<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های maryam.kn</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13446585</link>
        <description>.An artist who is a business manager</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 04:31:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1956980/avatar/QD3qre.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>maryam.kn</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13446585</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیست‌سالگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13446585/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-rk6s039ufoig</link>
                <description> سلام عزیزم؛ نمیدونم کی، چه ساعتی، چه سال و چه‌ماهی این نامه رو باز بخونی .از گرم ترین روز‌های سال در حال نوشتنم در این مکان، امروز فهمیدم ده سال، از ده سال پیش استاد جلوترم، اون در آستانه سی‌سالگی دویده و با پشتکارش خودش رو کشیده بالا .و من امروز در آستانه بیست‌سالگی‌ام در جایگاه گذشته او ایستاده‌ام .این ک استاد توی زندگیش اول درس خونده و چالش های شخصی رو گذرونده و در آستانه سن پختگی به سمت این کارها اومده بهم انگیزه میده ..بهم انگیزه میده که در آینده میتونم جلوی هنرجوم بایستمسینه سپر کنم و وقتی ازم میپرسه چجوری و کی شروع کردی بگم وقتی همه همکلاسیام هنوز تازه درگیر یافتن کار و ایده جدید بودن، من ایده هام رو شب‌ها رویا بافی میکردم و سپیدی روز ک میزد ب اجرا گذاشته میشد .«تنهای تنها»و شاید گفتم بهشانهمانطور که احساسم و منطقم با هم در آن روزگار بیست سالگی در جنگ بودند . هم کار میکردم، هم درس میخواندم و هم ایده های ذهنی‌ام را می‌ساختم .مهم نیست برایم ک با حجم فکرها، پژمرده شوم در این سن .من از مرد هشتاد‌سالهکه سردی و گرمی روزگار را چشیده، برای رفتن آماده‌ترم .به فرشته مرگ برسانید، این همه تقلا برای بقا بهانست</description>
                <category>maryam.kn</category>
                <author>maryam.kn</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 10:47:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13446585/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-sgd3wwkodzao</link>
                <description>اگه میتونستم کل خاطرات بچگیم رو اتیش میزدم.اللخصوص این یکی خاطره رو ..ورژن منِ هفت، هشت ساله و فاطمه توی تاکسی.وقتی بعد از یک ساعت و چهل دقیقهپشت درهای بسته، انتظار کشیده بودم تا بیاد بیرونبا دیدن چشمای سرخش، دلباختم.از این ک من‌وبا خودت همه‌جا میبردی، تا بیشتر کنارت باشم ممنونم..ولی از این ک برام تروما شدن نمیدونم چی بگم.وقتی توی تاکسی بهم گفتیممکنه یک هفته تو بیمارستان بستری بشیب خودت نگفتی ممکنه قلبم تو اون لحظه از کار بایسته؟همیشه خدا سگ جان بودم و تُ این‌و خوب میدونستی.ازم میخواستی اشک نریزم ..و بلند بلند نگم لطفاا نرو .از ی جایی ب بعد حریف من نشدی .خودت هم شروع کردی بِ گریه کردن .سرخ و سفید میشدی،‌ ک من دارم کولی بازی درمیارمو حرف توی کله‌م نمیره، ک باید بری تا خوب‌بشیو همزمان با گوشه روسریتی قطره اشک از چشم من پاک میکردی .چقدر زبان نفهم بودم ب جای این ک ساکت بشم .با دیدن اشک های تو صدام‌و بالاتر میبردمو میگفتم تو گریهههه نکننننن..فاطمه ببخشمن فقط ی دختر بچه هفت‌هشت‌ساله بودم.درک کردن محیط اطرافم برام سخت بود .نبودن تو ک همه‌کسم بودی سخت‌تر ..از تنهایی ترس نداشتم .از این ک برگردم و ب درهای بسته بخورم هم نمیترسیدم .من فقط از نبودن ت میترسیدم»گریه من و تو از این بود که، دوام این باهم بودن‌هامون کمه .</description>
                <category>maryam.kn</category>
                <author>maryam.kn</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 23:58:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت نکرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13446585/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-kyogntwxe1ht</link>
                <description>بیا باهم اون‌تصویر فکری‌رو ببینیم.من هنوز هم، میرسم نزدیکای اون جاده و راه کذاییچشمام‌و میبندم.می‌بندم و ت ذهنم مرور میکنم.ک الان عمه تابلو رو ببینه، سریع میگه اون جمله لعنتی رو.اره من چشمام رو بستم.ولی نگاهم افتاد به اون اسمو گوشم شنید حرف عمه رو؛ک میگفت برای یاداوری و شادی روح مرحومه فاتحه بخونید ..پرت میشم به زمستون سرد و مه‌دار اون جاده .(لای پتو پیچیده شدم)بعد‌ها شنیدم دو شبانه روز غذا نخورده بودم.و این سردی تن، احتمالا بخاطر ضعف هم هست.و صرفا ب معنی از دست دادن نیست.سرم رو زانوهامه!و ی قطره اشک خیلی کج راهش‌و باز میکنه روی‌صورتم.هنوز عادت نکردی؟هنوزم میترسی ب گذشته ها نگاه کنی؟عنقریب سالیان متوالی گذشته‌..ولی مگه این هرم داغی ک ب تنم مونده اروم میگیره؟البته بماند ک این روزهافشار ی غم دیگه ک از همین جنسه مهمون تن و روحم شده .ولی باور کن.ورژن این من؛ضعیف‌تر از اون دختر جادهِ سرده ..این ورژن با این ک وسط جاده گرم و سوزان تابستون‌عهولی روحش خسته‌ترین و سرده (:میق فکر کنی؟</description>
                <category>maryam.kn</category>
                <author>maryam.kn</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 15:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلفل هندی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13446585/%D9%81%D9%84%D9%81%D9%84-%D9%87%D9%86%D8%AF%DB%8C-bzgvvqhvf46b</link>
                <description>حال محرویان سیاهُ .. فلفل هندی سیاه هر دو جانسوز است، اما این کجا و آن کجاشاعر به شکلی ظریف میگه درسته فلفل سیاه و رخسار سیاه‌چرده‌ی معشوق، هر دو &quot;سوز&quot; دارند، اما سوز عشق و دلبری پر تپش تر، عمیق‌تر و جانکاه‌تر از سوز جسمانی فلفل است.</description>
                <category>maryam.kn</category>
                <author>maryam.kn</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 22:52:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>