<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ivy</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13574830</link>
        <description>جهانِ بنفشِ نوشته های من |دیوانه ی نوشتن◇

یه بنفشه ی ماهِ درونگرا _intj _ک تو دنیای خودشه_عاشق کتاب و روانشناسی و هنره_</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 22:30:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4802254/avatar/xb3SC2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ivy</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13574830</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برگشت موقت پیش دوستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-huygd6ncrycw</link>
                <description>بعد از اوکی شدن اینترنت ،رفتم سراغ شبکه های اجتماعی دیگه ،ولی خب ،اینجا هم خواننده هام زیادن ،هم وایب دیگه ای از نوشتن داره یادم میاد برای داستان نوشتنم حتی نظر گرفتم از بچه ها ،و ایده های جالبی دادنکلا زندگی عجیبه ،خوشحالم ک زنده ایم ،خوشحالم ک قراره کار پیدا کنم هرچند پیدا نکردم کاملا هنوز😂</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 20:48:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیست دارو/تابو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88-igtqsiydgane</link>
                <description>توی مترو یه دختره با ساندویج و سس اش اینقدر نزدیکم بود ک میتونستم از ساندویجش گاز بزنم و بخورم و بوش توی دماغم بود مسخره.امروز رفتیم میر داماد پیش روانپزشکم و درمورد شرح حال جدیدم بهش گفتم .لیست قرصام از سه تا شد ۶ تا ^-^هرچند ،بازم ب لطف قرص ها+ذهنیات خودم، امید به زندگی دارم و بنظرم همین بهترین نکته ی روند درمان و زندگیه.این جنگی ک شد از نظر روحی و فکری برای من یه شوکِ یادگیری بود.فهمیدم باید هرچه سریع تر برای زندگی کردن اقدام کرد!هر چه سریع تر عوامل ناچیز یا خارج از کنترل رو کنار گذاشت!...این زندگی فقط یکباره .زندگیش کن.+برام مهم نیست اگه کسی لیست داروهای اعصابم رو ببینه هر فکری کنه🤗 =یعنی برام مهمه و شاید دلم بشکنه</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 21:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس مرموز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%AD%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B2-iw72urdwuhif</link>
                <description>دارم با یه حس مرموزی به این فکر میکنم که اگه وقتی زمان نمایشگاه شد و کارم رو قرار بود ببریم، روز و ادرسش رو اینجا و اینستام بذارم ،که هرکس دوست داشت بیاد ،حتی به شکلی ناشناس اگه اینطور راحت بود ...استادم گفت احتمال زیاد نمایشگاه تیر باشه ،و دارم به این فکر میکنم که شاید شبح اونجا پیداش بشه ....درحالیکه دارم به اهنگ im your psycho , از فیلم its okay to not be okay گوش میدم و دلم رویا و رویارویی متقابل میخواد .۱۲:۱۲</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 00:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاده ی صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-fhddwsvczugx</link>
                <description>شاید من از گذشته برنامه ریزی شده ام تا بخواهم صبر کنم برای کسی.صبر کردن برای خوب شدن حال پدر برای منطقی شدنش صبر کردن برای زندگی کردنش برای زندگی ساختنش و باز سازی کردن خودش از شکستی ک سالها پیش خورده من از وقتی ب دنیا امدم صبر کردن را اموختم واینکه متعلق ب جایی ک در آن هستم نیستم .من یاد گرفتم چگونه باادم هایی ک دوستم ندارند همسو شوم وحتی باآنها کنار بیایم ،یادگرفتم چگونه باانها زیست کنم در عین رنج کشیدن.در عین نبودن حامیان زندگی ام .یاد گرفتم ک قرار است در هر برهه و هر بازه ی مهم از زندگی تنها باشم و تنها تجربه کنم ...اولین و بهترین و سخترین تجربه ها در سکوت زندگانی ام بودند .من اینگونه رشد نمودم،پس تعجب ندارد بخواهم عمری هم منتظر سایه ای بی اعتنا باشم ،ک هیچوقت معلوم نیست کی واقعی میشود ....خداوند فقط باید بخیر کند ....!Waiting too long ___hippie sabotage🎵✨️</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 00:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازاده ی عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-frleb5hykcoi</link>
                <description>خلئی ک در نبود اون هست رو باید با چی پر کرد .هیتکلیف و کاترین هم نهایتا باوجود عشق اتشینشونم به هم نرسیدن ،اواخر نوجوونیم هم،پذیرش اینکه ادم ممکنه با عشقش ازدواج نکنه برام ممکن نبود .میگن عشق ها انواع مختلفی دارن ،هر روانشناسی برای هر کدوم یه نوع اسم گذاشته ،و حالا عجیب تر ،انگار درمورد هر فرد هم به نوعی متفاوت تجربه میشه .اما چطور میشه کاملا راحت شد،وقتی ک واقعا نیاز ب رها شدن ازش داریامروز توی پارک ک یه پسره با دوچرخه اش زد بهم و پام کلی ورم کرد،وقتی داشتم پدال میزدم و محو نسیم ملایم میشدم و طبیعت،حس میکردم یه دختر ازادم ،همون چیزی ک کاترین میگفت،میگفت میخوام یه دختر ازاد و رها مثل قبل میبودم و من عاشق این دیالوگش بودم،اما فقط لحظه ای بود .بخاطر همین بود ک همیشه ب استقلال روانی اهمیت میدادم.به اینکه زنجیر نباشم به یه حس لعنتی .چه عشق خوب چ عشق بد ، یکی رو میشونه روی صندلی ذهنت غیر از خودت .باعث میشه بخوای فرصت ارتباط هایی ک ممکنه داشته باشی رو از دست بدی،چون قلبت یه جایی توی گذشته گره خورده ،چون بی دلیل روی حسی حساب باز کرده و حالا،خودشه و خودش.اهنگ i found peace (ruth barrett) از وادرینگ هایتز با بازی تام هاری، خیلی بیانگر این حس ازادی و واقعا محو طبیعت شدن در حد مدیتیشنه.ب شکلی ک یه عشق عجیب درمورد فضای داستان،اتمسفرش یا نویسنده پیداکنی و باهاش یکی بشی .قبل از اینکه احساساتم در گیر ادما بشه،عمیقا در گیر وادرینگ هایتز و وایب عجیبش بود .خیلی عمیق.ب حدی ک وقتی فیلم تام هاردی رو تو وادرینگ هایتز دیدم، عاشق این سری از وادرینگ هایتز شدم و انگار طبیعت و لوکیشن ها و موسیقیش از توی کتاب بیرون اومده بودن ...من عاشق خودم بودم،عاشق علایقم،عاشق داستانام و عاشق اهدافم،اما ،اما یه چیزی این وسط ایراد داشت ک منو اینقدر عمیق ،به ادمایی ک توی دسترس نبودن وابسته و دلباخته میکرد .اینجا گاهی بی پرده تر از هرجای دیگه ای حرف میزنم .چون کسی نیست ک منو بشناسه و همه جدیدا...گاهی باید یه عمر وقت صرف طرح واره های روحیمون کرد ،تا گیر تله هایی تکراری نیوفتاد ...دلم میخواد حداقل اگر خدا باوجود اون حرفای خصوصی ای ک باهم داشتیم منو ب چیزی ک میخوام خواست نرسونه،میخوام حداقل منو از اون تبدیل به یه ازاده کنه ،کمکم کنه دیگه به چشمم نیاد و قلبم رها شه و ارامش پیدا کنم...</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:33:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لایروبی ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-basvidczctvj</link>
                <description>شبها حال و هوای دیگری  دارد حرف های دیگری برای گفتن دارد و درد های دیگری برای شنیدن شب ها امیدوار تر و پویا تر میشود این دیوانه شب ها میخواهد همه کارهایی ک در جهان است را انجام بدهد و شبهاست ک قدر نور را بهتر میداند و ارامش را .شبهاست ک میخواهم همه داستان هایم را بنویسم و موفق ترینِ خودم باشم میخواهم بهترین ارتباط را با قلمم داشته باشم و جهان های نو رسیده ام را سر سبز کنم .|چشمانت سیاه چاله بود  اگر در آن می افتادی دگر از آن جان سالم ب در نمیبردی|▶️🎵اهنگ night call از kavinsky پلی شده و من شروع ب نوشتن میکنم .کاری که مدتیه عمیق انجام نمیدم،چه در خصوص خودم،چه داستانام.کلا osd یه شکلیه ک تا کاری که رو مخ ات هست رو انجام ندی ، قابلیت انجام کارهای مورده علاقه یا متفرقه رو از دست میدی .و اون کار برای من&gt;&gt;&gt;کار پیداکردنهبااین وجود شاید برخلاف تصورم یه کار طراحی لباس اینبار نمونه کارامو قبول کنه.اگرم نکنه،دوباره میرم سمت تولیدی ،تابه هزینه ای ک باید بابت تخصص های مد نظرم بپردازم برسم.بااینحال هرچقدر هم این اوضاع سخت باشه، من از روزی که پیاده روی میرفتم تا روان تنی م خوب بشه و قفسه ی سینه اش سبک، هنگامی ک داشت باد آرامش بخشی میون سبزه ها و درختای پارک می وزید ،احساس کردم چقدر دلم میخواد برنامه ی دویدن‌،یا دوچرخه سواری توی پارک به این بزرگی داشته باشم .و از شانس خوبم برخلاف نود و نه و نه دهم درصد مواقع،دخترعمم از تنبلی بیرون اومد و قبول کرد بعد سه سال ،دوچرخه های اکبند رو بیاریم بیرون .ما سه سال پیش دوچرخه های خفنی از عموم هدیه گرفتیم که حتی زور بلند کردنشون هم نداشتیم ،و سوارشون شدن خیلی سخت بود.بعد از اون دوتا ی دیگه اما کوچولو گرفتیم و در کل ۴ تا دوچرخه ی الاف و بیکار داشتیم .و حالا ک مدتیه برای اضطراب و افسردگی تحت در مانیم ،این اولین باری بود ک شروع کردیم ب استفاده از اونا .وهرچند روند درمان تحت نظر این دکتر خیلی موفقیت امیز نبوده باشه ،اما نقاط مختلفی از زندگیمون رو متحول کرد .مواقعی ای ک مدتی  نمینویسم،باید سطحی و روزمره بنویسم تا لایه های اولیه ی ذهنی تراشیده بشه و به عمق برسه .اینباری که احساساتم در گیر شخصی به معنای واقعی کلمه خاص و کسی ک انگار نیمه ی خودم شده بود ،بیش از هر بار دیگه ای عمیق و مرتبط با دوره ای ک توش زندگی میکردم بود .خیلی تلاش های بیهوده ای در باب چیزایی ک نمیدونستم کردم .خیلی خواستم شبحی عجیب رو بفهمم در عین اینکه خیلی شبیه بودیم ،خیلی تلاش کردم خودشو نشون بده و بیاد جلو واز بازی دست برداره ،اما فقط ظرف احساسات خودم رو تموم کردم .وحالا ،نه میخوام تلاش کنم کسی رو بیارم جاش(همونطور که طی این ماه تلاش میکردم تنهانباشمو و از برنامه ی روتینم و یادگیری زبان ایتالیایی و رومان نوشتنم و طراحی جاموندم) ،ن میخوام کسی رو پیدا کنم، ن میخوام کسی رو بزور فراموش کنم ، چراکه همیشه میگم بقول استیو تولتز نویسنده ی مورده علاقه ام ،توی جز از کل میگفت وقتی سعی میکنی کسی رو فراموش کنی همون فراموش کردنه تبدیل به خاطره ای میشه که نمیتونی فراموشش کنی !(اهنگwaves از ایمجین دراگون خیلی عجیب و غمگینه▶️🎵)بنابراین ...، این آیوی هرچقدرم هم ک قلبش تاالان وصله دوزی شده باشه، به همه چیز میخواد امید داشته باشه و امید به نو شدن داره .حتی امید به اینکه فکرم از اسوده شده باشه و ب اوقات خودم برسم درحالیکه شاید اون داره برمیگرده و شوکه بشم .و حالا احساس میکنم از وقتی شروع ب نوشتن و خوندنی عمیق کرده ام ،سبک نوشته هام و دنیای درونش ، خلاصه میشه توی ترکیبی از اگزیستانسیالیسم و پراگماتیسم ، یه دنیای وهم الود و تاریک که امید میره مه های اسمونش کنار بره تا نور ماه و ستاره ها جهانش رو منور کنه....</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 00:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف دل رندوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D9%84-%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%85-tyxi7svrdmue</link>
                <description>یجوری بی حوصلگی شده آفت جون ک نمیتونم توصیف کنم .بخاطر اینکه کار پیداکنم باوجود داروهایی ک مصرف میکنم اضطرابم برگشته و زور دارو ها بهش نمیرسه فعلا.طی چند وقت از اون دیسیپلین و برنامه هام رسیدم ب بی کاری و تحمل اضطراب .تو خوابم ک شبیه بید ویبره میرم.امیدوارم دوباره همه چیزم نشه همون اش و همون کاسه.دلم دوستای واقعی میخواد .چند وقتی میشه دوستی ندارم دیگه،همشون با امتحانای الهی ارتباطشون رو بامن از دست دادن!اومده بودم یه همصحبت پیدا کنم توی چت رندوم،که اونم لاس بزن بود و دوبار بلاکش کردم و حذف .حالاام نمیدونم ،فقط برای اینکه افکار شبح ِ بی حضور از زندگیم دور بشه و دیوونه نشم،ترجیح دادم شخصی همسو رو وارد زندگیم کنم ...و حالا ،هرچی ک قسمت باشه .ادما بایه ارتباط خوب گاهی دوباره شکفته میشن ...هرچند ،امیدم ب خداست ،مثل همیشه ،مثل دورانی ک تنهاییم رو دوست داشتم و پسرا و دخترا تعجب میکردن که چطوری از تنهاییم فرار نمیکنم؟....ولی الان یه چیزی درونم میگه باید اونو بیاری توی زندگیت ،و یه کی نیست بهش بگه،این منم نیستم ک اونو میاره،اون خودش باید بیاد و واقعی باشه !....دلم میخواد یه طومار بنویسم ،ولی گاهی کلمات حق مطلب رو ادا نمیکنه .</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 20:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه ی نوشتن،داستان.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-hmlykcekqwz7</link>
                <description>شاید وقتی ایده ی یه داستان حدود ۶ ساله ازش گذشته و کاملا روش کار نشده، باید کلا عوض شه یا حداقل بخش زیادی ازش تغییر کنه  و نباید نوشتالژی در نظرش گرفت،وقتی اکنون قراره بنویسیش.خیلی با یکی از ایده های قدیمی داستانم در گیرم،ب حدی ک نه خودشو نوشتم ،ن بقیه ی داستانایی ک ظهور کردن رو کامل کردم.+داستان نویسا یا عشق نوشتنا نظر بدن و پیشنهاد</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 22:21:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچکس...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-kho59jeryz2x</link>
                <description>تا میام دلموب کسی خوش کنم تا میبینم یه اشتراکی بین و منو یکی هستهمه چی از هم میپاشه .چرا نباید کسی مثل خودم رو ببینم ؟شاید مثل قبل باید دور ارتباطات رو خط بکشم .شاید اشتباه میکنم ک میخوام جای کسی ک وجود نداشته رو پر کنم.با ادمایی ک هیچ اهمیتی براشون ندارم.با ادمایی ک درکی ازهم نداریم چون درکی از تجربیات هم ندارم.</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 21:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوعاتی درهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-dpoaivpaguic</link>
                <description>امروز رفته بودم پیاده روی .از این ب بعد ،میخوام ی روز درمیون برم پیاده روی و پارک مثل قبلا.روز قبل هم ک رفته بودم،ب شکل رندومی انگار یه نفر هرجا من راه میرفتم اونم دنبالم میومد .امروز هم اون فرد رو توی پارک دیدم و هم دم در خونه مون .ب شکل عجیبی مشکوکم کرد .لباس طراحی میکنم و تمرین .و امیدوارم بتونم یه نمونه کار حرفه ای درست کنم،گرچه من قرار بود تخصصی برم کلاس و پیش برم.ولی بخاطر جنگ نشد .ولی معلوم نیست این کارفرما ک نمونه کارمو دیده بود تایید میکنه واسه مصاحبه یا نه . معلقم .از توی پارک با کلی کلنجار رفتن باخودم که عه اشکالی نداره پس گل فروشی ها گلهاشون رو از کجا میارن ،یه گل رو چیدم و اوردم خونه تو آب گذاشتم .مدت زیادیه از کندن گل ب رنجش میام .و مشخص نیست چرا.نمیدونم.درمورد زندگی،درمورد کار،پارتنر،خانواده،عشق، توی همه ی زمینه ها دچار چالش های بزرگم و زندگیم روی هواست،شاید مثل خیلیا، اما انگاری هنوزم امید دارم .هنوزم دنبال پیشرفت و دنبال امید داشتنم.و دنبال وقف دادن خودم به این زندگی .پریماه اون زمانی واقعا گم و بی هویت میشه ک نوشتن رو کنار بذاره و کابوس زندگیش بدل ب واقعیت بشه .نوشتن از روتین،از ادبیات،از زندگی،از تجربیات و عشق و درد.نباید فراموش کنم ،روزهایی ک در نوشتن درخشیدم ،روزهایی بود ک بی هدف مینوشتم ...فرداش سریع باز شدچشمانت هویداستمیان آسمان ،میدرخشند.در هوا و بوها و درختانتو هستی و تورا میبینم ،درهرجا .تو هستی رویای هر صبح و شبمتویی خاطرات روزهایِ دویدنم .ای خاطرات روزهای خستگی ناپذیربرگرد ب جهانم .نبودنتهمه ی این روزهارا تلنبار میکندبر روی دوشی که برایت بعدهاتعریف کند .</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 23:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکاف بین من و اگزیستانسیالیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-fmvl7ajkgpm8</link>
                <description>از هنگام جنگ ،احساس کردم دلم زندگی را دوست دارد ،میخواهم بو کنم ،بچشم ،ببینم ، و مهمتر،زندگی کنم.اینجا بود ک این شکاف بین من و عقیده ی اگزیستانسیالیستی من ایجاد شد. عقیده ای ک از دوران هفده سالگی ،ب معنی واقعی داشتم .اماحالا کمی احساس میکنم اگر قرار است من تنها متولد شده باشم و تنها هم بمیرمبه این معنا نیست که در این مابین هم باید تنها باشم . شکافی نه چندان عمیق ، اما تاثیر گذار را با عقاید گوتیک و تنهاپرستانه ام تجربه نمودم .درست است ک هیچکس واقعا درکت نمیکند ،اما شاید معجزه ای ک دوست داشتی و بدان باور داشتی رخ داد یاکه شاید ،تجربیاتی معمول و انسانی،اما موثر را تجربه نمودی ...دنیا همیشه به اندازه ی شب های تاریک تورا مجبور نمیکند دنبال کور سوی نورِ امیدِ ماه باشی ،پس از شب هایش ، روزهایی آفتابی و بهاری ام دارد .هرچقدرم مصمم باشی ،دنیای تو ،یک فصل نخواهد بود .از بهار تا زمستانش را ،باید تجربه کنی ...حتی اگر تنهایی را ترجیح بدهی ...حتی اگر درک نشوی .صبر کن و اشتباه نکن و منتظر باش، آیوی.</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 21:30:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتمام نامه!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-qs3m2yzfxr1p</link>
                <description>اگر این روزها ،روزهای آخرم باشه ،میتونم بگم گرچه خیلی خوب ،یاحتی یکم خوب نبودن ،امافهمیدم ،با دور نگه داشتن غصه های اشتباهمیتونم زندگی رو دوست داشته باشمبدون اهنگ های سوز دار ،بدون سناریوهای غیر واقعی ،هنگامی که داروهام در بدترین موقعیت،دارن ب بهترین شکل عمل میکنن.میفهمم زندگی کردن ارزش داره،هرجایی ک به دنیا اومده باشی.فهمیدم زندگی رو در هوای بهاری بیشتر میخوام ،روزایی ک ایتالیایی حین اتش بس کار میکردم،یا اسکچ لباس میزدم ، پادکست گوش میدادم وتوی اون پناه گاه خونگی کوچیک،چیزهایی با چراغ قوه ام مینوشتم...فهمیدم ، اسمون رو با هوای صاف و ابری،به معنای واقعی ِ روحی، ونه کلمه ، زیبا حس میکردم .چیزی فراتر از توصیفی جملگی .دور بودن و عدم دسترسی به کسانی ک دوستشون داشتمبهم نمیگفت باید بمیری .اینکه گذشتگان خانوادگی من،چه اسیب هایی رو به زندگی و جسمم وارد کردن،القا نمیکرد من به فنام .همه ی این ها در عجیب ترین موقعیت اتفاق افتاد ،درسته ،سیستم بقای ذهن رو مثل ویتوپارسای عزیز، همیشه یاداورم منهم ،اما اگر مُردم ،خوشحالم ک خدا چیزهای خوب و مختلفی در مسیرم قرار داد ...اگر مُردم ، باید بگم عشق رو در ابعاد خاصی تجربه کردم ،باید بگم خوش شانس بودم درعین زندگی وحشتناک خانوادگی،خوش شانس بودم ک ادمای معنوی میومدن توی زندگیم وتحت تاثیر هم قرار میگرفتیم ،خوش شانس بودم ک الان جام امنه،مثلا،باوجود بد شانسی های دیگه ام ،خوش شانس بودم ک امیدوار بودم اون سایه هنوزم شاید بیاد توی زندگیم ...خوش شانس بودم که تجربه ی عجیب و غیر قابل توضیح روحی ای باهم داشتیم ....خوشحالم ، حتی بی دلیل ،چیزی ک بهش فکرم نمیکردم .این هرچند احمقانه،مرگ نامه ی منه ، برای این بازه ی زمانی ،واز نوشتنش هم حتی غمگین نیستم.فقط امیدوارم.اگر این دنیا نشد،دنیای دیگه !</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 22:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها مونس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%B3-psc7zg0gslgv</link>
                <description>تنها مونس شب های مناشک های من اند تنها یار غمخوار مندردهای من اند کیستی سیاهی شب تورا به مهتاب قسمک نیستی تو یار همراهِ من ..._____________________________بعضی تنهاییارو هرچیز و هرکسی نمیتونه پر کنه.شایدم یه روز ،ی افسانه رو تعریف کردم،ی افسانه از عشق،برای اینکه دیگران بهش باور بیارن.</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 02:30:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیچک را پیدا کن...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%BE%DB%8C%DA%86%DA%A9-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86-nxusea9qsfpj</link>
                <description>مرا پیدا کن و ازاین غربتِ ناآشنای با همه کس ،نجات ده .مرا پیداکن و واقعیت هارا بگوبگو ک تنهایی را ترجیح میدادی از بادیگری بودنبگو برگشتی و برگشتن رویایت بودمرا پیدا کن وبگومدتها تااین لحظهانتظار کشیده ای .بگو بغض گلویم را درک کرده ای .پیدایم کن و از چشمانماشنا بودنم را ببین.سرگشته و غمگینم،کجایی.🎵▶️syml.you and i .</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 18:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوابِ اعجوبه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A7%D8%B9%D8%AC%D9%88%D8%A8%D9%87-brbqkf2n3lbq</link>
                <description>فلسفه ها از ذهنم گریخته اند ودیدگاه ها ، شوریده اند ...!وقتی همزادی در امتدادِ راهِ باریکِ این زندگی،کنارم راه نمی رود احمقانه است ،ک آدمی کنار نمی گذاردبهانه هایش را .نمیشود فهمید این دیوانه راکه میخواهد باشد یانباشددر جوار کسی ،یاکه در خوابِ اعجوبه ای .🎵▶️Tennessee whiskey ____chris stapletonمیخوام حرف بزنم ولی انگار حقایق درونی گاهی ب کلمات بدا نمیشن.</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2026 02:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساختن وجستجو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D9%88%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88-a3lqk86h9qlo</link>
                <description>امروز چیز جالبی بهم نشون داده شد ،اینم این بود که برای پیدا کردن ادم درستنباید میون ادم ها گشت ،باید جاهایی ک ادمای درست میرن رو پیدا کرد،یاساخت ...مثل فیلم کتاب فروشی که یکی از الهام بخش های همین جمله ام بود.یا تحقیقاتی ک کردم ....</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 01:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-kka5igybpmaw</link>
                <description>قاب عکس نقاشی نمایشگاه منتظر دیده شدنِ توی اتاق .کتاب ریگ روان ،منتظر دوباره خونده شدن،با دیدی باز تر و بزرگسالانه تره....نقاشی نمایشگاه ، قرار بود سال ۱۴۰۵،ک فکر نمیکردیم سالی در تقابل با جنگ باشه ، توی نمایشگاهی شاید توی تهرانپارس قرار بگیره ....چه تصوراتی ک از روز نمایشگاه نداشتم ،حتی سایه هم تصور کرده بودم.اون روز فرانرسید اما تاریخش گذشت .نقاشی ای ک هرکس میبینش تعجب میکنه از اینکه میگم با مداد رنگی کشیدمش.۱۱۵۵،اعداد رند .یعنی واقعا حرفی بما میزنن؟من بارها این عدد رو مدتهاست میبینم .امیدوارم،چیزایی ک میخوام رو برام فرا بخونه.امسال ،امیدوارم برخلاف وجود جنگ ،ک امیدوارم هرچه زودتر تموم بشه،سال خوبی باشه.سال تغییر .سال رشد .میگن طوطی وار و بی وقفه نوشتن بهترین راه برا راه انداختن موتور ذهن و نویسندگی .کاری ک من مدتها نکردم .اینکه هرچیزی ب ذهنت رسید رو بی وقفه بنویسی و از نیمکره ی چپ مغزت ک دنبال عیب جوییه ،کمتر پیروی کنی و بیشتر از نقدهای عمیقش بهره ببری .چیمیشه یعنی اگر از الان تا زمان موعود ،روی خودم کار کنم و کمابیش ،برای مدتی غنی بشم؟....اصلا چنین چیزی پیش میاد و منابعی به دستم میرسه ک منو غنی کنه ؟...هرچند میدونم ک منابع رو باید جستجو کرد .اما حقیقتا اون روال خاص برای هرکسی پیش میاد ک چیزی توی مسیرش قرار میگیره بی دخالت خودش .الان دارم اهنگ جالب wheels از billy vaughn رو گوش میدم ک خودش اومده .دلم میخواست سلول های مغزم باهاش میرقصیدن و چیزهایی به درد بخوری برام ارائه میدادن .البته ،اگر ممکن بود .شاید اگر وارد کاخ ذهن بشم ک درموردش نظریه ای هم هست ،همه اتاقای ذهنم گرد و خاک گرفته و خالی باشن ،شایدم بعضی ها قفل باشن و کلیداشون گم .ولی واقعیت اینه ک با بعضی از درها باید روبه رو بشم و شاید اینطوری فعالانه نوشتن به من کمک کنه وارد بخشی از ذهنم بشم ک خیلی خاطره انگیز و درد اور شده برام ،بخصوص با اهنگی ک الان برام پلی شده those eyes از new west.چیزی ک معلوم نبود چیه و در چه موقعیته برای من بنابه حالی که توی اون بازه ی زمانی داشتم ،بدل شده به خاطراتی عجیب با حالی عجیب و درداور و زیبا و وحشتناک .شاید باید توی اون بخش از ذهنم تروما رو اروم کنم،ترومایی ک موجب روشن شدن زخم های قدیمی شده بود و بااینحال ،همونطور ک توی ازمایش ها ثابت کرده بودن سگ های برق گرفته همچنان به ترومای خودشون میچسبن ،منهم به ترومای درد اور و زیبام چسبیده بودم و الان براش ارزوی سلامتی میکنم و دیگه به این فکر نمیکنم چرا اونقدر وحشتناک (برای سیستم عصبی من)رفتار میکرد .همه چیز کسالت بار و زیباست وترومای من هم وحشتناک و دوست داشتنی .تمام تروماهام و زندگی ای که با اساس بیماری روحی و اتفاقات ناگوار خود و عزیزان پیوند داشته ....</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2026 00:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبر .</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%B5%D8%A8%D8%B1-rrvl9c9qrpsf</link>
                <description>هوف .کلی نوشته بودم ک پاک شد یهو .نوشته بودم ، من فهمیدم ادم رابطه های امروزی و ادمای امروزی نیستم،مگر یکی مثل خودم.فهمیدم ک از رابطه های در ظاهر جدی و از درون سست و بی پایه متنفرم و فهمیدم قیافه هم از مهمترین چیزاییه ک توی رابطه ،درکنار شخصیت و رفتار و سبک زندگیم میخوام !!!فهمیدم باوجود اینکه اون شبح متعلق ب گذشته است و دوست دارم نگهش دارم همچنان ،دلم یه همصحبت واقعی میخواد،ک دنبال قرتی بازی نباشه.فهمیدم شبح پکیج کامل تمام علایق من بود و این نادر ترین اتفاق زندگی در رابطه با عشق و جنس مخالف بود .حس ازادی دارم ازاینکه خوشحالم درگیر خیلی از ادمایی ک دلم نمیخواد نیستم .خوشحالم ک هنوزم امید دارم ب خدا و میخوام صبور باشمو توی این صبر ،زبون ایتالیایی یاد بگیرم و یه نقطه ی جدید ب زندگی و احوالاتم اضافه شد باجنگ.وقتی شرلوک رو داشت میداد ، یادم افتاد ک شبح دقیقا چیکار کرده بود،اون مثل موریارتی برای من ،ک شاید حس کرده بودیم شبیه هم دیوونه ایم، کلی رمز و علامت میذاشت و اینطوری داشت نزدیکم میشد ،اما ...من دیگه میخوام از خیلی چیزا دست بکشم.با بودن سایه ی شبح تو زندگیم نجنگم ،با نبودن خودش نجنگم ،با امکان نیومدنش هم نجنگم و با ادمای دیگه هم چون شبیه اون نیستن.مهمترین چیز،امتیازاتی ک اون داشت نبود،توی نگاهش ،حس اشنا بودنش رو احساس کرده بودم .اما،اگر میخواست بودش .من دنیای خالی عاشقانه ام رو همچنان اکبند نگه میدارم ،بخاطر حس تنهایی ،تسلیم هرکسی نمیخوام بشم،همونطور ک تاالان باوجود درخواستای دیگه نشدم.من خواستم منتظر بمونم و میدونم صبر کردن نتیجه ی ارزشمند خودش رو داره ،حتی اگه نتیجه اش،دست خالی موندن باشه ،بهتر از چیزاییِ ک حاضر ب قبولشون نیستم .</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 23:40:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرش به همینجا ختم میشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AE%D8%AA%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-c5s4f6ghql0y</link>
                <description>عکاسی خودمبعد از دنبال گپ دوستی گشتن و سعی در چت کردن ،درحالیکه ن دوستی پیداکردم ن باکسی حرف زدم ،ب همینجا برگشتم .دلم میخواد با کسی آشنا شمو دوران تنهاییِ ارادی م تموم شده شاید ،ولی بااینحال باهیچکس دلم نمیخواد ارتباط بگیرم چون ذهنمو پیش کسی نگه داشتم ک نیست،وته دلم میخوام باوجود اینکه هیچی وجود نداشته،به اون متعهد باشم!اگه دوستای هم جنسم بودن شاید بازم تو تنهایی خودم لذت می‌بردماشناهام دیگه همصحبت من نیستندوستا و اطرافیانمم فقط تو فاز شوهر.یادم میاد اون دورانی که زحمت میکشیدمو و به سختی کار پیدا کردمتو اوج اضطرابم و حال بدم، میگفتم این روزا جبران میشههم از جانب من،هم معبودم،حالاام ک میبینم ،میگم یعنی میتونم درمورد این موضوع هم این حرف رو بزنم؟</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 18:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسداد ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-jeh04fy3ot7l</link>
                <description>عکاسی خودم ^-^نمیدونم چرا این پستم تبلیغاتی در نظر گرفته شد و پست نشد،بااینحال کمی تغییرش دادم و اسم کتابارو حذف کردم.انسداد .انسداد ذهنی اولین چیزیست ک میتوانم در مورد آن حرف بزنم .چطور میشود که انسانی شیفته ی کاری یا چیزی ، از آن فراری شود ؟باذهنی بسته .یعنی ممکن است ادمی از ادمی دیگر به این شکل فراری شود ؟چطور میشود کسی را دوست داشت و از او دوری گزید ؟هرچند .بله حتما .درونگراها و اجتنابی ها و اضطراب اجتماعی مدتیست فراموشم شده .به عنوان یک انسان ،حتی اگر راهکار و علتی برای این شرایط نبود _که هست_به رفتار انسان دقت بیشتری باید کرد و از قوای مشاهده ،استفاده ی موثری برد .چراکه به قول یه کتابی ،شرلوک معتقد است مشاهده صرف مشاهده ای عادی از جزئیات نیست ._بلکه مشاهده شامل تفاسیری از مجموعه ای از جزئیات و استنباطی از آنان و نتیجه گیریست .اصلی و کامل ترش که من باهم ترکیبشان کردم : ( &quot;استخراج تفسیر از درک مجموعه ای از جزئیات است .&quot;هلمز مشاهداتی را به هم مرتبط میکند تا استنباط هایی را استخراج کندو تفسیر هارا به هم مرتبط میکند تا نتیجه گیری .)خلاصه که این مشاهده با اعمال شاقه ،بیشترین کمک را گاهی میکند .شاید هنگامی که محبتی از او نمیبینیم از او دوری میجوییم؟پس یعنی من از نوشتن و کتاب ،موهبتی ندیده ام !؟...بله ،احتمال زیاد ورودی های من ،نسبت به گذشته،نه تنها تامدتها کمتر شده بود ،بلکه درونن استاندارد هایم هم افزایش یافته بود .پس من و کتاب هایم و داستان هایی ک صف کشیده اند تاخوانده شوند ،باید بیشتر به یکدیگر،محبت کنیم و در جوار یکدیگر باشیم.همچون عضله ای ک از آن استفاده ای نشده و پروتئینی هم به او نرسیده ،باید از این ذهن شروع کرد به کار کشیدن _هر زمان که حسی از عدم موافقت با کار دلخواه داد_به قول یه کتابی ،باید جلوی پرت اندیشی را همان موقع گرفت و مقاومت کرد _ومثل ورزش،وقتی از خود مقاومت نشان میدهید ،عضلات مغر همان هنگام است ک در تمرکز و توانایی های شناختی قوی تر میشوند و عادت به این کار ،جذاب ترین عادت است .عاشق عادت های جذابی ام ک هنوز کامل معتادشان نشده ام .نوشتن و کتاب در قدیم ها بودند اما،چیزی مثل دوباره عمیق شدن در خواندن،و مرتب بودنش هنگام شب با چراغ عزیزم یا شمع_و دویدن ونه پیاده روی مثل گذشته ام _میتوانند برایم هوس انگیز شوند و زندگی دوباره مقابل چشمانم به بستری از بهشتِ کنجکاوی گری و تکاپو بدل شود.لینک گروهی ک دوست دارن توش تبادل موسیقی و محتوای مفید داشته باشیم ،توی پستای اول</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 22:33:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>