<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر محمد نجفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_12581386</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 07:03:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>امیر محمد نجفی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_12581386</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تیمارستان درون-قسمت۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_12581386/%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-ouovho5lkta1</link>
                <description>با اخمی که از صورت شکستش محو نمیشد به میز جلومون خیره بود ، انگار خشم ، عصبانیت ، کلافگی تو بند به بند وجودشه .  نگاهش هر چند ثانیه به دورو اطراف می افته ، به دیوارای ترک خورده اتاق به لامپ کم نور بالاسرمون به پرده ای که باد میرقصونتش و به در ، دری که هر لحظه تماشا کردنش پر از انتظاره . از روی صندلی پا شد و شروع کرد به قدم زدن ، چند دور دور اتاق چرخید سیگارشو از جیبش دراورد ی نخ از پاکت برداشتو دوباره پاکتو گذاشت تو جیبش . همنطور که ی نخ سیگار رو لبش بود داشت تو جیباش دنبال فندک میگشت با دست پاچگی دستشو از جیبش در اورد و مشتشو محکم  به دیوار کوبید.ازم با لحنی عصبی اما اروم پرسید فندکمو ندیدی؟ من با حرکت سر بهش گفتم نه ، جوری عصبی بود که جرعت حرف زدنم نداشتم .دستشو کرد تو جیب پشت شلوارش ،  فندک اونجا بود، سیگارشو روشن کردو فندکو گذاشت تو جیب جلو سمت راستش .اصلا به روش نیاورد که چه اتفاقاتی چند لحظه پیش افتاد فقط هر هفت ثانیه ی پک به سیگارش میزدو با انگشت شصتش خاکسترشو میتکوند.معلوم بود دنبال ی بهونس که خودشو خالی کنه.همونطور که داشت دور اتاق قدم میزدو سیگار میکشید گفت: نمیخوای چیزی بگی؟گفتم: چی دوست داری بشنوی؟گفت: هیچیگفتم: پس چرا پرسیدی؟گفت: اکثرا میان پیشم که ی چی بگنگفتم: تو گوش میدی بهشونگفت: تا جایی که بتونم گفتم: یعنی چی؟گفت: چقدر سوال میپرسیساکت شدم و منم ی نخ سیگار روشن کردم دقیقا وقتی که سیگار اون تموم شد ، همه جا خیلی سکوت بود، سکوتی که قابل تحمل نیست همراه با ی فضای سنگین و پر از اضطراب .دوباره امد و رو به روم نشست ، هر صدایی از بیرون اون در چشماشو میچرخوند ، چند ثانیه خیره میشد و دوباره اطرافو نگاه میکرد.ازش پرسیدم منتظری؟گفت: نمیدونم گفتم: انتظاره خوبه یا بد ؟گفت: نمیدونم گفتم: منم از انتظار بدم میاد ، مخصوصا انتظاری که معلوم نباشه کی اتفاق می افته یا اصلا اتفاق می افته یا نه.گفت: باهاش چیجوری کنار میای؟گفتم: منتظرش میمونم مگه زندگی چیزی جز انتظاره ؟گفت: اره پر از سرکوب نا امیدی پوچی و ادمای توشه .گفتم: اما تو زنده ای به انتظار اینکه ی روز بهتر بیاد دیگهگفت: شاید ساکت شدیم و جفتمون به پرده خیره شدیم که باد داشت تکونش میدادو نسیم خنک بیرونو میاورد داخل اتاق .دوباره از صندلی پاشد ی نخ سیگار روشن کرد پردرو زد کنار و زُل زد به بیرون به ادما .اسمون داشت کم کم تاریک میشدو نمه بارون میزد ، بوی زمین خیس خورده منو برد تو فکر قدیما خاطراتم .تو فکر بودم که ی هو گفت: ی روز خوب بنظرت چ شکلیه؟گفتم: مثل امروز گفت: امروز خوب نبود کهگفتم: بستگی داره تو چجوری به روزت نگاه کنی وگرنه اون بیرون چیزی تغییر نمیکنه.گفت: اون بیرون خیلی چیزا واسه تغییر هست گفتم: مگه به ما مربوط میشن گفت: اره اگه اون بیرون شاید ادما بهتر بودن ما هم بهتر بودیم گفتم: مگه ادما از اینم بهتر میتونن بشن؟گفت: خیلی ، مثلا دیگه دروغ نگن ، اخم نکنن ، عصبی نباشن ، به فکر هم باشن نه به فکر منفعت خودشون میفمی چی میگم؟گفتم: خب مگه خودت دروغ نمیگیگفت : مجبور باشم میگمگفتم : شاید اونا هم مجبورن گفت: اونا اگه ناراحت نشن ، از حقیقت های من سو استفاده نکنن و منو همینجوری بپذیرن منم دروغ نمیگم گفتم: تو از چند تا دروغ مطلع شدی  از ضربه هایی که خوردی به اینجا رسیدی اگه اونا دروغ نمیگفتن اخم نمیکردن و به فکر خودشون نبودن تو هم الان راجب این موضوع ها صحبت نمیکردی.گفت : دقیقا حرفم همینه گفتم: پس چیه تورو باید بپذیریم وقتی تو خودت خودتو نمیپذیری ؟ تو حتی ادمای بیرونو اونجوری که هستن نمیپذیری و انتظار پذیرفته شدن داری؟گفت: من با آدمای بیرون فرق دارم ، اونا خودشون نیستن ولی من خودمم .گفتم : شاید اوناهم خودشون این شکلیه گفت : دقیقا شاید ، من از شاید ها خستم.سر تکون دادم و منم رفتم سمت پنجره ازش پرسیدم: بنظرت اگه همه خودشون بودن چی میشد؟با چشم به در اشاره کرد ، رومو برگردوندم  ، دستگیره پایین امدو ی دکتر پشتِ در بود ازم پرسید بازم با خودت حرف ؟میزنی؟</description>
                <category>امیر محمد نجفی</category>
                <author>امیر محمد نجفی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 14:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>