<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نادیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13054178</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:24:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4075919/avatar/XZxJJ3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نادیا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13054178</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آینه،توهم با من بمیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13054178/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1-hyjwv83p64aw</link>
                <description>به آن نگاهی سرد انداختم.از او خوشم نمی‌آمد.راحت بگویم،از آن موجود پلید و بی‌مصرف متنفر بودم.اما کنجکاو بودم که به چه روزی افتاده.در آن لباس سیاهش،بیشتر از همیشه لاغر بنظر می‌رسید.پوست زرد،چشم گود افتاده و لاغری بیش از حدش آن را شبیه یک اسکلت از یونان باستان کرده بود.به آن می‌خندیدم،احمق فکر می‌کرد اگر موهایش را بزند خاطرات از مغرش می‌رود.یا فکر می‌کرد اگر با یک تیغ روی بدنش حکاکی کند واقعا می‌میرد.او حتی جرعت مردن را هم نداشت.سعادتش هم همینطور.او لیاقت مرگ را هم نداشت،بهتر بود آنقدر در اتاق تاریکش زجر بکشد تا کامل نابود شود.آن خودکشی های ناموفق،باعث شده بود که حتی اتاقش هم به او باور نداشت،کُمُدی که داخلش تیغ بود به او میخندید و مسخره‌اش می‌کرد.طناب گوشه ی اتاقش به او غر می‌زد.نگاهی به ساعت کردم،11:59بود.انگار فقط یک دقیقه دیگر مانده بود به یک اقدام مسخره ی دیگر.تک تک عدد های رو ساعت اسمش را داد می‌زدند و می‌گفتند:بمیر،بمیر،بمیر،بمیر...اما صبر کن...اگر من قرار بود بمیرم،آن اینه ی بداخلاقی که همیشه به دنبال یک نقص در من بود تا آن را شفاف و بزرگ نشانش دهد،آن اینه ای که هیچوقت از من راضی نبود و من را تحقیر می‌کرد هم باید بمیرد.یا اگر انقدر از من متنفر بود،خودش مرا بکشد،اما او هم بمیرد.سرش داد زدم و دعوایش کردم بخاطر آنهمه ظلم.با لگد به دلش ضربه زدم،خورد شد.خندیدم... بلند تر از همیشه خندیدم.در این دوسال اولین باری بود که انقدر بلند میخندیدم.اگر من با مردن این آینه انقدر خوشحال شدم،هنوز مشکل از من است یا این وسیله های بدجنس؟من باید بمیرم یا آنها؟</description>
                <category>نادیا</category>
                <author>نادیا</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 22:00:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست من،یک روحه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13054178/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%87-dgvvcqsyj2a8</link>
                <description>گل گندم معنیش عشقهدرود می‌توانید من را نادیا صدا بزنید.امروز با یک خاطره ای از کودکی‌ام،می‌خواهم به شما بگویم چه شد که من دیگر هرگز دروغ شاخ دار و قلمبه سلمبه نگفتم!یک‌سال عین هرسال،من و مادرم به خانه ی بی‌بی فاطمه(مادر بزرگ) رفتیم تا در خانه‌تکانی عیدش به او کمک کنیم.بیچاره دست تنها بود و پیر،ناتوان بود و ضعیف. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌مادرم خانه را تمیز می‌کرد و من در حیاط به درختان آب می‌دادم.در حیاط پشتی،بغل سرویس بهداشتی یک انباری تاریک و پر از موش بود که در آنجا،یک تابلو بزرگ از پدرِ بی‌بی فاطمه با لبخندی که حتی دندان های عقلش هم دیده می‌شد روی دیوار نصب شده بود.من و دختر دایی ام که در همسایگی بی‌بی فاطمه زندگی می‌کرد،همیشه از آن تابلو میترسیدیم و فکر میکردیم اگر ما تنها باشیم،آن تابلو تسخیر شده مارا در انبار حبس میکند و طلسمی می‌کند که هیچوقت نتوانند مارا پیدا کنند،به هر حال بچه بودیم.یک‌روز دعوا سر این بود که چه کسی شجاع تر است.یکیمان می‌گفت:من شب ها قبل خواب فیلم ترسناک می‌بینم،اصلا هم نمی‌ترسم. و یکی دیگر می‌گفت:من پسر های توی کوچه را کتک می‌زنم.گفتیم و گفتیم و گفتیم تا آخرسر گفتم:من با جن خونه بی‌بی دوستم،همون اقاهه که تو انباریه.اما دختردایی‌ام حاضر به تسلیم نشد و او هم ادعا کرد که با تابلو دوست است.بعد از آن روز،ما هرکاری می‌کردیم تا طرف مقابل فکر کند که ما هم با تابلو دوست هستیم.یک‌روز من برای تابلو غذا می‌بردم و روز دیگرش دختردایی‌ام برای آن آهنگ می‌خواند.صبح من با او خاله بازی می‌کردم و شب دختردایی‌ام برای او لالایی می‌خواند.ما که هیچوقت در بچگی تسلیم نشدیم،اما هردو می‌دانستیم که داریم دروغ می‌گوییم.حالا که بزرگ‌تریم،من دیگر دروغ شاخ دار نمی‌گویم چون می‌دانم هیچکس باورش نمی‌شود.چون دروغ شاخ دار همیشه شاخش معلوم است.اما دختردایی‌ام هنوز که هنوز است دروغ های شاخ دار می‌گوید،آن هم با شاخ رنگین کمانیِ یونیکورن.من حسود نیستم،اما کور هم نیستم که شاخ دروغ هایش را نبینم.به هرحال داستان من این بود،شما هم تاحالا دروغ های شاخ دار گفتید؟</description>
                <category>نادیا</category>
                <author>نادیا</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 09:36:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه از شر افکارم خلاص شوم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13054178/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%B1-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5-%D8%B4%D9%88%D9%85-egj49x8vir7v</link>
                <description>افکارم مرا دیوانه کرده.شاید بهتر است آن هارا جلوی در کلیسا بگذارم تا کشیشی در نیمه شب آن هارا پیدا کند.یا گاهی اوقات آنقدر مریض هستند که فکر می‌کنم بهتر است آنهارا به دکتر بدهم تا آمپول تیزی بهشان بزند و تیمارشان کند.بعضی وقت ها با خودم میگویم:این فکر ها زیادی ترسناک هستند،بهتر است به یک جن‌گیر مراجعه کنم تا روح خبیثی که افکارم را تسخیر کرده را از من دور کند.گاهی،آنقدر دیوانه‌وار هستند که باید در تیمارستان بستری شوند و گاهی آنقدر غلط هستند که باید در مدرسه ثبت نامشان کنم تا تعلیم ببینند.وقتی میبینم افکارم چقدر کهنه و قدیمی‌اند به سرم می‌زند در خانهٔ سالمندان رهایشان کنم.اما... ‌ اما گاهی اوقات این افکار شلوغ مرا دیوانه می‌کنند.آنقدر دیوانه که حاضر می‌شوم برای خلاص شدن از آنها دست به هرکاری بزنم،روی آنها بنزین بریزم و با یک کبریت اتششان بزنم و به سوختن آنها نگاه کنم و لذت ببرم.یا برعکس آویزانشان کنم و با چوب آنقدر به آنها ضربه بزنم تا از درد حتی نتوانند فریاد بزنند.میتوانم آنهارا زنده زنده در روغن داغ سرخ کنم و به صدای گوش‌نواز روغن گوش دهم.افکار من مزاحم‌اند.آنها مثل بچه ی تخس و لجبازی که مدام گریه می‌کند تا بتواند به خواسته‌اش برسد اعصاب من را خورد می‌کنند.آنها تمام زندگی من را درگیر خودشان کردند،شب ها با مشکلاتم برایم قصه ی قبل خواب تعریف می‌کنند و صبح ها همراه با کار های سخت روز،بیدار شدن را به من یاد‌آوری می‌کنند.شما می‌دانید چطور از شر آنها خلاص شوم؟</description>
                <category>نادیا</category>
                <author>نادیا</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 23:10:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته های من کودکانست؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13054178/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA-hfk5iyqrdwxl</link>
                <description>دیالوگ:بالاخره پیداش کردم...درود،میتوانید من را نادیا صدا کنید.من مدتی است که در ویرگول نوشته های آدم های مختلف را میخوانم و از این شاهکار های ادبی لذت میبرم.اما...اما ویرگول باعث شد من برای مدتی به مغز و فکر عزیز و با ارزشم بی اطمینان شوم،وقتی در ویرگول با دنیایی به وسعت ۲۲۶ میلیون لغت پارسی آشنا شدم،با خودم فکر کردم آن نوشته هایی که هرکدام پر از افکار پرشور و ذوق کودکانه بود،واقعا کودکانه‌است.شاید واقعا من هنوز سعادت نویسنده بودن را نداشتم.در همین افکار که بودم یادم افتاد به کتاب هایی که می‌خواندم،همان کتاب هایی که برایم معلمی خوب بودند و باغبانی مسئولیت پذیر که باعث شدند بذر نوشتن در من شکوفه بزند.آن کتاب ها حرف های قلمبه سلمبه نداشتند،آن کتاب ها اثار نویسندگان قدیمی و مشهور نبودند،آن کتاب ها مناسب آدم های بزرگسال نبودند،اما کتاب بودند!من فهمیدم؛اصلا مهم نیست که نوشته‌ات چقدر سنگین و چقدر ساده باشد،چقدر منطقی و چقدر دیوانه‌وار باشد،هر سبکی طرفداران مخصوص خودش را دارد،اما... من به عنوان کسی که به این سبک علاقه‌مند است.در ویرگول به سختی میتوانم محتوایی با این سبک بخوانم.پس خودم پیش قدم می‌شوم و در این دنیای زیبا و پر عظمت را به روی ویرگول باز می‌کنم،دوست دارید با من همراه شوید؟</description>
                <category>نادیا</category>
                <author>نادیا</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 17:20:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تابستون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13054178/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-narm58pf1uao</link>
                <description>اهم اهم...خب سلام.میتونین من رو نادیا صدا کنین.من یه دختر چهارده سالم که زندگی معمولی ای داره اما بعضی وقتا اتفاقاتی تو زندگیش میوفته که هرکی بشنوه چون فکر میکنه من دارم دروغ میگم بهم میخنده.بگذریم...چیزی که الان مهمه اینه که امروز ۳۱ امه خرداده و این یعنی از فردا تابستون پرشوره من قراره شروع بشه،تابستون ۹۳ روزه و من توی دفتر عزیزم ۹۳ تا ایده نوشتم از سخت بگیر تا آسون از ساده بگیر تااااا کاری که دوروز انجامش طول میکشه،همیشه از بچگی تابستون که میشد فقط میخوابیدم و تلوزیون میدیدم و شبا هم تا صبح مشغول یوتیوب دیدن بودم،اما امسال تصمیم گرفتم یسری کارهای مفید بکنم،برای کلاس زبان و والبال ثبت نام کردم و البته مورد علاقه ترین خودم یعنی توی سمینار های رمان نویسی نوجوان و جوان نشر هوپا یعنی نشر مورد علاقم شرکت کردم و مطمئنم قراره ازش راضی باشمو در آخر اینکه اشتراک یک برنامه درسی رو خریدم تا تابستون امسال برای سال بعد یکم آماده باشم چون قصد دارم برای نهم به دهم آزمون سمپاد بدم و تو طول سال همیشه به عنوان یک دلقک خسته به مدرسه میرم و حوصله گوش دادن به معلمای بد اخلاق و از خود راضی ای که با این باور که معلمی شغل انبیاست خودشونو دشت بالا میگیرن رو ندارم و زیاد درس نمیخونم و دوساله که تابستون برا سال بعد درس میخونم و واقعا راضیم،البته دلم میخواد تایم خوابمم درست کنم ولی اکه تایم خوابم و درست کنم فرصت نمیکنم با دوستای مجازیم صحبت کنم چون وقتی من میخوابم اونا بیدار میشن و نمیتونم باهاشون خیلی صحبت کنم،و دلیلی که میخوام نگهشون دارم اینه که واقعا خیلی از آدمای نزدیکم واقعی ترن و طرز فکرامون خیلی شبیه به همه.در آخر امیدوارم تابستونتون اونجوری که دل تون میخواد بگذره و روزای خوبتون بیشتر از روزای بدتون باشه،بدروووووودت</description>
                <category>نادیا</category>
                <author>نادیا</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 11:22:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>