<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Lina</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13494353</link>
        <description>غرق در دنیای درون و گمشده در خود؛</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 20:45:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4860696/avatar/98QMN4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Lina</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13494353</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همه پروانه ها مردن.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13494353/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-qmsfacpuxk9t-qmsfacpuxk9t</link>
                <description>احساس تو خالی بودن عجیبی دارم،انگار از بدنم افتاده م بیرون و حالا فقط دارم از دور بهش نگاه میکنم ،انگار چند لحظه فقط تصویری از خودم هستم. همه چیز توي دنیا،دنیایی که من توش گیر كرده م، فقط يه نسخه ي المثني ست ، يه تقليد كم ارزش از واقعيت.از يه جايي به بعد مغز آدم  به طور عقلاني توجيه نميكنه .از يه جايي به بعد بي خيال ميشه ،خفه ميشه و خاموش ميشهپوچی عمیقی درونم حس میکنم ،هیچ احساس دیگه  ای ندارم.مردن اینجوریه.من مُرده م،اماً نميتونم جلو زندگی کردنمو بگیرم.درست در لحظه ای که شروع میکنم به خندیدن ،بیهوده بودن همه چیز دوباره در ذهنم خطور میکنه.</description>
                <category>Lina</category>
                <author>Lina</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 07:28:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ي يك</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13494353/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%8A-%D9%8A%D9%83-oxyhdvfs3g6w</link>
                <description>عزيزترينمروزهای بسیار دردناکی را میگذرانم …من به شما فکر میکنم نمیدانم در این لحظه که این چیزها را می نویسم در کجا هستید ولی میدانم از من بسیار بسیار دور هستید و شاید من را فراموش کرده باشید و من دلم می خواهد هر کجا هستید خوشبخت باشید آن روزهای شادی که با شما گذراندم هرگز فراموش نمیکنم،که تنها در آن روزها احساس خوشبختی میکردم.احساس عجیبی مرا وادار می‌کند که این چیزها را بنویسم و در برابر این احساس نمیتونم مقاومت کنم گمان نمیکنم بتوانم مدت زیادی این درد و دلتنگی مداوم را تحمل کنم شب ها تا صبح بیدارم عذاب میکشم در دوری شما حتی نفس کشیدن برایم دشوار شده است.پنیک های مکرر امانم را بریده اند .دائما استرس دارم از من خواسته شده است که بیشتر مراقب حال خود باشم و چیزی ننویسم. در واقع نوشتن خاطرات برای من فایده ندارد جز آن که حال مرا بدتر می کند… اما بدان هنوز هم خیلی دوستتان دارم دلتنگتان هستم و در دلتنگی شما چه اشکها ریخته ام.</description>
                <category>Lina</category>
                <author>Lina</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 08:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>