<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نمیدانم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11695780</link>
        <description>23 ساله هستم و دانشجوی روانشناسی. تصمیم گرفتم مقداری بنویسم تا نوشتنم خوب شه. همین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:53:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نمیدانم</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11695780</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در باب زندگی نازیسته_ مقدمۀ کتاب حسرت: در ستایش زندگی نازیسته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11695780/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%DB%80-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%87-w5hj1dfvlsbw</link>
                <description>چند روز پیش کتاب &quot;حسرت: در ستایش زندگی نازیسته را به دست گرفتم. راستش فکر نمی‌کردم برای من کتاب ثقیلی باشد اما هست و مقداری کند جلو می‌روم اما به نظر کتابی است که ارزشش را دارد.آدام فیلپس، نویسندۀ کتاب، مقدمۀ وزینی دارد. در آن از موضوع کتاب می‌گوید: زندگی نازیسته. پیش از ین کتاب اگر بگویم برای اولین بار در چه کتبی با زندگی نازیسته مواجه شدم کتاب &quot;کتابخانۀ نیمه‌شب&quot; بود. رمانی که از نظر من رمان قشنگی بود و به شخصه ایدۀ کتاب را دوست داشتم اما کتاب یادشده منتقدانی نیز دارد.حال بگذریم و به مقدمۀ کتاب حسرت بپردازیم. فیلیپس از زندگی نازیسته‌ای می‌گوید که اگر نبود شاید ما نیز نمی‌توانستیم در جهان تاب بیاوریم و نمی‌توانستیم ادامه دهیم. به نظرم اگر در سرم زندگی نازیسته‌ای نداشتم و به او نگاه نمی‌کردم توان ادامه دادن نداشتم. شاید حال ادامه دادن نداشتم! ولی هستم و به آن زندگی نازیسته چشم دوخته‌ام که شاید اندکی طعم آن را بچشم. می‌دانید چرا؟ در زندگی نازیسته آرزو و تمنایی وجود دارد که بر اساس زندگی زیستۀ فعلی‌ام آن‌ها را ساخته‌ام و همچنین به آن‌ها پرداخته‌ام. از پرداختن به آن‌ها لذت می‌برم و خودم را در آن تصور کرده‌ام. آری با تصور زندگی نازیستۀ خود با تصور آرزوهای خود که در زندگی نازیسته تحقق یافته‌ است ارضا می شوم و به زیست زندگی زیستۀ فعلی ادامه می‌دهم تا شاید زندگی نازیستۀ من به واقعیت بپیوندد. ولی آیا اتفاق می‌افتد؟فیلیپس از لذت‌جویی انسان در روانکاوی فرویدی می‌گوید. از نظر او هدف آدمی لذت است و لاغیر. او به طور مداوم به دنبال لذت است و لذتی را می‌جوید تا خود را با آن ارضا کند. فیلیپس سوالی می‌پرسد ک به نظر سوالی مهم است: چه لذت مهم ترین لذت شماست؟ کدام لذت را حاضر نیستید از دست بدهید؟ به آن فکر کردم ولی چیزی به ذهنم نیامد. چه لذتی را اگر فدا کنم غمگین خواهم شد؟ نمی‌دانم. آیا لذت چشیدن یا دیدن را از دست بدهم غمگین خواهم شد و به بی لذتی می‌رسم؟ یا اگر میل و ولذت جنسی را از دست بدهم غمگین خواهم شد؟ یا اگر لذت ارتباط با «دیگری مهم» را از دست بدهم ناراحت خواهم شد و دیگر دنیا را دوست نخواهم داشت؟ یا اگر لذت دیده شدن توسط دیگری از بین برود دنیا برایم معنی خواهد داشت؟ نمی‌دانم کدام مرجح است به دیگر لذت‌ها. در هر صورت سوال مهم است.فیلیپس در مقدمه می‌گوید ما دو زندگی داریم و بر اساس این دو زندگی خود را تعریف می‌کنیم: زندگی زیستۀ و زندگی نازیسته‌‌مان. ما نمی‌توانیم بدون حسرت‌‌ها، اما و اگرهای زندگی نازیسته و فقدان‌های‌مان زندگی کنیم. فیلپیس از فقدان می‌گوید. او می‌گوید ما بر اساس فقدان‌های‌مان خودمان را تعریف می‌‌کنیم. ما خود را بر اساس خلاهایی که می‌توانستند پر شوند و نشده‌اند یا شاید در آینده پر خواهند شد تعریف می‌‌کنیم و به نظر تعریف درستی است.هرچند تصور زندگی نازیسته تبعاتی نیز در بر دارد. ما زندگی نازیستۀ‌مان را در حسرت به دیگری با خشمی نسبت به او و حتی تلاش مداومی برای تبدیل فرزندمان- که او را چون ابزاری برای ارضای نیاز خود می‌‌دانیم- به آنچه که در زندگی نازیستۀ‌مان است و نزیسته‌ایم داریم که شاید آن حسرت کهنۀ خودمان را در زندگی او برطرف کنیم. حسرتی که سال‌ها به دیگری داشته‌ایم در زندگی فرزندمان آن را خلاصه کنیم. در اینجا فرزند را انسان نمی‌بینیم. در اینجا یک انسان وجودی نمی‌بینیم بلکه او ابژه‌ای است برای ارضای نیاز‌های والدین. آری فرزند بدل به دست‌ماییه‌ای برای خودارضایی والدین می‌شود.فیلیپس در سراسر مقدمه دم از دو واژه می‌زند. او از دوگانۀ سرخوردگی (Frustraition) و رضایتمندی می‌گوید. او می‌گوید سرخوردگی که در سرتاسر زندگی ما وجود دارد عاملی است که باید با آن دست و پنجه نرم کنیم و نوع زندگی ما و نوع مواجهۀ ما با رضایتمندی و حتی تجربۀ رضایتمندی بسته به نوع مواجهۀ ما با سرخوردگی دارد. اینکه آیا می‌خواهیم سرخوردگی را تحمل کنیم و به آن چگونه فکر کنیم؟ بهتر بگویم آیا اصلا به آن فکر می‌کنیم یا تمام قدر در برابر آن می‌ایستیم و نیروی روانی‌مان را در برابر آن بسیج می‌کنیم و دست به انکار و فرافکنی می‌زنیم؟در آخر مقدمه، فیلیپیس سخن آخر و آنچه که در فصل بعدی در پی می‌گیرد را می‌‌گوید: « محرومیت از احساس سرخوردگی همانا محرومیت از احساس رضایتمندی» است. گویی این دو به یکدیگر وابسته‌اند و نمی‌توان رضایتمندی را به دست آورد بی‌آنکه نگاه‌مان به احساس سرخوردگی‌»مان نباشد.</description>
                <category>نمیدانم</category>
                <author>نمیدانم</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2024 19:51:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقع‌گرایی خام-روایت ندیدن دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11695780/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-onsnjs2rxvke</link>
                <description>در فصل چهارم کتاب فرضیۀ خوشبختی، جاناتان هایت مفهومی را که برگرفته از دو روانشناس پرونین و راس است را تبیین می‌کند. این مفهوم، مفهومی اجتماعی است که در بافت روانشناسی اجتماعی جای می‌گیرد؛ ولی در بر بخش‌ بالینی نیز با عبارات مختلف همین مفهوم تبیین شده است.واقع‌گرایی خام در خصوص نادیده گرفتن دیگری در مسائل و قضایا است و این نادیده‌انگاری نه به طور خودآگاه بلکه به صورت ناخودآگاه است. زمانی با واقع‌گرایی خام مواجه هستیم که داستان تعارضات بین‌فردی و همچنین تعارض منافع شکل می‌گیرد. در جایی که می‌بایست نقش خود و دیگری را در یک اشتباه مشخص کنیم واقع‌گرایی خام اتفاق می‌افتد که نقش دیگری را در ارتکاب اشتباه یا گناه برجسته می‌کنیم و نقش خود را نه کمرنگ بلکه پاک و بی‌گناه می‌دانیم. آری ما می‌بایست خودمان را مبرا از گناه بدانیم و دیگری را گناهکار تا مسئولیت اشتباه و تقصیرمان را نپذیریم. مسئولیت‌پذیری کار سختی است.در واقع‌گرایی خام نوعی نارسیسیزم و خودشیفتگی وجود دارد. به این معنا که نگاه و قضاوت من در خصوص جهان درست و بر اساس واقعیت است و در نتیجه دیگران نیز می‌بایست برپایۀ همین نگاه به دنیا بنگرند و اگر یک دیگری دنیا را بر اساس نگاه من نبیند و یا بر خلاف نگاه من باشد آنگاه دیگری تقصیرکار است و نگاهش خطا. در این موقعیت یک نگاه مرکزی وجود دارد. اینکه من در مرکز دنیا قرار دارم و نگاه و بینش من نسبت به جهان صحیح و دیگری‌ای که به این صورت جهان را نمی‌بیند در برابر من است. هایت نیز در همین بخش تصریح می‌کند که این نگاه فردگرایانه به گروه نیز تسری می‌یابد که مخرب و بلاخیز است. گروهی که خود را حق بداند و گروه دیگر که یک نگاه دیگری دارد را ناحق بداند آنموقع است که می‌تواند اتفاقات بدی رخ دهد. به خصوص آنکه در گروه عقاید رادیکال‌تر و تندتر می‌شود.هایت در کتاب توجه به درون و پیدا کردن معایب خود را پادزهر واقع‌گرایی خام می‌داند.خلاصه آنکه این واقع‌گرایی خام نارسیسیستیک گریبان‌گیر بسیاری از افراد است و در این افراد، دیگری به عنوان یک فرد مستقل و فردی که می‌تواند جهان را طور دیگری ببیند و آن نگاه نیز می‌تواند درست باشد مرده است.</description>
                <category>نمیدانم</category>
                <author>نمیدانم</author>
                <pubDate>Thu, 09 May 2024 14:52:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی فیلم The holdovers (جاماندگان)- خطر اسپویل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11695780/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-holdovers-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%DB%8C%D9%84-aqeouf9mcdbk</link>
                <description>فیلم The holdovers که در ژانر درام و کمدی است محصول سال 2023 است و جزو فیلم‌های نسبتا جدیدی است که منتشر شده است.فیلم روایت ارتباط پرکشمش معلم تاریخ و شاگردش است که از بخت بدشان در تعطیلات کریسمس باید همدیگر را در خوابگاه مدرسه شبانه‌روزی تحمل کنند. فیلم روایت رابطه و تاثیر دیگری بر دنیای درون‌روانی ماست. اینکه رابطه‌ها و افراد نزدیک دوروبرمان چگونه می‌توانند نگاه ما به دنیا را تغییر دهند. مگر می‌توان زمانی خود را بیرون از رابطه دید؟ هیچ‌گاه خارج از دایرۀ رابطه زیست نمی‌کنیم و صرفا می‌توانیم روابط‌مان را کم کنیم و از دیگری اجتناب کنیم. کاری که معلم تاریخ این فیلم انجام می‌دهد. دیگری را نمی‌خواهد و به دیگری چندان اعتنایی نمی‌کند. اصالت او با کتاب‌ها و اطلاعاتش است. معلمی سخت‌گیر که ارتباط مثبتی با دانش‌آموزانش ندارد. در سرتاسر کلاس نگاه بالا به پایینی بر آن‌ها دارد و سعی در تخریب آنان دارد. نه دانش‌آموزان و نه معلمان علاقه‌ای به او دارند. شاید بتوان گفت منفورترین معلم در مدرسه است. حال چگونه می‌شود که او تغییر می‌کند؟ او را رابطه تغییر می‌دهد. و دیگرانی که در کنار او زیست می‌کنند. او طعم رفتار به طور دیگری را می‌چشد و دنیای ارتباطی دیگری را تجربه می‌کند و می‌بیند که در آن دنیا زندگی زیباتر است. زندگی صرفا کتاب و تدریس نیست و در زندگی چیزهای دیگری نیز وجود دارد. با دانش‌آموزان می‌توان زندگی خوشی داشت و با آن‌ها می‌توان خندید و حرف زد. این‌ها را آن دانش‌آموز و آن سرآشپزی که عزادار فرزندش در جنگ است به او می‌آموزند و در اینجا تاثیر دیگری مشخص است. او می‌فهمد که می‌تواند لبخند بزند و گشوده باشد. او به بسیاری از تجربه‌ها و روابط بسته بود و  در آخر فیلم گشودگی را در او می‌بینیم و او می‌فهمد که همه چیز تدریس و کتاب نیست.معلم تاریخ در حین رابطه‌اش با دانش آموز می‌فهمد که می‌توان دنیا را از چشم دیگری دید. در ابتدای فیلم او فکر می‌کند تمام دانش‌آموزان که از قشر بالای جامعه هستند زندگی‌ای مملو از شادی و خوشبختی دارند. وقتی با دانش‌آموز زیست می‌کند مشکلات او را می‌فهمد. می‌بیند بقیه نیز مشکلات زیادی دارند. او دیگر روی اعصاب بودن را ناشی از بد بودن دانش‌آموز نمی‌‌داند. او می‌داند که دانش‌آموز گذشتۀ تلخی دارد و زندگی‌اش مملو از ناامنی و اضطراب است. اضطراب و حتی بهتر است گفته شود سوگواری به خاطر طرد از سوی مادر، سرپوش گذاشتن بر روی وضعیت پدر، ناامنی‌های درونی‌اش، اضطراب فزاینده‌اش باعث این همه رنج و آشفتگی شده است. او می‌فهمد که باید دنیای دیگری را درک کند و به آن چشم بدوزد تا بتواند دیگری را بفهمد. آری! او در آخر می‌تواند درک و همدلی باشد. معلم در ابتدای فیلم درک و همدلی کمی دارد اما در آخر فیلم طور دیگری می‌شود.دانش‌آموز نیز چیزهایی از معلم می‌فهمد. گویی دنیای او را نیز درک می‌کند. می‌فهمد که چرا اینچنین سخت‌گیر است و این‌چنین کتاب می‌خواند و خود را غرق در علم تاریخ کرده است. او پدری سخت‌گیر داشته و به خاطر نقص‌های بدنش که چشم و بوی تنش است خود را دوست‌نداشتنی می‌داند. آری او شرمگین است و شرم زیادی در خود حس می‌کند که حتی به زنان نیز نزدیک نمی‌شود.در این مادر سیاه‌پوست سوگواری نیز هست که سخت سوگوار پسرش است. پسر جوانش به تازگی در جنگ کشته شده است. او به درس علاقۀ زیادی داشته است؛ اما به خاطر شرایط مالی نمی‌تواند دانشگاه برود. برای همین راهی جنگ می‌شود تا پول لازم برای دانشگاه را به دست بیاورد؛ اما در جنگ کشته می‌شود.بنابراین در این فیلم بر رابطه و دیگری تاکید می‌کند که در دیگری می‌تواند درک و همدلی متولد شود.با دیگری است که ظرفیت Mentalisation (ذهنی‌سازی) متولد می‌شود.</description>
                <category>نمیدانم</category>
                <author>نمیدانم</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2024 15:26:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت خود از فیلم portrait of a lady on fire (بخش پایانی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11695780/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-portrait-of-a-lady-on-fire-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-qhlhmf3rltqq</link>
                <description>قصد دارم از بخش میانی فیلم به آخر فیلم گذر کنم. گویی آخر فیلم آن‌جایی است که ببینده مجذوب فیلم می‌شود. کارگردان فراغ و حسرت وصل شدن دو عاشق را به تصویر می‌کشد. فراغی که نه به اختیار خود بلکه به اختیار دیگری‌ای به نام جامعه است. جامعه آن صورت را نمی‌پذیرد و مجبور به ترک یکدیگر هستند و می‌دانند که احتمال زیاد همدیگر را نخواهند دید.آن دو یکدیگر را ترک می‌گویند. سال‌ها بعد ماریان وارد گالری‌ نقاشی‌ای می‌شود و در آنجا نقاشی‌ها را تماشا می‌کند و ناگهان در آنجا هیلویز را می‌بیند. هیلویز در لباسی سفید به حالت نشسته و کنارش دختری شبیه به هیلویز ایستاده است. موها، چشم‌ها، لبخند‌ها و نگاه‌های دختر شباهت زیادی به مادرش، هیلویز، دارد. نگاه مادر گیرا و جذاب است و به قامت زن بورژوازی قرن هجدهمی است. در نگاهش صلابت و قدرت وجود دارد. این نگاه و این چشم‌ها نه به صورت شمایل و قامت انسانی بلکه به صورت پرتره‌ای در گالری است. نقاش او و دخترش را نقاشی کرده است و خدا می‌داند در حین کشیدن پرتره که هیلویز در برابر نقاش نشسته چند بار ماریان خاطراتش را با ماریان مرور کرده است و آیا قطرۀ اشکی نیز از چشمانش جاری شده است؟ و آیا دوباره خیال دیدن ماریان را در سر پرورانده است؟ شاید اگر می‌دانست ماریان کجاست به دنبالش می‌رفت. هنگامی که ماریان پرترۀ او را می‌کشید نگاه‌هایشان مملو از نیاز به دیگری بود. آیا در نقاش این پرتره نیز به دنبال چشم‌های ماریان می‌گشت؟ آری ماریان را می‌خواست ولی ماریان نبود. نقاش دیگری پرتره را به تصویر می‌کشید.از این‌جا به بعد جزو فیلم نیست و خود این بخش را اضافه کرده ام:ماریان پیش می‌رود تا نقاشی را از نزدیک نگاه کند. به هیلویز خیره می‌شود و نظاره‌گر چشم‌های یشمی هیلویز می‌شود. گویی تمام خاطرات در نگاه‌های ماریان هویداست. به دختر هیلویز نگاه می‌کند که شباهت زیادی به مادرش دارد. به یکباره ماریان چیزی را می‌بیند که می‌فهمد هیلویز هنوز چشم‌به راه ماریان است. هنوز ماریان را به خاطر دارد و هنوز نمی‌تواند ماریان را از سر بیرون کند. کتابی را در دستان هیلویز می‌بیند که انگشتش را بین صفحه‌ای از کتاب گذاشته است. در پرتره صفحۀ 28 مشخص است.نقاش به هیلویز اشاره به صندلی‌ای می‌کند تا بنشیند. دخترش نیز در کنار اوست. نقاش در چشمان هیلویز آشفتگی می‌بیند و آن را به هیلویز می‌گوید. اما هیلویز انکار می‌کند. سعی می‌کند خودش را جمع‌وجور کند. مقداری دخترش با هیلویز صحبت می‌کند تا شاید مادر سرحال شود و دختر مقداری موفق می‌شود. نقاش به هیلویز نحوۀ نشستن را گوشزد می‌کند و هیلویز همانطور که نقاش می‌گوید می‌نشیند. هیلویز مقداری به سمت چپ حایل می‌شود و سرش را به سمت راست عقب می‌دهد. دختر نیز با کمی لبخند با دو دستش دست مادر را می‌گیرد. نقاش شروع به کشیدن پرتره می‌کند. مدام نگاه نقاش و هیلویز در هم گره می‌خورد و مدام هیلویز به گذشته سقوط می‌کند و در اعماق چشم‌های ماریان فرو می‌رود. به سختی خود را کنترل می‌کند تا اشکی از چشم‌هایش سرازیر نشود. در آن روز نقاش تصویر دختر و بخش بالایی هیلویز را می‌کشد. شب می‌شود و هجوم بی‌امان خاطراتش با ماریان خواب را از او بازمی‌دارد و سعی می‌کند لحظه لحظۀ خود با ماریان را به یاد بیاورد و صبح روز آخر را به یادمی‌آورد که هیلویز از او یادگاری‌ای طلب می‌کند. ماریان کتاب هیلویز را می‌گیرد و در صفحۀ 28 آن تصویر خود را به صورت خوابیده به تصویر می‌کشد. هیلویز بعد از به یاد آوردن این خاطره از تخت بلند می‌شود و به سراغ صندوقچه‌ای می‌رود که از نگاه همه پنهان کرده بود. از درون آن کتابی بیرون می‌آورد که تصویر ماریان بر صفحۀ 28 آن به تصویر کشیده بود. صبح روز بعد مقابل نقاش می‌نشنید و ژست مخصوص خود را می‌گیرد. نقاش در دست هیلویز کتابی را می‌بیند که انگشتش را بین صفحه‌ای گرفته بود. هیلویز می‌گوید که کتاب نیز در پرتره به تصویر کشیده شود و بالای صفحۀ کتاب عدد 28 نیز نوشته شود. هیلویز با آوردن کتاب و آن صفحه به امید آن بود که ماریان این اثر را ببیند و نمی‌دانم هیلویز به دنبال پیدا کردن ماریان بود و یا صرفا می‌خواست به ماریان با به تصویر کشیده شدن صفحۀ 28 بگوید که ماریان عزیز و دوست‌داشتنی من! من هنوز به دنبال توام و تو هیچ‌گاه از حافظۀ من بیرون نمی‌روی. چونان دخترک گمشده‌ای که به دنبال مادرش است من نیز در هر مکان تو را جست‌وجو می‌کنم و حال با پرتره به تو خواهم گفت که تو در جای‌جای زندگی من قرار داری.پایان.</description>
                <category>نمیدانم</category>
                <author>نمیدانم</author>
                <pubDate>Fri, 29 Mar 2024 13:39:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت خود از فیلم Portrait of a lady on fire (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11695780/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-portrait-of-a-lady-on-fire-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-bxg1y1ztvk4v</link>
                <description>فیلم بر پایۀ روایت است. روایت یک زن نقاش به نام ماریان که در کلاس درس به عنوان استاد نشسته و به شاگردانش تعلیم می‌دهدد. او بیکباره با اثری از خود مواجه می‌شود که آن را مخفی کرده بوده است اما شاگردش آن را بیرون آورده. درون اثر زنی است که به دریای خروشان خیره شده و گوشۀ پایین لباس زنانۀ قرن هجدهمی‌اش از آتش برافروخته شده است. ماریان با دیدن اثر خود به اعماق خاطراتش که گویی مدام گرداب خاطرات او را به درون خود می‌کشد فرو می‌رود. با دیدن اثر، در چهره‌اش غم و حسرتی عمیق نمایان می‌شود. چهره‌اش نمایانگر احساساتی تلخ و ناراحت‌کننده می‌شود آری؛ او به درون گرداب خاطره‌ای پرتاب می‌شود.او به جزیره‌ای کوچک برای کشیدن پرترۀ دختری به نام هیلویز دعوت می‌شود. پرتره قرار است برای تاجری در میلان ایتالیا فرستاده شود که بر اساس پرتره تصمیم بگیرد که آیا مایل است با هیلویز  ازدواج کند. پیش از ماریان نقاش دیگری به آنجا دعوت شوده بود تا پرترۀ او را بکشد. اما هیلویز حاضر نشد که چهرۀ خود را بر نقاش بنمایاند؛ چرا که او تمایلی به ازدواج نداشت. حال، ماریان قرار بود در نقش مراقب و همراه برای هیلویز باشد و مخفیانه و به صورت ذهنی پرترۀ او را به تصویر بکشد. هنگامی که ماریان به درون خانه وارد می‌شود با خانه‌ای سرد و بی‌روح که کسی جز یک ندیمه  در آنجا نیست مواجه می‌شود. مواجهه با خانه مواجهۀ سردی است. خانه سوت‌وکور است. نور مقدار کمی وجود دارد و خانه بسیار خلوت است. در خانهغذای گرم یافت نمی‌شود و او تکه نانی همراه با شراب برای شام تناول می‌کند. ملاقات اول رازآلود شروع می‌شود. ماریان می‌خواست چهرۀ او را ببیند ولی هیلویز پشت به او ایستاده بود. هیلویز در را باز می‌کند. رازآلودگی ادامه دارد. ماریان به او می‌نگرد. قدم‌های هیلویز تندتر می‌شود و ماریان نیز قدم‌هایش تندتر می‌شود. در چشمان ماریان اضطراب و کنجکاوی هویداست. تابحال هیلویز را ندیده است. هیلویز برای او نماد رمزورازی است که ماریان در پی رمزگشایی آن است. گویی هیلویز به جایی می‌رود و مقصدی دارد. ماریان صدای موج‌های دریا را می‌شنود و قدم‌های سریع هیلویز مبدل به دویدن به سمت لبۀ صخره‌های ساحلی می‌شود. دیگر خبری از کنجکاوی در چهرۀ ماریان نیست. به جای کنجکاوی ترس هویدا می‌شود. نکند هیلویز قصد پرت کردن خود از بالای صخره را دارد؟ آخر خواهر هیلویز پیش‌تر زمانی که با ندیمه‌اش در حال قدم زدن بود خود را از بالای صخره به پایین پرت کرده و زندگی خود را به آخر رسانده بود. ماریان سعی می‌کند به هیلویز برسد که بالاخره در نزدیکی لبۀ صخره هیلویز می‌ایستد. رو به ماریان می‌کند و ماریان را نگاه می‌کند. آری رازآلودگی چهرۀ او به پایان می‌رسد ماریان پوست سفید هیلویز، چشمان سبز درشتش و موهای بلوندش را می‌بیند. سپس رازآلودگی صدای او نیز به پایان می‌رسد. هیلویز لب به سخن می‌گشاید. او می‌گوید فقط دوست داشته است بدود.آن دو به یکدیگر نزدیک می‌شوند. روزانه در جزیره قدم می‌زنند و اکثر مقصدهای آن‌ها منتهی به لبۀ ساحل می‌شود. ماریان در هر زمان مخفیانه، طولانی و عمیق به حالت دست‌های کشیدۀ او، نوع نگاه، حالت لب‌ها و چشمان یشمی‌گونۀ او نگاه می‌کند و شب‌ها پرتره را به تصویر می‌کشد. روزی هیلویز به درون اتاق او می‌آید. هیلویز موسیقی دوست دارد  و ماریان نیز پیانو بلد است. کمی بعدتر ماریان بر روی صندلی پیانویی که در اتاق ماریان قرار دارد می‌نشیند و قطعه‌ای نه شاد بلکه شورانگیز می‌نوازد. هیلویز به دقت به نواختن ماریان و موسیقی گوش فرا می‌دهد. هیلویز که هر زمان نگاه جدی و عاری از لبخندی دارد حال لبخندی حاکی از رضایت می‌زند. آری؛ هیلویز موسیقی را دوست دارد.آن دو بیش‌تر به همدیگر نزدیک شده و هر دو به یکیدگر وابسته می‌شوند. گویی ماریان به زندگی هیلویز روح شادی‌بخشی هدیه کرده است. زمانی که در کنار همدیگر هستند صحبت‌های کمی به میان می‌آید. گویی آن دو در سکوت با یکدیگر صحبت می‌کنند. اغلب صحبت‌ها با چشم‌ها ردوبدل می‌شوند. ماریان پرتره را که با حافظۀ خود به تصویر کشیده بود به پایان می‌رساند؛ اما ماریان نمی‌خواهد مخفیانه پرتره را به مادر هیلویز تحویل دهد. به همین خاطر به هیلویز حقیقت را می‌گوید و پرتره را به او نشان می‌دهد. هیلویز با نگاهی حیران و سرد پرتره را رد می‌کند و معتقد است پرتره شبیه به او نیست. ماریان متعجب می‌شود و ناگهان تصویر هیلویز را پاک می‌کند. او از مادر هیلویز می‌خواهد چند روز دیگر به او فرصت دهد تا پرتره را مجددا بکشد. اتفاق جالبی رخ می‌دهد هیلویز خود حاضر می‌شود در برابر ماریان بنشیند تا او پرتره را به تصویر بکشد. مادر که قرار است به مدت پنج روز جزیره ترک کند به او فرصتی پنج روزه می‌دهد تا پرتره را مجددا به تصویر بکشد. از اینجا به بعد رویدادی عاشقانه روی می‌دهد.پایان بخش اول</description>
                <category>نمیدانم</category>
                <author>نمیدانم</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 00:32:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی‌نامه</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-iahytgcnnxiq</link>
                <description>بسیاری از  روزها یا شاید لحظات دوست داشتم که بنویسم تا شاید بتوانم هیجانم را منتقل کنم و حتی تسکینی باشد بر آن هیجانم. چرا می‌گویم هیجان؟ چون هیجانم صرفا غم نیست گاها خشم است، گاها ترس است و به ندرت شادی. البته نه. هیچگاه در زمان خوشحالی و شادی تمایلی به نوشتن نداشته‌ام. اگر هم حالم خوب بوده است تمایل داشتم نقدی بر کتابی بنویسم. البته هیچگاه ننوشتم.در ننوشتنم دلیل های زیادی است. می‌دانی ذهنم نمی‌تواند آرام بگیرد.جایی آرام نمی‌گیرد. شاید از یک جا ماندن خوشش نمیاید. شاید هم عامل دیگری است که ذهنم جایی آرام نمی‌گیرد. یعنی می‌دانی شاید چیزی او را هل می‌دهد. نمی‌‌گذارد جایی بایستد یا بنشیند. ذهن را لگد می‌زند. شاید ذهن برای او چون برده‌ای است که اجازۀ نشستن ندارد. اضطراب را می‌گویم. گویی اضطراب ارباب بی‌چون‌وچرای ذهن و بدن من است. بدنم را تحت سیطرۀ خود درآورده است. پاهایم مدام تکان می‌خورند و ذهنم مغشوش است. دندان‌هایم بر هم می‌فرسایند. گاها تعریق می‌کنم. خلاصه اضطراب بر بدن و ذهن من می‌تازد و فرمان می‌راند.هرچند دلایل دیگری نیز هست که در اینجا مجالی برای به میان آوردن آن‌ها نیست. حال ویرگول را انتخاب کرده تا بنویسم و چگونگی نوشتن را بیاموزم. باشد که یادداشت و نوشته‌ای مناسب بارگذاری کنم.</description>
                <category>نمیدانم</category>
                <author>نمیدانم</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2024 13:28:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>