<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اکبر فرهادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_11982138</link>
        <description>اصغر خواهرماست!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:36:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>اکبر فرهادی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_11982138</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از قبض‌های کودکی تا آشنایی پیمان ۲۹ سالگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11982138/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A8%D8%B6-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%DB%B2%DB%B9-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-ymjsipjdgvu9</link>
                <description>سلام! من علی‌ام، ولی وقتی ۹ سالم بود همه بهم می‌گفتن علی کوچولو. بچه که بودم، خونه‌مون یه قانون داشت هر کی قبضو یادش بره، برق یا آب قطع می‌شه!یه بار مامانم گفت: علی، برو باباتو صدا کن، برق قطع شده!بابا اومد و گفت: ای وای، قبض برق یادم رفت!اون شب تو تاریکی شام خوردیم. من همون موقع با خودم گفتم: چرا یه کسی نیست که همه قبضا رو خودش پرداخت کنه؟بزرگ‌تر که شدم، تو خونه همون داستان ادامه داشت. یه بار آب قطع می‌شد، یه بار گاز، و من همیشه آرزو می‌کردم یه روز بیاد که دیگه هیچ قبضی یادمون نره.حالا من ۲۹ سالمه. یه شغل شلوغ دارم، زندگی پرمشغله، و مثل بچگیم هنوزم گاهی قبض‌ها رو یادم می‌ره. چند وقت پیش، وسط یه جلسه کاری مهم بودم که یهو گوشی‌ام زنگ زد. مامان بود. گفت: علی، قبض برق رو دادی؟&quot;گفتم: مامان، اصلاً یادم نبود!اون لحظه بچه ۹ ساله‌ای که تو ذهنم بود، دوباره بهم گفت:دیدی؟ هنوزم همون آش و همون کاسه!بعد از اون ماجرا، یکی از دوستام دایرکت دبیت پیمان رو بهم معرفی کرد. گفت:پیمان همه قبضا و قسطاتو خودش سر وقت پرداخت می‌کنه. دیگه نه مامانت زنگ می‌زنه، نه تو استرس داری.پیمان رو فعال کردم، و حالا زندگیم یه آرامش خاصی پیدا کرده. قبض برق؟ پرداخت شده. قسط وام؟ سر وقت تسویه شده. حتی یه بار مامان زنگ زد و گفت:علی، برق قطع نشده؟ قبضو دادی؟با خونسردی گفتم: مامان، پیمان داده. نگران نباش.وقتی به گذشته فکر می‌کنم، می‌بینم اون آرزوی ۹ سالگی‌ام حالا به واقعیت تبدیل شده. پیمان نه فقط یه سیستم پرداخت، که یه جور رویای کودکیمه که حالا بهش رسیدم.</description>
                <category>اکبر فرهادی</category>
                <author>اکبر فرهادی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 18:58:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات دنیای موازی با پیمان!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_11982138/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-obyfmtebpht3</link>
                <description>یه دنیای موازی رو تصور کن. همه چیز شبیه دنیای ماست، ولی یه مشکل اساسی وجود داره اونم اینه که هیچ‌کس قبض‌ها رو سر وقت پرداخت نمی‌کنه! شهرها تو تاریکی فرو رفتن، آب قطعه، و مردم هر روز تو صف بانک‌ها در حال جر و بحث‌ان. استرس و بی‌نظمی همه‌جا رو گرفته.تو این دنیای آشفته، یه نفر به اسم پیمان پیدا می‌شه. پیمان نه یه قهرمان پرزرق‌وبرق، که یه سیستم هوشمند فوق‌العاده‌ست. مردم اولش بهش شک دارن. یکی می‌گه:چطوری می‌خوای قبض‌های ما رو مرتب کنی؟یکی دیگه می‌گه مگه می‌شه این همه قسط و پرداخت خودکار بشه؟ولی پیمان لبخند می‌زنه و می‌گه بزاریر امتحان کنم.پیمان شروع به کار می‌کنه. قبض برق؟ پرداخت شد. قسط وام؟ تسویه شد. حتی اشتراک‌های ماهانه همه رو هم خودش مدیریت می‌کنه. شهر کم‌کم روشن می‌شه، صف‌های بانک خالی می‌شن، و مردم دوباره وقت دارن که به زندگی و خوشحالی فکر کنن.حالا تو این دنیای موازی، همه می‌گن:اگه پیمان نبود، ما هنوز تو تاریکی و استرس زندگی می‌کردیم.</description>
                <category>اکبر فرهادی</category>
                <author>اکبر فرهادی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 13:34:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>