<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دل آرا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_12541153</link>
        <description>?من دل آرام و کتاب خوندن،نقاشی،داستان نویسی و تحقیق رو دوست دارم ??به نوشته های من سری بزنین?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:08:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1237904/avatar/otFo3w.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دل آرا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_12541153</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صدای دریا - قست دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-wns0yo7b16df</link>
                <description>مامان بزرگ پله ها رو اومد بالا و دید که در قفله پس در زد.ویولت :« از اینجا برو»مامان بزرگ:« لطفا در رو باز کن می خوام باهات حرف بزنم»ویولت با لحنی عصبانی واعتراض گفت:« باشه می دونم کارم اشتباه بود، قبول؟»مامان بزرگ که قانع نشده بود دست کرد تو موهاش و سنجاق سرش رو درآورد و در رو باز کرد و وارد شد . ویولت که از این کار مادربزرگ خوشش نیامد چرخید سمت دیوار که صورت گریان اش رو کسی نبینه.مامان بزرگ کنار تشک نشت و ویولت رو ناز کرد.ویولت نشت:« اگه منو دوست ندارین .... و اگه باعث دردسرم پس پس ... چرا منو نگه داشتین؟ چرا به یتیم خونه ندادینم ؟ مطمینم اونجا زندگی بهتری داشتم»مامان بزرگ باورش نمی شد ویولت همچین حرفی بزنه.ویولت بغض گلوشو گرفته بود. مامان بزرگ محکم ویولت رو بغل کرد:« عزیزم اصلا اینجوری نیست » و موهاش رو نوازش کرد. ویولت بغضش ترکید و محکم مامان بزرگ رو بغل کرد. مامان بزرگ از حرف ویولت خیلی ناراحت شده بود:« ما عاشق تویم و اصلا هم دردسر درست نمی کنی. ما هیچ وقت تو رو نمی دیم بره.» ویولت آروم گفت :« واقعا؟»مامان بزرگ گفت :« بله هم تو و هم مکس. می دونم بعضی اوقات اذیتت می کنه ولی اون هم خیلی ناراحته و همه ی اینها از سر حسودی و بچه بازیشه»-آخه بابا ...-بابات هم همینطورو ویولت محکم مامان بزرگ رو بغل کرد :« ممنون»بابا اومد تو و دم در وایساد:« مکس حالش خوبه. سرش یکم زخم شده بود که باند پیچیدم دورش» هیچی جواب نداد. بابا یک قدم اومد جلو :« ویولت ببین.... من » ویولت گفت :«شششششششش» بعد پاشد و هیچکس فکر اش رو نمی کرد که همچین کاری کنه. اون دوید بغل باباش و باباش رو بغل کرد و گفت :« من که نمی دونم راجب چی حرف می زنه » و سرش رو بالا کرد و یه لبخند گنده تحویل باباش داد . و باباش هم محکم بغلش کرد و چرخوندش .بعد ویولت رفت پایین تا از مکس معذرت خواهی کنه. در اتاق بسته بود. در رو باز کرد ولی باز نشد چون قفل بود! ویولت در زد. مکس گفت :« چی می خوای!» ویولت گفت :« در رو باز کن » مکس با بی حوصلگی گفت :« فکرشم نکن» ویولت دوباره گفت:« برای عذرخواهی اومدم» مکس گفت :« نیازی نکرده » ویولت که قانع نشده بود از زیر در یک پاکت نامه داد تو. مکس پاشد و پاکت و باز کرد و نامه رو خوند. بعد در رو باز کرد و لبخند واقعی گنده ویولت رو دید چیزی که خیلی وقت بود ندیده بود. ویولت مکس رو بغل کرد .اون روز تازه همه چیز مثل قبل شده بود که یک دفه یک اتفاقی افتاد.</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 13:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای دریا - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-exzufbokeu0y</link>
                <description>صدای دریانویسنده : دل آرا فصل ۱ : جای که همه چیز شروع می شود این داستان راجب یه دختره . دختری به اسم ویولت که توی یه فانوس دریایی با بابا ، مامان بزرگ و داداش کوچک تر اش زندگی می کنه . ویولت موهای مشکی ، بلند و صافی داره با چشم های ابی .اون  یه دختر اروم و ساکته که از شلوغی بدش می یاد و باعث می شه سرش درد بگیره ، اون خیلی هم  کم حرف می زنه برعکس داداشش مکس. مکس خیلی شیطونه و از دیوار راست هم بالا می ره . هیچ وقت نمی شه جلوی حرف زدنش رو گرفت یا یک جای صاف و اروم بیشتر از ۵ دقیقه بشینه و ویولت ازش متنفر بود چون اون همش ویولت رو اذیت می کرد و تازه همه عاشق مکس بودن و هیچکی ویولت رو جدی نمی گرفت یا یک جوری رفتار می کردن که انگار اونجا نیست. مکس همیشه کار های بدش رو تقصیر ویولت می انداخت و ویولت بیشتر روزهای هفته تو شیرونی بالای خونه شون ( که خیلی تاریک و وحشتناکه ) داشت به خاطر کاری که نکرده تنبیه می شد. مکس همیشه به ویولت می گه روح چون اون خیلی آرومه و هرباری که مکس به ویولت می گفت روح ویولت دلش می خواست یک مشت محکم بزنه تو صورتش اما نمی کرد.و راستی یک چیزه دیگه که هیچکی ازش خبر نداره ...........................................ویولت حس آمیزی داره (در هم آمیختگی حس ها ) مثلا وقتی صدای جیر جیر لاستیک ماشین رو می شنوه رنگ قرمز – نارنجی می دید یا با بو کردن چیزی صدای اون رو هم می شنید که البته موسیقی بود و شاید برای همین هم بود که از اجتماع بدش می اومد چون پر از ادم ، بو، صدا و رنگ بود و با دیدن یا شنیدن ان ها کلی رنگ، صدا و بو رو حس می کرد .امروز روز تولد ویولته تنها روزی که ویولت احساس می کنه ( خیلی کم ) که یکم مورد توجه قرار گرفته . صبح مکس دوید توی اتاق و پرید روش و داد زد :« پاشو روحی جون امروز تولدته .... البته مگه روح ها هم تولد می گیرن» ویولت یکهو بیدار شد و وحشت زده به داداشش خیره شد. وقتی داداشش حرف می زد رنگ خاکستری بالای سرش می دید. داداشش رو انداخت پایین و پتو رو کشید رو سرش:« آخ.... پاشو دیگه ! تنبل تنبل تنبل تنبل تنبل تنبل تنبل» مکس که دید جواب نمی ده یک کتاب بزرگ برداشت و زد تو سر ویولت! ویولت جیغ خفه ی کشید و سریع سیخ شد و با عصبانیت به داداش عصاب خورد کنش نگاه کرد اما اون داشت می خندید :« وای خیلی خنده دار بود ...... فقط باید قیافه ات رو ببینی ! رو کله ات توپ در اومده » و باز هم خندید. ویولت از تخت اومد پایین و بالای داداشش که داشت رو زمین غلط می خورد وایساد و با عصبانیت بهش چشم غره رفت. مکس دیگه نخندید . ویولت نصف چشم سمت چپ اش قرمز شده بود. مکس که حصابی ترسیده بود دوید بیرون و همینجوری که داشت می رفت با ترس  داد زد :« بیااا... صبحانههه»ویولت خودش رو توی اینه دید. واقعا وحشتناک شده بود. سرش رو تکون داد و دوباره توی آینه نگاه کرد. چشمش عادی شده بود ولی بالای سرش یک قلمبی گنده درست شده بود. یکم سرش رو ماساژ داد و چشمش افتاد به عکسی که روی پاتختیش بود. عکس رو برداشت و نشست روی تختش. عکس خانوادگی شون بود قبل از اینکه مامانش رو از دست بده. وقتی که ویولت ۶ سالش بود و مکس ۳ سالش. وقتی که همه شاد بودن.مامان بزرگ روی صندلی نشسته بود و مامان و بابا بالای سرش ، بابا یک دستش رو گذاشته بود روی شونه مامان بزرگ و یک دست دیگر اش رو حلقه کرده بود دور شونه ی مامان ، مامان یک دستش رو پشت کمر بابا حلقه کرده بود و یک دست دیگه شو روی شونه ی ویولت ، ویولت جلوی مامان وایساده بود و یک دستش روی دست مامان و دست دیگه اش هم به مکس که رو پای مامان بزرگ نشسته بود و مامان بزرگ دست اش رو دور مکس حلقه کرده بود. همه داشتن می خندیدن. قبل از اینکه مامانش بمیره همه چی خیلی خوب بود. مامان بزرگش خوشحال تر بود ، مکس با ویولت خوب بود ، باباش ناراحت نبود و شاید هم مهربون تر بود و ویولت هم بیشتر حرف می زد اما بعدش............ مامان بزرگ اومد توی اتاق :« ویولت بیا می خوایم صبحانه بخوریم » مامان بزرگ که دید دست ویولت اون عکس هست اومد و پیش ویولت نشست :« اوه عزیزم .... کسی که روز تولدش انقدر قصه نمی خوره ! تو الان دیگه ۹ سالته و خیلی بزرگ شدی.... مطمئنم اگه مامانت بود دوست نداشت تو بشینی و غصه بخوری.» ویولت به مامان بزرگ نگاه کرد. مامان بزرگ واقعا مهربون بود . ویولت سرش رو تکون داد و  عکس رو گذاشت رو پاتختیش :« پس منتظرتم. زود بیا. برات پنکیک درست کردم » ویولت لبخندی زورکی زد و خیلی آروم گفت :« ممنون مامان بزرگ شما بهترینین» مامان بزرگش که بزور فهمید ویولت چی گفت لبخندی زد و رفت. ویولت رفت پایین و سر میز نشست :« به به ببین کی بالاخره اومد. تولدت مبارک ویولت» این صدای بابای ویولت بود. ویولت دوباره لبخند زورکی زد. تنها روزی از سال که ویولت بیشتر از همه لبخند می زنه ( حالا چه زورکی چه نه ) فقط توی تولدشه.مامان بزرگ پنکیک رو گذاشت روی میز. ویولت مثل عادت همیشگی دست کشید دور گردن اش تا ببیند گردن بندی که مامانش براش خریده هست یا نه ..... نبود ! گردنبند نبود ! یعنی کجا افتاده ؟ یک دفه نگاه اش برگشت به کسی که کنارش نشسته بود یعنی مکس . مکس زیر چشمی نگاه کرد و ریز ریز خندید و برای اینکه بیشتر بهش خوش بگذره عسل رو برداشت و ریخت رو لباسی که ویولت پوشیده بود یعنی لباس موردعلاقه اش :« ای واییی ! ببخشید روحی ! بزار الان درستش می کنم .» و دستمالی رو برداشت و شروع کرد به پاک کردن اون لکه یا بهتر بگم بدتر کردن اون لکه. بعد مثلا دستمال مکس افتاد و رفت که برش داره ولی از پشت موهای ویولت رو کشید و ویولت توی دلش داد زد. دوباره نصف چشم اش قرمز شده بود! توی دست مکس یک مشت موی بلند مشکی بود :« ای وای ببخشید !» و ریز ریز خندید و بعد بلند شد و دستش رو به پشت صندلی گرفت و صندلی رو از عقب انداخت و ویولت محکم خورد زمین و این دفه واقعا داد زد ( حتی داد اش هم آروم بود ) الان یک چشم ویولت کاملا قرمز شده بود. باباش بلند شد و گفت :« مکس!» ( این اولین باری بود که بعد از فوت مامانشون بابا  به مکس تذکر داد ) و مکس با مظلومیت گفت :« میخواستم فقط کمک کنم ... ببخشید» و پشتش انگشت اش  رو به نشانه ی دروغ روی هم انداخت. بابا گفت :« اشکال نداره ... ویولت خوبی؟»همون لحظه ویولت از جاش پرید  و به مکس نگاه کرد. مکس که به شدت ترسیده بود همون لحظه یک نقشه ی عالی به ذهنش زد و دوید طبقه ی بالا و ویولت هم دنبالش . توی راه مکس همینجوری داشت ویولت رو مسخره می کرد . ویولت دیگه خسته شده بود از این کارای مکس . الان اون یکی چشم ویولت هم نصفش قرمز بود. مکس دوید سمت دستشویی . دست کرد تو جیبش ، گردنبند رو درآورد و بالای دستشویی گرفت :«روحی چشم قرمزی اگر یک قدم دیگه بیای می اندازم اش این تو و سیفون رو می زنم » حالا هر دوتا چشم ویولت  قرمز قرمز بود. ویولت یک قدم رفت جلو، الان درست جلوی مکس بود. مکس گردنبند رو انداخت و خواست سیفون رو بزنه ولی ویولت که حسابی داشت حرص می خورد و عصبانی بود دستش رو مشت کرد وهمینطور که داشت بلندترین جیغ عمرش رو می زد با تمام قدرت مشت زد تو صورت مکس و مکس پرت شد اون سر دستشویی.یک لحظه همه جا ساکت شد و مکس شروع کرد به جیغ زدن و گریه کردن. لپ اش قرمز شده بود و باد کرده بود و از سرش هم خون می اومد. ویولت با خودش گفت :« این چه کاری بود کردی ویولت !» و دوید سمت دستشویی و گردنبند رو گذاشت توی جیبش. دیگه چشم هاش ابی شده بود. بعد رفت پیش مکس که کمکش کنه اما مکس بهش لگد زد. مامان بزرگ و بابا سر رسیدن. بابا که دید مکس روی زمین افتاده دوید سمتش:« چی شده عزیزم؟ چه اتفاقی افتاد » مکس به ویولت اشاره کرد :« اون با چشم های قرمز اش منو زد. اون یه هیولاست! یه خون آشامه! » مامان بزرگ مکس رو نازی کرد. بابا بلند شد و به ویولت نگاه کرد و با لحن سردی گفت:« چرا این کارو کردی!؟» ویولت می خواست همه چی رو توضیح بده. می خواست بگه همش تقصیر مکس بود. می خواست بگه مکس همیشه اذیتش می کرد. و انقدر حرف داشت که بگه اما انگار دهنش رو با چسب بسته بودن. بابا گفت :« چیه لال شدی ؟» مامان بزرگ سعی کرد بابا رو آروم کنه. بابا داد زد :« جوابمو بده ! مگه این طفلک چیکارت کرده که زدیش! اون فقط خواست کمکت کنه ولی تو .... تو.... خیلی بی رحمی . هروقت خواسته کمکت کنه زدی یه کاریش کردی اما هنوز هم دوست داره ولی تو اینجوری جوابش رو می دی !» و دوباره داد زد :« خیلی سنگ دل و نفرت انگیزی. اتاق زیرشیرونی. حالا! تا فردا شب هم بیرون نمی ای » مکس گریه اش بند اومده بود. حتی اون هم نمی خواست با خواهرش اینجوری رفتار شه.ویولت خشکش زده بود. تاحالا ندیده بود باباش اینجوری باشه . دلش می خواست خیلی چیز ها بگه یا خیلی کار ها بکنه اما یک چیزی راه گلوشو سد کرده بود. خیلی وقت بود این حس رو نداشت. می خواست بزنه زیر گریه اما نمی خواست جلوی کسی این کارو کنه . مامان بزرگ که بالاخره تونست بابا رو آروم کنه رو کرد به ویولت و رفت سمتش تا بغلش کنه. مامان بزرگ ویولت رو بغل کرد اما ویولت مثل چوپ بی حرکت وایساده بود. حتی نگاه اش هم ثابت بود . بابا اومد سمت ویولت و گفت :« ویولت من... » ویولت خیلی تاحالا تنبیه شده بود یا باباش دعواش کرده بود ولی این دفه فرق داشت. بابا اومد دستش رو بزاره رو شونه ی ویولت اما ویولت خودش رو کشید کنار و مامان بزرگش رو کنار زد و دوید بیرون. تصمیم گرفت کاری که بابا گفته رو بکنه یعنی بره تو اتاق زیرشیرونی. مامان بزرگ نگاه بدی به بابا کرد و رفت دنبال ویولت. مکس که حسابی شوکه شده بود بغض اش ترکید و شروع کرد به گریه کردن و بابا انگار که ویولت رو فراموش کرده رفت کمک مکس.ویولت پله ها رو دوتا یکی رفت بالا در اتاق زیر شیرونی رو باز کرد و محکم بست و قفل کرد. دوید سمت تشکی که گوشه ی اتاق بود( باباش اونو واسه این گذاشته بود که وقتی کسی شب می ره اونجا بتونیه بخوابه) خودش رو پرت کرد و توی بالش جیغ زد و گریه کرد. اون گریه اولین گریه اش بعد از این بود که مامانش فوت کرده بود یعنی بعد از ۲ سال .این داستان ادامه دارد....</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 15:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگشت دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-svfy9xsfteec</link>
                <description>سلام سلام من دوباره برگشتم تقریبا یک سال از اخرین فعالیتم تو ویرگول گذشته ولی دوباره می خوام شروع کنم و به همایت شما نیاز دارم❤️دوست دارین راجب چی براتون پست بزارم ؟معرفی کتاب معرفی فیلم داستان تحقیقنقاشی یا .... شما بگید منتظر نظراتتون هستم !</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 19:35:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی سریال « خیابان هانتر »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B1-wt378mfawgk4</link>
                <description>?سلام سلام?می خوام بهتون سریال خیابان هانتر رو معرفی کنم?کارگردان :میل راندرکمپ و راینت اسکولویکسال تولید : ۲۰۱۷رده ی سنی : ۱۰ + ده سال به بالاژانر : ماجراجویی- هیجانی- کمدینامزد دریافت جایزه بهترین لایو اکشن بین‌المللی از بخش کودکان آکادمی بافتا در سال ۲۰۱۸خلاصه : اریک و کیت هانتر چند بچه رو به فرزند خوندگی قبول می کنند. فصل ۱‌: اریک و کیت  یک شب به یک اوپرا می رن ولی وقتی بچه هاشون صبح بیدار می شن می بینن هنوز بر نگشتن و متوجه می شن که کسی به نام ساگاناش اریک و کیت رو دزدیده است. ولی ساگاناش چه کسی هست؟ اریک و کیت کجان؟ فصل ۲:شخصی اریک رو به دزدی متهم می کند. بچه ها دنبال این هستن که ثابت کنند کار اریک نبوده.خوشبختانه برادر بزرگ شون دنیل در اداره ی پلیس کار می کند و بهشون کمک می کند. بچه ها می فهمند که .........نظر : به نظرم این فیلم خیلی قشنگ بود. ماجراجویی و هیجانی بود. بعضی جاهاش بدون اجازه ای پدر و مادرشون یک کار هایی رو می کردن و این نکته ی بد اش بود هرچند به نظرم مثلا یک بچه ی ۱۰ یا ۱۲ ساله می تونه بفهمه که این کار بد هست? ولی در مجموع بهترین سریالی بود که توی عمرم دیدم و حتما پیشنهاد می دم ببینین??سریال خیابان هانتر</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 13:54:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?معرفی کتاب « شگفتی » ?</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-h5bw8qivrdos</link>
                <description>سلام سلام?اومدم با یک معرفی کتاب به نام شگفتی که مطمین ان همه تون یا فیلم اش رو دیدین یا کتاب اش رو خوندین?البته کتاب اش با فیلم اش کلییی فرق داره و کتاب اش به نظر من خیلی خیلی قشنگ تر از فیلم اش هست?نام کتاب : شگفتینویسنده: آر.جی.پلاسیوترجمه : پروین علی پور نشر: افقتعداد صفحات:۴۳۹جوایز:پرفروش های فهرست نیویورک تایمزبهترین کتاب بوک لیست (۲۰۱۲)بهترین کتاب کرکس ریو (۲۰۱۲)بهترین کتاب پابلیشرز ویکلی (۲۰۱۲)بهترین کتاب بارنز اند نوبل (۲۰۱۲)بهترین کتاب از سوی  سایت آمازون و مجله ای اسکول لایبری (۲۰۱۲)برنده ای جایزه ی مارک تواین (۲۰۱۵)برگزیده ای جایزه ای کتاب سال ایران (۱۳۹۴)برگزیده ی شورای کتاب کودک و برنده ی نشان ماهی سیاه کوچولو ( ۱۳۹۴)خلاصه: آگوست پسری عادی هست. یعنی تقریبا عادی . مثل همه ی پسر بچه ها بازی می کنه فیلم می بینه کتاب می خونه شیطنت می کنه ولی....... قیافه  اش خیلی زشت است. او تا ۱۳ سالگی به مدرسه نرفته و مامان اش در خانه به او اموزش می دهد ولی خانواده اش تصمیم می گیرند او را به مدرسه بفرستن هر چند اگوست نمی خواهد برود چون همه ی بچه ها به او زل می زنند. این وسط ماجراهای خواهرش ویا  هم هست. نظر من : این کتاب خیییلیییی قشنگه و بهتر از فیلم اش هست. من که خودم سه روزه تموم اش کردم? یک جالبی هم که داشت مثلا می نوشت اگوست بعد داستان از زبان اگوست می شد بعد می نوشت ویا و داستان از زبان ویا می شد و بعد می نوشت جک یا سامر یا .......... و داستان از زبان اون شخص می شد‍. اگه نخوندین حتما بخونین :)کتاب شگفتی اثر آٰر.جی.پلاسیوک</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Fri, 25 Mar 2022 13:20:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب کلاسیک « آرزوهای بزرگ»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-c3digcyijzgx</link>
                <description>سلام سلام ?امروز اومدم با معرفی کتاب کلاسیک « آرزوهای بزرگ » که شاید خیلی هاتون شنیده باشین یا خونده باشین اش چون کتاب بسیار معروفی هست?کتاب کلاسیک واقعا خیلی خوبه! حتی خیلی بهتر از بعضی از کتاب های الان! و حتما بهتون پیشنهاد می دم این کتاب رو بخونین:) نام : ارزوهای بزرگنویسنده: چارلز دیکنزمترجم : محسن سلیمانینشر: افقخلاصه: این کتاب درباره ی پسری  یتیم به نام فیلیپ پیپر یا همون پیپ هست که پیش اهنگری به نام جو و یک زن ( که پیپ بهش می گوید خواهر) زندگی می کند. او با خانم ثروتمندی به نام خانم هاویشم و استلا ( دختر خانده ای خانم هاویشم) آشنا می شود و بعد.........آرزو های بزرگ:)امیدوارم از این پست لذت برده باشین :)‌?نظرتون برام خیلی مهمه??اگه خوشتون اومد لایک کنین?✨و ممنون می شم ازم حمایت کنین و دنبالم کنین✨?تا پست بعدی?</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Mon, 14 Mar 2022 17:16:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت دهم - داستان دوستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-lgsceh1uiytv</link>
                <description>?قسمت دهم?رفتن و رفتن تا...........................به یک خونه ی بزرگ و غول اسا رسیدن. همه وایستادن و با ترس به خونه نگاه کردن.جیکو گفت :« یا خدا! یعنی اون تو کیه؟»دوروتی گفت :« بیاین بریم ببینیم »و یک قدم جلو گذاشت. جینا پنجه اش رو به سمت دوروتی برد و دست اش رو کشید که یعنی نرو. جینا وحشت کرده بود . داخل چشم هاش پر از وحشت و ترس بود. سر تکون داد. جولیا گفت :« چی شده جینا»و از عقب اومد جلو و خم شد تا جینا رو ببینم. جینا با وحشت به اون خونه زل زده بود و سرش رو تکون می داد. بعد زمزمه کرد :« نه ... نه ..... اون خونه نه.....نه »جولیا :« چی شده؟ خوبی؟ چرا اون خونه نه؟»جینا :« غول...... خونه........ مامان..... باب»ولی حرف اش رو قطع کرد. داشت گریه می کرد! قیافه اش خیلی ترسناک شده بود. همه دور اش جمع شدن. جیکو اومد جلو و گفت:« جینا پدر و مادر و خواهر بزرگتر اش رو از دست داده.»فاری گفت:« توی این خونه هم از دست داده. می گه این تو یک غوله»فری گفت:« اون و خانواده اش اومده بودن توی جنگل گشت و گذار و بعد رفتن توی اون خونه و..»دی ای با ناراحتی گفت :« از دست رفتن»توتا گفت :« ولی اون فقط 1 سال داشت »سوفی گفت :« چون جسه ی کوچیکی داشت غول اون رو ندید و تونست سالم بمونه»جینا همینجوری وحشت زده مونده بود.همه گفتن :« وایی»جینا با توضیحات منگولچه ها خاطرات جلوی چشم اش اومد و وحشت زدگی اش بیشتر شد و غش کرد!جولیا سری گرفت اش :« جینا»همه گفتن:« ششششششیییشششش ساکت »جولیا گفت :« باید بریم بدوین»همه با تمام سرعت دویدن و رفتن. وقتی از جنگل رفتن بیرون دوروتی گفت :« تازگی ها این اطراف زلزله ای نیومده»دی ای گفت:« چرا هزارررر بار»دروتی کمی فکر کرد و گفت :« فکر کنم اون این کار رو کرده! باید باهاش بجنگیم»جولیا جینا رو گذاشت روی علف ها و کنار اش زانو زد :« جینا جینا! لطفا پاشو خواهش می کنم پاشو»و داد زد:« جیناااااااااااااااااااا........ پاشو پاشو نه تو نمی تونی بری نه نه نههه»جیکو با ناراحتی گفت :« باید ببریم اش پیش دکتر مارنی»جولیا گفت :« باشه»اون ها جینا رو پیش دکتر گذاشتن و رفتن تا فکری کنن.دوروتی گفت :« چی کار کنیم؟ بریم با غول بجنگیم؟ یا براش تله بزاریم؟»سوفیا گفت :« یا بریم باهاش حرف بزنیم!»همه گفتن :« چی!!! می خوای بمیریم؟»سوفیا در جواب در امد :« نه نمی خوام بمیریم می خوام مشکل رو حل کنیم اونم با گفتگو»جولیا گفت:« می ریم دم غار اش ببینیم چی می شه یا حرف یا جنگ»حلما گفت :« جینا چی می شه؟»جولیا گفت :« من امشب پیش جینا می مونم شما هم می رین توی هتل بعد شب حدود های ساعت 3 که مطمئن باشیم خوابه می ریم و خونه اش رو می گردیم.»همه گفتن:« باشه »بیمارستان :جولیا به یک پرستار گفت :« ببخشید جینا کجاست؟»پرستار نگاهی کرد و گفت :« شما؟»جولیا گفت :« یکی از دوستاشم. اومدم حالش رو بپرسم»پرستار گفت:« دوست ادمیزاد؟»جولیا فکر کرد:« چرا انقدر سوال می پرسه ؟»و جواب داد:« بله من اومدم تا..»یک دفعه جلوی خود اش رو گرفت.ادامه داد :«.... بله ..... اشنایی ما داستان طولانی داره. ممنون می شم بگین کجاست»پرستار با بی اعتنایی گفت :« کما»جولیا گفت :« چییی! کما؟ اقا لطفا بهم راست بگین»پرستار گفت :« راست می گم. ایشون از ترس و وحشت سکته کردن. خیلی بدجور هم سکته کردن ولی ایشالله خوب می شن» و چرخید و رفتفصل پنجم : جیناموبایل جولیا زنگ خورد. دروتی بودبرداشت:- بله؟- سلام جولیا خوبی؟- مرسی تو خوبی؟- بله ممنون. جینا چطوره- اون....... اون ..... توی کماست- چی؟!!!!!- رفته توی کما. به خاطر ترس و وحشت بدجوری غش کرده</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Mon, 14 Mar 2022 16:51:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت نهم داستان دوستان - دل آرا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D8%A7-qqbymiehb7af</link>
                <description>?قسمت نهم?شهردار گفت:« دختر ها کوشن؟»جینا گفت :« رفتن!»شهردار گفت: « چرا رفتن؟ مگه کارشون تموم شد؟؟»جیکو گفت:« چون........»ولی ادامه نداد...جینا گفت :« تقصیر من بود!»همه گفتن :« نه جینا تقصیر تو نبود»جینا : « باید پیداشون کنیم»منگولچه ها راه افتادن.دی ای گفت :« باید جدا بشیم»همه موافقت کردن و جدا شدن.چند دقیقه بعد فاری داد زد :« اینجان! کنار رودخونه»همه دویدن اون ور.جینا گفت:« شما بچه ی شهردار رو نجات دادین!»فاری ادامه داد :« شهردار اینجوری خیلی بهتون اعتماد کرد »فری گفت :« نفرات برگزیده بدوین بریم تا منگولچه سیتی رو نجات بدیم »جولیا به رودخونه اشاره کرد.هیچی اون جا نبود بجز کمی اب کثیف.میبل گفت :« باید رد رودخونه رو بگیریم»امیلی گفت :« شاید بتونیم دلیل اش رو پیدا کنیم »دوروتی گفت :« البته شما که به ما اعتماد ندارین! پس خودمون تنهایی میریم تا دلیل اش رو پیدا کنیم»دی ای گفت :« اعتماد داریم خوبشم داریم. فقط بعضی ها اشتباهی یک چیزایی می گن از روی عصبانیت» روی صحبت دی ای با جینا بود.جینا گفت :« خوب من از کجا می دونستم..... اوف »جودی گفت :« بیاین راه بیوفتیم»همه باهم راهی یک جنگل ترسناک شدن. ترسناک و تاریک! به اسم :« جنگل طلسم شده»رفتن و رفتن تا....</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 11:23:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشحالی سر کلاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C-xnna2f1nyyvz</link>
                <description> سلام ما امروز به یک درسی رسیدیم توی ریاضی که منو هانا بلد بودیم برای همین خیلی خوشحال شدیم  هانا : ما همه چی رو بلدیییییم من : ما همه رو بلدیم!!!  هانا : زاویه رو بلدیم هانا : دیش دیری دیدین ماشالا ماشالامن : از همه جلوتریممهانا :ما از همه جلو تریم ماشالا ماشالامن :لالای لای لالای لای دور کمر مهری خانم 1 متره ابلفضل ابلفضل 2 متره ابلفضل ابلفضل 3 متره ابلفضل ابلفضل هانا :دور کمر مهری خانم سه متره ماشالا ماشالا من : لالای لای لالای لای هانا : دور کمر..............  6متره لای لای لای لای لای لای هانا : ما همه چی رو بلدیم، لای لای لای لای لای لایمن:? هانا : دیدیریدیدین لا لای لای لالالای لالالای</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 10:02:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب هیجان انگیر « جدال جادوگران »</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-c60xyoube3au</link>
                <description>سلام سلام می خوام یک کتاب محشر رو بهتون معرفی کنم به اسم .......................« جدال جادوگران »جدال جادوگرانانتشارات : پرتقال نویسنده : لورن مگزینر مترجم : چکامه چکامیان رده ی سنی : 12 +ژانر : ماجراجویی خلاصه :لنی مرکادوی دوازده ساله هر روز و هر ثانیه تمرین جادو و قدرت هاش رو می کند. قدرت او نامرئی شدن است! لنی واقعا جادو را دوست دارد و تنها ارزویش این است که بابابزرگ اش یعنی جادوگر اعظم خاندان « پامپورامپ » او را به سرزمین اش ببرد و جادوهای بیشتری یادش برد.حالا شانس به لنی رو کرده است. بابابزرگ تصمیم گرفته بازنشسته شود و نوه هایش از سرتاسر دنیا می ایند تا در جدال جادوگران باهم رقابت کنند! فرد برنده تمام قدرت های نامحدود جادویی را به ارث خواهد برد و به بازنده چیزی نمی رسد .لنی امید زیادی ندارد که ساحر اعظم شود اما وقتی پدربزرگ اش برای از بین بردن رقابت میان خواهر و برادر ها قانون جدیدی می گذارد و فقط یکی از ان ها ( یعنی یا لنی و یا برادر اش مایکل ) می توانند توی جدال شرکت کنند! یعنی کی انتخاب می شه؟بیست صفحه ی اول :https://www.porteghaal.com/uploads/Wizardmatch.pdfاون هم لینک بیست صفحه ی اول کتاب امیدوارم خوشتون اومده باشه فعلا</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 17:54:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چت سر کلاس من و هانا?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%DA%86%D8%AA-%D8%B3%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%A7-hpvujtysabop</link>
                <description>سلام . من امروز سر کلاس ( حواسمون به کلاس بود هی می رفتیم می یومدیم ) با هانا چت کردم. و گفتم برای شما هم بزارم. اکانت ویرگول اش هم اینهhttps://virgool.io/@Hana_Shبفرما بریم سراغ چت :هانا :من امروز میرم طنابهانا : کلاس دارممن :ااامن : چه خوب  هانا :خیلی وقته نرفتم هانا :ببین ناروتو خیلی فیلم باحالیهمن :من دیگه کلا فقط می رم جمعه طناب زنی هانا : البته پیشنهاد نمیکنمهانا : خیلی اکشنهمن :چند قسمته ؟ هانا :من چیدوری رو دوست دارممن : اوکی نمی بینم خواستم ببینم نمی بینم من : اون تیکه ای که گذاشتی استاتوس واتسپ خیلی باحال بود وقتی ماسکو داد پایین??هانا: 21 فصب که هرکدوم 220 قسمته و وقتی تموم کردی باید ناروتو شیپودن ببینی که اونم 20 فصل 220 قسمتیه بعدش باید فیلم سینمایی آخرین ناروتو رو ببینی بعدی هم بروتو رو که داستان بچه ی ناروتوئههانا :اره?هانا :قیافه واقعیش باحاله هانا :معمولیهلباش قلوه ای نیستهانا : دندون خرگوشی نیست من : یا خدا چه قدر ناروتو ! تا یک عمر که انیجوری فیلم هست!هانا :دهن کوچیکم نیستهانا : اره! من : اهان اره بعد اش عکس اش رو گذاشتی دیدم هانا :ببین من خیلی انیمه میبینم?من :? من همه چی می بینمهمه چی خوارم? هانا :چیدوری یه آدم نیست ها! یه جوتسوئه. الان برات عکسشو میفرستمهعی?من : هنوز جواب این سواله پیدا نشد? من:جوتسوئو چیه؟هانا : جوتسو علامت دستههانا : بعدش یه قدرتی نشون میدن( عکس )هانا :این چیدوریه. اونی که تو دستشه. چیدوری یعنی هزار پرنده. چون صدای جلز ولز و پرنده میدههانا : ازش برای کشتن استفاده میشههانا : راسنگان هم باحالههانا :الان میفرستماااااااااااااا( عکس  ) هانا :این راسنگانه. تقریبا کشنده ست و اختراع این پسر جان هست که شهید شد و محظ اطلاعت این بابای ناروتو هستهانا: من میخوام از این قلم نوری های خانم بخرمهانا :باحالههانا :دیجی کالا داره هانا :سرچ کنی قلم نوری میارههانا :من از کلاس شوت شدم بیرون! من در جواب عکس :واییی چه باحاله اینهانا :اره هانا : به علامت دست هم نیازی نیست من در جواب خرید قلم نوری : اااااااا چه خوب من مامانم چون معلم هستم مدرسه شون بهشون داده  هانا : ایول (عکس )  هانا :اینم دوست دارم. این شارینگانه. مخصوص اوچیها ها. باحاله. میتونه هر جوتسویی که بقیه میزنن رو کپی کنه. یجورایی کپی پیست کنه! هانا : خب دیگه خسته شدم بای هانا : راستی گفتم ساکورا رو دوست دارم این ساکوراست: من : واو چه چشم هاش باحاله  من : اره منم بریم به کلاس گوش بدیم بایتمام? </description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 10:40:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشنامه ام برنده شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF-srfd7pz7homb</link>
                <description>بچه هااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هنوزم باورم نمی شه! البته که این اتفاق مال ظهر بود من الان که عصره دارم به شما می گم ولی................................همونجور که از کپشن معلومه............... نمایشنامه ام با رای بیشتر بچه ها برد! و قراره توی مدرسه اجرا شه!گفتم چون نمایشنامه رو براتون گذاشتم بهتون هم بگم البته نمایشنامه بقیه ی بچه ها هم عالی بود</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Sun, 20 Feb 2022 17:26:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشنامه روز پر ماجرا ( کلاس فارسی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-p8d4p23nckgb</link>
                <description>نمایشنامه ی روز پر ماجرانویسنده: دل آرا کارگردان: ریحانه -  دل آرا https://virgool.io/@m_25447465    اکانت ریحانه اگه خواستین راوی 1 : «صبح بود. صبحی زیبا و دلنگیز. سارا خواب بود. دیشب خیلی خسته شده بود. یک دفعه مادرش بالای سرش ظاهر شد»مادر:« سارا دخترم پاشو دیگه»سارا با لحنی خواب الو می گوید:« نه ........... نه ....... فقط یکم دیگه بخوابم....... یکم » راوی 2 :« و پتو رو کشید روی سرش.مادر پتو رو داد پایین» و با لحنی جدی گفت:« پاشو دیگه. مدرسه ات دیر شد!»راوی 2:« یک دفه سارا از جا می پرد و ساعت رو نگاه می کند» سارا می گوید :« واییی نه یک ربع دیگه مدرسه شروع می شه!»راوی 1:« سارا پرید پایین و اماده...،یعنی تقریبا اماده شد.»سارا از تخت پایین می یاید تخت رو کمی صاف می کند و می رود پشت صحنه.تخت به گوشه ای از صحنه برده می شود و یک میز کوچیک رو به روی صحنه می اورند. سارا وارد می شودراوی 1:« سارا کفش اش رو پوشید و در را باز کرد ولی پدر اش گفت»پدر :« صبحانه نمی خوری؟»سارا :« وایی! » کفش ها رو در می اورد و کنار پدر اش می شیند و با عجله صبحانه می خورد.راوی 2:« سارا با عجله صبحانه خورد کفش اش رو پوشید و در رو به هم زد و رفت»سارا کار های بالا را انجام می دهد و از صحنه خارج می شود. بعد دوباره وارد صحنه می شود و وسط صحنه می ایستد.راوی 2 ادامه می دهد :« سارا می دود بیرون ولی کمی جلوتر از خانه شان می ایستد.» سارا با اعصاب خوردی می گوید :« وای نه ! روپوشم رو نپوشیدم!»تخت اتاق سارا و یک سبد پر از لباس رو وارد صحنه می کنیم. روپوش مدرسه رو هم زیر تخت می ندازیم و بقیه ی سبد لباس ها رو می زاریم اون طرف صحنه. یک سری هم وسیله زیر تخت می زاریم تا شلوغ به نظر بی یاید راوی 1:« سارا دوباره برمی گردد و به اتاق اش می رود. کمد اش رو باز می کند. ولی هر جایی رو می گردد روپوشش نیست! الان دیگه تپه ی از لباس ها هست. »کمد سارا همون سبد لباس ها هستسارا داد می زند :« ماماننننننن روپوش من کجاست!»مامان وارد صحنه می شود. می گوید:« من نمی دونم ولی چند روز پیش که اومدم دیدم روی تخت ات هست» سارا با عصبانیت چهار دست و پا می رود سمت تخت اش و زیر تخت اش رو می گردد. سارا داد می زند:« اه این چیز ها زیر تخته من چی کار می کنند.» و دونه دونه وسایل رو می ندازد بیرون. یک دفه با خوشحالی می یاید بیرون و می گوید :« هورا اینجاست!» راوی 2:« ولی روپوش حسابی مچاله شده است.»مادر می گوید:« زیر تخت ات چی کار می کرد؟! این همه وسایل چرا زیر تخت ات هست؟» و به انها اشاره می کند. بعد می یاید کنار سارا می ایستد و نگاهی به لباس می ندازد و ادامه می دهد:« این لباس خیلی چروک داره باید اتوش کنم.» سارا:« ولی مامان من ....» مادر می پرد وسط حرف سارا:« خیلی طولی نمی کشه»سارا پا می شود و روی تخت می شیندمادر می رود بیرون از صحنه.راوی 1:« سارا روی تخت می شیند در حالی که بسیار عصبانی هست.»راوی ها باهم:« چند دقیقه بعد»مادر:« بفرما» سارا لباس را می پوشد و می دود بیرون.صحنه خالی می شود و چند نفر می یایند و تخت رو بیرون از صحنه می برند.راوی 2:« سارا کفش هایش رو می پوشد و می دود بیرون»راوی 1:« فقط دو کوچه مونده است تا سارا به مدرسه برسد که یک دفعه....»سارا می ایستد و می گوید:« وای نه کیفم!» و دوباره می چرخد و برمی گردد.راوی ها باهم می گویند:« از دست سارا»سارا تا می رسد داد می زند:« کیف من کجاست!»خواهر کوچیکه ی سارا کیف سارا رو بهش می دهد و با لحن بچه گونه ای می گوید:« اینجاست خواهری» سارا خواهر اش رو بغل می کند و می گوید :« مرسی »نکته: (کسی که در نقش خواهر سارا بازی می کند باید روی زانو به ایستد که انگار کوچک تر از سارا هست و لحن اش هم باید بچه گونه باشد.)در حالی که سارا در صحنه می دود تا به مدرسه برسد موسیقی کوتاهی پخش می شود و وقتی موسیقی تموم شد سارا به مدرسه می رسد.راوی 1:« سارا به مدرسه می رسد ولی خیلی دیر»راوی 2:« او در می زند »خانم خلیلی می گوید:« بله؟»راوی 1:«  این صدای معلم سارا خانم خلیلی هست.خانم خلیلی معلم ریاضی هست »راوی 2:« او معلم سخت گیری هست ولی مهربان»سارا نفس نفس زنان می گوید:« سا.. سا.. سارا هس.. هس.. هستم»خانم خلیلی می گوید:« بیا تو!»سارا وارد کلاس می شود. بچه ها دو تا دوتا کنار هم روی زمین نشسته ان و جلوی همه شون جامدادی ها و کتاب های ریاضی شان هست. خانم خیلیلی کنار تخته ایستاده و در دست اش ماژیک دارد. با ورود سارا خانم خلیلی دست به سینه می شود.نکته: ( بچه ها از کتاب های ریاضی واقعی و جامدادی های خودشون استفاده می کنند. خانم خلیلی می تواند کنار شیشه یا تخته وایتبرد واقعی یا دیوار به ایستد ولی در هیچ صورتی بچه ها نباید پشت شون به تماشاچی ها باشد و حتما باید رو یا نیم رخ شون رو تماشاچی ها بتوانند ببینن)خانم خلیلی:« کجا بودی؟ چرا اینقدر دیر اومدی؟»سارا:« ببخشید خانم ما دیشب جای بودیم و زیاد کارمون طول کشید و من کمی خواب موندم وقتی خواستم بیام یادم افتاد صبحونه نخوردم صبحونه م رو خوردم بعد که رفتم بیرون یادم افتاد روپوش ام رو نپوشیدم تا خواستم رپوشم رو پیدا کنم طول کشید بعد چون چروک شده بود مامانم اتو کردن بعد پوشیدم بعد دو کوچه مونده بود تا به مدرسه برسم و تقریبا هم داشتم به موقع می رسیدم فقط صبحگاه رو از دست می دادم ولی یادم افتاد کیفم رو جا گذاشتم رفتم خونه و کیفم رو اوردم و بعد هم رسیدم.»خانم خلیلی اهی کشید و گفت:« برو بشین. نیلوفر لطفا به سارا بگو داشتیم کجا رو می خوندیم»راوی 1:«نیلوفر دوست صمیمی سارا بود و جای ان ها توی کلاس پیش هم بود.»خانم خلیلی اضافه کرد :« راستی زنگ تفریح می مونی و 40 بار می نویسی من دیگر به موقع می یایم سر کلاس»همه ی بچه ها با تعجب به سارا نگاه می کند.راوی ها باهم می گویند:« زنگ تفریح» بچه ها از صحنه خارج می شوند بجز نیلوفر و سارا و خانم خلیلی.خانم خلیلی :« بفرما» و چند کاغذ می زارد جلوی سارا. « روی این چند کاغذ 40 بار با خط خوب می نویسی من دیگر دیر نمی یام فهمیدی؟»سارا با ناراحتی گفت:« بله خانم »خانم خلیلی ادامه داد:« خوبه افرین. من می رم زنگ تفریح تو هم این ها رو می نویسی و بعد می ری»سارا نیلوفر هم زمان می گن :« خدانگهدار »خانم خلیلی گفت:« خداحافظ. نیلوفر تو هم بیا بیرون.»نیلوفر:« می شه پیش اش بمونم ؟ لطفا»خانم خلیلی:« باشه»خانم خلیلی از صحنه خارج می شود.سارا پا می شود به وسط صحنه می اید و می گوید:« وای! خانم خلیلی خیلی سخت گیره.» نیلوفر می گوید:« اره. ولی نگران نباش تو اون 40 بار رو می نویسی اون هم خیلی زود»سارا می گوید:« ولی نیلوفر من این زنگ تمرین نمایش دارم و نباید دیر برسم. بیا یکم فکر کنیم ببینیم می تونیم سریع تر انجام بدیم»راوی 1:« سارا و نیلوفر فکر می کنند»سارا می گوید:« فهمیدم! هی تماشاچی های عزیز شما می تونید کمکم کنید؟ لطفاااا. اخه من این زنگ تفریح باید برم تمرین نمایش و نباید دیر برسم و این 40 خط خیلی زیاده! لطفااااا» و سارا به جلوی صحنه می اید و می پرسد:« کمکم می کنین؟»نکته: ( برای اینکه همه بگویند بله کسانی که پشت صحنه هستن داد می زنند بلههه تا بقیه هم بگویند بلهههه)سارا:« خیلییی ممنون» و بعد به نیلوفر نگاه می کند. نیلوفر می ایستد.سارا می گوید:« نیلوفر تو اون لیوان مداد رو بردار و بین بچه ها پخش کن من هم کاغذ ها رو پخش می کنم» بعد نگاه اش رو به تماشاچی ها می کند و می گوید:« همه گی سرجاهاتون بشینین تا ما مداد و کاغذ ها رو بدیم. هرکی دو بار بنویسه کافیه.»سارا و نیلوفر کاغذ ها رو پخش می کنند و بعد بر می گردن روی صحنه و باهم می گن:« شروع!!» موسیقی مهیج پخش می شود. خود سارا و نیلوفر هم می نشینند و می نویسن. بعد باهم دیگه می رن تا کاغذ و مداد کسایی که تموم کردن رو بگیرن. سارا کاغذ ها رو جمع می کند و نیلوفر مداد ها رانکته: ( حتما باهم برن)موسیقی تمام می شود و بچه ها به روی صحنه می یایند اگه هنوز هم کارشون تموم نشده بود اشکالی ندارد وقتی تمام شد بیاین.هی هم چک کنند که همه دادن کاغذ هاشون رو یا خیر.وقتی بر می گردن روی صحنه سارا می پرسد:« همه دادن؟ اگه کسی نداده دست اش بالا»تماشاچی ها جواب می دهند. ( اگر کسی نمونده بود که ادامه ی نمایش اگر کسی مونده بود هم ازش می گیرن و بعد ادامه)سارا می گوید:« ممنون بچه ها خیلی بهم کمک کردین. بدو بریم نیلوفر»نیلوفر و سارا پشت هم خارج می شوند.وقتی ان ها می روند دختری به نام رویا وارد صحنه می شود و به وسط صحنه می رودراوی 2:« این رویا هست. رویا دختر درس خون و زرنگی هست اما کمی از خود راضی هست و هر اتفاقی می افتد به معلم ها می گوید»رویا:« که اینطور. سارا تقلب کرده! بهتره به خانم خلیلی بگم یا نه شایدم بهتره نگم.»همین جاست که شیطان و فرشته وارد می شوند. شیطان پشت اش دو دستیار و فرشته هم پشتش دو دستیار هست.نکته: (  شیطان و فرشته از یک سمت نمی یان و از جهت های مختلف می یان به طور مثال فرشته و دست یارانش از سمت چب و شیطان و دستیارانش از سمت راست وارد می شوند .)دستیار های شیطان و فرشته می روند و عقب صحنه می ایستند ولی نه خیلی عقب. خود شیطان و فرشته هم پشت رویا وسط صحنه می ایستند.با ورود شیطان و فرشته رویا می رود جلوی صحنه می نشیندشیطان می گوید:« کار درست همینه. برو و به معلم تون بگو»فرشته می گوید:« نه نه این کار بدیه نباید چغولی اش رو بکنی و به معلم تون بگی.»شیطان می گوید:« به حرف اون گوش نده. من فقط صلاح تو رو می خوام. پس به معلم تون بگو»فرشته:« نه . کار بد رو بد تر نکن»فرشته و شیطان روبه روی هم می ایستند. موسیقی جنگ پخش می شود.شیطان و فرشته هم  رو می گیرند و جلو عقب می کنند.دستیاران به هم چشم غره می روند و بعد به جنگ نگاه می کنند.رویا دستان اش ر روی سرش می گذارد.موسیقی تمام می شود.رویا داد می زند:« بسههههه»شیطان و فرشته بس می کنند ولی هنوز دستان هم رو گرفته اند.رویا پا می شود و می گوید:« من تصمیم ام رو گرفتم..... من می روم و به معلممون می گم»فرشته به زمین می افتد و شیطان دستان اش رو به بالا می برد و خوشحالی می کنند.نکته : ( شیطان و فرشته هم رو جلو عقب می کنند و تا وقتی فرشته بیوفتد دست هم را گرفته اند )دستیاران شیطان برای شیطان دست می زنند و می یان پیش اش.دستیاران فرشته بدو بدو می روند کمک فرشته.فرشته را بلند می کنند.یک دستیار این دست فرشته و دستیاری دیگر اون دست فرشته رو می گیرد. و با ناراحتی از صحنه خارج می شوندراوی 1 : «فرشته ها ناراحت از صحنه خارج می شوند»بعد می چرخند و می رن.شیطان می چرخد . دستیاران پشت شیطان صف می شوند و می روند.ولی رویا بیرون نمی رود. فقط می رود و عقب صحنه می ایستدمیز و صندلی رو به صحنه می اوریم.خانم خلیلی وارد صحنه می شود در دستان خانم خلیلی کاغذ های که سارا نوشته بود هست. رویا جلو می ایدرویا می گوید:« خانم خلیلی ببخشید مزاحم استراحتتون شدم ولی سارا و نیلوفر تقلب کردن.»خانم خلیلی می گوید :« چی؟»رویا می گوید:« کاغد ها رو دیدین ؟»خانم خلیلی گفت :« بله »خانم خلیلی کاغذ ها روی میز می زارد و می نشیند. رویا هم می شیند.رویا می گوید:« خوب پس. ببینین هیچ دست خطی اینجا شبیه دست خط واقعی سارا نیست بجز یک دونه که واقعا مال سارا هست. سارا و نیلوفر از تماشاچی ها کمک گرفتن.» بعد اشاره به تماشاچی ها می کند و می گوید:« مگه نه؟ مگه سارا از شما کمک نگفرت؟»برای اینکه تماشاچی ها هم یک جواب بدهند بچه هایی که پشت صحنه هستن می گویند بلهراوی 1: « خانم خلیلی باور اش نمی شود که سارا بله سارا که دختر خیلی خوب و باهوشی بود تقلب کند.»خانم خلیلی گفت:« ممنونم ازت رویا»چند نفر می یایند و کمک رویا میز و صندلی ها رو باهم بیرون می برند.خانم خلیلی به عقب صحنه می رود.راوی 2:« زنگ اخر بود. خانم خلیلی سارا رو صدا کرد. »سارا وارد صحنه می شود. خانم خلیلی به جلوی صحنه می یاید. ان ها جوری می ایستند که تماشاچی نیم رخ ان ها رو ببیند.خانم خلیلی می گوید:« سارا چرا تقلب کردی؟»سارا هیچ نمی گوید.خانم خلیلی:« از تو انتظار نداشتم»سارا هیچ نمی گوید.خانم خلیلی :« تو دختر خیلی خوبی هستی»سارا لبخندی ولی با حالت ناراحت می زند.خانم خلیلی :« جوابم رو بده لطفا»سارا با لحن ناراحت:« خیلی ببخشید خانم خلیلی من واقعا معذرت می خوام. من نمی خواستم تقلب کنم فقط من زنگ تفریح تمرین نمایش داشتم و باید براش اماده می شدم. خیلی ببخشید دیگه تکرار نمی شه»سارا سرش را پایین می اندازد و دستان اش رو جلوی چشمانش می گیرد.خانم خلیلی دست اش رو روی شونه ی سارا می گذارد.نکته: ( اون دستی که اگر بگذارد جلوی صورت سارا را نگیرد که تماشاچی ها او را ببیند )با مهربانی می گوید:« اشکالی ندارد»سارا سرش رو بالا می اورد و به خانم خلیلی نگاه می کند و لبخند می زندخانم خلیلی ادامه می دهد:« همه ی این ها پیش می یاد. می تونی فکر کنی که چه جوری بتونی این کارت رو جبران کنی»سارا گفت:« ممنون خانم خلیلی. خیلی ممنون بله چشم حتما بهش فکر می کنم»خانم خلیلی :« افرین به تو شاگرد خوب و زرنگ و مهربون من. می تونی بری روز خوبی داشته باشی. فقط یادت باشه که از این به بعد برنامه ریزی درستی کنی که بتونی زود تر به مدرسه برسی چون اگه زود می رسیدی هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد»سارا: « چشم حتما. با اجازه»خانم خلیلی خارج می شود.راوی 1:« در راه خونه ،سارا می ایستد »سارا وسط صحنه می ایستد و می یاید جلوی صحنهراوی 2:« در تمام راه حرف های خانم خلیلی توی ذهن اش بود»سارا:« خانم خلیلی راست می گفتن. اگر من زودتر می یومدم و برنامه ام درست بود هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد. می تونستم دیروز به مامانم بگم که من می رم زودتر بخوابم و اون وقت امروز هیچ کدوم از این اتفاق ها نمی افتاد.من دیگه بزرگ شدم! نباید هی کار هام رو به دیگران بدم یا به فکر فردام نباشم. من قول می دم که از این به بعد برنامه ریزی کنم و مستقل باشم!»راوی 1 :« و سارا فهمید که باید مستقل باشد و برنامه ریزی داشته باشد...»راوی 2:« تا دیگر همچین اتفاقاتی برایش نیفتد.»راوی ها:« پایان»سارا:« امیدواریم که از داستان ما خوشتون اومده باشه»موسیقی کوتاهی پخش می شود و بازیگر ها از سمت راست و چپ صحنه وارد می شوند. بازیگر ها باید وسط صحنه وایسن تا طراح دکور ها و بقیه بتونن جلوشون بشینن.نکته:( مثلا اگه 8 نفر بازیگر باشن بدون اون ادم های که توی صحنه هستن 4 نفر از سمت راست و 4 نفر از سمت چپ وارد می شوند)صبر می کنند تا موسیقی تمام شود و بعد راوی 1 اون طرف صحنه و راوی 2 طرف دیگر صحنه می ایستند. سارا باید وسط باشد.بعد طراح دکور و بقیه وارد می شوند و جلوی ان ها می شینن.نکته: (همه ی این ها در طول موسیقی اتفاق می افتد. طراح دکور ها و کسانی که بعد وارد می شوند باید صبر کنن که بازیگر ها همه برسن و بعد وارد صحنه شوند وهم زمان با انها وارد نشوند)بعد از اتمام موسیقی همه خودشون رو معرفی می کنند.اول از همه کسانی که نشستن ( طراح دکور ها و...) و بعد اخرین نفر از ردیف پایین می دهد به اولین بازیکن.همه ی بازیکن ها بعد از معرفی خودشون تعظیم می کنند بعد از اینکه اخرین نفر هم خودش رو معرفی کرد همه دست هم رو می گیریم و همه به سارا نگاه می کنند و بعد از انکه سارا تعظیم کرد تظعیم می کنند و هنگامی که سارا بلند شد بلند می شوندپایاننکته های که در متن گفته نشده:1- راوی ها همیشه در صحنه هستن و وقتی نوبت شون می شه می یان جلو دیالوگ شون رو می گن و بعد بر می گردن سر جاشون.2- دو تا صندلی عقب صحنه برای راوی ها هست3- تخت تا صحنه ای که روپوش سارا پیدا می شود و سارا به مدرسه می رود هست ولی وقتی سارا رپوش اش رو پوشید و می خواست بره صحنه ی بعد تخت رو می یاریم بیرون.اگر یک بزرگ تر هم باشن که کمک کنن تخت رو بیاریم پایین عالی هستولی صحنه های قبل از اون تخت گوشه باشد( وقتی باهاش کاری نداریم)4- میز ( برای صحنه ی اشپزخونه ی خونه ی سارا و صحنه ی که رویا پیش خانم خلیلی هست) کوچیک باشد و اسون بشه جا به جا کرد. مثلا از اون دو میز کوچکی که در کلاس فارسی هست.5- برای رپوش بچه های مدرسه و سارا از همون رپوش های مدرسه ی خودمون استفاده می کنیم. کسی که در نقش سارا هست روز اجرا زیر مانتوی مدرسه باید لباسی داشته باشد که رپوش اش رو در بیاورد و اون لباس رو داشته باشد البته فقط تا وقتی که رپوش را می پوشد.</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 16:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دوستان قسمت هشتم- دل آرا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D8%A7-cs7nb2yu8cna</link>
                <description>تا بالاخره رسیدیم! البته اصلا به نظر نمی یومد که شهری اون دور و ور باشه. بعد جینا خزه ها رو زد کنار و اشاره کرد که دنبالش بریم. وایییی مثل یک طونل خزه ی می موند! رفتیم جلو تا رسیدیم به یک شهر بزرگ!?قسمت هشتم?جینا خزه ها رو زد کنار و اشاره کرد که دنبالش بریم. وایییی مثل یک طونل خزه ی می موند! رفتیم جلو تا رسیدیم به یک شهر بزرگ! هرچند که کمی خراب شده بود.همه به دنبال منگولچه ها رفتیم.توتا ایستاد.سوفی گفت: « اماده این بریم پیش شهردارمون؟»همه گفتن بله.رفتیم جلو تا به خونه ی بزرگی رسیدیم.فری گفت:« ما الان بر می گردیم. یادتون باشه باید به شهردار احترام بزارین »فاری گفت:« جایی نرین و جلبه توجه هم خیلی نکنین»سر تکون دادیم.من محو شده بودم. شهرشون خیلی جالب بود. یک دفه بچه منگولچه ی رو دیدم که تنها نشسته پایین یک خونه که دارن تعمیر اش می کنن. سر اش گرم بازی بود و اصلا حواسش نبود. وای نه! اجر از دسته یک منگولچه افتاد! الان می خوره توی سرش!من:« وای نه بچه ها اونجا رو» همه دویدن به سمت اشدویدم سمتش گرفتم و پرت اش کردم اون طرف. جودی گرفت اش. اجر داشت روی خودم! دوروتی کشیدم اون ور.همه ی مردم داشتن ما رو نگاه می کردن. وحشت کرده بودن!همون لحظه در خونه ی شهردار باز شد و شهردار و منگولچه ها اومدن بیرون.واییییییی!شهردار زن بود. دوید سمت ما. به جودی گفت:« اون بچه رو بزار زمین !» جودی سریع بچه رو گذاشت زمین. شهردار بغل اش کرد :« حالت خوبه؟»بچه گفت:« اره اونا نجاتم دادن »مردم دور شهردار جمع شدن.یکی می گفت:« این ها کین؟»یکی دیگه می گفت:« این ها انسانن!»یکی دیگه هم می گفت:« اینجا چی کار می کنن»دیگری گفت:« نکنه جامون لو رفته»یکی دیگه هم گفت:« الان بهمون حمله می کنن!»اشوب شده بودفاری، فری، جینا، سوفی،دی ای، جیکو و توتا دویدن به سمت ما.من ،سوفیا، دروتی، جودی ،حلما، امیلی و میبل دور هم جمع شدیم و منگولچه ها دورمون رو گرفتن.همه شون عصبانی بودن.توتا گفت:« مگه نگفتیم جای نرین!»سوفیا گفت :« ولی اون بچه داشت می مرد!»حلما گفت:« ما نمی تونستیم بزاریم اون بچه بمیره!»جینا گفت :« ما خیلی اشتباه بزرگی کردیم که به شما اعتماد کردیم!» و با عصبانیت رفتمن :« جینا جینا وایسا» دویدم کنار اش و گرفتم اش . بهش گفتم :« ببخشید ولی واقعا نمی تونستیم بزاریم اون بمیره. ولی می تونیم کمک کنیم کلی چیز اوردیم لطفا » جینا لگد زد به پام. و من ول اش کردم.شهردار با اون منگولچه ی کوچولو در دستانش اومد سمت ماگفت:« ممنونم خیلی ممنونم. شما دختر من رو نجات دادین» و بغل اش کرد.جینا گفت :« بچه ی شما بود؟»شهردار گفت:« بله چرا که نه. ممنون از شما انسان ها. چی!؟ انسان ها!»توتا گفت:« این انسان ها مورد اعتمادن. خودتون که می دونین. انسان های برگزیده»شهردار گفت :« پس این ها انسان های برگزیده ان!»شهردار روش رو برگردوند ولی کسی نبود. دختر ها رفته بودند.شهردار گفت:« دختر ها کوشن؟»جینا گفت :« رفتن!»شهردار گفت: « چرا رفتن؟ مگه کارشون تموم شد؟؟»جیکو گفت:« چون........»</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 16:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب صوتی آرالد و سرزمین زیرین2- دل آرا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%862-%D8%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D8%A7-z4olusmbh41p</link>
                <description>سلام اومدم با قسمت 2 ارالد و سرزمین زیرین امیدوارم خوشتون بیاد نظرتون برام خیلی مهمه پس لطفا حتما نظرتون رو بدینلطفا قلب سفید رو قرمز کنین.اگه هم خوشتون اومد ممنون می شم دنبالم کنین??لینک داستان صوتی اش رو این پایین براتون می زارم ??https://aparat.com/v/HhrZa( این لینکه مال کانال اپارات خودمه)یک سوال : می تونین ببینین اش؟ براتون باز می شه؟ تا بعد</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Feb 2022 15:40:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب صوتی آرالد و سرزمین زیرین - دل آرا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D8%A7-rzpnfsyfxukv</link>
                <description>سلام دوستان امیدوارم که خوب و خوش باشیدچند وقتی بود که نبودم. من یک داستان صوتی درست کردم به اسم « آرالد و سرزمین زیرین» و این قسمت یک اش هست امیدوارم خوشتون بیادلطفا قلب سفید رو قرمز کنین.نظرتون برام خیلی مهمهاگه هم خوشتون اومد ممنون می شم دنبالم کنینفعلالینک داستان صوتی اش رو این پایین براتون می زارم :)راستی یک نکته هم اینکه آرالد برعکس اسم خودم هست یعنی برعکس دل آراhttps://aparat.com/v/lGrNBبفرما امیدوارم خشتون بیاد</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Wed, 02 Feb 2022 16:09:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحقیق غارنشین ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82-%D8%BA%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7-bhghtav4w02l</link>
                <description>موضوع تحقیق: انسان های اولیهتهیه کننده: ریحانه - دل آرا فصل 1: انسان های اولیه کی هستن؟•انسان های اولیه 4 ملیون سال پیش به وجود امدند•در حدود دو میلیون سال پیش انسان های اولیه به دلیل تغییرات آب وهوایی به مرور زمان از قاره آفریقا به قاره های اطراف از جمله آسیا مهاجرت کردند. این انسان های راست قامت حدود یک تا دو میلیون سال پیش وارد سرزمین ایران شدند. آن ها در گروه های کوچکی زندگی می کردند و برای پیداکردن آذوقه از جایی به جای دیگر می رفتند. مردم در حدود 40000 سال پیش برای اولین بار وارد استرالیا شدند. تا قبل از 30000 سال پیش آنها در سراسر قاره پراکنده شده بودند و از سرزمینهای خطر ناک عبور کرده بودند چنین مهاجرتی در آن زمان می توانست همانند سفر بشر به کره ماه در قرن بیستم ، اهمیت داشته باشد.•برای فهمیدن کلی حقایق جالب با ریحانه و دل آرا همراه باشینفصل دو : ابزار های مورد نیاز انسان های اولیه•انسان های اولیه با شکستن سنگ ها، تراشه هایی از سنگ با لبه های تیز می ساختند که مانند چاقو می شد ازآن ها استفاده کنند. آنها با این وسیله ها پوست ضخیم حیوانات را می بریدند و گوشت را از استخوان جدا می کردند. انسان های اولیه برای گرم کردن خود و درست کردن غذا از آتش استفاده می کردند و حیوانات درنده را فراری می دادند، به مرور زمان این انسان ها ابزارهای سنگی ساختند که بزرگتر بود که مهم ترین آن ها ابزاری با نوک و لبه تیز بود که به آن تبر دستی گفته می شد. این مدت از زندگی انسان که مدت زیادی از آن با عصر یخبندان همزمان بود را پارینه سنگی قدیم می گویند. باستان شناسان ابزارهای سنگی به جا مانده از آنها را در نزدیکی دریاچه و رودخانه های قدیمی در استان های بلوچستان، هرمزگان، آذربایجان،خراسان و گیلان یافته اند.•جالب است  که بدانید ابزارهای سنگی این انسان ها همراه با فسیل حیواناتی مانند خرس و بزکوهی در غاری به نام دربند در اطراف استان گیلان کشف شده است. حدود دویست هزار سال پیش دوره ی پارینه سنگی میانی آغاز شد. در این دوره انسان های دیگری به ایران آمدند که آن ها را نئاندرتال می گویند. گروه های نئاندرتال هم درغارها و هم در محیط های باز نزدیک چشمه ها و رودخانه ها به صورت کوتاه مدت ساکن می شدند.ابزار های غارنشین هاادامه فصل دوم: ابزار های مورد نیاز انسان های اولیه•در این دوره عصر یخبندان ادامه یافت و به جز گاهی اوقات، همه جا سرد و خشک بود. این انسان ها اکثرا شکارچی بودند و ابزارهای کوچکی از جنس سنگ می ساختند. انسان های نخستین یا نئاندرتال ها از این ابزارها برای بریدن گوشت، کندن پوست حیوانات و برش چوب استفاده می کردند.•در این دوره انسان ها مردگان خود را در غارها دفن می کردند که نمونه از این اجساد در غارکوچکی در بیستون، نزدیک کرمانشاه کشف شده است.محل سکونت این انسان ها درغارهای استان های کرمانشاه، لرستان، گرگان، اصفهان و مناطق دیگر توسط باستان شناسان پیدا شده است. باستان شناسان به این دوره پارینه سنگی میانی می گویند.فصل 3 : اولین مهاجران•به طور دقیق مشخص نیست که اولین مهاجران از کجا آمدند و در کجا ساکن شدند.احتمال می رود مردمی که در طول سواحل جزیره هایی مثل تیمورزندگی می کردند دارای قایقهایی بودند که برای سفر در طول سواحل و دیدن جزایر نزدیک ان ها را مورد استفاده قرار می دادندفصل چهارم: غار لاسکو چیست؟•لاسکو نام مکان مجموعه ای ، از غار های واقع در جنوب غربی فرانسه هست . غار های اصلی در نزدیکی روستای مونتینیاک در شهرستان دوردون قرار دارد. درون این غار ها تعدادی از بهترین هنرهای غار نگاری وجود دارد که این نگاره ها قدمتی برابر با 17،300 سال دارند.•نگار های درون غار معمولا تصاویری از جانوران بزرگ هستن که بیشتر شان از روی فسیل ها به دست امده. در 1979 میلادی لاسکو به عنوان یکی از میراث های جهانی یونسکو ( سازمان اموزشی علمی و فرهنگی ) برگزیده شد.•غار در 12 ام سپتامبر سال 1940 توسط چهار نوجوان و سگ شان کشف شد. مجموعه غار در سال 1948 برای بازدید همگان گشوده شد. در 1955، کربن دی اکسیدی که توسط 1،200 بازدید کننده در روز تولید می شد به وضوح باعث اسیب دیدن چندین نگاره شده بود.غار در سال 1963 بر روی بازدیدکنندگان بسته شد تا آثار هنری ان بازسازی شوند. پس از انکه غار بسته شد نقاشی ها به شکل طبیعی و آغازین خود برگردانده شدند.غار نگاره های غار لاسکوپایان امیدواریم خوشتون اومده باشه و براتون مفید بوده باشدتا ارائه های بعدی</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jan 2022 17:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-d9gx5frmonv1</link>
                <description>سلام سلام!•امروز می خوام بهتون چند تا کتاب معرفی کنم:)•بعد هم نوبت شماستکتاب اول : دلقک ماهی•معرفی:•من خودم به شخصه از این کتاب خیلییییی خوشم اومد. هرچند اول این کتاب کمی غمگین هست ولی واقعا کتاب خوبی هست حتما بخونین!•نویسنده این کتاب الن دورانت و ترجمه ی ساره ارض پیما هست•از انتشاراتشهر قلمخلاصه :•این کتاب درباره ی پسری به نام داک هست که پدر اش رو از دست می دهد!•او همیشه با پدر اش به اکواریوم شهرشون می رفتن. بعد از فوت پدرش داک به اکواریوم می رود و پدرش را می بیند اون هم در بدن یک دلقک ماهی !•او به مدرسه نمی رود ولی در اکواریوم کار می کند یک دوست پیدا می کند و می خواهد اکواریوم رو .....................کتاب دوم  : جزیره ی ابلمعرفی:نویسنده: ویلیام استیک مترجم : مسعود ملک یارینشر: شهر قلم خلاصه:•این کتاب درباره ی موشی به نام ابل هست که با همسر اش اماندا به پیکنیک می روند بعد بارون شدیدی می یاد و ان ها می روند و پناه می گیرند که باد دستمال گردن اماندا رو می برد و ابل برای نجات دادن دستمال گردن اماندا افتاد در رودخانه و به جزیره ی دور افتاده رفت . اول اش تلاش های زیادی کرد تا نجات پیدا کند ولی بعد دیگه تلاش زیادی نمی کنه و اونجا می مونه و ............پایان شما هم می تونین کتاب هاتون رو معرفی کنین </description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jan 2022 22:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر در اینده بخواهم اختراع کنم... قسمت 1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B9-%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-pourjwuwmknk</link>
                <description>دوست دارم اگر بشه در آیند این ها رو اختراع کنم البته بعضی هاشون خیلی عجیب غریب هستن?1- یک خودکار یا مداد که وقتی دو بار پشت اش رو به صفحه ی کامپیوتر یا موبایل یا.... هر وسیله ی الکترونیکی که می زدیم کپی می کرد و وقتی 4 بار پشت اش رو می زدیم پیست می کرد! و هم مثل مداد و خودکار های معمولی باهاش نوشت2- یک کامپیوتر کوچولو که تاچی باشه و وقتی روی یک مطلب  2 بار می زنیم سه بعدی می شه و یک جوراهی انگار می یاد بیرون البته فکر نکنم همچین چیزی بشه اختراع شه. فعلا همین ها توی ذهنم هست :)تا قسمت 2</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Wed, 08 Dec 2021 15:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت 6 داستان دوستان نویسنده: دل آرا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12541153/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-6-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%A2%D8%B1%D8%A7-eenxnimzounw</link>
                <description>? قسمت ششم ?«خوب از کجا شروع کنیم؟»هی اینجا همون جای هست که دفه قبل اشتباهی شروع کردم! ولی این دفه درسته.بریم ادامه داستان .........جودی :« اصلا چی شده که شهرتون داره خراب می شه؟»جینا در جواب جودی گفت:« منابع غذایی مون داره تموم می شه و دیگه گیاه و میوه ی در نمی یاد! اب مون کمه. و ما فهمیدیم .....» همه منگولچه ها پریدن وسط حرف جینا و داد زدن:« نگووووو» جینا گفت :« باشه باشه ببخشید» چی رو داشتن مخفی می کردن؟گفتم :« ما برای نجات سرزمین تون نیاز به همه ی اطلاعات داریم. و همه ی اطلاعات تون هم اینجا می مونه و ما به کسی نمی گیم. پس لطفا بگین» یک لحظه همه به جینا چشم غره رفتن که بنظرم معنی اش ین بود « نگی هااا» بعد دی ای گفت :« اممم.... هیچی چیز خواستی نبود. یک چیز مربوط به 1000 قرن پیش هست. اصلا مهم نیست. اگه چیز مهمی باشه حتما به شما می گیم » ولی به نظرم داشتن دروغ می گفتن. بعد سوفی گفت :« راستی یک مشکلی هست. ما نمی تونیم شما رو ببریم به شهرمون چون مخفیه مکان اش» گفتم :« چی!!! پس چه شکلی کمکتون کنیم؟» همه به هم نگاه کردن. اه کشیدم و گفتم باشه. ولی انگار همه مون ناراحت بودیم . به دروتی نگاه کردم ، شونه بالا انداخت. سوفیا هم با نگرانی داشت به من نگاه می کرد. جودی گیج شده بود. امیلی و میبل به هم نگاه می کردن و پچ پچ می کردن. حلما هم توی فکر فرو رفته بود. ولی منگولچه ها همه شون نگران بودن. انگار نمی خواستن ما چیزی بفهمیم. یک حسی بهم می گفت همه چیز به اون چیزی که منگولچه ها می دونن بستگی داره.حلما گفت:« من یک فکری دارم ! می تونن تا یک مدت برن توی غاری بزرگ، خیلی بزرگ تا وقتی که شهر شون درست شه» گفتم :« عالیه » و ایده اش رو روی تخته نوشتم. بعد دروتی گفت:« بر اساس فرضیه من فکر می کنم به خاطر ما شهر منگولچه ها یعنی منگولچه سیتی داره خراب می شه. جینا گفت ابمون کمه و اتفاقا ما انسان ها هم مصرف ابمون بالا شده و همین شکلی اب رو حروم می کنیم . گفت گیاه و میوه ها خوب رشد نمی کنن خوب گیاه و میوه ها هم اب می خوان. »جیکو منگولچه جودی گفت:« نه ما از یک رودخانه اب می گیریم»دروتی ادامه داد:« احتمال 2 : شاید راه رودخانه بسته شده »امیلی گفت:« پس باید یک نگاهی به رودخانه بندازیم » همه سر تکون دادنولی  فری گفت:« نه این شکلی جامون لو می ره » فاری و بقیه منگولچه ها هم تایید کردن.دیگه صبرم تموم شده بود. حسابی عصبانی بودم. ماژیک رو انداختم و گفتم:« پس ما هم کمکتون نمی کنیم! یا باید رودخانه رو نشون بدین بهمون و اجازه بدین که رودخانه رو برسی کنیم یا اینکه بزاریم شهرتون خراب شه. اخه چه شکلی بدون اینکه نه جای شهرتون رو ببینیم و نه رودخانه تون رو بتونیم برسی کنیم و تازه شما هم که یک چیزی رو بهمون نمی گین که من فکر می کنم چیز مهمی هست! بعد هم می گین کمکتون کنیم. ولی اخه چه جوری؟ من که نیستم!» و دویدم و رفتم بیرون . خیلی عصبانی بودم. نمی فهمیدم. چه شکلی قراره کمکشون کنیم وقتی همراهی نمی کنن؟ اگه اون ها نمی خوان همراهی کنن منم نیستم! همین و بس! وایی تاحالا انقدر عصبانی نبودم! اااااااااااااااااااااوقتی رسیدم خونه همه بهم زنگ زدن. حلما سوفیا جودی دروتی امیلی و میبل. چند دقیه بعد صدای زنگ اومد در و باز کردم و پشت در جینا رو دیدم به همراه توتا و حلما.نمی تونستم در رو باز نکنم چون هرچی هست یک جورهایی منو جینا قول دادیم که تا وقتی شهرشون درست شه بیاد پیش من. در رو باز کردم.جینا همینجوری با ناراحتی داشت نگاهم می کرد. لبخند زدم ولی از ته دل نبود.جینا اومد تو. بعد یک دفه به حلما نگاه کردم. تصمیم گرفتم همه ی ماجراهایی که اتفاق افتاده بود رو فراموش کنم و به حلما بگم که بیاد تو.گفتم:« حلی بیا تو! توتا تو هم بیا می تونی بری با جینا بازی کنی »حلما :« نه ممنون یک ساعت دیگه کلاس دارم»در جوابش گفتم: « یک ساعت دیگه که کلاس اسکیت داریم. تا اون موقع بیا تو بعد باهم می ریم کلاس اسکیت بعد با ما بر می گردی می ریم کلاس زبان و بعد یکم باهم بازی می کنیم تا شب بشه!»حلما قبول کرد!! اول از همه تبلت هامون رو در اوردیم و شروع به یک بازی کردیم که هر دومون عاشقش بودیم اسم اش rolling sky  بود. بعد باهم داستان نوشتیم. مامانم برامون خوراکی اورد. وقتی داشتیم می خوردیم کارتون هم دیدیم.بعد رفتیم توی حیاط و کمی طناب زدیم، اومدیم بالا و اماده شدیم برای کلاس اسکیت. توی ماشین باهم حرف زدیم. توتا و جینا هم بودن ولی توی ماشین می موندن.رسیدیم!! وسایل مون رو پوشیدیم و رفتیم توی زمین. دور زمین شروع به اسکیت کردیم تا گرم شیم که معلم اومد. اسم معلم مون اقای جانسون بود. راستی جودی کجا بود؟ اخه جودی هم با ما می یومد کلاس اسکیت! اهان اون هاش داره وسایل اش رو می پوشه.اقای جانسون گفت:« امروز می خوایم چرخش رو حرفه ای تر یاد بگیریم! اماده این؟»بجز من و حلما کسایی دیگه ای هم بودن ولی اونجا من فقط حلما و جودی رو می شناختم.همه گفتن:« بلهههه » جودی تند تند به سمت ما اومد.چرخش این شکلی هست که ما رو به جلو می ریم بعد می پریم می چرخیم و به پشت می ریم و دوباره می پریم می چرخیم و به جلو می ریم اخرش هم ترمز می گیریم و عقبی بر می گردیم بالا! اولش برام سخت بود ولی بعد مثل اب خوردن شد. من از همه زود تر یاد گرفتم.کلاس تموم شد. با جودی و حلما داشتیم درباره ی منگولچه ها حرف می زدیم.</description>
                <category>دل آرا</category>
                <author>دل آرا</author>
                <pubDate>Wed, 08 Dec 2021 14:05:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>