<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های زهرا شاهسون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13225194</link>
        <description>سایتِ من: http://zahrashahsavan.ir/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 16:04:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1581685/avatar/HfvsF6.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>زهرا شاهسون</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13225194</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چروکیده‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13225194/%DA%86%D8%B1%D9%88%DA%A9%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-w5em2lk02pge</link>
                <description>ناخودآگاه داد زدم: «اه لعنتی» بندِ کفشم دوباره باز شده بود. با هر قدم در هوا تاب می‌خورد و طوری که بخشی از آن زیرِ پای دیگرم باشد روی زمین فرود می‌آمد. در حالی که زیر لب غر می‌زدم به گوشه‌ای رفتم و آن را بستم.بالاخره به مترو رسیدم و روی صندلی نشستم. نگاهم به مردی با ظاهری شلخته در سکوی روبرویی افتاد. بدِتان نیاید، دستش را به سمت بینی‌اش برد، گلوله‌ای چندشناک از آن بیرون آورد به پایه‌ی صندلی‌اش منتقل کرد. می‌خواستم سرم را برگردانم تا شاهد چنین صحنه‌ای نباشم که دیدم خم شده تا بند کفش‌هایش را ببندد. چشم‌هایم را تنگ کردم و خوب خیره ‌شدم، طوری بندهای کتانی‌اش را بست که بلد نبودم، آن را به خاطر سپردم و بعدا از نتیجه‌اش حسابی کیفور شدم.طبقِ عادت هیشگی‌ام که پیوند دادنِ هر بادی به شقیقه است، (آن را به‌عنوان تمرینی برای نویسندگی و خلاقیت دست کم نگیرید) به دو مسئله فکر کردم؛اولی قانونِ نسبتا جا افتاده‌ای است با این عنوان: «فقط از آدم‌های اتوکشیده می‌توان چیزی یاد گرفت.»شاید بگویید نخیر ادب از بی‌ادبان و این داستان‌ها تا ابدالدهر ادامه دارد، اما باید بگویم وقتی دقت کنی می‌بینی این نگاهِ خفت‌بار به غیرِاتوکشیده‌ها که حالا ما اسمشان را می‌گذاریم «چروکیده‌ها»، در وجودمان رخنه کرده. در مقابل، از آدم‌هایی که کت‌وشلوارهایی خوش‌دوخت به تن دارند و پولی به هم زده‌اند، باید حسابی یاد گرفت. هی روی کاغذ بنویس و خودت را به‌جای آن اتوکشیده تصور کن تا کائنات ببیند و دودستی تقدیمت کند. از گردنِ کشیده و چشم‌های خمارشان یاد بگیر که به دیگران به‌عنوان موجوداتی ریز و کم‌اهمیت که در حاشیه‌ی دنیا وول می‌خورند نگاه کنی، از کیف‌های مستطیل شکلی که مثل خودشان انعطاف‌ناپذیر است هم باید چیزی یاد بگیری که من هنوز کشفش نکرده‌ام. درضمن یک صفتِ دهان پر کن هم پشتِ اسمت جا بده تا لایقِ این باشی که دیگران از تو چیزی یاد بگیرند.اما من، از یک بی‌خانمانِ چروکیده سه درس مهم یاد گرفتم؛ اول اینکه چیزی به صندلی نچسبانم مخصوصا اگر لزج باشد، دوم اینکه چطور بندِ کفشم را ببندم که هِی وسط خیابان باز نشود و عفت کلامم را خدشه‌دار نکند و در آخر برایم یادآوری شد که از هر کسی می‌توان چیزی یاد گرفت (به شرطِ رعایتِ موضوع دومی که به ذهنم رسید و خواهم گفت) پس باید حواسم را جمع کنم، شاید جایی، کودکی در حال نگاه کردن به من بود و به‌جای ادب، بی‌ادبی به خوردِ کله‌اش رفت‌.مسئله‌ی بعدی «بی‌تفاوتی به هر آنچه که فکر می‌کنم به من ربطی ندارد» است. ما اغلب از کنارِ همه‌چیز به‌راحتی عبور می‌کنیم؛ از آدم‌ها، محیط زندگیمان، خاک، ابر، هوا، باران، احساسی که کسی از تصمیم، گفتار یا رفتار ما پیدا خواهد کرد و به خودِ حقیقی‌مان که به این راحتی‌ها ظاهر نمی‌شود... بی‌توجهی شاید از خودخواهی می‌آید شاید از هم از شلوغی. هر چه که هست، درست مثل حساسیت بیش از حد دردسرساز است. اگر توجه نکنیم، هم یکدیگر را از دست می‌دهیم و هم آنچه که ممکن بود یاد بگیریم.</description>
                <category>زهرا شاهسون</category>
                <author>زهرا شاهسون</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 15:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تَلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13225194/%D8%AA%D9%8E%D9%84%D8%AE-iinqy71m6zhu</link>
                <description>Anthony Cudahyقاشقش را با هيجان در حقيقت فرو كرد. درحالی كه كاملا پر بود به سمت دهانش برد و بلعيد. كمی مزه مزه كرد. چهره‌اش مثل كوسنِ مبلی كه مردی دویست كيلویی رويش نشسته باشد درهم گره خورد تا بالاخره زبان چرخاند و گفت: «تلخه» آدم‌ها از تمامِ عالَم جمع شدند تا دستور پختش را عوض كنند. يكی به حقيقت كمی شوخی و حرف‌های بامزه اضافه كرد، ديگری كمی از آن را كنار گذاشت و با چند كلمه‌ی قشنگ بزک كرد، عده‌ای هم از تخيلِ‌شان كار كشيدند و آن را قاطیِ حقيقت كردند. مزه‌اش عوض شد اما ديگر حقيقتی خالص نبود. همينطور گذشت تا اينكه روزی كسی كه هيچ كدامشان نميشناختند آمد و قاشقش را در باقی‌مانده‌ی حقيقت که هنوز هم خالص بود فرو كرد و آن را خورد. چند دقيقه‌ای بی‌حركت ماند اما بعد لبخند زد. همه با تعجب نگاهش می‌كردند. پچ‌پچ‌ها بالا گرفت و حدس و گمان‌ها شروع شد. با خودشان می‌گفتند «حتما مزش عوض شده كه اينجوری می‌خنده.» بالاخره چند نفر به خودشان جرئت دادند و با قاشق‌هايشان به جانِ ديگ افتادند اما بالافاصله به زمين تف كردند و غُرغُركنان گفتند: «اينكه هنوز تلخه احمق. پس واسه چی می‌خندی؟» غريبه، لبخندش را گشادتر كرد و در برابر چهره‌های اخم‌آلود و منتظرِ آدم‌ها ایستاد تا جواب دهد: «تلخه ولی خالص. وقتی بهش فكر كنی می‌بينی كه بايد اجازه بدی بره پايين، اجازه بدی از سطح عبور كنه و به عمق برسه تا مزه‌ی شيرينِشو، رو كنه. وقتی صبور باشی ورق برمی‌گرده. حقيقت تلخيش رو به همه نشون می‌ده اما شيرينيش فقط مخصوصِ بعضی آدماست؛ كسایی كه دندون رو جيگر بذارن و از تلخی نترسن.»</description>
                <category>زهرا شاهسون</category>
                <author>زهرا شاهسون</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 10:59:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخندِ لاغر و امیدِ نحیف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13225194/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%90-%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D9%86%D8%AD%DB%8C%D9%81-mp2ak1bhsepn</link>
                <description>صدای جيغش بلند شد. سراسيمه و بی‌هدف دست‌هايش را در هوا تكان می‌داد و جلوی چشمِ ما، آدم‌هایی كه جز نگاه‌كردن كار ديگری نمی‌كرديم می‌دويد. ما به تماشا ايستاده بوديم و فقط می‌خواستيم بدانيم چه شده. داستان از اين قرار بود: در خيابان ژاندارمری، جایی كه سرباز و پليس به وفور يافت می‌شود گوشیِ زنی را زده بودند و الفرار. اول با خودم گفتم طرف نمی‌ترسيده كه اينجا سربازی، پليسی، كسی دنبالش راه بيفتد و گيرش بندازد؟ ولی بعد به اين فكر خودم خنديدم. ترس؟ ترس برای كسی كه حتی نمی‌داند امروزش به شب می‌رسد یا نه معنایی دارد؟آدمی وسواسی و مبادی آداب را تصور كن كه چندين هفته در خرابه‌ای كه در آن هيچ غذایی يافت نمی‌شود گير افتاده، اگر موشی از كنار يک ديوار راهش را گم كند و به او بربخورد، اين آدمِ كلاس بالا، دستِ رد به سينه‌ی موش می‌زند و اَخ‌وپيف‌كنان می‌گويد ترجيح می‌دهم بميرم؟《عشق، رويا، فرهنگ؛ وقتی كه پول نداشته باشی تمام اين‌ها مساوی است با كشک.》 بعضی‌ها به این جمله معتقدند و من هم مدتی است با خودم فکر می‌کنم که شاید درست می‌گویند...اين افكار آزاردهنده در سرم وول می‌خوردند و همچنان زنی در حال دويدن برای چيزی بود كه ديگر از دست رفته. حتی اگر شكايتی هم بنويسد و بخواهد پِیَ‌اش را بگيرد، احتمالا چيزی نصيبش نمی‌شود.  می‌توانم شرط ببندم آن دزد هم كه اين حركت بی‌رحمانه را مرتكب شده يک نيمچه وجدانی دارد اما حقيقت اين است كه وجدان برايش آب و نان نمی‌شود. البته شايد خودش هم با همين حرف‌ها همه چيز را توجيه كند اما مگر تمام ما همينطور نيستيم؟ مگر در طول روز، كم‌فروش و درب‌و‌داغان‌فروش و دروغگو و كلاش كم می‌بينيم؟ مگر هر روز مغزمان از اين وضع نابسامان مملكت سوت نمی‌كشد؟ عده‌ای مثل خود من تماشاگريم، عده‌ای از وسطِ گل و لجن می‌خواهيم ماهی‌هایی گران‌تر و فربه‌تر بگيريم. گروهی ديگر هم آنقدر مشكلات بر سرشان ريخته كه اين وسط هی آب می‌روند، هم خودشان، هم جيبشان و هم صبرشان... در تمام راه، اين فكرها مغزم را ذوب كردند ولی بعد از اينكه به خانه رسيدم، لبخندی به قولِ‌ قيصر لاغر تحويل خودم دادم و نشستم تا از اميد بنويسم.</description>
                <category>زهرا شاهسون</category>
                <author>زهرا شاهسون</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jul 2022 14:07:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا خِرخِره پُر بود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13225194/%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D9%90%D8%B1%D8%AE%D9%90%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D9%8F%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-b8v15y5hkyac</link>
                <description>اتوبوس تا خرخره مسافر داشت. آدم‌هایی كه ايستاده بودند، يكی در ميان سرشان را می‌چرخاندند تا به ما نگاه كنند. نمی‌دانم چهره‌ی منقبض و سرخ من اينقدر طرفدار داشت يا صورتِ كج و كوله‌ی رفيقِ‌ عزيز. مثانه‌ام داشت می‌تركيد و به هيچ كوفت ديگری هم نمی‌توانستم فكر كنم. همان رفيق عزيزی كه صحبتش شد، سخت مشغول جان کندن بود تا حواسم را پرت كند؛ برای همين از هر دری، مزخرفی می‌پراند. آنقدر بی‌سرو‌ته كه باعث می‌شد آن فشار، بی‌رحمانه شدت بگيرد. _ تابلوی شام آخر داوينچی رو ديدی؟ می‌دونی چقدر چيزای عجيب غريب دربارش می‌گن؟ راستی، می‌دونستی كوهان شتر واسه ذخيره‌ی چربيه و آبو تو كليه‌هاش جمع می‌كنه؟ تازه يه... _ من به هيچ كدومِ اينا نميتونم فكر كنم لعنتی. مطمئنم اگه تا دو دقيقه‌ی ديگه به دستشويی نرسيم شرفم به فنا می‌ره... يه كاری كن، يه فكری بكن. مغز من کُلُهُم اجمعین از کار افتاده، به هيچی جز اون مايع زرد لعنتی نمی‌تونم فكر كنم... با نگرانی به من خيره شده و يك‌ريز تكان می‌خورد. آنقدر مستاصل بود كه نمی‌شد به او اميدی بست. چند دقيقه بعد گفت: _ طاقت بيار شايد يكم ديگه به يه جایی رسيديم كه... _ تموم شد، همه چی تموم شد... با دهانی باز و چشمانی گرد نگاهم می‌کرد و من، هم احساسِ رهایی داشتم و هم بدبختی...</description>
                <category>زهرا شاهسون</category>
                <author>زهرا شاهسون</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 17:33:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغزی لایِ بقچه‌ای از عهدِ عتیق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13225194/%D9%85%D8%BA%D8%B2%DB%8C-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%87%D8%AF%D9%90-%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D9%82-s9vusp6nimr5</link>
                <description>Rokas Aleliunasگفت می‌داند كه تمام ما مجبوريم در اين دنيا، لابلای تكه‌پاره‌های انسانيت، سياست‌مدارهایی قابل باشيم، اما همچنان از آدم‌های با سياست خوشش نمی‌آيد. نفرت دارد از اينكه هر لحظه ممكن است سرش شيره بمالند. گفت در ايران همه غرق سياست شده‌اند اما چون زياد هم از آن سر درنمی‌آوردند، فقط تكرار می‌كنند و سوارِ موج‌های مختلفی می‌شوند كه به گوشِ همه‌مان خورده. گفت باز هم مانده‌ايم در يک دوراهی خسته‌كننده‌ی ديگر: سياست‌مدار باشيم يا صادق؟ من در چشم‌هايش زل زدم و گفتم: «سياست‌مدار يا صادق بودن چندان مهم نيست اگر احمق باشی. حرفم را باور كن. هيچ چيز مثل يک آدم احمق نمی‌تواند تو را پير كند. نه گرانش قدرتمند زمين كه به مرور، پوستت را مثل موادِ مذابی روی دامنه‌ی كوه به پايين می‌كشد، نه ريشه‌ی موهايت كه ديگر حوصله‌ی ساختنِ رنگ ندارند، نه فرزندانی كه در كودكی ونگ می‌زنند و در بزرگسالی فرياد و نه فقری كه به قولِ فاطمه بن محمود، هی سيخونکت می‌زند و نمی‌گذارد از زندگی لذت ببری. باور كن هيچ كدام نمی‌توانند آنقدری كه يک آدم احمق توانش را دارد پيرت كنند. ساعت‌ها هم كه با يک ابله حرف بزنی فايده‌ای ندارد. هر چقدر هم بخواهی عواقب كار يا حرفی را نشانش بدهی او نمی‌خواهد بفهمد. فكر نمی‌كند و فقط بايد ايده‌ای حاضر و آماده و موجی پر از آدم كه تاييدش می‌کنند به او بدهی تا مثل يک طوطیِ كور، بدون ديدن مسير هر چه را كه به گوشش می‌خورد تكرار كند.  آدمِ احمق مغزش را گذاشته لای بقچه‌ای پوسيده كه از عهد عتيق بَرَش داشته،‌ رويش را هم با كلی حرف پوچ و ابلهانه پوشانده تا دست هيچ كس به آن نرسد اما مشكل اينجاست كه دیگر دست خودش هم از آن كوتاه شده است.»</description>
                <category>زهرا شاهسون</category>
                <author>زهرا شاهسون</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jul 2022 16:45:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایشِ گریه کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13225194/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%90-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-zh61fugyt2nb</link>
                <description>شايد بگوييد تو روانشناس نيستی كه بتوانی از اين حرف‌ها بزنی و من بايد بگويم كاملا درست است؛ ولی تمامِ ما به روش‌های مختلف روانشناسِ خودمان هستيم. بارها شده كه در اوج درد، و در تنهايیِ مطلق، هيچ کس نتوانسته به دادمان برسد، جز همانی كه جلوی آينه به چشم‌های اشک آلود و قرمزش خيره شديم و احساس كرديم بدبخت‌ترين موجودِ عالم است. به قول آلبر كامو «در لحظه ای خاص از درد یا بی‌داد، هیچ کس نمی‌تواند برای هیچ کس کاری بکند. رنج همیشه تنهاست.» تک تک ما آدم‌ها خودمان را بغل كرده‌ايم،‌ حرف‌های اميدوار كننده در گوشِ‌مان ريخته‌ايم و در حالی كه به شانه‌ی خود می‌زديم گفته‌ایم «همه چیز درست می‌شه»، پس همه‌مان درمانگريم.  چيزی كه هيچ وقت در لحظاتِ سخت مرا رها نكرده و هميشه از سنگينیِ غمِ روی دوشم برداشته و در خودش حل کرده، گريه است. تقريبا هميشه گريه به دادم رسيده و بعد از آن حس بهتری داشته‌ام. آدم‌هایی را می‌شناسم كه از گريه كردن می‌ترسند؛ بعضی‌ها احساس می‌كنند گريه نشانه‌ی ضعف است، عده‌ای هم معتقدند فایده‌ای ندارد و هيچ كاری از پيش نمی‌برد. اما من عاشق گريه كردن‌های به موقع‌ام. وقتی درونت آنقدر انباشته از چيزهای دردناک است که نمی‌دانی چطور بايد برای كسی توضيح بدهی تا بفهمد يا وقتی كه اصلا خودت هم نمی‌دانی چه بلايی بر سرِ روح و روانت آمده و دقيقا چرا از غم رو به موت افتاده‌ای، گريه تا حد زیادی كارساز است. انگار تمام آن اندوه و احساسات ناشناخته، با اين تركيبِ شور، خودشان را به بيرون می‌رسانند تا ديگر مجبور به تلنبار كردنشان نباشی.  گاهی وقت‌ها شده كه حالم به طرز مرموز و غريبی بد بوده، يك درب و داغانِ تمام عیار و به اصطلاحِ‌ رايجِ‌ نادرستی، بدبخت؛ گريه هم خودش را گم و گور كرده و نمی‌آمد، درست وقتی که به آن نياز داشتم. پس آهنگ غم‌بار و ناراحت كننده‌ای را به گوش‌هايم هدايت كردم تا اشک بتواند سرازير شود و كمی حالم را جا بياورد. هر كس يک‌جور است و راهِ خاص خودش را برای خوب شدن سراغ دارد، اما گاهی وقت‌ها گریه، مهجور و توسری‌خور می‌شود و همه سرزنشش می‌كنند، در حالی كه اگر نباشد، خيلی چيزها درونِ ما می‌مانند و می‌شوند يک تاول بزرگ و دردناک كه روز به روز عظیم‌تر می‌شود و خدا می‌داند با تركيدنش، چقدر گند بالا می‌آيد. چارلز ديكنز می‌گويد: «‌گریه کردن ریه‌ها را باز می‌کند، چهره را شستشو می‌دهد، چشم‌ها را ورزش می‌دهد و خشم را کاهش. پس به راحتی گریه کن.» در كتابِ «پسربچه، موش كور، روباه و اسب» هم می‌خوانيم كه:  پسر بچه پرسيد: «وقتی قلبمون بشكنه چی كار بايد بكنيم؟» «با دوستی، گريه و زمان اون رو به هم می‌چسبونيم تا اينكه دوباره شاد و اميدوار بشيم.» و احتمالا آدم‌های دیگری هم هستند که به «ستايشِ گريه» رسيده باشند. گریه می‌تواند تسلیِ خوبی باشد، برای چشم‌های رنج دیده.</description>
                <category>زهرا شاهسون</category>
                <author>زهرا شاهسون</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jun 2022 14:27:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفعِ تکلیف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13225194/%D8%B1%D9%81%D8%B9%D9%90-%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81-yofuytbwkvm0</link>
                <description>بيدار شدم، وَ هنوز از خواب پر حادثه‌ای كه درست به ياد نداشتم گيج می‌زدم. انگار خواب، جاسوسی است كه شب‌ها سلول‌های مغزم را می‌بَرَد به یک جایِ نمور و تاريک كه من نمی‌شناسم و آنجا شروع به رويا پردازی می‌كند؛ روياهايی كه هيچ دلش نمی‌خواهد به ياد بياورم. آنوقت در روز روشن باید مثل اجلِ معلق سایه بیندازم روی کیبوردِ مضطربم و به اين اميد دل خوش كنم كه ايده‌ای به سراغم بيايد. امروز مغز عزيزم شبيه يک بچه‌ی خواب آلودِ رديفِ آخری است كه سرش را روی ميز گذاشته اما نمی‌تواند از ترس دیده شدن توسطِ معلمِ بی شاخ و دُم ولی غول‌وارش، راحت بخوابد؛ پس بینِ خواب و بيداری معلق است و گیج می‌زند.نمی‌داند خواب می‌بیند يا واقعا این معلم بالای سرش دست به سينه ايستاده! در همين خلوتِ ايده سرگردان بودم كه به ياد حرف شاهين كلانتری افتادم:  《وقتی كه خواب می‌بینی يعنی ذهن خلاقی داری.》 كمی باد به غبغب انداختم و پسوندِ خلاق را قشنگ با سريشِ وِل‌نكنی چسباندم به خودم. بعد شروع كردم به تايپِ هر چه كه راه دهد، هر چه که بتوانم آن را روی صفحه‌ای سفيد مرتب كنم. ايده‌ای در کار نبود اما بايد می‌نوشتم پس نتيجه شد اين متنِ احتملا شندر پندر و از هر دری سخنی طور، چيزی شبيه به خواب‌هایم. اما به نيمه‌ی پر اين ليوانِ كليشه‌ای كه نگاه كنم می‌بينم برنامه‌ی نوشتن و انتشارِ امروزم تيک خورد و همين يعنی كاری به سرانجام رسيد و این منِ خواب‌زده قدمی برداشت.</description>
                <category>زهرا شاهسون</category>
                <author>زهرا شاهسون</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 14:04:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَرگِ مُقدّس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13225194/%D9%85%D9%8E%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D9%85%D9%8F%D9%82%D8%AF%D9%91%D8%B3-tgjjec0drlji</link>
                <description>H. James Hoffبه دنبال چيزی برای نگاه كردن بودم بدونِ آنكه ديگران معذب شوند. دور و برم را از نظر گذراندم؛ همه چشم‌های آواره‌شان را به اطراف می‌گرداندند تا شايد جای مناسبی برای خيره شدن پیدا کنند. مردی که بنظر می‌آمد خوابیده توجهم را جلب کرد. پیرمردی بود با یک کُتِ کهنه و گشاد به تن که گردنش به جلو افتاده و با حرکات اتوبوس تکان های ریزی می‌خورد. عادت‌وار در ذهنم برايش داستان ساختم. از لباس‌های كهنه و خاکی وَ کفش های تکه پاره‌اش حدس زدم کارگر یک ساختمان باشد. از قضا پیمان کارش هم مردی احمق است و چند ماهی می‌شود که پول کارگرانش را نداده. در دلم به آن پيمان كارِ خیالی فحشی دادم و اخم‌هایم درهم رفت.  همان موقع راننده حرکتی ناگهانی کرد و یک ضرب، اتوبوس را به سمتِ راست چرخاند. دیر جنبیده و خیلی دیرتر چشمش به تکه آسفالت کنده شده‌ی خیابان افتاده بود، همین باعث شد تمام ما که ایستاده بودیم تعادلمان را از دست بدهیم و هر چه به دستمان آمد چنگ بزنیم. دستِ من شالِ زنِ کناری را با تمام قدرت می‌کشید و هیچ اِبایی نداشت که تا چند لحظه‌ی دیگر آن زن از کمبود نفس جان بدهد. بالاخره مغزم واردِ صحنه شد و به دستم فرمان داد که آن پارچه را بیخیال شود. با نگاهی پر از خجالت و پشیمانی به زن نگاه کردم و گفتم 《خیلی ببخشید》 و او با چشم‌های خشمگین و ابروهایی که گرهی کور خورده بودند، چشم غره‌ای رفت و ترجیح داد بدون اینکه چیزی بگوید به روبرو خیره شود. آخر هم نفهمیدم مرا بخشید یا هنوز داشت در دلش فحش‌هایی نثارم می‌کرد که نمی‌توانست جلوی آدم‌ها به زبان بیاورد؛ چون احتمالا در شأنش نبود اما در خلوتِ ذهن كه ديگر شأن و منزلت معنايی ندارد. می‌توانی منفورترين كسی باشی كه پنهانش كرده‌ای. دوباره به یاد سوژه‌ام افتادم، پیرمرد. رویم را برگرداندم. به طرز عجیبی سرش به شیشه چسبیده بود و کمرش آنقدر خم شده بود که احتمال می‌دادم به زودی نصف شود. چه خواب عمیقی! خیلی زود آن سوژه هم خسته‌ام کرد و به بیرون خیره شدم. چشم‌هايم ماشين‌هايی را می‌پاييدند كه فرقشان از زمين بود تا آسمان. چندتایی مختصِ كسانی كه اگر زمان قديم بود احتمالا ارباب صدايشان می‌كردند و عده‌ای بيشتر، رعیت‌هایی كه ماشين‌شان هم مثل خودشان به تته پته افتاده بود...ذهنِ شلم شوربایم دوباره به سراغِ او رفت. پيرمردی كه مثل مرده‌ها به خواب رفته... مثل مرده‌ها؟!سرم را خيلی ناگهانی به سمتش برگرداندم چون مغزم گفته بود 《شايد واقعا مرده!》 اخم و تَخمِ ملت را به جان خريدم و راهم را از ميانِشان به سمت پيرمرد باز كردم. بعد از چند قدمِ‌ طاقت فرسا بالاخره رسيدم و توانستم از نزديک، قفسه‌ی سينه‌ی ثابتش را ببينم. جلوتر رفتم و دستش را گرفتم؛ سرد بود. خيلی سردتر از آنكه بتواند زنده باشد.نمی‌دانم چرا، شايد چون هنوز به دنبال سوژه بودم و می‌خواستم بدانم مردم در اين موقعيت چه می‌كنند؛ حالا دلیلش هر چه که بود بلند گفتم:《این پیرمرد از هوش رفته، باید زنگ بزنیم آمبولانس.》خوب گوش‌هايم را تيز كردم تا پچ پچ‌هایی که درست مثل حشره‌هایی ریز در هوا شناور می‌شدند را بقاپم:_ فقط يه ايستگاه ديگه مونده تا من برسم. كاش اول به اونجا برسونَتِمون بعدش هر كاری خواست بكنه _ وای لعنتی اگه اينجا نگهداره بايد سه ساعت منتظر اتوبوس بعدی باشيم تا بالاخره يكی از راه برسه كه اونم تا خرخره پره و مجبوريم با هزار زحمت خودمونو بچپونيم توش_ بخُشکی شانس_ زنگ بزنيد آمبولانس بابا می‌گه حالش بده _ دارم از خستگی می‌ميرم دلم خوش بود دو سه تا ايستگاه ديگه می‌رسم و می‌گيرم می‌خوابم. از صبح سرپام _ حالا چرا پاشده اومده سمت خانوما نشسته اين پيرمرده؟راننده نگهداشت و به آمبولانس زنگ زد. مسافرها درحالی كه زير لب غر می‌زدند، داشتند از اتوبوس پياده می‌شدند. همان موقع داد زدم: 《مُرده》همه ايستادند. چهره‌هايشان درهم رفت و فازِ غم به خود گرفت. كلماتِ آخی، بيچاره، عزيزم، خدا رحمتش كنه در سرم پيچيد. جماعتِ مرده پرستی كه تا چند دقيقه‌ی پيش نگران زمان از دست رفته‌شان بودند، زير لب فاتحه می‌فرستادند و برای شادی روح اين پيرِ بيچاره دعا ميكردند!</description>
                <category>زهرا شاهسون</category>
                <author>زهرا شاهسون</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 19:03:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرایِ《نِتِشوَن》</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13225194/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90%D9%86%D9%90%D8%AA%D9%90%D8%B4%D9%88%D9%8E%D9%86-pte1anxxizhe</link>
                <description>بيشتر اوقات كتاب‌های شعر را برای امانت گرفتن انتخاب می‌كردم. منطقم اين بود: دو كتاب شعر و يك داستان تا بتوانم خيلی زود همه را بخوانم و برگردانم. هنوز هم وقتی به آن كارت‌های سفيد كوچك فكر می‌كنم كه روی هرکدام تعدادی جدول كشيده شده بود و در هر خانه‌ی جدول، مُهرِ «كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان» می‌خورد، احساس عجيبی به درونم رسوخ می‌كند؛ حسِ خوشِ دوست‌داشتنیِ كانون كه هرگز با هيچ چيز ديگری جايگزين نمی‌شود. هر چقدر كارت‌های بيشتری می‌گرفتی و خانه‌های جدولت زودتر با اثرِ مهر (‌اغلب آبی و گاهی قرمز) پر می‌شد، بيشتر می‌توانستی به خودت افتخار كنی. اين يعنی كتاب‌های زيادی خوانده‌ای، عضو قديمی و كاربلدی هستی و احترامت واجب.  رويايم اين بود كه روزی تمام كتاب‌های كانون را بخوانم و آن روز رسيد. وقتی هفده ساله بودم؛ ‌آخرين سالی كه می‌توانستم عضو باشم و ديگر كتاب جديدی نمانده بود كه بخوانم. حس خوبی داشت اما از طرفی يادآوری می‌كرد كه دوره‌ات در اينجا تمام شده...  سال‌ها قبل از آن، شيفته‌ی شعر بودم تا داستان. دلم می‌خواست شاعر شوم. فكرش را بكن، بايد كلماتی را پيدا كنی كه قافيه بسازند و در عين حال يك چيز بامعنی هم روايت كنی! الحق كه هوا كردنِ‌ آپولو هم به پای سختی‌اش نمی‌رسد.  يك روز چشمم به كتابی افتاد كه جلدی آبی و سفيد داشت. روی آن دختری طراحی شده بود اما نه معمولی، ‌بلكه به طرزِ عجيبی با بی‌خيالیِ مفرط. پر از خطوط به ظاهر ساده كه انگار هر كدامشان به شخصيتش روح بخشيده بودند. از او خوشم آمد، از دختری كه طبق گفته‌ی جلد كتاب «ماتيلدا» نام داشت و اين بار برای امانت، او را به خانه بردم. مثل هميشه كه برای خواندن كتاب‌های جديد ذوق داشتم اين بار هم با شوق و لذت كتاب را باز كردم و خواندم. غرق شدم. غرقِ داستانِ‌ دخترِ‌ خارق‌العاده‌ای كه با زبانِ طنز زيبايی روايت می‌شد. چندتايی فحش هم داشت، اما از زبان آدم‌هایِ كريهِ داستان كه چقدر جگرت خنك می‌شد اگر خطاب به خودشان بود. با تمام وجود دلت می‌خواست پدر و مادر ماتيلدا را به باد ناسزاهای آبدار بگيری. نقاشی‌ها هم كه حيرتم را برمی‌انگيختند؛ آنقدر كه پُرجان ولي ساده كشيده شده بودند. انگار تصويرگر كتاب می‌گفت: «حتی نيازی ندارم برای كشيدن اينا انگشتام رو خم كنم. كافيه قلم رو بگيرم دستم، روی مبل لم بدم، دود و مرضِ پيپِ ‌قهوه‌ايم رو به ريه‌هام بكشم و بعدش، بيا... تموم شد. ببين و بخون بچه جون.» اما چيزی كه مرا مسخ می‌كرد فكر نويسنده بود. توصيف‌ها، خلاقيت و ايده‌های فوق‌العاده‌اش. آن موقع بود كه با خودم فكر كردم چطور می‌تواند داستانی را خلق كند كه تمام و كمال در سرش می‌گذرد؟ چطور چيزی می‌آفريند كه وجود ندارد و بعد ما عاشق ماتيدا می‌شويم، شخصيتی كه او خلق كرده! دوباره جلد كتاب را نگاه كردم و اين بار فقط به اسم نويسنده خيره شدم. «رولد دال». در ذهنم می‌گفتم:  «بايد هر چی كه نوشتی بخونم. تو بُتِ من شدی.» به كانون رفتم و فقط يك كتاب ديگر از او پيدا كردم؛ &quot;تشپ كال&quot; خاص‌ترين اسمی كه فقط از او برمی‌آمد. آن را هم خواندم اما برايم كافی نبود. بخاطر او، من هم می‌خواستم نويسنده باشم. ديگر شاعری رنگ و بويش را برايم از دست داده بود. در ذهنم وقت و بی‌وقت هر چه كه می‌ديدم توصيف می‌كردم چون او در نظرم استاد توصيف بود. وقتي نمايشگاه كتاب رسيد، ‌ليستی را با خودم از اين غرفه به آن غرفه بردم تا بالاخره تمام كتاب‌هايش را خريدم. ماتيلدا هم بينشان بود با اينكه دو بار خوانده بودمش. من عاشق رولد دال شده بودم. عاشق نوشتن و عاشق داستان‌های خلاقانه‌ای كه يك نفر در سرش خلق می‌كند و به آن روح می‌دمد. راهم را پيدا كرده بودم، بايد نويسنده می‌شدم.</description>
                <category>زهرا شاهسون</category>
                <author>زهرا شاهسون</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 10:13:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابایی با لنگ‌هایِ نه چندان دراز ِ عزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13225194/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%90-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-fnqhn7unaz7p</link>
                <description>بابایی با لنگ‌های نه چندان درازِ عزیز امروز مثلِ دیروز، روز قبل و روزهای قبل تَرَش، دچارِ شک شدم. شاید بپرسی شک نسبت به چه؟ و من باید بگویم به همه چیز.خیلی قبل‌تر‌ها چیزهای زیادی را می‌توانستم برایت ردیف کنم که از آن‌ها مطمئن بودم و حتی به تصورِ اشتباه بودنشان می‌خندیدم اما حالا انگشت شمارند و کمیاب.خوب و بَدَش را نمی‌دانم و اصلاً بیا این عادتِ مسخره‌ی دسته‌بندی کردنِ همه چیز را دور بریزیم؛ اما چیزی که آزارم می‌دهد این دوگانگی و عدم قطعیت نیست اتفاقاً برعکس، صفر و صد بودن آدم‌هاست. انگار بزرگ‌ترین حربه‌ی کارسازِ به کرسی نشاندنِ حرفت این است که چیزِ دیگری را به بادِ توهین و سرزنش بگیری و بکوبی.مثلا می‌گویند تا وقتی فلان بدبختی در این دنیا هست چرا باید برای چیز دیگری هزینه کرد یا قاطعانه فریاد می‌زنند فلان تفکر احمقانه است تا تفکرِ خودشان را بچپانند صدرِ جدولِ خوب‌ها و با ژستی روشنفکرانه ستاره‌ای هم بچسبانند کنارش.هر طرف که سر می‌چرخانم عده‌ای در حال بحث برای قانع کردنِ دیگری هستند و آن وسط‌ها موضوعی بیچاره، بی‌ربط و بی‌خبر از همه جا را زیر بارِ فحش‌های فیلسوفانه‌شان له می‌کنند. بابایِ عزیز، از تو می‌پرسم شاید جوابش را بدانی. گیرم که &quot;این&quot; خوب است و &quot;آن&quot; بد، اصلاً چرا برای &quot;این&quot; آدم‌ها بد بودنِ &quot;آن&quot; اهمیت دارد آنقدری که برایش رگِ گردن خرج می‌کنند؟!خلاصه که این جماعت از طرز لباس پوشیدن و قیافه‌ی کج یا راستت که بگذرند، برای تفکرِ دلخواهشان تفکر دلخواهت را به گند می‌کشند.همین خودِ تو، خیلی‌ها می‌گویند لنگ‌هایت به قدر کافی دراز نیستند و من احمقم که برایت نامه می‌نویسم! می‌بینی؟ حتی به لنگِ تو هم کار دارند اما به مغز خودشان نه. پی‌نوشت: لعنتی... بدون اینکه بخواهم حرف‌هایشان رویم اثر گذاشته و لنگ‌هایت را نه چندان دراز خطاب کردم! انگار گریزی نیست و حرف‌ها می‌چرخند و می‌چرخند و آخرسر می‌نشینند جایی که دستت به آن نمی‌رسد. بعد به خودت می‌آیی و می‌بینی تو هم شدی هم‌رنگشان.</description>
                <category>زهرا شاهسون</category>
                <author>زهرا شاهسون</author>
                <pubDate>Wed, 20 Apr 2022 22:16:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی بینِ مُچاله‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13225194/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%8F%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-sxihlxzvsrbr</link>
                <description>نقاشی از Edouard Labrosseما زمین خورده‌ی تعاریفِ بی‌جای دیگرانیم وقتی نیازِ شدیدی به انتقادِ درست داشتیم.هیچ وقت نفهمیدیم اشکالِ واقعی کار کجاست که نمی‌رسیم و احتمالا همیشه عقلمان فقط به همین قد داده: دروغ بودنِ &quot;تمامِ&quot; قربان صدقه‌ها و خصمانه بودنِ &quot;تمامِ&quot; انتقادها.زمانی طولانی فکر می‌کردم مشکل از اعتماد به نفس کم من است یا توهم توطئه دارم که وقتی کسی تعریفی می‌کند می‌گذارم به پای چاپلوسی و اغلب تنبلی‌اش‌؛ چرا؟ چون گفتن یک کلام &quot;عالی بود&quot; به مراتب راحت‌تر از این است که توضیح بدهی کجای کار می‌لنگد.البته همیشه هم اینطور نیست. گاهی آدم‌ها از همان حرفِ خوبی که نیاز داری بشنوی تا ادامه دهی دریغ می‌کنند. مسئله نگهداشتنِ اندازه است که هرگز به آن عادت نکردیم. هیچ کس یادمان نداد و خودمان هم انگار یاد نگرفتیم که هیچ چیز نه آنقدر بد است که تعریفی نداشته باشد و نه آنقدر خوب که نشود از دلش نکته‌ای بیرون کشید.رسیدن، نیاز به کسی دارد که به اندازه‌ی قربان صدقه‌هایش اگر دید، ایرادِ حقی بگیرد و از طرف دیگر کسی را می‌طلبد که انتقاد را به کارش ببندد نه اینکه مچاله شده‌ی حرف‌های منتقد بیچاره را لابلای زخمِ زبان‌های دیگران گم و گور کند.</description>
                <category>زهرا شاهسون</category>
                <author>زهرا شاهسون</author>
                <pubDate>Sun, 10 Apr 2022 11:20:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طنابِ اعدام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13225194/%D8%B7%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A7%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%85-bntifjgdh9wy</link>
                <description>_ این آدما واسه هیچی جز تایید و تحسین خودشون گوش شنوا ندارن اما تا دلت بخواد می‌تونن با حرفای آزاردهنده سر تا پاتو به گند بکشن._ سخت نگیر. اونا نمی‌دونن حرفاشون تا این حد ممکنه اذیتت کنه._ می‌گن ندونستن عیب نیست ولی من می‌گم اتفاقا هست و خیلی هم بزرگه. ندونستنِ اینکه آدما نیاز دارن وقتی چیزی رو درک نمی‌کنی لااقل بهش احترام بذاری._ ولی سخت‌گیریِ تو نسبت به سرزنشای اونا فقط خودتو بیشتر اذیت می‌کنه._ آره ولی اینکه بدونی بی‌گناهی و نتونی به احمقای دورت ثابت کنی، طناب اعدام و از گردنت باز نمی‌کنه. </description>
                <category>زهرا شاهسون</category>
                <author>زهرا شاهسون</author>
                <pubDate>Fri, 08 Apr 2022 16:31:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>