<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه افشارمنش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13506114</link>
        <description>🌱از هر کجا که هستید، یک قدم فراتر بیایید...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:59:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1556003/avatar/thOaoL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه افشارمنش</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13506114</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بگذار از امیدِ بهبود بگوییم!(چهار باوری که در سال جدید، تصمیم به تغییرشان گرفتم!)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13506114/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-egjla8nb6kg1</link>
                <description>هرسال وقتی‌که آخرین روزهای زمستان را برای رسیدن بهار طی می‌کنیم، دوست دارم مروری بر وقایع سال قبل داشته باشم. در تمام رویدادها ردی از عواملی که اختیار و کنترل شان با من نبود، به چشم می‌خورد و این شباهت تمام وقایع سرگذشت یک‌ساله رو به اتمام بود؛ اما نه! صبر کنید... این تنها شباهتشان نبود. باز در تمام آنچه گذشت، الگوی تکرارشونده‌ای که ناشی از باورها و عمل اختیاری من بود هم به چشم می‌خورد؛ و به شکل باورنکردنی می‌دیدم که قدرت این قسمت دوم خیلی بیشتر قسمت اول است.به یاد جمله‌ای از #نیکول_لپرا در کتاب تو خود عشقی باش که در جستن آنی افتادم که می‌گفت: «روبه‌رو شدن با این حقیقت که من ندانسته و ناخواسته مسبب طاقت‌فرساترین رنج درونم بودم، خیلی دردناک بود بااین‌حال بارقه‌ی امیدی در دلم درخشید چون حالا که خودم منشأ دردم بودم خودم هم می‌توانستم این چرخه‌های تکراری را از بین ببرم.» و همین مرا بر آن داشت که بازبینی در افکار غرق کننده‌ی سال گذشته‌ی خودم داشته باشم تا بتوانم با عمل در مسیر متفاوتی این افکار را بازسازی کنم.1- باید کاملاً علم داشت تا بشود وارد حوزه‌ی عمل شد!این اولین و مهلک‌ترین طرز فکر من بود. به همین دلیل هم حدود نود درصد از اهدافی که در ذهن خود داشتم، به علت نرسیدن به حد قوی از حوزه‌ی دانستن، به مرحله‌ی عمل نرسیدند. باآنکه به لحاظ یادگیری مطالب در حوزه‌های زیادی ورود کرده بودم و مطالب اولیه‌ای که برای شروع نیاز هستند را می‌دانستم.با تکرار این شیوه و ناامیدی از رسیدن به حد اعلی‌ای از دانستن که در ذهن خودم ساخته بودم، به تعداد قابل‌توجهی از حوزه‌های مدنظر ورود نکردم. به همین خاطر دفتر برنامه‌ریزی من سرشار است از برنامه‌های شکست‌خورده، حتی بدون شروع شدن!سعی کرم این باور را با این تفکر جایگزین کم که: «ما حد اعلی دانستن نداریم و دانایی طیفی دارد که برای شروع، دانستن ابتدائیات کفایت می‌کند. حتی درصد خوبی از دانستن در حین عمل و حتی بعد از عمل اتفاق می‌افتد. پس نباید از شروع ناقص واهمه داشت.»2- اگر نمی‌توانم کاری را فوق‌العاده انجام بدهم پس انجام اش نمی‌دهم. (تفکر کامل گرایانه ی صفر و صدی)وقتی‌که نمی‌توانم نویسنده‌ی حرفه‌ای باشم، پس نمی‌نویسم. وقتی‌که امروز سر ساعتی که در نظر داشتم بیدار نشدم، پس کل روزم خراب ‌شده است. وقتی‌که سال گذشته به تعداد زیادی کار انجام‌شده برمی‌خورم پس یعنی پارسال هیچ کاری نکردم؛ و مثال‌های زیادی از این تفکر سوزنده وجود دارد... همین‌الان که این متن را می‌نویسم نیز ترکش‌های این تفکر خود را نمایان می کنن و فکر می‌کنم سال گذشته را ازدست‌داده‌ام. برای حرکت در مسیر حل این تفکر، واقع‌بینانه به آنچه ازدست‌رفته و آنچه به دست آورده‌ام نگاه می‌کنم. مثلاً لیست کارهای انجام‌شده را می‌نویسم و با دیدن این لیست نسبتاً قابل‌قبول، دید واقعی‌تری به برآیند سال پیش پیدا می‌کنم و قضاوت عادلانه‌تری.تصمیم گرفتم در مواجهه با این تفکر حتماً روی دیگر ماجرا را ببینم. مثلاً حالا اگر یک صبح دیر بیدار شوم با خودم می‌گویم: دوساعت ام از دست رفت اما هنوز شانزده ساعت دیگر دارم یعنی حدود هشت برابر زمانی که از دست دادم.3- اوضاع زندگی یا خوب است یا بد!البته این تقریباً مشابه مورد قبل هست اما چون دید کلی‌تری دارد و در رضایت ما از زندگی تأثیرگذار است ترجیح دادم دربندی جدا بیاورم.حالا فکر می‌کنم واقعیت این است که زندگی همیشه خاکستری است. هیچ غمی نیست که در ژرفایش امیدی نهفته نباشد و کمتر شادی است که آلوده به مقادیری غم نباشد؛ و این فرایند زندگی است. چیزی که مهم است شاید آن باشد که بیش تعمیمی نکنیم و در مواقع غم، غم را متعلق به‌تمامی زندگانی ندانیم؛ و البته این‌که بدانیم هر چیزی ارزش غم خوردن ندارد.حالا بعد از هر اتفاقی که درگذشته به‌راحتی می تواست ناراحت ام کند، با خودم می‌گویم: «یادت باشه، تو آدم نشدی که برای این چیزا بمیری!»4- کارها باید به‌سادگی و در کوتاه‌مدت به نتیجه برسند!توقع داشتم کارها ساده باشند و زود به نتیجه برسند. خیلی زود؛ و اگر زود به نتیجه نمی‌رسیدند، ادامه‌ی آن کار مرا ناامید می‌کرد و این ناامیدی منجر می‌شد که کار را به‌راحتی رها کنم.تصمیم گرفتم مسئولانه با جدیت بیش از قبل نسبت به خودم سخت‌گیری داشته باشم و بار اهدافی که به آن‌ها نرسیده‌ام را سرسختانه به دوش بکشم؛ و این یعنی اگر هدفی محقق نشد قصور اصلی از من بوده و باید و باید که اصلاح اش کنم.به قول آقای کثیری کارهای بزرگ از تلاش‌های کوچک اما مداوم به دست می‌آیند. این تداوم خیلی مهم است. تداومی که زمان از آن آورده‌ای قابل‌توجه و محسوس می‌سازد. پس تصمیم دارم تا رسیدن این عمل مداوم به سرحد نتیجه با سرسختی مقاومت کنم.و در آخر:ضعفی که در غالب نوشته‌ها و گفته‌های امیدمندانه می‌دیدم این بود که انگار قصد در ساختن امیدی تصنعی و به‌ناچار داشتند و دلم می‌خواهد در پایان اگر این مطلب برایتان مفید بود یا نبود، اگر شمارا هم مانند من به تأمل در افکار سازنده و سوزنده‌تان واداشت یا نداشت، اگر امید اصلاح پذیری را در دل تان زنده کرد یا نکرد، درهرحال بگویم که مقصود من اصلاً این جنس امید نیست. این نوع امید خیلی حقیر است!امید ساختگی نیست. چندان تلقین کردنی هم نیست. معنا امید را می‌سازد. ازقضا معنا هم ساختگی نیست. معنا باید از ژرفای دل، ما را راضی کند. آن دسته از معانی که بعد از رسیدن، خاصیت جذب و کشششان را از دست می‌دهند، ارزش این را ندارند که معنای اصیل زندگانی ما باشند. پس برای امید باید دنبال این معنای اصیل گشت و بعد با تمام وجود از این معنا و امید توأمان مراقبت کرد و افکار و عادات زیادی را در مسیرشان تنظیم!نه نتیجه‌ی خوب کنکور، نه ازدواج با فردی رؤیایی، نه شغل خوب، نه درامد خوب و نه... هیچ‌یک از این آرزوها آن آرزوی اصیل نیست اگرچه شاید معبری باشد و کمک‌کننده. هرکس باید آن هدف اصیل را پیدا کند...</description>
                <category>فاطمه افشارمنش</category>
                <author>فاطمه افشارمنش</author>
                <pubDate>Sat, 05 Apr 2025 10:16:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوازده توصیه به نودانشجوها!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13506114/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%A7-ct6wcyh5f8rx</link>
                <description>خانم‌ها و آقایان نو دانشجو سلام!اول‌ازهمه بابت استقامت بی‌بدیلی که در سال‌های قریب به این سال، از خود به نمایش گذاشتید و نظام آموزشی سراسر کاستی را تاب آوردید تا بدین نقطه برسید، تبریک می‌گویم. حال ازین جا به بعد نوع مشکلاتی که مقاومت می‌طلبند، متفاوت خواهد شد!حال که در ابتدای مسیری هستید که این‌جانب تا حدودی در آن پیش رفته‌ام، تصمیم ام بر آن شد که ورق سفید مجازی را گشوده و چند سطری از سیاهی‌های عمق ذهنم که مربوط به چند سال پیش است را، بر آن بیاورم. البته با کمی جبر کردن به حافظه‌ام برای یادآوری! تلاش ام را می‌کنم نوع حرف‌ها با حرف‌های متداولی که شنیده‌اید و می‌شنوید کمی متفاوت باشد. راست اش را بخواهید، این نوشتار چکیده‌ای از مطالبی است که دوست می‌داشتم در جایگاه کنونی شما که بودم، از سال بالاتری می‌شنیدم.و اما برویم سراغ سخن اصلی:1-انسان دیگری شوید!این را چون از همه مهم تر بود، همین ابتدا که حوصله ی بیشتری دارید، آوردم. شما به‌عنوان یک انسان وارد محیط جدیدی خواهید شد که از جهات بی‌شماری با فضاهای پیشینی که تجربه کرده‌اید، تفاوت‌های اساسی دارد: آدم‌ها، ارتباطات، فرهنگ و مقتضیات جدیدی انتظار شما را می‌کشند که برایتان تجربیات تازه‌ای خواهند ساخت.در این میان شاید فرصت خوبی باشد که یک «من» جدید بسازید؛ با تأمل عمیق در باب من‌های قبلی‌تان. کسی که ممکن است با آدم روزهای قبلی شما تفاوت‌های اساسی داشته باشد که...این اصلاً عیبی ندارد!صفات و رفتاری که در خود نمی‌پسندید (اما آن‌قدر به این صفات شناخته‌شده بودید که شمارا به‌سوی «همان» بودن سوق می‌داد.) را با خیالی آسوده در این بهاران زندگی خود تغییر دهید یا به‌کلی حذف کنید...و از دیگر سوی، ویژگی‌های مثبتتان را به‌مانند سربازی که از چیزی گران‌بها مراقبت می‌کند، از گزند تغییر حفظ کنید.یک انسان نو با شکل تازه‌ای از زندگی بسازید. در هر بعد که می‌خواهید و صلاح می‌دانید، شجاعانه تغییر ایجاد کنید. (می‌تواند در بعد اندیشه، گفتار یا رفتار باشد.) از کوچک‌ترین تا بزرگ‌ترین چیزها. از ساعات خواب‌وبیداری، نوع تغذیه و ورزش گرفته تا مطالعه‌ی غیردرسی، دایره‌ی دوستان نزدیک و افکار.2-هر چیز که همه‌گیر است، لزوماً درست نیست!ممکن است در دانشگاه رفتارهای عادی نسبتاً پرتکراری ببینید که ازنظر اخلاق و منطق به نظر صحیح نباشند یا اینکه بهترین راه نباشند. رفتارهایی که اگرچه رایج‌اند، اما لزوماً درست نیستند. پس اندیشه‌ی خودتان را داشته باشید و سبک و سیاق خودتان! بدانید حقیقت همیشه حقیقت است حتی اگر باورمندان و عمل‌کنندگان اش اندک باشند.البته مقصودم این نیست که دچار افراط شوید و از آدم‌ها و جمع‌ها فاصله بگیرید، بلکه منظورم این است: به‌مانند مواد جامد در هر ظرفی به هر شکلی، شکل خودت را حفظ کن!3-زندگی کنید و در کنار آن درس بخوانید!(نه اینکه درس بخوانید و در کنارش زندگی کنید.)شما دانشجو نیستید! شما انسانی هستید که یکی از نقش‌هایش دانشجو است. (تفاوت از زمین تا آسمان است!)فرصت‌های زندگی‌تان و سنی که در آن قرار دارید را قدر بدانید و تجربیات گوناگونی در کنار درس خواندن داشته باشید. این تجربیات می‌تواند شرکت در یک جلسه‌ی نقد فیلم بی‌ربط با رشته‌تان باشد تا بسته‌بندی هدیه‌ی شب یلدا برای کودکان کار...از شرکت در برنامه‌ی کوه‌نوردی آخر هفته‌ی دانشگاه، لیگ‌های دانشجویی تا گروه مطالعات غیردرسی تا همکاری برای نوشتن نامه‌ی اعتراض به آموزش برای تغییر ساعت یک درس.پیشنهاد می‌کنم مسئولیت‌پذیری، توان تعامل با گروه و حتی مدیریت یک گروه را (که حتماً در هر هیبتی در آینده به کارتان خواهد آمد.) در تشکل‌های دانشجویی مانند انجمن علمی امتحان کنید.4-دایره‌ی ارتباطی خوبی با ترم بالایی‌ها داشته باشید!این مورد مزایای متعددی دارد. کوچک‌ترین اش این است که می‌توانید برای درس‌های مختلف، در مورد نحوه‌ی خواندن درس، منابع مورد تأکید استاد برای امتحان و حتی سؤالات مشابه از سال گذشته، از توصیه‌های سال بالایی‌ها استفاده کنید؛ و البته مهم‌تر از آن این فرصت، به شما امکان ارتباط با فردی را می‌دهد که فضای واقعی‌تری از رشته‌ی شما و البته سبک زندگی دانشجویی را تجربه کرده است و احتمالاً حرف‌های زیادی دارد که به‌عنوان تجربه به شما منتقل کند.5-مراقب دایره‌ی دوستی‌ها و اکیپ‌های ترم‌های اول باشید!بدانید و آگاه باشید تعداد قابل‌توجهی از اکیپ‌های به‌ظاهر جذاب‌ ترم اول بعد از زمان اندکی ازهم‌پاشیده‌اند و از خود چیزی جز کینه و خشم به یادگار نگذاشته‌اند.به‌جای توجه به ‌ظاهر پرزرق‌وبرق اکیپ‌ها، به دنبال پیدا کردن دوست واقعی باشید! (اگر رشته‌تان را باعلاقه انتخاب کرده‌اید، شانس دوستی با افراد به‌اصطلاح هم‌فاز از نظر علاقه مندی را بیشتر خواهید داشت! گرچه اگر هم این‌طور نیست، باز مشکل خاصی وجود ندارد.) و رابطه‌ی خوبی با جمیع همکلاسی‌ها و هم‌دانشگاهی‌هایتان برقرار کنید. دانشگاه به شما این فرصت را می‌دهد که انعطاف خود را در تعامل با افراد متشابه و غیر متشابه به‌شدت بالا ببرید و چه‌بسا از افراد به‌ظاهر نامشابه (البته به باطن نزدیک) دوستی های های پایدار بسازید. پس با پیش‌فرض و پیش‌داوری با هیچ‌کس مواجه نشوید و بر قضاوت منصفانه و شناخت خودتان تکیه کنید.6-در روزمرگی تلاش برای پاس کردن واحدها، شوق و پرسشگری‌تان را حفظ کنید!از همان ترم‌های اول تلاش کنید بسته به رشته تان با محیط کارهای عملی و تحقیقاتی رشته‌تان آشنا شوید و هر واحد را چیزی بیشتر از یک درس برای گذراندن و طی کردن ببینید. در پازل فردی که در تخصص آینده تان قصد تبدیل‌شدن به آن را دارید، هر درس قطعه‌ای از این پازل خواهد بود. همواره در شروع ترم با نگاه به لیست انتخاب واحد یا شروع هر فصل از هر درس از خود بپرسید: جایگاه این قطعه از پازل کجاست و برای چه آن را می‌خوانم؟(حتماً هدفی فراتر از حفظ کردن و بازگردانی این مطالب حفظ‌شده بر صفحات امتحان پایان‌ترم وجود دارد! چراکه ارزش تکاملی مغز انسان به توانایی حل مسئله‌ی آن است نه حفظ کردن مطالب کسی که درگذشته مسئله‌ای را حل کرده است. اگر غیر این باشد، پس کامپیوتر هم کاری مشابه ذهن آدمی انجام می‌دهد و مطلبی را در حافظه نگه می‌دارد و البته برخلاف من و شما که تفکرمان در معرض انواع خطاها، تحریف‌ها و فراموشی‌هاست، بی‌نقص می‌تواند همان مطلب را در زمان کوتاهی تحویل دهد.)7-نهایت بهره را از اساتید خود ببرید!چه فرصتی بیشتر از این شایسته و بایسته‌ی دریافتن است که شما به تعداد خوبی از کار بلدها، باسوادان و صاحب‌نظران رشته‌ی خود دسترسی دارید! از هرلحظه برای یادگیری و یادگیری بیشتر، از سرچشمه‌های در دسترس دانش استفاده کنید. (محدود به مطالب درسی نشوید. غالب اساتید تجربه‌های خوبی درزمینه ی بازار کار، سختی‌ها و شیرینی‌های مسیر و... دارند.)8-کار بلد رشته‌ی خود شوید!مقاله و منبع اصلی بخوانید و درس‌ها را در طول‌ترم بخوانید که شب امتحان پشیمان نشوید! این‌گونه مطالب بیشتر در ذهن شما تثبیت می‌شوند و البته شب امتحان اذیت نخواهید شد. ما فارغ‌التحصیل دانشگاهی زیاد داریم ولی تعداد افراد به معنای واقعی ماهر و کار بلد و باسواد آن‌قدرها زیاد نیست. تصمیم بگیرید، اگر هدفتان ادامه‌ی همین رشته برای کار یا تحصیل است، جزو آن عده‌ی اندک شوید.9-در هر محیط که هستید، فعالانه با مشکلات آن محیط برخورد کنید!در حد خود سعی در حل مشکلات داشته باشید. از پیگیری برای حل مشکل کیفیت غذای سلف گرفته تا نقد به استاد برای بهبود وضعیت تدریس تا ضعف‌های کوچک و بزرگ دانشگاه. بدان گونه که سال‌ها بعد زمانی که ورودی‌ها می‌آیند و در مورد این سال‌ها می‌شنوند، بگویند: خوشا به حال جهان تاریک آن روزها، چه نوری به خود دیده است:)!و اما ازاینجا به بعد، چند موردی را می‌نویسم که برای بچه‌های خوابگاهی کاراتر خواهد بود، برای بقیه نیز شاید خالی از لطف نباشد:10- مستقل شوید!فرصت دانشجویی یکی از بهترین زمان‌ها برای ایجاد استقلال است. (خصوصاً برای دانشجویانی که در شهری غیر از شهر محل زندگی خود، قبول می‌شوند.) می‌دانم، سخت است!آنگاه‌که بیمار می‌شوی و مادر نیست که برایت سوپ بپزد و پدر نیست که تا بیمارستان تو را برساند...آنگاه‌که برای کلاس 8 صبح ات خواب می‌مانی و برای مدیریت بحران این وضعیت و رسیدن با سرعتی نزدیک به‌سرعت نور جهت نخوردن غیبت باید خودت را به دانشگاه برسانی...آن لحظه که روز جمعه سلف تعطیل است و تو باید در جنگی تکاملی برای بقا، باآنکه فردا امتحان داری، غذایی برای خودت دست‌وپا کنی...و در تمام این لحظات تنها تو هستی ... و خودت! و البته...خدا... و همه‌ی این‌ها موقعیت‌هایی هستند که از تو فرد رشد یافته تری می‌سازند.11-شوک فرهنگی امری عادی است!فرهنگ گرم و صمیمی مردم بعضی مناطق در برابر رفتار رسمی‌تر مناطق دیگر، لهجه، گویش و حتی زبان متفاوت، تفاوت در تعارفات و صراحت بیان و...بعد از مدتی دست تان خواهد آمد و کمتر این تفاوت‌ها جلب نظر می‌کنند. توصیه می‌کنم بدون پیش‌فرض با قومیت‌های مختلف مواجه شوید و بنا را بر شناخت فردبه‌فرد بگذارید.12-خوابگاه بهترین فرصت برای یادگیری تعامل سازنده!در خوابگاه باید در یک اتاق در کنار چند نفر که بزرگ‌شده‌ی فرهنگ‌های مختلف، پرورش‌یافته در خانواده‌های مختلف، با عقاید و رفتارهای گوناگون و گاه متعارض با شما هستند، زندگی کنید و نه‌تنها این تفاوت‌ها را به نحوی تعدیل و تحمل‌کنید، بلکه باید ارتباط سازنده و دوستانه برقرار کنید. دقیقاً همین‌جاست که صبر را به‌غایت در خود پرورش می‌دهید و البته بگویم تجربه‌ی خوابگاه و دوستان خوابگاهی برایتان خاطره‌انگیز خواهد شد و بعد از اتمام دوران دانشجویی، دل‌تنگ هم‌اتاقی‌ها و فضای خوابگاه خواهید شد...و در آخر تشکر از شمایی که باحوصله تا انتهای متن همراهی کردید و امید که بندی از بندهای این متن در لحظه‌ای حساس به کارتان بیاید. ترم اول دانشگاه چندان ساده نخواهد بود، اما سرسختی که نشان دهید، مسیر پیش رو رام شما خواهد شد!همت ام بدرقه‌ی راه کن ای طایر قدس/ که دراز است ره مقصد و من نو سفرم</description>
                <category>فاطمه افشارمنش</category>
                <author>فاطمه افشارمنش</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2024 13:07:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا مراقب سلامت روان کودکان تان باشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13506114/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-pkcxlmxdcsfj</link>
                <description>موقعیت مکانی: ساحل خزر، هیچرود مازندرانپسر: بابا، فقط چند دقیقه دیگه. لطفا!پدر: نه دیگه بسه.اصرار های مدام پسر و چند لحظه بعد، پدر به زور بازوی پسر را می گیرد و او را به سمت ماشین (که کمی عقب تر از زیراندازشان در کنار ساحل پارک شده.) می کشاند.در همین حوالی، خانم جوانی در کنار همسرش، که به نظر می آید مدت اندکی است ازدواج کرده اند، عکس می گیرد. سمت راست شان مرد میانسالی بر ماسه ی دریا چیزی می نویسد.(به گمانم بیت شعری باشد.) و کمی آن طرف تر دختربچه ای با سطل پلاستیکی اش، برج ماسه ای می سازد.صدای فریادهای پدر و گریه های پسر توجه آدم های اطراف که هر کدام مشغول کاری هستند را جلب می کند....با خودم می اندیشم: غالب آدم هایی که اینجا نشسته اند، احتمالا فرزندی دارند یا خواهند داشت.ازین تعداد، چند نفرشان در موقعیت مشابه، متفاوت از پدر این پسر رفتار می کنند؟ یا چقدر در اشتباه بودن این شکل واکنش شک می کنند؟ آیا تا به حال کتابی در باب تربیت فرزند خوانده اند یا به سخنانی از جنس روانشناسی کودک گوش کرده اند؟ ایا از تجربه ی آدم های موفق تر و آگاه تر در این زمینه استفاده کرده اند؟می نویسم برای شما پدر و مادرهای عزیز یا کسانی که احتمالا زود یا دیر در این جایگاه قرار می گیرید... لطفا به تربیت کودک به چشم کاری به بزرگی تربیت یک انسان، یک دیگریِ امانت داده شده و یک نسل نگاه کنید و به الگوهای تربیتی که از خانواده ی خود به یاد دارید (که ممکن است صحیح یا خیلی اوقات غلط باشند.) بسنده نکنید.برخورد های غلط باعث به وجود آمدن تروما در بزرگسالی برای او خواهد شد.آقایی که بر سر همسرش فریاد می زند،خانمی که مدام از تنها بودن و ترک شدن می هراسد،دانشجویی که اعتماد به نفس ارائه در کلاس را ندارد،همه ی این موارد شاید اثرات آسیب های دوران کودکی باشد که والدین، ناخواسته مسبب اش بودند.(اگر چه قابل درمان است، اما پیشگری به ز درمان)لطفا کودکتان را بزرگ بدارید. با او به مانند یک انسان بزرگ صحبت کنید و نظرش را محترم بدانید. تربیت را محدود به تذکر دادن (تربیت سلبی) نکنید. الگوی مناسبی برایش باشید. هر رفتاری را که خواهان هستید در کودکان متجلی شود، در خودتان ایجاد کنید.گاه و بیگاه بر سر او داد نزنید و در صورت نیاز با آرامش ، به او تذکر دهید. هیچ گاه به او نگویید دوست ات ندارم چون ایجاد ناامنی عاطفی می کند. اگر کار اشتباهی انجام داد عمل او را خطاب قرار دهید، نه شخصیت او را (بگویید: کار بدی انجام دادی نه اینکه بچه ی بدی هستی.)و هزاران نکته ی باریک تر ز مو که من فکر می کنم برای هر کس که می خواهد پدر یا مادر شود، خواندن یا شنیدن اش ضروری است.و ای‌کاش در کشور ما آموزش‌های تربیتی پیش از تولد کودک به‌صورت الزامی و همگانی وجود داشت...خلاصه اینکه لطفا به همان اندازه(و یا حتی بیش از آن اندازه) که برای سلامت جسم فرزندتان نگران هستید، برای سلامت روان او هم اهمیت قائل باشید.</description>
                <category>فاطمه افشارمنش</category>
                <author>فاطمه افشارمنش</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2024 11:35:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقابله به مثل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13506114/%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-czcbpvftxx8d</link>
                <description>کل اناء یترشح بما فیه...امام صادق عليه السلام: مَنْ كافَأَ السَّفيهَ بِالسَّفَهِ فَقَدْ رَضىَ بِما اُتىَ اِلَيهِ حَيْثُ احْتَذى مِثالَهُ؛هر كس [رفتار] نابخرد را با نابخردى تلافى كند، به رفتار وى رضايت داده است؛ زيرا از الگوى آن پيروى كرده است.هرکاری که از ما سر بزند، گواهی تایید و ترویج آن کار در سطح جامعه است. به این معنا که ما نه تنها خودمان عامل این کار هستیم، بلکه راضی و راغب به انجام آن کار توسط دیگران نیز هستیم و اینطور است که هر کار به ظاهر فردی ما، نتیجه ای اجتماعی هم دارد.  گاه سکوت در برابر عملی نابخردانه، خردمندانه ترین کار ممکن است.بنابراین بهتر آن است که پیش از هر بازخوردی در مقابل حرف زده شده یا کار انجام شده به این فکر کنیم که این بازخورد، از جانب ما و تجلی از افکار ماست.( و برخورد نامناسب طرف مقابل، آن را توجیه نمی کند.) در ادامه حکایتی از کتاب اخلاق محسنی( از حسین واعظ کاشفی) نقل می کنم. خالی از لطف نیست:روزی حضرت عیسی روح الله می‌گذشت. ابلهی با وی دچار شد و از حضرت عیسی سخنی پرسید؛ بر سبیل تلطف جوابش باز داد و آن شخص مسلم نداشت و آغاز عربده و سفاهت نهاد. چندان که او نفرین می‌کرد، عیسی تحسین می‌نمود.عزیزی بدان جا رسید؛ گفت:«ای روح الله، چرا زبون این ناکس شده‌ای و هر چند او قهر می‌کند، تو لطف می‌فرمایی و با آنکه او جور و جفا پیش می‌برد، تو مهر و وفا بیش می‌نمایی؟»عیسی گفت:«ای رفیق! کل اناء یترشح بما فیه، از کوزه همان برون تراود که در اوست؛ از اون آن صفت می‌زاید و از من این صورت می‌آید. من از وی در غضب نمی‌شوم و او از من صاحب ادب می‌شود. من از سخن او جاهل نمی‌گردم و او از خلق و خوی من عاقل می‌گردد.»پ.ن:تلطف: مهربانیناکس: نامرد</description>
                <category>فاطمه افشارمنش</category>
                <author>فاطمه افشارمنش</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 14:31:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت نیم سوخته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13506114/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-awndf7kvzdl2</link>
                <description>دوباره سبز خواهی شد... دوباره سبز خواهی شد...میانه‌ی خوابگاه چمران ،کنار آب‌نمای بی‌روح سنگی، درختی زندگی می‌کند. درختی که از دید ناظری مثل من که عموماً سرش را بالا  یا پایین نمی‌برد که چیزی فراتر از محدوده‌ی مقابل چشم اش را ببیند، کاملاً عادی به نظر می‌رسد. اما... امروز که بیشتر به آن دقت می‌کنم، انگار این درخت با بقیه فرق و چیزی کم دارد. انگار علیرغم اینکه مثل بیشتر درخت‌های چمران پابرجا، تنومند و کهن‌سال به نظر می‌رسد با بقیه‌ی همسایگان هم نوع اش تفاوت‌های اساسی دارد. سرم را بالا می‌آورم. رنگ شاخه‌های درخت با رنگ کلاغ‌هایی که روی شاخه نشسته اند یکی شده، انگار که شاخه‌ها سوخته‌اند. کسی چه می‌داند شاید روزی قبل از این روزهایی که ما پا به این خوابگاه یا اصلاً این دنیا بگذاریم، حادثه‌ای رخ‌داده باشد و این درخت، تا به امروز غم آن حادثه را بر شانه‌ی شاخه‌های به‌جای مانده‌اش حمل می‌کند.شاید آن روزها شاخه‌هایش بیشتر از امروز دلخواه بودند. شاید دانشجویی در فصل بهار در خنکای زیر شاخه‌های پر برگ و بارش درس‌های شب امتحان اش را خوانده باشد. شاید دانشجوی دیگری خسته از کلاس‌های آن روز، چنددقیقه‌ای به تنه‌اش تکیه کرده باشد و مدتی از نور آفتاب به سایه‌ی تحت برگ‌هایش پناه برده باشد. شاید یک دانشجوی عکاسی، با عکسی که از برگ‌هایش در پاییز گرفته، توانسته باشد نمره‌های خوبی از واحد عکاسی طبیعت بگیرد. شاید معشوقی در خلوت و شاعرانگی حوالی درخت، رشته‌های آینده‌ی متصورش را برای عاشق بافته باشد. کمی برای خودم از اینکه آن آدم‌ها الآن کجا هستند و چه می‌کنند، خیال می‌بافم. دل ام ناگهان برای درخت می‌سوزد. احتمالاً بعد از آن حادثه خیلی تنها شده. احتمالاً دیگر کسی برای درس خواندن، نقش زدن خیال و عکس گرفتن به سراغ درختی که تنها تنه‌ای از آن باقی‌مانده نمی‌رود.نمی‌دانم حادثه‌ای که رخ‌داده چه بوده. ولی می‌دانم برای درخت، سوختن دست‌هایش دردناک بوده و شاید دردناک‌تر از آن، این فکر که دیگر برای دوستداران اش - چه آدم هاو چه پرنده‌ها- آن مأمن زیبای باشکوه قدیمی نخواهد شد.اما حس دیگری هم در درخت وجود دارد که تحسین ام را برمی‌انگیزد. و آن اینکه علیرغم سوختن دست‌هایش و مهم‌تر از آن احتمالاً گوشه‌هایی از قلب چوبی اش، همچنان تنه‌اش محکم و مغرور ایستاده و ریشه‌هایش محکم‌تر از همیشه اتصال خود را به زمین نگاه داشته‌اند و نمی‌توانی از روبه‌رو هیچ اثری از این رنج و اندوه رفته ببینی. به‌راستی راز این ماندن چیست؟ راز این خم به ابرو نیاوردن؟ شاید امید باشد. شاید این امید به رویش یک جوانه‌ی دیگر بعد از حادثه‌ی ناخواسته که بی‌تقصیر او را مجبور به تحمل رنج کرده، باشد که او را این‌گونه نگاه داشته است. امید به اینکه روزی بازخواهد آمد که باز حوالی‌اش پرهیاهو خواهد شد، طرفداران اش بسیار خواهند شد و او باز همدم تنهایی دانشجویی خواهد بود و دایه‌ی مهربان جوجه گنجشک‌های این حوالی.با خودم می‌گویم: من و هم‌اتاقی‌هایم ازین به بعد شب‌ها زیر شاخه‌های درخت نیم‌سوخته چای خواهیم نوشید، درس خواهیم خواند و حرف خواهیم زد. تا روح او بودن ما را حس کند، امید را نگاه دارد و زودتر جوانه بزند.</description>
                <category>فاطمه افشارمنش</category>
                <author>فاطمه افشارمنش</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2024 10:07:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>