<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maryam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11907204</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:51:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Maryam</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11907204</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در آغوش چمدان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11907204/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%DA%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86-jud5qwtgesfa</link>
                <description>و این آخرین صفحات دفترچه خاطرات من است که با موضوع وداع پر میشود. امروز به طور اتفاقی صدای پرستار هایی که جلو اتاقم حرف میزدند را شنیدم، میگفتند که دیگر آخرای عمر من است؛ میگفتند که دلشان برای من میسوزد چونکه دخترم در این سالها که این مرکز بستری بودم به دیدنم نیامده. راست هم میگویند، زهره هیچوقت نیامد؛ همیشه هدیه ای برای تولد و عید میفرستاد و گهگاهی هم زنگ میزد ولی هیچوقت نیامد. شبانه چمدانم را جمع کردم، من نمیخواهم در مرکز سالمندان بمیرم. میخواهم در شهر خودم، در کنار همان گل فروشی ای که همسرم را دیدم بمیرم. با کلی پرس و جو کردن فهمیدم که اتوبوس مشهد به نیشابور ساعت ۷ صبح حرکت میکند. عجیب نبود که همه افراد در مرکز می‌دانستند که اتوبوس چه ساعتی میرود، آنها همیشه در خیالشان درحال سفر به نیشابور، شهر خودشان، بودند؛ اما هیچوقت اقدامی برایش نمیکردند گویی میترسیدند؛ میترسیدند که به چشم ببینند خانواده شان بدون آنها شادند. من هم میترسیدم که بود و نبود من برای زهره اهمیتی نداشته باشد، اما حالا که دارم میمیرم، اهمیتی ندارد که از چه میترسم؛ حداقل قبل از مرگ باید او را ببینم. بدون خداحافظی از آسایشگاه رفتم، آنها افرادی نیستند که طاقت خداحافظی را داشته باشند؛ آنها احتمالا فکر میکنند که آخرش این پیرزن هم دیوانه شد و در خارج از آسایشگاه سالمندان به دنبال خانواده بی وفایش میگردد، مانند تعداد انگشت شمار سالمند دیگر.در اتوبوس کنار پسربچه ای نشسته بودم که تمام دست و صورتش پر بود از خرده پفکی که بسته آن در دستان کوچکش بود؛ مانند نگاه کردن در آیینه بود، گویی انسان همیشه نیازمند است؛ چه در پیری و چه در کودکی، و مخصوصا در جوانی. تنها تفاوت اش در این است که آدم در کودکی و پیری میداند که نیازمند است اما در جوانی خیال برش میدارد که توانا ترین است. آنقدر توانا که بی پروا زندگی میکند، تجربه میکند، شکست میخورد و گاهی هم پیروز میشود. گمان میکنم خاصیت انسان بودن همین است. در کودکی تمام دنیایت خلاصه میشود در خانه و پدر و مادر، در جوانی در خیال آرزو های بزرگ قدم میزنی و در پیری مفهمی که دنیا چیزی جز همین شخص در آیینه نبود؛ خودت.برای گذران وقت با خودکار در دفترچه ای که زهره برای عید برایم فرستاده بود، نقاشی کشیدم که در آن پسرک همچنان با لبخند درحال پفک خوردن بود و تمام که شد برخلاف همیشه که نقاشی هایم را نگه میدارم، آن را به خودش دادم؛ به عنوان ی مرده، من نیازی به آن نقاشی نداشتم. پسرک هم با دستانی که سر انگشتانش نارنجی شده بود آن را در جیبش گذاشت و به من پفک تعارف کرد.بالاخره رسیدیم، عجیبه بعد از گذشت اینهمه سال هنوزم صبر کردن برام خیلی سخته.شهر با آن چیزی که من به خاطر دارم خیلی فرق میکند. حتی آسمانش هم به رنگ قبل نیست.خوبی شهر کوچک این است که، خانه زهره به ترمینال خیلی نزدیک است؛ پس چمدان به دست راه افتادم. حالا که فکرش را میکنم، ی آدم مرده چرا باید چمدان به این پری داشته باشد؟ اصلا چرا باید چمدان با خودم می آوردم؟ شاید عادت قدیمیست، برای ترک یکجا باید مجهز بود. شاید هم میخواستم از مرگ فرار کنم؛ مجهز.زهره خانه نیست؛ مطمئنم. وقتی خانه‌ست همیشه پنجره ها را باز میگذارد، از بچگی همین بود. در ضمن ماشینش هم جلوی خانه نیست؛ شاید رفته که من را ببیند.نامه خداحافظی را از شکاف در به داخل می اندازم و به گل فروشی میروم؛ به هر حال فقط میخواستم از دور چهره‌اش را ببینم و خیالم راحت شود که خوب غذا میخورد و سالم است. ویژگی مادر بودن همین است، با یک نگاه میتوانی حال کودکت را بفهمی. معلوم است سالها پیش گلفروشی بسته شده و بجایش داروخانه ای باز شده؛ خوب است حداقل کاربرد این مکان هنوز مثل قبل است؛ التیام بخشی.جایی ندارم که بروم. جالب است، اگر سالها پیش به من میگفتند که قرار است در خیابان و تنها بمیرم، اصلا باورم نمیشد؛ ولی الان زندگی‌اش میکنم. با چشمان بسته، چمدانم را بغل میکنم و به دیوار کنار داروخانه تکیه میدهم. چه خوب شد که چمدان را با خودم آوردم.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 00:52:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دقیقه ای بیشتر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11907204/%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-n6i17ruqdk3c</link>
                <description>Viva la Vida:زنده باد زندگی:) مثل اینکه امروز عید یا جشنی است، میوه فروشی ها و شیرینی فروشی ها شلوغ است و مردم از همیشه گرفتار تر شده اند؛ از مردی که در صف طولانی عابر بانک در جلو من ایستاده بود، پرسیدم:« امروز مناسبت خاصیه؟!» گفت:« حاج آقا، امشب شب یلداست! چطور نمیدونی؟! زنم از هفته پیش داره برای امشب خرج میکنه، از لباس بگیر تا شام و دسر.»گفتم:« خدا برای هم نگهتون داره.» امشب شب یلداست و من فراموشش کردم. شب یلدا جشن مورد علاقه‌ی لیلا بود و هرسال حتی بدون هیچ خرجی، یلدا را جشن میگرفت؛ همیشه می‌گفت:« مهم ی دقیقهٔ بیشتر باهم بودنه، نه میوه و شیرینی.»مرد، با غم و گلایه رشته افکارم را برید و  گفت:« حاج آقا، واقعا دلم برای روز هایی که مجرد بودم تنگ شده، زن و زندگی فقط خرج اضافه میزاره رو دستم.»گفتم:« خدا خانواده‌ت رو برات حفظ کنه، قدرشون رو بدون.»و فهمیدم چقدر دلم برای لیلا تنگ شده، برای خنده هایش.لیلا همیشه میخندید، حتی وقتی دکتر گفت سرطان دارد هم میخندید و میگفت:«نگران نباش درست میشه.»اما نشد. لیلا مرد؛ و دنیای من سرد و بی روح شد. دور تا دور قبرش را پر از گلدان های شمعدانی کردم که شاید کمتر احساس تنهایی کند، همیشه وقتی من خانه نبودم با گل ها حرف میزد؛ درد و دل میکرد، می گفت:« گل ها روح دارن، به حرفات گوش میدن.»دلم برای لیلا تنگ شده، برای خنده هایش. باید بروم دیدنش حتما منتظرم است تا یک دقیقه بیشتر کنارش بمانم.تاریخ نوشتن:احتمالا یلدای ۱۴۰۲پ.ن: متوجه پارادوکس متن و عکس هستم ولی خودم در موقعیتی هستم که به شنیدن این جمله نیاز دارم، زنده باد زندگی...</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2024 17:31:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جگر گوشه‌ی پدر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11907204/%D8%AC%DA%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-rrsrra7t1ew7</link>
                <description>با صدای هوار کشیدن پدربزرگ از خواب بیدار شدم؛ حتما دوباره به خاطر پدر است. پدر میخواهد زینب را بفرستد شهر، مدرسه؛ اما پدر بزرگ مخالف است، و میگوید زینب وقت شوهر کردنش است، و باید بدهیمش به همین کامران، که در بقالی سر کوچه شاگردی میکند و عاشق و دلباخته زینب است.این بحث هفته هاست که دقیقا در ساعت ۸ صبح هر روز سر میگیرد؛ اما انگار این بار متفاوت است، پدر اینبار دیگر ساکت نمی‌شیند و در جواب پدربزرگ میگوید، که زینب فقط ۱۴ سالش است و هنوز زود است؛ میگوید که زینب جگر گوشه اش است و چراغ خانه، و برای او تا ابد زود است که شوهر کند. از صدایش غم میبارید و خشم. پدر بزرگ اینبار دیگر هیچ نگفت و به گمانم شروع کرد به توتون کشیدن؛ بوی آن تمام خانه را پر کرده بود. پدربزرگ هروقت غمگین بود توتون میکشید.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 09:23:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدیما...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11907204/%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%D8%A7-c2oesswevduo</link>
                <description>امروز برای افطار همچی سر سفره داریم؛ به قول دایی که میگفت: «از شیر مرغ تا جون آدمیزاد.» وقتی هم که معنی این جمله رو ازش پرسیدم گفت: «دایی جون هر موقه همچی تکمیل بود، از این جمله استفاده کن.» خواستم که بیشتر برایم توضیح دهد ولی گفت که خیلی حرف میزنم و باید بروم به بازیم برسم. ولی دیگه حال بازی کردن ندارم؛ امروز برای اولین بار به جای روزه کله گنجشکی، روزه کامل گرفتم! وقتی آقای معلم فهمید به همه گفت که برایم بلند شوند و تشویقم کنند. احساس عجیبی داشتم، شبیه همان حسی که وقتی سرود ملی را بعد برد تیم ملی پخش میکنند، به آدم دست میدهد؛ غرور.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2024 22:05:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به خورخه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11907204/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AE%D9%87-vewpkta5jv0k</link>
                <description>دیگر توان تحمل این رنج فلاکت بار را ندارم. پایانش میدهم؛ رنج را. زندگی‌م را.و این نامه برای آنهاییست که میخواهند باز هم تلاش کنند، و آنهایی که هنوز زندگی  برایشان معنی دارد، حتی برای یک ثانیه.« اگر بتوانم یک بار دیگر زندگی کنم، می‌کوشم بیشتر اشتباه کنم، نمی‌کوشم بی نقص باشم. راحت تر خواهم بود، سرشار تر خواهم بود از آنچه حالا هستم. در واقع، چیز های کوچک را جدی تر می گرفتم» خورخه فقط آرزوهای محالش را گفته و به خواننده دیدگاه جدیدی ارائه داده؛ دیدگاهی مملؤ از امید.اما اگر من بتوانم یک بار دیگر این فلاکت را زندگی کنم (که اگر خوشبخت ترین آدم دنیا هم بشوم، این کار را نمیکنم) می‌کوشم که...می‌کوشم...سعی می‌کنم...تمام تلاشم را میکنم تا...نمیتوانم؛ هر چقدر هم سعی کنم شبیه نیچه باشم، نمیتوانم. خورخه لوئیس بورخس عزیز...من کتابی از شما نخوانده ام( شرمنده!) ولی این متن از شما زندگی مرا به کلی عوض کرد.الان که دارم این نامه را برای شما می‌نویسم، طناب داری که ۳ ساعت زمان برد تا گره اش درست و محکم زده شود رو‌به‌رویم است؛ اما چه کنم؟چگونه دلم بیاید که خوشی های کوچک را فراموش کنم و بروم؟!چگونه میتوانم بوی قهوه دل انگیز را در فصل زمستان، بوی سوختن چوب را در روز های اول بهار، دیدن بازی کردن بچه گربه ها راو هزاران چیز مشابه را بیخیال شوم و بروم؟! چگونه؟میدانم توهم جواب این سوال را نمی دانی...تو درست میگویی اگر من هم بتوانم دوباره زندگی کنم، میخواهم که صفحات دفتر خاطراتم پر شده باشد از تجربیاتی بدرد بخور، پر از لذت های کوچک، پر از خاطراتی که در زمان خواندنشان لبخند بزنم، حتی گاهی از غمشان گریه کنم؛ اما باز هم بخواهم ادامه دهم.قرار است فردا برف بیاید (صدای تلویزیون همسایه که همیشه زیاد است؛ این خبر را به من میدهد)، و به یاد می‌آورم که من عاشق روز های برفی‌ ام.۱۴۰۳,۶,۱۲</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2024 23:15:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>