<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_12086336</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:40:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3964288/avatar/0CRXRP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_12086336</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تراپی از متعلقات نظام سرمایه داری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12086336/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-c3to8q2i1c8p</link>
                <description>خیلی روزاس نه این روزا که هر چیزی رو توی اول قدم بخوایم شیک و بشر دوستانه گند مال کنیم یه &quot;از متعلقات نظام سرمایه داری&quot; میچکونیم کنارشو، خوب میگیره.خب حالا دیگه سیس صداقتم به کنار... ولی چرا واقعا تراپی از متعلقات نظام سرمایه داریه؟ اگر از متعلقاتش نباشه پس چیه؟میخوام سوال رو از دومیش جلو برم... که راحت تر اونی رو که میخوام بهتون بقبولونم... اینم از تکنیکای جدله که اگه اون نیست پس خوبه که چی باشه؟( سیس دو.) اگر از متعلقاتش نباشه پس باید چیزی باشه که پی حراست از ارزش وجودی آدما باشه، باید آدما براش صرف یه دستگاه تولید سرمایه نباشن، آدما نباید صرف یک &quot;ابژه&quot; شن براش. نگاه تراپیست به مراجع نباید اون‌قدری روی ضوابط لانگ شات و خارج از گود بچرخه که بعد برای جرح و تعدیل این نگاه، تبصره بزنن: بچه ها یه روش داریم به نام درمان مبتنی بر &quot;انتقال&quot; و توش سعی میکنیم فاصله رو حتی المقدور به بهترین وجه ممکن تبدیل به نزدیکترین شکل رابطه شبیه سازی شده انسانی کنیم.(پس لابد قبلش تراپیست داشته سعی میکرده از مقام انسان سیمپثی دار با مراجعش به انسانِ زور بزن ایمپثی توت بیاد، آشنایی زدایی میکرده!!!! که حالا با روش مبتنی بر انتقال در نزدیک ترین فضای شبیه سازی شده به رابطه همدلانه میخواد ظاهر شه جلو مراجع)تو به ازای هر یه ربعی که بیشتر بمونی توی اتاق درمان یه مبلغی یبیشتر باید بدی،،، روح و روانتو در بی دفاع ترین و خلع سلاح ترین حالت، میذاری روبروی تراپیستت و اون به هر سمت و سو که بخواد روانتو هیپنوتیزم وار به اعتبار پرچم ولید علم روان و تازه شااید خیرخواهی، میبره.... کی گفته صاحب علم، به واسطه ی این صاحب بودنش، ردای خیرخواهی هم حتما تنشه؟!؟! تازه یه روش خیلی رندانه شونم اینه که وقتی توی همین بی دفاع ترین حالتی، یه سوالایی ازت میپرسن تا خودت، اون چیزی که اونا میخوانو نتیجه بگیریو برات خودت تجویز کنی....اون بخش روانشناسی مبتنی بر انتقال و... میشکافم سر فرصت.ولی راستی دقت کردین که انگار هر ارتکاب سنگینی یه پرده از راز صاحبای قدرت رو برمیداره؟مثه کیا؟ میشل فوکو و مارسل پروست مرحوم که همه تون میدونین مثه اپستینی ها بودن و به تبعش بیشترین حق گویی رو خصوصا فوکو توی زمینه دروغِ نهاده های اجتماعی و درمانی و روانی و..... داشتن.</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 01:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>anachronism</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12086336/anachronism-rrmlaufxnubx</link>
                <description>&quot;و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد کزین دو، حادثه اولی کدامین بود&quot; حسین منزوی.مهمه که کدوم اولی باشه؟ چون هر اولی‌ای قراره علت باشه؟ ولی اگر ترس از مرگ، علت زندگی رو بسازه چی؟زمان پریشی!وقتی تقدم و تاخر، علت و معلول، تضییع میشه... سنگینی میره روی فقط و فقط خودِ &quot;اتفاق&quot;&quot;اتفاق&quot; مستقل از هر چیز دیگه ای، حتی چرایی‌ش دیده میشه.کی، کِِی رجعت میکنه... کی کِی برانگیخته میشه؟رجعت، وجه تقدم تاخری زمانو ضایع میکنه!!!شاهدش،،، ونگوک و دیده شدن اون نقاشی های جهانگیرش بعد مرگ... یا صفایی حائری و...ـمعلوم نمیکنه کدوممون کجا قراره برگردیم توی چه تجسدی... توی فصل وجود ذهنی نهایه الحکمه؟!؟.... توی تصنیف &quot;نسیم وصل بر افسردگان چه خواهد کرد&quot; شجر جونیور یا.... خیلی سخت گذشت.... کاش برگشت، برگشت ذوق برانگیزی باشه... کاش وقتی می افتیم روی دور تکرار بعد رجعت، اون قالبو خیلی دلمون بخواد به ازای همه دهنی که اینور ازمون صاف شد. </description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 00:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و اتممناها بعشر...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12086336/%D9%88-%D8%A7%D8%AA%D9%85%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B9%D8%B4%D8%B1-p38jxczpaci7-p38jxczpaci7-p38jxczpaci7</link>
                <description>توی قبرستون پشت خوابگاه خواهرا.... سی درجه، شرقی تر از ناقوس،،، یه سری کتیبه بالاسر هر گوری هست...روی کتیبه ها شرح چند و چونِ &quot;موسی به آب داده های نابرگشته&quot; نوشته شده.... اصطلاحی که بین جامعه کلیسایی آکسفورد از زمان اسقف جکلسون، سر زبونا افتاده.اسقف جکلسون، یکشنبه ها قبل از تمرین کُر، اعتراف خوانیِ &quot;موسی به آب داده های نابرگشته&quot; رو بین خواهر برادرا برقرار میکرد.اعترافات، شرح امیال سرکوب شده ای بود که به درستی اطفاء شده ولی به امید برآورد درست به دست روح القدس بازخوانی جمعی میشد. برای هرفردی که تا سی هفته، در جلسه‌ی بازخوانی، شرحش رو برای بقیه میخوند و از جانب روح القدس جواب درخوری دریافت نمیکرد، حکم میشد ده روز در گورستان بیتوته کنه و برای مرده های گورستان که بعد از چهل روز هم از روح القدس جوابی دریافت نکرده بودن و به همین خاطر با جام زهر پای درختای سدره خودکشی کرده بودن،،،شرح حالشو بازخونی کنه....شوپن روزها و ساعتای زیادی رو با اسقف جکلسون از بچگیش و بدو ورودش به کلیسا گذرونده بود،،، اون همه چم و خم های معنوی رو از بهر بود.... اما یک گره کور یعنی جذاب نبودنش به چشم دخترای مو مشکی، وادارش میکرد که طی این هشت سال و هشت دختر مومشکی که ردش کرده بودن، توی جلسات، شروع به بازخوانی کنه.... اما شوپن دلش نمیخواست تمام زیستش توی یه کتیبه و یه مرثیه و یه صلیب سفید روش، برای همیشه به پایان برسه و همه چیزی که ازش میمونه و دست به دست میشه فقط و فقط پارچه های سیاهی به نشانه برآورد خواسته‌ی نیل به معشوق باشه که دختر پسرا روی صلیب شکسته‌ی قبرش گره میزنن. آخه رسم بر این بود که به معشوق رسیده ها چیزی به نشونه تشکر به کتیبه مرده های گورستان آویزون کنن...شوپن از سر این ترسش، هشت ساله که یه بارم توی جلسات بازخوانی، چیزی نخونده... اون فقط شنیده و به جاش هر روز به گورستان سر زده و لاشه های بو گرفته‌ رو از زیر درختای سدره، جمع کرده و خاک کرده و بعد از حک کردن آخرین نامه های مرده ها روی کتیبه هاشون، کنارش با دست خودش نوشته: &quot;موسی‌ش بازنگشت، تو اما ده روز دیگر بمان&quot;رسید و رسید به دوماه مونده به سالگرد تصلیب مسیح... قرار بود رسانه کلیسا یه کامیونیتی رسانه ای برای پروتکل گذاری مراسمات عزای مسیح بالا بیاره.... چون به نظر اسقف جکلسون، عزاداری های مسیح داشت از مسیر حفظ شعائر، صرفا به شور نیل میکرد.... اسقف جکلسون، هرمس، مسئول رسانه رو صدا کرد. هرمس، مدیوم میفهمید... فرم بلد بود... و تازه شوپن هم از خودکشی پای سدره نجاتش داده بود....این برگشت از مرگ باعث شده بود هرمس بهترین قاب ها رو از مرگ به تصویر بکشه... بهترین روایتا رو.... هرمس با وجود اینکه بعد از اون اتفاق یه زن باره هم شده بود(بخاطر خلف وعده روح القدس در بازگشت موسی ش) و از اون شخصیت متحجرش تبدیل به یه مدافع حقوق فمینیستی شده بود،،، ولی باز دلش برای مسیح میتپید.... میگفت پرچم مسیح نباید زمین بمونه.... بعد یه سبک هم پیدا کرده بود... معشوقه هاشو میذاشت روبروی مجسمه مسیح مصلوب و از پشت موهای پریشونشون، پرتره شونو همراه با مجسمه مسیح مصلوب نقاشی میکرد.....به گروه حفظ شعائر جکلسون یه دختره‌ی مرتد ولی برگشته به دامان مسیح هم اضافه شد... دختره از وقتی به آیین عیسوی برگشته بود، یه خواهر روحانی شده بود،،، سعی میکرد خودشو وقف دستگاه اعتلای مفاهیم عیسوی کنه،،، درسای متکلمی کلیسایی رو هم تموم کرده بود. دختره، ناستنکا بود اسمش. ناستنکا، هرمس رو از زمان تحجرش میشناخت. اون زمانا که مسئول مایکرویو و گرم کردن غذاها بود و به ناستنکا هم طرزشو یاد داده بود. چون مایکرویوی که توو کلیسا استفاده میشد بازمانده دوره شکنجه جنگای صلیبی بود و طرز کار کردن باهاش اصلن راحت نبود.ناستنکا فهمید با اینکه هرمس خیال میکنه لابد واقعا چیزِ خاصیه و دخترا دنبالشن (چون یه دخترِ مدافع فمینیسم در قامت زیدش، خیلی بهش بال و پر داده بود و بادش کرده بود)،،، اما هنوز روی زمین نموندن پرچم شعائر مسیح، براش دغدغه اس. و میدونست خود مسیح یه جا بلاخره به طرز اعجاب آوری هرمس رو از گردابی که الان توشه نجات میده.ناستنکا یادش مونده ماه جولای که رفته بود مقتل مسیح، خاصتا برای هرمس دعا کرده بود. دعا کرده بود که مثه از بیست و سه سالگی تا بیست و هفت سالگی خودش که توی ارتداد بود، نشه عاقبت هرمس....چون ناستنکا میدونست وقتی از ارتداد برمیگردی چقدر چقدر چقدر چیز از دست دادی حتی اگه ویترینی که توش پلیکیده بودی یه مدت، خیلی جذاب و خاص بوده باشه.... با همه این اوصاف، هرمس که خیلی باد شده بود باز خیال میکرد چقدر فلان خاصیه و چقدر ناستنکا روش کراش مخصوصا چون قبلا از پیراشکی هایی که ناستنکا درست کرده بود،تعریف کرده بود. ناستنکا حال خیلی عوقی بهش دست داد..... از چی؟ از مغز هرمس که صرفا سیس فمینیستی برداشته ولی خیلی شبیه به عربای جاهلیه که دختراشونو دفن میکردن زنده زنده، از بس که هویت یه زن متکلم رو در حد: &quot;لابد دنبال زیده و به منم فکر میکنه&quot;، نزول داده بود پیش خودش..... راستی هرمس یه خیال باطل همیشگی دیگه هم داشت... اینکه فکر میکرد خیلی بلده قلق بقیه رو بفهمه و روشون اسکی کنه و همه رو راضی نگه داره و خیلی باهوشه....مثلا قلق ناستنکا رو اینطور فهمیده بود که باید:&quot; چشم شما درست میگین،شما بگین باید چه کرد و..&quot; بهش گفت...بنظرتون ای کم/بد/میان‌بخت؟ هرمس!!! نمیدونیم... اینارو فقط روح القدس میدونه.... ناستنکا بی دلیل یاد یه جمله از کتاب سفر مقدس افتاد: &quot;اگر مکر کنید، همانا که خدا بهترین مکر کنندگانه&quot;هذا آخر الکلام(حاصل مکاشفات ناستنکا با مسیح بعد از چله خروج از ارتداد): مسیح، پرچم نگه داراشو، خاصتا نجات میده و بعدم حفظ میکنه... خاصتا... خاصتا... خاصتا. ادامه قصه اسقف جکلسون، ناستنکا، شوپن و هرمس رو بعدا میگمتون.سدره خودکشی کردن، شرح حالشو بازخونی کنه</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:21:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12086336/%D9%82%D8%B5%D9%87-wqoucwbgk1wt</link>
                <description>مصیب نگاهاش با ژاکلین فرق داره. میفهمه ژاکلین. مصیب دوست داره بیشتر بدونه، بیشتر بشناسه. منتها جفتشون دارن توی اون اسقف کده زندگی میکنن و این همه چیو پیچیده تر میکنه. قدرت بلع و ربایشِ چشمای ژاکلین هم کم شده، اینو مصیب نگفته، ولی خودش میفهمه.... میدونید چرا؟ چرخش ها و رفت و برگشتای خواهر ژاکلین و میل گه گاهش به ارتداد، رُس وجودشو کشیده...برق چشمای ژاکلین فقط از پشت چیزایی وایسادن میاد آخه.... توی رنسانس هم وایسادن پشت چیزی، یا در قامت متکلم میگنجه یا فیلسوفایی مثه دکارت. ولی ژاکلین فعلا لفت داده رفته بخشای استارتاپیِ کلیسا و ایده میده تا این مدلی این کشتی رو از زودتر غرق شدنش نجات بده. ژاکلین میگه اگه بخوام روزی جایی با کسی پل بزنم قلبا، باید دردم، دردش باشه... درد ژاکلین هم از یه جایی به بعد فقط شد دفاع از کلیسا... ولی مصیب میگه اگه این پرده اختناق رو کنار بزنه، رنسانس اگه براش رهایی هم نباشه حداقل کپرنیکی و آوانگارد اسمش می‌مونه. آخه ژاکلین کتاب مقدس رو نه فقط از بهره که دور از چشم همه، کلی هم حاشیه عقلایی بهش زده. اما ژاکلین مدعیه سر سیس بازی و انحصارِ تراژدی نمیگه که داره میسوزه... بیش از هر کسی که اطرافش داره میبینه.... خیلی بیشتر داره میسوزه. به حساب التیامایی میگه که برای همه خواهرا دزدکی و گه گاه، حال خوب کنه و جواااب ولی برا ژاکلین، نه!!! که بی تاب ترش هم میکنه حتی... به مصیب نوشت: نبین میشینم، دورم حلقه میزنن و بلدم جرز دیوار رو هم طنازانه بٌحرانایز کنم و باهام بخندن و اشکی شن؛ من از بچگی هربار خواستم از حزن ام بگم، شبیه به پرده خونای شام آخر میشدم، روی بار غم سوار بودم و راوی گون میگفتمش. پیش پدر منجم هم که میرم برای اعتراف، بهم میگه چرا اینقدر مدلایز و مفهومیزه میکنی دردات رو؟ مدلایز کردن، ابزار قدرت راهبه ها نیست، برای اسقف هاست تا شاید انتخابِ ارشد بشن.... تو باید ضجه مویه یادبگیری، هَروله کردنو تمرین کنی... داد زدنو...لطم زدنو... به توچه جنگای صلیبی به تو چه کثرت هم‌خوابگی و ارتداد. ژاکلین ولی خسته تر از چیزیه که نشون میده.  خیلی زیاد. دوئیده که خستگیاش فرق کنه با بقیه... اگه خستگیاش نرمالایز شه و از چشمش بیفته... خودشم پیش خودش هیچی میشه!!!.... اگه هم قصه باشه با مصیب...یعنی چیزایی که ذوبش میکنه مصیبم ذوب کنه.... شاااااید دیگه از انحصاری نبودن تراژدی‌هاش نترسه... &quot;اگه&quot;...چون دوتایی باهم غصه‌ی هم‌غصگی شونو میخورن.... ژاکلین ولی مطمئنه که با مصیب نمیشه... چون به مصیب نمیاد دردش حفظ کلیسا باشه، اگرم باشه دنبال اسمی بهم زدنه....که یه قبض و بسط تئوریک بنویسه یا همه انجیل رو بگه رویاست نه وحی.ژاکلین میخواد همین جایی که هست بمونه و بمیره... یه همیشه راهبی که بکارت روح و جسم رو با بقیه خواهرا صبح به صبح با نواختن پرلود هایدن، تقدیس میکنه.</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 23:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تروما... ملهم از حامد کاتوزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12086336/%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%84%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%85%D8%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B2%DB%8C-vbtl7yndcuje</link>
                <description>تروماتایز شدن یعنی رد افتادن روی حافظه یعنی حافظه یه طرح مشخصی میگیره و در مواجهه با پسا وقایع تروما هم هی تروما رو بازآفرینی‌ می‌کنه. تروما، ما رو از کنش گر به واکنش دهنده تبدیل میکنه. تروما هیستوری رو منطبق با خودش، استوریزه میکنه. یعنی روی تعلیل خاطرات گذشته مونم اثر میذاره.به خودش مرکزیت میده و آینده و گذشته رو منطبق با خودش پترنیزه میکنه.تروما قدرت روایتگری رو از آدم سلب میکنه یعنی دیگه قدرت دانای کل بودن رو نداری چون حافظه ات اون نقاطی رو بولد میکنه و نسبت به وقایعی صرفا واکنش نشون میده که احساسات و هیجانات رو بیشتر درگیر کردن. در واقع غبار هیجانات و احساسات اکستریمت باعث میشن نتونی دانای کل و یه راوی باشی. چون بالانس و به عدل همه چی رو نمیتونی ببینی تا بخوای یه روایت درست داشته باشی.تروما حافظه ات رو حساس میکنه به گیرندگی و حساس شدن و ثبت کردن وقایعی که منطبق ترن باهاش و فعالش میکنن.تروماتایز شدن، واکنش گری، اعتیاد زاست. چون لحظه ای که توی تروما می افتی جوانح ات و نورون هات و خلاصه همه اعضای بدنت برای مقابله با این چیزی که حافظه ات رو از حالت نرمال و استیبل خارج کرده تلاش برگرداننده به حالت استیبل میکنن و هورمون هایی ترشح میشه که حالت بقای بیشترو القا میکنه. پس تو حتی توی حافظه ات هم برا خودت روایتایی رو علم میکنی تا خودتو بندازی توی کش و واکش تروما و اون لذته رو ببری.ذوابعاد ترین و اشباع کننده ترین story، تاریخ رو میسازه.</description>
                <category>سارا</category>
                <author>سارا</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 01:53:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>