<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MRN</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_134315</link>
        <description>علاقه‌مند به انیمه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:49:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/316566/avatar/DjWNxv.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MRN</title>
            <link>https://virgool.io/@m_134315</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راهکارهای جلوگیری از افت تحصیلی هنگام درگیری در روابط (و عاشقی)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_134315/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-u9grdgqzbmqu</link>
                <description>مطالب صرفا بر اساس تجربه افراد مختلف است.یک مسئله مهمی که باید گفت این است که بهتر است موقعی که در یک فعالیت خاص مشغول هستید تا حد امکان سعی کنید عاشق نشوید چون طبق تحقیقاتی که صورت گرفته مشخص شده که در حین عاشقی هورمون هایی تولید می شود که بر فعالیت اثر می گذارد و مغز را به کارهایی که دارای هیجان بیشتری است متمایل می کند که لزوما درس و شغل در این حد مانند عشق، نمی توانند این سطح هیجان را به مغز بدهد.حال سوالی که مطرح می شود این است که مگر عاشق شدن دست خودمان است؟ خب این سوال بستگی به شخصیت فرد دارد که در عموم مردم جوابش خیر است.خب حالا چیزی که دست خودمان نیست را چگونه کنترل کنیم؟ به سادگی! چیزهایی را کنترل کنید که می توانید. یک روتین روزانه برای خودتان درست کنید و به آن پایدار باشید. اوایل شاید ذهنتان پرت شود و حتی بعد از گذشت 1 ساعت 1 کلمه هم نخوانده باشد یا کار نکرده باشید؛ اما نگران نباشید مغز در روزهای اول می خواهد فرار کند و همه چیز را رها کند اما شما مانع آن شوید. به روتین روزانه حتی اگر 5% کارایی دارد وفادار بمانید به مرور زمان مغز آموزش می بیند که اجازه افسارگسیختگی ندارد و کم کم این مشکل حل می شود.گاهی اوقات طرف مقابل خواسته های فراتر از توان شما دارد، مثلا می گوید هر روز باید فلان ساعت با هم حرف بزنیم، بیرون برویم و ....حرف من در این مورد این است که شما شرایطتان را به طرف مقابل بگویید و او را در جریان بگذارید. بگذارید بداند که شما نیز کار دارید اگر در این شرایط طرف مقابل برای اهداف شما ارزش قائل باشد آن را درک و ملاحظه شما را خواهد کرد (مثلا زمان بیرون رفتن را به آخر هفته ها موکول می کند و ...) و اگر به صحبت های شما توجه نکرد نظر من این خواهد بود که این فرد اصلا به رشد و هدف های شما اهمیتی قائل نیست و شاید خوب نباشد که زمان خود را با او تلف کنید. توجه کنید که هدف زندگی مشترک رشد دوجانبه است.خلاصه:روتین روزانه برای خود درست کنید و به آن وفادار بمانید.انیمه ای که این مشکل را به نوعی بیان می کند، Tonari no Kaibutsu-kun هست اگر علاقه مند به انیمه هستید.صحبت های یکی از کاربران:I was sitting in another college library. Actually i was searching for some question, answer .From last few days, a couple (age around mid 25) also used to come in that library.After some reading (my attention span is very less) i used to go for a tea &amp; sometimes that couple also comes there.But from some days, i was observing only that girl used to come there &amp; she doesn&#x27;t able to concentrate on things like before.On one fine evening, i asked to her — Is everything okay ; jiji-sa (Sister in Marwari) ; sorry for disturbing !Then on that day — She reveled that they have breakup, because that guy is also seeing other girls.She told whole story !As usual ; my resentment towards love make this statement —Why you guys fall in love ; this is the time to study ; see now you are suffering !Now she told me this thing which changed my opinion —&amp; Here is your answer !See Mukul (i never reveal my identity in another clg, i like secret )It&#x27;s not about choices ; it&#x27;s all come in front of you altogether. I don&#x27;t fall in love intentionally ; it comes automatically.So something is inevitable, true love is inevitable ; you can&#x27;t run away from that.I made plan &amp; i promised myself that i will study or more importantly i will follow my schedule ; my daily habits.That&#x27;s why, see i am in pain still i am coming in library because i know i have to stick to my daily routine.Slowly slowly one day all this pain will go away .Crux point is that you have to make balance &amp; sometimes be little pushy.I asked — then why did you fall in love in first place ;She said — Mukul, something you can&#x27;t control ; i can control my daily habits only.SoMake daily basis routine &amp; stick to it even after breakup.You will definitely grow.Ps — Now she is an RAS officer &amp; knows my real name.</description>
                <category>MRN</category>
                <author>MRN</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 14:17:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهکارهایی برای افزایش دقت و پاکسازی ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_134315/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D8%AF%D9%82%D8%AA-jun0jha6kcel</link>
                <description>احساس می‌کنید که ذهن شما، لیست فوق‌العاده پر از کار است؟ و شما همیشه تلاش می‌کنید تا آن را به‌روز نگه دارید، به یاد داشته باشید که در آن چه چیزی است، اولویت‌های آن را حفظ کنید و آنچه را که دیگر به شما خدمت نمی‌کند، حذف کنید؟رایدر      کارول، طراح محصول، راه‌حل خود را برای این مشکل پیشنهاد می‌کند: نوشتن ژورنال.      او می‌گوید: ما باید اندیشه‌هایمان را از ذهن خود بیرون کنیم. نگه‌داشتن      افکار در ذهن شما مانند تلاش برای نگه‌داشتن آب است - تقریباً غیرممکن است.      اما با نوشتن افکار ما، ما می‌توانیم آنها را به‌وضوح ضبط کنیم، بنابراین ما می‌توانیم      بعداً با آنها کار کنیم.1) ذهن خود را خالی کنید:بی‌دقتی زمانی اتفاق می‌افتد که ذهن با چیزهای دیگر درگیر شود. شما نمی‌توانید در حال حاضر تمام توجه خود را به کار معطوف کنید مگر اینکه ذهن شما از افکار دیگر رها باشد. ذهن تمایل دارد درگذشته یا آینده منحرف شود و شما باید آن را طوری تربیت کنید که در لحظه حال متمرکز بماند تا از احتمال بی‌توجهی جلوگیری کنید. اگرچه احساساتی مانند عصبانیت، نگرانی، ناامیدی و کینه از گذشته یا آینده طبیعی است، اما در لحظه حال نقش مهمی ندارد و شما را از توجه کامل به موقعیت‌های حال دور می‌کند. پس ذهن خود را شلوغ نکنید و در حین انجام کارها بدون توجه به کوچک یا بزرگ بودن، تمرکز داشته باشید. البته الان میگیم خوب چطور ذهنمونو خالی کنیم، چیزی که خودم خیلی از خودم می‌پرسم. راهکارهایی که پیدا کردم این بود که باید مراقبه و مدیتیشن کنیم (حالا بعداً در این باره پست می‌گذارم). ولی راهکاری که خودم استفاده می‌کنم اینکه که چشمامو می‌بندم به صفحه سفید (سفیدی) فکر می‌کنم یا درحالی‌که چشمانم را بستم اجزای صورتمو شل می‌کنم این روش برای من کار کرده.2) از عجله خودداری کنید:عجله هرگز چیز خوبی نیست و آن زمانی است که بی‌احتیاطی اتفاق می‌افتد. برخی از افراد در زندگی خود بی‌توجه هستند زیرا همیشه برای انجام کارها عجله دارند بدون اینکه تمام توجه خود را به کاری که انجام می‌دهند اختصاص دهند. آنها همیشه تحت‌فشار زمانی مزمن باقی می‌مانند تا کار را به‌صورت فوری انجام دهند، گویی زمین در حال سقوط است. عمل به صبر و انتظار برای چیزها در ذات آنها نیست. دیگه تنها کاری که برای این کار میشه انجام داد این که یکم در کارها تعلل کنیم اگر فرد عجولی هستیم.3) به همه چیز اهمیت دهید:اهمیت‌دادن به هر چیزی چه کوچک و چه بزرگ برای جلوگیری از بی‌احتیاطی ضروری است. شما اهمیت چیزهای بزرگ را درک می‌کنید، به همین دلیل مراقب آنها هستید، اما این نگرش نسبت به چیزهای کوچک است که میزان موفقیت شما را تعیین می‌کند. اغلب افراد تمایل دارند چیزهای کوچک را ساده‌نگرند و این عادت را در آنها ایجاد می‌کند که حتی برای کارهای بزرگ‌تر نیز بی‌احتیاطی کنند و این باعث می‌شود زندگی آنها پر از پشیمانی باشد؛ بنابراین برای اینکه زندگی خود را عاری از بی‌دقتی و تجربه‌ای غنی کنید، مهم است که به همه چیز، چه کوچک و چه بزرگ اهمیت دهید و تمام توجه خود را به آنها اختصاص دهید. به‌عنوان‌مثال یک قسمت از یک سازمانی با فرش پوشیده شده بود و من می‌خواستم یک سوالی از متصدی اونجا بکنم و تمام هدفم این بود که به او برسم و درحالی‌که کفش داشتم تا ته سالن رفتم و همه افرادی که در اونجا حضور داشتند چپ‌چپ نگاهم می‌کردند و در نهایت یکی گفت آخه با کفش، تازه متوجه شدم که با کفش تا آخر سالن رو رفتم نزدیک بود از خجالت آب بشم اصلاً یک ذره هم توجه نکردم چرا زمین زیر پای من این‌قدر نرم هست.4) در لحظه حال بمانید:زندگی همیشه خود را در لحظه حال آشکار می‌کند و ماندن در لحظه حال به معنای زندگی‌کردن با پتانسیل کامل و در واقعیت است. اگر تمایل به نشخوار فکری در مورد گذشته دارید و در مورد آینده استرس دارید، نمی‌توانید در لحظه حال بمانید و موقعیت‌ها را به طور مؤثر مدیریت کنید و این به نوبه خود باعث می‌شود در زندگی بی‌توجه باشید. از سوی دیگر، ماندن در لحظه حال، به شما کمک می‌کند تا به موقعیت فعلی توجه کامل داشته باشید و راه‌هایی را برای مدیریت مناسب‌ترین آنها بیابید. پس یاد بگیرید در لحظه حال زندگی کنید و اجازه ندهید ذهنتان به آینده یا گذشته منحرف شود تا از بی‌دقتی در زندگی جلوگیری کنید.توصیه‌های آقای کوپ برای خالی‌کردن ذهن:1. کارول می‌گوید: &quot; بنویسید، چیزهایی که باید انجام دهید و چیزهایی که می‌خواهید انجام دهید.&quot;2. در نظر بگیرید که چرا هر یک از این چیزها را انجام می‌دهید. کارول می‌گوید: ما تمام‌وقت خود را با مسئولیت‌های غیرضروری مشغول می‌کنیم. ما از همه چیزهایی که باید انجام دهیم و می‌توانیم انجام دهیم، بسیار حیرت‌زده‌ایم، اما ما کاملاً فراموش می‌کنیم که از خودمان بپرسم ... آیا من حتی می‌خواهم این چیزها را انجام دهم؟ یا اصلاً برای چه دارم این کارها را انجام می‌دهم.3. برای هر مورد در لیست خود، از دو سوال بپرسید: &quot;آیا حیاتی است؟&quot; و &quot;آیا برای من یا کسی که دوستش دارم مهم است؟&quot; کارول می‌گوید: &quot;اگر پاسخ شما به هر دو از آن‌ها نیست، شما فقط یک حواس‌پرتی را شناسایی کرده‌اید، و می‌توانید از لیست خود خارج شوید. برای هر موردی که از لیست خود عبور می‌کنید، کمتر و کمتر منحرف می‌شوید. &quot;4. ببینید چه چیزی باقی‌مانده، و آن را تقسیم کنید. در حال حاضر، فهرست شما شامل موارد حیاتی (مانند پرداخت صورت‌حساب و خرید برای مواد غذایی) و چیزهایی است که مهم است. Carroll توصیه می‌کند هر چیزی را که مهم است، اما شما هنوز انجام نداده‌اید، آن را به پروژه‌های کوچک و عملی تبدیل کنید. به‌عنوان‌مثال، &quot;اگر می‌خواهید یاد بگیرید که طبخ کنید، با یک وعده غذایی فوق‌العاده پیچیده برای شش نفر شروع نکنید. این تجربه بسیار ناخوشایند است که شما خطر ابتلا به سرخوردگی خود را در مورد پخت‌وپز خواهید داشت.&quot; پروژه‌های کوچک، به ما اجازه می‌دهد تا کنجکاوی‌هایمان را پرورش دهیم و به آنها کمک کنیم تا رشد کنند. با پخت‌وپز ساده برای یک یا دونفر شروع کنید.هر پروژه کوچک باید شامل &quot;یک لیست به‌وضوح تعریف شده از اقدامات و وظایف&quot; باشد، می‌گوید که آنها باید کمتر از یک ماه تکمیل شوند (لیست‌های یک‌ماهه). او می‌گوید: &quot;اگر شما را تخمین می‌زنید که پروژه به بیشتر از یک ماه طول خواهد کشید، این خوب است اما فقط آن را به پروژه‌های کوچک‌تر بشکنید. &quot; پروژه‌های شما مجبور نیستند به احساسات یا منافع اصلی وابسته باشند - این می‌تواند چیزی باشد که می‌خواهید بیشتر جستجو کنید.5. هر روز صرف وقت - حتی اگر این فقط پنج دقیقه باشد - فهرست خود را مرور کنید. کارول می‌گوید: &quot;ما باید خودمان را به بروز نگه‌داشتن لیست‌ها عادت دهیم، با تمام چیزهای جدید که کشف می‌کنیم، به‌روز می‌شود و به لیست و دفترچه‌مان اضافه شود.&quot; &quot;اگر ما این کار را نکنیم، نقشه ما نادرست می‌شود و ما شروع به‌دور شدن می‌کنیم و ناگهان، حواس‌پرتی‌ها شروع به بازگشت به زندگی ما می‌کنند. &quot; و وقتی معلوم شد که چیزی که برای شما مهم است دیگر کار نمی‌کند، آن را رها می‌کنید.  &quot;متاسفانه، زمان یک منبع تجدیدپذیر نیست. مسئولیت ما این است که زمان را برای شناسایی چیزهایی که ما را مورد توجه قرار می دهند و راه های خود را برای پیگیری آنها شناسایی کنیم. از کاغذ خود استفاده کنید تا منافع جدید خود را به دست آورید و پروژه های کوچکی را برای آنها امتحان کنید. او می افزاید: این عمل به شما اطلاعات زیادی را به شما ارائه می دهد و این اطلاعات می تواند بینش عمیق را در زندگی شما فراهم کند: چه چیزی سعی کرده اید، چه چیزی را انجام نداده اید، چه کاری باید انجام دهید، چه کاری باید انجام دهید ، چه چیزی نیست. </description>
                <category>MRN</category>
                <author>MRN</author>
                <pubDate>Sat, 11 Dec 2021 20:09:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مفهوم بازی life Gallery  (لایف گالری)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_134315/%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-life-gallery-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%81-%DA%AF%D8%A7%D9%84%D8%B1%DB%8C-eobxy5thobps</link>
                <description>سلام. این متن دارای خطر اسپویله.این بازی اندرویدی با به نمایش گذاشتن فضای سورئال و پشت زمینه آهنگی که داره باعث شده خیلیا از ادامه این بازی بترسن. این بازی به کودکان زیر 12 سال توصیه نمیشود. این بازی برخلاف چیزی که گفته میشه مفهوم بدی در بر ندارد و بیشتر ما را به درک حس مخاطب اول وا میدارد. در بطن ورود به چپتر 1 وارد میشیم که صحنه دار زدن دو فرد را میبینیم که حال به دلیل این دار زدن پرداخته میشه. در ابتدا نشان دادن اسپرم هایی که به طرف تخمک میرن نشون داده میشه که خبر از بچه دار شدن رو میده که یک دوقلو هستند. یکی از اونها تک چشم و دیگری فاقد دست هست.خلاصه ای از داستان: راجع به دو فرزند دوقلویی که یکی از اونها تک چشم و دیگری فاقد دست هست. از همون اول با دیدن مراحل بالاتر متوجه کمبود محبت والدین به فرزند تک چشم میشین که همین تنفر دلیل بسیاری از اتفاقاتی است که در این بازی میوفته. این بازی به خوبی مفهوم تبعیض را به نمایش گذاشته.ما در اینجا به جملاتی که در طول بازی گفته میشه میپردازیم.در اول بازی خود هدیه ای به اسم زندگی بدست میاوریم. (به نوعی به زندگی به چشم بازی و همچنین به چشم هدیه می نگرد)سرنوشت ما توسط بدنی مشترک به هم متصل شد.سوالی که پزشک میپرسد: شما کی هستید؟شما بدن ما را میبرید و مارا از هم جدا میکنید.بعد از وزن کشیدن:     تعادل: من در طرف دیگر مقیاس هستم. (جایی که پسر تک چشم در یک طرف ترازو و دیگری در طرف دیگر ترازو همراه با دو وزنه که نشان دهنده پدر و مادر هستند (یعنی برای اینکه این ترازو برقرار باشه (شاید نماد عدل) همه توجهها باید سمت پسر بی دست بره)یک هدیه برای مادر، امیدوارم که دوباره اون رو دور نریزه.امروز یک عکس با خانواده ام گرفتم... بودن در کنار خانواده مرا خوشحال میکند.به نظرتون تا اینجا سعی در رساندن چه مفهومی داشت؟ درسته هدیه ای که ناگزیر بخشیده شده و همچنین بی علاقگی والدین به پسر تک چشم و علاقه شدید او به خانواده (رابطه یک طرفه).در قسمت های بعد علاقه پدر و مادر را نشان میده که پدر به پیپ کشیدن و مادر به نگاه کردن گلها علاقه مند هست.بعد از بررسی صندوق کوچک برادرش: من نمیدانستم که او اینقدر اسباب بازی دارد.بعد از بررسی کتاب: بعد از به دنیا آمدن پسر تک چشم دنیا رو به ویرانی میره، او نباید هرگزه به دنیا بیاید. (ماهی هایی جلوی او هستند که از اینجا دو سناریو میتونیم متصور باشیم یا ماهی ها به نفع این پسر کار میکنن یا جلوی اون رو میگرن)آیا من کسی هستم که این همه بدبختیو بوجود میاره؟امروز پدر و مادر من با بردارم رفتن بیرون.در صحنه بعد پسر بدون دست را میبینیم که دستی جلوی او روی میز قرار دارد: پدر و مادرم به من هدیه دادند ولی با گریه به من گفتند که متاسفند.که بعد پرده ای به نمایش درمیاد که داستان رو بیان میکنه (که پدر و مادر فرزند تک چشمشون رو در ازای یک دست به دست ماهی ها میدن برای همین هست که خونه رو ترک کردن).نتیجه تا این قسمت: انگار کسی دنبال به دنیا اومدن چنین فردی نبوده و همین ویژگیش سبب شده که پدر و مادر نسبت به او تا حدودی بی اعتنا باشند. فردی که ناخواسته برای یک جمعی هست ولی اون متوجه تفاوت خودش با بقیه نمیشه و اون هرکاری میکنه تا توجه اون جمع بدست بیاره اما نمیتونه. این بازی ما را با مفهوم عمیق تنهایی به طور کامل آشنا میکنه که همون مفهوم اگزیستانسیالیسم هست. این پسر به قدری تنهاست که حتی پدر و مادرش نیز به اون بی محلی میکنن (فقط خودشه و خودش). با درک این شخصیت شاید از این بازی تا حدودی بترسین که این ترس خیلی آشناست. نکته ای که برای من این بخش داشت این بود که سعی نکن خودتو به هر گروهی بزور بچسبونی، دیدین آدم هرچقدر تلاش میکنه که مثلا کسی اونو دوست داشته باشه ولی انگار باز هیچ تفاوتی ایجاد نمیشه اینجا باید این برداشت رو بکنیم که اصلا ما شاید تکه پازل اون شخص یا اون گروه نباشیم. حس طرد شدگی، حسی که انگار نبودنت بهتره بودنته که تهش شاید این نتیجه رو بگیری که هرجا بری بدبختی باهاته یا از اطرافیان بهت تلقین بشه که تو باعث تمام این بدبختی و زجر هسی. حس هایی که فکر میکنم اکثرا از محیط تا حدودی گرفتیم اما بستگی به شدت و ضعفش داره؛ اما روزی باید بپذریم ما همینیم که هستیم سعی در بهبود خودم میکنم ولی اگر ایده آلت نیستم مزاحمتم نمیشم، در صورت برخورد زیاد با چنین افرادی قطعا اعتماد و عزت نفستون تخریب میشه. مثل حسی که تا الان از این پسر تک چشم دریافت کردیم. یک مسئله دیگه ای که در این بازی به چشم میخوره خیانت والدین به فرزند و فروختن اون به دلیل علاقه نداشتن به او هست. حس بی اعتمادی به نزدیک ترین افراد زندگیت (با وجود اینکه دوستشون داری اما آنها نه تنها علاقه ای بهت ندارن حتی تو رو هم نیز میفروشن). تا اینجا به دو حس مهم زندگی هر انسانی پرداخته شد طردشدگی بی اعتمادیدر روزهای بعد این پست کامل میشود.منابع:raddit.comgame knowledg</description>
                <category>MRN</category>
                <author>MRN</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 02:02:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم An Education</title>
                <link>https://virgool.io/@m_134315/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-an-education-j0rlb0n95vkt</link>
                <description>An Education فیلم از زندگی دختر جوانی که در بلوغ به سر میبره، دختری که جز راهی که خانوادش به او نشان داده است، کاری نمیکند. خانواده در ذهن دخترک این تئوری را ایجاد کرده است که تنها هدف او از زندگی درس است پس به ناچار دخترک هم سر خودش را با درس خواندن و کارهایی که پدرش ازش می خواهد (مثل یادگرفتن آلت های موسیقی قدیمی و ...). دخترک از آنجایی که علاقه وافری به فرانسه و فرهنگ های فرانسوی دارد (البته تو ایران هم از اینجور آدما هنوز پیدا میشه) آهنگ های فرانسوی گوش میدهد که پدرش این ها را کاری مضحک و مسخره می داند و میگوید این برای آینده اش که رفتن به آکسفورد هست هیچ کمکی نمیکند (همواره عدم نشان دادن توجه به علاقه فرزندان این حس را در فرزند ایجاد میکند که باید خودم را مخفی نگه دارم که مبادا خانواده ام از من بدشان بیاید خصوصا در فرهنگ کنونی ما این امر به شدت نمایان است). همه ماجرا با دیدن مرد یهودی در یک روز بارانی شروع میشود. او در برخورد اولیه دخترک را تایید میکند و میگوید اگر من هم جای شما بودم سوار ماشین غریبه نمیشدم (حس اعتماددهی معکوس که سبب میشود به وسیله همین حرف اعتماد ما نسبت به آن شخص کمی بیشتر شود چون حس میکنیم که او ما را درک کرده است). پسر به دختر میگوید برای اینکه وسیله موسیقی شما زیر باران خراب نشود من با ماشین همرا شما راه میفتم که دختر میگوید چه اطمینانی هست که اصلا تو وسیله موسیقی منو ندزدی که پسرک به اندازه پول همان آلت موسیقی به دخترک میدهد (جلب کردن اعتماد) و او را تا خانه میرساند.در سکانس بعدی فیلم متوجه میشویم که روز بعد، پسرک برای دختر گل فرستاده است (اینجا این حرکت کمی ناشیانه هست چون کسی تنها با یکبار دیدن فردی برای او گلی نمیفرستد و حتی اگر بفرستند معلوم است که ریگی به کفش دارد درنتیجه تمام تلاش فیلم برای باهوش جلوه دادن جنی زیر سوال میرود). این رابطه عاشقانه کم کم شروع میشود و چون جنی از خانواده متوسط جامعه است به بسیاری از لذت های طبقات بالای جامعه آشنا نیست و همین مورد باعث کنجکاوی و کشش او نسبت به این فرد پولدار میشود. ((نتیجه ای که میتوان گرفت این است که کسی که محدودیت های مادی یا معنوی مارا برطرف میکند باید به این فرد با نگاهی عمیقتر نگاه کرد. برطرف شدن محدودیت های زندگیمان توسط شخصی یا فضایی (مثل فضای اجتماعی) میتواند مارا به آن چیز یا آن شخص وابسته کند که دل کندن از آن چندان اسان نیست). جنی با خوشگذرانی های مردان و زنان پولداری مواجهه میشود و همین مورد سبب میشود که از زندگی یکنواخت خود بیرون بیاید و نخواهد که همان سبک را ادامه دهد، پس به تبع چون درس و خانواده اش با زندگی یکنواختش گره خورده بودند، کم کم از زندگی جنی حذف میشوند. جنی که تاحالا جزو دانش آموزان زرنگ کلاس بوده است دچار افت شدید تحصیلی میشود.پسر قدرت بیان خوبی دارد و میداند که چگونه مخطابش را به خود جلب کند از آنجایی که پدر جنی بسیار نسبت به درس او حساس است او این حساسیت را میداند و جوری صحبت میکند که پدر، دخترش را به او برای مسافرت و بیرون رفتن میسپارد (این خانواده از اون مدل خانواده هایی است که اگر ببیند پسر پولداری خواهان دخترشان هست، دختر را آزاد میگذارند. پدر خانواده معلوم است که بسیار نسبت به پول حساس است پس اینجور افراد را میتوان با پول و سرمایه گول زد و مادر جنی فردی است که از احساسات دخترش آگاه هست و برای اینکه او آسیب روحی نبیند با رفتارهای دخترش کنار میاید.)دخترک در سفری که با او به آکسفورد میرود متوجه میشود که شغل پسر انگار نوعی کلاه برداری است و به همین جهت دختر در آستانه قهر با او قرار میگیرد اما چون علاقه ریشه ای پایه ای تر از این حرفا دارد این موضوع هم نادیده گرفته میشود. (البته پسر برای بردن دختر به این مسافرت به خانواده دختر دروغ میگوید «کسی که جلوی شما یا عشقش یا هرکس دیگه ای دروغ آشکار گفت که از وضعیتی که هست رها شود و به خواسته‌اش برسد، بنا نیست آدم راستگو و درستی از آب در آید»).سیگارهای جدید و لباس های جدید دخترک و دوستانش را به وجد میآورد. دوستان هم که چون مانند جنی 16 سال بیشتر ندارند از آنها هم توقعی جز این نمیرود. هرچند که معلمان و مدیر مدرسه به او هشدار میدهند دخترک گوشش به این حرفا بدهکار نیست (حالت های نوجوانی که یکی از آنها عدم نصیحت پذیری است و اینکه در این سن آدم فکر می‌کنه خیلی حالیشه) او زندگی معلمان و مدیران خود را کسل کننده و فاقد هیجان میبیند و میگوید شما که ادامه تحصیل دادین ببینین چه زندگی کسل کننده و خسته کننده ای دارین (مثل حالا که میگن تحصیل شمارو به کجا رسوند، خطاب به دوستان یک جوون دو راه داره ۱. ادامه تحصیل ۲. مشغول به کاری که ثبات داشته باشه حالت سومی وجود نداره حالت سوم یعنی تباهی) من نمیخام که زندگیم مثل شما باشه وقتی میتونم تو هتل های لوکس باشم و بهترین تفریحاتو داشته باشم برای چی درس بخونم (تاثیر لذت های کوتاه مدت بر زندگیمان که گاهی اوقات حکم تلنگر برای ما دارد و گاهی دورکننده از هدف) من از خودم میپرسیدم چکار کنیم که نوجوون ها این احساس را نداشته باشند و چندان به نتیجه ای جز اینکه والدین کمی به فرزندانشون ازادی بدهند، ندیدم؛ چون اگر اون دختر کمی هم تفریح کرده بود و کارش را با کمی تفریح و نه با اجبار و زور میگذروند شاید اینقدر از این سبک زندگی بدش نمیامد (همه نوجوون هایی که دیدم به این مشکلات زیاد برمیخورند، دوران نوجوونی باید فارغ از اجبار باشه چون فرزند هم یاد میگیره که مسئول کار خودش باشه و همین عدم اجبار باعث این همه گسیختگی نمیشود).بعد از اینکه پسر از دختر خواستگاری میکنه، دختر این موضوع را با خانواده اش در میان میگذارد و خانواده اش با این امر موافقت میکنن و دخترک برایش این تضاد پیش میاید که چرا خانواده اش که اینقدر بر تحصیلات تاکید میکردن حالا چرا با این ازدواج موافقت کردن (مثل کسایی که هدف از تحصیلات را فقط پول میبینند البته شاید این دیدگاه درست باشه برای بعضی از افراد اما توجه داشته باشیم که اگر هدف بلند مدتمون پول باشه برای یادگیری اون رشته و در هدف کوتاه مدتمون رشد و توسعه عقلی آن موقع هست که این تحصیلات شعور و آگاهی میاره و این جمله &quot;تحصیلات شعور نمیاره&quot; کمتر در جامعه مورد استفاده قرار میگیره.). دختر هم برای رسیدن به اون زندگی آرمانی و سرشار از هیجان مدرسه را ترک میکنه و طوفانی در زندگیش ایجاد میکنه. متوجه میشه که آقای پولدار زن و بچه داره و کارش همین بوده. تنها تیزهوشی این دختر این بود که وقتی این مسئله رو فهمید سریع دل کند و خواست دوباره به همان زندگی قبلیش برگرده. اما اینجا برای من این مسئله ایجاد شد که چرا زندگی باید کسل کننده مثل همون چیزی که اول فیلم نشون داد باشه و یا چرا باید پر از تفریحات رنگارنگ بدون انجام کاری مثبت باشه (کارگردان اینجا انگار زندگی را صفر و یک دیده). ولی دیگه این پشیمونی فایده نداره و مدرسه به او اجازه تکرار سال آخر تحصیلی را نمیدهد پس خودش با کمک معلم انشایش به درس خواندن ادامه میده و در دانشگاه آکسفورد قبول میشه و مسیر زندگیش را تغییر میدهد.دیالوگ مهمی که در این فیلم گفته شد این بود که &quot;برای موفقیت هیچ راه میانبری نیست&quot;خطاب به دختران و پسران جامعه عزیزم</description>
                <category>MRN</category>
                <author>MRN</author>
                <pubDate>Thu, 12 Aug 2021 22:24:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد انیمه devils line</title>
                <link>https://virgool.io/@m_134315/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-devils-line-rv9skrtmxxyj</link>
                <description>سلام. این نقد حاوی اسپویل است.انیمه  خط شیطان در ارتباط با پسری (آنزای) هست که اعتمادبه نفسش خیلی پایینه و  خودش رو نه قبول داره و نه دوست داره (طرحواره نقص و شرم). سوکاسا یک دختر  دبیرستانی عادی هست که هیچ قدرتی نداره و دختری هست که با پسری در ارتباط  نیست و همه دوستانش اونو میخوان به این راه دعوت کنن. پسری که همکلاسیش  بوده خون آشام بوده و بهش علاقه داشته ولی این عشق، عشق یک طرفه بوده  (یجورایی انگار سوکاسا قدرت نه گفتن نداشته و پسره همیشه همراهش بوده که  شاید یه روزی اون دختر بهش علاقه‌مند شه). آنزای عضو سازمان پلیسی هست و با پلیس  برای شکار هیولاها و دیگر خون آشام ها همکاری میکنه برای همین سوکاسا و  اون دوست خون آشامشو زیر نظر میگیره و در همین مدت یجورایی عاشق سوکاسا  میشه.یه  روزی که بلاخره نوبت این میشه که این پسره خون آشام رو دستگیرکنن که در  همین حین با سوکاسا بوده و آنزای میتونه اونو دستگیر کنه. در همین مدت که  مشغول دستگیری پسره بوده سوکاسا عاشقش میشه و اونم سوکاسا را تا خانه همراهی  میکنه و رابطه عشقیشون شکل میگیره (مشکلی که به این انیمه وارده این هست  که چرا سوکاسا که شخصیتی فهمیده و با درک نشان داده میشه سریع عاشقش میشه  و جالبه که تا اواسط انیمه سوکاسا تنها چیزی که از پسره میدونه این هست که یه نیمه هیولاست ولی با این وجود از حرارت عشقش کم نمیشه).آنزای  به دلیل طرحواره ای که داره میخواد به سوکاسا نزدیک بشه ولی میترسه که بهش  آسیب بزنه (طرحواره طرد که زیرمجموعه‌ای از طرحواره شرم قرار داره) و سوکاسا اونو طرد کنه برای همین گاهی اوقات بهش نزدیک میشه و  گاهی هم نه و خودشو ازش دور میکنه (شاید به دلیل همین برخوردهاست که اصلا سوکاسا عاشق آنزای شده). آنزای هم درست تکنیک عشق (دادن امنیت+ بودن و  نبودن) را استفاده میکنه. هرجایی که سوکاسا دچار مشکل میشه آنزای همیشه  برای نجاتش میاد. هانس لی هم یجورایی این مثلث عشقی رو تشکیل میده  البته به صورت کمرنگ.آنزای  هروقت که به نوعی پای سوکاسا در میان باشه (تعصب نسبت به اون) تبدیل به  هیولا میشه اما این هیولا میتونه که خودشو حتی در هنگام تبدیل هم یجورایی  کنترل کنه. شاید کارگردان میخواست این رو به ببیننده ها برسونه که اگر عشق  آدم واقعی باشه میتونه خودشو کنترل کنه (مثلا کنترل عصبانیت و ...). سوکاسا  وقتی حس میکنه تعادل این رابطه برقرار نیست و فقط آنزای هست که داره برای  اون تلاش میکنه اونم میخواد به نوعی کاری انجام بده که در آخر هم جان آنزای  رو نجات میده. به نظرم چیزی که این رابطه رو نگه داشته بود، این بود که  آنزای چون می‌ترسید که به سوکاسا آسیب بزنه فاصلشو حفظ می کرد و در واقع  کارهایی می کرد که خلاف این حسو به خودش ثابت کنه و سوکاسا از این رفتارش  حس امنیت و خوبی داشت. سوکاسا هم به دلیل فیدبک هایی که از آنزای دریافت می‌کرد هیچ وقت نسبت به اون ناامید نشد و ازش نمی ترسید و این رفتار یه  جورایی خلاهای ناشی از طرحوارشو پوشش میداد (به نظرم صبر سوکاسا و ناامید نشندش از آنزای، باعث پایداری این رابطه شد) اما مشکلی که این داستان عاشقی  با داستای واقعی داره این بود که فقط یک بُعد از رفتارهای هم رو میدیدن  مسلما اگر کمی بیشتر با هم وقت میگذروندن در یه سری بٌعد های دیگر رابطه با  هم دچار تناقض و ناراحتی می شدند.هانس لی هم یه شخصیت خونسرده و میتونه خودشو کنترل کنه و یجورایی نقش نجات دهنده سوکاسا هست.آخر  انیمه تاثیر چندانی نداشت و بهش زیاد توجهی نشده بود، انگار مثل قصه ها که  میگن تهش با خوبی و خوشی زندگی کردند و به جزئیاتش چندان نپرداختند که به نظرم جزو  نقاط ضعف این انیمه به شمار میومد. کاش ما هم یاد بگیریم به افراد مشکل دار  در صورتی که میخوان تغییر کنن زمان بدیم و زود از اونا ناامید نشیم مثل کاری که سوکاسا کرد ولی در پایان به این پرداخته نشد که آیا اصلا آنزای  تونست کنترل خودشو در هنگام تبدیل شدن به دست بگیره یا نه.درس هایی که از این انیمه می گیریم:1) آدم ها رو از روی ظاهر یا نژاد قضاوت نکنیم.2) به افرادی که دوستشون داریم زمان برای اصلاح بدیم و خیلی عجول نباشیم (درصورتی که اون فرد به اشتباهش پی برده باشه).3)  از آدمایی که بعضی وقت‌ها کار خوب و بعضی وقت‌ها کار ناپسند میکنن ناامید نشیم، چون همین که کار خوب میکنن دلیل بر داشتن وجودی زیباست که گم شده است.4) اگر کسیو دوست داریم همواره ته دلمون میگه ما برای اون چه فایده‌ای داریم، اگر واقعا علاقه‌ای موجود باشه حتما طرف کاری انجام می‌ده که مهم بونمونو نشون بده اگر کسی این کارو نکرد از دوحالت خارج نیست یا برای اهداف خودش هست یا خودخواه هست که در هر صورت زجر آور هست این ما هستیم که باید تشخیص بدیم این فرد میخواد خودشو درست کنه یا نه که درصورتی که بخواد باید صبر کنیم و مثل یه دوست پشتش باشیم، ازش ناامید نشیم و بهش اعتماد کنیم.این درس هایی بود که من از این انیمه گرفتم. امیدوارم که مورد پسندتون قرار گرفته باشه.شخصیت های این انیمه بالغ هستند و چیز غیرمنطقی در رفتارهایشان دیده نمیشه. از دیدن یکباره این انیمه پشیمون نمی‌شید.در صورتی که شما درس هایی بیشتر و یا نظری دارین حتما برای من کامنت بذارینممنون از توجهتون</description>
                <category>MRN</category>
                <author>MRN</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 17:40:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>