<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یوتاب کیخا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_12057895</link>
        <description>آن‌‌ روی افسانه‌زار🪾</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:34:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4538990/avatar/OpXRsS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یوتاب کیخا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_12057895</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حیات بی‌زنجیره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1%D9%87-zrgnp4qm3trh</link>
                <description>مفروضات گایا به گل‌ولایش نشسته بود و کاسه‌ی چه‌کنم چه‌کنم‌هایش پر شده بود از راه‌چاه. به قطع زنجیره‌ی فرزندآوری اورانوس می‌اندیشید. از این‌که مدام بزاید و فرزندانش از شکم او مستقیم به شکم پدرشان منتقل شوند، خسته بود و شرمنده. به‌هرحال بی‌کنشی او هم به نوعی ظلم محسوب می‌شد. اما اوضاع این‌گونه نماند. بلاخره پا از روی پا برداشت و  روی دم اورانوس گذاشت.در کنش نخست، به سراغ امکانات موجود اطرافش رفت. خلاصه‌ی امکانات موجود اطرافش کوه بود و کوه. پس به‌ناچار از کوهی که دل به دلش داده بود، سنگی برداشت و با آن داس ساخت. داسی که بتواند از پس پایین‌تنه‌ی آسمان بربیاید. اما مشکل در این بود که گایا از پس داس برنیامد.برای بار دوم دست از استقلال برداشت و به دامان فرزندانش گذاشت. فرزندانش در اسارت خود خوش بودند و مشغول گسترش جمعیت. تیک‌وتاک‌بازی‌هاشان شناسنامه‌ای شده بود و کاری از دستشان برنمی‌آمد. پس دست رد را به سینه‌ی سوخته‌ی مادر چسباندند. مادر هم دست را به صورتشان برگرداند و راه بند ته‌تغاری‌اش را پیش گرفت. کرونوس جوان در بند خاهرش رئا بود و رئا در بند او. اما این بندبندشان قیدوبند خاصی نداشت. کرونوس در حال‌وهوای جوانی خود پرسه می‌زد. و نه حال‌وهوای نوزادی توله‌هایش. هنگامی که مادرش به او پیشنهاد سرنگونی پدر را داد، بدش نیامد خودی از خود نشان دهد.شبی که اورانوس تدارک تولید چهارمین مجموعه‌اش را می‌دید، کرونوس به کمک گایا، آلت میان پای اورانوس را به آلت دست داسش تبدیل کرد. اورانوس هم که کام شیرینش ناکام مانده بود و پشتش بی‌پشتوانه. به کرونوس گفت: «سرت می‌آید. هرچه کردی سرت می‌آید.»در ابتدا نفرین پدر به هیچ‌جایش نبود. تنها از سرنگونی عضو حیاتی و حیات‌ساز آن لذت می‌برد و با آن به تازه‌عروسش پز می‌داد.او اندام بریده‌شده را برای آن‌که توان تولیدش را به طور کامل از بین برده باشد، به دریا ریخت. ولی زهی خیال باطل. آن عضو ریزه‌میزه در نبود صاحبش چرخ تولید را از کار نینداخت. آفرودیت و گیگانت‌ها (ارینیس‌) را تولید کرد.کرونوس هم از بیم نفرین پدرش، یکی شد لنگه‌ی همان.</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 22:05:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امام مانده لای منگنه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%DB%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-rrnp3eobh4wl</link>
                <description>کرکره‌ی چشمانم تا نیمه‌ پایین بود، به‌گونه‌ای که عمل صالح حرام باشد. دکمه‌ی بیهوده‌گردی را فشردم و بعد مخ‌حراجی. در همان ابتدای گردش به ویدیویی خون‌ساز و کان‌سوز برخوردم.مردی با لهجه‌ی انگیلیش-فنگیلیش فوق سکسی‌اش در حال تبلیغ خلقیات امامی نوظهور بود. به قصد چی؟ دعوت چوب رستگاری به کان و کون مردم. قضایای کیسه‌ی خلیفه و مهمان ناخانده. تکرار به‌دست کی؟ همان امامکی که از آن می‌گفت. تبلیغش از جنس بنرهای بکش جلویی و بکن پشتی سطح شهر بود:«چپ سوء تغذیه می‌آورد و راست یبوست. خاهشن چپ و راستتان را یکی کنید و در دموکراسی عمو بریزید. خوب که هم بخورد، گلریزانی از عدالت برپا می‌کنیم. قول می‌دهم. تنها خاسته‌ی من بی‌پرسشی از جانب شماست. بفرمایید نپرسید. وگرنه خاهش دستور می‌شود و پرسش حرام.نیمی از حرف‌هایش را به گوش گرفتم و نیم دیگر را به تخمدان. نرسیده شلنگ گوز را گرفته بود رویمان. با این تپل‌واژه‌ها قصد داشت نروی حرفش را برو کند. مردم هم در نظردان شلنگ را به‌روی خودش برگردانده بودند و دور دوم ختنه‌سورانش را بپا کرده بودند.دیگر کرکره بالا رفته بود. فهمیدم که همه سر شده‌ایم و سیر.</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 21:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیر زمین و زمین‌گیری آن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-ftjvsu6o7ipd</link>
                <description>عشق نظم را آفرید یا زمین؟ هردو. یکی بی‌صدا و آن یکی در بوق و کرنا.پس از تولد گایا، اسطوره‌چی‌ها بی‌عدالتی از خود نشان دادند و هرچه بود و نبود، در رزومه‌ی او چپاندند.گایا برخلاف مادرش خائوس، همان ابتدای کار، از قدیس‌بازی دست کشید و برای خود شوهر زایید. فرزندی برای فرزندآوری. او نمی‌خاست که فرزندانش همچون خودش زیر سایه‌ی بی‌پدری بزرگ شوند. البته که آن‌ها از این سایه راضی بودند و به زیر آن بازگشتند.نام این نوزاد اورانوس شد. وقتی که چپ و راست برایش مبهم بود و هروبرش یکی، گایا وی را به شوهری گرفت. اورانوس هم که تازه‌بالغ بود و از خود بی‌خود، بدش نیامد که خودی نشان دهد. از برکت حضور اورانوس در کنار گایا، هزاری بچه سبز شد.آن‌ها هیولای پدر شدند و عروسک مادر. گایا با بندبند خاکش دوستشان داشت. اما اورانوس را رها می‌کردی، ستاره‌هایش را بر صورتشان تف می‌کرد.نخستین فرزند آن‌ها، فرزندان بود و سه‌قلو. آن‌ها هیولاهایی پنجاه‌سر و یک‌دست بودند.کاتوس یا کوتوس، گیاس یا گیئس و در نهایت بریارئوس. محصول بعدی به دید تعداد، با اولی برابر بود، سه‌قلویی چندش و یک‌چشم، آن هم در وسط پیشانی. نام سه‌تایشان روی هم سیکلوپ شد. سیکلوپ‌ها از پدر خود متنفر بودند. او هم نسبت به ایشان چنین احساسی داشت. اما آن‌ها را به غلامی قبول کرد و کار و بارهای زورجویی چون آهنگری را به آن‌ها سپرد. از شور آهنگری آن‌ها نیزه‌ی زئوس برآمد و کلاه هادس.محصول بعدی‌تر از بعدی پیشین، تایتان شد. آن‌ها دوازده نفر بودند. اوکئانوس، تیتس، هایپریون، تئا، فوبه، کئوس، تمیس، کریوس، پایتوس، تمیس، رئا و آخرین و پرحشایه‌ترین آن‌ها نیز کرونوس.شش دختر و شش پسر که هیچ‌کدام سر آن یکی دعوا نکند و هرکس مال خود را بردارد. زیرا اکثریتشان از گناه‌نبودگی زنای با محارم بهره بردند. تئا و هایپریون هنگام یکی شدن، خورشید و ماه را به دنیا آوردند. رئا و کرونوس هم که با خلق بعد از ازدواجشان، خلقیات جهان اساطیری را دگرگون کردند.خلاصه بابا اورانوس که تا آن‌موقع صبر کرده بود. یک تف به روی خود فرستاد و صد تف به تویش: «این همه زشتی از کجای من در آمدند؟ چه کسی مرا واداشت که به آن‌ها حیات دهم؟ گایا خاک برسر هرچه عشق!»از بد روزگار کس دیگری هم نبود که آن‌ها را به گردن آن بیندازد. پس «بگیر مال خودت»گویان بچه‌ها را به رحم مادرشان پس فرستاد.گایا که از تولید این یکی، بیش از همه‌ی آن‌ها غمگین بود، زد به دل کوه. نه برای غم، بلکه برای انتقام.</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 00:29:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیحان سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-yh82d5hh3pw2</link>
                <description>از زایش بی‌آمیزش خائوس، اربوس و نوکس متولد شدند. دو بی‌بدن که نه خدا بودند و نه ناخدا. شاید کمی مسیح. زیرا مادرشان برای زاییدنشان مریم‌بازی درآورد. البته حق انتخاب دیگری نداشت. خودش بود و خودش.اما فرزندانش دارای دو حق انتخاب بودند. حق انتخاب دوم چه بود؟ خودشان. پس خود را یکی کردند و این‌گونه تضادهایشان یعنی آیتر و همرا را آفریدند. شاید ریشه‌ی جمله‌ قصار معروف «نور از دل تاریکی برمی‌خیزد.» هم برگردد به ماجرای عشقی میان این دو.اربوس و نوکس هرگز تن به جسمیت ندادند و در مرحله‌ی نماد باقی ماندند.خائوس با خلق آن‌ها مستقل‌زایی را به حاشیه راند. دیگر برای خلق هر شاهکاری به یک جفت نیاز بود، به‌جز در موارد استثنا. او همچنین با این‌کار، عشق را زایید. اروس را.خائوس از پیش بود؟ اربوس، نیکوس و اروس هم به دنبالش بود شدند. پس خلأ نبود؟ بود. اما نه به قوت پیش. زیرا بدون زمین و آسمان و مخلفاتشان، جهان همچنان پوچ بی‌گُلی بود که کمی بزک‌دوزک کرده بودندش.</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 23:43:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌مکان مکان‌زا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%D8%A8%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%A7-bktbnt5li7kh</link>
                <description>خلأ کجا بود؟ جایی برای به هدر رفتن چیزها؟ اصلن چیزی برای آن‌که خوراک هدر بشود، در آن وجود داشت؟ خیر. خلأ خائوس بود. همان مکان بی‌مکان.‌در اساطیر یونان، زمان با موجودی بی‌­سر و بی­‌انتها آغاز می‌شود. خائوس. بر اساس این کهن‌باورها، خائوس با پوشش زمان برای خود هرج و مرج دوخت و سامانی به مکان یافت. این مکان‌شدگی او را تا حدی از خلأ‌بودگی نجات داد. حدی که حدودش محدود به جایی بی‌نور و کم‌جسم بود.در خائوس جدید نیز، تمام هست­‌های کنونی یا به نیستی می­‌گذراندند و یا در مرحله‌­ی پیش­‌تولید بودند. همچنان زمینی برای گل و آسمانی برای ستاره وجود نداشت.در نهایت همین نیستی‌ها خائوس را ناچار به هست‌کردن چیزها کردند. چیزهایی که پدیدآورنده‌ی دورانی تازه شدند.اگرچه با گذشت زمان، خائوس روز‌به‌روز حاشیه‌پذیرتر شد، هیچ‌گاه به‌طور کامل از میان نرفت. او زاینده بود و زاینده هم ماند.</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 22:15:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جیغ حلیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%D8%AC%DB%8C%D8%BA-%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%85-gespag0tfbua</link>
                <description>صدای جیغ حلیم همسایه از فرط دهان‌های بی‌گوشت اطرافش می‌رسید به گوش. چه از جانش می‌خاستند؟ گوشت‌هایش را؟ اما آن‌ها که مال همسایه‌ بودند. اصلن مگر هرکسی گوشت خودش را ندارد؟مگر دارد؟یک جهان دهان سوخته از فرط خلأ آن‌جا بود. دهان‌هایی بی‌زندگی و بی‌رنگ گوشت.رنگ گوشت؟ مگر گوشت هم رنگ دارد؟ ندارد؟ دارد یا ندارد. از بی‌خبری دهان‌ها باید پرسید.همسایه در را بست و دهان‌ها پشتِ آن کوه شدند. کوه ایستادگی؟ نه کوه ناچاری. آن‌ها نه گوشتی برای رفتن داشتند، نه امیدی برای ماندن. حد خلأ درون و بیرونشان یکی شده بود.من از آن حفره‌ی نفرین به آن‌جا زل زده بودم. چشمانم برای دیدنشان گوشت شده بودند.از همان حفره‌، چشم دهانی خورد به چشمم.-گوشت می‌خاهم، گوشت! گوشت بده.-من؟ من گوشت ندارم.-پس این دیده‌های کت‌وکلفت از کجا سبز شده‌اند؟چشمانم با کدام گوشت، گوشت زده بودند؟-نمی‌دانم.-می‌دانی. می‌دانی و نمی‌گی که یک‌وقت از این ‌در به آن‌ در نیفتیم. کوه، پشت در خانه‌هاتان عار می‌شود اگر بیفتیم؟دهانم را بلند کردم. به قدری بلند که دهان و دیده‌اش را بگیرد.دهانم گوشت نداشت.لام بلندی‌اش افتاد توی کام او و آن را بست.خود را بست و لام بلندی‌اش لای کامش ماند.</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 23:03:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسطوره‌پاشی برای اسطوره‌زایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-iqqpucwhxss8-iqqpucwhxss8</link>
                <description>مرض اسطوره‌شناسی چه موقع به جانم افتاد؟ داستانش دراز است و باجنبه، پس می‌توان کوتاهش کرد.در کودکی شاید هم زمانی که در نوجوانی خُرد بودم، کیلو‌کیلو تاریخ را از چپ و راست بیرون کشیدم و بعد هم رونویسی. از جنگ‌های حران، ماراتون، قادسیه و... گرفته تا رنگ دمپایی فلان شاه هنگام صدور فلان حکم، همه را خاندم و نوشتم. دریافتی‌هایم درست بود؟ نمی‌دانم. در حد تاریخ کاغذی آن هم از نوع کتابخانه‌ی مدرسه. می‌خاستم مورخ شوم؟ شاید. نه قطعن، آخر در فهرست اهدافم خطی برای خود داشت.آن‌قدر شور تاریخ را درآوردم که تمام نمک‌هایش ریخت. از فهرست خط خورد؟ نه کاملن. امتیاز تاریخ در آن بود که رنگ و بوی اکنون و بعدش را نداشت. من هم به دنبال این امتیاز جستم را جوییدم و افسانه و اسطوره را از آن بیرون کشیدم. سپس به شوری این سرزمین‌ها چنان چسبیدم که قند خونشان مرا چسبید و رهایم نکرد. تا کی؟ همین حالا.تاریخ چه شد؟ چسبید به چپم؟ شدم اسطوره‌شناس؟ خیر. حالا که نه این هستم و نه آن.اسطوره‌شناسی و به دنبالش اسطوره‌پاشی به ابزارهایی برای سم‌پاشی به سرزمین خیال خودم تبدیل خاهند شد. سرزمین خیال من به خائوس می‌ماند. همان‌قدر خالی. روی هم رفته چند نام در آن می‌توان یافت. نام‌هایی بی‌هویت در انتظار گایایی که بیاید و قهرمانی را بچسباند به تنگشان. ظهور این گایا بسته به کرم من است. هرچه بیشتر بخانم و بپاشم، او بزرگ‌تر خاهد شد. او در نهایت بزرگی خود، به جان خلا می‌افتد و قصه را از آن بیرون می‌کشد.</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 23:30:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حوض‌آینه‌ی مادربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%D8%AD%D9%88%D8%B6-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-xfedj64wdkng</link>
                <description>حوض... آینه... نقاشی...و کوک آخر. دیگر هیچ گنجشککی جرأت پراکندن این خانده‌ها را نمی‌کند.دکمه‌ها‌ی فرهاد زیر خاک‌اند. اگر خانده‌هایش را به یکدیگر ندوزم، خیال هم به همان روزی می‌افتد که آن‌ها...      او که از آینه می‌گوید، من به آینه می‌روم و در آن صورت خود را نمی‌بینم. صورت چه کسی را می‌بینم؟ صورت حوض را. حوض جان دارد و چهره. عضوی از خیال است حوض.حوض حیاط مادربزرگ، آبی استخان‌داری‌ بود. اما حیاط مادربزرگ که حوض نداشت. داشت؟ پس این حوضک را چه کسی میان خیال انداخته؟ دمی حوض در آن‌جا و دمی من. پنهان از فرط ابهام. نگران گنجشکک که به حوض نیفتد و کوک‌ها از هم باز نشوند. که باز نشوند. که نبازم. می‌برم او را؟آینه است دیگر. مرا به خاطره‌ای می‌برد که هرگز نداشتم. خاطره‌ی مشترک تمام سالخورده‌های این‌جا. سالخورده‌ای می‌گوید: «حیاط خانه‌ی مادربزرگت حوض نداشت، باغچه که داشت.» سالخورده راست می‌گوید. بوی ریحانش به دیوار می‌ریخت و بر آن سبز می‌شد. اما من حوض می‌خاستم. حتا به حال نقاشی.</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 22:20:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرودوت و خیال‌های کاغذی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-sykn4vid55uw-sykn4vid55uw</link>
                <description> «در دنیای قدیم، نژاد یونانی نسبت به سایر نژادهای بشری، متمایزتر، باهوش‌تر و رها از پوچی بود.»-هرودوت‌تر... تر... تر...تر تا سپیده‌­دم. اما تکلیف حق چه می‌شود؟ پایش به سپیده‌دم می‌رسد؟کف یکی از آن‌‌ها شاید. مثلن سمت چپی.یونانی‌­ها متمدن بودند و این هندوانه­‌چپانی هرودوت به زیر بغل و کف کتفشان همچین بی­‌حساب و کتاب هم نیست. اما تمدن در کجا؟ روی کاغذ؟در اساطیر یونان همه‌­چیز پیشرفته است. فقط از برقیجات خبری نیست. خدایانشان آدم‌نشان و منطقی هستند. زئوس، چرتکه به دست و نشسته بر سریر، خوبی و بدی را می‌­پاید. با دیدن خردترین ظلم‌ها فشارش می‌­افتد و دست راستش هرا، آب‌قند به دست خود را به او می‌رساند. کجا؟ روی کاغذ.و یا آرتمیس-ایزدبانوی شکار- کودکان را از قربانی شدن نجات می‌­دهد. این یکی هم روی کاغذ. خارج از کاغذ اما سالانه هزاران انسان در آنجا قربانی می‌شدند، آن ­هم فقط برای آن‌که خدایان بی­‌گوشت و استخان نمانند.چرا در اساطیر به این قربان­گاه‌­ها اشاره­‌ی چندانی نشده و در آن­جا ظلم هم اسباب سرگرمی است؟ اگر یونانیان بشر را دست بالا گرفتند و خدایانشان را شبیه به آن ساختند، پس این برده‌بازی‌ها از کجا برخاستند؟ از قعر جهان زیرین؟اساطیر انحراف‌های رنگینی برای دور زدن حقیقت بودند. هومر و رفقایش، وسط خون و وحشی­‌گری، کیلو­کیلو خدا روی کاغذ ریختند که به وسیله‌ی آن‌ها رد خون را پاک کنند.حالا این‌که خیالات کاغذی مورد اعتمادترند یا اعمال سنگی پای راست‌نگران.هرودوتتصویر از سایت انتشارات «هفت‌ونیم»</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 09:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه این‌وری نه آن‌وری کدام‌وری؟ نوآوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-qg3nhjd6fcik</link>
                <description>نگاهی به نوع خیال سه قدرت باستاندر کهنه‌­زمانی که صنعت خداسازی روز به روز فربه‌تر می‌شد، مصری­‌ها نیمکره­‌ی راست به دست، وارد بازی شدند. آن­‌ها در ساخت بت‌هایشان خلاقیت بسیاری به خرج دادند. مثلن سر آدمیزاد به دم گربه بستند و گوش خر به سم اسب. بعد هم با لذت به پرستش آن‌ها پرداختند.نقطه‌ی مقابل آن‌ها اما کشوری بود، در هنر بی­‌بخار و در جنگ و کشورگشایی بخاری. اسطوره و افسانه‌­ها، نقاشی، ادبیات و خلاصه نیمکره‌­ی راست به چپ رومی­‌ها بود. آن­‌ها اساطیر را تاریک و دور از ذهن می‌­دانستند. به قصه‌­ها بی­‌اهمیت بودند. تنها هنگامی که موضوع، شکمی و این­‌جهانی می‌­شد، خدابازی­‌شان گل می­‌کرد. برای مثال: هر خانواده نومینای¹ ویژه‌ی خود را ساخت، آن‌ هم فقط برای آن‌که هنگام خوردن، چیزی برای شکرگزاری داشته باشند. هیچ‌وقت هم پای این نومیناهای دست به اجاق، به معابد باز نشد.رومی‌ها به همین روش خشک، امپراتوری پر زرق و برقی برای خود دست و پا کردند.در آن‌سو اما یونانی‌ها طرفدار تعادل بودند. خدایان عجیب‌غریب مصری‌ها و منطق بیش از حد رومی‌ها برایشان غیرقابل هضم بود. آن‌ها نیمکره‌های مغزشان را به یک اندازه دوست داشتند و به همین دلیل، نه این‌وری نه آن‌وری گویان، انسان-خدا آفریدند. خدایانی دارای بدن انسان با قابلیت پرستش آسان، بدون زخم و بریدگی. (قربان‌گاه‌ها هم که اسطوره!) آن‌ها اندک‌اندک به این باور رسیدند که خود، خالق خدایان هستند و نه خدایان خالق آن‌ها. اما رومیان؟ تازه به دوران رسیده بودند.پیه جلال و جبروت رومیان به تن همه خورده‌، یک انگشت از یونان کم داشت و آن را به دست آورد. رومی‌ها با تسخیر بخشی از یونان به کمبود رنگ و لعاب در زندگی خود پی بردند. تا آن زمان فکر ساختن جهانی چون المپ² و خداسازی به روش یونانیان، به سرشان خطور نکرده بود. بعد از آن هم همین بساط بود. فقط به جای آن‌که خود دست به کار شوند، رنگ یونان را وارد فرهنگ خیش کردند. در واقع تا تنور اختراع در یونان داغ بود، نان اقتباس را چسباندند. و به این ترتیب، خدایان یونانی صاحب یک نام رومی هم شدند.</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 21:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل‌مشغولی‌های بهشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%D8%AF%D9%84-%D9%85%D8%B4%D8%BA%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-uu9cz7nzrih2</link>
                <description>انسان اولیه چه‌جور جانوری بوده؟ تا کنون به شیوه‌ی زیستش اندیشیده‌اید؟انسانی سرشار از دغدغه‌ی نان و جان. در راستای این دو هدف یا پی خوراک و یا در حال گریز از خرسی که پی‌اش را گرفته. اما بالاخانه‌ی انسان به تاریکی اجازه‌ی‌ پیشروی بیش از حد را نمی‌دهد. حالا هرچقدر هم که در نوع اول نامنسجم و پرت بوده باشد.شاید برای نخستین‌بار در یک تعقیب و گریز تاریکی متوقف شده باشد. انسانی در حال‌ سگ‌پا زدن به قصد گریز از حیوانی وحشی، ناگهان زور می‌چپاند در پاهایش. خرس می‌ماند و غارش.در آشوب خیال، به چشمه‌ای می‌رسد و در آن سر و تنی آب‌چکان می‌کند.بازتاب چشمه‌ای نور خورشید، چشمش را به آسمان می‌کشاند. چشم که تاب نور را ندارد، به جای اول باز می‌گردد. خیره به بازتاب چشمه‌ای. مغز از بیکاری نجات می‌یابد و از پرسش منفجر می‌شود:«این نور دراز چیست؟ چرا آن بالاست؟ چرا خودش نمی‌آید و بازتابش را می‌فرستد؟ با ما فرق می‌کند؟ دانای کل است یا خدایی چیزی آن را ساخته؟ به پدیده‌ای متشخص می‌ماند. به نظر لایق آن است که خدایی چیزی آن را ساخته باشد.» پس خدایی خورشیدساز برای خورشید می‌سازد و خود و خاندانش را سرگرم می‌کند.‌خورشید اما به کارهای پیشین مشغول است. طلوع و غروبش را انجام می‌دهد و نور به چهره‌ی زمین می‌پاشاند. نیازی هم به آقا بالا سر ندارد. در واقع آدمیزاد با چنین خیالی هراس هجوم خرس و دیگر وحوش را برای مدتی از خود دور می‌کند. نه این‌که دلش به حال خورشید سوخته باشد. پای دل‌سوزی انسان از همان نوع اولش لنگان بوده. بگذریم.‎‎ فردای آن روز اتفاقی مشابه می‌افتد. انسان و نان و خرس و گریز. هراس دوباره به جان انسان می‌افتد. به ناچار اختراع تازه را از چنته‌اش بیرون می‌کشد. جنگل را دم دست و پیش چشم می‌بیند. پس برای آن هم خدایی دست‌وپا می‌کند. ساختن فکر می‌خاهد، ترس هم همین‌طور. به این طریق دوباره ترس را پس می‌زند. اوضاع به همین سیاق پیش می‌رود. آدمیزاد یک به یک به جان تک‌تک پدیده‌های طبیعی می‌افتد و برایشان خدا می‌سازد.هنگامی که ظرفیت کارخانه‌ی خداسازی تکمیل می‌شود، جهان اسطوره خلق می‌شود. جهان سرشار از خدایانی که مدام زیرآب یکدیگر را می‌زنند و با هر اخمشان، چیزکی از انسان کم می‌کنند. برای مثال، هنگامی که هادس پرسفونه را می‌رباید، دمتر آب و نان را به روی انسان می‌بندد. انسان‌ که غم خدای‌خودساخته را می‌بیند، برایش معبد می‌سازد و در آن به کشیدن نازش می‌پردازد. او برای رهایی از دل‌مشغولی‌های جهانش، جهانی از دل‌مشغولی برای خود می‌سازد. پس اسطوره تقریبن شبیه به افسانه است، با این تفاوت که در آن شور خیال درآمده.حقیقتی نیست که با گذشت زمان کنش فیکون شده باشد، بلکه از همان اول از دامن خیال برخاسته است. خیال‌هایی نامنسجم که بعدها  افرادی چون هومر و هزیود به آن‌ها انسجام بخشیده‌اند.با گذشت زمان انسان متوجه گندی که به بار آورده می‌شود. اما به دلیل هراس از خشم خدایان، خم به ابرو نمی‌آورد و به پرستش ادامه می‌دهد. بی‌آنکه خاستگاهشان را به یاد بیاورد.در واقع هراس از هجوم جانوران به هراس از خدایان بی‌مصرف تغییر کاربری می‌دهد.</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 00:02:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال‌سرای گذشتگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%86-azqaefdgrdce</link>
                <description>افسانه چیست؟فرض کنید که پادشاه کشور، شما را برای فرماندهی جنگی مهم انتخاب کرده است. جنگی که سرنوشت کشورتان آن هم به مدت مدید، وابسته به نتیجه‌ی آن است. پس شما هرچه زیرکی و زور بازو در چنته دارید، رو می‌کنید. از ترکیب این تلاش با کمی بخت نیک هم، پیروزی از آن شما می‌شود.‎‎ پس از موفقیت، با غرور و سرافرازی، قصد بازگشت به کشورتان را می‌کنید. اما همین که پا به مسیر می‌گذارید، هدف نیزه‌ی سربازی نیمه‌جان قرار گرفته، ریق رحمت را سرمی‌کشید.بلافاصله پس از این مرگ شکوهمند، بزرگان و سخن‌سرایان دست‌به‌کار شده، هرکس در گوشه‌‌کناری به شرح بزرگی شما می‌پردازد. از قضا در هرکدام از این خاطره‌سرایی‌ها، رنگ لباس و نوع نیزه‌تان با دیگری متفاوت است. اندک‌اندک پای خدایان و دیوان هم به ماجرا باز شده و هر کدام از آن‌ها نیز به طریقی سهام‌دار این واقعه می‌شوند.اکنون اما هزاری از آن نبرد و اتفاقات پی‌اش می‌گذرد. دیگر نه کشور آن کشور است و نه مردم آن مردم. شما در آرامگاه ابدی خود، در انتظار باستان‌شناسی خیرخاه، فسیل می‌ترکانید. اما آیا روی خاک هم مردم به انتظار چنین باستان‌شناسی نشسته‌اند؟ خیر.در این سال‌ها ماجرای مرگتان را به قدری چپ‌وراست کرده‌اند که از حقیقت آن تنها نامتان باقی مانده. البته آن هم در صورتی که از نعمت فتحه و کسره بی‌بهره بوده باشد. به بیانی شما گرفتار افسانه‌بازی شده‌اید و تا زمان کشف باقی‌مانده‌تان، روی حالت تعلیق باقی خاهید ماند.در عصر تاریکی سخن‌سرایان یونان که هر کدام از روشنی گذشته، چیزکی به خاطر داشتند. چیزک‌ به زبان، وارد محافل شدند و تا می‌توانستند، چیزک‌های آغشته به دیو و پری را، به خورد اذهان دادند. با عبور از عصر تاریکی هم بزرگانی چون هومر، به این حقایق دستمالی شده چفت و بست دادند و افسانه‌های مکتوب را به بار آوردند.از این مطالب وارفته در روغن، درمی‌یابیم که افسانه‌ها آن دسته از حقایقی هستند که با گذشت سالیان، دست‌خوش تغییر شده باشند. کم و زیادش هم توفیری ندارد.برای مثال: در نبرد ماراتون که در سال 490 پ.م میان ایران و یونان اتفاق افتاد، یونان پیروز شد. اسناد و مدارک هم این پیروزی را تایید می‌کنند. اما سخن‌سرایان سرباز قهرمانی را تنگ این واقعه تاریخی چسبانده‌، از نعمت افسانه بهره‌مندش ساخته‌اند. طبق گفته‌ها پس از پایان جنگ، سربازی به نام فی‌دیپیدس از ماراتن تا آتن را یک‌نفس می‌دود و بلافاصله پس از اعلام خبر پیروزی، جان می‌دهد.به راحتی می‌توان از خلق‌وخوی افسانه‌ای چنین مطلبی آگاه شد. چرا که یکی از کارکردهای افسانه‌ عمق بخشیدن به مفاهیم فرهنگی است. در این اتفاق ما با سربازی مواجه هستیم که به دلیل شدت احساسات میهن‌دوستانه‌اش، جان خود را از دست می‌دهد.پس اگر متوجه شدید که حقایق پیش چشمتان دست‌کاری می‌شوند، دریابید که آیندگان با افسانه‌های بسیاری مواجه خاهند شد.‎</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 00:10:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زایش زود هنگام و شرمش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12057895/%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%B4%D8%B1%D9%85%D8%B4-p8yn7dmemncv</link>
                <description>اگر از نسخه‌ اول محصولتان خجالت نمی‌کشید، خیلی دیر آن را راه‌اندازی کرده‌اید.-رید هافمن این یعنی گور بابای کمال‌گرایی به آن معنای بدگلی که شمال و جنوب و شرق و غرب حضوری و مجازی را فرا گرفته است.محصول برای آن‌که هنگام عرضه بوی گند بدوی خود را ندهد، به چندین و چند سال حمام نیاز دارد. نمی‌توان که تا آن زمان دندان روی انتشار گذاشت. می‌توان؟محصول اگر بو ببرد که حالاحالاها سودای انتشارش را نداریم، از زیر بار رشد، شانه خالی می‌کند و همان‌طور حجرزده باقی می‌ماند.به عقیده‌ی من حقیر، بایستی پس از ارائه‌ی اولین محصول، سطل‌سطل عرق شرم از گوشه و کنار انسان بچکد. چه اشکال دارد؟ امکان رشد که نمرده است. مرده؟همه‌ی این مظلوم‌نمایی‌ها برای این بود که بگویم:«این‌جا می‌نویسم. شعر، داستان، داستانک و...  خلاصه هرچیزی که نوشتنی باشد. هرازچندی هم به تخیلات باستانی سفر می‌کنم و چیزکی درباره‌ی اساطیر، افسانه‌ها و قصه‌های پیشین می‌نویسم. اما نه به سیاق ژاله آموزگار و بزرگان دیگر، زیرا در شروع نمی‌توان فربه بود.»</description>
                <category>یوتاب کیخا</category>
                <author>یوتاب کیخا</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 20:21:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>