<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های m_12153401</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_12153401</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:37:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>m_12153401</title>
            <link>https://virgool.io/@m_12153401</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رقصنده روی شیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12153401/%D8%B1%D9%82%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-iizlikwnmupr</link>
                <description>آویزان می‌شوم. زیر پایم را نگاه می‌کنم. آدم‌ها اندازه‌ی یک بند انگشت شده‌اند. این بالا خیلی هیاهو ندارد. خودت هستی و خودت. تازه وقتی هم که خسته شدی، می‌توانی خودت را ول کنی، تاب بخوری و بعضی وقت‌ها هم اگر دلت بخواهد، حتی می‌توانی داخل خانه‌ی مردم را دید بزنی. من همیشه همین کار را می‌کردم. مثلاً فکر می‌کردم که شرکتی که آن سمتِ شیشه است، مالِ من است یا خودم را تصور می‌کردم که روی مبل خانه لم داده‌ام و اخبار نگاه می‌کنم.اینکه یک نفر از ساختمان آویزان شود و با یک دستمال و کلی ابزار دیگر که به کمرش آویزان است، به جان شیشه‌ها بیفتد، برای خیلی‌ها تازه است. مخصوصاً بچه‌هایی تا صدای جیر جیرِ کشیده شدن دستمال خشک روی شیشه‌های تازه تمیز شده را می‌شنوند و خودشان را به آن طرف شیشه می‌رسانند و با تعجب من را نگاه می‌کنند.اوایل خیلی خوشم نمی‌آمد کسی نگاهم کند. اما الان دیگر برایم عادی شده. طبقه‌ی پایینی، جایی بود که سیمین تویش کار می‌کرد. کف پایم را به سنگ ساختمان می‌زنم، از ساختمان فاصله می‌گیرم و آرام طناب را شُل می‌کنم تا بروم پایین. اسپری را از کمرم باز می‌کنم و مایع تویش را می‌پاشم به شیشه‌ی مطب ربانی.سیمین توی مطب دکتر ایستاده و دارد حرف می‌زند. چند نفری توی سالن انتظار نشسته‌اند. یکی‌شان دختر بچه‌ای است که موهایش را بافته و دو طرف سرش انداخته. برمی‌گردد و نگاهم می‌کند. سیمین درِ اتاق را می‌بندد. نمی‌داند که من روی دیوارم. اصلاً قرار هم نبود بیاییم اینجا. مدیر ساختمان یکهویی زنگ زده بود و درخواست نیرو کرده بود. قطره‌های شیشه‌شوی شُل می‌شوند و آرام پایین می‌آیند و تصویر محوتر می‌شود.خیلی دوست نداشتم سیمین توی مطب ربانی کار کند؛ اما چاره‌ای هم نبود. دارم فکر می‌کنم که اسم دختر مو سیاه، چه می‌تواند باشد. مثلاً روژان! سیمین در را باز می‌کند. یک پرونده توی دستش دارد. دخترک مو سیاه و مادرش را صدا می‌زند که بروند تویِ اتاق ربانی. در را که می‌بندد، من را می‌بیند. برایم دست تکان می‌دهد و می‌پرسد:‌ «خوبی؟» به چند نفر دیگری که توی مطب بودند نگاه می‌کنم و مطمئن می‌شوم که حواسشان به من نیست. توی هوا می‌رقصم. سیمین لبش را می‌گزد، بیماران را نگاه می‌کند و سریع می‌رود پشت میزش می‌نشیند. می‌دانم دلش طاقت نمی‌آورد و چند دقیقه دیگر برمی‌گردد و نگاهم می‌کند.من تا وقتی آفتاب هست، به دیوار ساختمان‌ها آویزان می‌شوم و بعدش هم می‌روم نگهبانی و سرایداری مجتمع. دیشب دیر وقت بود که جواب پیامش را دادم. بعد که فهمید سر کار بودم، پرسیده بود که چرا اینقدر کار می‌کنم. البته خودش هم توی این اوضاع داشت زندگی می‌کرد و می‌دانست که قسط و قبض که سر برسد، دیگر نمی‌پرسد که کار داری؟ پول داری؟ اصلاً یادت بود که قبض را بدهی؟ و برایش توضیح دادم که چند تا قسطِ دارم که زودتر باید پولشان را در آورم.سرش را از رویِ دفتر نوبت‌دهی برداشت و نگاهم کرد. با همان اشاره‌ها گفت:‌ «قسطا رو چیکار کردی؟» با کف رویِ شیشه نوشتم: «دادم پیمان برام پرداخت کنه.» پرسید: «پیمان کیه؟» گفتم: «حالا بعداً می‌گم.» به یکی از کسانی که منتظر نوبت بودند حرفی زد. مرد از جایش بلند شد و به سمت در رفت.چند لحظه بعد، دختر مو سیاه و مادرش از اتاق ربانی آمدند بیرون و مرد جایشان را گرفت. دختر مو سیاه برایم دست تکان داد و من هم برایش رقصیدم. خندید و رفت. سیمین نگاهم می‌کند. دستمال خشک را از سمت چپ کمرم باز می‌کنم، به شیشه نزدیک می‌شوم و چند دقیقه بعد، صدایِ جیر جیرِ تمیزی شیشه، پخش می‌شود تویِ اتاق انتظار ربانی.</description>
                <category>m_12153401</category>
                <author>m_12153401</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2024 10:07:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان بی‌رقیب دنیای پرداخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12153401/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%82%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA-jgsa0ahpzvhb</link>
                <description>در دنیایی پر از رمز و راز، جایی که هر گوشه‌اش به چالش و معمایی پیچیده ختم می‌شد، شخصیت‌های بازی یکی یکی وارد میدان شدند. همه به دنبال گنجینه‌ای پنهان می‌گشتند که تنها با عبور از چالش‌های سخت و دشوار به دست می‌آمد. در میان همه، دایرکت دبیت از دیگران آرام‌تر و مسلط‌تر بود. او لباسی ساده و امروزی به تن داشت و هر چند دقیقه یک بار به ساعت هوشمندش نگاه می‌کرد. اگر کسی از دور هم او را تماشا می‌کرد،‌ متوجه علاقه‌اش به تکنولوژی و گجت‌ها می‌شد. دایرکت دبیت با قدم‌های آرام به طرف مرکز میدان رفت. او می‌دانست که باید با حریفان سنتی خود رقابت کند تا به گنجینه برسد.اولین مرحله: معمای پیچیده‌ی پرداختدایرکت دبیت و دیگر شرکت‌کنندگان در برابر صفحه‌ای بزرگ و شیشه‌ای ایستادند که پر از اعداد و نمادهای ریاضی و صورت‌حساب‌های بانکی بود. داور بازی اعلام کرد: «اولین چالش، حل معمای پرداخت است. هر شرکت‌کننده باید راهی پیدا کند که این پرداخت‌ها را به شیوه‌ای سریع و بدون خطا انجام دهد.»دایرکت دبیت: «این کار برای من مثل آب خوردنه. دقیق‌ترین پرداخت‌ها کار خودمه.»پرداخت اینترنتی که یکی از بازیکن‌ها بود، با خشم به او نگاه کرد و گفت: «نخیر آقای دبیت، من هم پرداخت‌ها رو دقیق دقیق انجام می‌دم. تازه می‌تونن چند بار قبل از پرداخت چک کنن که مطمئن‌تر هم بشن!»دایرکت دبیت بدون توجه به حرف‌های او، با دقت صفحه شیشه‌ای را لمس کرد و در عرض چند ثانیه، همه پرداخت‌ها را به ترتیب انجام داد. روی صفحه عبارت «مرحله اول کامل شد» ظاهر شد. پرداخت اینترنتی هم کمی بعد توانست از چالش این مرحله با موفقیت عبور کند اما اسکناس نقدی تا خواست دست بجنباند، وقتش تمام شد.مرحله دوم: نقشه راه و سرعت عملحالا که از چالش اول عبور کرده بودند، شرکت‌کنندگان باید در مسیری پیچیده و پر از دروازه‌های امنیتی حرکت می‌کردند. هر اشتباه می‌توانست باعث از دست دادن زمان یا حتی حذف یکی از آن‌ها شود. پرداخت اینترنتی به نقشه نگاه کرد و با تردید گفت: «این مسیر خیلی پیچیده‌ است. چرا کسی دکمه‌ای گزینه‌ای چیزی رو نشونم نمی‌ده تا بفهمم باید چیکار کنم؟»دایرکت دبیت به دقت هر دروازه را بررسی کرد و با سرعت به سوی دروازه‌ی درست حرکت کرد. هر قدم او مطمئن و بدون تردید بود، مانند کسی که سال‌هاست از آن مسیر عبور می‌کند. پرداخت نیز مجبور بود مانند کودکی دنبال او برود چون معمولا نمی‌توانست بدون راهنمایی دیگران کاری را پیش ببرد. اسکناس نقدی هم که فکر می‌کرد باید مانند بانک و اداره‌ها با صف حرکت کند، پیراهن اینترنتی را گرفته بود و با احتیاط پشت سر او حرکت می‌کرد.مرحله سوم: حمله‌ی ناگهانی قبض‌هادر سومین مرحله، باید با مجموعه‌ای از وام‌ها و قبض‌ها روبه‌رو می‌شدند. هر اشتباه در زمان‌بندی می‌توانست باعث شکست در این مرحله شود. صفحه بزرگی از ساعت‌های دیجیتال جلوی آن‌ها باز شد.اسکناس که با ترس به ساعت‌ها و تعداد قبض و وام‌ها نگاه می‌کرد، نمی‌توانست قدم از قدم بردارد. پرداخت اینترنتی هم کلافه و سریع هر کدام از قبض‌ها را پرداخت می‌کرد و منتظر تایید برای پرداخت بعدی می‌ماند.دایرکت دبیت با آرامش نگاهی به ساعت هوشمندش انداخت و فهمید پراسترس‌ترین مرحله نیز باعث استرس و نگرانی او نشده است و ضربان قلبش هنوز عادی و دقیق است. او  با دقت هر ساعت را تنظیم کرد و بدون کوچک‌ترین خطایی، پرداخت‌ها را در زمان مقرر انجام داد.مرحله نهایی: گنجینه پنهانحالا نوبت به مرحله آخر رسیده بود. دایرکت دبیت تنها مانده بود؛ سایر شرکت‌کنندگان یکی یکی حذف شده بودند و فقط او همه مرحله‌ها را با موفقیت انجام داده بود. به محض نزدیک شدن به گنجینه، صدای مجری پخش شد:مجری: «تبریک می‌گم آقای دایرکت دبیت! شما برنده بازی هستید و جایزه بزرگ رو به دست آوردید!»دایرکت دبیت با لبخند به گنجینه نگاه کرد و تا خواست آن را بردارد، دست بزرگی او را از روی صفحه بازی برداشت!سهیل: «وای! عجب بازی فکری‌ای ساختن! خیلی باحال بود. اصلا انگار واقعی بود!»محمد: «آره. کاش جدی جدی واقعی بود تا من سر هر قسط و وامی این‌طوری بدبختی نکشم!»هر دو کمی در سکوت و هیجان به صفحه و مهره‌های بازی خیره شده بودند و به این فکر می‌کردند که چطور می‌توانند همچین چیزی را در واقعیت نیز عملی کنند. ناگهان هر دو با هم فریاد زدند: «پیمااان! پیمان می‌دونه چیکار کنه!!»</description>
                <category>m_12153401</category>
                <author>m_12153401</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 21:27:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>