های گلی ترقی را کشف می‌کنم.چقدر این زن، گلی ترقی، را دوست دارم. چقدر به او حسادت و غبطه می‌خورم. کاش من و گلی ترقی با هم دوست بودیم. البته من باید پنجاه سال پیش به دنیا می آمدم و با هم به مدرسه انوشیروان دادگر می‌رفتیم. در دبیرستان با هم در یک نیمکت می‌نشستیم و تمام مسیر اتوبوس شمیران را در مورد رویاهایمان حرف می‌زدیم. همیشه دلم می‌خواست یک دوست داشتم که عشق نویسندگی داشته باشد. یکی شبیه به خودم که بتوانیم تا نیمه شب رشته بافته خیالمان را به هم نشان بدهیم و کیف کنیم. کسی که دغدقه هایش از جنس من باشد و کارش صبح تا شب خیال بافتن باشد.  زندگی همیشه آنطور که می‌خواهی نیست.  من با داشتن دوست‌های زیادی همیشه تنها بودم. کسی نبود که حاضر باشد حتی سرکلاس درس هم کتاب داستان بخواند یا از جمع‌ها دور شود و گوشه‌ای بنشیند و قصه‌ای درون سینه اش بسازد.دوشنبه آخرین جلسه کلاس آنلاین کارگاه نویسندگی است.  من شروع به نوشتن آخرین قصه برای کلاس میغکنم . چه قصه ای بنویسم؟ استاد گفت: «از آدم ها هم می‌توان به قصه ها رسید». پس بهتر است از خودم به قصه‌ای برسم. به آینه نگاه می‌کنم دختری با پوسته سبزه و چشمان بادامی و لب‌های بزرگ و ببینی کوچک  و اندامی پر! و صد البته موهای کوتاه که جلوی آن را چتری زده ام! از همان لحظه که آرایشگر برایم چتر زد و خود را در آینه نگاه کردم فهمیدم این بدترین کاری بود که این مدت کرده ام. دستپاچه شدم. هر کاری کردم موهای لجوج جلوی صورتم بی‌قواره بود. کاری از دستم ساخته نبود. دختر درون آینه با لحن مسخره ای گفت: دنیا کوتاه تر از این است که موهایت را چتری نزنی، اما اونقدر هم بلند نیست که این اشتباه را تکرار کنی. به او گفتم :الان خواستی یک گفتگو خفن به قصه ام اضافه کنی؟ می‌دونی که در بدترین نوع گفتگو آدم‌های قصه، شبیه نویسنده حرف میزنند؟؟ دختر درون آینه چشم هایش برق غریبی زد و گفت: تو شاید شبیه یک جوجه اردک زشت باشی؛اما من یک قو ام!استاد ترخان می گوید: «قصه کوتاه برشی از زندگی است و نباید آن را لبریز کرد.»پس باید تکه ای از زندگی ام را بنویسم . به یاد عنوان یکی از کتاب های که در کتابخانه دیدم می‌افتم. «قهوه سرد آقای نویسنده ».شاید برای نوشتن، من هم به یک قهوه سرد شده نیاز دارم. اما من یک زن‌ام و ساعت روی دیوار به من یاد آوری می‌کند، زودتر قرمه سبزی را بار بگذارم. بالاخره نویسنده باشم یا بازیگر یا حتی رئیس‌جمهور باز هم دلم می‌خواهد آشپزی کنم‌؛ اما قصه را باید امروز تمام کنم. پس؛ در مورد همین قرمه سبزی می‌نویسم .پیاز خورد کردن می‌تواند بخش درام قصه باشد چون حسابی اشکم را در می‌آورد.سرخ کردن گوشت و سبزی باید سیل حوادث باشند.  لوبیا ها آدمک‌های قصه و ملاقه راوی سوم شخص نامحدود که به همه جا سرک می‌کشد. عطر خوش قرمه سبزی، فضای سازی کاملی است برای احساس گرسنگی.برنج را آب کش می‌کنم. باید بگذارم تا خوب دم بکشد مثل همین قصه که فردا باید رهایش کنم تا روز بعدتر دوباره به آن نگاهی بیندازم.‌‌ می‌دانم این بهترین قصه ای نیست که می‌توانستم بنویسم اما جایش در سطل اشغال هم نیست. شاید فردا در آن با «کافکا» تمام کرانه را قدم زدیم و کافکا از خودش و جایزه هایش گفت و من حتی به خودم اجازه، آرزوی دوست شدن با او را ندهم و به جای قرمه سبزی یک قهوه تلخ و سرد را سرکشیدم؛ اما اعتراف می‌کنم که گلی ترقی را بیشتر دوست دارم و قرمه سبزی درست کردن لذت بخش تر از قهوه نوشیدن است.وای که چقدر از دنیای اطرافم دور هستم و چقدر میل به نوشتن همین لحظه های کوچک را دارم. که بنویسم و بنویسم و گذر زمان را حس نکنم.استاد ترخان می‌گوید: «سر انجام وقتی داستانی خلق کنید، هیچ لذتی بهتر تر از گذاشتن نقطه پایان آن نیست».من امروز یافتم که دلم می‌خواهد نه فقط امروز را، بلکه همه عمرم را شبیه یک نویسنده زندگی کنم. شبیه آنچه که بدون تمارض یا سختی می‌توانم باشم، اینگونه، هر روز زندگی مثل روز سال نو، پر از هیجان است.  نقطه پایان را نمی‌گذارم چون این تازه یک شروع است                                                                   پایان.</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Thu, 02 Feb 2023 12:58:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-garxdfggf2pk</link>
                <description>گمشدهدستان کودکانه‌ام دستان دهقان را گرفت و به سایه روشن صورتش خیره ماند.+گم شدم _اسمت چیه! +فاطمه _دختر کی؟ +علی _مهمون کیی ؟+اومدیم خونه عمم، اسمش زلیخاس _هان... فهمیدم مهمون کی ....نباید می‌ومدی اینجا +ترسیدم از سگ ها... دویدم و دور شدم... و بعد با بچه های اینجا دوست شدم و بازی کردم ... هوا وقتی تاریک شد ،بچه ها رفتن و من بازم گم شدم ..._باشه می‌برمت خونه عمه‌ات _از این سنگ‌ها بپر تا آب رودخونه خیست نکنه.گره روسری ام سفت کردم و پاچه شلوارم را کمی بالا کشیدم. به عقب خیز برداشتم برای پریدنی که خیلی از آن مطمئنم نبودم.پریدم. آن تلالو غلطان در آب حواسم را پرت خودش کرد. به یاد ندارم قبل رسیدن پایم به زمین بود یا بعد از آن؛ اما من دیگر آنجا نبودم .سرم رو به بالا و خیره به آسمان بود.آسمان آن سقف بلند و لایتنهایی آن کهربایی بی‌انتها، آن خانه همیشگی خدایان. همیشه آنجا بود.  قبل از من و بعد من؛ اما من به یکباره آن را در چشمان خود کشف کردم.در آسمان جشن بزرگی برپا بود.  جشنی پر از نور های ریز و درشت. هزاران ستاره که چشمک زنان نت های جاودانه آسمان را می‌زدند.کهکشان راه شیری به وضوح دیده می‌شد. سیارک های آن سکه های ریز و درشتی بودند که بر سر و پای عروس آسمان ریخته شده بود.ماه، عروس آسمان،  در بدر کامل بود و نور سرد و ملایم ماه، نه مرگ تاریکی بود نه نور مطلق، فضایی ما بین از جنس افسانه‌ها.شاید آن دیدار فقط چند لحظه بود؛ اما هنوزم حیران و مست آن لحظه ناب‌ام.چه سبکبال بودم! جاذبه زمین کجا بود؟گویی در آستانه پرواز بودم که با صدای دهقان به زمین برگشتم._حواست کجاست دختر آب رودخونه سرده سرما میخوری ... هان «آسمون گرفتتت » آسمون اینجا خیلی قشنگه ... نه مثل شهر شما که آسمونش خاکستریه و ستاره ای نداره ...از آن لحظه که آسمان من را صدا کرد، دیگر دست کشیدن از آن دالان بهشت برایم ممکن نبود و من سربه هوا شدم! بعدها که قصه «شاهزاده کوچولو» را خواندمپرسیدم آیا شاهزاده کوچولو تنها اومد زمین؟ آیا کسایی دیگه ام هستند که مال اینجا نباشند؟یکی مثل من، که هر وقت به ماه نگاه می‌کند بی قرار می‌شود‌. دوست دارد ظهر تابستان را به آسمان  دراز بکشد و داستان مصور آسمان را که تکه ابرها می‌گویند تماشا کند.آسمان را بو بکشد و جادوی آن شود.کسی که از پنجره اتاق دلخواهش فقط انتظار دارد ماه رو قاب بگیرد.  وقت های عاشقی و دلتنگی با ماه حرف بزند.و خال‌های پشت گوش معشوقه‌اش را مثل فلکه دب اکبر ببیند‌.آسمان همیشه و همه جا جاذبه نگاهم را می‌کشد.  مرا می‌خواند...در من کسی همیشه دلتنگ خانه است.احساس می‌کنم به زمین تعلقی ندارم‌ باید سوار بر گستره آسمان به دیار خود برگردم...آن شب دهقان مرا از خانه‌ام آسمانبرد و بعد از آن هیچ دستی مرا پیدا نکرد.(با تشکر از سانیای عزیز که این متن قدیمی رو برام پیدا کرد و فرستاد?)</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 21:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهامات یک هنرمند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-zhejw1syomfx</link>
                <description>تمرین نوشتن در مورد یک موضوع:می‌گویند خدایان اولین بیت را به شاعران الهام می‌کنند، اولین جرقه ایده‌‌ها را برای نویسنده‌ها روشن می‌کنند. اولین تصویر را به نقاش‌ها نشان می دهند.گرفتن این الهامات همان پیوند خدایان با انسان‌هاست. شما از طرف خدایان برگزیداید، اما نه به خاطر داشتن نسب یا ویژگی ظاهری و ذهنی خاصی، بلکه فقط بخاطر مکث در اکنون. هنرمند صداهای مزاحم درونش را ساکت می‌کند، افکار پریشان و نگرانی های دیروز و فردایش را رام می‌کند و اجازه می‌دهد ندای خدایان به شاه‌نشین قلبش وارد شود. در برابر آن می ایستد و ساعت ها و روزها و ماه ها و گاها سال ها با همه چشم و هوش و حواس از آن پذیرایی می‌کند. خوب سوال پیچش می‌کند. چرایی و چطور و کجا و کی را و هزاران سوال از آن می‌پرسد. بعد آن را با ابزار هنر معنا می‌کند، تا نطفه کوچک بهشتی، درونش پرورش یافته و پا به دنیای آدمیان بگذارد.الهامات همچون دانه‌های برف بی‌همتا و زیبان. هیچ کدام شبیه دیگری نیست. مردم عادی فقط وقتی آنها بی‌شکل و یکدست کنار هم هستند می‌بینند، اما شما به عنوان هنرمند باید قبل از آب شدن و تمام شدن این لحظه بی‌تکرار‌، تک‌تک آنها را دریابید و ثبت کنید.اگر به رسالت خود عمل کنید، در نهایت شما به درجه هنرمندی می‌رسید و اثر شما، تناسخ شما بعد از مرگ است که تا ابد زندگی می‌کند و رویای آدمی را برای زندگی جاویدان محقق می‌کند.اگر به رسالت خود عمل نکنید، زندگی سختی  خواهید داشت. الهامات مرده بلای جانتان می‌شوند و در ناخودآگاه شما به انتخاب خود مثل بچه ای ناخلف به هر چیزی تبدیل می‌شوند. مثلا: گریه‌های بی وقفه، عشق های سمی، التماس و زجه‌های اسفناک، شکستن گلدان، فریاد‌های دیوانه‌وار و بیماری‌های روحی و جسمی و خوابیدن و خوابیدن و در نهایت هیچ شدن.</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 21:15:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%85%D9%86-eia6wlzghaai</link>
                <description>پنج من در من «منی» نیمچه مرده، زیر پتو گیر افتاده است. زمان به سرعتی سرسام‌آور در حال گذر است و من «زیر پتو» به سیاه چاله‌ای خالی از زمان و مکان تبعید شده. سیاه‌چاله‌ای که ساعتی مثل برق و باد و ثانیه ای کش دار و ثابت است.در این سلول انفرادی من «زیر پتو» به من های دیگر خود می‌اندیشد‌ و قدم به رویای تکثیر شدن می‌گذارد. منی «کولی و ولگرد» که تمام زمین، بی هیچ مرزی خانه اوست. کولی که جز خود بار و بندیلی ندارد. اسم همه گربه های خیابانی را می‌داند. گوش به راز همه پرستو ها سپرده، با همه درخت ها پچ‌پچ کرده و روی همه علفزار ها غلطیده. سوار همه قطار ها می‌شود و در کوپه‌ای لم می‌دهد. همه چشم انداز جاده را می‌بلعد و ناخونکی به قصه همه مسافرها می‌زند.یا منی «کتاب‌خوار» که شبانه و دزدکی، به دور از چشم کتابدار ها، میان قفسه کتاب های ممنوعه و باارزش سایه وار قدم می‌زند. جرعه ای از واژه ها و مفاهیم آن می‌نوشد. سیراب که می‌شود، با اولین تللو نور خورشید می‌خوابد و به خیال های سرگردان من «نویسنده» می رود.یا من «بی‌پروایی» که خارج از هر خط و قاعدیست. همان که می‌شود «آنا کارنیا»، «مادام بواری»، «آن شرلی» «اسکارلت» و«کاترین» در بلندی های باد گیر‌.آن که شراب مست کننده یک کتاب است و طلسم سحر کننده خواندن بی‌وقفه کتاب های هزار صفحه‌ای. آن که که رد انگشتانش روی همه کتاب‌های ابدیست.من بی‌پروایی که جاروجنجال می‌کند. دیوانه‌بازی می‌کند، با همه توانش برای عشق می‌میرد و عاشقانه‌‌ای جاودان می‌سازد. و من «نویسنده» که از تبعید زیر پتو و کسالت آزاد شده. من «کولی» برایش قصه ها را می‌آورد. من «کتاب‌خوار» واژه ها و مفاهیم را و من «بی پروا» جادوی وجود خالصش را.</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 23:53:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فواید داشتن چشم های ضعیف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D9%81%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%81-ivnle8yc0rlr</link>
                <description>چشم های ضعیف ( دوربین) به چه درد میخورند؟بنده خیلی خوب می‌تونم به این سوال جواب بدم، چون یدی طولانی در ضعف چشم و عینک نزدن دارم. به عنوان کسی که تا چند ماه پیش اصلا زیر بار عینکی بودن و عینکی شدن نمی‌رفت ( چون فکر میکرد شبیه خر خونا میشه ) به این سوال جواب میدم. ۱. میتونید تو کلاس به بهانه ضعف چشم میز اول بشینید. اینطوری بدون تلاش برای گرفتن بهترین نمره ها و قد کوتاه بودن میز اول رو تصاحب کنید و کیف می‌کنید ( البته اگر علاقه به میز آخر و نارنگی و تخمه خوردن وسط کلاس دارید این مورد به درد شما نمی‌خوره‌.) ۲.همه می‌دونیم که دیدن یک آشنا تو خیابون از اون اتفاق های که اصلا باهاش حال نمی‌کنیم‌. ولی شما می‌تونید در جواب « فلانی تو خیابون دیدمت ولی یه سلامم نکردی! خودت رو میگیری جدیداً!» بگید: «ندیدمت!» و پرونده رو در اوج ببندید. ۳.آیا به تماشای ستاره ها علاقه دارید ولی در یک کلان شهر شلوغ و کثیف زندگی میکنید؟ آیا دوست داشتید یک فضانورد بودید و میان ستاره ها در خلأ شنا می‌کردید؟ شما فقط به مقدار لازم ضعف چشم و آستیگمات احتیاج دارید تا در دور دور های شبانه، چراغ های تیره برق ها براتون شبیه ستاره های بشند که به ملاقات شما اومدند. ۴.پوستتون مملو از آکنه و جوش شده؟ دوست ندارید خودتون رو تو آینه ببینید. مدام از فیلتر های زیبایی عکسای استفاده میکنید؟ شاید باورتون نشه اما چشم های ضعیف عجیب روی اعتماد به نفس شما اثر گذار هستند. شما نه تنها پوست خودتون که پوست همه کسانی که تا چهل سانت از شما فاصله دارند را بسیار یکدست و زیبا می‌بینید. ۵.آیا یک رئیس بداخلاق دارید که در حین بازخواست شما می‌خواد که تو چشم هاش خیره بشید و جواب بدید؟ فقط عینک نزنید و مستقیم به تخم چشمشون خیره بشید. بدون ترس، بدون دلهره. رئیس شما مدام تلاش می‌کنه که قیافه اش  و جدی تر و خشن تر کنه. اما شما با کاریزمای مثال زدنی ( بخوانید ضعف چشم ) با آرامش و بدون دیدن جزئیات برافروختگی رئیس، جوابش رو می‌دید.۶. خانواده شما هم مدام گله میکنند که چرا به هال خانه نمیاید و سرتون رو از روی اون گوشی لعنتی برنمی‌دارید؟ مدام میگند بیا با ما برنامه های صدا و سیما رو ببین؟ بیا برای صد و بیست و یکم مختار رو ببینیم که شاید فرجی شد و این دفعه مختار حواسش رو جمع کرد و نمرد؟ فقط بعد ده دقیقه زل زدن به تلویزیون و مالوندن چشمتون و ریز کردنش (طوری که حتما مادرتون ببینه و نگران بشه) بشنوید که « کور کردی خودت رو دیگه! از بس که سرت تو گوشیه! اونجوری چشمت رو ریز نکن چروک میوفته! اصلا نمی‌خواد تلویزیون ببینی!»۷. آیا از وسواس رنج میبرید؟ کافیه چشم هاتون خوب نبینند تا نه خورد نون های روی زمین رو ببینید نه گرد و خاک روی تلویزیون. اینطوری کلی وقت دارید که بیاید و متن های من رو بخونید‌. </description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 00:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک: سیاه چاله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-gn54yk9188u1</link>
                <description>سیاه چالههمیشه همون بغل پنجره، ردیف پنجم از سمت چپ می نشینه. امروز صندلی کنارش خالیه. بقیه صندلی هام خالی اند. فقط من و اون سوار اتوبوس ایم. نشستم کنارش.حتی نگاهم نکرد. سرش به طرف پنجره بود. یه خیابون دود زده و با درخت های خشک و فرسوده. یه عالم آدم که همیشه دارند تند تند به جا میرن و میان.  روزای قبل اتوبوس تا خرخره پر میشد از بوی عرق و خستگی؛ اما الان بوی عطرش گیج و سرخوش ام کرده.یه حالی ام. باید سر حرف رو باز کنم. قبل از این که مجبور بشم با چشم غوره و تشر برم سمت آقایون بشینم. نهایت محلم نمی‌ده. اخم میکنه یا فحش میده؛ اما دیگه بعدش خلاص ام‌. اما چی بگم؟ مثلا اسم عطرت چیه؟ لابد وقتی بگه بعدش تا همیشه مفتخرام  که هر جا اسم و بوی عطرش رو حس کردم یاد اون بیوفتم.  بو ها جادویی اند. لعنتی مرگ ندارند تو مغزم. تو همون لحظه یک نفر یا یک اتفاق رو برام ظاهر میکنند. دقیق دقیق... مثلا همین بوی پودر ماشین لباس شویی تاژ! خیلی بی رحمه! مامانم رو میاره جلو چشمام. با همون چشمای خسته اش که آستین هاش رو تا کرده بود. تو چله زمستون با دست هاش لباس میشست و میپرسید: سعید لباس چرک داری بیار بشورم.  این بو های لعنتی مثل یک سیاه چاله میمونند. سیاه چاله ای که وقتی واردش میشی زمان و مکان رو برات بهم می ریزه.برام معنی رنج  رو میده. رنج یعنی چی؟ رنج مثل یه سیاه چاله است. عمیق و تو در تو. آدم رو میبره جاهایی که نباید بره. میبرتت پیش یه آدم و خاطرای که دیگه برای تو نیست. شاید قلقلکت بده و لبات به حالت لبخند بپرند. اما ابروهات تو هم گره میخورند و .... نه ولش کن چرا دارم دستی دستی میرم تو سیاه چاله..‌.</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 13:53:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-rzfhlvlplid5</link>
                <description>دیروز ۲۴ آبان بود. من نمیدونستم این روز یک روز ویژه است. صبح یک دفعه از خواب پریدم و به ساعت نگاه کردم. نه و ربع بود. به مریم قول داده بودم که تمام این مدتی که برای امتحان بانک مرکزی تو کتابخونه درس میخونه بهش ملحق بشم و پا به پاش درس هام رو مرور کنم. نیم ساعت پیش پیام داده بود «امروز نمیای؟ من خیلی وقت اینجام». سریع دست و صورتم را شستم و دم دستی ترین لباس هام رو پوشیدم. روسریم  کمی چروک بود و موهام احتیاج به روغن آرگان داشت تا از حالت وز خارج بشه اما بدون توجه فقط آماده شدم و رفتم کتابخونه تا بیشتر از این بدقول نشم. بعد از یک ساعت کلنجار با کتابم گوشیم زنگ خورد. سریع از جام بلند شدم و از اتاق مطالعه زدم بیرون. سرم پایین بود و پاهام از حفظ خودشون جلو می رفتند که دانگگگگ!! در  کتابخونه که شیشه ای بود و با حس گر کار می‌کرد خاموش بود و من محکم خوردم بهش «هنوزم سرم درد می‌کنه». با خجالت به کتابدارها نگاه کردم که سرشون رو گذاشته بودند رو میز از خنده میز رو گاز می‌گرفتند. از خجالت فقط یه لبخند مسخره زدم. بالاخره که از خنده سیر شدند در رو برام باز کردند. کمی از حادثه اول گذشته بود و من کمی داشتم عبارات کتابم رو می‌فهمیدم که کتابدار در رو باز کرد و از لایه در بلند گفت: «خانوم ها حجاب رو رعایت کنید که فرماندار میخواد بیاد بازدید!!»آخه فرماندار چرا امروز که من چشمام پف کرده و موهام وز و روسریم چروک و رو پیشونیم یه ورم کوچیک جا خوش کرده باید بیاد؟چند دقیقه بعد فرماندار با یک کت و شلوار بسیار خوش دوخت که خط اتو شلوارش شق و رق دهن کجی می‌کرد به من و روسریم، وارد شد. بوی ادکلن فرماندار و عکاس ها که چلیک چلیک از فرماندار و ما عکس می‌گرفت توجه همه رو جلب کرد. سعی کردم جوری پشت کتابم قایم بشم و جوری خودم رو غرق درس نشون بدم که نخواد الکی با من خوش و بش کنه که مثلا ای ایها الناس ببینید من چقدر فرماندار خوبی ام! اما فرماندار تصمیم گرفت درست رو به روی من بایسته و با من خوش و بش کنه و کنار من عکس بگیره. وقتی که بالاخره رفت، فکر کردم وااای با این قیافه یعنی این عکسا رو کجا منتشر میکنند؟ اصلا چرا باید دقیقا همین امروز پاشه بیاد اینجا... یک ساعتی گذشت و درس خوندن من که عملا هیچ بازدهی نداشت دوباره به وقفه خورد‌.دوباره در اتاق مطالعه باز شد و این بار یک خانوم که مانتو شلوار سبز فسفری پوشیده بود و من را یاد مجری ها و خبرنگارا تلوزیون می‌نداخت وارد شد. شاد و شنگول یه جور که انگار اینجا برنامه رنگین کمان و مام مهمون های کوچولو برنامه گفت: «خوب بچه های گلم من از شبکه پنج اومدم که یک گزارش از کتابخونه محل شما تهیه کنم و با چند تا از شما خوشگل خانوما مصاحبه کنم، کی میخواد مصاحبه کنه؟»صدا از هیچکی بلند نشد. خاله شادونه که یه لبخند بزرگ داشت سمت من اومد و گفت: «تو میخوای مصاحبه کنی؟»من که داشتم به سر و وضع ام فکر میکردم و  سیبیل های جوونه زده ام از شوک سیخ شده بودند میخواستم بگم : خاله من حتی ماشین لباسشویی ام خودم روشن نمیکنم! اما فقط به علامت نه سر تکون دادم و یک جوری رو کتابم خیمه زدم که مثلا چقدر دارم درس میخونم...خلاصه خودمون رو جمع و جور کردیم و میز و صندلی ها رو کمی مرتب کردیم و شبیه اینا که مثلا حواسشون نیست دارند ازشون فیلم و عکس می‌گیرند رفتار کردیم. در یک حرکت ناخودآگاه یک لحظه سرم رو بالا آوردم و همونجا شکار لحظه ها شدم! با دوربین رخ به رخ! حس اون مهمونی رو داشتم که داره دو لپی باقالی پلو با ژله میخوره که دوربین روش زوم کرده... اون لحظه فقط داشتم فکر میکردم چطور  یک جوری تو خونه و فامیل شبکه پنج رو تحریم کنم...بالاخره اون روز تموم شد. خسته از درس نخوندن خواستم از کتابخونه برم بیرون که، روی در کتابخونه که  صبح باهاش تصادف کردم یک پیام تبریک چسبیده بود: روز کتاب و کتاب خونی مبارک!#خاطره</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 12:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-wfi9aq6q7tkm</link>
                <description>نامه ای به کودکی ام ( در نه سالگی) سلام به تو نخود کوچولوی دوست داشتنی. می خوام  همین ابتدای نامه یادآور بشم که تو تمام سی سال عمرم، هیچ دختر بچه قشنگ و عاقلی نه ساله ای شبیه تو ندیدم. بله درست حدس زدی من کی هستم. من خودت تو در سی سالگی ام. حتما خیلی ذوق زده ای تا بشنوی تو این بیست و یک سال چی گذشته... خودت رو برای خبرای خوب و بد آماده کن. باید بگم بر خلاف تصورت تا سی سالگی نشد که هم قد مامان بشی یا تا دکتری بخونی، ازدواج کنی و بچه دار بشی. حتما چشمام بادومی قشنگت خیس اشک شدن که نشد تو سی سالگی در اوج جوانی ( که بنظر تو خیلی هم پیر بود) به همه چی برسی و بعدم بمیری  (چون دوست نداشتی خیلی پیر بشی و مثل ننه با یه عالم چین و چروک بازم سر نماز برای سلامتی خودت تا ظهور امام زمان دعا کنی.) اما یه خبر خوب هم دارم. لحظه فوت کردن شمع های سی سالگیت آرزو کردی که صد سال عمر کنی. لطفاً  فکر نکن من خیلی جون دوستم و چارچنگولی چسبیدم به این دنیا. اما من یک عالم قصه ننوشته دارم.  لابد تا اینجا نامه خیلی تعجب کردی چرا از راز شبونمون چیزی بهت نگفتم. منظورم رو خوب میدونی. همون که هر شب قبل از خواب با تکرار تپش های قلبمون می‌خواستیم و می گفتیم: «یعنی میشه؟ یعنی میشه؟»متاسفم که خبر خیلی بد رو گذاشتم و اواسط نامه. حدس میزنم به خودت گفتی «حتما نویسنده شدی. آخه مگه میشه یکی این همه یه چیز رو بخواد اما هنوز بهش نرسیده باشه»من بهت میگم که آره میشه! وقتی بزاری که بقیه بگن که نشدنیه! یا اصلا به درد نمیخوره! آخه کی کتاب میخونه! نمیدونم کدوم شب و چطوری؟! اما یه روزی دیگه به اندازه تو شجاع نبودم. من خیلی حماقت کردم. درونم پر از داستان بود که زندانی بودند. داشتند می پوسیدند و مدام به در و دیوار می‌زدند و من اون ها تپش عشق های پوچ تصور کردم.امشب برات نامه نوشتم چون دیگه حبس همه اون قصه ها تموم شده و من می‌خوام وارد دنیای دیگه ای بشم. فکر کردم خیلی شجاعت میخواد و به یاد آوردم که من تو نه سالگیم اونقدر شجاع بودم که مدرسه ام رو اواسط مقطع سوم ابتدایی عوض کردم.همه بهم میگفتند که مدرسه جدید یه مدیر هیولا داره که  بچه ها رو میندازه سیاه چال. میگفتند که نمیتونی وسط سال دوست پیدا کنی ( هر چند تو مدرسه قبلی هم هیچ دوستی نداشتیم) اما تو پات رو کردی تو یه کفش که بری...مطمئن بودی که مدرسه جدید نمیتونه بدتر مدرسه خودت باشه. شرور ترین همکلاسی نمیتونه بدتر از زهرا آقایی باشه که نمی‌داشت برای رفتن و برگشتن از مدرسه از سر کوچشون رد بشی و مجبور میشدیم از راه قبرستون بریم و بیایم ، اونم یک نفس، با چشم های بسته. امروز من هم می‌خوام یک شروع جدید کنم و دلم میخواد مثل تو شجاع باشم. می‌دونم توقع داشتی از آینده چیزای به درد بخوره بیشتری بگم. مثل سوالای ثلث دوم و سوم یا تست های کنکور. اما باید بگم اینا اصلا به درد بخور نیستند. رازهای بزرگ رو تو میدونی و من با تصور و به یاد آوردن تو کم کم دارم به یاد میارمشون.  تو قهرمان منی. من باز هم برات نامه می‌نویسم.شاید دفعه بعد فقط یک جمله جمله بنویسم. اگر بعد از ظهر ها که میری بالا پشت بوم به تماشای ابرها می‌شینی خوب دقت کنی، اون جمله رو ببینی که رو ابرها نوشتم.اون جمله اینه: تو بالاخره نویسنده شدی.</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jan 2023 20:52:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک: حفره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%AD%D9%81%D8%B1%D9%87-ezbhfddo5ei1</link>
                <description>بعد از گذشت یک سال، کم کم با تنهایی کنار آمده بود. گریه ها و بی خوابی های شبانه و روز های کسالت بار و خسته کننده اش از او چه آنها تمام شده. گفت از روز اول هم به عشق خود نسبت به هلن شک داشته و دیگر دور از صداقت است که باز هم به دروغ به او بگوید که دوستش دارد!  هلن هر بار که به حرف های آن روز پاتریک فکر می‌کرد، رو به سایه خود روی دیوار ( که تنها همدم او بود) با صدای خفه ای می گفت: « صداقت؟ پس یعنی همه اون دو سال رو دروغ گفت که دوستم داره! هه! یک شبه یادش افتاد که راستگو بشه... آقای پینوکیو! » هر بار که خاطره آن روز را به یاد می آورد. با حرکت های تند و شدید سرش را به چپ و راست تکان میداد. انگار می خواست تصاویر خاطره را برهم بزند. لحظه ای که زانو زده و التماس می کرد. از عذر خواهی حقیرانه اش بابت دوست داشتنی نبودنش و قول و قسم که هر کاری می کند تا پاتریک را خوشبخت کند و پرسیدن آن سوال کذایی که « من چیکار کنم که من رو دوست داشته باشی؟»  آن لحظه حاضر بود پاتریک با مشت و لگد و کمربند به جان او بیفتد؛ اما بماند.  هر شب با زنی به خانه بیاید؛ اما بماند.  لحظه به لحظه آن روز را از حفظ بود. روزی که انگار هنوز هم ادامه داشت، حداقل در روز و شب های هلن.  یک بهار و تابستان و پاییز و زمستان گذشته بود. اما هلن مدت ها بود که فکر می کرد در ماه هنوز هم در همان بهار سرد گیر کرده.  تقویم روی میز نشان می‌داد درست، یک سال و ده روز از آن لحظه گذشته است.  از آن روز عضوی جدید در بدنش جوانه زده بود. چیزی شبیه یک حفره سمت چپ سینه، بالای قلبش. ام روز از خواب که بیدار شد، دلش مالش رفت و تصمیم گرفت بعد از مدت ها یک صبحانه درست و حسابی برای خود تدارک ببیند.  بعد از صبحانه صفحه گرامافون گذاشت. با موسیقی در حال پخش هم صدا شد و با سایه اش شروع به رقصیدن کرد.  درست در حین آب دادن به سومین گلدان بود که حفره کوچک بالای قلبش شروع به بیدار شدن کرد.  اول دستش چپش و بعد تمام قفسه سینه اش از حجم دردی یک ساله و ده ماهه سنگین شد.  قوس لب هایش به پایین خمیده شد و برق چشم هایش رو به خاموشی رفت.  با خود فکر کرد: « حداقل امروز دیرتر از همیشه شروع شد » نفس عمیقی را فرو داد و آرزو کرد :« شاید روزی حتی اسمش را فراموش کنم »  هلن تصمیم گرفت که امیدوار بماند، می خواست لجوجانه دیگر تسلیم رنجش نشود.  در کمد را باز کرد و لباسی برای پیاده روی امروز انتخاب کرد.  کلاهش را که جلوی آینه روی سرش مرتب میکرد به چشم هایش خیره شد و گفت: « خیلی خوب! تو کار خودت رو بکن رنج عزیز! منم زندگیم رو میکنم... بالاخره این موش و گربه بازی ها تموم میشه... » بعد از یک پیاده روی  سبک که حسابی حالش را کوک کرده بود، تابلو کافه ای نظرش را جلب کرد.  صندلی کنار پنجره انتخاب کرد و قهوه با پای سیب سفارش داد.  ترکیب قهوه و کیک و مجله فکاهی، سخاوتمندانه رمق تازه ای به او بخشیده بود.  غرق مطلبی بود در مورد راهکار های برای جلب نظر مردان خوشتیپ جوان. به گونه ای لبخند بزنید انگار مرد جوان به شما الماس کوه نور را بخشیده. وقتی می‌خندید جلوی دهانتان را بگیرید تا جلوه بدی نداشته باشد. با صدای کودکان اسم آنها را صدا بزنید.... دست از خواندن کشید و فوتی بلند کشید. زیر لب گفت: مسخرس فنجان قهوه را آرام برداشت تا جرعه ای بنوشد. ناگهان حواسش پرت صدای مردی شد که با زنی جوان درست پشت سر اون نشسته بودند.  « قول میدم حوشبختت کنم، سوزان »  به یکباره همه تنش تپش شد.  مطمئن بود صدای خودش هست، پاتریک.  « بزار دست هات رو ببوسم »  صدای زنانه ظریفی گفت: « پاتی! تو خیلی جنتلمنی!»  فنجان قهوه بین میز و لب های بی رنگ هلن معلق مانده بود.  خنده ها و زمزمه های شاد و عاشقانه میز پشتی خنجر هایی بودند که حفره درون سینه هلن را عمیق و بزرگتر می کرد. هلن احساس کرد حفره تا زیر گلویش را بلعیده بود.                     بعد از گذشت یک سال، کم کم با تنهایی کنار آمده بود. گریه ها و بی خوابی های شبانه و روز های کسالت بار و خسته کننده اش از او چه دردی دوا می کرد؟ آب از جوی رفته باز نمی گشت.در بی خوابی های شبانه اش به بازگشت «پاتریک» اندیشیده بود. از خود مدام می پرسید: « اگر برگرده  باز هم می توانیم مثل  گذشته ها شاد و خوشحال کنار هم باشیم؟»پاتریک در یک روز بهاری زیبا، بدون ذره ای شک به او گفته بود که همه چیز بین آنها تمام شده. گفت از روز اول هم به عشق خود نسبت به هلن شک داشته و دیگر دور از صداقت است که باز هم به دروغ به او بگوید که دوستش دارد! هلن هر بار که به حرف های آن روز پاتریک فکر می‌کرد، رو به سایه خود روی دیوار ( که تنها همدم او بود) با صدای خفه ای می گفت: « صداقت؟ پس یعنی همه اون دو سال رو دروغ گفت که دوستم داره! هه! یک شبه یادش افتاد که راستگو بشه... آقای پینوکیو! »هر بار که خاطره آن روز را به یاد می آورد. با حرکت های تند و شدید سرش را به چپ و راست تکان میداد. انگار می خواست تصاویر خاطره را برهم بزند. لحظه ای که زانو زده و التماس می کرد. از عذر خواهی حقیرانه اش بابت دوست داشتنی نبودنش و قول و قسم که هر کاری می کند تا پاتریک را خوشبخت کند و پرسیدن آن سوال کذایی که « من چیکار کنم که من رو دوست داشته باشی؟» آن لحظه حاضر بود پاتریک با مشت و لگد و کمربند به جان او بیفتد؛ اما بماند. هر شب با زنی به خانه بیاید؛ اما بماند. لحظه به لحظه آن روز را از حفظ بود. روزی که انگار هنوز هم ادامه داشت، حداقل در روز و شب های هلن. یک بهار و تابستان و پاییز و زمستان گذشته بود. اما هلن مدت ها بود که فکر می کرد در ماه هنوز هم در همان بهار سرد گیر کرده و دست و پایش به کاری نمی رفت. تقویم روی میز نشان می‌داد درست، یک سال و ده روز از آن لحظه گذشته است. از آن روز عضوی جدید در بدنش جوانه زده بود. چیزی شبیه یک حفره سمت چپ سینه، بالای قلبش. امروز از خواب که بیدار شد، دلش مالش رفت و تصمیم گرفت بعد از مدت ها یک صبحانه درست و حسابی برای خود تدارک ببیند.بعد از صبحانه صفحه گرامافون گذاشت. با موسیقی در حال پخش هم صدا و موزون با سایه اش شروع به رقصیدن کرد. درست در حین آب دادن به سومین گلدان بود که حفره کوچک بالای قلبش شروع به بیدار شدن کرد. اول دستش چپش و بعد تمام قفسه سینه اش از حجم دردی یک ساله و ده ماهه سنگین شد. قوس لب هایش به پایین خمیده شد و برق چشم هایش رو به خاموشی رفت. با خود فکر کرد: « حداقل امروز دیرتر از همیشه شروع شد. »نفس عمیقی را فرو داد و آرزو کرد :« شاید روزی حتی اسمش را فراموش کنم » هلن تصمیم گرفت که امیدوار بماند، می خواست لجوجانه دیگر تسلیم رنج نشود. در کمد را باز کرد و لباسی برای پیاده روی امروز انتخاب کرد. کلاهش را که جلوی آینه روی سرش مرتب میکرد به چشم هایش خیره شد. با ته مایه امیدی که درون چشم هایش سوسو میزد، گفت:« خیلی خوب! تو کار خودت رو بکن رنج عزیز! منم زندگیم رو میکنم... بالاخره این موش و گربه بازی ها تموم میشه... »بعد از یک پیاده روی  سبک که حسابی حالش را کوک کرده بود، تابلو کافه ای نظرش را جلب کرد. صندلی کنار پنجره انتخاب کرد و قهوه با پای سیب سفارش داد. ترکیب قهوه و کیک و مجله فکاهی، سخاوتمندانه رمق تازه ای به او بخشیده بود. غرق مطلبی بود در مورد راهکار های برای جلب نظر مردان خوشتیپ جوان.(به گونه ای لبخند بزنید انگار مرد جوان به شما الماس کوه نور را بخشیده. وقتی می‌خندید جلوی دهانتان را بگیرید تا جلوه بدی نداشته باشد. با صدای کودکان اسم آنها را صدا بزنید....)دست از خواندن کشید و فوتی بلند کشید. زیر لب گفت: «مسخرس!»فنجان قهوه را آرام برداشت تا جرعه ای بنوشد.ناگهان حواسش پرت صدای مردی شد که با زنی جوان درست پشت سر اون نشسته بودند. « قول میدم حوشبختت کنم، سوزان » به یکباره همه تنش تپش شد. مطمئن بود صدای خودش هست، پاتریک. « بزار دست هات رو ببوسم » صدای زنانه ظریفی گفت: « پاتی! تو خیلی جنتلمنی!» فنجان قهوه بین میز و لب های بی رنگ هلن معلق مانده بود. خنده ها و زمزمه های شاد و عاشقانه میز پشتی خنجر هایی بودند که حفره درون سینه هلن را عمیق و بزرگتر می کرد. هلن احساس کرد حفره تا زیر گلویش را بلعیده. </description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jan 2023 20:13:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه نگاری ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D8%AD%D8%B3-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%B2-cq2iveueij8c</link>
                <description>از این که بقیه درد شما رو کوچیک و حقیر ببینند چه احساسی دارید؟یک سری هستند، بعد از شنیدن حرف های شما طوری نگاهتون می کنند، انگار یه مرفه بی دردید که مبتلا به بیماری خطرناک «از کاه کوه ساختن» هستید. یک سری هم،  انگاری همیشه یک سناریو مهلک تر از شما دارند که ارائه کنند.کسانی هم هستند، عمیقا معتقد اند شما رو می‌فهمند و حتی پا به پای شما اشک هم می‌ریزند و به دنیا فحش می دهند. اینا خیلی گوگولی اند و در نهایت مجبورید یک نطق فی البداهه سر هم کنید که اینطوری شروع میشه : ولی من به این نتیجه رسیدم..‌. یا این درس رو گرفتم... تا گوگولی عزیز بی خیال بشه.یک سری هم هستند، خیلی کریه اند و شما رو فاز منفی می‌خوانند و تهدید می کنند اگر ادامه بدید یا شما باید محل ترک کنید یا اونا.چیزی که در نهایت می خواهم بگم شاید با اصول روانشناسی خیلی نخواند و بعد ها بشود یک مشکل مهلک تر؛ اما بنظرم درد ها نمی توانند کاملا با کلمات ترجمه بشوند. شاید یک روزی علم پیشرفت کند و با یک دستگاه احساست رو مستقیم انتقال بدهیم. هرچند بعید میدانم کسی بخواهد این احساسات به او منتقل شود و در نهایت واژه همدردی و همدلی متروک می‌شود.در کل تا آن  روز سعی کنید به جای حرف زدن بنویسید. بخوانید. نقاشی کنید. یاد بگیرید. تماشا کنید. گریه کنید؛ اما با متر و اندازه‌گیری بقیه به دردتون نگاه نکنید. یاد بگیرید با وجود همیشگی دردتون باز هم ادامه بدید؛ آخه ما محکومین به امید و ادامه دادن هستیم. کسانی هم که محکومیتشان تموم شده، در قبرستان، زیر تلی از خاک، جشن آزادی می‌گیرند‌. </description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 20:49:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت دویست ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-g6ulhvwd37hn</link>
                <description>تو موزه حوصله ام سر می‌رفت. یعنی سر می رفت برای صد سال اولش بود، بعدش فقط داشتم دندونهام رو، روی هم فشار و می‌دادم و تحمل می‌کردم. چه شکنجه ای بدتر از این که هر روز هر روز، یک عالم آدم بیکار بیاند و زل بزنند بهت و بی اجازه ازت عکس بگیرند؟ حتی چشم نازک کنند و شروع کنند به قضاوت کردنت! واقعا شرم آوره! باز آدم هایی که هیچی از هنر بارشون نیست رو میشه تحمل کرد، میان یه دوری داخل موزه می زنند و اگر وقت شد یه نیم نگاهی به ماها هم میندازند، اکثرا هم بخاطر بغل دستیشون اومدند، انگار بیلیت سینما گیرشون نیومده یا مثلا خواستند معشوقشون رو تحت تاثیر قرار بدند که ببین من چه روشن فکر و هنر دوستم!اما امان از اون آدمایی که مدعی اند از هنر خیلی بارشون هست. واه واه... خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. یه جوری اخم میکنند و قیافه میگیرند که انگار خودشون بودند، بهتر می‌کشیدند. یه سری هم هستند که هنوزم دارند دنبال لایحه های عمیق و پنهان نقاشی می گردند. بابا وا بده دیگه! این تابلو فقط تصویر سه تا زن کشاورز زحمت کش. نه بیشتر نه کمتر. چرا دنبال قاتل بروسلی می گردید؟ این جمله رو از آدم های اینجا شنیدم. انگار اون بیرون خیلی اتفاقا افتاده، مثلا جرم بودند برده داری. از اون بدتر برابری حقوق زن و مرد! زمانی که من داشتم رو بوم نقاشی، نقش می‌بستم اگر این چیز ها رو می‌گفتی در بهترین حالت بهت می خندیدند! در بدترین حالتش رو نمیشه خیلی درست حدس زد، شاید حتی اعدامت می کردند.  لحظه تولدم هیچ وقت فراموش نمیکنم. همیشه خوابش رو میبینم. بی کم و کاست!!  مرد نقاش ژولیده با لباسای چرک و دست های رنگیش ، زیر سایه درخت لم داده بود و آروم پیپ میکشید و همه حواسش به سه تا زنی بود که داشتند زیر آفتاب داغ، بدون خستگی کار می کردند. مرد به اونها خیره میشد و آروم روی بومش طرحی می کشید.  زن هام زیر چشمی با حسرت به فراغت و سایه خنکش نگاه میکردند. زنی که من رو ازش کشید بیشتر از سایه خنک، حسرت پیپ نقاش رو داشت.  مرد نقاش هم با چیره دستی همون حسرت رو کشید. من دویست و اندی هست که همه وجودم حسرت دود هست. دو تا زن کناریم  هانسل و ماریا خوشحالند. میگن موزه خنکه. فقط گهگاهی کمر خمیدشون میگیره. نوبتی کشیک می‌دیدم و تو یک لحظه یکیمون کمر راست می‌کنه و خودش رو کمی کش و قوس میده. البته چند باری هم بهمون شک کردند. اما خوبیه آدما اینه که به چشم خودشون هم شک دارند و فکر میکنند اشتباه دیدند. ما به این کارشون خیلی می‌خندیم و گهگاهی سر به سرشون میزاریم. امروز یه مرد مشکوک اومده بود موزه. میگم مشکوک چون نه یه خانم شیک و ناز دستش رو گرفته بود، نه به قیافه اش میخورد چیزی از هنر بفهمه. فقط اومد و هی به این ور و اونور نگاه کرد. تابلو بغلی که تجربه سرقت داره میگه که دزد بود. نمیدونم. خدا داند. من ازش خوشم اومد. مردک نمیدونم چطوری دور از چشم نگهبانا با خودش سیگار آورده بود داخل موزه. قبلا سیگار دیده بودم، وقتی داشتند جا به جام می‌کردند. البته داخل تابلو اونور موزه هم یه مرد کوچیک هست که یواشکی و تو افق داره دود می‌گیره. چند باری خواستم مخش رو بزنم و بعد ازش بخوام یه پوک به سیگارش بزنم. اما مردک یه نژاد پرست عوضیه. منم مجبورا بیخیال شدم.مرد مرموز سیگارش رو روشن کرد و به ماها زل زد. چشماش خمار بود. تو فضا بود. دود سیگار خورد بهم ویارم گرفت. خیلی سعی کردم اشاره کنم بهش اما پاتیل تر از این حرفا بود که منظورم رو بفهمه. می‌خواستم بگم «بزن به چاک  نگهبان دیدنت.» نگهبان که اومد سمتش از ترس سیگار رو آروم انداخت پای دیوار، دقیقا زیر تابلو ما. فقط یه ربع مونده بود تا تعطیلی موزه. منم خدا خدا می‌کردم کسی متوجه سیگار نشه، حتی یکبار برای پرت کردن حواس یکی به لبخند کج تحویلش دادم و اونم دمش رو گذاشت رو کولش و در رفت!دیگه کم کم موزه خلوت شد و در ورودی رو بستند. میدونستم نگهبان شیفت شب که حسابی از ما بیزاره و دوست داره مچمون رو بگیره یه ربع دیگه میاد. بعد طبق عادت مسخرش هر نیم ساعت بپره وسط سالن داد بزنه: « می‌دونم شماها تکون می‌خورید، راحت باشید، من به کسی نمی‌گم! »خیلی ها میگن یه تختش کمه! اما این احمق فکر کرده ما هم تختمون کمه که خودمون رو لو بدیم. دود سیگار آروم و رقصون میومد بالا. حسابی نسخم کرد. دلم میخواست بیشتر از هر چیزی. هانسل و ماریا گفتند«نکن، ارزشش رو نداره.»اما اونا چه میدونند دویست سال حسرت خوردند یعنی چی؟بالاخره تصمیمم رو گرفتم. یا حالا یا هیچ وقت. زدم به چاک. این زندان کاغذی رو پاره کردم و پریدم بیرون. سیگار رو برداشتم. دخترا برام قلاب گرفتند که باز بیام تو تابلو. دلم نمی خواست برگردم؛ اما خوب اونا بدون من کامل نبودند. این احمقا هنوز دلشون به سایه موزه خوشه. نشستم لب تابلو و یه کام عمیق گرفتم. خیلی عجیب بود. واقعا ارزشش رو داشت. از همون روز تولدم رو این بوم، حسرت کشیده بودم، اصلا خود حسرت بودم و الان داشتم با دودی که از دهنم میدادم بیرون، خالی از حسرت میشدم. انگار حسرت و من هر دو یکی بودیم. قلبم داشت از دهنم میزد بیرون. نمیدونم چطور بگم اما یه آن خیلی ترسیدم. من الان دیگه چی بودم؟ هیچی؟ نمی‌فهمیدم اصلا‌.‌.. دلم نمی‌خواست «هیچی» باشم. سخت بود. باور کنید. پس خواستم که خود سیگار باشم. اول سر و لبم دود شد بعد تمام بدن کاغذیم. میدونم که در نهایت دوستام و بعد تابلو ها و بدتر از اون همه موزه رو دود کردم رفت هوا. </description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Sun, 25 Dec 2022 20:47:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه نگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-nxqabewrgxbg</link>
                <description>اطرافیانم زیاد شنیدن ازم که بگم: من عاشق طعم شیرین ام یا میمیرم برای شوری! وای که ترشی چه حالی میده! من از طعم گس خرمالو خوشم میاد! قهوه فقط بدون شکر که تلخیش بخوره به حلقت حال بیای!! خودمم دیگه نمیدونم دقیقا کدوم رو بیشتر دوست دارم...من فقط خوب میدونم که یه جاهایی یه جوری ام که باید یه طوری یه طعمی غالب باشه بهم! که من رو به چالش بندازه! که یک طعمی بچسبه به ته حلقم و مور مورم بشه! اما یک وقت هایی هم فقط خیار می‌چسبه، اونم بدون نمک! </description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Thu, 22 Dec 2022 19:31:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفتاب پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11629444/%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-svmaorwcyzyh</link>
                <description>ساعت شهر دوازده بار نواخت. آفتاب کم رنگ پاییزی رو شهر سایه انداخت. مردم شهر از کوچک و بزرگ، پیر و جوان، زن و مرد، برای مراسم خاکسپاری آقای «فردیناند» که پیرترین و خسیس ترین و به گفته اطرافیانش پولدار ترین شهروند آن شهر بود، می رفتند.انگار تا تابوت را داخل گورستان در تلی از خاک دفن نمی کردند، کسی باور نمیکرد، او بالاخره مرده است.زن و مرد های میانسال تعریف می کردند وقتی کوچک بودند، هر روز که از دم مغازه عتیقه فروشی آقای فردیناند، رد می شدند، تصور می‌کردند با آن بدن لرزان و چروک های بیشمار صورتش و نفرین های که مدام زیر زبان به عالم و آدم نثار میکرد و برای حتی یک پنی سیاه حرص و جوش می خورد، نهایت یک ساعت دیگر زنده می ماند. مردی با نیشخند گفت: پیرمرد سی سالم قسطی زنده بود فکر کنم هر بار که عزراییل می اومد سراغش یه جوری سرش کلاه میذاشت...مرد دیگری گفت: آره همون طور که سر پدر من کلاه گذاشت و یادگاری خانوادگیمون رو مفت از چنگمون در آورد. مردک طماع همین که میفهمید گرفتاری، بیشتر میزد تو سر مال!جمعیت مثل لشکر سایه ای در سکوت و بهت پیش می‌رفتند. با فاصله زیادی مادام «تیلور» با خواهر زاده کوچکش، که به گفته خودش بعد از مرگ خواهرش او را تحت تکفل خود قرار داده بود، با کیسه پر از لباس های نامرتبش به سمت مغازه عتیقه فروشی می آمد. خانم تیلور خدمتکار آقای فردیناند بود. تقریبا از زمان نوجوانی نزد او زندگی کرده بود. هر کس دیگری بود از ناخن خشکی آقای فردیناند به سطوح می آمد؛ اما او که کم حرف و آرام بود، همه جوانی اش را مطیعانه نزد او زندگی کرده بود. آقای «برناد» که این اواخر داخل مغازه عتیقه فروشی آقای فردیناند کار میکرد. در حالی که مغازه را می بست خانم تیلور را دید.  کلاه خود را به نشانه احترام کمی بلند کرد و به او و دخترک که نامش «سارا» بود خیره شد._سلام مورگان عزیزم! به این زودی داری میری؟دست داخل جیب اش کرد و به ساعت جیبی اش نگاه کرد._هنوز دو ساعت و نیم به حرکت قطار مونده!خانوم تیلور مضطرب بود.گفت: _یک تلگراف به دستم رسید که دختر آقای فردیناند «الیزابت» میخواد خودش رو به مراسم خاک سپاری برسونه. نمیخوام باهاش رو به رو بشم.آقای برناد که به موهای طلایی دخترک دست میکشید و صورت او را ناز میکرد، گفت: _باید به جای اون پیرزن تو و دخترت تو اون خونه زندگی کنید... واقعا دنیای بدیه! تیلور به چشم های آقای برناد نگاه کرد و گفت: _تو کی به ما ملحق میشی؟ موندت اینجا خطرناکه! اگه اونا چیزی...آقای برناد حرف او را برید و گفت:_اونا چیزی نمی‌فهمند! زنده بودن این کفتار بیشتر شک برانگیز بود تا مردنش! فقط حیف که باید مسمومش میکردم...آقای برناد دستانش را مشت کرد و ادامه داد: _باید یک جور دیگه این همه کثافت رو تسویه میکردم... هربار به کاری که با تو کرد فکر میکنم دلم میخواد هزار بار از قبر بکشمش بیرون و داغونش کنم.خانم تیلور انگشت سبابه اش را به علامت هیس بالا برد و به اطراف نگاه کرد._اون عتیقه هایی که بهم دادی رو برداشتم! مطمئنی کسی متوجه سرقت شون نمیشه؟آقای برناد پوزخندی زد و گفت:_خیالت تخت! من کارم رو خوب بلدم! لطافت آفتاب پاییزی روی صورت و شانه های آقای برناد، حس خوشایندی را در او برانگیخت. نفس  عمیقی کشید و گفت: حیف شد امروز برای مردن زیادی آفتابی و قشنگه! فکر کنم خدام حتی خوشحال که اون دیگه اینجا نیست.</description>
                <category>Fateme Asadi</category>
                <author>Fateme Asadi</author>
                <pubDate>Thu, 22 Dec 2022 17:43:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>