<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سین . ح</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_12365376</link>
        <description>تهش آسمون آبیه؛ تهش ما خوب میشیم         https://t.me/In_praise_of_depression</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2232644/avatar/4DGrHe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سین . ح</title>
            <link>https://virgool.io/@m_12365376</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در ستایش دلتنگی، اگه بیام و تو نباشی خو دلوم تنگ میشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AE%D9%88-%D8%AF%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-pwutd1ce2jji</link>
                <description>آخرین عکسی که در دانشگاه گرفتم...دیروز برایم روز آخرین ها بود. آخرین روزی که به دانشگاه (شاید این دانشگاه) رفتم. آخرین باری که اساتیدم را دیدم. آخرین دفعه ای که در سلف دانشگاه غذا خوردم. آخرین باری که از بوفه دانشکده خرید کردم.دیروز خیلی از ملاقات ها برایم ملاقات آخر بود و امان از روزی که میدانی این بار، بار آخر است.دیروز با خیلی ها خداحافظی کردم که میدانستم دیگر سلامی نخواهد داشت و امان از آن خداحافظی هایی که برای سلام دوباره اش امیدی نیست.دیروز برای آخرین بار تا آنجا که در توانم بود دانشگاه را گشتم. و من نقش اول فیلمی بودم که در انتهایش تمام صحنه های گذشته مرور میشد.حالا من دلم تنگ است...الآن احساس میکنم قلبم کف اقیانوس آرام است و فشار ستون ده هزار متری آب را دارد تحمل میکند و هر لحظه این فشار، آن را مچاله تر میخواهد.الآن احساس میکنم قفسه سینه ام اندازه قوطی کبریت است که قلبم در آن جا نمیشود.الان احساس میکنم جای دلم تنگ است.راستش دلتنگی ستایشی ندارد. دلتنگی بیشتر شبیه کودک سرکشی است که الآن مشغول گریه کردن و پا به زمین کوبیدن است که نه میدانی دقیقا چه میخواهد و نه میدانی چطوری میتوانی ساکتش کنی و چند لحظه بعد که ساکت میشود هم مدام زیر گوشت نق میزند.دلتنگی حافظه قوی ای دارد. هنگامی که می آید و قلب مان را در مشتش فشار میدهد، تنها بهانه یک موضوع را نمیگیرد. تمامش را میخواهد.من الآن نه فقط برای زندگی چهارساله ام در دانشگاه و دوستان و اساتید مهربانم، نه فقط برای صندلی مخصوصم که ردیف آخر کلاس کنار پنجره بود، نه فقط برای همه خاطراتی که در این چهارسال قلبم را اکلیلی کرد، بلکه برای تمام خاطرات گذشته ام دلم تنگ است و این خاصیت بی رحم دلتنگی است.حالا که فکرش را میکنم چقدر دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شده است.این را نوشتم که بگویم دلتنگی احساس بی منطق و زبان نفهمی است. که هر چقدر سعی کنی برایش توضیح دهی که عزیزم! آن چیزی که بهانه اش را میگیری دیگر نیست و دستمان به او نمیرسد باز هم تیزِ تیز به چشمانت زل میزند و بهانه اش را میگیرد.این را نوشتم که بگویم دلتنگی ساکت کردنی نیست. تحمل کردنی است که این احساس بی درک و منطق بعد از مدتی خودش خسته میشود و میرود.این را نوشتم که بگویم اگر شما هم مدتی است دل تان بهانه کسی یا چیزی را میگیرد که نیست، بیایید حلقه پشتیبانی هم باشیم. که همه ما محکومیم به اینکه گاهی دل مان تنگ شود در حالی که کاری ز دست مان برنمی آید :)</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jun 2023 08:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش قلب های شکسته، همان ها که مدخل نور است ولی درد دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%AE%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-llmewvqrrbt7</link>
                <description>گاهی فرقی ندارد چقدر قوی باشیم. از فولاد یا بتن مسلح باشیم. رویین تن یا ابرقهرمان باشیم. قلب ما در برابر برخی ها در بی دفاع ترین شکل ممکن است. از جنس ماهیچه و خون نیست که از جنس تُنگ بلور است. نمیشکند بلکه متلاشی میشود.ما گاهی انتظار رها شدن را نداریم. که آنقدر به طرف مقابل مان قشنگ تکیه داده ایم که یقین داریم پشت مان خالی نمیشود. ولی گاهی پشت مان خالی میشود. گاهی ما را رها میکنند. گاهی از همانی که تکیه گاه مان بود مزه سقوط را میفهمیم.که آن لحظه ای که بعد از یک سقوط مهلک به زمین میخوریم و متلاشی میشویم نمیدانیم این درد عمیقی که حس میکنیم دقیقا برای چیست؟ درد میکشیم چون سقوط کرده ایم؟ یا که درد میکشیم چون کسی ما را از لبه دره هل داد که انتظارش را نداشتیم؟تجربه رها شدن، عجیب دشوار است.گاهی آنقدر به بودن کسی دلمان گرم است که وقتی میرود قبل از اینکه در را ببندد، جان میدهیم.گاهی کسی که قلب مان را به دستش میسپاریم آنقدر دست های امنی را به ما نشان میدهد که یقین داریم پناه قلب مان میشود. ولی گاهی همین دست های امن با چاقوی قصابی قلب مان را قطعه قطعه میکند.گاهی رابطه ای که شروعش میکنیم آنقدر جای خوبی است که یقین داریم مأمن ما خواهد بود. ولی گاهی همین مأمن برای مان شبیه اردوگاه نازی ها میشود. پر از شکنجه های شبانه روزی.گاهی آنقدر کسی را دوست میداریم که میشویم کودکی پنج ساله. دل مان را از سینه درمی آوریم و بدو بدو میرویم که با چشم های پر از برق تقدیمش کنیم. ولی او دل ما را میگیرد و دقیق نگاهش میکند و سپس به دیوار میکوبدش. ما روی زمین میفتیم و خون بالا می آوریم ولی او میرود. طوری که رد پایش قرمز میشود.پس...خطاب به همه آنها که حامل قلبی شکسته در سینه هایشان هستند:میدانم چه حالی دارید. شاید فکر میکنید خیلی کافی نبودید. شاید فکر میکنید به قدر کافی زیبا نبودید. یا که لایق نبودید.شاید فکر میکنید چیزی کم داشتید. یا سزاوار نبودید که عشقی دریافت کنید.شاید خود را مقصر میدانید یا که احساس میکنید تقصیری نداشتید و هیچکدام از اینها حق شما نبوده است.میدانم چقدر افکارتان شلوغ است. چقدر در هجوم عواطف سنگینی هستید. چقدر گنجایش قفسه سینه تان برای وسعت این احساسات تنگ است.میدانم چقدر پریشان حالید. چقدر ذهن تان تحت اشغال سوال های بی جواب است.میدانم لحظه ای دلتنگید. لحظه ای خشمگین و لحظه بعد گیج و آشفته.میدانم گاهی چقدر احساسات وحشتناکی دارید. چقدر در هجوم خاطرات هستید. چقدر شکار گذشته اید.میدانم گاهی چقدر دلهره دارید. گویی کسی با ناخن هایش به دیوار قلب تان میکشد و دیگری وسط حیاط دل تان رخت میشوید.میدانم گاهی احساس میکنید چه فاصله نزدیکی با جنون دارید. میدانم چقدر شاکی هستید. میدانم معترضید. میدانم دوست دارید این شرایط را باور نکنید.من همه را میدانم.ولی دوست دارم شما هم بدانید. بدانید گاهی شرایطی که مقابل چشمان ماست هیچ چیز زیبایی ندارد ولی با همه زشتی اش باید پذیرفته شود.ایرادی ندارد اگر با خودتان درگیر هستید. اگر لحظه ای یقه خود را گرفته اید و لحظه بعد روی زمین دراز کشیده اید و آرام اشک میریزید. برای پذیرش شرایط به خودتان زمان کافی بدهید.دوست دارم بدانید که جدایی تنها برای آدم های نادرست نیست. گاهی هر دو طرف درستیم ولی کنار هم ترکیب خوبی نمیشویم.دوست دارم بدانید که جمع کردن همه قصور و اشتباهات برای خودتان یا پاس دادن همه شان به طرف مقابل هیچ چیزی را حل نمیکند. که هر دو اشتباهاتی داشتید. که هیچگاه یک طرف گناهکار و طرف مقابل تبرئه نیست.دوست دارم بدانید شما هنوز زیبایید. هنوز دوست داشتنی هستید و قلب شما بیش از قبل لایق دریافت محبتی خالص است.دوست دارم بدانید به اندازه تمام قلب هایی که در جهان میتپد عشق وجود دارد برای اینکه به دل هایمان تزریق شود.دوست دارم بدانید حبس احساس کینه در قلب تان نسبت به کسی که دیگر نیست تنها اسباب زحمت شماست. فرقی نمیکند چقدر او را متهم میدانید و دنبال گرفتن حکم جلب او هستید تا برای رفتارش او را محاکمه کنید. حبس احساس کینه تنها اسباب زحمت شماست پس برای اینکه با خودتان کنار بیایید زمان کافی کنار بگذارید و سعی کنید اندک اندک قلب تان را از این دست احساسات پالایش کنید.دوست دارم بدانید اگر آن عشقی که میخواستید را دریافت نکردید باید از کوپن خودتان برای خودتان خرج کنید. به اندازه ذره به ذره محبتی که ازتان دریغ شد خودتان را بیشتر دوست بدارید. این حس شفقت به خودتان، قلب تان را گرم میکند.دوست دارم بدانید داشتن احساس تنهایی با دوز بالا در این دوران کاملا طبیعی است ولی خواهش بزرگم این است که مثل یک قهرمان تنهایی بکشید. میخواهم از شما که حرفه ای تنهایی بکشید. که یعنی برای پر کردن این احساس تنهایی دست به هر کاری نزنید. که اگر تنهایید این تنهایی را با هر چیزی پر نکنید. شما باید بادی گارد خودتان شوید. به هر کسی و هر چیزی اجازه نزدیکی به حریم امن تان را ندهید.احساس تنهایی محرک کُشنده ای برای برقراری ارتباط با دیگران است و در بیشتر موارد کار را خراب تر میکند.این تنهایی را با خواندن کتاب، با رسیدگی به خودتان، با انجام کار های لذتبخش تک نفره سپری کنید.این تنهایی را با معدود نفرات امین خود پر کنید.این تنهایی را با مثبت ترین کار ها پر کنید.تنهایی هر چقدر گاهی احساس دوست نداشتنی ای است ولی بسیار باشکوه است.دوست دارم بدانید شما در این دوره زمانی از زندگی خود، یک ممنوعه بزرگ دارید. این ممنوعه بزرگ، رابطه مجدد است.مادامی که پرونده این ماجرا را برای همیشه برای خودتان نبسته اید، هیچ پرونده دیگری را باز نکنید. مادامی که هنوز ته مانده های احساسات گذشته را دارید، احساسات فرد دیگری را درگیر نکنید. مادامی که این ماجرا را تمام نکرده اید پای خود را به هیچ ماجرای دیگری باز نکنید. مادامی که آدم گذشته را برای خودتان تمام نکرده اید اجازه ورود آدم جدیدی را صادر نکنید. این یک ادای احترام شرافتمندانه نسبت به زندگی خودمان و دیگران است.دوست دارم بدانید رفتن از کنار کسی، همیشه به معنای متنفر بودن از او نیست. گاهی ما کسی را دوست داریم ولی از او خداحافظی میکنیم.این را میگویم که بعد بگویم داشتن حس دلتنگی یا تجربه احساساتی مشابه علاقه، در این هنگام کاملا طبیعی است ولی به این معنی نیست که ما باید برگردیم.دوست دارم بدانید رفتن آسان نیست. برای همین است که خیلی ها نمیروند. میدانند این جایی که هستند جای آن ها نیست. یا اینکه دیگر جای آن ها نیست ولی نمیروند.دوست دارم بدانید گاهی رفتن با همه درد هایش می ارزد به برخی بودن ها.دوست دارم بدانید از این ترک هایی که به قلب مان افتاده است نور و هوای تمیز وارد میشود...راستش اگر دوست داشته باشید میتوانم بیشتر درباره این موضوع بنویسم.پس ادامه دادن یا اتمام این بخش بر عهده شما...</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Wed, 03 May 2023 19:04:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش کنکوری ها، افشای حقیقتی که همه از شما مخفی کردند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%AE%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-dgwdiuwxchak</link>
                <description>در جایی که ما زندگی میکنیم، یک حراجی بزرگ برای افسردگی وجود دارد. جایی که به مفت ترین قیمت ممکن حجم زیادی از افسردگی با درصد خلوص بالا معامله میشود.این حراجی بزرگ، کنکور است.من دو ماه دیگر از دانشگاه فارغ التحصیل میشوم. البته اگر خدا بخواهد...به خوبی احوالات خودم و آدم های شکل خودم را هنگامی که به این حراجی بزرگ رفت و آمد داشتیم را به خاطر دارم.کلاس ما تجربی ها در مدرسه چیزی شبیه یکی از سالن های آسایشگاه روانی بود. یک مشت مضطرب افسرده و صد البته خود باخته که غرق در بیچارگی و ناامیدی بودیم دور هم جمع شده بودیم و درس میخواندیم.تمام تار های موی سرمان گره خورده بود به کنکور که اگر خرابش میکردیم، گیس هایمان را میکشید و ما را کشان کشان به سمت آینده ای تیره میبرد.اکثریت مان یک شعار داشتیم: یا پزشکی یا مرگ!فرقی نمیکرد ما که بودیم. فرقی نمیکرد چه استعدادی داشتیم یا رویای مان چه بود. فرقی نمیکرد برای چه هدفی به این دنیا آمده بودیم. ما باید پزشکی میخواندیم. چون هم نان داشت هم آب. چون افتخار داشت. چون رنگ و لعاب داشت. فرقی نمیکرد که آیا واقعا این چیزی هست که میخواهیم یا نه. ما محکوم بودیم به خواستن روپوش سفیدی که برای خیلی هایمان بوی کفن داشت.ولی گوش تان را جلو بیاورید. میخواهم چیزی را بگویم که تا به حال همه از شما دریغش کردند.خطاب به همه گل هایی که پشت کنکور دارند پرپر میشوند:عزیزان باهوش و با استعداد من، در دانه به دانه سلول های بدن شما درصد بالایی از نبوغ وجود دارد. و شما به اندازه کافی، کافی هستید. هر حرفی غیر از این یک دروغ جنایتکارانه است. باور نکنید. شما ناجیان آینده اید.تمام آینده، وجب به وجب برای شماست. این شمایید که قرار است فردای ما را نجات دهید.چرا غم؟ چرا ناامیدی؟ چرا حسرت؟ برای شمایی که در جوان ترین سن زندگی تان هستید، جایی که دیگر تکراری نخواهد داشت.چون به شما گفتند تراز آزمون تان پایین است و چیزی نمیشوید؟ دروغ میگویند. شما همین حالا همه چیز هستید.چرا افسردگی؟ چرا درماندگی؟ چرا افسوس؟ برای شمایی که به دنیا آمدید تا به قدر شادی های دنیا اضافه کنید.چون میگویند ریاضی تان خوب نیست؟ چون میگویند سرعت تست زنی پایینی دارید؟ چون ساعات مطالعه تان در روز بالا نیست؟ دروغ میگویند. باور نکنید.برای هر یک از شما، رویایی منحصر به فرد وجود دارد. که انحصاری مال شماست. که خداوند تمام امکانات رسیدن به آن را در قلب و وجود تان مخفی کرده است. که اگر همه شما را به زور در صف پزشکی و پیراپزشکی و مهندسی شریف و حقوق علامه جمع کرده اند از صف بیرون بزنید. بروید دنبال همان چیزی که قلب تان میگوید.در میان شما هزاران رویای غبار گرفته وجود دارد که منتظر است بروید و رویش دستی بکشید تا دوباره بدرخشد.که شاید یکی از شما قرار است بزرگ ترین کیهان شناس ایران شود. فکر نمیکنید اگر برای چیزی غیر از این تلاش کند، بیهوده است؟که شاید یکی از شما قرار است معروف ترین مستند ساز ایران باشد. پس نباید در صف اشتباهی صبر کند.شاید رویای یکی اقیانوس شناسی است. شاید دوست دارد زبان شناس باشد. شاید هست تا مددکار اجتماعی شود. شاید دوست دارد صاحب یک گلخانه بزرگ شود. یا که نویسنده قابلی باشد. یا یک آشپز حرفه ای، یک هتلدار بزرگ، یک گوینده بی نظیر، یک طبیعت گرد شاد، یک مترجمِ کار درست یا که یک هنرمند فاخر.شاید در سرنوشت یکی از شما نوشته شده است که پر افتخار ترین انیمیشن ایران را کارگردانی کند. یا که شاید نوشته شده است که در فلان رشته ورزشی اولین مدال المپیک را بیاورد. یا شاید خداوند او را به زمین داده است تا خوش حال ترین عروسک ساز دنیا باشد.اشک هایتان را برای رویایی که مال شما نیست حیف نکنید.همه قرار نیست پزشک و مهندس باشند. همه قرار نیست رتبه برتر باشند. که عزیزان من هیچکس، هیچکس، هیچکس نمیتواند تضمین دهد که رتبه یک کنکور امسال قرار است از رتبه 28000 کنکور موفق تر باشد.شما رتبه کنکور تان نیستید. شما عدد نیستید. شما پاسخ صحیح سوالات تستی نیستید.که همه آن مشاوران و مدرسان کنکوری که این رویا های اشتباهی را به آدم های اشتباهی میفروشند، اگر جلوی شان خون بالا بیاوری و تشنج کنی، دنبال رمز کارت بانکی ات میگردند تا شهریه ترم جدیدشان را بدهی. که اگر برای تدریس فیزیک و زیست و فلسفه روی زمین آفتاب بالانس میزنند تنها برای جلب مخاطب است. آن ها سر سوزنی برای آینده شما احساس مسئولیت نمیکنند.که کنکور فرصت خوبی است. برایش تلاش کنید. برایش درس بخوانید. برایش تست بزنید. میدانید چرا؟ چون فردا حسرت تلاشی که نکردید تا ابد روی قلب تان حک میشود.چرا که اگر از این فرصت استفاده نکنید. اگر این روز ها برای خودتان کاری نکنید فردا هر روز حالتان بدتر از امروز خواهد بود.ولیولیولی برای رشته ای که رویای شماست. ولی برای صفی که مال شماست.که اگر رویایت هتلداری است برایش درس بخوان. اگر رویایت مهندسی نفت است برایش خیلی زیاد تست بزن. اگر عاشق باستان شناسی هستی سعی کن در دانشگاه خوبی پذیرفته شوی.عزیزان آینده دار و نابغه من، رویای تان را پیدا کنید و برایش هر روز از 120 درصد توان تان خرج کنید. که این روز های پر از استرس و اندوه میگذرد. اجازه ندهید فردایی که قرار است سر خود را به عقب بچرخانید، جایی برای حسرت خوردن باقی گذاشته باشید.نمیدانید رویای شما چیست؟ این ماموریت ویژه و فوق سری شماست. شما باید پیدایش کنید.رویای شما آن چیزی است که برایش حاضر هستید ساعت 3 نصف شب بیدار شوید و انجامش دهید. حاضر هستید برایش جان بکنید. همان چیزی که ته قلب تان صدایی میگوید برای این کار متولد شده اید.کنکور فرصت خوبی برای پیگیری رویا هایتان است ولی قبل از اینکه نتیجه اش مهم باشد، قبل از اینکه رتبه نهایی اش مهم باشد تلاش شما مهم است.اهمیتی ندارد اگر نتوانید رتبه یک کنکور باشید. چیزی که مهم است این است که وقتی رتبه خود را دیدید بدانید که همه تان را برایش گذاشته بودید. که لحظه دیدن نتایج از خودتان بپرسید آیا این همه من بود؟ که اگر بود پس شما این ماموریت را با موفقیت پشت سر گذاشتید. فارغ از عدد نهایی آن.به من اعتماد کنید. فردا بیشترین حسرت شما بابت رتبه کنکورتان نخواهد بود. بابت تلاشی خواهد بود که برای رسیدن به رویای خود دریغش کردید.چون من طعم این حسرت را چشیده ام....تمام</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 19:38:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: ادامه بخش پایانی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-jaxfw40wgjvf</link>
                <description>شروع مطالعه از بخش قبلیاجازه دهید اینگونه ادامه دهم.گاهی ما در زندگی خود به خودمان آسیب میزنیم. با رفتار و تصمیمات و تفکرات خود، خودمان را هدف میگیریم. فرقی نمیکند که میدانیم یا نه. گاهی این ما هستیم که مسبب همه گرفتاری های خودمانیم. گاهی جرم ما از همه بیشتر است. که دیگر اهمیتی ندارد اگر عالم و آدم را مقصر شرایط خود بدانیم. این چیزی از بار خطا هایمان کم نمیکند.گاهی این ما هستیم که به دیوار مقابل مان شلیک خطا میکنیم. این گلوله در نهایت کمانه میکند سمت خودمان. وقتی که این تیر به ما اصابت کرد حالا مجروح و دردمند روی زمین میفتیم.خداوند می آید که همه چیز را درست کند. بر سر بالین مجروح مان حاضر میشود و یک پنس را به داخل زخم مان فرو میکند.ما درد میکشیم...پنس را داخل زخم مان میچرخاند تا گلوله را پیدا کند.ما درد میکشیم...مدتی طول میکشد و در نهایت گلوله را از بدن مان خارج میکند.ما درد میکشیم...روی زخم مان مرهم میگذارد و زخم را میبندد و ما خوب میشویم.حالا چرا این مثال را زدم؟ برای اینکه شاید اگر الآن زندگی مان درد آور است برای این است که ما به خودمان شلیک کرده ایم و خداوند دارد با پنس دنبال گلوله میگردد تا ما را درمان کند.گاهی اوقات این درد های زندگی، رنج قبل از خروج گلوله است. دردناک ولی لازم.این مثال افسردگی است. افسردگی یعنی همان جایی که خداوند دارد دنبال گلوله میگردد و ما درد داریم.خداوند در نهایت این گلوله را پیدا میکند و ما حالمان خوب میشود.افسردگی ما در نهایت رو به بهبودی میرود. چرا؟ برای اینکه طبیب این روح دردمند و مجروح، خداوند است.یکی از قوانین زندگی همین است. گاهی برای اینکه همه چیز درست شود، اول باید همه چیز خراب شود.گاهی این ما هستیم که آنقدر خشت به خشت زندگی مان را کج و سست چیده ایم که خداوند برای بهبود شرایط مان چاره ای ندارد جز اینکه همه چیز را تخریب صد در صدی کند.ما بر سر این ویرانی ها بی تابی میکنیم و خداوند را شماتت. در حالی که او تنها میخواهد همه چیز را درست کند.گاهی اوقات برای اینکه قلب مان احساسات درستی داشته باشد باید بشکند. ما دل شکسته و محزون، نا امید میشویم در حالی که این کار برای التیام قلب مان بهتر است.گاهی ما رها میشویم. تنها و درمانده به خود میپیچیم در حالی که تنها آدم اشتباهی رفته است که درستش بیاید.گاهی ما میبازیم. بازنده و سرافکنده دور خودمان میچرخیم در حالی که این کار لطفی است به ما که بتوانیم استراتژی قوی تری را پیدا کنیم.گاهی از اعتماد ما سوءاستفاده میشود. ما بی پناه و ترسان به گوشه ای میخزیم غافل از اینکه این اتفاق رخ داده است تا ما بتوانیم تکیه گاه مستحکم تری پیدا کنیم.گاهی تحقیر میشویم. شکسته و خجالت زده خود را از همه مخفی میکنیم. اما نمیدانیم که این ماجرا برای ما اتفاق افتاده است تا از درون، خود را مسلح کنیم و از خودمان آن چیزی را بسازیم که هیچوقت شجاعتش را نداشته ایم.یادم است بچه که بودم هر وقت مریض میشدم، دکتر یک شربت سفید رنگ گچی برایم مینوشت. بد مزه و تهوع آور بود. اما همین شربت سفید رنگ گچی بد مزه تهوع آور، فاصله مریضی تا بهبودی من میشد.گاهی فاصله شرایط بد تا خوب زندگی ما وقایعی تلخ است. درست مانند مزه آن داروی سفید رنگ گچی.بنا بر تجربیات خودم و تا آنجایی که از تجربیات افراد دیگر مطالعه کرده ام، افسردگی یکی از مهم ترین نقاط عطف زندگی است. جایی که قبل و بعد بودنش ما فرق کرده ایم. پس از بهبودی یا پس از بهبودی نسبی از آن، ما شبیه قبلش نیستیم.درک این موضوع ساده است چرا که درد ها و رنج های زندگی، ما را عوض میکنند. ما بعد از آنها قوی تر میشویم. قدردان تر میشویم. هدفمند تر میشویم و با قدم های استوار تری ادامه میدهیم.اگر از این بخش نهایی مرا همراهی کردید خواهشم این است که لطف بفرمایید و بخش ها را از اول و به ترتیب مطالعه کنید. حتما به خودتان برای بهبودی زمان بدهید و باور داشته باشید که انتهای این مسیر، ما خوب میشویم :) ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 16:19:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش پایانی، هویت واقعی افسردگی که کسی نمیخواست بدانیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-ed1apw9aiy0i</link>
                <description>روزی که نوشتن اولین بخش در ستایش افسردگی را شروع کردم، خودم مقتولش بودم. مانند کسی که در عمق ده متری اقیانوس دیگر قادر به حبس کردن نفس خود نبود و کم کم آب، تمام فضای گلویش را پر میکرد.همیشه با خودم فکر میکردم که برای نجات کسی از سقوط، باید بالای دره باشی. جایی که زیر پایت محکم است تا بتوانی از آن بالا دست کسی را هنگام سقوط کردن بگیری. اینطور که اول باید نجات پیدا کنی که نجات دهی.یکی از درس های دوران افسردگی این بود که برای نجات حتما لازم نیست در امنیت باشی. گاهی خودت درد و خونریزی داری ولی با همان احوال میروی برای مرهم گذاشتن بر جراحت های فرد دیگری. من، در هنگام سقوط نوشتم. راستش میخواستم قبل از اینکه به زمین برخورد کنم، کار مثبتی کرده باشم.دوست داشتم اگر کسی مانند من مدتی است که دمخور افسردگی شده است، احساس بی کسی نکند. بداند که تنها نیست.روزی که درباره خودکشی نوشتم، انتهای حرف هایم از امید گفتم. از اینکه نباید به جان خود تعرض کنیم. هر کس که نوشته ام را میخواند، فکر میکرد که مادربزرگی در حال نصیحت است. ولی کسی نمیدانست چند دقیقه قبل از نوشتن آن بخش، لبه پنجره بودم و داشتم برای پایان دادن به زندگی ام تصمیم میگرفتم.این اتفاقات، دومین تجربه من از افسردگی بود. از دفعه اول تجربیات زیادی داشتم. پس نوشتم که با هم از این تجربیات برای نجات خود استفاده کنیم.نوشتم چون ما زخم های روح یکدیگر را نمیتوانیم ببینیم. که اگر دست مان ببرد اطرافیان مان متوجه میشوند ولی اگر سر روح مان هم بریده شود کسی خبردار نمیشود. نوشتم که بگویم یکی از ماموریت های ما این است که به رنج های روحی یکدیگر احترام بگذاریم.اجازه دهید داستانی تعریف کنم.وقتی که در بخش خودکشی نوشتم درباره برنامه خودکشی خود حتما با کسی حرف بزنید، چند روز بعدش وقتی که با پدرم، بیرون از خانه تنها بودم از این برنامه با او حرف زدم. مشغول صحبت بودیم که یکی از دوست های پدربزرگم آمد کنار ما. آقای مسنی که رو به روی من نشست و شروع کرد به گپ زدن با پدرم. از بی خوابی های شبانه اش گله میکرد. میگفت که شب ها خوابم نمیبرد. که رفته ام پیش دکتر و او یک خواب آور قوی برایم تجویز کرده است. ناله میکرد که بعد از خوردن این قرص، حال جسمی خوبی ندارد. تصمیم گرفته بود که خودش، دوز خواب آور را کمتر کند. پس از چند دقیقه با همین گله مندی از درد بی خوابی ما را ترک کرد.بعد رفتنش پدرم عمیق ترین جملات ممکن را به من گفت. گفت میدانی همه آنها که پیر میشوند از بی خوابی گله میکنند. بی خوابی برای شان درد است. مثل همین پدربزرگ میروند برای درمانش و سعی میکنند با دارو مهارش کنند. در حالی که برای این سن، بی خوابی هدیه است. هدیه خداوند به افرادی که زمان زیادی در این دنیا ندارند. یک نعمت است برای شان که حالا که بخش زیادی از عمر خود را سپری کرده اند، به جای خوابیدن زمان بیشتری داشته باشند. بی خوابی به سراغ شان می آید که فرصت جبران داشته باشند. فرصت مطالعه بیشتر. فرصت عبادت بیشتر. فرصت بهتر شدن و نیک تر شدن، حالا که دارند به آخر زندگی خود میرسند. ولی اکثر شان از این هدیه شکایت میکنند.پدرم گفت گاهی چیزی که ما آن را درد مینامیم، نعمت است.پس، من نوشتم در ستایش افسردگی؛ چرا که افسردگی را درد روح مینامند ولی بیشتر که نگاهش کنیم آن هم یک نعمت است.افسردگی می آید و ما را به درون خود میکشد. جایی که ما برای اولین بار میتوانیم ترک های روح مان را مشاهده کنیم.افسردگی می آید و نقاب مان را از صورت مان برمیدارد تا برای اولین بار، چهره حقیقی خود را ببینیم. که چقدر خسته است. چقدر رنجور و شکسته است. چقدر این منی که میبینم نیاز به مراقبت دارد. چقدر نیازمند توجه است. چقدر گناه دارد. چقدر نیازمند حمایت است.افسردگی می آید تا درز و شکاف های روح مان را به روی مان بیاورد. جایی که ما با احساسات حقیقی خود، بدون هیچ تحریفی رو به رو میشویم. که چقدر کینه و خشم در دل مان است. که چقدر تنهاییم و شاید همدم میخواهیم. که چقدر رها شده ایم یا خودمان را رها کرده ایم.افسردگی می آید و موقع فرار، یقه مان را از پشت میگیرد که صبر کن! تا کجا میخواهی از اشتباهاتت و ترس هایت فرار کنی. افسردگی ما را در مقابل چیز هایی قرار میدهد که تمام عمر در حال فرار از آن ها بوده ایم.افسردگی می آید و یک فیلتر جلوی چشم ما میگذارد. جایی که برای اولین بار چهره واقعی اطرافیان مان را میبینیم. که چقدر آن خانواده ای که دوستش ندارم، دوستم دارند. یا که چقدر آن آدمی که فکر میکردم مال من است، مال من نیست. که چقدر برخلاف آنچه تا الآن قبول داشتم، مناسب من نیست. که چقدر نیاز است که رهایش کنم تا برود. حتی اگر قلبم شکسته شود. این بهتر است تا بودن در کنار کسی که هم قد و اندازه قلب من نیست.افسردگی می آید و سرعت زندگی مان را آهسته تر میکند. جایی که در لا به لای این تصاویر آهسته، قوی ترین ادراکات زندگی خود را تجربه میکنیم.افسردگی می آید و مانند معلم های سختگیر به طرف مان گچ پرتاب میکند که حواست را جمع کن. جمع خودت، جمع زندگی ات.افسردگی می آید تا درس هایی را به ما بدهد که تا قبل آن باید یاد میگرفتیم و نگرفتیم.او می آید که ما را متوجه کند. متوجه چیز هایی که باید تغییر کنند و ما با همه سختی باید تغییر شان دهیم.می آید که توجه ما را به چیز هایی جلب کند که مدت ها متوجه آن ها نبوده ایم.می آید و ما را کشان کشان جلوی آینه میبرد. جایی که برای اولین بار میفهمیم چقدر با آن کسی که در آینه است بیگانه ایم. چقدر دوستش نداریم. چقدر از ظاهرش ایراد میگیریم. او می آید که ما را کمک کند خودمان را بغل کنیم. که پا در میانی کند که با خودمان آشتی کنیم. که یادآوری کند ما فقط خودمان را داریم پس باید خودمان را دوست بداریم.افسردگی سخت است، درست. تلخ است، درست. گاهی زشت است، درست.افسردگی کمی بیرحم است، درست. سختگیر است، درست. دوز ماندگاری اش طولانی است، درست.ولی دقیق تر که نگاهش کنیم مهربان هم هست. دلسوز هم هست. غمخوار هم هست.ادامه بخش پایانیورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 16:08:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش بیست و سوم، درمان افسردگی با قلم و کاغذ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-qbfinrvu931p</link>
                <description>بیایید از عنوان این بخش که آمیخته به بزرگ نمایی است بگذریم. موضوع این قسمت درباره تاثیر نوشتن در التیام رنج های روحی است.نوشتن نه به معنای مهارت خاص در نویسندگی. همه ما قرار نیست قلمی مانند عرفان نظر آهاری یا حسین وحدانی داشته باشیم. نوشتن به معنای اسیر کردن کلماتی که میخواهند ما را اسیر کنند. یعنی شکار چیزی که ما طعمه او هستیم. بله کلمات!در دوران افسردگی، ذهن مان ممکن است تحت اشغال همین کلمات باشد. انگار درون سر مان رادیو روشن کرده اند. هر موجی را که عوض میکنیم گوینده ای با صدایی رسا در حال بیان سرخط اخبار ویرانی ماست. یک سری کلمه به وحشیانه ترین شکل ممکن در ذهن مان تاخت میکنند. که:اینجا آخرشههمه چی تموم شدتو مقصریتو دیگه تنهاییهیچکس تو رو نمیخوادتو دیگه مهم نیستیاینا میخوان اذیتت کننخدا کجاست اصلا؟تو بدبختیزندگیت همینهدرست نمیشهتو باختیالآن آخر خطیبین همه این تو بودی که ضرر کردیچرا اینطوری کردی؟چرا اونطوری کردی؟تو هیچوقت بخشیده نمیشیچیزی که خرابش کردی دیگه درست نمیشهدارن بهت دروغ میگنمیخوان بهت آسیب بزننحتما یه چیزی هست که تو نمیدونیقراره یه اتفاق بد بیفتهآینده چقدر تاریکهقراره یه خبر بد بشنویاون میخواد تو رو ترک کنهتو قراره تا آخر عمر قلبت شکسته باشهحتما تو یه کاری کردی که اون باهات اینطوری رفتار کردهشاید اگه این کار رو نمیکردی هیچوقت اینطوری نمیشدوووواین کلمات مثل نازی ها به سراسر ذهن مان حمله همه جانبه میکنند. حالا راهکاری که از همه در این مواقع میشنویم چیست؟ بله؛ مثبت اندیشی!یعنی همین هنگام که این کلمات منفی در سرمان میچرخند ما بیاییم یک سری کلمه مثبت را در سر خود آزاد کنیم. ذهن مان میشود شبیه مهد کودک. هر جایی یک مشت کلمه در حال شلوغ کاری هستند. خب اینگونه که در انتها سرسام میگیریم.پس راهش این نیست. راهش یک تکه کاغذ و یک قلم است و دستی که قرار است بنویسد.ذهن ما یک فضای بی انتهاست. یک محدوده وسیع که ته ندارد. لااقل ما قادر به درک ته آن نیستیم. کلمات، وقتی که در ذهن ما هستند یک فضای بی انتها برای جولان دادن دارند. برای همین قدرت شان زیاد است. برای همین کلمات منفی در ذهن مان امپراطوری راه انداخته اند. راه سقوط این امپراطوری، نوشتن این کلمات روی کاغذ است. چرا که با این کار، ما این کلمات را از فضای نامحدود ذهن مان روی یک تکه کاغذ دو بعدی و محدود می آوریم. حالا ما امپراطور این کلمات هستیم. میتوانیم بعد نوشتن شان آن ها را پاره کنیم. میتوانیم آتش بزنیم. میتوانیم مچاله کنیم و در سطل زباله بیندازیم. یک استراتژی فوق هوشمندانه.پس یک کاغذ برمیدارم و روی آن مینویسم &quot;من تنهام و هیچ کس من رو دوست نداره&quot;.یا مینویسم &quot;من نگرانم و احساس میکنم اتفاق بدی قراره بیفته&quot;. یا شاید مینویسم &quot;من یه بزدل دست و پا چلفتی هستم که هیچ کاری ازم برنمیاد&quot;. یا &quot;من از فلانی متنفرم و ای کاش به زمین گرم بخوره و هوا بره (بعدش هم ندونه تا کجا بره)&quot;.یا هر جمله ای که در ذهن شماست. شاید فکر میکنید خیلی تحت فشار و بی پناهید. یا شاید خیانت دیده اید و خیلی دل شکسته اید. یا که دلتنگ هستید و آسیب دیده اید.همه این ها را، با لحن خودتان روی کاغذ بنویسید. از نوشتن آنها خجالت نکشید. این کاغذ و این قلم دوستان رازداری برای شما هستند. هر چیزی که در ذهن تان مشغول شلوغ کاری است را بنویسید. مهم نیست که خط تان چطور است. پر از خرچنگ و قورباغه بنویسید. مهم نیست اگر از نظر نگارشی درست نیست. پر از غلط املایی و نگارشی بنویسید. اصلا این کلمات منفی لیاقت شان همین است. ما که قرار نیست برای نوشتن از اینها جایزه نوبل ادبیات را بخواهیم.درباره هر چیزی که شما را آزار میدهد بنویسید. از رفتار همسر تان تا صدای چک چک شیر آب حمام که مدت ها است خراب است. از بد مزه بودن غذای امروز تان تا لحن رییس تان وقتی که مشغول صحبت با شما بود. هر چیزی که باعث آزار شما شده است را روی کاغذ گیر بیندازید.در نهایت برای شان تصمیم بگیرید. میخواهید کاغذ را خاکستر کنید. یا اگر دوست دارید پاره اش کنید. یا نه اگر خوش تان می آید خیسش کنید یا مچاله اش کنید.تصمیم با شماست.پس از مدتی که این کار را کردید و آشفتگی ذهن تان از بین رفت حالا مهندسی معکوس کنید این فرایند را.چطور؟ اینگونه که حالا روی کاغذ جملات نیک و زیبا برای خودتان بنویسید.آروم باشدرست میشهتو تلاشت رو کردیبه خودت زمان بدهاینجا همه چیز آرومهاز چی میترسی؟ هیچوقت اتفاق نمیفتهتو در امانیکسی بهت آسیب نمیزنهتو زیبایی. هر کسی غیر از این بهت گفته دروغگو بودههمه چیز تحت کنترلهتو خدا رو داری. تا خدا هست ترس چرا؟خدا هنوز دوستت دارهتو هنوز اول راهیهنوز جوونیتو میتونیهیچکس به اندازه تو نمیتونه خوب این کار رو انجام بدهوووو هر چیزی که به شنیدن آن نیاز دارید را بنویسید. از خودتان به خودتان. با لحن دوستانه و حمایتگر بنویسید. و سعی کنید به این کلمات نیک باور داشته باشید. چرا که همه اش درست است. راست است. حقیقت است. چون شما لایق شنیدن این کلمات هستید.ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Tue, 18 Apr 2023 11:46:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش بیست و دوم، وقتی که باید سناریو را تغییر دهیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D9%86%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D9%85-qnyg1l4wjlxm</link>
                <description>اصطلاح از صفر شروع کردن را بار ها شنیده ایم. ولی گاهی واقعیت زندگی ما فاصله دوری با این اصطلاحات دارد. که گاهی ما در صفر نیستیم که بخواهیم از صفر چیزی را شروع کنیم. ما در طبقه منفی هستیم.نکته ماجرا این است که ما هیچگاه این فاصله را تا زیر صفر، یک نفس طی نمیکنیم. یعنی ناگهانی نابود نمیشویم. ناگهانی همه چیزمان را نمیبازیم. یک دفعه به طبقه منفی پرتاب نمیشویم. ما تدریجی به صفر و پایین تر از آن میرسیم. و ناگهان به خودمان می آییم و میبینم که جایی که هستیم چقدر وحشتناک است. چقدر هیچ چیزی اطراف مان درست نیست. جای خودش نیست. که چقدر ما درست نیستیم. یا که در جای درستی نیستیم.مثلا ما هیچ گاه در یک شب به ده کیلو اضافه وزن نمیرسیم. این، یک فرایند تدریجی حاصل از سبک زندگی ناسالم ما است ولی یک شب که خودمان را جلوی آینه میبینیم تازه متوجه آن میشویم.یا مثلا رابطه ما در یک شب نابود نمیشود. این هم حاصل اتفاقات تدریجی و مخفی است. اتفاقات پنهانی که آهسته آهسته بدون اینکه متوجه شویم ما را از چیزی که میخواستیم دور میکند. ولی در یک شب متوجه میشویم که چقدر قلب مان شکسته است و چقدر در این رابطه آسیب دیده ایم یا آسیب زده ایم. و حالا در یک شب همه چیز تمام میشود.یا اینکه ما هیچگاه در یک چشم به هم زدن افسرده نمیشویم. افسردگی حاصل اجی مجی لا ترجی نیست. افسردگی، ناگهانی در زندگی ظاهر نمیشود. این هم بر خلاف آنچه فکر میکنیم، تدریجی است.تدریجی از ترک ها و خرده ترک های روح مان. تدریجی از انباشت قطره قطره افکار منفی مان. تدریجی از کلمه به کلمه حرف های ناگفته مان. تدریجی از قطره قطره اشک های نریخته مان.تدریجی از مثقال به مثقال عقده ها و کدورت ها و آسیب ها و شکست ها و نرسیدن های مان.ما فقط در لحظه ای متوجه بودنش میشویم. مثل برگ های پاییزی که تدریجی و دانه دانه روی سرمان میفتند و ما به ناگهان متوجه میشویم که زیرشان دفن شده ایم.پس اگر این ابتلا، تدریجی است؛ التیام آن نمیتواند ناگهانی باشد. این بهبودی هم به صورت تدریجی حاصل میشود.همانگونه که نمیتوان در یک روز 10 کیلو از وزن مان را کم کنیم یا در یک روز، مشکلات یک رابطه چند ساله را حل کنیم در یک روز هم نمیتوانیم افسردگی را از زندگی خود به بیرون پرت کنیم. ما زمانی تدریجی میخواهیم.ما هیچگاه ناگهانی به زیر صفر نرسیده ایم که بخواهیم ناگهانی از زیر صفر به بالا خودمان را بکشیم. پس اگر سناریو فعلی زندگی مان بسیار غمگین و دردناک است. اگر در این سناریو، ما نقش اول یک زندگی تراژیک هستیم و بازنده و خودباخته و ناامید و بی پول و...و...و... میتوانیم همه چیز را تغییر دهیم. اینکه فکر میکنیم نمیشود یا از ما گذشته است، برای این است که میخواهیم به سرعت نور اتفاق افتد. که مثلا من میخواهم از صفر یا زیر صفر شروع کنم. یا دوباره از صفر و طبقات زیر آن شروع کنم. پس، فردا باید همه چیز درست شود. فردا اگر نه، پس فردا. پس فردا اگر نه پس هیچوقت. هیچوقت قرار نیست چیزی عوض شود.ولی بیایید قبول کنیم که خواسته زیادی است. ما برای تغییر این سناریو، چوب دستی هری پاتر را نداریم. ما قرار است با دست خالی، زندگی ای که مدت هاست رهایش کرده ایم تا به اینجا برسد را اصلاح کنیم.مثلا اگر مدت هاست شب ها رفتاری مانند جغد داریم. که تا دیر وقت بیداریم و سرمان در گوشی هایمان است (این جمله با لحن مادر ها خوانده شود). اگر الگوی منظمی برای خواب مان نداریم. نمیتوانیم همین امشب ساعت 10 شب بخوابیم و فردا مثل فیلم های انگیزشی ساعت 5 صبح بیدار شویم.ما باید کم کم، آهسته و پیوسته خودمان و زندگی مان را اصلاح کنیم.اینکه اگر همین الآن، همین حالا، تصمیم بگیریم که فقط یک درجه، فقط و فقط یک درجه نوک پای مان را به طرف زندگی ای سالم، رابطه ای سالم، ذهنی سالم و جسمی سالم بچرخانیم. سال بعد، ما در مثبت صد هستیم نه زیر صفر.بیایید سال بعد، یکدیگر را در طبقه مثبت صد ملاقات کنیم و یادمان بیاید که مدت ها قبل در یکی از این طبقات منفی فکر میکردیم هیچوقت چیزی بهتر نمیشود.ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 11:41:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش بیست و یکم، تا پایان وقت قانونی نباید بری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%DB%8C-v4xqgjf4fehp</link>
                <description>دیروز یکشنبه بود. روز زشت و بدترکیب هفته. البته برای من. چون من یکشنبه ها کلاس تربیت بدنی دارم. درس تربیت بدنی تنها درسی بود که در دانشگاه، آن را افتادم. آن هم با نمره صفر. فکرش را بکنید، تمام درس های تخصصی را با گودرت پاس کنی و یک درس تک واحدی را با ذلت صفر بگیری.دیروز هم یکی از همین یکشنبه های دوست نداشتنی بود. خبر بد تر از آن هم این بود که من از تمام غیبت های این درس استفاده کرده بودم و دیگر این کلاس، جای پیچاندن نداشت. به ناچار در سالن ورزشی دانشگاه حاضر شدم. استاد با تاخیر زیاد آمد و شروع کرد به گرفتن آمار بچه ها که چه کسی حاضر و چه کسی غایب؟و کلاس رسما شروع شد. راستش را بخواهید این دروس، بهشت برونگراها هستند. همان دانشجو های پر از انرژی که از شلوغ کاری در کلاس لذت میبرند و استاد، نام آنها را قبل از بقیه یاد میگیرد و می آیند که به جای استاد تمرینات گرم کردن بدهند. همان ها که سرگروه میشوند و می آیند که تیم تشکیل دهند. و صد البته جهنم درونگراهایی چون من. همان ها که گوشه سالن در سکوت مطلق ایستاده اند و با خجالت لباس های ورزشی به تن میکنند و با هیچکس حرف نمیزنند. راستش ما را در این کلاس هیچکس نمیشناسد و هیچکس با ما تیم نمیشود. خلاصه که کمی از تربیت کردن بدن مان که گذشت، استاد گفت یک بازی انتخاب کنید که توپ بخواهد. همان برونگراهای کلاس، وسطی را انتخاب کردند و آمدند که یار کشی کنند. من آخرین نفر شدم که کسی مرا به تیمش دعوت نکرد. خودم را قاطی یک گروه کردم و بازی شروع شد. کمی از بازی گذشت که توپ بین آنهمه، آمد سراغ من. توپ را برداشتم که یکی را بزنم، به طرز خجالت آوری از دستم افتاد. صدای خنده های ریز و درشت همه را میشنیدم. و پچ پچ هایی که دوست ندارم به محتوای آن فکر کنم. یکی از همان برونگراهای آن وسط، بلند داد زد که پرتابت خیلی تاثیر گذار بود. و من طعم لزج تحقیر را زیر زبانم حس میکردم. چند دقیقه بعد یکی هم مرا با توپ زد و من با خوش حالی از زمین به بیرون خزیدم. دوست داشتم از آنجا فرار کنم اما نمیشد. برای اینکه غیبت نخورم مجبور بودم تا پایان وقت، سر کلاس باشم.در همان دقایقی که از بیرون زمین، به عنوان یک بازنده به بچه ها نگاه میکردم؛ یک چیزی را یافتم.که زندگی چقدر شبیه همین جمع است.گاهی اوقات در شرایطی هستیم که دوست داریم از آن فرار کنیم. شرایطی که در آن، ما بازنده ایم. ما تحقیر شده ایم. شرایطی که کسی ما را نمیخواهد. در یار کشی، آخرین نفر شده ایم. یار اضافه. مهره سرباز شطرنج.گاهی دوست داریم از زمین بازی فرار کنیم. چون در هم شکسته ایم و پشت سرمان صدای خنده و پچ پچ است.ولی نمیشود. مجبوریم که تا پایان وقت قانونی در آنجا باشیم. هر چقدر هم که نخواهیم. و این طبیعت زندگی است. که ما  قادر به ترک شرایط دوست نداشتنی نیستیم. که عقربه های ساعت با همان ریتمی که در لحاظ خوش میگذرند در ناخوشی ها هم میگذرند. و ما باید ثانیه های ناخوشی را هم بگذرانیم.برای افسردگی نیز هم. در افسردگی هم بازی همین است. اینکه باید تا پایان وقت قانونی در میدان بمانیم. اینکه گاهی فرار کردن از درد هایمان، آن ها را محو نمیکند. آنها پررنگ تر و درشت تر ما را دنبال میکنند. اینکه گاهی به جای فرار، باید قرار داشته باشیم. به جای قایم باشک بازی، با درد هایمان رخ به رخ شویم. و زل بزنیم به چشم شان. محکم و یاغی.اینکه بیایید فرار کردن هیچوقت انتخاب مان نباشد.ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Mon, 10 Apr 2023 16:18:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش بیستم، بابت افسردگی سپاس گزارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B3-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%85-uq2iq3t3mjlt</link>
                <description>در چند بخش گذشته درباره نقش کلمات در درمان افسردگی نوشتم که آن را میتوانید در اینجا مطالعه کنید. در دوران افسردگی بین قشون کلمات، یک واژه اصلا وجود خارجی برای مان ندارد. انگار مغزمان قادر به چینش حروف برای ساخت همچین کلمه ای نیست. چرا که نمیتوانیم حسش کنیم پس آن را به زبان نمی آوریم. آن واژه، سپاس گزاری است.در دوران افسردگی عملا چیزی برای تشکر کردن از زندگی نداریم. که مثلا ممنونم که حالم خراب است؟ متشکرم که داغونم؟ سپاس گزارم که زندگی پایش را روی استخوان حنجره ام گذاشته است؟برعکس؛ در این دوران یک لیست چند ده صفحه ای داریم از نارضایتی ها. هر ثانیه در ذهن مان چندین مورد به این لیست اضافه میشود. حالا بیا و بین این حجم از چیز هایی که دوست شان نداریم دنبال دلایل سپاس گزار بودن بگرد. اگر پیدا کردی، سلام من را هم به آن ها برسان.اصطلاح دیدن نیمه پر لیوان را که شنیده اید؟ اصطلاحی بسیار لوس و کلیشه ای. که اصلا کدام لیوان؟ کدام نیمه؟ کدام پر (نیمه پر منظورم است)؟ولی در این میان یک چیزی درست نیست. اینکه قدردانی را برای مان بد جا انداخته اند. ما تصور درستی از آن نداریم. ما آن را اشتباه فهمیده ایم.اکثریت فکر میکنیم تشکر کردن یک پاسخ است به لطفی که دریافت میکنیم.+ این کار را برایم انجام میدهی؟_ بله+ ممنونمشاید این فرمول و مکانیزم در مراودات روزمره طبیعی و درست باشد. ولی در رابطه ما با جهان اطراف مان، در رابطه ما با زندگی مان و در رابطه ما با خدایمان نه طبیعی است و نه درست.من یکی از طرفدار های دکتر جو دیسپنزا هستم. مردی که معنویت را با علم و عقل توجیه میکند. مردی که دانش را ترویج میکند نه خرافات را.کتاب های ایشان پر است از علم. از طب و فیزیک تا دانش کیهان شناسی. و او از همین مسائل علمی که ما فکر میکنیم در تضاد با قوانین معنوی است برای مان معنویت را توجیه میکند.برای اولین بار در یکی از کتاب های ایشان با فلسفه سپاس گزاری آشنا شدم. که قدردانی تنها یک پاسخ مودبانه به الطاف دیگران نیست. یک قانون معنویت است. یک راه نجات. یک معجزه بزرگ.که قدردان بودن در زندگی، باعث انسجام امواج و فرکانس مغزی میشود. سطح ارتعاش کوارک ها (ذرات نوسان کننده از انرژی که سازنده پروتون ها و نوترون ها هستند) را بالا میبرد.که انسان های قدردان سیستم عملکردی جسمی و روانی بهتر و سالم تری دارند.و همه اینها با آزمایش های فراوان تیم پزشکی ایشان بر روی مغز طیف وسیعی از افراد اثبات شده است.حالا اینها چه ربطی به درمان افسردگی دارد؟ عرض میکنم.در دوران افسردگی به علت حجم درد و رنج های روحی و روانی، امواج مغزی افراد به هم میریزد. چند وقت پیش درباره نتیجه یک تحقیق میخواندم که بیان میکرد گاهی مغز افراد افسرده نسبت به افراد سالم در برخی قسمت ها تحلیل میرود.در این دوران ما در جدالی نفس گیر با زندگی هستیم. که اگر در بین راند های این مسابقه کسی بیاید و بگوید که تو باید در زندگی ات قدردان باشی با مشت به فک او میزنیم.ولی بایید و به حرف این شخص گوش کنیم. که ما باید در زندگی قدردان باشیم. این یک باید است نه اختیار. اجرای این قانون معنوی به مرور زندگی ما را نجات میدهد.که خیلی اوقات ما یک چشم بند مانند دزدان دریایی زده ایم و با یک چشم، فقط نداشته ها را میبینیم.برای بهبودی باید این چشم بند را برداریم. مثل شرلوک هلمز یک ذره بین دست مان بگیریم و برویم بین نداشته هایمان دنبال دلایل قدردانی بگردیم.و هر روز دلایل قدردانی خود را از خداوند، از جهان و از زندگی مان بنویسیم. زیرا نوشتن، دوپینگ کلمات است.شاید در روز اول این لیست قدردانی یک مورد داشته باشد:که خدایا بابت اینکه انگشتانی دارم که با آن ها میتوانم بنویسم، ازت ممنونم. (چرا که همه ما حداقل انگشت که داریم.)شاید در روز های بعد به این لیست تنها یک مورد اضافه شود:که خدایا بابت اینکه چشمانی برای دیدن دارم ازت ممنونم.یا از اینکه توان راه رفتن دارم از تو سپاس گزارم.یا مثلا برای اینکه میتوانم غذا بخورم خیلی متشکرم. (برخی بیماری ها، خوردن یک سری از غذا ها را برای مان حسرت میکند.)یا چه میدانم؟ مثلا برای اینکه شارژ گوشی ام 98 درصد است ممنونم.و مواردی این چنینی. همین مسائل ریزه میزه که به چشم مان نمی آید ولی نعمت است که ما داریم و خیلی ها ندارند.حتی؛ حتی در ابتدا لازم نیست در درون خود احساس قدردانی عمیقی داشته باشیم. نه ابدا! در ابتدا شاید نوشتن این قدردانی ها برای مان فاقد هرگونه احساس سپاس گزاری باشد ولی همین هم یک شروع ماورایی است.من از حدود سه هفته پیش از همین جا شروع کردم. از همینکه بابت داشتن تختی برای خوابیدن سپاس گزارم. و الآن لیست قدردانی هایم در یک صفحه جا نمیشود. برای همین اعتماد شما را برای ورود معجزه سپاس گزاری به زندگی تان میخواهم.سپاس گزاری یکی از قوی ترین احساساتی است که زورش به افسردگی میرسد.ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 12:37:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش نوزدهم، چگونه این جام زهر را با شکوه سر بکشیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%B2%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D9%85-yxt8nmgvy5q3</link>
                <description>در بین این نوزده بخش، نوشتن این بخش از همه برایم دشوار تر بود. چرایی آن را در ادامه میگویم.باری، اجازه دهید اینگونه شروع کنم. در دوران مدرسه چه چیز هایی یاد گرفتیم؟ یا بهتر است بگویم چه چیز هایی را باید یاد میگرفتیم. از پیدا کردن x ولگرد بین اطلاعات مسئله تا اثبات اینکه چرا مثلث، مثلث است و دایره نیست. یا اینکه چرا دایره نیست. از حفظ کردن اینکه شاعر منظورش در اینجا از این، این نیست و آن است. که این عشق، عشق آسمانی است و حال آنکه خود شاعر هم گردن نمیگرفت آن را. از حفظ کردن ستون های عمودی و افقی جدول تناوبی و موازنه کردن یک مشت کربن و اکسیژن و نیتروژن نامتوازن.در تمام این سال ها، لا به لای همه این زنگ های درس و مشق و تکلیف، هیچکس به ما یاد نداد چطور با رنج هایمان کنار بیاییم. چطور بعد از اینکه زمین خوردیم و زانوهایمان نابود شد دوباره سر پا شویم. هیچکس به ما نگفت چطور با غم ها و ترس هایمان رو به رو شویم. چطور زندگی کنیم. چطور خوب زندگی کنیم. چطور با وجود وسعت درد ها باز هم خوب زندگی کنیم.مغز ما پر شد از فرمول شیمیایی و فرمول ریاضی و فرمول فیزیک. در حالی که مشکلات ما در زندگی به اندازه پیدا کردن x ولگرد، آسان نبود و بین اینهمه اطلاعات کذایی و اضافه و مزاحم، هیچ فرمولی برای حل مشکلات مان نداشتیم.ما بزرگ شدیم. همه درس های مدرسه از یادمان رفت. که الآن چه کسی به یاد دارد که اتحاد مزدوج که بود و چه کرد؟ که دیگر چه کسی یادش است که تفاوت وزن و جرم فلان وزنه در یک آسانسور، آن هم روی کره ماه چه تفاوتی دارد؟ ولی از زندگی درس هایی گرفتیم که تا لحظه ملاقات فرشته مرگ در خاطرمان خواهد بود. و ما آسیب دیدیم. عقب ماندیم و نتوانستیم. شاید چون به جای دانستن قوانین زندگی، قوانین نیوتن را یاد گرفتیم.نمیگویم درس خواندن بد است. نه خوب است. من همین حالا هم محصل هستم. ولی این درس خواندن همه چیز نبود. شاید خیلی اوقات، هیچ چیز نبود.ما بلد نشدیم چطور با رنج هایمان کنار بیاییم. یاد نگرفتیم چطور درد بکشیم. چطور تاب بیاوریم و چطور زنده بمانیم.نمیخواهم بگویم من این ها را بلد هستم. نه. ابدا!من هم خیلی اوقات در برابر رنج هایم فرو میریزم. انقدر که باد میتواند خرده هایم را با خود ببرد. ولی درباره تحمل رنج ها یک چیزی را میدانم. تا زمانی که رنج هایمان بی معنی است، در برابر آن ها فرو میریزیم. انقدر که باد خرده هایمان را با خود میبرد.اینکه در پس رنج هایمان باید معنای قوی ای باشد. رنجِ بی معنی، تحمل ناپذیر است. اینکه رنج کشیدن باید چرایی داشته باشد. یک چرایی قوی. انقدر که زورش به زور رنج ها بچربد.کتاب انسان در جست و جوی معنا که در بخش های قبل معرفی اش کردم، همین را میگفت.در بخشی از این کتاب، داستان مردی روایت شد که دختر کوچکش را از دست داده بود و در برابر این رنج، ویران شده بود. البته این مرد انسان نیکی نبود. او برای تحمل این رنج یک معنا پیدا کرد. اینکه دخترش در بهشت است و او زنده مانده است تا انسان نیکی شود و کار های نیک کند که روزی او را در بهشت ملاقات کند. یک معنای باشکوه برای تحمل رنجی تحمل ناپذیر.مثل این است که به ما بگویند همین حالا بلند شو و تا شهر مجاور بدو و به آنجا که رسیدی یک مشت خاک از روی زمین بردار و بدون استراحت برگرد؛ مسلما این کار را نمیتوانیم. ولی اگر به ما بگویند با این کار و با این یک مشت خاک، جان چندین نفر را نجات میدهی، حالا میتوانیم کاری کنیم. چون برای این کار سخت، یک معنی قوی داریم.البته همه اینها گاهی به کلام ساده است. نمیخواهم با کلمات بازی-بازی کنم. شاید اگر من هم متحمل همچین رنجی شوم، خاکستر شوم ولی به نظرم بسیار درست است. داشتن یک نیروی درونی قوی، ما را قوی میکند. نه فقط برای تحمل رنج هایمان، ما برای زندگی کردن هم معنا میخواهیم. چرایی میخواهیم. اینکه که چرا امروز زنده ام؟ چرا دیشب روح من، دوباره به جسم من بازگشت؟ اینکه چرا این قلب نایستاد؟ ما برای زیستن هم معنا میخواهیم و آنهایی که معنای تپیدن هر روزه قلب خود را یافته اند، عشق و صلح و تعادل بیشتری را در جهان هستی تجربه میکنند. واقعا به امتحانش می ارزد. بیایید رنج هایمان را معنی دار کنیم. بیایید داشتن نبض مان را معنی دار کنیم. بیایید سر دربیاوریم که چرا بین همه انسان هایی که دیشب این دنیا را ترک کردند، ما ماندیم؟ و اینکه چرا ما؟ چرا ما ماندیم؟پیدا کردن چرایی تحمل رنج ها، به ما قدرت چگونه انجام دادنش را میدهد.اینکه اگر برای سر کشیدن جام شوکران، معنای باشکوهی داشته باشیم آن را باشکوه سر میکشیم.ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 09:44:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش هجدهم، بزرگ ترین معتمد دوران افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-wqrq2uyyeece</link>
                <description>در این بخش میخواهم درباره یکی دیگر از مرهم های افسردگی بنویسم.زمانراستش را بخواهید گاهی تحمل زمان سخت است. انگار که به پای عقربه های ساعت زنجیر فولادی وصل کرده اند. هر عقربه جان میکند که حرکت کند.گاهی اوقات ما گرفتار روز ها و شب های کش دار هستیم. انگار یک نفر دارد این بازه زمانی را با دستش میکشد که طولانی شود.گاهی این 24 ساعت برای مان اندازه 365 روز یک سال، ماجرا برای چشیدن دارد.گاهی همین گردش ساعات یک گرداب میشود. که ما گرفتار آن، به دور خود میچرخیم. انقدر که بعدش سرگیجه بگیریم و تا ساعت ها در گوشه ای بالا بیاوریم.گاهی زورمان به ساعت هایمان نمیرسد. او جلو میرود ما نمیتوانیم. او حرکت میکند ما نمیتوانیم. او به پیش میرود ما نمیتوانیم. انگار که با آخرین دانه جان خود روی زمین افتاده ایم و حرکت ماه و خورشید را میبینیم.گاهی اوقات دلم میخواهد زمان را متوقف کنم. از این 24 ساعت، یک شکاف پیدا کنم و از آن شکاف به بیرون بروم. جایی که بعد از ساعت هفت، دیگر هشتی نباشد.گاهی اوقات دلم میخواهد جلوی سرعت زمان را بگیرم. عقربه ها را متقاعد کنم که کمی آهسته تر. اینجا منی هست که زورش به زندگی با این سرعت نمیرسد.میخواهم بگویم این کلنجار رفتن ها با زمان در دوران افسردگی، شاید هم در بسیاری از دوران های زندگی، بسیار طبیعی است.ولی همین زمان، همین عقربه هایی که دوست داریم برویم با مشت به صورت شان بزنیم که کمی آهسته تر حرکت کنند؛ یا همین عقربه هایی که گاهی دلمان میخواهد یقه شان را بگیریم و روی زمین کشان کشان ببریم شان که زودتر حرکت کنند، مرهم های ما هستند.گاهی تنها معتمد ما هستند و ما باید برای درمان افسردگی به قدرت شان اعتماد داشته باشیم.گاهی رنج هایی پایشان به زندگی ما باز میشود که هیچ راه نفوذی ندارند. که تنها سلاح ما برای تعدیل آنها همین گذر زمان است.زمان هر چقدر که گاهی لج مان را در می آورد ولی یکی از بزرگ ترین التیام دهندگان رنج های ماست.یک جمله ای هست که میگوید زمان خودش همه چیز را درست میکند. زمان به راستی قدرت همچین کاری را دارد.زمان، گنجایش قفسه سینه مان را برای تحمل رنج ها زیاد تر میکند.زمان، چهره واقعی اتفاقات مجهول زندگی مان را آشکار میکند.زمان، گره های کور تر از کور زندگی را برای مان شل تر میکند.زمان، ما را بزرگ تر، عاقل تر و باتجربه تر میکند. که اگر تا دیروز با یک گلوله تا مدت ها روی زمین از درد و خونریزی به خود میپیچیدیم ولی الآن با تانک هم روی زمین نمیفتیم.برای بهبود افسردگی باید به خودمان زمان بدهیم. که اگر الآن در جایی هستیم که هر ثانیه اش برابر هزار سال نوری است ولی زمان که بگذرد جفت و جور میشود.برای تعدیل رنج هایمان باید به قدرت زمان ایمان بیاوریم. زمان قدرت حل خیلی چیز ها را دارد.برای التیام درد هایمان باید این بازه زمانی را برای خود محترم بشماریم. همین بازه زمانی که بودن در آن بسیار زحمت دارد.گاهی انقدر جرم و حجم رنج هایمان زیاد میشود که دیگر فردایی برای خودمان نمیبینم. که من با این رنج ها چگونه امشب را سحر کنم؟ ولی فردا هست. فردا و فردا های بعد آن، همه هستند. و ما در یکی از همین فردا ها حالمان خوب است. که برمیگردیم و به همین دورانی نگاه میکنیم که حتی برای یک ثانیه بعد خود توانی نداشتیم.به من اعتماد کنید. من این فردا ها را دیده ام. این پیشگویی، درست از آب در می آید.و قبل رفتن این را هم بگویم که در بخش قبلی یک چیزی را جاساز کرده ام. امیدوارم حوصله تان بکشد که بروید و پیدایش کنید. چیزی بسیار مناسب و هم قد و اندازه حس و حال نوشته قبلی که آن را میتوانید اینجا بخوانید :)ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Sun, 26 Mar 2023 15:01:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش هفدهم، بیا خودکشی دو نفره کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-k9xuptunyqf8</link>
                <description>جمله ای که برای عنوان این بخش انتخاب کردم، دیالوگ یکی از شخصیت های مورد علاقه ام در یک مجموعه مانگا (کتاب مصور ژاپنی) بود.چینش کلمات در این جمله حس بسیار عجیبی دارد. در ظاهر یک دعوت است برای تنهایی نمردن. ولی من حس میکنم بیشتر شبیه یک درخواست است برای منصرف شدن. که شاید یکی از آن دو نفر بتواند دیگری را منصرف کند.در چندین بخش قبل درباره خودکشی نوشتم. اگر میل تان میکشد میتوانید آن را در اینجا مطالعه کنید.باری، یکی از احساسات گریبان گیر افسردگان، احساس پوچی است. احساس اینکه این من، دیگر به اندازه کافی، کافی نیست. احساس اینکه لیاقت ندارد.چند وقت پیش درباره نتیجه تحقیقی میخواندم که رابطه دو سویه افسردگی و عزت نفس پایین را بررسی میکرد. اینکه عزت نفس پایین احتمال ابتلا به افسردگی را افزایش داده و افسردگی هم عزت نفس را کاهش میدهد.این احساسِ به قدر کافی، کافی نبودن را به خوبی میشناسم.چون وقتی به ذهنم رسید که با کسی خودکشی دو نفره داشته باشم برای این بود که به هیچ دردی نمیخوردم. این احساس به دردی نخوردن، درد بدی بود.علل کمبود عزت نفس و راهکار های افزایش آن، مبحث بسیار گسترده ای است که واقعا در این مغال نمیگنجد.ولی برای وقت هایی که افسردگی این حس را به ما میدهد یک راهکار درست و حسابی ای وجود دارد.اینکه اول سعی کنیم کار های نیک مان را در گذشته به خاطر بیاوریم. به خودمان یادآوری کنیم که ما هیچوقت مهره سوخته نبودیم. یادآوری کنیم در فصل های گذشته زندگی خود در کنار همه اشتباهات مان، نیکی هم کرده ایم.به خودمان یادآوری کنیم این مایی که الآن مثل سرباز مجروح فقط دارد دست و پای سربازان دیگر را میگیرد، روزی خودش کلیدی ترین مهره بازی بوده است.به یاد خودمان بیاوریم چه راهی را در زندگی خود آمدیم.و دوم اینکه سعی کنیم در روز های افسردگی هر روز به یک نفر کمک کنیم. البته ما انتظار نداریم که هر روز یک زندانی جرایم نقدی را آزاد کنیم یا یک نفر را از مرگ نجات دهیم.منظور از کمک، همان کار های ارزشمند شاید کوچکی است که از دست مان بر می آید.حتی اگر امروز فقط زورم میرسد که برای پرنده ها در لبه پنجره غذایی بریزم. یا به گلدانم آب بدهم و با دستمال خیس برگ هایش را تمیز کنم. حتی اگر فقط امروز زورم به این میرسد که 10 هزار تومن برای حمایت از کودکان سرطانی محک واریز کنم. حتی اگر امروز تنها موقعیتی که دارم این است که به مادربزرگم زنگ بزنم و بعد مدت ها حالش را بپرسم.اینکه امروز با اعضای خانواده ام مهربان تر باشم یا در مسیرم برای یکی از کودکان کار، خوراکی بخرم.این کار های نیک، هر چقدر کوچک ولی برای قلب و روح و جسم ما آرامشی بزرگ می آورد.اینکه امروز سعی کنم شهروند بهتری باشم. حتی کمی. خیلی کم.که مثلا امروز هیچ زباله ای را روی زمین نریزم. استفاده بی مورد از پلاستیک نکنم. به حقوق افراد دیگر احترام بگذارم.که مثلا امروز در خانه، زباله خشک و تر را جدا کنم. این کار یکی از شایسته ترین کار های ممکن است. یا مثلا به درختان حیاط آب بدهم.اینکه سعی کنم با حیوانات مهربان تر باشم. به حقوق گیاهان احترام بگذارم. بله حقوق گیاهان. همان موجودات زنده و هوشیار سبز که بسیار دارای شعور هستند.که اگر درختی دیدم بهش زخم نزنم. که مثلا امروز به فضای سبز نزدیک خانه ام رفته و زباله ها را جمع آوری کنم. یا مثلا خاک گلدانم را بعد مدت ها عوض کنم که گیاهم جای راحتی داشته باشد.همه همین کار های نیک و کوچک، ما را نجات میدهد.چند هفته پیش سر یکی از کلاس ها، استادم به طور مفصل درباره موضوعی به نام اثر پروانه ای صحبت کرد. اینکه کوچک ترین کار های ما تاثیرات بزرگی به همراه دارد.اینکه همین کار های اندک و خوب، بزرگ ترین التیام ها را برای مان می آورد.اینکه همین کار های درستی که کسی بعد انجامش تشویق مان نمیکند، قوی ترین مرهم ها را برایمان دارد.اینکه با همین ها ما دوباره کافی میشویم.من خودم معجزه این نیکَک ها، کار های نیک کوچک، را دیده ام.به عنوان حسن ختام این بخش هم اینگونه بگویم که اثر پروانه ای نام علمی تری داشت و من دوست داشتم آن نام علمی تر را بگویم که نوشته ام علمی تر باشد. ولی چون حافظه ام برای حرف هایی که سر کلاس میشنوم از حافظه ماهی، دو واحد کمتر است، هر چه فکر میکنم یادم نمی آید...و قبل رفتن یک لینک را اینجا برای تان میگذارم. اگر دنبالش را گرفتید بدانید نیکی بسیاری دنبال تان خواهد آمد. از همان جنس حس کافی بودن :)باری؛ این بخش ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 00:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش شانزدهم- درمان افسردگی، بازی سانت هاست</title>
                <link>https://virgool.io/NedayeSalamat/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-usgzfrdc5tuu</link>
                <description>در چندین بخش گذشته بنا بر تجربیات خودم قدم هایی که میشد برای درمان افسردگی برداشت را بیان کردم.البته چون افسردگی برای هر فردی شخصی سازی میشود پس این اقدامات هم باید برای التیام آن فرد شخصی سازی شود.در دوران افسردگی، ما چیزی شبیه جزر و مد را در سینه خود حس میکنیم. همانقدر که آب دریا در شبانه روز بالا و پایین میرود، احساسات ناخوشایند نیز گاهی به ساحل روح مان هجوم می آورند و گاهی فروکش میکنند.این الاکلنگ بازی ها در این دوران طبیعی است.اگر افسردگی در نتیجه یک فقدان بزرگ رخ داده باشد اسم این جزر و مد را، حمله سوگواری میگذارند. که گاهی این سربازان در جبهه خود هستند ولی گاهی با تمام قوا به روح و جسم ما یورش می آورند.یکی از یاری دهندگان ما در این دوران طبیعت است. هم خودش و هم همه آن چیز هایی که ردی از آن دارند.میدانم؛ به خوبی میدانم در این دوران حوصله مان به جایی جز زیر سقف اتاق مان نمیکشد. البته قرار نیست مانند دوندگان دو استقامت تلاش کنیم.این بازی قرار است بازی سانت ها باشد. هر بار فقط یک سانتی متر. هر بار فقط یک سانت...برای یاری گرفتن از طبیعت نیاز نیست در دو ماراتن شرکت کنیم. یا کوهنوردی کنیم و هر روز در دل طبیعت کمپ بزنیم.ما فقط نیاز داریم طبیعت برای پالایش روح و روان مان ما را یاری دهد. آن هم با قدم های سانتی متری.یعنی اگر در روز های اول، توان رفتن به طبیعت را ندارید، آن را به خانه بکشید.شاید در دل تان همه پرده ها، ضخیم و تیره هستند و همین را دوست دارید که هیچ نوری، رد دل تان را نگیرد. ولی بیایید پرده های خانه را کنار بزنید. نور خورشید مهمان مهربانی است. اجازه دهید با شما دست بدهد و پوست تان را لمس کند.هوای تازه بیرون، همانقدر که اندکی به داخل بوزد و موهای تان را کمی تکان بدهد هم کارش را میکند.میتوانید برای خودتان گل بخرید. حتی یک شاخه. حتی اگر حوصله گذاشتن ساقه اش را داخل آب ندارید. اجازه دهید عطری غیر از بوی تلخ و تند و مشمئز کننده افسردگی به مشام تان برسد.اگر میتوانید سرپرست مسئول و مهربانی باشید، یک گلدان گل کوچک برای خود بخرید.در آن دوران افسردگی، شب تولدم مصادف بود با یکی از آن حملات سوگواری. هوای بیرون مانند هوای قلبم به شدت بارانی و سرد بود.من رفتم بیرون که کمی قدم بزنم. تعداد قدم هایم از دستم در رفت تا رسیدم به مغازه ای که از پشت شیشه هایش یک دانه گلدان کاکتوس کوچک دیده میشد.کاکتوسک، کاکتوس کوچک، بسیار شبیه خودم بود. غریب و تنها و دور افتاده. در جایی که برای او نبود.او را به عنوان هدیه تولد برای خودم خریدم. کم کم حس و حالم را تغییر داد. رفتم برایش چند کاکتوسک دیگر خریدم تا تنها نباشد.بعد از مدتی روی میزم پر بود از کاکتوسک هایی که حال و هوای اطرافم را تغییر داده بودند.به این میگویند بازی سانت ها. هر بار فقط یک سانت. هر بار فقط یک قدم کوچک.ولی روزی همین قدم های کوتاه کوتاه، مسیر ما را از لبه دره به امن ترین جای ممکن تغییر میدهند.در آن روز ها تصمیم گرفتم پیاده روی کنم. اولین روزی که برای این کار به بیرون رفتم هوا بسیار آلوده بود. ولی مهم نبود چون من حسم میرسید که پیاده روی کنم. به موازات ماشین های خیابان که همه در هم قفل بودند راه میرفتم. ولی همان قدم های بی حس و حالِ بین دود و دم و ترافیک شروع خوبی بود. چون چند ماه بعد حدود چهار کیلومتر هر روز در پارک خوش آب و هوای نزدیک خانه راه میرفتم.اگر برای شروع خیلی چیز ها برای تان ایده آل نیست مهم نیست. کم کم همه چیز باب میل میشود.در این دوران یک ماجرایی بسیار شایع است. اینکه شرایط ما خوب نیست. ما خوب نیستیم. حالمان خوش نیست. در روز از پس مسئولیت ها و کار هایمان بر نمی آییم. و همین حس عذاب وجدان هر روز میشود برآیند روز های قبل. در نتیجه ما هر روز بدتر میشویم.ولی همچنان این بازی، بازی سانت هاست.برای تغییر شرایط نیاز نیست نقش اول فیلم های انگیزشی را بازی کنید. که به ناگهان با شنیدن یک جمله یا دیدن یک چیز یا خواندن یک خط متحول شوید و هر روز با 120 درصد توان برای تغییر شرایط بجنگید. نه ابدا!برای تغییر شرایط قدم های نرم و کوتاه بردارید ولی هر روز بردارید.داستان خرگوش و لاک پشت را به یاد دارید؟ یکی از بزرگ ترین اصول زندگی را به ما یاد میداد.مثل فشنگ دویدن و بعد نصف روز خاموش شدن هیچ ارزشی ندارد. برای تغییر شرایط باید لاک پشت باشیم. آهسته و پیوسته قدم برداریم.حتی اگر در روز های اول این قدم ها هیچ تغییری در شرایط ایجاد نکند. ما این دانه را میکاریم. هر روز برای التیام خود آن را آبیاری میکنیم. این دانه در همان روز اول درخت سرو نمیشود.ولی اندک اندک همین دانه ای که در زیر خاک است و ردی ازش پیدا نیست، شاخه هایش به آسمان هفتم میرسد.امیدوارم روزی، خانه شما هم پر از کاکتوسک شود :)ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Thu, 23 Mar 2023 14:48:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش پانزدهم، افسردگی را برای خودت جعل نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%AC%D8%B9%D9%84-%D9%86%DA%A9%D9%86-b0rnxic4abh8</link>
                <description>در یکی از درس های عمومی چند ترم قبل، استادی داشتم که جمله زیبایی را به من یاد داد:فرق دارد ماتمی با ماتمیاینکه همه ما در اجرای قانون رنج ها در زندگی یکسانیم ولی در نوع رنج هایمان متفاوت. اینکه فرقی ندارد کجا هستیم و که هستیم. همه ما انسانیم به رنج هایمان.که رنج برای همه است و به اندازه آسایش محترم است. که ما نباید رنج دیگران را با خط کش زندگی خود اندازه بگیریم و قضاوت کنیم. که گاهی چیزی که برای کسی رنجش خاطر است برای ما خنده دار میشود؛ ولی شاید اگر ما هم در زندگی آن فرد بودیم با همان دوز رنج از پا در می آمدیم.ولی تفاوت فاحشی میان رنج کشیدن و رخت رنجیدگان پوشیدن وجود دارد. تفاوت فاحشی میان قربانی بودن و نقش قربانی را بازی کردن وجود دارد.تفاوت زیادی بین افسردگی بالینی و افسردگی حاصل از رخوت و تنبلی است.اینکه بین کسی که افسرده است و کسی که نقاب افسردگان را زده است تفاوت از زمین تا اقمار سیاره مشتری است.میدانم؛ به خوبی میدانم سونامی دریای زندگی، چقدر امواج ویرانگر دارد که با هر قدرتی زمانی در برابرش خرد میشوی. ولی گاهی اوقات این ما هستیم که در استخر یک متری دست و پا میزنیم. اینکه حس میکنیم داریم غرق میشویم. کم کم آب تمام فضای حلق مان را پر میکند و نفس مان تمام میشود. ولی این آب تنها یک متر است.اینکه گاهی حس میکنیم افسردگی با چاقوی خود دارد به گردن مان ضربه میزند. ما روی زمین میفتیم و گلوی مان را میگیریم. حس میکنیم خون با فشار از لای انگشتان مان بیرون میریزد ولی آن چاقو پلاستیکی بوده است.ما گاهی نه قربانی افسردگی بلکه قربانی بازیگری خوبمان میشویم. اینکه گاهی انقدر این نقاب را روی صورت مان نگه میداریم که کم کم با پوست مان یکی میشود. گاهی انقدر این دیالوگ ها را تکرار میکنیم که از یک جایی به بعد تفاوتی با حرف خودمان ندارد.که شاید ما قربانی نیستیم ما فقط نقش قربانی را بازی میکنیم.ماجرا خیلی ساده است. در استخر با عمق یک متر اگر روی زمین نشسته باشی آب به بالای سرت میرسد و غرق میشوی. شاید اگر الآن در حال غرق شدنی چون نمیخواهی در این استخر روی پای خودت بایستی.چون روی پای خودت بودن زحمت دارد، مغزت تو را فریب میدهد. میدانی چرا؟ چون وظیفه اش همین است. که پرونده کار های پر زحمت را ببندد. دوست دارد قبول کند که تو یک بازنده ای و داری غرق میشوی؛ حتی اگر نباشی.پس گاهی فاصله میان افسردگی تا التیام آن همین است. دست و پای الکی نزن. فقط بلند شو و روی پاهای خودت باش. آنوقت میبینی همین آبی که داشت خفه ات میکرد به زانوهایت هم نمیرسد.اینکه اگر الآن همه چیز در تاریکی مطلق است شاید فقط یک راه حل دارد. که چشم هایمان را باز کنیم. خیلی از ما، پلک هایمان را محکم روی هم فشار میدهیم و از تاریکی فریاد میزنیم. چشم هایت را باز کن. تو در نور هستی. همین...گاهی اوقات کف اتاقی نمور و تاریک افتاده ایم و جان میدهیم. شاید تنها راه نجات این است که زحمت بلند شدن را به خودمان بدهیم تا پرده ها را کنار بزنیم.بین افسردگی بالینی تا نقاب افسردگی تفاوت است.خیلی از ما یک برچسب &quot;من افسرده ام&quot; زده ایم که غم و درد برایمان توجیه پذیر باشد. چون نمیخواهیم زحمت تغییر شرایط را به خودمان بدهیم.میدانید که تسلیم درد و رنج شدن بسیار راحت تر از مقاومت در برابرشان است.گاهی افسردگی تنها رکب مغزمان است. مغز ما وقتی به مشکلی بر میخورد که برایش راه حل ساده ای ندارد یا که دارد ولی اجرای آن زحمت دارد، این بازی را راه می اندازد. بازی &quot;جعل افسردگی&quot;.روزی به پدرم گفتم &quot;من به هیچ دردی نمیخورم&quot;. پدرم گفت &quot;خب به درد بخور. اگه بخوای به درد میخوری&quot;.اول از جمله اش ناراحت شدم. من دوست داشتم دلداری ببینم. درک شوم. پذیرفته شوم ولی جمله پدرم دستوری بود.کمی که خودم فکر کردم دیدم واقعا هم همین است. احساس حقارت و به درد نخور بودن داری؟! خب به خودت تکان بده تا به درد بخوری.احساس پوچی داری؟! به خودت زحمت بده و کار های مفید بکن. به همین سادگی!ولی گاهی ما به خوردن زهر و خون بالا آوردن عادت کرده ایم. ترجیح میدهیم به جای دویدن و عرق ریختن، بخوابیم و اشک بریزیم. همین...به پدرم گفتم &quot;به آخر خط رسیدم&quot;. بهم گفت &quot;تو تازه اول خطی&quot;. و این یعنی تو اول خطی و چون پیمودن این مسیر قرار است برایت پر از زحمت باشد ترجیح میدهی خودت را یک رنجورِ بدبختِ به تهِ خط رسیده نشان دهی. خب این بسیار کار راحتی است.با خودم ساعت ها فکر کردم. اولین دوره افسردگی ام بسیار سخت بود ولی واقعی بود. این دوره دوم شاید جعلی است. شاید واقعا افسرده نیستم و فقط در عمق کم استخر روی زمین نشسته ام.در این بخش آمدم بگویم شاید تو هم در حال اجرای سناریوی من هستی. شاید تو هم کنار من کف استخر نشسته ای. آمدم بگویم شاید تنها فاصله ات با بهبودی همین است که زحمت بلند شدن را به خودت بدهی و یک بار برای همیشه این ماجرای غم انگیز را تمامش کنی.میدانم؛ میدانم بسیار زحمت دارد. استرس دارد. اضطراب دارد. ولی این نقاب قربانی بودن زمانی باید از صورت مان به زمین بیفتد.امیدوارم بتوانم. امیدوارم بتوانید.ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 23:55:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش چهاردهم، روح فاسد طعمه جذاب افسردگی است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%81%D8%A7%D8%B3%D8%AF-%D8%B7%D8%B9%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ipuglfutwy2u</link>
                <description>اگر میتوانستید به خودتان در گذشته یک جمله بگویید چه میگفتید؟ یک جمله دستوری با لحنی آمرانه. یا شاید یک هشدار.اگر میتوانستید در گذشته تان چیزی را تغییر دهید سراغ کدام اتفاق میرفتید؟ اگر میتوانستید کسی را حذف کنید با چه کسی این کار را میکردید؟اگر میشد از زندگی الآن دنده عقب بگیرید، به کدام منطقه زمانی و مکانی از گذشته تان برمیگشتید؟ما این کار ها را خیلی دوست داریم. بازی با گذشته هایمان هرچند ناشدنی برایمان جذاب است. اینکه اگر برمیگشتم به عقب هرگز آن کار را نمیکردم یا آنجا نمیرفتم و آن حرف را نمیزدم. اینکه اگر به گذشته میرفتم فلان کار را میکردم. فلان جا میرفتم و با فلان فرد حرف میزدم.اینها برای مان هرچند دور و دراز ولی جذاب است.راستش من به خودم در گذشته یک دستور میدادم.ببین؛ بی خیال رویاهات نشو...!این حرف را سرش فریاد میزدم. اگر جدی نمیگرفت یقه اش را میگرفتم و به گوشه دیوار پرتش میکردم و دوباره فریاد میزدم که ببین؛ بی خیال رویاهات نشو...!اگر شما هم در جایی مثل گذشته من هستید پس شما هم مخاطب من هستید.میدانید چرا؟ چون درد است به جایی برسی ولی به زیر پایت نگاه کنی و ببینی رویای تو نیست. همان جا که دیگران تشویقت میکنند و برایت کف و سوت میزنند ولی اعماق وجودت کسی دارد عزا داری میکند.روزی که در دانشگاه قبول شدم همه برایم خوش حال بودند. همه افتخار میکردند. برایم کیک گرفتند و هدیه خریدند. من از همه تشکر میکردم و لبخند میزدم ولی در درونم مراسم عزای هفتم برپا بود.فرقی نمیکند الآن کجا هستید. از نظر دیگران جای خوبی است یا نه. افتخار دارد یا نه. جای زیبایی است یا نه. اگر در دل خودتان میدانید آنجا، جای شما نیست ماجرا تمام است.منم الآن از نظر دیگران جای خوبی هستم. در دانشگاه خوبی درس میخوانم. رشته زیبا و پر درآمدی دارم ولی من در هیچکدام از روز های زندگی ام خوش حال نیستم. چون جای من آنجا نبود. جای من پشت آن میز و سر آن کلاس ها نبود.من شغل میخواستم ولی عنوانی که الآن دارم برای من نبود.من به ظاهر خوبم ولی همچنان عزای عمومی در دلم برپاست. در تمام این مدت هر بار که مترو در ایستگاهی توقف میکرد به خودم میگفتم چرا اینجایی؟ واقعا اینجایی؟ هنوز اینجایی؟هر بار که سر کلاس به خودم نگاه میکردم میگفتم این ها چیست که مینویسی؟ چرا مینویسی؟ برای چه کسی مینویسی؟هر بار سر کارم صدایی میگفت ببین این کار، رویای تو نیست. چرا انجامش میدهی؟ولی دوستان من، حقیقت ماجرا این است که جبران اشتباهات گذشته فقط به کلام راحت است.راستش من زورم به جبران گذشته نرسید. هزار بار تصمیم گرفتم از رشته ام انصراف دهم. نشد. ترسیدم. نتوانستم.هزار بار تصمیم گرفتم کارم را رها کنم و بروم پی چیزی که قلبم میگوید ولی نشد. ترسیدم. نتوانستم.دوست دارم برگردم و به خودم بگویم وقتی میخواهی راه زندگی ات را انتخاب کنی به ندای قلبت گوش بده. اجازه نده عقده های دیگران تو را منحرف کند.که فلان کسِ زندگی ام در گذشته رویای دکتر شدن داشته؛ الآن به من میگوید باید دکتر شوی. یا دیگری در رشته خود موفق نبوده به من میگوید آن رشته مزخرف است.به خودم میگفتم دیگران اگر مشورتی میدهند بی طرفانه نیست. آنها عقده ها و احساسات حقارت خود را به تو میگویند.به خودم میگفتم آن مشاور کنکور اگر چیزی میگوید نگران آینده تو نیست او حرص جیب خود را میزند.به خودم میگفتم اگر رویایی داری برایش ملوس نباش. یاغی باش. سرکش باش.که اگر ندای قلبت چیزی برخلاف خواسته جمع است، مفت آن را نباز.که من هر روز به خودم در آینه نگاه میکنم و میگویم تو نباید اینجا باشی. در این دانشکده. سر این کار.من دوست داشتم روانشناس شوم. هر روز که به دانشکده خودم میروم چشمم دنبال دانشکده روانشناسی میگردد. آرزو میکنم که ای کاش آنجا بودم ولی نیستم. من چندین دانشکده آن طرف تر هستم. همانجا که جای من نیست.هر کسی که روزی ساکن این جهان میشود برای هدفی آمده است. هر کدام از ما رسالتی دارد. ما برای چیزی به این سیاره آمده ایم. ما بیهوده خلق نشدیم. این روح به غلط در این کالبد دمیده نشده است.اگر ما آمده ایم برای کاری آمده ایم و این ماموریت در قلب های ما جا سازی شده است.ما هستیم تا هر کدام اندازه بودن مان این دنیا را نجات دهیم. و زمانی میتوانیم که اول خودمان را نجات دهیم.کسی که خودش در حال سقوط است نمیتواند کسی را از لیز خوردن از لبه دره نجات دهد.اینکه رویای قلب مان را نادیده بگیریم آن رویا نمیمیرد. میگندد و روح مان را فاسد میکند. و روح فاسد طعمه جذابی برای افسردگی است.اگر در تلاشید کاری را شروع کنید همانی را انجام دهید که عاشقش هستید. هر چقدر از نظر دیگران احمقانه باشد.اگر میخواهید رشته ای را برای تحصیل انتخاب کنید همانی باشد که عاشقش هستید.اجازه دهید با داستانی این بخش را تمام کنم.در دوران راهنمایی دوستی داشتم که بسیار باهوش و زرنگ بود. از همان بچه درس خوان های عشق مدرسه.همه میگفتند او باید تجربی بخواند که پزشکی قبول شود. ولی او عاشق باستان شناسی بود. هر هفته سر کلاس، یک کتاب تاریخی می آورد و با اشتیاق میخواند.او رشته انسانی را انتخاب کرد و به من گفت هیچوقت بی خیال باستان شناسی نمیشود. خیلی وقت است خبری ازش ندارم ولی مطمئنم هر جایی که هست خیلی خوش حال تر از من است.خوش حال تر از من و همه آنهایی که به توهم عشق پزشکی بی خیال رویای حقیقی خود شدند.من در تک تک ساعات شبانه روز در تلاشم این ماجرای غم انگیز را درست کنم که اگر مثل منی، تو دوست خوب منی.دوست من، بی خیال رویاهات نشو. تو برای هدفی انتخاب شدی. ما بیهوده نیستیم. ما برای ماموریت ارزشمندی ساکن این سیاره رنج شدیم. ما زنده ماندیم تا این دنیا به اندازه بودن ما جای ارزشمند تری باشد. که اسم و جسم مان با هم در خاک متلاشی نشود.واقعا امیدوارم بتوانم. واقعا امیدوارم بتوانید.ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 10:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش سیزدهم، این حجم درد مقیاسی ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%AC%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-pdvf9gkyufrd</link>
                <description>یکی از دردناک ترین همنشینی های زندگی هر انسانی به گمان من، همنشینی دو حس بی طاقتی و ناتوانی است. انگار روی دست مان یک میخ بزرگ کوبیده اند. دردش آنقدر زیاد است که نمیتوانیم تحمل کنیم ولی زورمان هم نمیرسد که میخ را از دست مان در بیاوریم. درد میکشیم. تاب درد نداریم ولی نمیتوانیم درد را کاهش دهیم.نمیدانم چند بار این وضعیت را تحمل کرده اید؟ من الآن در بطن آن هستم. میخی که در دستم فرو رفته است تا مغز استخوان، درد دارد ولی توانی برایم نیست که آن را از دستم بیرون بکشم. محکوم شده ام به تحمل چیزی که تاب تحملش برایم نیست.به این وضعیت میگویند تحمل امر تحمل ناپذیر. به تجربه من جزو سخت ترین لحظات زندگی انسان است و در این شرایط ما صبر میکنیم که اگر صبر نکنیم چه کنیم؟صبر کردن در شرایطی که کاسه صبرمان لبریز است هم همین است. هی میگویند صبر داشته باش. وقتی این کاسه لبریز است چه کنیم؟دائم صدایی در گوش مان میگوید تحمل کن. چند ثانیه بعد صدایی دیگر از اعماق وجودمان فریاد میزند نمیتوانم. دیگر نمیتوانم. تقابل بین این دو صدا تجربه دشواری است._ تحمل کن+ نمیتوانم_ تحمل کن+ نمیتوانم...+ نمیتوانمبه راستی گاهی اوقات نمیتوانیم. اگر چیزی قبلا در توان مان بوده است الآن نیست. به راستی گاهی اوقات حجم درد ها فراتر از حد تحمل ماست. انگار مساحت قفسه سینه مان برای تحمل کردن شان بسیار کوچک و تنگ است.این لحظات، دشوارند. به گمانم متداول هم هستند.حالا سرنوشت ما در این هنگام چیست؟ صبرگاهی اوقات صبر کردن برای ما یک گزینه نیست که انتخابش کنیم. یک جبر است. ما ناچاریم به صبر کردن. که اگر صبر نکنیم چه کنیم؟ که اصلا تا کی صبر کنیم؟ همین است که دشوارش میکند.تا کجا؟اینکه صبوری تاریخ انقضای مشخصی ندارد، ماجرا را سخت تر میکند.گاهی اوقات زندگی برای مان صرفا یک مسیر پر فراز و نشیب نیست. یک خیابان از دو طرف بن بست است. که میگویند در این زمان باید بال هایت گشاده شود که راه آسمان بگیری. ولی این خیابان از بالای سرمان هم بن بست است.گاهی اوقات آنقدر گره به کار هایمان افتاده است که سر پنجه هایمان نمیتواند ذره ای از آن را باز کند. ما گیجیم. درمانده و بیچاره ایم و امان از درماندگی.جزو چندش آور ترین حس های جهان است. درمانده بودن ما را به انجام کار ها و گرفتن تصمیماتی سوق میدهد که تنها یک درمانده میتواند نه هیچ انسان عادی دیگری.اگر الآن بخواهم نامی برای خودم بگذارم به خودم منِ بیچاره میگویم. منِ درمانده.درماندگی یعنی همان میخ بزرگ فرو رفته در دست.راستش را بخواهید قبلا هم تجربه اش را داشته ام. اگر الآن مثل من هستی پس بیا جلو تا در گوشت چیزی بگویم.درست میشودالآن درد داری. میدانم. من هم دارم. الآن درمانده ای. میدانم. من هم هستم. الآن وسط همان خیابان از همه طرف بن بست ایستاده ای. میدانم. منم ایستاده ام. ولی درست میشود.به من اعتماد کن. الآن وضع مان رو به راه نیست ولی فردا نه پس فردا حتما رو به راه میشود. الآن ماجرای زندگی مان یک داستان تراژیک است ولی مطمئن باش پایانش تلخ نمیشود. الآنم ناچاریم به صبر کردن ولی روزی این سینه برایمان فراخ میشود.چرا؟ چرا انقدر درمانده ولی امیدوارم؟ چون ما خدا را داریم.مادامی که این میخ در دست مان، درد و خونریزی دارد ما خدا داریم. شاید فکر کنیم ساکت و بی تفاوت است ولی نه! او نگران است. او به فکر است. او به دنبال التیام ماست ولی برایش هر چیزی زمان مشخصی دارد و ما باید تا زمانش آن درد را تاب بیاوریم حتی اگر تحملش برای مان نباشد.ما درد میکشیم ولی تنهایی نه! در تمام این ثانیه ها که برایمان دشوار است ما تنها نیستیم. او میبیند. او حساب ثانیه های صبوری ما را دارد. او همینجاست. همین جایی که فرش زیر پایمان از خون دست هایمان قرمز و خیس است.درست میشود چون او درست میکند. شاید طول بکشد ولی انتهای بازی روشن است. خدا جایی که برای مان راهی نیست، راه میگشاید.پس بیایید با اعتماد به نامش، درد ها را تاب بیاوریم. بیایید در اوج این بیقراری و بیچارگی تکیه دهیم به حضورش. هرچند نادیدنی ولی او استوار ترین وجود زندگی ماست.صحبت از کلیشه ها نیست. صحبت از حقایق است و چه حقیقتی میتواند وجود خدا را کتمان کند. که در انتهای قلب ما آهن ربایی او را به خود میکشد.پس بیایید حالا که این کاسه های صبر لبریز است باز هم صبر کنیم. بیایید حالا که این دست ها، درد تحمل ناپذیری دارد باز هم تحمل کنیم. بیایید در این شرایط باز هم تاب بیاوریم.اینکه مینویسم صرفا ناله کردن نیست. من میخواهم توجه آنهایی را جلب کنم که فکر میکنند تنهایی دارند درد میکشند. تنهایی صبر کردن را نمیتوانند و اگر دنیا رنجی دارد فقط برای آنهاست.دوست دارم اگر کسی مانند من جایی میان زمین و آسمان دارد لق میخورد که نمیداند دیگر باید کجا رود؟ چه کند یا چه بگوید؟ ببیند تنها نیست. و صدایی از لا به لای این کلمات در گوشش آهسته بگوید که درست میشود.صدایی آرام زیر گوشش بخواند که جایی که راه نیست خدا راه میگشاید.میدانم بعد ها که قرار است دوباره این متن را بخوانیم همه چیز درست است. آن زمان اگر یادتان بود من را هم یاد کنید. من این وضع را برای شما و خودم پیش بینی کرده بودم.ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Fri, 17 Mar 2023 21:04:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش دوازدهم، در وصف ناجیان ما از افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B5%D9%81-%D9%86%D8%A7%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kx667tvcitoc</link>
                <description>در ادامه مراحل درمان افسردگی به یک نجات دهنده بزرگ میرسیم.کلماتآن هم نه فقط چینش حروف الفبا که بتواند واژه ای بامعنی تولید کند. نه! معجزه کلمات را میگویم.کلمات دو قابلیت اساسی دارند. هم ویران میکنند و هم آباد. پس در درمان افسردگی هم دو ماموریت دارند. یا نجات مان میدهند یا نابودمان میکنند.اینکه کدام ماموریت در زندگی ما انجام میشود کاملا بستگی به خودمان دارد. این که از کلمات مانند مرهم استفاده کنیم یا سیانور، دست خودمان است.کلمات فقط به مکالمات روزمره ما خلاصه نمیشوند. در هر جایی که کلمه ای باشد، قدرت کلمات هم همان جاست.میخواهد کتاب باشد یا متن یک آهنگ. پس ما توسط کلمات احاطه شده ایم. اینکه از قدرت سازندگی آنها استفاده کنیم یا قدرت تخریب شان، کاملا تصمیم ماست.و زمانی که ما چیزی را انتخاب میکنیم، مسئولیت عواقبش هم گردن خودمان میباشد. یقه هیچکس را نمیتوانیم بعدش بگیریم.پس اگر تصمیم گرفتیم کلمات را در نقش سیانور وارد زندگی خود کنیم تا انتهایش همه چیز پای خودمان است. بنابراین باید بسیار هوشمندانه و درست بازی کنیم.در دوران افسردگی بسیار میل مان به غم میکشد. دوست داریم تا چشم باز میکنیم در گوش مان یک موسیقی به شدت غمگین پر از کلمات غمبار پلی شود. دوست داریم از غم بخوانیم. از غم بشنویم. پیگیر غم باشیم. اینها درست نیست ولی خب بسیار در این دوران طبیعی است.خودم هم در این حالت وقتی آهنگ شادی گوش میدهم دوست دارم همه ریتم شادش را بالا بیاورم.اینها طبیعی است ولی درست نیست. نمیگویم بیایید از همین حالا ریمیکس عروسی را پلی کنیم. نه این کار به شدت مضحک است. مانند این است که به هنگام عزا، لباس سفید تن کنیم. بیهوده و چرت است.یا مثلا برای کتاب ها و جملات؛ در دوران افسردگی خواندن مطالب روانشناسی زرد مثبت اندیشی هم بیهوده و چرت است. ما داریم درد میکشیم بعد یک نفر می آید با موسیقی پس زمینه حماسی برای مان حرف های مثبت-مثبت میزند.بلند شوادامه بدهتو میتونیبجنگعاشق زندگی باشبخندشاد باشآرههههه همینهههههه..تمام شد؟! خیلی تاثیر گذار بود...این کلمات نه تنها کمک کننده نیست بلکه لج ما را هم در میاورد. که یعنی چه بلند شو و به زندگی لبخند بزن؟ من درد دارم. من خوش نیستم. من حالم بد است.میتوانی بروی بالای سر کسی که قطع نخاع شده است با موسیقی حماسی بگویی بلند شو و به سوی موفقیت بدو؟ هر چقدر هم بالای سرش فریاد بزنی او نمیتواند از جایش بلند شود. این طبیعی است. آن کسی که سعی دارد او را از جایش بلند کند از موتوری جنس گرفته است.در تمام این مدت اولین هدفم این بود که این کلیشه ها را درباره افسردگی از بین ببرم. فرد افسرده با کلیپ های انگیزشی نه تنها متحول نمیشود بلکه تا گلو در عذاب وجدان فرو میرود. که چرا بقیه میتوانند برای زندگی خود بجنگند ولی من دارم غرق میشوم؟کلیپ های انگیزشی و جملات مثبت بسیار خوب هستند. تشویق دیگران به مثبت اندیش بودن، به دیدن نیمه پر لیوان بسیار زیباست. اما در درمان افسردگی اولویت ما تزریق شادی نیست. تعدیل رنج است.بهترین شکل کلمات برای درمان افسردگی در کتاب پیدا میشود.کتاب ها برای درمان افسردگی باید به اندازه داروهای ضد افسردگی مهم شمرده شوند. کتاب ها باید برای نقش خود در درمان افسردگی مدال افتخار بگیرند. کتاب ها بهترین شکل استفاده از کلمات برای بهبودی هستند.من به هنگام افسردگی کتاب ها را نمیخواندم. آن ها را سر میکشیدم. چون میدانستم معجزه ای پشت آنهاست.البته البته چون کتاب ها، خانه کلمات هستند پس هم میتوانند ما را آجر به آجر بسازند و هم میتوانند خشت به خشت نابودمان کنند. پس انتخاب درست شان بسیار حیاتی است.در انتهای این بخش، کتاب هایی که خودم خوانده ام را برای تان مینویسم. اگر به من توانست کمک کند پس به شما هم میتواند.ولی اجازه دهید در ادامه به خانه دیگری از کلمات بپردازیم. آهنگ ها...چندی پیش درباره نتایج تحقیقی شنیدم که میگفت ریتم آهنگ میتواند ریتم تپیدن قلب ما را تغییر دهد.یعنی آهنگی که گوش میکنیم تاثیر مستقیمی روی بدن مان میگذارد. وقتی میتواند ریتم قلب را عوض کند پس صد در صد میتواند روی سیگنال های مغزی هم موثر باشد. البته این اصلا نیازی به تحقیق ندارد. بعضی آهنگ ها را در شاد ترین لحظه زندگی هم که گوش کنی غم را به جلوی چشمانت می آورد.پس مهم است به چه گوش میدهیم.من نمیتوانم درباره این موضوع نظر قطعی بدهم. راستش را بخواهید انقدر حساس است که میترسم مسئولیتش را به گردن بگیرم.درباره چیز هایی که خودم گوش دادم هم چیزی نمیگویم. شاید توانسته برای من خوب باشد ولی برای فرد دیگری نتیجه عکس دهد.سالم ترین چیزی که میتوانم بگویم این است که در این دوران حواس مان به چیز هایی که گوش میدهیم باشد.اصلا خواهشم این است که حواس مان باشد. اصلا تروخدا حواسمان باشد... دیگر نمیدانم چگونه اهمیت موضوع را در کلام بیاورم.بیایید برای مدتی روزه کلمات بگیریم. بیایید موسیقی بی کلام گوش دهیم. بیایید به موسیقی هایی گوش کنیم که المان های طبیعت را دارند. مانند صدای امواج دریا یا صدای باران.بیایید قبل از گوش دادن به هر آهنگی اول متن آن را بخوانیم.بخش زیادی از آهنگ ها در تصرف کلمات غمبار و منفی هستند. شکست عشقی، خیانت، بدبختی، تنهایی، طرد شدن و... و... و...میدانم چقدر شنیدن شان میچسبد ولی باور کنید خطرناک است. ویرانگر است. بیایید به خودمان شلیک نکنیم.در پلی لیست من به تعداد انگشتان یک دست هم آهنگ فارسی وجود ندارد. من در دوران افسردگی همه شان را پاک کردم. البته این موضوع کاملا سلیقه ایست و من اجازه اظهار نظر درباره سلیقه موسیقایی کسی را ندارم.ولی حواس مان باشد... همین!در آخر هم دوست دارم اشاره ای به اخبار کنم. نه فقط خبر ساعت 9 شب. نه! همین اخباری که در فضای مجازی دنبال میکنیم.میدانم حق داریم عمق فاجعه را درباره جامعه خود بدانیم ولی این جامعه اصولا خبر خوشی برای ارائه ندارد. پس تا مدتی که در محدوده افسردگی هستیم بیایید از این اخبار دوری کنیم.راستش را بخواهید اینجا برای نوشتن از معجزه کلمات، فضا کم است. تنها خواهش من این است که در این دوران حواس مان به کلمات باشد.مخصوصا کلماتی که به خودمان میگوییم. بیایید در این زمان با خودمان مهربان و نرم گو باشیم. خودمان را به شنیدن کلمات زیبا دعوت کنیم. به خودمان بد و بیراه نگوییم. بد و بیراه گوش ندهیم و بد و بیراه نخوانیم.لیست کتاب های کمک کننده من:کتاب پس از جدایی (سوزان جی. الیوت)ترجمه حجت محسنی حقیقی و طیبه موسوی نشر دانژهکتاب انسان در جست و جو معنا (ویکتور فرانکل)ترجمه علیرضا ارجاع انتشارات شمشادکتاب نقشه راه (کارل. اس پیرسون)ترجمه مرتضی نظری انتشارات بنیاد فرهنگ زندگیکتاب زندگی خود را دوباره بیافرینید (جفری ای. یانگ)ترجمه سارا حسینی عطار انتشارات شمشادکتاب دال دوست داشتن از حسین وحدانیکتاب چهار اثر از فلورانس اسکاول شینترجمه فرشته مهری نشر حبابکتاب ماورای طبیعی شدن از دکتر جو دیسپنزاانتشارات رویال مایندادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Wed, 15 Mar 2023 21:09:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش یازدهم، این قلب برای درد کشیدن نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-c6t8lbz5qiai</link>
                <description>در بخش های قبلی گفتیم که دومین مرحله در درمان افسردگی، بخشش است و این بخشش را به 3 گروه تقسیم کردیم که مرحله به مرحله باید برای بهبودی طی میشد. گفتیم اولین بخشش، عذرخواهی از خداوند است که کامل تر آن را میتوانید اینجا بخوانید. دومین بخشش هم شامل بخشیدن خودمان میشد که راهنمای کاملش را میتوانید در اینجا مطالعه کنید. حالا میخواهم آخرین مرحله بخشش را بگویم.خواهش من این است که اگر درگیر اختلال افسردگی هستید یا سابقه ابتلا به آن را داشته اید، لطف بفرمایید و نوشته ها را به ترتیب از بخش اول آن مطالعه کنید. برای خودتان زمان بگذارید و برای بهبودی به خودتان وقت کافی دهید. من به خوبی میدانم برداشتن هر قدم برای بهبودی روح و روان مان چقدر میتواند دشوار و زمانبر باشد. پس هیچ عجله ای در کار نیست. پس از خواندن هر بخش به خودتان فرصت دهید. خودتان را تشویق کنید حتی اگر در ظاهر تغییری در حال خود حس نمیکنید. و صبور باشید تا این ریشه در خاک، محکم شود.باری؛ آخرین بخشش، بخشیدن دیگران است. بخشیدن همه آنهایی که در عمق قلب مان از آنها ناراحت و رنجیده هستیم. شاید تار و پود خاطرات مان گره خورده به کینه و حس انتقام است. بخشیدن همه آنهایی که حس میکنیم اگر زخمی به تن ماست از آنهاست.میدانم، میدانم که چقدر دشوار است. برای بعضی هایشان حتی به کلام بخشیدن هم دشوار است چه برسد به اینکه قلب مان را از کینه هایشان پاک کنیم.انسان ها میتوانند از یکدیگر دیو بسازند. با رفتارشان، با دانه به دانه کلام شان، با طرز برخوردشان میتوانند دیگران را به آخرین طبقه جهنم ببرند. با زبان شان میتوانند چاقویی را تا دسته در لای دنده هایمان فرو کنند. ما روی زمین میفتیم. خونریزی میکنیم و وجب به وجب تن مان خیس میشود. ما درد میکشیم و این درد ها ضبط میشود در حافظه زندگی مان. که هر از چند گاهی دوباره در وجودمان پخش میشود و مثل روز اول میفتیم روی زمین و از لای دنده هایمان خون به بیرون میپاشد.الآن که اینها را مینویسم چقدر همه چیز برایم آشناست. من هنوز هم درد زخم هایی که از دیگران خورده ام را حس میکنم. درد بدی است. مثل باد غریب و سردی که از روحم رد میشود و آن را میلرزاند.خیلی دشوار است گذشتن از کسانی که هنوز درد زخم هایشان را حس میکنیم. خیلی دشوار...حتی نوشتن از آن هم دشوار است. خیلی دشوار...اما تنها راهی که داریم همین است. سخت است ولی همین است. دوستش نداریم ولی همین است.بگذارید اینگونه ادامه دهم. ما فکر میکنیم با بخشیدن دیگران پرونده اعمال زشت آنها را مخدومه میکنیم و آنها تبرئه میشوند. بدون هیچ مجازات و تاوانی. مسلما عادلانه نیست. ما میخواهیم زنده باشیم که اجرای عدالت را ببینیم پس چرا باید آنها را ببخشیم تا بروند خوش و خرم رد کارشان.ولی اینطور نیست. ما با بخشیدن دیگران، اعمال آنها را پاک نمیکنیم. چیزی را از دور گردن شان باز نمیکنیم. اشتباهات آنها را لاپوشانی نمیکنیم. ما با بخشیدن دیگران آنها را تطهیر نمیکنیم. رد گناهان آنها بر روی آستین هایشان همچنان وجود دارد.داشتن احساس کینه نسبت به دیگران مانند این است که ما زهر بخوریم و انتظار بکشیم که دست عدالت، آنها را مسموم کند. نه این ما هستیم که در انتها خون بالا می آوریم.اینکه مادامی که از کسی کینه داریم و دوست داریم سر به تن بد ترکیبش نباشد مانند این است که آجری گداخته را از تنور در بیاوریم و برویم که سر آن را بشکنیم. نه این ما هستیم که دست مان میسوزد.بخشش یعنی برو! این میدان نبرد جای تو نیست. این تو نیستی که باید عدالت را اجرا کنی. این شمشیر که در دستان توست جای غلطی است.بخشش یعنی رها کن! این جا، جای ماندن تو نیست. گرفتن انتقام بدی های دیگران وظیفه تو نیست.بخشش یعنی من میبخشم که خدایم جای من شمشیر دست بگیرد. و خدایی که می آید برای دلجویی از بنده آسیب دیده اش خیلی کار ها میتواند انجام دهد.بخشش یعنی من میگذرم که خدایم نگذرد. من میروم که خدایم در این میدان بماند. من میروم که عدالت اجرا شود.بخشش یعنی رها کردن جنگی که مال ما نیست. ما با داشتن حس کینه، اجرای عدالت را نمیبینیم. ما فقط از بی عدالتی زجر میکشیم.بخشش یعنی اجازه میدهم این عدالت را کس دیگری اجرا کند.به راستی همین است. برای تان در چند بخش گذشته گفتم داستان خودم را. همان دو نفری که هر بار به کار هایشان فکر میکردم از قلب درد به خود میپیچیدم.من این 3 مرحله بخشش را انجام دادم. خدا مرا بخشید. خودم، خودم را بخشیدم و در نهایت از آنها گذشتم.بعد از انجام این کار ها دیگر قلب درد به سراغم نیامد. من آن ها را میدیدم. هنوز درد زخم هایشان را حس میکردم. همچنان مجروح و بیمار بودم اما دیگر قلبم از نفرت شان درد نمیگرفت. من آنها را بخشیدم و بعد از مدت خیلی کوتاهی لحظه به لحظه اجرای عدالت را در زندگی شان مشاهده کردم. من عدالت خدا را دیدم. همان هایی که به من زخم زدند در مقابل خودم روی زمین از هجوم درد زخم های بی درمان خود به خود میپیچیدند. و این معجزه بخشیدن بود.ما میبخشیم نه برای اینکه دیگران سزاوار بخشش ما هستند. ما میبخشیم چون خودمان شایسته آرامش هستیم.ما میبخشیم چون قلب ما برای درد کشیدن آفریده نشده است. ما میبخشیم چون خدای ما حواسش هست.ما میگذریم چون خدای ما پشت ما در جای خود ایستاده است. ما میبخشیم چون خدا اشک های ما را در مشت خود جمع کرده است. چون حساب زخم هایمان را دارد. چون حواسش به درد هایی که کشیدیم بوده است. ما میبخشیم چون خدای ما عادل تر است و قدرتمند تر.سخت است؛ میدانم بسیار سخت است. ولی تنها چاره همین است.بیایید شمشیر هایمان را به زمین بیندازیم. خاک زانو هایمان را پاک کنیم. این میدان انتقام را ترک کنیم. اجازه دهیم خدای ما به جای ما بماند.بیایید خودمان را از رنج دیگران رها کنیم. ما لیاقت آرامش را داریم و قلب هایمان برای مچاله شدن نیست.بیایید روی خدای خود حساب کنیم. دیگران را به جرم آسیب هایی که زدند ببخشیم تا ما هم به خاطر آسیب هایی که زدیم، بخشیده شویم. که به همان اندازه که عده ای در زندگی ما بدی کردند شاید ما هم برای عده ای خیلی خوبی نکرده ایم. میدانم سخت است ولی این کاریست که باید انجام شود. امیدوارم بتوانم. امیدوارم بتوانید.ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 14:33:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش دهم، تنها متحد ما در درمان افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-m7zz2tufvxqp</link>
                <description>الآن ساعت 6 صبح است و من در راه دانشگاهم.  دیدم بهتر است به جای خوابیدن در مترو بخش بعدی را بنویسم و در فرصتی بین کلاس های امروز، آن را منتشر کنم.کجا بودیم؟!گفتم بر اساس آنچه تجربه کرده ام، دومین راه درمان افسردگی در یک واژه خلاصه میشود؛ بخشیدن. که این بخشیدن شامل 3 نوع بخشش بود که نوع اول را در بخش قبل بیان کردم که آن را میتوانید در اینجا مطالعه کنید :)نمیدانم چرا حس کردم دارم شبیه یکی از اساتیدم حرف میزنم؟باری؛ نوع دوم بخشش، بخشیدن خودمان است. شاید سخت ترین قسمت ماجرا هم همین باشد. زیرا ما هر چقدر که برای دیگران بخشنده ایم، همانقدر برای خودمان کینه ای های بدقلقی هستیم.بخشیدن خودمان سخت است چون برای این کار لازم است ابتدا گذشته مان را رها کنیم و همین است که دشوارش میکند. برای خیلی هایمان گذشته واقعیت عینی تری تا همین حالا دارد.بسیاری از ما آنچه که الآن هستیم، حاصل همین گذشته است. که بسیاری از درد های شانه هایمان برای بار های سنگین گذشته است. که ما میخواهیم گذشته را رها کنیم، اوست که ما را رها نمیکند. که ما در شکار خاطرات هستیم.اینها را میگویم فکر نکنید من اینگونه نیستم. اتفاقا من و گذشته ام هر روز دست هایمان را دور گردن هم می اندازیم و به هم میگوییم هی رفیق! بیا امروز هم گند بزنیم به حال (زمان حال را میگویم).ورای همه اینها، من هم در چنگال گذشته ام. همین حالا که در حال نوشتن هستم گهگاهی از پنجره مترو به بیرون نگاه میکنم و در دلم چیزی میگوید اگر در گذشته ات این تصمیمات را نمیگرفتی الآن جای بهتری بودی. میگویم به خودمان، به همه مان، به یکایک مان که گذشته را حتی خدا هم نمیتواند تغییر دهد. که چقدر هر روز به خودم بگویم تقصیر توست؟ این چیزی را عوض نمیکند.که الآن یقه خودم را بگیرم و خودم را خفت کنم کنج دیوار، از جیبم چاقو در بیاورم و بگذارم بیخ گلوی خودم که تو کردی؛ تو این تصمیم را گرفتی. تو آنجا رفتی. تو پای فلانی را به زندگی ات باز کردی. تو اینگونه درس خواندی یا آنگونه درس نخواندی. تو...تو...تو.... تو همه ما را به اینجا رساندی.هیچ چیز تغییر نمیکند.که حتی اگر با آن چاقو سر خودم را ببرم باز هم همه چیز دست نخورده به قوت خود باقی میماند.در تمام ثانیه های زندگی ام به دنبال فرصتم که شاید بتوانم چیزی را در گذشته اصلاح کنم. ولی نبود. نیست. نگردید. گذشته را حتی خدا هم نمیتواند تغییر دهد.پس چه چاره دیگری برای مان مانده است؟ پذیرش گذشته و بخشیدن خودمان.پذیرش گذشته با همه خاطرات و اتفاقات زشت و بد ترکیبش. با همه آدم هایی که سهمی از آن داشتند. با همه تصمیمات و ماجرا هایی که ما در آن رقم زدیم.و بخشیدن خودمان با همه اهمال کاری هایمان. همه اشتباهات و ندانم کاری هایمان. با همه شکست ها و نرسیدن هایمان.که همه ما هر چقدر هم به خود مفتخر باشیم باز هم لکه سیاهی در گذشته مان است که باید راز سر به مهر باشد. که همه ما با این وسعت از تفاوت ها، در داشتن اشتباهات جور و واجور در گذشته هایمان مشترکیم.کم کم دارم به ایستگاه آخر میرسم. ادامه این بخش را اگر بتوانم در ساعت استراحت بین کلاس های امروز کامل میکنم...خب الآن ساعت 15:13 ظهر است و چون کلاس آخرم تشکیل نشد (منت خدای را) در راه بازگشت هستم. طبق معمول هم با همراه همیشگی، جناب مترو. ادامه این بخش را در لا به لای صدای فروشنده های مترو، مابین تبلیغ پودر جرمگیر نانو تا کلیپس و گل سر مینویسم.دوباره نوشته ام را تا اینجا خواندم و دیدم که چقدر سخت است بخشیدن خودمان؛ که چیزی در درون ما برای بخشیدن بسیار مقاومت میکند.بگذارید اینگونه خودمان را قانع کنم. اگر فکر میکنید در گذشته تصمیم اشتباهی گرفته اید، این قضاوت برای الآن شماست نه شمایی که در گذشته بودید.شاید شمای گذشته، چاره ای نداشته است. شاید تحت فشار بوده است. قطعا به اندازه الآن شما تجربه نداشته و حتما بینش اکنون شما برایش وجود نداشته است.شمای گذشته با همه خطاهایش بی گناه است که اگر هم نباشد همه ما حق اشتباه داریم.و اگر قرار است خودمان را ببخشیم باید برای خودمان این حق را قائل باشیم.متهم کردن خودمان به همه فجایع زندگی چیزی را بهتر نمیکند. با مجرم دانستن خودمان بازی را عوض نمیکنیم. اینکه برای خود حکم ببریم، هر چند عادلانه، حالمان را بهتر نمیکند.پس بیایید برای خودمان قاضی رئوفی باشیم. بیایید چشم مان را روی مدارک جرم خود ببندیم و حکم عفو خود را صادر کنیم.در تمام این مدت خودم را گوشه کوچه ای تاریک و بن بست خفت کرده بودم. به اشتباهاتم، تصمیمات غلطم و نوع رفتارم با آدم های اطرافم که فکر میکردم گلویم را بیشتر فشار میدادم. اینکه در انتها خودم را خفه میکردم هم چیزی را حل نمیکرد. متاسفانه ما دم دست ترین فرد زندگی مان برای انتقام گرفتن هستیم ولی حتی اگر این زخم های انتقام کاری باشد؛ باز هم چیزی تغییر نمیکند.اصلا بیایید یک گور دسته جمعی درست کنیم. همه مان، خود های خطا کارمان را به آن پرت کنیم. آخرش چه؟ هیچ...تغییر شرایط جایی آغاز میشود که چاقو را از زیر گلوی مان برداریم. به جای حسرت خوردن، به جای افسوس، به جای هزاران آهی که مثل دود ریه هایمان را پر کرده است؛ خودمان را ببخشیم و در آغوش بگیریم.میدانم؛ میدانم چقدر میتواند دشوار باشد. خودم هم از خودم خوشم نمی آید که بخواهم خودم را بغل کنم. اتفاقا دوست دارم خودم را با تمام زورم هل بدهم که عقب برود و بهم نخورد که چندشم شود. ولی چاره ای نیست. این صلح باید برقرار شود.با بخشیدن خودمان، در برابر افسردگی با خود متحد میشویم. و مایی که ما را دارد بسیار قوی تر است.الآن که دیگر قطار دارد به ایستگاه آخرش میرسد، بسیار خسته ام. دوست دارم زمان را ثابت نگه دارم. روی همین صندلی مترو تا ساعت ها بخوابم و به این فکر نکنم که فردا باز هم ساعت 8 صبح کلاس دارم.باری؛ بسیاری از ما در گذشته مان نقش خود را درست بازی نکردیم. شاید بد انتخاب کردیم. بد عمل کردیم. بد راه رفتیم یا در راه بدی رفتیم. یا که در راه بدی، بد راه رفتیم. ولی گذشته، گذشته. دیگر دست مان بهش نمیرسد. مثل شب های پرستاره، برویم روی نوک انگشتان مان. دستمان را هم که دراز کنیم، هرچقدر هم که بلند ولی به ستاره ها نمیرسد. بیایید گلوی خود را رها کنیم. گذشته را مانند قاضی های دادگستری نبینیم. به چشم معلم ها نگاهش کنیم. اگر انتخاب بدی داشتیم، الگو بگیریم. اگر رفتار خطایی کردیم، درس بگیریم. اگر چیزی را نمیدانستیم، یاد بگیریم. و از تمام این ها برای ساختن امروز و فردایی استفاده کنیم که در آن ما دیگر مجرم پای طناب دار نیستیم. ما پیروزیم. ما درستیم و جای بهتری هستیم. امیدوارم بتوانم؛ امیدوارم بتوانید.ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 18:54:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش افسردگی: بخش نهم، وقتی با بخشیدن درمان میشویم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12365376/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-vm3f8wbepffb</link>
                <description>در بخش قبلی، اولین گام در درمان افسردگی را بیان کردم که آن را میتوانید اینجا مطالعه کنید :)دومین مرحله درمان افسردگی را بنا بر تجربیات خودم، بخشش میدانم. برای اینکه اعتماد شما را جلب کنم اجازه دهید داستانی برای تان بگویم. در اولین روز هایی که تصمیم گرفتم افسردگی را از خانه و زندگی ام بیرون کنم شرایط جسمانی ناخوشایندی داشتم. وجود دو نفر در ذهنم مرا بسیار آزار میداد. انقدر که هر بار به آن ها فکر میکردم قلبم درد میگرفت. به لفظ نه! عمیقا قلب درد بدی را حس میکردم. انگار خون داخل قلبم گردشی نداشت. در یک جا متوقف شده بود و ناگهان به پایین دلم سرازیر میشد و همزمان درد میگرفت. بسیار از درون احساس کرختی داشتم. اما بی حس نبودم و درد، بسیار حس میشد.فکر کردن به آنها شرایط را برایم غیر قابل تحمل کرده بود. من آنها را مسبب بسیاری از درد هایم میدانستم و منتظر دیدن چوب خدا بودم که صدا ندارد. آرزو میکردم که ای کاش اسلحه ای داشتم و با گلوله وسط پیشونی شان را هدف میگرفتم. البته شاید انقدر ها هم بازی را زود تمام نمیکردم. بلکه به جایی شلیک میکردم که زود نمیرند. تدریجی مرگ را ببینند. انقدر خونریزی کنند که در خون چندش آور خود غرق شوند و من فاتحانه آنها را نگاه کنم. شاید هم مثل فیلم ها میرفتم بالای سرشان و بعد از گفتن چند جمله فلسفی تاثیر گذار با آخرین شلیک کار را تمام میکردم.البته همه اینها تماما فکر و خیال بود. آنها خوش و خرم بودند و من خشت به خشتم متلاشی.دیگر نمیشد. دیگر اینگونه نمیشد ادامه داد.اینجا جایی است که معجزه بخشش آشکار میشود. میدانم، میدانم؛ میدانم. قرار نیست آسان باشد.بخشش به نام، کلمه بسیار زیبایی است ولی به عمل، سخت و نشدنی میشود.برای درمان افسردگی 3 نوع بخشش لازم است. در مورد اول این ما هستیم که باید طلب بخشش کنیم. از چه کسی؟ از خداوند.نام دیگرش توبه است ولی من آن را دوست ندارم. من به آن عذر خواهی از خداوند میگویم.راستش را بخواهید خدای ما آدم ها، ربطی به مطالب کتاب دین و زندگی دبیرستان ندارد.با هر میزانی از اعتقاد و با هر دین و آیینی، خداوند تنها یار انسان هاست. که هرچقدر ممکن است با مذهب و قوانین مذهبی اش مشکل داشته باشیم ولی خدا ورای همه این هاست. فاصله خداوند با ما به تعداد رکعت های نمازمان ربطی ندارد. خداوند همیشه نزدیک است. که حتی اگر برویم او کسی است که می ماند و انتظار میکشد که برگردیم.که شاید دیگر رویی برای بازگشت نداریم ولی او منتظر است. که هرچقدر گناهکاریم باز اوست که منتظر است. که میداند وقتی برگردیم چقدر زخمی و درمانده و بی پناهیم.که اگر گفته اند خداوند تنها برای آدم های خوب است، نیست. خداوند برای تک تک ماست. حتی مایی که خودمان هم از خودمان بیزاریم ولی او بیشتر از هر کسی دوست مان دارد.ماجرای خدا را از ماجرای جامعه ما جدا کنید. نصف آنها که پای نامه جنایات و فساد هایشان مهر خدا را میزنند، خدا را به نام هم نمیشناسند. که خدا بین ما بدنام شده است. ولی او در تیم ماست و منتظر است که روزی برگردیم و همه دلتنگی هایمان را در آغوشش گریه کنیم.برای بهبودی لازم است که اول از او عذرخواهی کنیم. که نه در مسجد نه بر پای سجاده، خدا همین جاست. پای همه درد ها و زخم هایمان.که خدا کسی است که هنگام گریه کردن اشک های ما را جمع میکند و شماره میکند.که اگر هم از ما ناراحت است برای خودش سنگی به سینه نمیزند. که ناراحت حجم درد های ماست.که چقدر تصویری که از خدا برای ما ساختند بیرحم بود. چهره کسی که جهنمی ساخت تا اگر خطایی کردیم به آتش پرتاب مان کند. کسی که همواره ترکه برداشته است که اگر خطایی کنیم، فلک مان میکند. که خدا را با جهنم و آتش و عذاب الهی و مجازات مترادف کردند و منحصر به گروه خاصی از کسانی که جای مهر روی پیشونی هایشان است.که هیچکس به ما نگفت خداوند در تیم ماست. در همین جبهه. که همانقدر رفیق و همراه است. که دور نیست. در مسجد و کعبه و نزدیک محراب نیست. که همین جاست. کنار مشکلات مان.کسی به ما نگفت خداوند هم زبان است. که لازم نیست برای صحبت کردن با او تفاوت تلفظ ذ و ز را در زبان عربی بدانی. که اصلا به زبان نیاور او میشنود.هیچکس به ما جای خدا را درست نشان نداد. که میخواهی بدانی کجاست؟ دستت را بگذار روی قلبت. میبینی میتپد؟ خدا همان جاست.میگویم برای بهبودی لازم است از او عذرخواهی کنیم. نه برای اینکه او میخواهد ما را تنبیه کند. ابدا! عذرخواهی از خداوند، قلب مان را آرام میکند.جایی که در عمق تاریکی ها، نسیمی پرده حریر اتاق را جا به جا میکند. جایی که بعد از مدت ها نور به داخل اتاق میرسد و میافتد روی زخم هایی که به شدت خونریزی دارد.جایی که حس میکنیم برای درد کشیدن، تنها نیستیم. کسی تا ابد بر سر بالین ما بیدار است.برای عذرخواهی از او، جملات عجیب و غریب لازم نیست. کتابی صحبت کردن لازم نیست. نیازی به تشبیه و مجاز و ایهام ندارد. که هر چقدر ساده تر، زیباتر!برای نوشتن از دو مدل بخشش دیگر، جا کم دارم. که اصلا حالا که از خداوند گفته ام جایز نیست از چیز دیگری بنویسم. که خودش حسن ختام است.امیدوارم در لا به لای حرف هایم چیزی از کلیشه ای بودن حس نشود. تنها چیزی که باور دارم این است که برای بهبودی، وجود معنویت لازم است. که معنویت با مذهبی بودن یکی نیست. معنویت یعنی لمس کردن خداوند.در بسیاری از تحقیقات خوانده ام که انسان هایی که به خداوند باور دارند و او را حس میکنند؛ روح شان هیچگاه در برابر آسیب های روانی متلاشی نمیشود. انگار روحی که خدا را لمس کند، نمیمیرد.این افراد در برابر افکار خودکشی بسیار مقاوم هستند و آمار خودکشی در آنها بسیار پایین است. گویا خداوند حافظ جان آنهاست.وجود معنویت و مقید بودن به وجود خالقی یکتا، به هر نامی و هر عنوانی، منجی انسان هاست. که قلبی که خدا در آن زندگی کند هیچگاه در برابر افسردگی، منهدم نمیشود.ادامه دارد...ورژن دیگر در ستایش افسردگی</description>
                <category>سین . ح</category>
                <author>سین . ح</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 11:41:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>