<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حجت محبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11725798</link>
        <description>نوشتن رو چون آرامگاهی میبینم و روح خسته در این مکان آرام میگیرد، نوشته هایم گاهی موزون و گاهی تراوش های ذهنی هستند...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:35:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2745091/avatar/uYaJle.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حجت محبی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11725798</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آتیش بازی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D8%A2%D8%AA%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-i8t1dmckpy1b</link>
                <description>بچه که بودم، هر وقت محرم می‌شد خاله‌ام از اول ماه تا عاشورا مراسم برگزار می‌کرد و مادرم هم بیشتر روزها به آن مراسم می‌رفت. من که از مدرسه برمی‌گشتم، از دمِ در صدا می‌زدم: «مامان… مامان…». اگر جوابی نمی‌آمد، می‌فهمیدم خانه خالی است؛ و راستش این تنها زمانی بود که از نشنیدن صدای مادرم خوشحال می‌شدم.سریع وارد خانه می‌شدم، کیفم را گوشه‌ی اتاق می‌انداختم و بی‌معطلی می‌رفتم سراغ اجاق گاز. یک پیاله روی شعله می‌گذاشتم و با انبردست از یک طرف نگهش می‌داشتم. بعد شمع‌هایی را که از قبل فتیله‌شان را بیرون کشیده بودم داخل پیاله می‌ریختم تا آرام‌آرام ذوب شوند. هدفم ساده بود: می‌خواستم شمعی بسازم که دقیقاً همان شکلی باشد که خودم دوست دارم.از همان بچگی حاضر بودم خطرِ ساختن چیزی را که باب میلم بود به جان بخرم. گاهی پیش می‌آمد در حالی که پیاله را با انبردست گرفته بودم، ناگهان پارافینِ ذوب‌شده آتش می‌گرفت. دفعه‌ی اول که هنوز ناشی بودم، رویش آب ریختم و اوضاع را بدتر کردم؛ شعله‌ها وحشی‌تر شدند و پارافینِ داغ به اطراف پاشید. اما کم‌کم تجربه یادم داد چه کار کنم. دفعه‌های بعد اگر آتش می‌گرفت، یا رهایش می‌کردم تا خودش فروکش کند، یا یک کاسه روی پیاله می‌گذاشتم تا شعله خفه شود.وقتی پارافین کاملاً ذوب می‌شد، آن را داخل قوطی کبریت می‌ریختم تا برای خودم شمع‌های مستطیلی بسازم. گاهی هم از ظرف‌های شیشه‌ای خانه استفاده می‌کردم؛ البته بیرون آوردن شمع از شیشه همیشه دردسر داشت و بعضی وقت‌ها تنها راهش این بود که شیشه را بشکنم.وقتی کارم تمام می‌شد، سریع اسفند دود می‌کردم تا بوی پارافین در خانه نپیچد. بعد پیاله و انبردست را زیر کمد آشپزخانه قایم می‌کردم و همه‌چیز را طوری مرتب می‌کردم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. فردای آن روز، همین ماجرا دوباره تکرار می‌شد.حالا که سال‌ها از آن روزها گذشته، وقتی به آن صحنه‌ها فکر می‌کنم می‌بینم آن آشپزخانه‌ی کوچک برای من چیزی شبیه یک آزمایشگاه بود. جایی که یاد گرفتم ساختن همیشه با کمی خطر، کمی خرابکاری و مقدار زیادی کنجکاوی همراه است. شاید شمع‌هایی که می‌ساختم چندان بی‌نقص نبودند، اما همان‌ها اولین تجربه‌های من از این بود که چیزی را با دست‌های خودم، آن‌طور که می‌خواهم، شکل بدهم.</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:56:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D9%82%D8%A7%D8%A8-tpw5gebjvbit</link>
                <description>گل که خشکیدهمان قول که دادی خشکیدصحنه سیراب شد از فرط سرابدست بردم که تو را از دلِ این قاب کشمقاب لرزید و فقط فاصله در شیشه نشستمن به تصویر تو و آن همه خاموشی و شوقخیره ماندمکه مگر معجزه‌ای رخ بدهدکه تو از قاب برون آیی و این فاصله رابا همان لهجه‌ی آرامِ نگاهت ببری </description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 22:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برق گرفت!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D8%A8%D8%B1%D9%82-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-pd4l2goznje1</link>
                <description>با وجود چهار سال تحصیل در رشته برق و نزدیک به سه سال فعالیت در صنعت، هنوز طعم واقعی برق‌گرفتگی را نچشیده بودم. همیشه در گوشه‌ای از ذهنم می‌دانستم اگر جریان برق از بدن عبور کند چه رخ می‌دهد، اما تمام این دانسته‌ها در حد تئوری مانده بود؛ هیچ‌وقت برایم ملموس نبود تا اینکه درست در جایی که فکرش را هم نمی‌کردم، تجربه‌اش کردم.دیروز برخلاف روال چند روز اخیر، نتوانستم در ویرگول بنویسم و دلیلش هم حادثه‌ای بود که تمام برنامه‌هایم را به‌هم ریخت.همه چیز از یک خرابی ساده شروع شد؛ مادرم گفت تلفن زنگ نمی‌خورد. با خرابی مخابرات تماس گرفتم و لحظاتی بعد کارشناس مربوطه تماس گرفت و خواست که خط را از «ترمینال ورودی» دمِ در چک کنم. امتحان کردم و دیدم خط تا پشت در سالم است.درست همین‌جا بود که ذهن کنجکاوم طبق معمول شروع به کار کرد؛ به‌جای رها کردن ماجرا، تصمیم گرفتم خودم دنبال ریشه‌ی مشکل بگردم. واقعیت این است که با وجود تمام تجربه‌های صنعتی، تا به حال دست به سیم‌کشیِ خانگی نزده بودم. اما وارد میدان شدم و هرچه جلوتر رفتم، دیدم اوضاع آشفته‌تر از تصور من است.به عنوان مشتی نمونه خروار، وضع یکی از انشعاب‌ها را در این تصویر می‌بینید:نهایت نبوغ یک برق کار!!!حتی اگر دستی در صنعت نداشته باشید، با یک نگاه ساده به آن وضعیت هم پی می‌بردید که اوضاع چقدر «بی‌ریخت» است! برای شروع، پریز تلفن را از داخل خانه باز کردم. با دیدن رنگ سیم‌های نارنجی و سفید، تصور کردم کار تمام است و در جعبه تقسیم بالادستی هم قاعدتاً باید با همین رنگ‌بندی روبه‌رو شوم. اما زهی خیال باطل! وقتی آنجا را چک کردم، خبری از نارنجی و سفید نبود؛ سیم‌ها آبی و سفید شده بودند! معلوم نبود در کدام پیچ‌و‌خمِ این ساختمان، رنگ سیم‌ها عوض شده بود و چطور این‌همه گره کور در مسیر ایجاد کرده بودند.با این حال، من که دست‌بردار نبودم، به بررسیِ سیم‌کشی بخش‌های مختلف خانه ادامه دادم. همان‌طور که با کنجکاوی در مسیر پیش می‌رفتم، به این نقطه رسیدم (تصویر زیر):همان‌طور که در تصویر می‌بینید، در این بخش با یک کابل دو رشته روبه‌رو شدم که بریده شده بود. قبل از اینکه من قیچی را بردارم، این دو رشته با چسب برق به هم وصل شده بودند. چسب‌ها را باز کردم تا ببینم آیا رنگ سیم‌ها در این نقطه هم تغییر کرده یا نه. اما باز هم حدسم اشتباه بود؛ هیچ نشانه‌ای از استاندارد رنگ‌بندی وجود نداشت.تصمیم گرفتم گوشی تلفن را بیاورم و مستقیم به همین دو رشته سیم وصل کنم تا بوق خط را تست کنم. درست در همین لحظه بود که رخ داد…یک شوک ناگهانی و فلج‌کننده! جریان برق مسیرش را از دست چپم بست. بلافاصله دستم را کشیدم، اما کار از کار گذشته بود. ضربان قلبم به شدت بالا رفت. چند دقیقه نشستم و سعی کردم خودم را آرام کنم، اما اوضاع بهتر نشد. به عنوان کسی که با خطرات برق آشناست، عمیقاً نگران شدم. کابوس بزرگ من در آن لحظه «آریتمی» (Arrhythmia) بود؛ می‌ترسیدم قلبم از ریتم طبیعی خارج شده و به فیبریلاسیون بطنی برسد.مادرم که اوضاع را دید، سریع با یکی از اقوام تماس گرفت و من را به اورژانس بیمارستان رساندند. پزشک اورژانس بلافاصله معاینات و نوار قلب (ECG) را شروع کرد. خوشبختانه ضربان قلبم در محدوده بسیار خطرناک نبود، اما برای پیشگیری از آسیب‌های ثانویه عضلانی و کلیوی (ناشی از ورود جریان به بدن و احتمال رابدومیولیز)، پروتکل شستشوی بدن را آغاز کردند. در کمتر از یک ساعت، چهار کیسه سرم به من تزریق شد تا اثرات جریان از بدنم دفع شود.تحلیل فنی فاجعه: چرا سیستم حفاظتی خانه تماشاچی بود؟حالا که این حادثه به خیر گذشته، وقت آن است که به عنوان یک مهندس، کالبدشکافی‌اش کنم. واقعیت تلخ این است که شاید فردا من یا شما، قربانیِ بی‌احتیاطی و سرهم‌بندیِ غیراستاندارد یک برق‌کار کم‌حوصله شویم.در این سیستم سیم‌کشی، دو ایراد فاجعه‌بار فنی دست به دست هم دادند تا من این شوک را تجربه کنم:۱. افسانه‌ی امنیت با کلید مینیاتوری (MCB)بسیاری از مردم فکر می‌کنند داشتن کلید مینیاتوری در جعبه فیوز یعنی امنیت کامل! اما این یک توهم محض است. کلید مینیاتوری فقط دو چیز را می‌فهمد: اتصال کوتاه (فاز به نول) و اضافه جریان (Overload).وقتی دست شما با فاز تماس پیدا می‌کند و جریان از بدنتان به زمین عبور می‌کند، به دلیل نبود سیستم ارتینگ مناسب، این جریانِ نشتیِ کوچک اما کشنده، هرگز توسط مینیاتوری شناسایی نمی‌شود. بر اساس استاندارد بین‌المللی IEC 60364، جریانی در حد چند ده میلی‌آمپر (که برای مینیاتوریِ ۱۶ آمپری خانه حکمِ «هیچ» را دارد) کافی است تا احتمال فیبریلاسیون بطنی قلب را به بالای ۵۵٪ برساند و موجب مرگ شود! بدون کلید محافظ جان و چاه ارت استاندارد، دل بستن به مینیاتوری شوخیِ تلخی بیش نیست.۲. قاتل پنهان: ولتاژ زنگ تلفنبزرگ‌ترین بی‌احتیاطی من این بود که پتانسیل خط تلفن را دست‌کم گرفتم. همه می‌دانیم ولتاژ نامی خط تلفن در حالت عادی حدود 48 تا 50V (جریان مستقیم - DC) است که معمولاً شوک شدیدی ایجاد نمی‌کند. اما چیزی که تا دیروز به آن توجه نکرده بودم این بود: هنگام زنگ خوردن تلفن، یک ولتاژ متناوب (AC) با دامنه حدود 90V تا 110V روی خط سوار می‌شود!دقیقاً در همان ثانیه‌هایی که من سیم‌های لخت را در دست داشتم، یک نفر داشت با خانه تماس می‌گرفت! تلفن زنگ خورد و من ناگهان با ولتاژی بالای ۱۰۰ ولت مواجه شدم که برای عبور از مقاومت پوست دست من و عبور از قفسه سینه‌ام کاملاً کافی بود.کوزه‌گر و کوزه شکسته!شنیده‌اید که می‌گویند «کوزه‌گر از کوزه شکسته آب می‌خورد»؟ این حکایت من است. منی که سال‌ها در محیط‌های صنعتی با استانداردهای سخت‌گیرانه برق و تابلوهای فشار متوسط و ضعیف سروکار داشتم، در خانه‌ و توسط یک خط تلفن ساده به بیمارستان فرستاده شدم.این تجربه به من یاد داد که برق در هیچ سطحی، چه در یک پست توزیع کارخانه و چه در پشت پریز تلفن خانه، شوخی‌بردار نیست.</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 10:45:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D9%82%D8%B7%D8%B1%D9%87-bdaz1f1lwrrv</link>
                <description>صحنه در خانه تهیستجرم آن قطره‌ی بی‌باک چه بود؟که به روی گلِ در فرش نشست...قطره از چشم تو جاری شده بودقطره در عالم چشمت به خدا بنده نبودقطره بر شوق نگاهت به تماشا شده بودقطره می‌دید که در هر تپشی، تاب و تب استقطره می رفت و نگاهت به رَهِ قطره نبودقطره از گونه چکید...قطره خود چشم شد و دید و گریستقطره تنها نچکیدهمه‌ی بغضِ تو در قامتِ یک دریا ریختخانه فهمید که از رفتنِ تو چیزی ماندردِّ نجوای تو در خلوتِ یک خاطره ماندو من آن گوشه، به ویرانیِ خود خیره شدمبا دلِ خسته و با سایۀ ویرانیِ شبتا سحر، قطره به قطرهنام تو بر لبِ این پنجره تکرارم بودصبح اگر آمد و از روشنی‌اش چیزی گفتمن به او می‌گویم:در دلِ این همه تاریکیِ ممتد، هنوزچشمِ من منتظرِ معجزه‌ی یک نگه استشاید آن قطره که از گونه فرو غلتیده‌ستباز هم راهیِ چشمانِ تو از راهِ دل استشاید از پشتِ سکوتِ شبِ بی‌پنجره‌هانفسی باز به این خانۀ خاموش رسدشاید این سایۀ لرزان که به دیوار نشستخبر از آمدنِ روشنِ آن ماه دهدمن در این خلوتِ لبریزِ فراموشی و دردبا همان نام که پیچیده به لب، می‌مانمبا همان بغضِ گره‌خورده به اندوهِ نفسبا همان چشم که در حسرتِ تو باران استاگر آن لحظۀ گم‌گشته دوباره برسدخانه از عطرِ حضورت به تپش خواهد رفتگلِ خاموشِ درونِ فرش هم خواهد دیدکه بهار از قدم و گریۀ تو سر زده استو اگر باز نیایی، دلِ من می‌فهمدکه دعا نیز شبی راهِ اجابت گم کرد</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 13:56:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنرِ کنار کشیدن</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-tvkbip6ja6vy</link>
                <description>اخیرا کتاب ((تصمیم گرفتم بیخیال باشم)) از کیم سوهیون مطالعه میکنم، در فصل چهارم جمله‌ای بود که نظر من رو به خودش جلب کرد:&quot;نیاز نیست برای یک رویا جانمان را در مبارزه از دست بدهیم.زندگی ادامه دارد و عقب نشینی همیشه یک گزینه است.&quot;بچه که بودم پدر همیشه میگفت:(( اگه کسی تو رو زد، تو هم  بزنش ولی نه یکی، دو تا بزن و اگه کسی تو رو دو بار زد تو هم سه بار بزنش.)) شاید من در کل زندگی به تعداد انگشتان دست درگیری فیزیکی نداشته باشم ولی این جمله در ناخودآگاه من می‌نشیند و کار خودش را می‌کند، من بعد از سال ها که با این دیدگاه در جامعه زندگی میکنم، در نهایت به طریق دیگری به حرف پدرم عمل میکنم و فکر میکنم همیشه راه حل جنگ است و نه گریز، بعضی وقت ها خوب در رفتن واقعا هنر است، در سریال ((داریوش)) در رفتن واقعا به خوبی به تصویر کشیده شده است، یعنی در جایی از زندگی اگر احساس کردی کم می‌آوری، نیازی به اجبار برای ادامه دادن نیست.اما هرچه بیشتر به این جمله فکر می‌کنم، بیشتر می‌فهمم که شاید همیشه هم قرار نیست میدان را نگه داریم. سال‌ها فکر می‌کردم اگر کوتاه بیایم، چیزی از من کم می‌شود؛ انگار عقب‌نشینی نوعی باخت است. شاید هم این همان صدای قدیمی است که هنوز جایی در ذهنم تکرار می‌شود: «اگر زدند، بیشتر بزن.»اما زندگی به‌مرور چیزهای دیگری یاد می‌دهد. یاد می‌دهد که همه‌ی میدان‌ها ارزش ماندن ندارند. بعضی جنگ‌ها حتی اگر ببری هم چیزی به دست نمی‌آوری، فقط خسته‌تر می‌شوی. گاهی آدم آن‌قدر انرژی صرف اثبات خودش می‌کند که یادش می‌رود اصلاً چرا وارد آن مسیر شده بود.کم‌کم دارم می‌فهمم عقب‌نشینی همیشه نشانه‌ی ضعف نیست؛ گاهی نشانه‌ی فهمیدن است. فهمیدن این‌که قرار نیست همه چیز را به زور نگه داریم. بعضی مسیرها فقط تا جایی برای ما بوده‌اند، بعد از آن باید بپیچیم و راه دیگری پیدا کنیم.شاید سخت‌ترین بخش ماجرا همین باشد: پذیرفتن این‌که لازم نیست همیشه ادامه بدهیم. این‌که اگر جایی احساس کردیم داریم فقط از سر لجبازی جلو می‌رویم، می‌توانیم مکث کنیم. می‌توانیم حتی برگردیم. دنیا همان‌جا تمام نمی‌شود.حالا که فکر می‌کنم، شاید هنر واقعی این باشد که بدانی کجا باید بایستی و کجا باید عبور کنی. کجا باید بجنگی و کجا فقط شانه بالا بیندازی و بگویی: «این یکی را بیخیال.»زندگی طولانی‌تر از یک جنگ است.و شاید گاهی سالم ماندن برای ادامه‌ی مسیر، مهم‌تر از برنده شدن در یک نبرد باشد.</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 19:44:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نَهلا| نهالِ امید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D9%86%D9%8E%D9%87%D9%84%D8%A7-%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-dnc4bculxapl</link>
                <description>بچه که بودم میخواستم دنیا را تغییر دهم، بزرگتر که شدم فهمیدم انگار خیلی ها در این فکر بودند و من تنها نبوده‌ام ولی مشکل جای دیگری بود، من میخواستم چه چیزی را تغییر دهم؟ یا چه تغییراتی میخواستم در آن به وجود بیاورم؟فکر که میکردم می‌فهمیدم این فکر رویایی بیش نیست، مگر می‌شود دنیا رو تغییر داد؟ قطعا نه، ولی به یک نتیجه‌ی بسیار مهم رسیده بودم و آن ((بهتر کردن دنیا برای زیست انسان ها)) بود، یعنی نیازی نیست کار بزرگی بکنم تا تغییر به حساب آید، همین که بتوانم از خود یک اثری به جای بگذارم و کمی بتوانم زندگی را برای انسان های اطرافم آسان تر کنم برای من کافی بود.هیچ وقت نتوانستم فعل ((کمک کردن)) رو از ذهنم بیرون کنم، این خصلت رو از مادرم به ارث برده‌ام:) ولی من میخواستم جور دیگری کمک بکنم، جوری که نتیجه‌ی کار من حالِ خوب یک انسان باشد نه لزوما انسانی که گرفتار سختی و مشقت است، چرا که همه‌ی افراد در هر مرحله از زندگی نیاز به حال خوب دارند و نبود یا حتی کمبود این حال خوب منجر به بسیاری از مشکلات روحی، روانی و حتی جسمانی می‌شود.این فکر ها را که برای شما روایت میکنم مربوط به هفده سالگی من میشه و همیشه دنبال ایده هایی بودم که بتونم با نوآوری نیاز درونی خودم یعنی ((کمک کردن)) رو برطرف کنم، که در نهایت کانال ((رویین رشد)) رو راه‌اندازی کردم، رویین رشد جایی هست که در اون کتاب هدیه داده میشه، بیشتر کتاب الکترونیکی و گاها کتاب چاپی، در کنار این رویین رشد ((نَهلا)) رو راه اندازی کردم، اسم نهلا برای من الهامبخش بود نهلا یعنی نهالِ امید، در رویین رشد مسابقاتی برگزار میشد تحت عنوان نوشتن در مورد عبور از سختی های زندگی، افراد مختلف داستان ها و زندگی های متفاوتی داشتند، هر داستان یک روزنه‌ی امیدی میشد برای کسانی که در شرایط سختی و مشابه بودند، متاسفانه نهلا زیاد دوام نیاورد و در همون رویین رشد به کار خودمون ادامه دادیم:)شعار رویین رشد: سهم ما انسان ها از همدیگر حال خوبی است که به یکدیگر هدیه میدهیم.</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 19:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسات از کجا می‌آیند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF-vkb3ns0yrs6l</link>
                <description>به راستی احساسات از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند؟ آیا جاری شدن هر حسی در وجود ما از خود اثری به جای می‌گذارد یا نه؟ بعضی وقایع با چنان بار احساسی سنگینی همراه هستند که گذشت زمان هم آثار آن را از بین نمی‌برد و این گذشت زمان صرفا به پذیرش آن واقعه کمک می‌کند، کمک می‌کند قبول کنیم که شیشه شکسته است، قبول کنیم این بار با زخم تازه‌ای باید به مسیرمان ادامه بدهیم، باید قبول کنیم...ولی در نهایت ((پذیرش)) است که التیام نهایی را با خود ارمغان می‌آورد، یادم می‌آید بر اساس تحقیقی که صورت گرفته بود، واکنش انسان ها را نسبت به از دست دادن های بزرگ سنجیده بودند، که در ابتدای منحنی، واکنش مطلقا نزولی و به صورت ((انکار و عدم پذیرش)) و حتی با عصبانیت به همراه بود ولی با گذشت زمان این ((پذیرش)) بود که به دادِ افراد آسیب دیده می‌رسید...اما پذیرش چیزی شبیه تسلیم نیست؛ بیشتر شبیه لحظه‌ای است که انسان از جنگیدن با واقعیت دست می‌کشد. نه به این دلیل که شکست خورده، بلکه چون فهمیده است که بعضی چیزها اساساً میدان جنگ نیستند. واقعیت، با همه خشونتش، بی‌طرف است؛ ما هستیم که با آن درگیر می‌شویم، آن را پس می‌زنیم، انکار می‌کنیم، به تعویق می‌اندازیم، و در نهایت وقتی خسته شدیم ـآهسته آهسته کنار آن می‌نشینیم.شاید احساسات هم چیزی شبیه موج باشند. می‌آیند، بالا می‌آیند، به صخره‌ی وجودمان می‌خورند و عقب می‌روند. بعضی موج‌ها کوچک‌اند و فقط سطح آب را می‌لرزانند، اما بعضی موج‌ها آن‌قدر بلندند که بعد از رفتنشان، شکل ساحل دیگر همان شکل قبلی نیست. شن‌ها جابه‌جا شده‌اند، سنگی از جا کنده شده، یا ردی عمیق در خاک باقی مانده است. زمان در چنین لحظاتی، موج را از بین نمی‌برد؛ فقط کمک می‌کند ما به شکل تازه‌ی ساحل عادت کنیم.آدم‌ها اغلب فکر می‌کنند که باید دوباره «همان آدم سابق» شوند، اما حقیقت این است که بعد از بعضی تجربه‌ها، آن آدم دیگر وجود ندارد. چیزی در درون ما تغییر شکل داده است. نه لزوما بدتر شده‌ایم و نه بهتر؛ فقط متفاوت شده‌ایم. مثل درختی که یک شاخه‌اش شکسته است. درخت هنوز زنده است، هنوز برگ می‌دهد، اما آن شاخه‌ی شکسته همیشه در حافظه‌ی تنه باقی می‌ماند.و شاید به همین دلیل است که بعضی خاطرات هرگز کاملا محو نمی‌شوند. نه به خاطر این‌که ما ضعیفیم، بلکه چون حافظه‌ی انسان صرفا انبار وقایع نیست؛ حافظه، نقشه‌ی تغییرات ماست. هر احساسی که از ما عبور می‌کند، ردّی در این نقشه می‌گذارد. بعضی ردها کم‌رنگ‌اند و به زودی گم می‌شوند، اما بعضی دیگر مثل خطوط عمیق روی سنگ می‌مانند.پذیرش یعنی نگاه کردن به این خطوط، بدون آن‌که مدام آرزو کنیم ای کاش وجود نداشتند. یعنی قبول کنیم که بخشی از روایت ما شده‌اند. نه لازم است دوستشان داشته باشیم، نه لازم است آن‌ها را توجیه کنیم؛ کافی است اجازه بدهیم در جای خودشان بمانند.شاید در نهایت، زندگی چیزی جز همین فرایندِ آرامِ کنار آمدن با خطوطِ تازه نباشد. هر تجربه، هر فقدان، هر شادی یا شکست، خطی به این نقشه اضافه می‌کند. ما هم در طول زمان یاد می‌گیریم چگونه با این نقشه حرکت کنیم؛ کجا آهسته‌تر قدم برداریم، کجا دیگر انتظار همان مسیر صاف گذشته را نداشته باشیم.و عجیب این‌جاست که در همین پذیرش ساده، نوعی آرامش پنهان وجود دارد. آرامشی که نه از فراموشی می‌آید و نه از بازگشت گذشته؛ بلکه از فهمیدن این حقیقت که زندگی، با همه شکستگی‌هایش، همچنان ادامه دارد.و ما، با همان زخم‌ها، با همان ترک‌ها، هنوز در حال رفتنیم.</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 00:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما به ناچار سفالگریم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%DA%86%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%85-ufrxor27slxf</link>
                <description>کسی که سفالگری می‌کند نمی‌تواند انتظار داشته باشد که دستانش گلی نشود، نمی‌تواند انتظار داشته باشد که همیشه کار خوب پیش برود، نمی‌تواند به خاطر چند کیسه خاک نامرغوب، پیشه‌ی سفالگری را کنار بگذارد.اگر روح ما گل باشد، ما به ناچار سفالگریم و خواهی نخواهی دستانت گلی خواهد شد، گیریم که اصلا سفالگری را دوست نداشته باشیم، با گل وجودمان چه خواهیم کرد؟ رهایش خواهیم کرد که روی چرخ زمان بچرخد و هدر رود؟ افراد زیادی را دیده‌ام، لابد شما هم دیده‌اید که گل را روی چرخ رها می‌کنند، شاید خود ما هم یکی از این افراد باشیم و شاید اصلا کسی به ما نگفته باشد که ما سفالگریم، شاید اصلا به سفالگری علاقه داشته باشیم ولی طرز کار را بلد نباشیم، شاید در کنار علاقه‌ای که داریم کار را هم بلد باشیم، اگر خاک مرغوبی نصیبمان نشد چه؟ اصلا خاک خوب، چرخ به راه، اگر خبری از لعاب نبود چه؟ بیچاره با چندبار آب دیدن که وا می‌رود...اگر بچه‌ی بازیگوشی با سنگ سفال ها را شکست چه؟بیچاره سفال و بیچاره گل...و از هم بیچاره تر سفالگر...کسی هست بگوید با گل وجودمان چه بکنیم؟</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 22:32:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بدن ((نه)) می‌گوید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-jsc3kjlo5ydq</link>
                <description>سکانس سومچند روزی است احساس میکنم به شدت روی اضطراب بدنم حساس شده‌ام، قبلا وقتی مضطرب میشدم سریع فروکش می‌کرد ولی این دفعه جنسش فرق کرده است و حتی روی خورد و خوراک من نیز تاثیر گذاشته است.باید کاری کنم، در اینترنت سرچ می‌کنم &quot;دکتر مغز و اعصاب&quot; از اولین سایتی که بالا می‌آید دنبال دکتری میگردم که بیشترین نظر مثبت را دارد، دکتری پیدا می‌کنم با 500 نظر مثبت و میانگین امتیاز 4.9 از 5 امتیاز، برای روز دوشنبه نوبت می‌گیرم، ولی غافل از اینکه من دارم جای اشتباهی میروم.یکشنبه میرسم تهران، حالم خوب است، آنقدر احساس مثبتی دارم که از ترمینال تا خانه پیاده روی می‌کنم به جلوی در که میرسم زنگ میزنم و خواهرم در را باز می‌کند، کمی استراحت میکنم و منتظرم فردا بشود، فردا ساعت یازده.دوشنبه صبح از خواب بیدار میشوم و با بی میلی کمی صبحانه میخورم و ساعت 10 ماشین میگیرم و به سمت مطب دکتر میروم، به آنجا که میرسم حدود یک و نیم ساعت منتظر می‌مانم تا نوبتم برسد.نوبت من می‌شود و وارد اتاق معاینه می‌شوم، شرح حالم را می‌گویم، دکتر چندتا سوال می‌پرسد، آیا اخیرا سرتان به جایی برخورد کرده است؟ یا تا بحال بیهوش شده‌اید؟ پاسخ تمامی سوالات ((نه)) است. انگار چیزی دستگیرش نمی‌شود و می‌گوید:(( بفرمایید نوار مغزتان را بگیرم.)) کمی استرس میگیرم و یک چیز کلاه مانند که چندین سیم به آن وصل است روی سرم می‌گذارد. نوار را پیرینت می‌گیرد و به من می‌دهد، دکتر حرفی نمی‌زند و من بشدت نگران و مضطرب میشوم و می‌پرسم:((آیا مشکلی وجود دارد؟)) دکتر در عین ناباوری می‌گوید:(( تغییراتی در کورتکس مغز مشاهده میشود.)) و من سر جایم میخکوب میشوم، حرفی برای گفتن ندارم، چند ثانیه بعد می‌پرسد:(( سربازی رفتید؟)) چه سوال بی‌ربطی! دوباره نگران میشوم و فقط میخواهم از این اتاق بیرون بروم، سربازی رفتن من این وسط چرا باید مهم باشد، مگر چه اتفاقی افتاده که دارد چنین سوالاتی می‌پرسد، دوباره ادامه میدهد:(( شغل پدرتون چیه؟)) واقعا گیج شده‌ام، تپش قلب گرفته‌ام و امیدوارم در نهایت بگوید که دو تا دارو نوشتم و بفرمایید شما مشکلی ندارید، ولی نه، لعنتی دست بردار نیست، شما MRI هم بدهید بد نیست. و با این جمله تیر خلاص را می‌زند، حالم خراب میشود، به خواهرم زنگ میزنم و بشدت ناراحت هستم، می‌گویم دکتر چنین گفت و تعجب می‌کند و می‌گوید ما دو ساعت دیگه میرسیم خونه، نگران نباش یه فکری می‌کنیم... دکتر به شدت رفتار غیر حرفه‌ای از خود نشان داده بود از دخالت در مسائل شخصی گرفته تا به کار بردن واژه‌های تخصصی که اصلا لزومی ندارد که چنین بکند...نشخوار فکری رهایم نمی‌کند...لابد چیزی دیده که می‌گوید، و گرنه این همه آدم که بهش امتیاز بالا نمیدادند...این همه نظر مثبت که الکی نیست...پس قطعا یه اتفاقی افتاده...فکر و خیال رهایم نمی‌کند، نوبت اینترنتی از پزشک دیگری میگیرم تا عکس نوار را بفرستم و او هم آن را بررسی کند و نتیجه را تلفنی به من بگوید، با او که صحبت می‌کنم خیالم تا حدودی راحت می‌شود...</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 00:09:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میعاد با راما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7-qbwvi7zujygs</link>
                <description>داستان در سال ۲۱۳۱ میلادی می‌گذرد. انسان‌ها سیستمی ساخته‌اند تا برخورد سیارک‌ها به زمین را ردیابی کنند (بعد از اینکه یک شهاب‌سنگ ویرانی بزرگی به بار آورد). ناگهان شیئی غول‌پیکر وارد منظومه شمسی می‌شود که ابتدا تصور می‌شود یک سیارک است، اما بعد می‌فهمند یک استوانه‌ی فلزی کامل به طول ۵۰ کیلومتر است. نامش را راما می‌گذارند.در این کتاب خبری از جنگ ستارگان، دیپلماسی با موجودات فضایی یا «پیام صلح» نیست. راما یک «شیء بزرگ نادان» است. یک ماشین عظیم که به نظر می‌رسد از کنار منظومه شمسی ما رد می‌شود بدون اینکه کوچکترین اهمیتی به وجود «بشر» بدهد.وقتی فضانوردانِ کشتی «اِندِور» وارد راما می‌شوند، با دنیایی روبه‌رو می‌شوند که تمام قوانین حسی ما را به چالش می‌کشد:دنیای استوانه‌ای: راما یک استوانه‌ی توخالی در حال چرخش است. نیروی گریز از مرکز، گرانش آن را تامین می‌کند. یعنی شما روی دیواره‌های داخلی راه می‌روید و وقتی به بالا نگاه می‌کنید، به‌جای آسمان، طرف دیگر شهر یا خشکی را می‌بینید که بالای سرتان معلق است.دریای استوانه‌ای: یک دریای حلقوی که دور تا دور وسط استوانه را گرفته است.بیوت‌ها : موجوداتی که نه کاملاً بیولوژیک هستند و نه کاملاً مکانیکی. آن‌ها مانند گلبول‌های سفید یک بدن عظیم، مشغول تعمیر و نظافت راما هستند و هیچ تعاملی با انسان‌ها ندارند.بزرگترین ضربه‌ی کتاب به مخاطب در پایان آن است. در اکثر داستان‌های فضایی، فضایی‌ها یا دشمن ما هستند یا منجی ما. اما در «میعاد با راما»، انسان‌ها متوجه می‌شوند که راما اصلاً برای آن‌ها نیامده است. منظومه شمسی برای راما صرفا یک «ایستگاه سوخت‌گیری» یا یک مسیر گذراست.پیرو نوشته‌ی قبلی من، راما مثل همان بیت شعری است که هوش مصنوعی می‌نویسد: دقیق، موزون، باشکوه، اما به طرز ترسناکی عاری از احساس انسانی.آرتور سی. کلارک در این کتاب به ما نشان می‌دهد که گاهی «شکوه»، در «نداشتن احساس» است. در این‌که یک ماشین ۵۰ کیلومتری، با آن هندسه‌ی خیره‌کننده‌اش، چنان کامل است که نیازی به تحسین ما ندارد.</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 19:02:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز بالا می‌آورد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF-s2jwp9qwixdc</link>
                <description>همیشه برایم سوال بوده، نوشته های موزون من با واژه هایی که شاید روزهاست به گوشم نخورده از کجا می‌آیند؟ در حالیکه شما این نوشته را میخوانید سعی میکنم آنچه را که در ذهنم است برای شما روایت بکنم.امروز میخواستم یک بیت شعر رو که قبلا نوشته بودم، ادامه بدهم ولی هرچه سعی کردم خوب از آب درنیامد، راستش را بخواهید از هوش مصنوعی هم کمک گرفتم، وزن را خیلی خوب رعایت می‌کند ولی عاری از احساس است، با مخاطب هیچ ارتباطی برقرار نمی‌کند، مشتی واژه را پشت هم قطار میکند و در نهایت می‌پرسد:همین شعر را بلندتر کنم.قافیه و ردیفش را دقیق‌تر کلاسیک کنم.آن را به سبک شاملو، فروغ، یا غزل سنتی بازنویسی کنم.وزن را دقیق‌تر عروضی بررسی و یک نسخه کاملاً هم‌وزن بسازم.آن بیت شعر این بود:&quot;یاوه می گویی و عشقی در هبوط صحنه نیستجبر محض است و گلایه از تن این دشنه نیست&quot;بحث سر منشا نوشته های موزون بود، که از کجا و کدام اتفاق زندگی نشات می‌گیرند و یک دفعه مغز تمام این واژگان را بالا می‌آورد، گاهی آروغی می‌زند و یک بیت بالا می‌آید.خیلی ها با نوشتن آرام می‌گیرند، چرا که کمک می‌کند ماهیت کنترل‌ناپذیر زندگی را روبرویمان، آن هم روی یک صفحه به صورت دوبعدی، تحلیل و تفسیر کنیم، زیبا نیست؟ جهان سه بعدی روی یک صفحه خلق می‌شود در دو بعد. همین‌جا شاید بشود گفت که نوشته‌های موزون، لزوماً از دانایی نمی‌آیند؛ بیشتر از رسوب می‌آیند. از آن‌چه در ما ته‌نشین شده و فرصت نام‌گرفتن نداشته است. از مکالمه‌ای که نیمه‌کاره ماند، از اندوهی که موقع وقوعش حتی نفهمیدیم اندوه بوده، از تصویری گذرا در خیابان، از بوی خانه‌ای قدیمی، از صدای بسته‌شدن دری که دیگر هیچ‌وقت به همان شکل باز نشد. ذهن، انباردار دقیقی نیست، بیشتر شبیه زیرزمینی نمور است که هر چیز را با چیز دیگری قاطی می‌کند؛ بعد در لحظه‌ای نامنتظر، از میان آن همه بی‌نظمی، واژه‌ای جرقه می‌زند و واژه‌ای دیگر را صدا می‌کند، و ناگهان می‌بینی چیزی با وزن خودش، با ضربان خودش، از پله‌ها بالا آمده و روبه‌رویت ایستاده است.شاید برای همین است که شعر را نمی‌شود به تمامی «تولید» کرد. می‌شود ساخت، می‌شود پرداخت، می‌شود صیقلش داد، اما آن جرقه‌ی اول از جنس دیگری‌ست. شبیه همان لحظه‌ای که بغض، پیش از آن‌که به اشک تبدیل شود، فقط فشاری در گلوست؛ نه می‌توانی انکارش کنی، نه هنوز برایش توضیحی داری. شعر گاهی توضیح احساس نیست، اثر فیزیکی آن است بر زبان.از همین‌جاست که تفاوت میان واژه‌ی زنده و واژه‌ی صرفاً درست معلوم می‌شود. بعضی سطرها همه‌چیز دارند: وزن دارند، قافیه دارند، اما انگار کسی در آن‌ها زندگی نکرده است. مثل خانه‌ای که تمام اصول معماری در آن رعایت شده، اما بوی غذا، خنده، دعوا، سکوت، انتظار و بی‌خوابی به دیوارهایش نرسیده. متن بی‌زیست، هرقدر هم مرتب و خوش‌لباس باشد، در نهایت فقط خودش را توضیح می‌دهد؛ اما متن زنده، خواننده را یاد چیزی در خودش می‌اندازد.شاید به همین دلیل است که ما با نوشتن آرام می‌گیریم. نه چون پاسخ پیدا کرده‌ایم، بلکه چون آشوب، شکل پیدا کرده است. رنج تا وقتی بی‌صورت است، همه‌جا هست؛ روی سینه می‌افتد، در راه‌رفتن دخالت می‌کند، در خواب رخنه می‌کند، در مکالمه‌ها خودش را جا می‌زند. اما وقتی می‌نویسی، انگار برای چند لحظه آن هیولا را وادار می‌کنی در اندازه‌ی کلمات ظاهر شود. کوچک نمی‌شود، حل هم نمی‌شود، اما قابل رؤیت می‌شود. و آن‌چه دیده می‌شود، دست‌کم برای لحظه‌ای، کمتر هولناک است.شعر، اگر واقعاً شعر باشد، فقط بازی با زبان نیست؛ نوعی انتقالِ فشار است. چیزی از درون مبهم ما به سطح می‌آید و در قالب وزن و تصویر و صدا جا می‌گیرد. برای همین گاهی بهترین سطرها را ما نمی‌نویسیم، بلکه انگار از ما عبور می‌کنند. ما فقط به‌موقع حاضر بوده‌ایم که ثبت‌شان کنیم.واژه‌ای که ناگهان می‌آید، لزوماً واژه‌ی نهایی نیست. شعر اگرچه از ناخودآگاه سر برمی‌آورد، اما برای ماندن، به هوشیاری نیاز دارد. باید نشست کنارش، باید اضافه‌هایش را تراشید، باید دید کجا دارد ادا درمی‌آورد، کجا حقیقتاً زخمی‌ست، کجا فقط می‌خواهد شاعرانه به‌نظر برسد. بعضی سطرها را باید نجات داد و بعضی را، با وجود علاقه‌ای که به آن‌ها داریم، باید کشت. این هم بخشی از صداقت با متن است.من فکر می‌کنم نوشته‌های موزون از جایی میان حافظه و فقدان می‌آیند. از جایی که تجربه هنوز کاملاً فهمیده نشده، اما دیگر نمی‌تواند خاموش بماند. از برخورد زندگی با زبان. از جایی که انسان می‌فهمد نمی‌تواند بر جهان مسلط شود، اما هنوز می‌تواند روایتش کند. و روایت‌کردن، اگر نجات نباشد، دست‌کم نوعی مقاومت است؛ مقاومتی در برابر فراموشی، در برابر بی‌شکلی، در برابر این‌که رنج بیاید و هیچ ردی از خود به جا نگذارد جز فرسودگی.شاید برای همین است که بعضی بیت‌ها ناگهان می‌آیند؛ بی‌اجازه، بی‌مقدمه، مثل مهمانی که آدرس خانه را از سال‌ها پیش بلد بوده. و ما، با همه‌ی ادعای عقلانیت‌مان، فقط در را باز می‌کنیم. بعد می‌نشینیم روبه‌رویش، نگاهش می‌کنیم، کمی می‌ترسیم، کمی ذوق می‌کنیم، و سعی می‌کنیم از روی حالت صورتش حدس بزنیم از کدام خرابه‌ی درون‌مان آمده است.</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 13:18:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهش اجازه بده رشد کنه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%86%D9%87-ag27cswxsn7v</link>
                <description>فکر کنم هشت سالم بود که جاکلیدی زیر رو ساختم، شاید دلیلش را بخواهید بپرسید، دلیلش رو هنوز هم به یاد دارم و آن این بود که کلید های خونه رو گم نکنم که برای این کار از جلد چرمی سالنامه های کهنه استفاده کردم و در داخلش آهنربا گذاشتم و با پونز آن را محکم کردم و البته ماجرا به اینجا ختم نشد و احتمال دادم که شاید من در جایی باشم که در نزدیکی من خبری از آهن نباشد و اگر شیشه بود چه کنم؟ برای این کار از چسبونک یا همان گیره‌ی شیشه استفاده کردم و آن را به سر فندکی که خراب شده بود چسباندم و طرف دیگر رو با نخ به حلقه متصل کردم و در نهایت برای زیبایی کار از چرم برای پوشاندن قسمت فلزی فندک استفاده کردم، احمقانه بود:)بله، کاملا احمقانه بود ولی من برای خودم مسئله‌ای طرح کرده و در ذهن خودم آن را حلاجی کرده و برایش پاسخ مناسبی که البته در آن سن مناسب بنظر می‌رسید پیدا کرده بودم.اولیه ساخته‌ی منماجرا به همین جا ختم نشد و من با حمایت هایی که از مادرم دریافت میکردم شور و شوقم در این مسیر اوج میگرفت، طوری که احساس میکردم مادرم کار من رو معنادار تلقی میکنه و این برای یک دنیا ارزشمند بود.در همان سال ها باز چیزهای مختلفی رو با خلاقیتم خودم خلق میکردم، مثلا شمشیر عکس زیر که یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین ساخته های من است که اگر بخواهم مراحل ساختش رو بگم احتملا از حوصله‌ی شما خارج باشه و برای همین به قدری توضیح اندک اکتفا می‌کنم.غلاف این شمشیر رو از چوب یک کمد کوچک کهنه درست کرده‌ام و و خود شمشیر رو از قاب فلزی شیرِ خشک که ابتدا آن را چکش صاف کرده‌ام و در ادامه با سنباده رنگ روی آن را از بین برده‌ام درست کرده‌ام.شاید یکی دیگر از عوامل تاثیرگذار در این ساخت و ساز ها پسرخاله‌ام بود، روزی با من به ابزار فروشی رفت و برایم گیره‌ی فلزی و چندتا ابزار دیگر خرید که من بیشتر از پیش به این مسیر علاقمند شدم.یک روز در تابستان پسر خاله‌ام عکس چندتا ساختنی رو به من نشون داد که در اون از قاشق و چنگال استفاده شده بود، دیدن همین تصویر سبب برانگیخته شدن تخیل من شد و نتیجه به شکل زیر به صورت یک کلاه درآمد:)کلاه ساخته شده با چنگال، پیچ و مهرهدر ادامه تصویر چندتا از ساختنی های خودم رو قرار میدم که توضیح مختصری دارند.ربات ساخته شده از دکمه های ماشین حساب و خلال دندانمیز و صندلی ساخته شده از مقوای کرجیتانک ساخته شده از بند ساعت مچی، دستیگره‌ی کمد،سوزن ته‌گرد، کیسه‌ی برنج، پیچ و مهرهشعبده باز ساخته شده با شیر آب، دسته‌ی فوتبال دستی و گیره‌ی موقایق:)قایق بالا بهانه‌ای شد از سهراب سپهری هم یادی کنیم:&quot;قايقي خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب.دور خواهم شد از اين خاک غريبكه در آن هيچ‌كسی نيست كه در بيشه ی عشققهرمانان را بيدار كند.قايق از تور تهیو دل از آرزوي مرواريد،همچنان خواهم راند.&quot;در پایان چرا و چنین نوشتم؟ چون احساس کردم نه تنها کودکان بلکه همه و همه نیاز دارند که خلاقیت درونشون رو شکوفا کنند، چه با نوشتن چه با نقاشی یا با هر علم و هنری، شاید با ساختن یک ربات مصنوعی با چندتا دکمه‌ی ماشین حساب کار اتفاقی نیفتد ولی در نوع خود یک چالش و حل مسئله است که این یعنی خود زندگی است یعنی چالش هایی که با آنها روبرو میشویم و راه حل مناسبی برای برطرف ساختن آن پیدا می‌کنیم.</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 15:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوارهای خونه رو خط خطی کردم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D8%B7-%D8%AE%D8%B7%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-bjoenju6v6fc</link>
                <description>سال 87 بود، من آن موقع کلاس اول بودم.خانواده تصمیم گرفته بودند که به جای خانه‌ی کاه‌گلی که داشتیم خانه‌ی جدیدی بسازند و این باعث شده بود که دیوار های خانه‌ی قدیمی به دست من مزین شوند:)هرچی مداد و مداد رنگی داشتم میگذاشتم کنار دستم و شروع میکردم به نقاشی کشیدن، گاهی قدم هم نمی‌رسید و مجبور میشدم زیرپایم یک صندلی بگذارم تا مبادا تکه‌ای از دیوار خالی بماند. گاهی چیز هایی می‌کشیدم که شاید مفهومی داشتند و گاهی مثل تصویر زیر عاری از هر مفهومی بودند.یادم نیست اون موقع هدفم از کشیدن این چی بود، شاید به خیال خودم داشتم پنجره می‌کشیدم.خلاصه گذشت تا من رسیدم به 17 سالگی و سال بعد باید برای کنکور آماده میشدم، تصمیم گرفتم یکی از همان اتاق های خانه‌ی کاه‌گلی را که روبروی خانه‌ی جدیدمان قرار داشت را سر و سامان بدهم و آنجا بنشینم و درس بخوانم.می‌توانستم روی دیوار ها هر جمله‌ی انگیزشی یا هر فرمول درسی را با خیال راحت بنویسم، حس جالبی داشت.خاطرم هست دو ماه آخر خیلی سخت میگذشت و استرس زیادی داشتم و از طرفی حوصله‌ی کافی برای ادامه دادن هم نبود، میرفتم در اینترنت و سرچ میکردم ((جملات انگیزشی)) هر جمله‌ای که باب میلم بود و بهم انگیزه میداد رو با ماژیک روی دیوار می‌نوشتم.این یک بیت شعر رو وقتی در اوج خستگی میخوندم انگار یه جون بهم اضافه میشد:)بعضی وقت ها که خلاقیتم اوج می‌گرفت، اثرهای منحصربفردی خلق میکردم:))با منگنه و یک خودکار قرمز پله های موفقیت رو برای خودم می‌کشیدم، راستش را بخواهید آدمی تا یک جایی فقط میخواهد موفق باشد، اینکه چگونه و در چه هدفی و در کجای زندگی معلوم نیست، جالب تر آنکه شاید گاهی مفهوم موفقیت هم واضح نیست.روی در چوبی اتاقی که در آن درس میخواندم درصد آزمون های مختلفم رو بریده بودم و بالاترین ها رو روی در چسبونده بودم، این نشانه‌های کوچیک که در آن اتاق جاری بود هر کدام زمانی به من کمک میکرد تا بتونم ادامه بدم.و در پایان چند عکس ((بدون شرح)) میگذارم...پ.ن1: ادامه‌ی &quot;وقتی بدن ((نه)) می‌گوید&quot; رو فردا مینویسم.</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 12:20:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بدن ((نه)) می‌گوید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-de5cdko0q491</link>
                <description>سکانس دومدو هفته از آن روز می‌گذرد به روال عادی زندگی برگشته‌ام، از سر کار که برمیگردم هوا تاریک شده و فکر کنم شام هم ندارم باید چیزی درست کنم. کمی فکر میکنم اصلا حس و حال غذا پختن رو ندارم، ترجیح میدهم از بیرون غذا بگیرم، فلافل سفارش میدهم و نیم ساعت بعد غذا میرسد، به نصف ساندویچ نرسیده احساس سیری میکنم، سه قرص فلافل بیشتر نخورده‌ام! فردا صبح باید برای پروژه‌ای برویم کاشان، کمی استرس دارم ولی ملموس نیست، همین که بلند میشوم بروم تا وسایل فردا رو آماده کنم، احساس میکنم ضربان قلبم بالا میرود، اصلا دوست ندارم دیگر آن حس و حال رو تجربه کنم ولی ((مگر به دوست داشتن است!))، میترسم و نتیجه‌ی این ترس، ترس بیشتر است، کمی خودم را جمع و جور میکنم. فکری به سرم میزند.گل گاو زبان، آری گل گاو زبان.در حالیکه تپش قلب شدیدی دارم، لباس هایم را میپوشم، میروم عطاری و کمی گل گاو زبان و گلاب میگیرم، سریع برمیگردم خانه و نصف مشت از آن را به همراه آبجوش در یک لیوان میریزم، خیال میکنم که این را بخورم تمام است و حالم خوب میشود، میخورم ولی افاقه نمی‌کند، میروم با فشارسنج فشارم رو میگیرم، فشارم خوب است ولی ضربان قلبم نزدیک 110 است. بدتر میترسم، دکتر گفته بود در چنین مواقعی میتونم از داروی پروپرانول 10 استفاده بکنم و مشکلی ندارد، من بیخودی مقاومت میکنم و دارم خودم اذیت میکنم دوباره از خانه خارج میشوم و به سمت داروخانه میروم و یک ورق از از همان دارو را میگیرم و برمیگردم خانه و با مصرف یک قرص بعد از 10 دقیقه آرام میگیرم و زنگ میزنم با مادرم صحبت میکنم... پ.ن1: امروز روز دوم از همان 10 روزی که گفته بودم است. سعی خواهم کرد در 8 روز بعدی از اتفاقات و تنش های بیشتری پرده بردارم.پ.ن2: خوشحال میشم نظری داشتید حتما بنویسید:)</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 12:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بدن ((نه)) می‌گوید...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%86-%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF-qyv5vhxvp9v6</link>
                <description>سکانس اولدرحالی‌که بعد از شام روی مبل نشسته است و مثل همیشه مشغول فکر کردن است، به سرعت موج روان زندگی مخدوش می‌شود، صحنه به هم می‌ریزد، ضربان قلبش بالا می‌گیرد، سرش به شدت گرم می‌شود، دستانش سرد می‌شود، فکری در سرش مدام می‌چرخد:(( چرا من اینطوری شدم؟))افکار دیگر به سرعت هجوم می‌آورند:((احساس میکنم این لحظه، لحظه‌ی مرگ است.))...((نکند من دارم ميميرم؟!))...((ای کاش فقط یکبار دیگر مادرم رو میدیدم، ای کاش...))...((خدایا، فقط یک بار، یک بار دیگر...))...((میخواهم از این خانه و این شهر(تهران) بزنم بیرون، حالم خراب است.)) ته دلم مدام خالی می‌شود، انگار در یک چرخه‌ی مدام ترس و وحشت گیر افتاده‌‌ام، باید کاری بکنم، سریع آماده میشوم و در حالیکه دستانم بشدت میلرزد کلید را از روی میز برمی‌دارم و سریع میروم بیرون، بشدت احساس سبکی میکنم، قبلا هیچ وقت چنین احساسی نداشتم. نمی‌دانم چی کار کنم، قطعا اگر به خانواده زنگ بزنم نگران خواهند شد، میروم تا داروخانه بپرسم نزدیکترین بیمارستان کجاست، ولی اوضاع خرابتر از آن است که بتوانم با کسی حرف بزنم، جلوی داروخانه ناگهان یادم می‌افتد چند ماه پیش عیادت یکی از اقوام رفته بودم بیمارستان ابوعلی سینا، با ماشین ۱۰ دقیقه راه است، سریع اسنپ میگیرم، و کمی بعد خودم رو داخل بیمارستان می‌بینم، قبل از ویزیت دکتر، فشار خونم را می‌گیرند فشارم بالاست ضربان قلبم نزدیک ۱۰۰ است.تنهای تنها هستم، هیچ دوست و آشنایی کنارم نیست.کمی منتظر می‌مانم بیمار قبلی از اتاق دکتر خارج شود.کمی آرام شده‌ام ولی همان احساسات بشدت در حال غلیان هستند. نوبت من می‌شود و وارد اتاق میشوم.دکتر:((بفرمایید.))شرح حالم را چنین میگویم:(( در دو شب گذشته تنها ۸ ساعت خوابیده بودم، امروز از صبح در داخل یک سوله بسیار سرد مشغول تعمیر یک دستگاه(دستگاه تراش) بودیم، بعد از کار که حسابی عرق کرده بودیم حدود ساعت ۷ شب که باران هم حسابی می‌بارید حدود یک ربع منتظر ماشین ماندیم تا برسد و ما رو سوار کند که بعد از شام...و تمام اتفاقاتی رو که تجربه کرده بودم به او می‌گویم، دکتر:((برایتان یک سرم می‌نویسم، البته قبل آن نوار قلب بگیرید.))ته دلم دوباره خالی میشود:((من؟ نوار قلب؟)) مدام این افکار در سرم می‌چرند...دکتر مشکلی در نوار نمی‌بیند و چندتا دارو تا یک هفته تجویز می‌کند و برمیگردم خانه...روز که می‌شود سرکار نمیروم و زنگ میزنم مرخصی می‌گیرم، نزدیک شب بعد از شام دوباره آن حالت به من دست می‌دهد، تپش قلب می‌گیرم ولی سعی میکنم خودم رو آرام کنم و در خانه مدام راه میروم...کمی بعد که حالم جا آمد به صورت اینترنتی با یک روانشناس صحبت میکنم و شرح احوالم را به او می‌گویم.پس از تجزیه و تحلیل در نهایت می‌گوید شما دچار حمله‌ی پنیک میشوید...نمیدونم چرا احساس کردم این عکس با نوشته‌ی من ارتباط داره، اگه خواستید دلیلش رو شما بگید.پ.ن۱: قسمت‌های بعدی رو تا ده روز آینده می‌نویسم، خیلی وقت بود از نوشتن دور بودم و کم‌کم دوباره شروع میکنم:))پ.ن۲:در ۱۰ روز گذشته سعی کردم با نوشتن نظراتم زیر پست‌های مختلف خودم رو به نوشتن عادت بدم:)</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 20:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبِ وَهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D8%B4%D8%A8%D9%90-%D9%88%D9%8E%D9%87%D9%85-pfofibr5ar6q</link>
                <description>در عبور از شب طولانی وهمجمله‌هایت همه بیداری محض‌اند هنوز تو بخوان نامه شب را، تو بخوان که چراغیست به دستان تو آرام و نحیفو جهان بی‌نفس خسته تورو به روشن شدن مبهم فردا نروداین تقلای امید است هنوز که نیاموخته باور بکند که جهان بند به گیسوی تو نیستنیست شاید خبرینیست شاید ثمریشاید این لقمه لولیده به حلقتحفه‌ی جبر زمین است هنوزیا که تقدیر بگویمهمین است هنوز</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 00:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نکند کودکی‌ام پر بکشد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D9%86%DA%A9%D9%86%D8%AF-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%B1-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%D8%AF-dlotngjusoi4</link>
                <description>نکند کودکی‌ام پر بکشدنکند واژه‌ی امید مرا سر بکشدنکند با دو خیال بر قفسم در بکشدنکند حادثه‌ای تیشه به باور بکشدنکند قصه به ویرانه‌ی بستر بکشدنکند این شبِ دلگیر به محشر بکشدخرده بر این دل وامانده مگیرکه به خود میپیچدنغز خود خوانده و در بزم عزا میپیچدراه گم کرده و در کوچه‌ی “ای کاش” فقط میپیچدگاه بر بر خاطره‌ای کهنه، لجوجانه دلم میپیچدتا بگیرد نفسش را و زمین گرد سرم میپیچددر تب و تاب خیالی به دو صد واژه سلامتا که تقلیل کند جرعه‌ی مردود خیالیا به دست آید از آن گوشه فقط فرض محالیا که از یاد رود قصه‌ی این رنج و ملالتا که شاید بِرَهد روحِ من از چنگِ زوال </description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 18:22:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایی نکند...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86%D8%AF-sl4209mf9fkl</link>
                <description>بوسه بر حنجره‌ی غم!خدایی نکند...لب تو لمس کند شهر پریشانی من.شهر آشوب شودشور و شوق از بر این کوچه رودکوچه بی رنگ شوددر تپش های فرح بخش جنونعجز تا طاقت بیمار رودچشم بیدار شودمرد در آینه از خود برهدپی پیمایش دردمغز هر فاجعه‌ای باد کندشیوه درد همین استغصه را یاد کند</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 13:26:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر می‌توانستم به عقب برگردم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-ugdbn8pgjzrl</link>
                <description>زندگی و کار، پر از درس‌هایی است که گاهی به قیمت تجربه‌های سخت آموخته می‌شوند. اگر امروز بخواهم به نسخه جوان‌تر خودم یا حتی به تو که این متن را می‌خوانی نصیحتی کنم، این‌ها را از صمیم قلب می‌گویم:راهت را با دقت انتخاب کن: به جای دنباله‌روی از مسیر دیگران، شغل و هدفی را انتخاب کن که با ارزش‌ها و علایقت هم‌راستا باشد.مهربان باش، اما قاطع: در جلسات کاری، به جای برجسته کردن اشتباهات دیگران، روی راه‌حل‌ها تمرکز کن. این کار احترام و اعتبار تو را بیشتر می‌کند.یادگیری را جدی بگیر: درس‌های دانشگاه، زبان انگلیسی یا حتی یک زبان برنامه‌نویسی، سرمایه‌های ارزشمندی هستند که آینده‌ات را می‌سازند.جهان را کشف کن: سفر، تماشای فیلم و سریال، گوش دادن به موسیقی یا یادگیری یک ساز، نه تنها روحت را تازه می‌کند، بلکه نگاهت را به زندگی عمیق‌تر می‌کند.احساساتت را مدیریت کن: در محیط کار، از دفاع احساسی از دیگران یا دنباله‌روی کورکورانه از دستورات پرهیز کن. منطق و حرفه‌ای‌گری، کلید موفقیت است.تعادل را حفظ کن: نه آن‌قدر سخت‌گیر باش که دیگران را برنجانی، نه آن‌قدر منعطف که از تو سوءاستفاده شود.این نصیحت‌ها را بارها شنیده‌ام، اما گاهی گوشم به آن‌ها بدهکار نبود. هر کدام از این درس‌ها، هزینه‌ای برایم داشت؛ اما حالا می‌دانم که عمل به آن‌ها می‌تواند مسیر زندگی را هموارتر کند. تو چطور؟ :)))</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 19:09:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11725798/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%AC%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xeeblpvsnbq8</link>
                <description>ز چشمانت به جانم شعله جاریستهوای عاشقی در هر کناریستنسیم از زلف تو بویی نداردکه عطرش آیه‌ای از روزگاریستبه باغ خنده‌ات گل می‌دمد بازجهان بی‌خنده‌ات رویای تاریستاگر دوری تو از من، صبر دارمکه عشقت آتشی در هر دیاریستبه دل گفتم برو آرام باشیولی غم در دلم هم یادگاریست</description>
                <category>حجت محبی</category>
                <author>حجت محبی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 11:18:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>