<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زیر گنبدکبود</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11716820</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:11:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/583215/avatar/14e6AP.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زیر گنبدکبود</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11716820</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماهی سیاه کوچولو و سال‌های زیارتش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11716820/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4-klrqdqrwwz7e</link>
                <description>چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می‌زد. با تنبلی و بی‌میلی از این طرف به آن طرف می‌رفت و بر می‌گشت و بیشتر وقت‌ها هم از مادرش عقب می‌افتاد. مادر خیال میکرد بچه‌اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری است!یک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت:«مادر، می‌خواهم با تو چند کلمه یی حرف بزنم».مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نیست برویم گردش؟»ماهی کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر نمی‌توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم.»مادرش گفت :« حتما باید بروی؟»ماهی کوچولو گفت: « آره مادر باید بروم.»مادرش گفت:« آخر، صبح به این زودی کجا می‌خواهی بروی؟»ماهی سیاه کوچولو گفت:« می‌خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می‌دانی مادر ، من ماه‌هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته‌ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته‌ام و همه اش فکر کرده‌ام. آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم می‌خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.» ....راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟...»ماهی سیاه کوچولو (۱۳۴۷ خورشیدی)نوشته صمد بهرنگیپ.ن: عکس مربوط به گوپی است ماهی قرمز کوچکی که خیلی وقت پیش مهمان سفره‌ی عید ما بود... یکی از آن دو ماهی مجبورند در تنگ شیشه ای بکپند آرام...وقتی گوپی مرد برای او شعری نوشتم که در شعر بودنش تردید دارم اما گوپی ماهی ما بود و دیدنش در آن روزهای آغازین سال ۹۴ باعث می شد از خودم بپرسم که راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ یا طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟</description>
                <category>زیر گنبدکبود</category>
                <author>زیر گنبدکبود</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 18:01:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هو الحبیب|</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11716820/%D9%87%D9%88-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A8%DB%8C%D8%A8-xeor65ptnubr</link>
                <description>-یک:صدا زدم... خدا را به تمام نام‌های زیبایش صدا زدم و شب بود و نور ماه افتاده بود روی میز چوبی ام. شب بود و تا سه صبح با عبدالامیر کربلایی خواندم که «یا فارِجَ الهَمّ و یا کاشفَ الغَم» که یعنی ای دلگشای اندوه...که یعنی ای از بین برنده‌ی غم... و روی کاشف الغم تاکید کردم انگار بخواهم به خدا یادآوری کنم که قبل از اینکه لازم باشد یکصدا از او بخواهیم «الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ يا رَبِّ» قرار بوده غم‌ها را بگشاید که منفس الغموم است...خدا را صدا زدم که یا دلیل المتحیرین» که یعنی ای راهنمایی سرگردانان و مطمینم که خدا شنید...مطمینم حواسش بود که چند وقتی است شب‌ها با دوچرخه ام «سیاوش» می زنیم بیرون... لاین سبز دوچرخه را رکاب می‌زنیم تا رسیدن به بزرگراه...بعد من و سیاوش ماشین‌ها را می‌بینیم که خیلی تند از مقابلمان رد می‌شوند نورهای تیزشان تاریکی را می‌شکند... سایه‌ی درخت‌های توی مسیر می‌افتد روی موهای بیرون زده از شال و من تمام راه را به صدای زنی روسی گوش می‌دهم ... روسی از آن زبان‌هایی است که اصلا دلم نمی‌خواهد یاد بگیرم. در خیالم آهنگ در مورد زنی است که با پرنده ی سینه سرخش در آخرین طبقه ی یک ساختمان بلند زندگی می‌کند و احتمالا دارد برای محبوبی از دست رفته چنین زیبا آواز می‌خواند. دلم می‌خواهد او به روسی بخواند و من به سینه سرخ فکر کنم و رکاب بزنم، تا خود صبح... مامان پیام می‌دهد که دخترم مواظب ماشین‌ها باشی و چند دقیقه بعدش که دخترم دیر نکنی... من به اتاقم فکر می‌کنم به اتاقم در طبقه ی آخر ساختمانی نسبتا بلند و سینه سرخی که هیچ وقت نداشتم.دو:صبح‌ها آدم اجتماعی تری هستم مناسب برای رسم نمودارهای مدول و تنش-کرنش، می‌توانم در مورد اثر اتصالات عرضی گوگرد روی انعطاف پذیری تایر ماشین نظر بدهم و باقی روز تا عصر را لابه لای مقاله‌ها در مورد لوله‌های نفت کش بندر امام مطلب جمع کنم اما شب‌ها برای شیدایی است برای عبدالامیر کربلایی، غزلی از قرن هفت و یا «ترسم که اشک در غم ما پرده در شود» وقتی با دیوانگی دوتار سیدخلیل عالی نژاد یکی می‌شود و به این دیوانگی‌هام و سرگردانی‌هام فکر می کنم. چقدر روز و شب‌های این شهر و زبان فازسی‌اش را زندگی کرده‌ام ...سه:دلم می خواهد هر ازگاهی خودم نباشم...زنی باشم مقید به زیبایی های زنانه... به برداشتن منظم ابروها و مهمانی های خانوادگی... شب به نیمه رسیده به خدا فکر می کنم به نام های زیبایش و به تمامی چهره‌هایی که در سیاهی چادر پنهان می‌شود و به تمامی چشم‌های خیسی که در تاریکی شب‌ها او را صدا زده اند... کربلایی دعا را تمام کرده با حروف بزرگ می نویسم «هو الحبیب» و لپ تاب را خاموش می‌کنم تا رسیدن صبح وقت بسیار است...</description>
                <category>زیر گنبدکبود</category>
                <author>زیر گنبدکبود</author>
                <pubDate>Fri, 28 May 2021 02:09:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای او که هیولای محبوب من است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11716820/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dgkxblrler08</link>
                <description>اگر کسی از من بپرسد دوست داشتن چه شکلی است قطعا میگویم شبیه انیمه‌های میازاکی. شبیه همان شبحی که قدم به قدم کنارت راه میرود ماسک سفیدش تصویر واضحی از آنچه احساس می‌کند نمی‌دهد، اما کنارت هست در تاریکی‌ها و در مسیرهای ناشناخته... . شاید بیشتر از آنکه واقعا وجود داشته باشه یک احساس درونی باشد. سال‌ها با آن زندگی میکنی‌ فکرش خواب را از سرت بیرون می‌کند اما کلمه‌ای به زبان نمی‌آوری. تو با او ساعت‌ها در تنهایی‌ات صحبت کرده‌ای، او را در آغوش فشرده‌ای و حالا از این خود واقعی و جسمانی‌اش وحشت داری... . این نگاه میازاکی به کاراکترها را خیلی دوست دارم. برخلاف بسیاری از انیمیشن‌های دیزنی خبری از عشق‌های آتشین و پر سوز و گداز نیست. آنچه اتفاق می‌افتد دوست داشتن است. گاهی حتی به شکل هیولای ترسناکی که کمتر کسی حاضر به کشف آنچه درون قلبش می گذرد است. این جادوی میازاکی است که می تواند حتی از اشباح و کابوس‌ها هم موجودات زیبایی بسازد. گاهی فکر می‎‌کنم اصلا شاید رسالت ما همین باشد. اینکه اجازه دهیم عشق چون جوانه‌ای آرام در قلبمان رشد کند و ما را به سرزمینی دیگر، فرسنگ‌ها دورتر از واقعیت ببرد. پ.ن: وقتی داشتم قسمت اول متن را می‌نوشتم شعری از براهنی در ذهنم تکرار می‌شد که می‌خواند:  بوي دريا مي آمد و عطر ني نهنگان عاشق را نسيم مي آورد و خواستگار که شکل بحر خزر بود پيش آمد ، تمام ساحل و جنگل را به دست داشت...و گريه کرد ...و فرياد زد... شبيه من. پرم من از تو چنان پر که ديگرم به ديدن جسماني تو هيچ نيازي نيست... .</description>
                <category>زیر گنبدکبود</category>
                <author>زیر گنبدکبود</author>
                <pubDate>Fri, 26 Feb 2021 22:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ی دوست کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11716820/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ssvqtuaol5c5</link>
                <description>یک: دیشب دوباره رفتم سراغ فیلم‌های کیارستمی . داشتم «خانه ی دوست کجاستـ» را می‌دیدم و  فکر میکنم دقیقه 32 فیلم بود که فیلم را نگه داشتم و با دقت به جزییات شخصیت ها نگاه کردم به لباس های بی‌بی خانم فیلم، به دست‌های حنا زده و چروک‌های صورتش ... این تصویر، این اتفاق بی نظیر فقط در فیلم‌های کیارستمی می‌افتد. او فهمیده که بی‌بی خانم هشتاد و چندساله با لباس‌های رنگی و دامن پرچین شمالی‌اش می‌تواند یک اثر هنری باشد... که لازم است پیرمرد کوکری پنجره‌های چوبی منبت کاری شده ی روستا را نشان دهد و بپرسد که من نمی‌فهمم چرا دارند این پنجره های چوبی را با پنجره‌های آهنی عوض میکنند... . این است که من احساس میکنم فیلم‌های او به جای سینما دارند روی پرده ای از زندگی اکران می شوند. دو: امروز ترم جدید شروع شد. در این سه چهار روز تعطیلی بین دو ترم یک مجموعه شعر از لورکا خواندم که خیلی زیاد دوستش داشتم. اگرچه شعرها سخت خوان بودند اما اولین کتاب اسپانیایی‌ای بود که به دستم میرسید و خدا میداند پیدا کردنش چقدر سخت... کتاب عامه پسند را هم دارم میخوانم که بیشتر از داستان شبیه به دلنوشته‌های شخص افسرده ای میرسد که تصمیم گرفته یک ساعت قبل از خودکشی کتاب چاپ کند. شخصیت ها سیاه و سفید، زیادی اغراق آمیز و یا منفور توصیف شده‌اند. حذف خیلی از دیالوگ‌ها به داستان آسیبی نمی‌زند و در کل خواندن آن برایم بسیار انرژی‌بر بود. اگرچه من هنوز شعرهای بوکفسکی را خیلی دوست دارم. سه: داشتم کمد را تمیز می‌کردم که وسط چک نویس‌های درس مکانیک سیالاتم چشمم به بیت قشنگی افتاد. احتمالا  از آن همه منطق لبریز شده بودم و به دیوانگی و رهایی شعر پناه بردم... . بیتی بود از سعدی بدین شرح: عقلم بدزد لختی، چند اختیار دانش؟ هوشم ببر زمانی، تا کی غم زمانه؟  </description>
                <category>زیر گنبدکبود</category>
                <author>زیر گنبدکبود</author>
                <pubDate>Sun, 07 Feb 2021 01:48:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیم به ازمه با عشق و نکبت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11716820/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B2%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%86%DA%A9%D8%A8%D8%AA-ppseao3wuoxd</link>
                <description>امروز خانم همسایه طبقه ی اولی مرد. من از سه صبح بیدار بودم و داشتم با فرمول ها کنار می آمدم. داشتم احتمال میخواندم و حساب می کردم که یک دستگاه چاپ با درصد خطای مشخص با چه بازدهی می تواند کار کند، یا اینکه مثلا چقدر احتمال دارد که بازیکن A با تمام بدشانسی ها بتواند به پایان خط برسد. وقتی سرم را خم کرده بودم روی برگه های چک نویس پرشده و بازیکن A داشت بیهوده برای رسیدن به خط پایان میدوید، مرگ خیلی آرام آمده بود روی پاگرد طبقه ی اول کمی مکث کرده بود و خانم همسایه را برده بود. او دیگر هیچ وقت از فروشگاه کناری خرید نخواهد کرد و کمر درد لعنتی اش آزارش نخواهد داد. آقای سین لباس مشکی خواهد پوشید و من به قدم های مرگ فکر خواهم کرد، به آن پاگرد طبقه ی اول... . حدود ساعت پنج تا شش صبح ها باشکوه ترین ساعات روز اند. خدا خیلی زیبا تاریکی را از روشنی صبح جدا میکند. خورشید بیشتر از اینکه زرد باشد نارنجی است، از آن نارنجی هایی که به قرمزی میزنند و از آن قرمزهایی که به رنگ خون... . به هرحال  دارم تلاش میکنم با او دوست تر باشم. اگر میشد یک روز خداییش را کنار بگذارد و مهمان ما شود حتما برایش چای خوش رنگی دم میکردم و او را به گوشه ی دنجم میبردم. او از بالکن اتاق من شهر را میدید و احتمالا هیچ نمی گفت. گاهی فکر میکنم برای او خسته کننده شده ایم. شبیه به بازیکن A که بی رمق و خسته ساعت ها خواهد دوید و این را می دانم که احتمال موفقیت اش با شیب زیادی به صفر میل میکند._نه بهمن نود و نه </description>
                <category>زیر گنبدکبود</category>
                <author>زیر گنبدکبود</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 00:21:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حای</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11716820/%D8%AD%D8%A7%DB%8C-ywoinnmpoqf9</link>
                <description>وی از کودکی علاقه ی وافری به نوشتن و کلمه داشت. لذا سررسید و دفتری نبود که به دست وی سیاه نشده باشد. این وفاداری وی به صفحات کاغذی تا یک عصر شنبه‌ی بهمن ماه ۹۹ ادامه داشت تا اینکه چپه شدن آب گلدان و تبدیل شدن کلمات عزیزش به رنگ‌هایی آشفته باعث شد وی سرش را کمی از غارش در آورده و به تکنولوژی‌های قرن ۲۱ امی علاقه مند شود. فلذا ای دوست عزیزی که این متن را میخوانی: Hi! سلام.حای.</description>
                <category>زیر گنبدکبود</category>
                <author>زیر گنبدکبود</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jan 2021 12:17:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>