<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های AZOOLA</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11658341</link>
        <description>یکمی داستان.....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 07:51:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/709902/avatar/hWBylJ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>AZOOLA</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11658341</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اینجا کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11658341/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-loi6e291bfpl</link>
                <description>خیلی وقته که اینجا چیزی ننوشتم...اصلا بهش سر نزدمامروز اومدم ببینم اصلا &quot;چرا اینجا میومدم؟&quot;اینجا برای من کجاست؟اشتباه بود...حالا نمیتونم با اینجا کنار بیامقبلا درگیر &quot;من&quot; بودم.آسمونو براش هم میزدم که راحت تر سر بکشش. لا به لای کتابا و کلمات شعرا دنبال گرهی از خم ابرو هاش میگشتم که بشناسمش...دوستش داشته باشم و باهاش زیر بارون قشنگیاش راه برم و وقتی یه قطره روی گونه هاش لونه کرد قابش بگیرم.اما نبود...برای بچه ای لالایی میخوندم که خیلی وقته توی تختش، زیر پتوی سرکوب هاش... مردهاینجا میومدم که قصه جدیدی براش پیدا کنم اما دیگه نمیخوام بهش فکر کنمنمیخوام به هیچی فکر کنم...خسته اماینجا حالمو بد میکنههمه حالشون انگار بده. نوشته هاتون همه غم و تیکه های شکسته پاییزهغمگینه...ترسناکه...دوری که نزدیکه. حس وحشتناکی که شبیه منه!من از من میترسم. از نوشته هاتون میترسممنو یاد خودم نیارید</description>
                <category>AZOOLA</category>
                <author>AZOOLA</author>
                <pubDate>Mon, 27 Dec 2021 23:01:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحتان را جا نگذارید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11658341/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-mg6czwpfr10l</link>
                <description>زنگ انشا های آزاد کسی که از همه شادتر‌بود ، من بودم.(که چه شود؟) همیشه با خود میگفتم الان زمانش رسیده که آنچه واقعا میخواهم ،جدای از موضوعات تق و لق کتاب، نقش ببندد بر دفترم و گوش این و آن ،در کلاسی که کم از دیوانه خانه نداشت! فکر کردم چقدر تشویق خواهم شد اگر‌موضوع چیزی عمیق و کمتر‌پرداخت شده باشد...چقدر من از زمین و زمان نوشتم که کسی (مخصوصا دبیران) از شیوه بیان، موضوع و دیدگاه من با توجه به سن و سالم به وجد آیند و من ببینم که&quot; بله! من هم هستم...من همان چیزی هستم که انتظارش را دارم...&quot; من خودم را از دیگران میخواستم. وجودم، بودنم را از دیگران میخواستم!همه چیز همانگونه شد که میخواستم...هر کلاسی که میرفتم همه از نوشته هایم استقبال میکردند و حتی گاهی دبیران به من تهمت کپی برداری می زدند و می گشتند دنبال آنچه من از روی آن نوشتم! اما...نشد...یعنی با تمام این تحسین ها من هنوز خودم را باور نداشتم...برگشتم به ریز و درشت و پوسیده و نو از هر آنچه دست من خطی بر آن داشته. &quot; چقد ذهن دیوانه میتواند باشد؟&quot; این سوالی بود که سر تا پای برگه ای طفل بسته بودم و انگار‌میخواستم از او حرف بکشم ، که انگار پناهی جر‌همین بی زبان نداشتم که تفاله های کبودم را به جانش اندازم. بعد ناله ها،بعد اشک ها،خاطره های تکراری و جملات بی نظم... و واقعا چقدر ذهن دیوانه میتواند باشد؟ آن همه درگیری...!در انتها رسیدم به چند وقت جدید و ...من چیزی متوجه شدم که مثل تشخیص آسمان از زمین پیدا بود! روح!به قصد شلیک به لطف دیگران ماشه را روی کاغد دواندن، گوشه ای روح مرا هم جا گذاشته بود. چیزی جز‌جملات ناپیدا،آن دور،کنار التماس نمی شد دید. موضوعاتی از خشکی و تا زدن و انبار‌کردن... چقدر نوشته هایم بی روح بودند...و حتی نفهمیدم کی از نوشتن برای دیگران دست کشیدم که تغییر کردند.&quot;تغییر!&quot;فقط خواستم یاد آوری کرده باشم...جایی روحتان را جا نگذارید!روح هایمان هر روز تنها تر‌ می شوند پی اینکه یادمان میرود هستند...فراموشی های لعنتی! کمی بیشتر خلوت کنید و بغل کنید تنهاییشان را.</description>
                <category>AZOOLA</category>
                <author>AZOOLA</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jul 2021 15:45:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخواستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11658341/%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-eh6kbfaaky7i</link>
                <description>باید هر چی دوست دارم بنویسم...؟تا الان چیزایی که دوست نداشتم نوشتمفکرایی که دوست نداشتم کردم! جاهایی که دوست نداشتم رفتم و کارایی که دوست نداشتم انجام دادم...هیچ اجباری هم نبوده! خودم انتخاب کردمباورم نمیشه اینقد ظالم بودم... به خاطر یه حس یا چند قانون ساختگی (که هنوزم بنظرم درستن) خودمو حبس کردم لا به لای نخواسته هام که وقتی میگن&quot; تو اعتماد به نفس داری؟&quot; با خودم میگم نه! ولی یچیزی میگه بگو اره و من میگم &quot;اره!&quot;قانونی میگه تو باید اعتماد به نفس داشته باشی پس داری دختر‌کوچولو. ولی خب، ندارم! من باید خودمو قبول داشته باشم و وجودمو با اعتماد، بغل کنم ولی اینطور نیست اعتراف میکنم اینطور نیستنخواستم نیمه خالی لیوانو ببینم نخواستم فکرام دیوونم کنن نخواستم با کسایی دوست باشم که دوستم ندارن من نخواستم ...من به واقع ظالم ترینم برای خودم و تا الان فکر میکردم دارم از احساساتم مراقبت میکنم و نمیزارم از بین برن ولی میشد یکاری کرد اینقد به خودم صدمه نزنم و موازیش هنوز بتونم دوست داشته باشم...</description>
                <category>AZOOLA</category>
                <author>AZOOLA</author>
                <pubDate>Thu, 20 May 2021 00:17:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاشین بریم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11658341/%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-glqjgwewt4wn</link>
                <description>ما هم میتونیم محتوا باشیم؛ میون ورقه های سردِ تکراریه تاریخ...یکی زنگ خونمونو بزنه، کسی ‌باز ‌نکنه! یهو یادش بیاد ماها خونه نیستیم.خونه نیستیم که پاهامون تیرآهنای سکون و سقفمون بسته باشه_میشه آینه هامون یه انعکاس از تصویر روح باشه که عشق قاب کرده و روی میز آزادی تکیه داده^^ ولی خب، خونه نباشیم. همه یه خونه داریم ولی بیاین خونه نباشیم. بزنین بیرون...از آشپز خونه ی رویا تا کتابخونه رو ریسه های رنگی هم بکشیم،‌نباشیم! خونه هامون داره تاریک و تاریکتر میشه هر‌شب،‌ حتی ستاره های کاغذیمونو باور کردیم! بزنین بیرون...این تن ارزش موندن نداره؛ آزاد کنین رد محو قلباتونو، قدمای دیدن رو میشه دید لای رفتن.سراغمونو کی میگیره؟</description>
                <category>AZOOLA</category>
                <author>AZOOLA</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 20:16:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11658341/%D8%AF%D8%A7%D9%84-pqqdjcfakueg</link>
                <description>شاید روزی این‌ حس از ویترین چشمانم برداشته شود...چه کسی خواهد خرید؟؟ روزی می آیند میشوند دیوار! دریا، دنیا...هر خراب شده ای که بتواند احساس کج شان را به همان نقص و به همان نیستی توصیف کند. حیف دیوار حیف دریا حیف دنیا...حیف دروغ!مقصر منِ کورم هان؟‌ با چشمانش گفت &quot;غریب&quot;و من &quot;قریب&quot; فهمیدم.من تک تماشاچی این تاتر مزخرف بودم.حیف عروسک ها! پشت پرده دیو بود، دیو بود و من از پشت پرده سایه اسرافیل می دیدم. آخر دنیا را که بغل میکردم شیپور ها نوای حرکت ابر ها را سر میداند و من ، محکم تر به بال های خیالیم تکیه میدادم. پایان جهان تیره بود...نفهمیدم!و در انتهای نمایشنامه این تماشاچی، این زباله، در مسیر سطلش خفقان را ترجیح داده.....</description>
                <category>AZOOLA</category>
                <author>AZOOLA</author>
                <pubDate>Mon, 19 Apr 2021 03:02:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>