<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سحر صابر | شاعر و نویسنده و روایتگر جوان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11849558</link>
        <description>سحر صابر، شاعر و نویسنده جوان از استان آذربایجان غربی شهرستان شاهین دژ عاشق نوشتن و روایت احساس‌ها. موضوعات: شعر آزاد، دل‌نوشته، روایت، خیال‌نویسی
برای ارتباط با من در ویرگول همین‌جا پیام بگذارید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 22:35:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4467939/avatar/E2Zqt2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سحر صابر | شاعر و نویسنده و روایتگر جوان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11849558</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عصر شنبه ای که ندید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11849558/%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-iavgrzyxr56l</link>
                <description>هفته دیگر تولد مهدیس بود و پدر و مادر مهدیس هر سال تولد او را به شکل خاصی و به سبک خودشان جشن می گرفتند،چون مهدیس خیلی برایشان عزیز بود. سال ها پدر و مادر مهدیس تلاش می کردند که بچه دار شوند،اما متاسفانه این اتفاق قشنگ برایشان رقم نمی خورد و هر سال آنها به زیارت امام رضا (ع)می رفتند تا اینکه خداوند به آنها مهدیس را هدیه داد و پدر و مادر از اینکه مهدیس را داشتند خیلی خوشحال بودند؛ هفته بعد قرار بود پدر مهدیس حقوقش را بگیرد و برای دخترش یک کادوی خوب بخرد پدر مهدیس بعد از کلی وقت قول داده بود که امسال برای تولد مهدیس یک هدیه ی ویژه بخرد که بارها مهدیس آن را درخواست کرده بود، مهدیس همیشه دلش میخواست یک دوچرخه داشته باشد برای اینکه دوچرخه مهدیس سه چرخه بود و مهدیس دیگر بزرگ شده بود ۷سالش شده بود وچون به ۷ سالگی رسیده بود دوست داشت که یک دوچرخه داشته باشد و پدر مهدیس به همراه مادرش قرار بود این کادو را برای او بخرند مهدیس دل تو دلش نبود هر شب با آرزوهایی که با آن دوچرخه داشت می خوابید و منتظر روز جمعه بود که باهم برای خرید بروند صبح روز جمعه مهدیس بیدار شده بود و تمام تکالیفش را خودش بدون کمک مادرش انجام داده بود و این برای مادرش شگفت انگیز بود و ضمناً خوشحال که مهدیس خودش با علاقه تمام تکالیفش را انجام داده بود و پشت گوش نگذاشته بود از آنجایی که مهدیس خیلی ذوق داشت و منتظر روز جمعه بود،روز جمعه،مهدیس به همراه پدر و مادرش برا ی نماز جمعه حاضر شدند و آن روز را با همدیگر سپری کردند، پدر مهدیس گفت که چون کادویت مشخص است و در توانم هست که برایت دوچرخه را بخرم دیگر مهدیس قشنگم تو مجبور نیستی با سه چرخه ات در حیاط دوچرخه سواری کنی می توانی دوچرخه داشته باشی و برای همین ما فعلا می رویم دوچرخه ها را نگاه می کنیم و قیمت می گیریم و تو انتخابت را می کنی تا روزی که من حقوقم را بگیرم خب! بعد از نماز جمعه مهدیس و پدر و مادرش با همدیگر رفتند دوچرخه ببینند مهدیس آنجا یک دوچرخه صورتی می بیند که خیلی از آن خوشش می آید قرار می شود که فردا بعد از اینکه مدرسه اش تعطیل شد به دلیل بسته بودن مغازه دوچرخه فروش ، دوباره به مغازه دوچرخه فروشی بروند و برایش دوچرخه ای را که دوست دارد را بخرند خلاصه، مهدیس خیلی خوشحال می شود و آن شب جمعه از خوشحالی تا صبح بیدار مماند و تمام ستاره های آسمان را شمرد تا خوابش برد،فردا صبح مادرش هر کاری می کرد مهدیس از خواب بیدار نمی شد چون بخاطر ذوقی که برای دوچرخه اش داشت تا صبح این بچه بیدار بود مادرش با ماچ و بوسه های هر روزش مهدیس را بیدار می کند مهدیس چشم های قشنگش را باز کرد و مامانش گفت دختر قشنگم! دختر زیبای من! بیدار شو؛ صبح روز شنبه اولین روزی بود که بابای مهد یس به همراه مادرش بالای سر او آمدند، پدر مهدیس نمی دانست که چرا اینقدر دلشوره دارد در عین حال برای اینکه قرار است برای دخترش کادوی مورد علاقه اش را بخرد خوشحال بود اما ته دلش نگران بود یک دلشوره عجیب! پس از اینکه صبحانه را کنار هم خوردند مادر مهدیس لباس های اتو زده مهدیس را تنش کرد خوراکی هایی که برای روز مدرسه اش گذاشته بود را در کوله پشتی اش کنار کتاب های اول دبستانش قرار داد و مثل همیشه مثل تمام مادران ایران زمینم گفت مهدیس قشنگم خوراکی هایی که برات گذاشتم را بخوری ها مامان! مهدیس هم یک نگاهی به مامانش کرد و گفت باشه مامان نگران نباش ولی اگر می شود برام یکمی بیشتر بزار اگر دوستانم خواستند به آنها هم بدهم و مادر مهدیس هم گفت من همیشه این کار را برای تو می کنم تو می تونی به دوست های خودت هم از خوراکی هایی که برای تو می زارم بدهی،زمانی که مهدیس همراه پدرش از در خانه می خواستند که بیرون بروند مادرش را یک دلشوره شگفت آوری فراگرفته بود مثل بابای مهدیس که این دلشوره را مشترکا داشتند اما ظاهراً هیچکدام چیزی به همدیگر نمی گفتند، مادر مهدیس مثل هر روز او را بوس و بغل کرد و راهیشان کرد، بعد از بستن در دلشوره مادر مهدیس شدت گرفت و نمی دانست علت آن چیست او برای آرام کردن خویش چهارقل و آیت الکرسی را زمزمه کرد و رفت و مشغول به پاک کردن عدس و آماده کردن غذای مورد علاقه مهدیس و پدرش که عدس پلو بود شد. پدر مهد یس،او را تا درب مدرسه برد و اما وقتی که از جلو درب مدرسه برگشت قدم هایش سنگین تر از همیشه شده بود خودش نمی دانست که چرا اینطوری شده یک حالت عجیبی بود که علت آن برایش گنگ بود سوار ماشین شد و به سمت محل کارش حرکت کرد و ساعت حوالی &#039;۱۰:۴۵ بود که تلفن او زنگ خورد، مادر مهدیس با صدایی لرزان و نفس های بریده بریده و کلمات منقطع که نمی توانستی مفاهیم را از سخنانش درک کنی، علی (پدر مهدیس) خیلی نگران شد فریاد زد:«آسیه... آسیه... چه شده است من متوجه نمیشوم،اتفاقی برایت افتاده آسیه من سوار ماشین می شوم میایم،مادر مهدیس(آسیه) گفت ع... علی...مه ...مهد...مد...مدرسه و تلفن قطع شد پدر مهدیس خیلی هراسان و مضطرب از محل کار به سمت خانه رفت اما از محل کارش که بیرون زد دید انگار همه چیز تغییر عجیبی کرده شهر به هم ریخته این واهمه را همه دارند همه در حال دویدن بودند. همه فریاد می زدند: چی شده چه اتفاقی افتاده این صدای مهیب چی بود؟ و به این سو و آن سو می دویدند متاسفانه آن روز ، روز بسیار بد ی بود برای پدر و مادر مهدیس که بعد از یازده سال او را به دست آورده بودند و در یک لحظه برای یک اشتباه برای یک خودخواهی یک کشور دیگر آن بچه از پدر و مادرش گرفته شد؛ مهدیس رفت به سمت آسمانها مهدیس رفت با آرزوهای بزرگ خود به جای بهتر اما مادر و پدر مهدیس هیچ وقت هیچ وقت نتوانستند با این غم کنار بیایند و مطمئنم هنوز که هنوز است حالشان بد است، زمانی که من صدای مادر مهدیس را شنیدم و این قصه را برا ی او نوشتم تمام مادران همچون مادر من اشک ریختند برای او، و من شنیدم مادرش گفته بود که هرجا رو گشتیم دخترم نبود تا اینکه در سردخانه او را دیدم مادر مهدیس نظری، مهدیس را از دست داد اما ما همه خویش را فرزندان مادر مهدیس اعلام می کنیم و می گوییم ما همه خانواده شما هستیم مهدیس و تمام مهدیس هایی که در آن مدرسه شهید شدند آسمانی شدند ما بچه های تمام خانواده های آنها هستیم، ما بچه های مام وطن هستیم ما فرزندانی هستیم که پشت هم هستیم ما هستیم پشت ایران، حتی اگر جانمان را فدای ایران بکنیم.</description>
                <category>سحر صابر | شاعر و نویسنده و روایتگر جوان</category>
                <author>سحر صابر | شاعر و نویسنده و روایتگر جوان</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 11:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نبض من در انتظار توست»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11849558/%D9%86%D8%A8%D8%B6-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-jqtfqle9kfcn</link>
                <description>نرگسم… دوریت بر جانم آتشی است که عقل و صبر تابش را نداردنفسم در انتظار شکفتنت، در جهانی که زمان در مقابل حسرت‌هایم خمیده است            هر لحظه قلبم در طوفان اشتیاق می‌تپد و روزها به شمارش بغض‌ها سپری می‌شوندچشمانم در خیال تو، گم شده میان شب‌های سرد و سکوتی که از نبودت می‌سوزدمهدی… ای که نامت آرامش هر شکسته دلی استبا هر زمزمه اسمت، طوفانی در جانم برپا می‌شودفراتر از هر جلز و ولز، هر نگاهت شعله‌ای است که تاریکی وجودم را می‌سوزاندروحم در بین این دو جهان، میان اشتیاق و امید، می‌رقصد و فرو می‌سوزدهر کلمه، هر نفس، هر نگاه… نغمه‌ای است از شور و غم و عشقی که هیچ حد و مرزی ندارداین حس نسبت به تو چنان وفور یافتهکه در مناجاتم، اشک‌هایم برای تو سرازیر می‌شوند، و هر قطره، فرمانش از دل پرعشقم می‌گیردای که تجلی‌بخشِ زیستن در جهانی،حضرتِ قطبِ عالم و امکانِ جاودانیای که هر ذره برای طلوع حضورت به تپش می‌افتد،و هر چیز در آستانه‌ی آمدنت، رنگِ آمادگی و امید می‌گیرد</description>
                <category>سحر صابر | شاعر و نویسنده و روایتگر جوان</category>
                <author>سحر صابر | شاعر و نویسنده و روایتگر جوان</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 17:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نبض من، نام توست»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11849558/%D9%86%D8%A8%D8%B6-%D9%85%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-y43tvcanwvbv</link>
                <description>چشمانم دیگر تاب نگریستن ندارند…جز تو، همه جهان سیاه و بی‌صداست.خاطره‌ی نگاهت تنها نوری‌ست که قلبم را زنده نگه می‌دارد.نبضم، بی‌تو، نیست؛و من، بدون حضورت، مرده‌ای بیش نیستم.چشمانم، تنها با تو آرام می‌گیرند،که تو شدی جریانِ خون من،که در رگ‌هایم می‌تپد، می‌جوشد و شعله می‌زند…نگاهت، تاریکی شبم را می‌شکند و به سپیدیِ آتشین می‌رساند،اما نبودنت، هر بار خنجری در جانم فرو می‌کند،و من، در سکوتِ این شب‌های بی‌رحم،با یادِ تو شعله‌ور و بی‌پناه می‌مانم.          قلبم آشیانه ی توست، و تو پادشاهِ بی‌تکرارش…</description>
                <category>سحر صابر | شاعر و نویسنده و روایتگر جوان</category>
                <author>سحر صابر | شاعر و نویسنده و روایتگر جوان</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 17:02:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعرها و نوشته‌های سحر صابر | شاعر جوان از استان (آذربایجان غربی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11849558/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-wfeomhcvlndo</link>
                <description>سلام، من سحر صابر هستم؛ شاعر و نویسندهٔ جوان از استان (آذربایجان غربی).این صفحه را ساختم تا شعرها، دل‌نوشته‌ها و روایت‌هایی را که سال‌ها در گوشه‌گوشهٔ دفترهایم جا مانده بودند با شما به اشتراک بگذارم. نوشتن برای من فقط کلمه نیست؛ راهی است برای نفس کشیدن میان شلوغی دنیا.در این صفحه چه می‌نویسم؟– شعر آزاد– دل‌نوشته– روایت‌های کوتاه– تجربه‌ها و نگاه شخصی من به زندگیاگر دوست داشتید همراه من بمانید، از خواندن و نظر دادن بسیار خوشحال می‌شوم.به مرور کارهای بیشتری منتشر می‌کنم.با احترامسحر صابر</description>
                <category>سحر صابر | شاعر و نویسنده و روایتگر جوان</category>
                <author>سحر صابر | شاعر و نویسنده و روایتگر جوان</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 17:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>