<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ivy</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13574830</link>
        <description>جهانِ بنفشِ نوشته های من |دیوانه ی نوشتن◇

یه بنفشه ی ماهِ درونگرا _intj _ک تو دنیای خودشه_عاشق کتاب و روانشناسی و هنره_</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 06:03:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4802254/avatar/xb3SC2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ivy</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13574830</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نمیدونم،ایا شما میدونید!!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AF-rvzava44zyhm</link>
                <description>یه ادم باید در رابطه با تنهایی طولانی مدتش توی زندگی ،حتی وقتی توی گروه های مختلفی از افراد وارد شده،باید چیکار کنه؟ این سوال رو به عنوان یه شخصی که از هیچکس  دنبال توجه یا دریافت عاطفی نبوده باشم میگم و رسما هیچ تجربه ای توی این زمینه ندارم😅ک ب عنوان مثال فکر کنید مهر طلب هستم یاهرچیواقعیت اینه ک دارم درمورد خودم جدی تر فکر میکنماینکه سالها حمایت عاطفی عمیق نشدم وپدرومادرم رو همزمان کنار خودم نداشتم،شاید حفره ای رو درون من ایجاد کرده باشه ک خودم هم ازش خبری ندارم ،بحث طرحواره و اینارم ک در نظر نگیریم ،بودن یه ادم واقعی توی زندگی چ دوست خوب همجنس و همفکر،چ پارتنر،بعد از مدتهای زیادی از تنهایی در دوره های مختلفی از زندگی ،فکر میکنم لازم باشه(و تازه الان توی نزدیک ب ۲۳ سالگی دارم ب این قضیه فکر میکنم😅)چیزی ک من از وجودش نمیتونم راضی باشم و به بعدا موکولش میکنم! ب امید یه گزینه ی واقعی و منطبق .یه گزینه ای ک عشق واقعی همراهش باشه،یه همسویی روحی ،ن حساب و کتاب ،و ادا .میدونم یه جاهایی اشتباه ازخودمه و سخت گیرم ،بخاطر همینم هست ک هنوزم استقلال خودمو حفظ کردم ،ولی مسئله اینه که نمیدونم اخر این جاده به کجا ختم میشه ،شاید ب همون جمله ای ک همیشه ب خودم میگم:تنهایی بهتر از همنشینه بده !!....یا حداقل ،همنشینی ک با عجله انتخاب شده !...</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 19:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-kw8hp4gokeej</link>
                <description>روزها می گذشت و من رفته رفته در گذشته ای نچندان دور (۱۴۰۳)کتابخانه &quot;تمرکزگاهم&quot;میشد ...اکنون ک این را مینویسم هم دلم چنین جایی را از فشار اطراف و ادمهای  در ارتباط باانها می طلبد ؛اهنگ nocturne no.2 in e flat major از فردریک ژوپن رو پلی کردم و دلم میخواهد از همهمه و انتظارات و هرچه در اطراف و ذهن اغشته به جهان بیرون هست رهایی یابم و به این فکر میکنماگر ادم تمرکزگاهی برای خود نداشته باشد احتمال زیاد ،ب واسطه ی جهان پر دوده ی بیرون ، دیوانه خواهد شدو البته بلعکسش هم نیز صدق میکند اگر در بیرون از خود،تکیه گاهی ،البته جز خدا ، نداشته باشیم ، احتمالا خرد خواهیم شد ،یا حداقل،در شرف آن قرار خواهیم گرفت گاهی وقت ها فکر میکنم ،جدا از هرچیز دیگریمرگ گاهی خیلی اسوده کننده است ،چراکه شاید خیلی چیزها در آن محو میشوند .و آنقدرهاهم بد نیست،اگر ترس از خیلی چیزهارا در آن ندید گرفت .گاهی احساسات و تصوراتی غیر ارادی دارم ،انگار چیزی عجیب ،یا شاد کننده در انتظارم است،**و یکی از انها به شکلی معجزه وار و امیدوار کننده به نگاه و لطف پروردگار برایم اتفاق افتاد .**چند روزی درگیر فکر و احساسی از ناامیدی بودم ،و نشانه های عجیبی عایدم شد ،چیزهایی ک نمیشد نادیده گرفت ،گاهی او با سکوت جالبی مارا فقط نگاه میکند و برنامه هایش را برای زمان مناسب در نظر میگیرد .و گاهی ،وقتی باور داریم ب برنامه هایش ،برایمان بهتر میشود و وقتی نداریم یانمیخواهیم داشته باشیم غافلگیرمان میکند .و من همیشه به ترفند های پایان ناپذیر و عجیبش باور داشته ام و نمیخواهم تسلیم ناامیدی باشم  ....میخواهم با داشته هایم ،درحد توان، واقعی باشم ....اینکه اتفاقی نیوفتد هرگز و باامید بمیرم برایم بهتر از این است ک چ اتفاقی بیوفتد و چه نهتنها زندگی ام را ،که هر سن اش را فقط یکبار زندگی میکنم و اما ما طوری زندگی اش میکنیم که گویی هزاران بار دیگر فرصتش را داریم ،از دست بدهم ....وقتی عمیقا به این فکر کنی ،زندگی را ارزشمند تر میبینی بهتر است که،هرچه که هست ، با هدف و امید و ایمان پیش برود و سعی در کسب این ها ....الان ک این حرف هارا میزنم ،تاحدودی،نفسم از جای گرم در نمی آید ،زندگی خانوادگی اشفته و بی سامانی داشته ام و بی پناهی زیادی کشیده ام و کار سخت هم طی یکسال گذشته انجام داده ام  ، الان، فقط خبر دادند مادری ک از ۶ ماهگی رهایم کرده بود و هرگز دلم برایش تنگ نمیشود ، از مشکلات روانی اش رهایی یافته حدودی  و داروهایش را میخورد ،گرچه پدرمم هم مثل اوست ،اماحالا ،بیشتر امید پیدا کرده ام ک عمرشان دراز باشد و زندگی بعد ها برای خودشان حداقل ،شاد باشد ،همین ...تقریبا میتوانم فقط برای همین اشک بریزم که پدرومادرم نوه هایشان را بغل بگیرند ،بااینکه چنین ارزوهایی نداشته ام ،یااگر نوه هم نه ،بچه ای ک من بتوانم به فرزند خواندگی قبول کنم !!...۴.۹</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 19:19:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای فکر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DA%A9%D8%B1-imci6ia3ovp9</link>
                <description>برای اینکه حال و هوای اینجا از پست قبلی خارج بشه صرفا اینو میذارم،یا شایدم برای بهتر فکر کردن و جمع و کور کردن افکارم ...دیشب با خدا خیلی حرف زدم و خیلی گلایه کردم،بهش گفتم تلاش های پشت سرهم ام رو ببینه، تموم اون روزا ،تمومِ اون وقتایی ک سعی کردم از همه چیزم بذارم درحالیکه توانایی خاصی هم نداشتم ،حالاهم همینطور ،ازش خواستم بذاره توی زندگیم برم جلو،ن اینکه توی یه چرخه ی باطل گیر افتاده باشم،دستاورد پارسالم از شغل و کلاس نیمه نصفه ،رزومه ی نمایشگاهه،ک خب در نوع خودش بد نیست ،یعنی در واقع ،تنها دستاورد رسمیِ من .جدا از همه ی شغل های نیمه نصفه ای ک رفتم و نشدن و یا رهاشون کردم ،یا همه ی اون طراحی های دیجیتالی ک در امدشون رو میدادم کرایه ی ماشین و اینترنت !!....میدونم بعضی زندگی ها خیلی مسخره ان ،ولی در هرحال نباید ب سخره شون گرفت!...من سعی میکردم تلاش کنم ،اما مثل یه همستر توی یه چرخه میدوییدم دور خودم ،تجربه دار شدم کمابیش ،اما دستاورد ،...هرچی هست،فعلا برای من یه چیزِ شخصیه ن رسمی!در حد رومان،درحد خلق کرکتر از دوران نوجوونی ،در حد نوشتار ،درحد طراحی....ن در حد زندگی و رزومه !!...خیلی تلاش کردم زودبزرگ شم،ولی وقتی ب ادمای مختلف نگاه میکنی ،میفهمی هرکس چ بخواد چ نخواد ،زمان خودش رو داره ،و تفاوت هایی ک هر زندگی و خانوادت داره ....دیشب خیلی از تقدیرم گلایه کردم درعین دعا،ولی امشب ،بهش خیلی گفتم بهم نگاه کنه ،بهم نظر کنه ...باید نجات پیدا کنم ،این زندگی ،در حد غیر عادی ای عجیب و بی نتیجه شده !....ن اینکه ناشکر باشم ،ولی باید درصد پیشرفتی هم توی زندگیم باشه....ولی ،یه چیزی ک همیشه از دستاور خوشحالم میکنه،حتی بیشتر از قدرت طراحی و خوداموز بودنم توی روانشناسی،خلق دنیای داستانامه،یه جهانی ک وقتی ببینمشون،یا به خلقشون بپردازم ،باهمه ی اهدافی ک دارن ،نشاط بخشن ....و پر از حرف ....اگه شغل موقتم اوکی بشه،مثل دورانی که توخط تولید کار میکردم و تحت درمانم بودم و داستانمم کامل نوشتم،شروع میکنم ب کامل کردن داستانام.اینطوری بجز یوتوب نمیدونم میخوام چیکار کنم واسترس کار ترافیکو خلاقیت ذهنمو میگیره ....</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 23:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فشار مضاعف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B6%D8%A7%D8%B9%D9%81-jt2rohronyyi</link>
                <description>جایی زندگی میکنم ک هیچکس عمیقا ک قطعا نه، ولی واقعا درکم نمیکنهو واقعا باهام صادق نیستنبا کسایی تعامل دارم که حتی اگر بهترین ادم های روی زمینم باشن ،کاری کردن ک من کشش زندگی باخودشون ک هیچی ،با هیچ شخصی هم ندارم و تصورم ازشون رو کاملا تغییر دادن.بیمار روحی بودن شدید پدرو مادرم و دور بودنم ازشون و هر دوشون باهم از شانس بدم ب اندازه ی کافی برام قابل تحمل نیست و باید تا سنی ک نمیدونم حبس باشم توی این خاندان ک از نوجوونی و فوت مادر اصلیم ،مادر بزرگم مجبور ب زندگی باهاشون باشم و نفهمم کی میتونم مستقل باشم .بیمار روحی بودن پدر و مادرم در حد ۶ تا قرص اعصاب من توی روز نبود (هرچند دیگه دوتا شدن) ،در حدیه ک زمان و مکان براشون بی معنی میشه ،و همه چیز طور دیگه ایه براشون .نمیدونم چرا خدا منو برای همچین زندگی ای انتخاب کرده ،وقتی میلیون ها نفر دیگه ممکن بود جای من ب دنیا بیان ،یااینکه چرا خواست من چنین تقدیری داشته باشم وقتی هیچ تلاشی در برابر چنین زندگی ای معنی نمیده و خنده داره ...من از وقتی به یاد دارم تلاش کردم امیدوار باشم ،و اعتقادم رو حفظ کنم ،اما الان چند وقته ک دارم میبینم تاثیرات اطرافم(بدگویی ها،مقایسه کردن های شدید،حسادت هاو توهین ب خدا و امیدواری و معنای زندگی و درکل چند تا افسرده ی دیگه((در حدی ک حتی وقتی من افسرده ی شدید بودم بازم اینطوری نبودم))) روم تاثیر غیر مستقیمی میذاره ، ناامید میشم ،زندگی و تمام معناهایی ک برای خودم پیدا کردم بیهوده و تاریک بنظر میاد ، و مییبینم ک خدا برای من ارزشی قائل نبوده و من هیچی ندارم ....! دقیقا چیزایی ک میشنوم توی ذهنم حرکت میکنه اروم ... حتی اگه به برنامه های مهمترم برسم و دایره ی ارتباطیم وسعت بیشتری پیدا کنه،بازم تنهام چون هیچکسیو اونطوری ک باید و شاید نزدیک ب دنیا و شخصیت خودم نمیبینم ،بناببراین حامی و همدلی ام پیدا نمیکنم ....!و این تاثیر امیدوارم فراتر از این نره ،چراکه این نزدیکی و ارتباط رو کاری نمیتونم کنم ....و خیلی ناراحت و تحت فشارم ...قرص ها گاهی بیخیالم میکنن و محو تو دنیای خودم ،اما گاهی این ادم ها بامن کار دارن،حتی وقتی من باهاشون کار ندارم ...اینطوری نمیدونم باوجود کار کردن من روی خودم،محیطم چی میخواد از من بسازه ....امیدوارم حالا ک دارم ۴ ماه دیگه نزدیک ۲۳ سالگی کامل میشم ،بیشتر ازاین از اطرافم تاثیر نگیرم و سال دیگه مستقل بودنم رو جشن بگیرم هرچند غیر ممکن میبینمش ...!</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 00:31:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای نوشتنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%85-pblusow9pqjx</link>
                <description>دنیام برای نوشتن توی این بازه از زندگیم،کهنه شده ،انگار مدتهاست باید جیزهایی وجود میداشتن و ازشون مینوشتم ،ک وجود نداشتن در واقعیت ،و ذهن و کاغذام ،خالی موندن .عشقی توخالی و بی سرانجام،اهدافی پراکنده،و زندگی ای پر دغدغه ک مثل پُرزهای توی هوا میشینه رو همه ی اینا و میپوشونشون...اگر بتونم بخودم فرصت بدمهیچ چیز ب عنوان یه دستاورد توی زندگی برام جای نوشتن داستانامو نمیگیره(بجز اگاهای توی مسائل روانشناسی ) ،مثل گاهی وقتا ک ب اولین داستان بلندم نگاه میکنم و حس شوق و دارایی بهم دست میده،هرچقدرم ک ب عنوان اولین کار ،کامل و خوب نباشه ...دلم میخواد ی روز بیام اینجا و بنویسم از داستانایی ک کاملشون کردم و چاپ ...داستانی ک الان کاملش کردم ،یه داستان بلند از ماجراییه ک قراره یه رومان ،یا حداقل یه داستان بلند دیگه ،بطور مفصل از زندگی پلیسی و تبهکارانه ی کاراکترا داشته باشه،ولی چون هنوز توی مسائل زیادی ازش وسواس دارم،هنوز کامل نیست و سالهاست معلق مونده(قبلا درموردش پست گذاشتم)کلا چند تا داستان مهم دارم ک باید روشون کار بشهداستان ایوا(ک درواقع رومانه و یه مینی رومان جداگانه ازش کامل نوشتم به نام ابهام )داستان مسافر و شبح ک یکم اندازه ی اولی قدیمیهدوروتی د (کتاب نیست داستان کوتاه در یک کتاب)پیچک(داستان کوتاه در یک کتاب ) و از این نمونه ها کوتاه تر زیاد هست و همه قراره وارد یه مجموعه ی مهم ک اسمشم لو نمیدم باشن</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:34:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویدیو داستانی یوتوبم رو ببینید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%88%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%AF-vknstwragduv</link>
                <description>برید ویدیوی یوتوبم رو ببینید خسته شدم از اینهمه ویو نگرفتن این سبک ب اندازه ی کافی وایرال هست ک منم توش وایرال باشم🤧😭😭😭😭واینکه خب ویرگول چیکار کنم؟حتما باید همیشه کلی حرافی کنم ک متنم رو بپذیری؟گاهی کوتاه ترین حرفا بیشترین صحبتارو درون خودشون دارناگه برین ویدیوی یوتوبمو ببینید امیدوارم ب هرچی ک میخواید برسید 😂هرچند ، ویو و بازدید اینجا واسم قبلا خیلی بود الان نمیدونم چرا اینقد کم شده@parimahstory</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت و گو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88-cngbetuewrcm</link>
                <description>نوشتن توی ویرگول ، فضای دیگه ای دارهاز وقتی اومدم اینجا ،ازادانه نوشتن رو بعد از مدتها دوباره شروع کردمحالاام دلم و موقعیتم گرفته بود دیدم واقعا نیاز دارم بیام اینجاو بنویسماینترنت خریدنم با اپلیکیشن سخت شده و دیر ب دیر چک میکنم کاری ام ک پیدا گردم شرایطشون رو از اول نگفتن و مجبور شدم نرم .چند تا ام بعدش رفتم اوکی نبود شرایطشوندارو هامم میخوام قطع کنم احساس میکنم از دوران قمر در عقرب چند ساله همه چیز توی اون حین و بعدش برام پیچیده و بد میشه این فصل رو هم امیدوارم ب سلامت بگذرونم ...بااینکه خیلی موانع و بن بست برام پیش میاد ،ولی یه چیزی ته ذهن و دلم میگه منطقی نیست ناامید شدن بااینکه مشکلات روحی خودمو بقیه رو بطور شدید تحمل کردم و میکنم(از اونجایی ک اغلب خونوادمون بااین چیزا درگیره)بازم یه چیزی درونم نمیخواد ناامید بشه ،بااینکه راحت ترین کاره ...امید دارم یه همچین چیزی نتیجه بده !...من مثل فرضیه ی رجعت ابدی نیچه هر سال توی فصل های گرم دچار فروپاشي شغلی ،روحی و عاطفی میشم ،و ب مرور سروسامون میگیرم تا فصل های سرد،تقریبا این سال سومه ک این شکلی ام،برام عجیبه!....امیدوارم این چرخه بشکنه و بخشی از تکرار درس های زندگی نباشه ...دوست ندارم دوباره برم توی کاراگاه های اطراف کار کنم ،ولی اگه کاری پیدانکنم مجبورم .زندگی تلخه .چون باید در امدی داشته باشم از یه شغل موقت تا بتونم خرج مهارت هایی ک میخوام کسب کنم  کنم.طراحی لباس ،مربی گری نقاشی ،و بعدا ،دانشگام و روانشناسی !....اینجا گاها میتونم راحت باشمو از برنامه هام بگم در کنار نوشته های دلی یا ادبی ....اینجا میتونم بگم چقدر هنوز ته دلم امید واهی ب عشق و شبح دارم ،و میدونم وقتی لیتیوم رو قطع کنم ،چقدر قراره با شدت این امید برگرده ،و چقدر سمه چون من هنوز همین هویت رو حفظ میکنم و نمیتونم و نمیخوام وارد رابطه ای بشم ک برنامه یا رویارویی خاصی نداره.البته این توصیف درمورد مابقی روابطه ،ن حواس صدگانه ی من و شبح باهم .شایدم دیگه تموم شده ،هرچند فکر میکنم اونم حواسش متقابل هست .زندگی عجیبه ،ن تنها ترجیح میدم مستقل باشم از نظر رابطه ای ،بلکه درونن میلمم همینه ،تنهایی و دنیای خودم،ب ادمهایی ک درکی از هم نداریم ،یا آینه ی هم نیستیم ،و رویایی بینمون نیست ،خیلی بهتره .شاید عشق چیزیه ک از یه جایی ب بعد ،بعد از نیاز های شدیدت بهش ،حتی برحسب زخم های دوران کودکی ،چیزیه ک در تو فروکش میکنه ،چیزیه ک بر حسب سن ات ،مثل اهنگ another love از تام اودل ،ک میگفت ،دیگه ظرف عشق ات بعد از صرف کردنش برای احساسی یا شخصی تموم میشه ،ولی نقطه ی مقابلشم اینه ک وقتی به کسی توجهی داری ،اون از حس درونی توعه ،بخاطر همینه ک بعضی ادما بعد از شکست عاطفی یا فقدان شخصی دوباره عاشق میشن ،چون ظرفی اون درون هست ک شاید بی نهایته ،خب ،پارادوکسیکال ترین چیزی ک میتونستم بهش فکر کنم این بود .بگذریم .توی خواب از شدت خستگی فقط ب خدا گفتم خدایا خودت برسون اون چیزی ک قراره دستم بیاد و کمکم کنه،خودت میدونی من زیادی در تکاپو ام و گاهی فراموش میکنم همه چیز از تلاش من  نیست .</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 11:41:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشدن ،نبودن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-s0h1wgkx7ppe</link>
                <description> نمیدونم چرا شکست و چرخه های عدم وصول ب اهداف کوچیک زندگی حتی ،منو نابود نمیکنه !چرا دیگه از پانمیوفتم؟نمیخوام ناشکر باشم و نیستم،ولی گاهی بعضی چیزا از شور در میان ...، خیلی ام در میان !....</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 18:20:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگشت موقت پیش دوستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-huygd6ncrycw</link>
                <description>بعد از اوکی شدن اینترنت ،رفتم سراغ شبکه های اجتماعی دیگه ،ولی خب ،اینجا هم خواننده هام زیادن ،هم وایب دیگه ای از نوشتن داره یادم میاد برای داستان نوشتنم حتی نظر گرفتم از بچه ها ،و ایده های جالبی دادنکلا زندگی عجیبه ،خوشحالم ک زنده ایم ،خوشحالم ک قراره کار پیدا کنم هرچند پیدا نکردم کاملا هنوز😂</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 20:48:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیست دارو/تابو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88-igtqsiydgane</link>
                <description>توی مترو یه دختره با ساندویج و سس اش اینقدر نزدیکم بود ک میتونستم از ساندویجش گاز بزنم و بخورم و بوش توی دماغم بود مسخره.امروز رفتیم میر داماد پیش روانپزشکم و درمورد شرح حال جدیدم بهش گفتم .لیست قرصام از سه تا شد ۶ تا ^-^هرچند ،بازم ب لطف قرص ها+ذهنیات خودم، امید به زندگی دارم و بنظرم همین بهترین نکته ی روند درمان و زندگیه.این جنگی ک شد از نظر روحی و فکری برای من یه شوکِ یادگیری بود.فهمیدم باید هرچه سریع تر برای زندگی کردن اقدام کرد!هر چه سریع تر عوامل ناچیز یا خارج از کنترل رو کنار گذاشت!...این زندگی فقط یکباره .زندگیش کن.+برام مهم نیست اگه کسی لیست داروهای اعصابم رو ببینه هر فکری کنه🤗 =یعنی برام مهمه و شاید دلم بشکنه</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 21:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس مرموز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%AD%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B2-iw72urdwuhif</link>
                <description>دارم با یه حس مرموزی به این فکر میکنم که اگه وقتی زمان نمایشگاه شد و کارم رو قرار بود ببریم، روز و ادرسش رو اینجا و اینستام بذارم ،که هرکس دوست داشت بیاد ،حتی به شکلی ناشناس اگه اینطور راحت بود ...استادم گفت احتمال زیاد نمایشگاه تیر باشه ،و دارم به این فکر میکنم که شاید شبح اونجا پیداش بشه ....درحالیکه دارم به اهنگ im your psycho , از فیلم its okay to not be okay گوش میدم و دلم رویا و رویارویی متقابل میخواد .۱۲:۱۲</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 00:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاده ی صبر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-fhddwsvczugx</link>
                <description>شاید من از گذشته برنامه ریزی شده ام تا بخواهم صبر کنم برای کسی.صبر کردن برای خوب شدن حال پدر برای منطقی شدنش صبر کردن برای زندگی کردنش برای زندگی ساختنش و باز سازی کردن خودش از شکستی ک سالها پیش خورده من از وقتی ب دنیا امدم صبر کردن را اموختم واینکه متعلق ب جایی ک در آن هستم نیستم .من یاد گرفتم چگونه باادم هایی ک دوستم ندارند همسو شوم وحتی باآنها کنار بیایم ،یادگرفتم چگونه باانها زیست کنم در عین رنج کشیدن.در عین نبودن حامیان زندگی ام .یاد گرفتم ک قرار است در هر برهه و هر بازه ی مهم از زندگی تنها باشم و تنها تجربه کنم ...اولین و بهترین و سخترین تجربه ها در سکوت زندگانی ام بودند .من اینگونه رشد نمودم،پس تعجب ندارد بخواهم عمری هم منتظر سایه ای بی اعتنا باشم ،ک هیچوقت معلوم نیست کی واقعی میشود ....خداوند فقط باید بخیر کند ....!Waiting too long ___hippie sabotage🎵✨️</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 00:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازاده ی عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-frleb5hykcoi</link>
                <description>خلئی ک در نبود اون هست رو باید با چی پر کرد .هیتکلیف و کاترین هم نهایتا باوجود عشق اتشینشونم به هم نرسیدن ،اواخر نوجوونیم هم،پذیرش اینکه ادم ممکنه با عشقش ازدواج نکنه برام ممکن نبود .میگن عشق ها انواع مختلفی دارن ،هر روانشناسی برای هر کدوم یه نوع اسم گذاشته ،و حالا عجیب تر ،انگار درمورد هر فرد هم به نوعی متفاوت تجربه میشه .اما چطور میشه کاملا راحت شد،وقتی ک واقعا نیاز ب رها شدن ازش داریامروز توی پارک ک یه پسره با دوچرخه اش زد بهم و پام کلی ورم کرد،وقتی داشتم پدال میزدم و محو نسیم ملایم میشدم و طبیعت،حس میکردم یه دختر ازادم ،همون چیزی ک کاترین میگفت،میگفت میخوام یه دختر ازاد و رها مثل قبل میبودم و من عاشق این دیالوگش بودم،اما فقط لحظه ای بود .بخاطر همین بود ک همیشه ب استقلال روانی اهمیت میدادم.به اینکه زنجیر نباشم به یه حس لعنتی .چه عشق خوب چ عشق بد ، یکی رو میشونه روی صندلی ذهنت غیر از خودت .باعث میشه بخوای فرصت ارتباط هایی ک ممکنه داشته باشی رو از دست بدی،چون قلبت یه جایی توی گذشته گره خورده ،چون بی دلیل روی حسی حساب باز کرده و حالا،خودشه و خودش.اهنگ i found peace (ruth barrett) از وادرینگ هایتز با بازی تام هاری، خیلی بیانگر این حس ازادی و واقعا محو طبیعت شدن در حد مدیتیشنه.ب شکلی ک یه عشق عجیب درمورد فضای داستان،اتمسفرش یا نویسنده پیداکنی و باهاش یکی بشی .قبل از اینکه احساساتم در گیر ادما بشه،عمیقا در گیر وادرینگ هایتز و وایب عجیبش بود .خیلی عمیق.ب حدی ک وقتی فیلم تام هاردی رو تو وادرینگ هایتز دیدم، عاشق این سری از وادرینگ هایتز شدم و انگار طبیعت و لوکیشن ها و موسیقیش از توی کتاب بیرون اومده بودن ...من عاشق خودم بودم،عاشق علایقم،عاشق داستانام و عاشق اهدافم،اما ،اما یه چیزی این وسط ایراد داشت ک منو اینقدر عمیق ،به ادمایی ک توی دسترس نبودن وابسته و دلباخته میکرد .اینجا گاهی بی پرده تر از هرجای دیگه ای حرف میزنم .چون کسی نیست ک منو بشناسه و همه جدیدا...گاهی باید یه عمر وقت صرف طرح واره های روحیمون کرد ،تا گیر تله هایی تکراری نیوفتاد ...دلم میخواد حداقل اگر خدا باوجود اون حرفای خصوصی ای ک باهم داشتیم منو ب چیزی ک میخوام خواست نرسونه،میخوام حداقل منو از اون تبدیل به یه ازاده کنه ،کمکم کنه دیگه به چشمم نیاد و قلبم رها شه و ارامش پیدا کنم...</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:33:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لایروبی ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86-basvidczctvj</link>
                <description>شبها حال و هوای دیگری  دارد حرف های دیگری برای گفتن دارد و درد های دیگری برای شنیدن شب ها امیدوار تر و پویا تر میشود این دیوانه شب ها میخواهد همه کارهایی ک در جهان است را انجام بدهد و شبهاست ک قدر نور را بهتر میداند و ارامش را .شبهاست ک میخواهم همه داستان هایم را بنویسم و موفق ترینِ خودم باشم میخواهم بهترین ارتباط را با قلمم داشته باشم و جهان های نو رسیده ام را سر سبز کنم .|چشمانت سیاه چاله بود  اگر در آن می افتادی دگر از آن جان سالم ب در نمیبردی|▶️🎵اهنگ night call از kavinsky پلی شده و من شروع ب نوشتن میکنم .کاری که مدتیه عمیق انجام نمیدم،چه در خصوص خودم،چه داستانام.کلا osd یه شکلیه ک تا کاری که رو مخ ات هست رو انجام ندی ، قابلیت انجام کارهای مورده علاقه یا متفرقه رو از دست میدی .و اون کار برای من&gt;&gt;&gt;کار پیداکردنهبااین وجود شاید برخلاف تصورم یه کار طراحی لباس اینبار نمونه کارامو قبول کنه.اگرم نکنه،دوباره میرم سمت تولیدی ،تابه هزینه ای ک باید بابت تخصص های مد نظرم بپردازم برسم.بااینحال هرچقدر هم این اوضاع سخت باشه، من از روزی که پیاده روی میرفتم تا روان تنی م خوب بشه و قفسه ی سینه اش سبک، هنگامی ک داشت باد آرامش بخشی میون سبزه ها و درختای پارک می وزید ،احساس کردم چقدر دلم میخواد برنامه ی دویدن‌،یا دوچرخه سواری توی پارک به این بزرگی داشته باشم .و از شانس خوبم برخلاف نود و نه و نه دهم درصد مواقع،دخترعمم از تنبلی بیرون اومد و قبول کرد بعد سه سال ،دوچرخه های اکبند رو بیاریم بیرون .ما سه سال پیش دوچرخه های خفنی از عموم هدیه گرفتیم که حتی زور بلند کردنشون هم نداشتیم ،و سوارشون شدن خیلی سخت بود.بعد از اون دوتا ی دیگه اما کوچولو گرفتیم و در کل ۴ تا دوچرخه ی الاف و بیکار داشتیم .و حالا ک مدتیه برای اضطراب و افسردگی تحت در مانیم ،این اولین باری بود ک شروع کردیم ب استفاده از اونا .وهرچند روند درمان تحت نظر این دکتر خیلی موفقیت امیز نبوده باشه ،اما نقاط مختلفی از زندگیمون رو متحول کرد .مواقعی ای ک مدتی  نمینویسم،باید سطحی و روزمره بنویسم تا لایه های اولیه ی ذهنی تراشیده بشه و به عمق برسه .اینباری که احساساتم در گیر شخصی به معنای واقعی کلمه خاص و کسی ک انگار نیمه ی خودم شده بود ،بیش از هر بار دیگه ای عمیق و مرتبط با دوره ای ک توش زندگی میکردم بود .خیلی تلاش های بیهوده ای در باب چیزایی ک نمیدونستم کردم .خیلی خواستم شبحی عجیب رو بفهمم در عین اینکه خیلی شبیه بودیم ،خیلی تلاش کردم خودشو نشون بده و بیاد جلو واز بازی دست برداره ،اما فقط ظرف احساسات خودم رو تموم کردم .وحالا ،نه میخوام تلاش کنم کسی رو بیارم جاش(همونطور که طی این ماه تلاش میکردم تنهانباشمو و از برنامه ی روتینم و یادگیری زبان ایتالیایی و رومان نوشتنم و طراحی جاموندم) ،ن میخوام کسی رو پیدا کنم، ن میخوام کسی رو بزور فراموش کنم ، چراکه همیشه میگم بقول استیو تولتز نویسنده ی مورده علاقه ام ،توی جز از کل میگفت وقتی سعی میکنی کسی رو فراموش کنی همون فراموش کردنه تبدیل به خاطره ای میشه که نمیتونی فراموشش کنی !(اهنگwaves از ایمجین دراگون خیلی عجیب و غمگینه▶️🎵)بنابراین ...، این آیوی هرچقدرم هم ک قلبش تاالان وصله دوزی شده باشه، به همه چیز میخواد امید داشته باشه و امید به نو شدن داره .حتی امید به اینکه فکرم از اسوده شده باشه و ب اوقات خودم برسم درحالیکه شاید اون داره برمیگرده و شوکه بشم .و حالا احساس میکنم از وقتی شروع ب نوشتن و خوندنی عمیق کرده ام ،سبک نوشته هام و دنیای درونش ، خلاصه میشه توی ترکیبی از اگزیستانسیالیسم و پراگماتیسم ، یه دنیای وهم الود و تاریک که امید میره مه های اسمونش کنار بره تا نور ماه و ستاره ها جهانش رو منور کنه....</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 00:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف دل رندوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%AF%D9%84-%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%85-tyxi7svrdmue</link>
                <description>یجوری بی حوصلگی شده آفت جون ک نمیتونم توصیف کنم .بخاطر اینکه کار پیداکنم باوجود داروهایی ک مصرف میکنم اضطرابم برگشته و زور دارو ها بهش نمیرسه فعلا.طی چند وقت از اون دیسیپلین و برنامه هام رسیدم ب بی کاری و تحمل اضطراب .تو خوابم ک شبیه بید ویبره میرم.امیدوارم دوباره همه چیزم نشه همون اش و همون کاسه.دلم دوستای واقعی میخواد .چند وقتی میشه دوستی ندارم دیگه،همشون با امتحانای الهی ارتباطشون رو بامن از دست دادن!اومده بودم یه همصحبت پیدا کنم توی چت رندوم،که اونم لاس بزن بود و دوبار بلاکش کردم و حذف .حالاام نمیدونم ،فقط برای اینکه افکار شبح ِ بی حضور از زندگیم دور بشه و دیوونه نشم،ترجیح دادم شخصی همسو رو وارد زندگیم کنم ...و حالا ،هرچی ک قسمت باشه .ادما بایه ارتباط خوب گاهی دوباره شکفته میشن ...هرچند ،امیدم ب خداست ،مثل همیشه ،مثل دورانی ک تنهاییم رو دوست داشتم و پسرا و دخترا تعجب میکردن که چطوری از تنهاییم فرار نمیکنم؟....ولی الان یه چیزی درونم میگه باید اونو بیاری توی زندگیت ،و یه کی نیست بهش بگه،این منم نیستم ک اونو میاره،اون خودش باید بیاد و واقعی باشه !....دلم میخواد یه طومار بنویسم ،ولی گاهی کلمات حق مطلب رو ادا نمیکنه .</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 20:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه ی نوشتن،داستان.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-hmlykcekqwz7</link>
                <description>شاید وقتی ایده ی یه داستان حدود ۶ ساله ازش گذشته و کاملا روش کار نشده، باید کلا عوض شه یا حداقل بخش زیادی ازش تغییر کنه  و نباید نوشتالژی در نظرش گرفت،وقتی اکنون قراره بنویسیش.خیلی با یکی از ایده های قدیمی داستانم در گیرم،ب حدی ک نه خودشو نوشتم ،ن بقیه ی داستانایی ک ظهور کردن رو کامل کردم.+داستان نویسا یا عشق نوشتنا نظر بدن و پیشنهاد</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 22:21:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچکس...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-kho59jeryz2x</link>
                <description>تا میام دلموب کسی خوش کنم تا میبینم یه اشتراکی بین و منو یکی هستهمه چی از هم میپاشه .چرا نباید کسی مثل خودم رو ببینم ؟شاید مثل قبل باید دور ارتباطات رو خط بکشم .شاید اشتباه میکنم ک میخوام جای کسی ک وجود نداشته رو پر کنم.با ادمایی ک هیچ اهمیتی براشون ندارم.با ادمایی ک درکی ازهم نداریم چون درکی از تجربیات هم ندارم.</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 21:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوعاتی درهم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-dpoaivpaguic</link>
                <description>امروز رفته بودم پیاده روی .از این ب بعد ،میخوام ی روز درمیون برم پیاده روی و پارک مثل قبلا.روز قبل هم ک رفته بودم،ب شکل رندومی انگار یه نفر هرجا من راه میرفتم اونم دنبالم میومد .امروز هم اون فرد رو توی پارک دیدم و هم دم در خونه مون .ب شکل عجیبی مشکوکم کرد .لباس طراحی میکنم و تمرین .و امیدوارم بتونم یه نمونه کار حرفه ای درست کنم،گرچه من قرار بود تخصصی برم کلاس و پیش برم.ولی بخاطر جنگ نشد .ولی معلوم نیست این کارفرما ک نمونه کارمو دیده بود تایید میکنه واسه مصاحبه یا نه . معلقم .از توی پارک با کلی کلنجار رفتن باخودم که عه اشکالی نداره پس گل فروشی ها گلهاشون رو از کجا میارن ،یه گل رو چیدم و اوردم خونه تو آب گذاشتم .مدت زیادیه از کندن گل ب رنجش میام .و مشخص نیست چرا.نمیدونم.درمورد زندگی،درمورد کار،پارتنر،خانواده،عشق، توی همه ی زمینه ها دچار چالش های بزرگم و زندگیم روی هواست،شاید مثل خیلیا، اما انگاری هنوزم امید دارم .هنوزم دنبال پیشرفت و دنبال امید داشتنم.و دنبال وقف دادن خودم به این زندگی .پریماه اون زمانی واقعا گم و بی هویت میشه ک نوشتن رو کنار بذاره و کابوس زندگیش بدل ب واقعیت بشه .نوشتن از روتین،از ادبیات،از زندگی،از تجربیات و عشق و درد.نباید فراموش کنم ،روزهایی ک در نوشتن درخشیدم ،روزهایی بود ک بی هدف مینوشتم ...فرداش سریع باز شدچشمانت هویداستمیان آسمان ،میدرخشند.در هوا و بوها و درختانتو هستی و تورا میبینم ،درهرجا .تو هستی رویای هر صبح و شبمتویی خاطرات روزهایِ دویدنم .ای خاطرات روزهای خستگی ناپذیربرگرد ب جهانم .نبودنتهمه ی این روزهارا تلنبار میکندبر روی دوشی که برایت بعدهاتعریف کند .</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 23:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکاف بین من و اگزیستانسیالیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13574830/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-fmvl7ajkgpm8</link>
                <description>از هنگام جنگ ،احساس کردم دلم زندگی را دوست دارد ،میخواهم بو کنم ،بچشم ،ببینم ، و مهمتر،زندگی کنم.اینجا بود ک این شکاف بین من و عقیده ی اگزیستانسیالیستی من ایجاد شد. عقیده ای ک از دوران هفده سالگی ،ب معنی واقعی داشتم .اماحالا کمی احساس میکنم اگر قرار است من تنها متولد شده باشم و تنها هم بمیرمبه این معنا نیست که در این مابین هم باید تنها باشم . شکافی نه چندان عمیق ، اما تاثیر گذار را با عقاید گوتیک و تنهاپرستانه ام تجربه نمودم .درست است ک هیچکس واقعا درکت نمیکند ،اما شاید معجزه ای ک دوست داشتی و بدان باور داشتی رخ داد یاکه شاید ،تجربیاتی معمول و انسانی،اما موثر را تجربه نمودی ...دنیا همیشه به اندازه ی شب های تاریک تورا مجبور نمیکند دنبال کور سوی نورِ امیدِ ماه باشی ،پس از شب هایش ، روزهایی آفتابی و بهاری ام دارد .هرچقدرم مصمم باشی ،دنیای تو ،یک فصل نخواهد بود .از بهار تا زمستانش را ،باید تجربه کنی ...حتی اگر تنهایی را ترجیح بدهی ...حتی اگر درک نشوی .صبر کن و اشتباه نکن و منتظر باش، آیوی.</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 21:30:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتمام نامه!</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-qs3m2yzfxr1p</link>
                <description>اگر این روزها ،روزهای آخرم باشه ،میتونم بگم گرچه خیلی خوب ،یاحتی یکم خوب نبودن ،امافهمیدم ،با دور نگه داشتن غصه های اشتباهمیتونم زندگی رو دوست داشته باشمبدون اهنگ های سوز دار ،بدون سناریوهای غیر واقعی ،هنگامی که داروهام در بدترین موقعیت،دارن ب بهترین شکل عمل میکنن.میفهمم زندگی کردن ارزش داره،هرجایی ک به دنیا اومده باشی.فهمیدم زندگی رو در هوای بهاری بیشتر میخوام ،روزایی ک ایتالیایی حین اتش بس کار میکردم،یا اسکچ لباس میزدم ، پادکست گوش میدادم وتوی اون پناه گاه خونگی کوچیک،چیزهایی با چراغ قوه ام مینوشتم...فهمیدم ، اسمون رو با هوای صاف و ابری،به معنای واقعی ِ روحی، ونه کلمه ، زیبا حس میکردم .چیزی فراتر از توصیفی جملگی .دور بودن و عدم دسترسی به کسانی ک دوستشون داشتمبهم نمیگفت باید بمیری .اینکه گذشتگان خانوادگی من،چه اسیب هایی رو به زندگی و جسمم وارد کردن،القا نمیکرد من به فنام .همه ی این ها در عجیب ترین موقعیت اتفاق افتاد ،درسته ،سیستم بقای ذهن رو مثل ویتوپارسای عزیز، همیشه یاداورم منهم ،اما اگر مُردم ،خوشحالم ک خدا چیزهای خوب و مختلفی در مسیرم قرار داد ...اگر مُردم ، باید بگم عشق رو در ابعاد خاصی تجربه کردم ،باید بگم خوش شانس بودم درعین زندگی وحشتناک خانوادگی،خوش شانس بودم ک ادمای معنوی میومدن توی زندگیم وتحت تاثیر هم قرار میگرفتیم ،خوش شانس بودم ک الان جام امنه،مثلا،باوجود بد شانسی های دیگه ام ،خوش شانس بودم ک امیدوار بودم اون سایه هنوزم شاید بیاد توی زندگیم ...خوش شانس بودم که تجربه ی عجیب و غیر قابل توضیح روحی ای باهم داشتیم ....خوشحالم ، حتی بی دلیل ،چیزی ک بهش فکرم نمیکردم .این هرچند احمقانه،مرگ نامه ی منه ، برای این بازه ی زمانی ،واز نوشتنش هم حتی غمگین نیستم.فقط امیدوارم.اگر این دنیا نشد،دنیای دیگه !</description>
                <category>Ivy</category>
                <author>Ivy</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 22:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>