<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نفیسه خطیب پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13645876</link>
        <description>I am talking to you to express my existence with words, maybe this is my liberation.                                                     پیج نقاشی هام: feelnafis@</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/524880/avatar/1ttgNL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نفیسه خطیب پور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13645876</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قصه ی خوشمزه ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-osakaumonrpk</link>
                <description>نقاشیم از حسم به غذاهر چقدر به گذشته نگاه می کنم، فقط می توانم بگویم : من از خوردن لذت می برم.شاید خنده دار یا کلیشه ای به نظر برسد اما برای من غذا خوردن یک تفریح است. این احتمالا صادقانه ترین اعتراف زندگی من باشد.هیچ وعده ی غذایی وجود ندارد که من آن را امتحان نکرده باشم!آه از فسنجان های مادرم و آش رشته های مامانی جان بگیرید تا کله پاچه های چهار صبح در شیراز و رولِ سوشی با طمع های مختلف. در تمامِ این بیست و چهار سال، یا بهتر بگویم از زمانی که یادم می آید من به هیچ مواد غذایی نه نگفته ام..اما همین اشتهای اژدهای من بود که کلی کار دستم می داد!آن قدری کار دستم داد، که باید دو دست دیگر هم قرض می کردم تا به گرفتاری هایش رسیدگی کنم.قصه ی خوشمزه ی من از آنجایی شروع شد که پنج سالگی ام را در مهد کودک می گذراندم.من حافظه ی خوبی دارم و در اولین خاطره ام بستنی های کاکائویی چشمک می زدند.خنده دار است اما منِ پنج سالِ هر روز صبح زود در راه مهد کودک از پدرم با گریه خواهش می کردم تا برایم دو عدد بستنی کاکائویی بخرد.و اگر اینکار را نمی کرد آن روز را برای خودم، آنها و معلم های داخل مهد کودک زهر می کردم..عاشقانه با بستنی ها عشق بازی می کردم بی خبر از آن که همین بستنی کاکائویی می تواند چه بلایی بر سرم بیاورد. دقیقا بعد از چند ماه صبح ها بستنی خوردن ؛ دورِ لب ها و دهانم شروع به قرمز شدن کردند و بله! این قرمزی با خارش همراه بود!اوایل نمی دانستیم که مشکل کجاست و چرا این اتفاق می افتد. اما از وقتی که من پوستم را به خاطر شدت خارش تکه تکه کردم، دست به دامان دکتر پوست شدیم.دکتر در همان لحظه ای که مرا دید مادرم را سوال پیچ کرد تا ببیند که تغذیه من چه طور پیش می رود. به محض اینکه مادرم اسم بستی کاکائویی را آورد، دکتر یک بشکن زد و گفت :همین! دقیقا همین کاکائو بچه را به این روز انداخته است! دیگر هرگز نباید سمت کاکائو یا مواد غذایی حساسیت زا برود.از آن روز مادرم خیلی حواس اش به من بود و پدرم هم صبح ها برایم بستنی شیری می خرید تا اشک هایم را نبیند. اما من عاشق بستنی کاکائویی بودم..چند سال گذشت تا حساسیت های پوستی من از کنار لب ها و دور دهانم، به پوست پشت سرم سرایت کردند. راستش را بخواهید خیلی عجیب بود و هنور هم که هنوز است نمی توانم فراموش اش کنم.یک خارش جزعی در کلاس سوم ابتدایی لا به لای موهای پشت سرم ایجاد شد. آنقدر می خارید که من بی آنکه متوجه شده باشم باز هم پوستم را تکه تکه کرده بودم. این وضعیت تا جایی ادامه داشت که مشاور بهداشت مدرسه فکر می کرد من دختربچه ی تمیزی نیستم و حتما قارچ یا انگلی روی پوست سرم زندگی می کند. یکی از روز های بهار در زنگ ورزش بود که بعد از ده دقیقه خاراندن کف سرم، احساس خیسی می کردم. بله درست خواندی، پوست سرم خیس شده بود اما نه از عرق یا آب باران بهاری؛ رطوبتی که حس می کردم از خون ریزی کف سرم بود! یک زخم بزرگ که حالا علاوه بر خاریدن، می سوخت.این بار هم پدرم سریعا مرا از مدرسه برداشت و به مطب یک دکتر متخصص پوست و مو برد. دکتر به ما گفت که پوست من شاید حساس باشد اما کثیف نیست و انگل یا قارچی در کف سرم زندگی نمی کند. آن لحظه خیالم راحت شد اما می دانستم که داستان به کجا ختم می شود.وقتی دکتر خوب کف سرم را بررسی کرد گفت :اقای محترم من فکر می کنم دختر خانم به یک چیزی حساسیت دارند، مواد غذایی ای هست که هر روز استفاده بکند؟آنجا بود که فکرم به سمت تخمه ی آفتاب گردان رفت. من به تخمه ی عزیزدلم حساسیت داشتم. هر روز در راه مدرسه یک بسته را تمام می کردم و در راه برگشت هم یک بسته ی دیگر برای فردا می خریدم. وقتی پدرم ماجرای تخمه را به دکتر توضیح داد ؛ او گفت باید مصرف آن را تا جایی که می شود کم کنم، و خب چاره چه بود؟ کم کردم. به سختی و با ذلت از تخمه های آفتاب گردان هم خداحافظی کردم.اما روزگار قصه ی دیگری برایم نوشته بود.چندین سال گذشت و من در سن بلوغ با جوش های آلبالویی در هنرستان غصه می خوردم. چون علاوه بر جوش ها فهمیده بودم که مواد غذایی را نمی توانم مثل مردم عادی مصرف کنم. مثلا چیپس، پفک، بادام زمینی سرکه ای، فلافل،کره گردو، خربزه و طالبی، توت فرنگی و نارنگی، پیتزای جذابِ پِپِرونی! و..اما می دانستم که جوش برای نوجوان است و کافیست تا جوانی و بزرگ سالی آن را تحمل کنم.که این یک تصور اشتباه بود.در آن زمان برادرم هم دچار حساسیت های پوستی شد و من فهمیدم که شاید این داستان حساسیت زا مربوط به ژنتیک من باشد. البته برادرم به نوع دیگری دچار مشکل شد اما موضوع باز هم به مواد غذایی حسسایت زا و پوست بدن مربوط می شد.هر بار که دکتر می رفتیم دارو ها و قرص ها یا آمپول های مختلفی برایم تجویز می شد اما همه ی آن ها موقتی بودند. من تقریبا با بدنم آشنا شده بودم. سعی می کردم به تمام مواد غذایی که شناسایی کرده بودم برایم حساسیت زا هستند نزدیک نشوم. اما سفر شناخت من از خودم و تغذیه ام تازه شروع شده بود.در سال های آخر هنرستان ورزش کردن را به صورت جدی شروع کردم.قبل از آن هم همیشه تحرک داشتم اما نه به صورت منظم ..خلاصه با شروع ورزش و باشگاه رفتن مسیر تازه ای از تغذیه برایم شفاف شد : &quot;رژیم&quot;مربی همیشه به من می گفت که تو باید مواد غذایی ای را مصرف کنی که کربوهیدرات کم و پروتئین بالا داشته باشند و در غیر این صورت نمی توانی آن طور که دلت می خواهد حجم بگیری.به من می گفت تو لاغری و برای داشتن یک بدن زیبا باید غذای بیشتری در وعده هایت بخوری.راستش من اصلا دوست نداشتم رژیم بگیرم یا بخواهم یک بدن بزرگ و عضلانی از خودم بسازم. اما آن موقع به هیچ عنوان با رژیم گرفتن آشنا نبودم. آشپزی نمی کردم و علاقه ای هم به خوردن چیز های مشخص نداشتم، چون از بچگی در حال رعایت کردن بودم!با هر بدبختی بود من در رژیم و تغذیه ای دست و پا شکسته فرو رفتم.در همین فرو رفتگی حساسیت پوستی باز هم به دیدارم آمد...یک روز که بعد از تمرین گرسنه به خانه برگشتم و طبق گفته های مربی؛ بعد از سفیده ی تخم مرغ ، موز و گردو ی زیادی خورده بودم. غروب بود و مادرم برایمان مرغ سوخاری درست کرده بود. مرغ ها با عطر و طعمشان جوری مرا به ولع انداختند که حواسم نبود چه اندازه ای از آنها می خورم. دست مادرم درد نکند.خیلی خیلی لذیذ و خوش بافت پخته شده بود.اما یک چیز جدیدی در آن بود که بعد از یک ساعت فهمیدم.&quot;پاپریکا&quot;این پودر تا آنجایی که من می دانم از فلفل دلمه ای قرمز تهیه می شود و مادرم می گفت که از آن داخل غذا برای طمع بهتر و رنگ زیباتر استفاده کرده بود. اما بر خلاف تصور او غذا کمی به تندی می زد... و این یعنی فاتحه ی من خوانده شده بود.به مادرم گفتم شما احساس نکردین که غذا به خاطر فلفل انقدر خوشمزه شده است؟! و آن لحظه بود که دست هایم آلارم دادند!تا این جمله از دهانم خارج شد، اول انگشت ها و بعد ساعد هایم از مچ دست تا آرنج ها متورم شدند. خارش و سوزش هم به دنبالشان آمد و طرحی شبیه به کهیر های بزرگ روی پوست دست هایم بر آمده شد.عکس از انگشت هام وقتی تازه شروع میشه به حساسیتمشکل فقط فلفل نبود. گردو و موز هم با هم دست به یکی کرده بودند.از آن سال تا همین لحظه که در حال نوشتن هستم تقریبا هشت یا نه سال می گذرد و من هنوز با این مشکل دست و پنجه نرم می کنم.اما خیلی محافظه کارانه و محتاط تر.اخرین بار که دکتر رفتم، یک دکتر متخصص حساسیت های پوستی بود که به من گفت من تا حالا همچین مدلی از حساسیت روی بدن هیچ کدام از بیمارانم ندیده ام. کلی با هم صحبت کردیم و او با نگرانی و چاشنی مهربانی مرا راهنمایی کرد که نیاز نیست همین الان کلی آزمایش های مختلف بدهم و توی خرج اضافه بی افتم. بهتر این بود که با چند تا پماد خاص شروع می کردم و بعد اگر به صورت کامل خوب نشدم ، به سراغ آزمایش ها بروم.در آخر این را هم اضافه کرد که برای آزمایش ها باید یک تکه از پوستم را درمان نکرده رها کنم تا بتواند در صورت خوب نشدن ، از آن نمونه برداری کنند. که خیلی عجیب بود!ترسیدم.خیلی وقت است که هیچ چیز مضری نمی خورم . فست فود ها و غذاهای فراوری شده را حذف کرده ام. ماست، شیر و لبنیات را خیلی خیلی کم کرده ام و تقریبا هر چیزی که قند دارد را نمی خورم. البته قند مصنوعی.دو سالی می شود که در خانه ورزش می کنم و رژیم مشخصی ندارم جز آنکه هر چیزی که میخورم فیبر، پروتئین و کربوهیدرات اندازه دارد.پماد هایی که آخرین دکتر برایم تجویز کرد تا هشتاد درصد حساسیت پوستی من را کاهش داد . اما هنوز هر ازگاهی بی انکه بدانم چه خورده ام و چه نخورده ام ؛ ناگهانی حساسیتم دوباره شدت می گیرد. اما صرفا برای یک یا دو روز. یک مدت پشت بدنم از کمرم تا گردنم هم به همین وضعیت افتاده بود اما اون قسمت کاملا خوب شد.اما من فکر میکنم شرایط بهتر الانم فقط برای استفاده از آن پماد ها نیست.من با رژیم ورزشی ای که خودم برای خودم در طی چهار سال درست کرده ام توانستم مقدار قابل توجهی از حساسیت پوستی ام را کاهش بدهم. از وقتی هوش مصنوعی وارد زندگی هایمان شد، کلی تحقیق کردم و متوجه شدم درصد زیادی از مشکلات پوستی به سبک زندگی ام بر می گردد.این خیلی مهم است که چه چیزی داخل معده ام میریزم و روز هایم را چگونه می گذرانم.اوایل درست متوجه نبودم.خواب،خوراک،تحرک و مقدار استرس در طول روز می تواند در شدت حساسیت پوستی من تاثیرگذار باشد. این چیزی بود که از تجربه ی شخصی ام در زندگی متوجه شدم.شب هایی که دیر می خوابیدم و صبح را با یک قاشق کره ی بادام زمینی شروع می کردم، نسبت به شب هایی که به موقع می خوابیدم و صبح را با همان مقدار کره می گذراندم، حساسیت بیشتری داشتم!این واقعا عجیب ترین تجربه ی من برای رژیم ورزشی ام بود.چندین روز پیش که ویرگول را باز کردم، پس از مدت ها شکلات تلخ نود درصد می خوردم و به این فکر می کردم که چقدر حساسیت روی پوستم برای این شکلات نشان داده می شود؟ که در همین حین با مسابقه ی مای اسمارت ژن آشنا شدم و برایم جالب بود که یک بار هم از این زاویه به خودم نگاه کنم . شاید برای شما هم جالب باشد.شاید خیلی دیر بود برای آنکه تجربه ی شخصی ام را از شناخت نصفه و نیمه ی ژنتیک ام برایتان بگویم اما این قصه ی خوشمزه ی من بود که با تمام چالش هایش دوستش دارم.نفیسه خطیب پور</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 23:57:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد استاد عزیزم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-m2yyo45hytdd</link>
                <description>« محمود حق وردیلو »استاد ،شاید باید خوشحال باشم از اینکه نیستی،چون شرایطی که دوست داشتی توی این کشور ببینی؛ حالا تبدیل به یک خاطره ی کمرنگ شده..خیلی از روزها بهت فکر می کنم.دلم، خیلی برات تنگ می شه.هیچوقت فکرشو هم نمی کردم که توی دهه ی سی تا چهل سالگی بخوای از دنیا بری.از این دنیای پر از هرج و مرج.نمی فهمم چرا کسایی مثل تو باید از صفحه ی روزگار حذف بشن!و دقیقا همون لحظه ای که فهمیدم دیگه نمی تونم ببینمت؛یه چیز جدید ازت یاد گرفتم.مثل همیشه.متوجه شدم خیلی دیر کردم برای خیلی چیزها.یادمه اخرین باری که دیدمت ، خیلی آروم توی پیاده رو راه می رفتی چون با وجود سن کمی که داشتی، مریض شده بودی.و میخواستم بیام سمتت؛اما نیومدم.و اشتباه کردم.خیلی به اون لحظه فکر میکنم.وقتی شنیدم دیگه بینمون نیستی، فهمیدم باید اون روز توی خیابون میومدم پیشت.و فرصت راه رفتن برای آخرین بار در کنارت رو از دست نمی دادم.اما از دست دادم.به همین سادگی.این چیزی بود که دو روز بعد  از مرگت فهمیدم؛اینکه : &quot;تا دیر نشده باید برای کسایی که دوستشون داریم ، وقت بزاریم.&quot;همیشه سر کلاسا با هم توی خونه ات داخل زیر زمین که کارگاهت بود، طراحی می کردیم.اولین بار بهم گفتی : خب نفیسه؛ به نظرت کارم چه طوره؟ خوب می کشم؟و من که ماتِ مهارتت بودم سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم..حالا که بیشتر فکر میکنم من عاشق اون زیر زمین و حیاطش بودم که خودت درستش کرده بودی.عاشق تمام قلمو هات و فرمِ کاریت بودم.درست شبیه به یه الگو که تازه تو زندگیم پیداش کرد بودم.الگویی که تا تموم شدن دوران مدرسه توی هیچ کدوم از دبیرای زنگ هنر نبود.هر گوشه ای از کارگاهت رو به درجه ای از یک اثر هنری رسونده بودی.چراغا دست ساز خودت بودن.میزی که گفتی از یه شوفاژ که توی سطل آشغالی بود پیداش کردی و خودت تبدیلش کردی به چیزی که هم میزِ هم شوفاژ!حتی ظاهرش رو خوب یادمه! چیزی شبیه به اون تا حالا ندیدم.روی اون میز، لیوانای دِفُرمه اتو میزاشتیو میگفتی بعد از چهار ساعت تمرین طراحی؛فقط یه چایی دارچینی اینجا می چسبه.باورم نمیشه همین الان که دارم در موردت می نویسم ؛ هم لبخند رو لبامه، هم بغض توی گلوم.یادم میاد که شیر روشویی توی دستشویی رو با بتن به شکل یه مربع بزرگ درآورده بودی تا از معمولی بودن در بیاد. کلا از معمولی بودن خوشت نمیومد.دیوارای دستشویی رو سبز کرده بودی و یکی از کارای خودت رو اونجا کشیده بودی.اولین بار که میخواستم برم دستشویی باید از حیاط رد می شدم و یادمِ قبل رسیدن به دستشویی؛ فضایی که توی باغچه درست کرده بودی منو میخکوب کرده بود. تقریبا هر نوع گلو گیاهی اونجا در میومد، چند تا درخت میوه ارو توی چند متر جا کرده بودی.خیلی قشنگ بود.اما قشنگ تر از باغچه ؛ یه دیوار آجری خیلی بلند بود.چون روی اون دیوار گیاهِ رَوَنده ی مورد علاقه ات رشد می کرد و هر فصل ،رنگ مخصوص به تمِ اون فصلو نشونِ بقیه می داد.اونقدر دلنشین بود که چندین بار با هم توی حیاط کنار اون دیوار از همون چایی دارچینیا خوردیم.توی حیاط انجیر که در میومد؛ با دست نشون می دادی و میگفتی : &quot;ببین نفیسه، دلت بسوزه.&quot;حتی مدل پز دادنت واسه اندازه ی انجیرا؛که کاملا شوخیِ تایم استراحتِ روزای تمرین بود هم برای منی که شاگردت بودم ،تبدیل به یه خاطره ی خوش شده.نمی دونم بقیه انقدر بهت فکر میکنن یا نه،ولی من خیلی بهت فکر می کنم.یادمِ چند بار بعد از کلاس با دوست صمیمیت کارگاه رو تر تمیز کردیم. فکر کنم اسمش محمد بود. خیلی وقته ندیدمش، در واقع دیدمش چند بار ولی خیلی وقته که باهاش یک کلمه هم حرف نزدم. اخرین بار که دیدمش توی کافه کتاب در حال طراحی کردن پشت میز نشسته بود. محمد همیشه ی خدا در حال طراحی کردن بود و این حس خیلی خوبی بهم میداد.الان که فکر می کنم خیلی دلم میخواست باهاش حرف بزنم ولی تو دیگه بینمون نبودی، و من هضم این موضوع برام خیلی خیلی سخت تر بود. توی اون لحظه که محمد رو دیدم خودمو زدم به اون راه و الان خیلی شرمنده ام که باهاش حرف نزدم، اما اون لحظه نمی تونستم بگم سلام خوبی؟ چون اگه شروع می کردم به حرف زدن باهاش، اولین چیزی که ذهن جفتمون رو درگیر میکرد تو و نبودنت و غمِ کنار اومدن با این مسئله بود.استاد قول میدم اگه این بار محمد رو دیدم برم جلو و باهاش حرف بزنم. و امیدوارم اگر دیگه ندیدمش منو به خاطر اون رفتارم ببخشه.خلاصه که وقتی با محمد چند بار بعد از رفتن بقیه کارگاه و صندلیا رو جمع و جور کردیم، فهمیدم از یه موضوع خیلی ناراحتی.می گفتی : &quot;نمی فهمم بقیه چرا اهمیت نمیدن که وسیله هاشونو خودشون بردارن.&quot;و بعد از اون یه مدت که گذشت آروم آروم به روشون آوردی.بقیه ام کم کم با مدلت آشنا شدن، فهمیدنت.ولی راستش از همون اول ،احساس می کردم که خیلی خوب می فهممت.فقط سنی نداشتم که بخوام حرفی برای گفتن داشته باشم...نمی تونستم شنونده ی خوبی برات باشم ، چون خیلی خام بودم.توی اواخر شونزده سالگی تازه داشتم یاد می گرفتم که وقتی آدم خودش باشه، چه شکلیه!رو راست بودنت بهم یاد می داد سانسور کردن خودمون کار احمقانه ایِ.یه بار که خیلی زود اومدم سر کلاس و بقیه اونجا نبودن،متوجه یه نقاشی جدیدت شدم که روی پارچه ی خیلی بزرگ کشیده بودی و به دیوار نصب شده بود.اون موقع واسه اولین بار فهمیدم اون مدل پارچه ها برای بوم استفاده می شد و تو خودت بومای بزرگت رو درست می کردی. از نصب پارچه اش بگیر تا درست کردن قاب چوبیش.ازت پرسیدم که استاد این کارِ جدیدته؟!خیلی هیجان زده شده بودم.که گفتی : &quot;چی؟ اون؟ .. آره دلم برای بازی کردن با رنگا تنگ شده بود، گفتم یه تمرینی بکنم.&quot;چون همیشه کار با مداد یا ذغال که یه رنگ خنثی توی خودشون داشتن رو بیشتر از نقاشی های رنگی دوست داشتی.و اون لحظه، اون نقاشی برای تو شاید صرفا یه تمرین بود ، ولی برای من شاهکار!حتی نصفه و نیمه اش هم برام فوق العاده بود و حس می کردم خوش شانسم که زودتر از بقیه دیدمش.ما همیشه سر کلاس توی زیر زمین تعدادمون به پونزده نفر بیشتر نمی رسید و توی دورانی که من پیشت بودم ، آدمای خیلی زیادی اومدنو رفتن تا به چند نفر پایه ثابت رسیدیم. مطمئینم که قبل و بعد از من هم خیلی ها اومدنو رفتن.کلاسای ما چهار ساعت زمان داشت برای تمرین طراحی و یادگرفتن اصول پایه کشیدنِ هر چیزی،که توی اون چهار ساعت ، واقعا از دل و جون مایه میزاشتی.همیشه می گفتی : &quot; یه طراح خوب، یه مدل خوبم هست.&quot;و این یعنی هر کدوم از ما که برای یاد گرفتن طراحی اونجا میومد، همزمان یاد میگرفت که چه طور فیگور بگیره تا بقیه با نگاه کردن به اون بتونن تمرین کنن و از روی فیگورش طراحی کنن!اولین بار که خودم مدل شدم و فیگورای حسی می گرفتم، ضربان قلبم رفته بود بالا و تند تند خسته می شدم.خیلی سخت بود که بزاری بقیه زل بزنن بهت و از روت تمرین کنن.این موضوع که یه حالتی به بدنت بدی تا برای فیگور و تمرین بقیه مناسب باشه، واسم خیلی سخت بود.نمی تونستم بپذیرم که باید بی حرکت بمونم و با صدای یک دقیقه یک دقیقه ی تایمرت، فیگورام رو مدام عوض کنم تا همه به چالش کشیده بشن!اصلا اون لحظات برای خودش دنیایی بود.یه چند ماه که از شروع تمرینای من گذشت بهتر فهمیدم که فیگور شدن چیه و چه حسی توش هست.نمی شد فیلم بازی کنی. نمی تونستی اون بالا زیر نور که همه دارن با دقت بررسیت می کنن، خودت نباشی..و من از یه جایی به بعد بال بال می زدم که برم روی سکو و مدل بقیه بشم.برام مثل کشف کردن خودم از نگاه و قابِ دیدگاهه بقیه بود.و درست وقتی که به خودم می بالیدم که مدل خوبی هستم ؛اومدی جلوی همه گفتی : &quot;به دستای نفیسه نگا کنین، همون قدر که برای کشیدن پر از حس میشه و تمرکز میکنه ، همون قدر هم برای فیگور گرفتن تلاش میکنه و این یعنی می تونه توی هنر به جایی که میخواد برسه.&quot;و من ،اولین تعریفِ تو از خودم رو شنیدم.مثل عبور کردن از یه مانعِ خیلی بزرگ بود.قبول شدن توی آزمونی که خیلی وقت بود منتظرش بودم.. چون تو به این راحتیا کسی رو تحسین نمی کردی.بعد ها فکر می کردم که شاید زیادی تو رو برای خودم بزرگ می کردم، آخه دنیا پر از هنرمندای حرفه ای بود و من توی این دنیای هنری تو رو یه کوچولو فراموش کرده بودم. حتی یکم غرورم اجازه نمی داد خودم رو کوچیک ببینم. ولی حقیقت زودتر از چیزی که باید جلوم سبز شد و من فهمیدم ، شاید دنیا پر از هنرمندایی باشه که از تو بهترن، ولی هیچکس مثل تو به رشد من و مهارتم کمک نکرد.هیچ کس اون اندازه که باید من رو نمی دید.هیچ کس اشتباهاتم رو توی هنر نمیفهمید.هیچ وقت بهم نمی گفتن که کارت خوب نیست. همیشه تحسین می شدم. ولی تو بهم یاد دادی من هم پر از ایراد و مشکلم و باید حالا حالاها روی خودم و مهارتم کار کنم. روی &quot; خودم بودن &quot; کار کنم.تو اینو وقتی که حتی نمی دونستم نون و پنیر و گردو چیه؛ مثل یه لقمه دادی دستم و بهم فهموندی .برای من توی دنیای هنری خودم، تو تنها کسی بودی که به چشم الگو بهش نگاه می کردم. ای کاش اینو بهت گفته بودم.ناراحتم که نمی دونستی چقدر برام با ارزشی... و خب این تقصیر همون اشتباهی بود که اول متن برات نوشتم.تا همین الان که بیست و چهار سالمه باز هم کسی رو مثل تو ندیدم.همیشه از اینکه وقتمونو تلف کنیم متنفر بودی.می گفتی : &quot;اینایی که دو ساعت برای ناهارشون وقت میزارن رو درک نمی کنم! بخور برو سره کارات دیگه.&quot;و شاید همین مدلی بودنت بود که الان وقتی سرمو زیاد توی گوشی می کنم، از خودم شرمنده میشم.یه بار سر کلاس حالم بد شد، و با وجود اینکه حالم بد بود به تمرین کردنِ چهار ساعته امون ادامه دادم... که نتیجه اش چیزِ افتضاحی شد.نمی تونستم خوب بکشم و خوب ببینم. فکر کنم کمرم درد می کرد و با خونه هم بحثم شده بود. هر چی تلاش می کردم صاف بشینم نمی تونستم و تو خیلی روی این موضوع تاکید داشتی که اگر واقعا میخوایم هنرمند یا طراح خوبی باشیم ؛ باید یاد بگیریم که حداقل موقع تمرین صاف بشینیم چون در غیر این صورت با شدت تمرینای ما دیگه ستون فقراتی برامون نمی موند!اما اون روی هر کاری کردم نتونستم هیچ کدوم از کارایی که باید می کردم رو درست انجام بدم.. و تو هم روز بدی رو از صبح گذرونده بودی ، جوری که میشد خستگی و عصبانیت رو توی چشماتو حرفات دید.برای همین اومدی و با پرخاش بهم گفتی : &quot;چرا نمی تونی درست بشینی؟ اینجوری قوز در میاری بچه!&quot;بعدش هم یه نگاه به تمرینم انداختی اما هیچی نگفتی.که این یعنی تمرین خوبی نداشتم..بعد از اون نگاهت بغضم ترکید،بغضی که از بحثِ توی خونه نگهش داشته بودم.و سریع رفتم توی حیاط که آروم بشم. فکر کنم حدودا ده دقیقه توی حیاط بودم که اومدی پیشم و دیدی که حالم اصلا خوب نیست، یکم سکوت کردیو  بعدش گفتی : &quot;اگه حالت بد بوده باید بهم می گفتی. من نمی خواستم ناراحتت کنم، خودم عصابم از جای دیگه خورد بود، حرفامو نباید همیشه جدی بگیری. بیا بریم تو برات یه چیزی درست کردم بخوری.&quot;و بعدش رفتیم داخل آشپزخونه ی کارگاه که دیدم برام دمنوش گل گاو زبون با نبات درست کردی که آروم بشم.  بهم گفتی :&quot;ببین نفیسه اینو بخوری حالت بهتر میشه، ولی حال درونیت که به هر دلیلی آشفته شده وقتی بهتر میشه که بدونی مشکلی نیست اگه بعضی وقتا بهترین نباشی. تو میتونی خسته بیای سر تمرین و با ناراحتی بری خونه، احساسات هنرمند جزعی از وجودشه و بازتابه همون احساسات میتونه به قدرت تو توی مسیرت کمک کنه. هیچوقت هیچکس همیشه ی خدا خوشحال زندگی نمی کنه ، یه وقت فکر نکنی من همیشه می تونم یه استاد خوب باشما. همین چند دقیقه پیش دعوات کردم. پس منم میتونم اشتباه کنم و عصبانی باشم و بقیه ارو ناراحت کنم، چون منم آدمم و نیاز دارم که هرازگاهی بهترین نباشم.&quot;و این کاری نبود که بخوای فقط برای من انجامش بدی. به همه همین قدر اهمیت میدادی. به همه ی اونایی که واقعا توی کلاس تلاش می کردن همین قدر اهمیت می دادی.منم حالم از این رو به اون رو شد و بعدش یادمِ که گفتی بیخیال تمرین کردن بشم و یکم توی حیاط راه برم با خودم وقت بگذرونم. حتی توی اون لحظه ها که مثل یه بچه نشسته بودم توی حیاط و دستم گل گاوزبون بود ، تو بهم یاد داده بودی که اشکالی نداره آدم گاهی خسته بشه از شرایط و گند بزنه توی همه چی! اصلا اینو همیشه می گفتی که تا گند نزنی، بهترین ورژنِ خودتو نمیشناسی.یادم میاد از یه جایی به بعد توی کلاس به همون پایه ثابتا که هر هفته میومدن گفتی :&quot; بهم نگین استاد. دیگه ما رابطه ی استاد و شاگردی نداریم اینجا. ازین به بعد بهم بگین محمود.&quot;همه هاجو واج مونده بودیم که چه جوری بعد از این همه مدت بهت بگیم محمود. برای ما تو همیشه ی همیشه استاد بودی و هستی. نمیشد بگیم محمود. اما اعتراف میکنم که وقتی با بقیه در موردت حرف میزدم هر ازگاهی صدات می کردم محمود. چون واقعا با هم دوست شده بودیم.مدت ها بعد از اینکه من دیگه نمیومدم کلاس، باز هم میومدم ببینمت تا نصیحت هاتو بشنوم ، جون بگیرم یکم باهام شوخی کنی و انرژی بدی که دارم راهم رو درست پیش میگیرم.هیچوقت از عنوانِ استاد بودن برای من خارج نشدی.یه روز که اومدم سر کلاس و خیلی هم دیر رسیدم، منو کشوندی کنار و گفتی که امروز زیاد به خودم فشار نیارم موقع تمرین و بیشتر برای بقیه مدل بشم. منم همون کارو کردم و ده دقیقه ی آخر کلاس که همه دورهم جمع شده بودیم بهم گفتی که : &quot;نفیسه تو دیگه نیا سر کلاسا.&quot;من خیلی جا خوردم. حس میکردم از اینکه چند بار دیر اومدم ناراحتی و میخوای منو از کلاسا بندازی بیرون اما دقیقا بر عکس چیزی بود که فکر می کردم..ازت پرسیدم که چرا و چی شده که اینو میگی؟خندیدی گفتی که : &quot;من تقریبا چیزی ندارم دیگه که بخوام بهت یاد بدم. باید بری پیشِ یکی بهتر از من و بیشتر از اینا پیشرفت کنی. اگه بخوای پیش من بمونی فقط وقتت رو تلف می کنی و میدونی که با وقت تلف کردن به جایی نمیشه رسید.&quot;اونجا بود که فهمیدم تو چقدر به شاگردات اهمیت میدادی.همه تعجب کردن و با این حرفت بیشتر فهمیدن که تو یه استاد واقعی بودی همیشه، کسی که حاظر نیست برای پولِ بیشتر همه ارو علاف خودش کنه تا مدت زمان بیشتری پیشش بمونن.ولی من که اصلا دلم نمی خواست جای دیگه ای برم.هنوز برام خیلی زود بود که بخوام از دنیای جذابی که توی زیرزمین خونت واسه خودم ساخته بودم بیام بیرون...میخواستم حداقل چند سال اونجا وقت تلف کنم.فقط بشینم اونجا یا روی مبلی که فقط دو نفر روش جا میشدن و تنها مبل اونجا بود، ساعت ها بخوابم.همیشه سر تمرین توی کلاس بهمون یاد داده بودی که صدای مدادا روی کاغذ باید تنها چیزی باشه که می شنویم و حرف زدن اضافه نداریم. میخواستم ماه ها روی اون مبل دو نفره لم بدم و به صدای مدادا  گوش کنم.یه روز هم نیست که به صدای مدادای خودت فکر نکنم.اون خراشی که روی سطح کاغذ مینداختی تا بهمون یاد بدی خطِ درست چیه و چه جوری با چه حسی کشیده میشه ارو خیلی دوست داشتم. تقریبا اون خراش ها اولین الگوی خطیِ من بودن که واسه ی تمرین کردن ازشون انرژی می گرفتم.اون زمانی که اومدی گفتی فکر نمی کنم بتونم دیگه کلاس برگزار کنم، تازه متوجه شدیم که مریض شدی.یه تومور.خیلی عصابم خورد شده بود.هیچ وقتِ هیچ وقت برات ترحم نکردم. چون تو تا اخرین لحظه ای که نفس می کشیدی الگوی خیلیا بودی و دوستای خوبی داشتی. جفت برادرام از اینکه تو مریض شده بودی ناراحت بودن، و بعد از مرگت سه تایی کلی غصه خوردیم.چند بار توی صفحه اینستاگرامم باهات حرف زدم اما اصلا راضی به نوشتن چند تا جمله نشدم. از نظر روانی ارضا نمی شدم که فقط برات استوری بزارم. حیف بود. حیف شد که رفتی. منم خیلی دیر کردم برای گفتن حرفام بهت. اصلا شاید دلت نخواد این همه برات حرف بزنم. ولی الان تنها کاری که یکم مغزمو رها می کنه نوشتنِ همه ی حرفامِ.میگن که مرگ آدما رو به فراموشی نمی بره. اگه خوب زندگی کنیم، یاد و خاطراتمون توی ذهن بقیه می مونه و این موضوعِ که ما رو تا ابد زنده نگه می داره. برای همین شروع کردم به نوشتن این متن که تو رو برای خودمو مخاطبام ثبت کنم. فکر نکن یه روزی فراموش میشی، اینجا همیشه حرفی از تو و خاطراتت هست.ولی واقعا از وقتی که نیستی ، موقع کشیدن نقاشی یا طراحی حالم یه جور دیگه است.دیشب داشتم کانال تلگرامت رو نگاه می کردم و برای بار هزارم گریه ام گرفت. دیگه اونجا نیستی تا هر ازگاهی پیام بزاری. ولی میدونی چیه؟ هیچ کس از کانالت لفت نمی ده.به قلب آدم فشار میاد.حالم خیلی بد میشه وقتی یادم می افته آخرین مکالمه هامون با ویس بود. چون نمی تونستی بخونی چی تایپ می کنم. همش به خاطر مریضیت بود. هیچ وقت درک نکردم که چرا تو؟!چرا یه آدم معمولی که توی شرکتِ کسل کننده کار میکنه نه؟ چرا یکی از اونایی که پشتت حرف می زدن نه؟ چرا یه پیرمرد فرتوت و بد عنقی که سر کوچه لم میده روی جدول نباید تومور بگیره؟ چرا پلیسی که نگاهِ وحشتناک هیزی بهم داره نباید تومور بگیره؟می دونم.این چرا ها خیلی احمقانه ان.به زبون آوردن و پرسیدنِ این چرا ها احمقانه تر از احمقانه است.مخصوصا وقتی تو دیگه نیستی.ولی همیشه بهش فکر می کنم که کلی آدم برای مردن هست؛ ولی ما تو رو از دست دادیم.شاید خودخواهانه به نظر بیاد ولی من ترجیح می دادم یکی از اقوامِ به درد نخورِ خودمون بمیره اما تو به زندگیت ادامه بدی. برام مهم نیست اگر اینجوری به نظر بیاد. ازت یاد گرفتم دهن مردمو نمیشه بست. خب، اینم طرز فکر منِ. واقعا ترجیح می دادم آدمِ دیگه ای جای تو مریض بشه. توی دنیایی که منو هم سن و سالام داریم به نظرم خودخواه بودن میتونه کمکت کنه. البته یه جاهایی..شاید این خودخواه بودن نباشه و من اشتباه فکر می کنم.شاید این از همون رو راست بودنِ خودت میاد.من که خیلی وقتِ خودمو پیش هیچ کس سانسور نمی کنم.فرق تو با بقیه این بود که ، تو هم برای خودت مفید بودی هم دیگران.از خانواده بگیر تا دوستات و شاگردات.همه از بودنت تا جایی که جا داشت استفاده کردیم،و ای کاش من بیشتر از اینا از بودنت استفاده می کردم.تاثیری که مردنت توی زندگیم داشت از مردنِ پدربزرگم که خیلی خیلی دوسش دارم بیشتر بود.تو بهم گفتی یه هنرمند باید ورزشکار هم باشه تا با قدرت فیزیکی ای که داره بتونه مدام تمرین کنه و ابزار کارش رو خودش با بهترین کیفیت بسازه. من یادمِ که دلم می خواست مجسمه سازی، جوش کاری و رنگ شناسی رو هم ازت یاد بگیرم ولی هیچ وقت فرصت نشد. شاید بقیه که این متن رو بخونن با خودشون بگن مگه تمرین طراحی قدرت فیزیکی میخواد؟ چون خودم اولین بار با همین سوال تو چشمات نگاه می کردم. ولی بعد از گذروندن فقط یه روز تمرین کنارت تازه فهمیدم تمرین کردنِ واقعی یعنی چی.انگار سر کلاس می رفتیم به جنگِ کاغذای سایزِ پنجاه در هفتاد.مداد حکمِ وسیله ای رو داشت که باهاش می جنگیدیم و تخته شاسی های بزرگمون، حکمِ زره رو داشتن.این جنگ هم تا زمانی ادامه داشت که به قول خودت : &quot;دستت باید با مغزت رفیق بشه.&quot;یعنی من میدونم باید یه خط صاف بکشم، ولی دستم بلدش نیستو یه خط کج میکشه، و این قضیه ی جنگ تمرینی تا جایی ادامه داشت که دستت بفهمه باید دقیقا همون کاری رو که مغزت ازت میخواد انجام بده.فقط وقتی به صلح می رسیدی که توی این موضوع مهارت پیدا می کردی.از اونجا به بعد دیگه قرار نبود تمرین شبیه به میدون جنگ باشه. از اون لحظه ای که یاد میگرفتیم چه جوری هر چی که می بینیم یا تصور می کنیم رو به همون شکل بکشیم؛ جنگِ تخته و کاغذ و مداد تبدیل میشد به یه عشق بازیِ همیشگی.. که چاشنیِ احساساتِ خودِ آدم بهش رنگ می داد.اون قدری خاصو پر از هیجان و متفاوت بود که با کلمه ها نمی تونم حسش رو برای بقیه توصیف کنم.البته من اینجوری به تو و چیزی که بهم یاد دادی نگاه می کردم.شاید یکی دیگه تفکر کاملا متفاوتی داشته باشه.من با تو متوجه شدم چه جوری باید به دور و برم نگاه کنم.یادمِ بهم میگفتی توی مترو برای اینکه خودتو به چالش بکشی یه تمرین خیلی سخت انجام می دادی. گفتی برای اینکه بتونم بهتر دیدن رو یاد بگیرم، به حالت و فرم نشستن مردم یا چهره هاشون، مدت زمان طولانی نگاه میکردم تا وقتی رفتم خونه از حفظ بکشمشون! این برام خیلی خیلی عجیب بود که توانایی انجام دادن این حرکت رو داری! یعنی تو با دیدن و زل زدن به بقیه میتونستی توی ذهنت ثبتشون کنی! فوق العاده بود... چندین بار سعی کردم انجامش بدم. واقعا کار سختی بود.بهم گفتی بارها به خاطر اینکه مداوم به یه نفر زل میزدی از مترو یا اتوبوس بیرونت کرده بودن. با خنده می گفتی ما هم از خنده پاره می شدیم. یعنی انقدر برات مهم بود که اون تمرینو انجام بدی؟! اره دیگه.یه بار مسابقه ی طراحی داشتی که باید توی مدت اگه اشتباه نکنم یه هفته؛ شرکت کننده ها تا جایی که میتونستن از &quot;دست&quot; طراحی میکردنو این طراحی ها رو در نهایت روی هم میچیدن تا ببینن تعداد و قطور بودن طراحی های کی از همه بیشتره. هر کی طراحی هاش رو روی هم میزاشت و کاغذ هاش ارتفاع بیشتری میگرفت برنده بود. بهم گفتی برای اون مسابقه توی مدتی که تعیین کرده بودن ، حتی از خوابت میزدی که دست های بیشتری بکشی. گفتی هر دقیقه یه دست میکشیدی! واقعا از تعجب شاخ درآورده بودم. یادمِ گفتی که برنده نشدی و این برام خیلی عجیب تر بود چون تو اگه برنده نشدی ، یعنی برنده کی میتونسته باشه!؟برام گفته بودی: &quot;یه دختره برنده شد که از من یک سانت بیشتر طراحی کرده بود.&quot;یعنی قطرِ طراحی های اون فقط یک سانت بیشتر از تو بوده. خیلی چالش عجیبو بامزه ای بود. تا حالا همچین مسابقه ای رو ندیده و نشنیده بودم.استاد،به نظرت میتونم دوباره مثل اون موقع که باهات تمرین می کردم ، تمرین کنم؟اون موقع ها که هر هفته میومدم سر کلاست ، یه روز بی مقدمه گفتی : &quot;تو دیگه باید هفته ای صد تا کار بیاری نفیسه.&quot;من اصلا نمیتونستم قبول کنم هر هفته صد تا کار باید بیارم؟ یعنی چی؟ولی خب بر خلاف تمام تصوارتم این اصلا عددی نبود در مقابل انتطار تو از من . یا انتظار خودم از خودم!انگار نمی تونستم قبول کنم منم میتونم در حدِ  نوجونی های تو که هفته ای صد تا کار می کشیدی برای سر کلاست باشم.ولی شدنی بود.یادمِ فقط من هفته ای صد تا کار میکشیدم.اونقدر هم خوب تمرین نمی کردم و ازت ناراحت بودم که چرا انقدر سخت میگیری.. چرا فقط من باید انقدر کار بیارم سر کلاس. اصلا چه جوری همیشه اینکارو باید برات انجام بدم؟ ... در صورتی که متوجه نمیشدم این صد تا کار رو برای حرف تو و تایید گرفتن از تو انجام نمی دادم..در واقع باید برای خودم انجامشون می دادم.برای اینکه ببینم مهارتم به کجا میرسه و توی چه سطحیِ.برای رسیدن به صلحِ مغز و مدادم.و همین طور هم شد.اما الان از اون موقع چند سال می گذره و من درگیر خیلی چیزا شدم. حس می کنم از مسیر فاصله گرفتم.دوست داشتم این حرفارو میخوندی و دوباره بهم میگفتی که همه ی آدما هر از گاهی از مسیر خارج میشن. همیشه خودتو مثال میزدی که چندین بار برای چند سال طراحی کردن رو کنار گذاشته بودی اما در نهایت باز برگشتیو به راهی که از اول با تمام وجود می خواستی ادامه دادی.خیلی می ترسم از شرایطی که الان توی کشور هست. خیلی سخته با وجود تمامِ آدم هایی که توی دو سال گذشته از دستشون دادیم، به ساختن یه زندگی خوب ادامه بدیم. استاد تو نیستی ببینی که به چه روزی افتادیم. دیگه اون نفیسه ای نیستم که برات هفته ای صد تا کار میاورد. دیگه هر کار می کنم نمی تونم ذهنم رو روی تمرین کردن متمرکز کنم. راستش حس می کنم دیگه تمرکزی وجود نداره چون این جا از دست رفته و ما دقیقا توی این از دست رفته داریم جون می کَنیم..دقیقا از روزایی که تو دیگه بینمون نیستی شرایط خیلی خیلی عوض شده. مدام به یاد حرفات می افتم و به خودم میگم که دارم وقت تلف میکنم. ولی این بار فرق میکنه. من نفیسه ای نیستم که دغدغه اش فقط کشیدنِ هفته ای صد تا کار بود.من دختری شدم که وسط هزار تا چالش بزرگو کوچیک، دنبال اون انگیزه های قدیمی می دوام...نمی دونم کی میتونم دوباره روزی پنج ساعت تمرین کنم و برسم به لولی که قبلا داشتم.ولی بهت قول میدم همه ی تلاشم رو بکنم.بدون که همیشه قدردانت میمونم و بهت فکر میکنم.با تمام وجود دلتنگتم.ازت ممنونم برای انرژی ای که واسم گذاشتی.حتی یه سری از حرفارو اینجا نمیتونم برات بگم.دوست داشتم حضوری حرف بزنیم.با یه چای دارچینی و بیسکوییت کاکائویی، یا پرتقالی که من پوست کندم و تو روش گلپر ریختی.نفیسه خطیب پور</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 14:18:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالی که گذشت.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-mzwwwxjnbjt1</link>
                <description>قبل و بعد از امسالواژه ها، توانایی زیادی نداشتند.بهاری که آمده بود در تابستان دفن شد و جز بوی خوشِ خاطره های بهاری،چیز دیگری برایم نگذاشت.و من چقدر این خسیس بودنَش را دوست داشتم.چون خاطره های بهاری، خیلی سنگین بودند.آنقدر سنگین که تحمل وزنِ دلتنگی هایم، طاقت فرسا بود.و بعد،تابستان در طوفانی از نورِ خورشید،با تمامِ وجود تارو پودم را سوزاند.و این سوختن ها ، عطرِ غریبه ای داشت که تا به حال آن را به چشم هایم نپاچیده بودم.عطری که من را با منِ دیگری از گذشته ها مقایسه می کرد؛و با این مقایسه، از بودن در لحظه، لذت بیشتری می بردم.در گوشه ی چشم هایم، من، قوی تر شده بود و چالش هایش را در تنهایی خودش به دوش می کشید.اما تابستان خیلی آهسته تر از بهار گذشت و خاکستری از سوختن هایش را برداشت تا به پاییز بدهد و من؛دوباره متولد شدم.من دخترِ پاییز بودم اما دلم در بهار مانده بود.در گذشته،در اولین ثانیه هایی که فهمیدم زندگی،سخت تر از آن است که بخواهی تنهایی با آن رو به رو شوی.دلم کودکی و بی خبر بودن از ماجرای تلخِ بزرگسالی ام را میخواست.پاییز بود اما من در آخرین باری که کنار درخت انگورِ پدربزرگ بازی میکردم، مانده بودم.در آخرین باری که دوست دوران کودکی ام را دیدم، مانده بودم،بی خبر از آنکه بدانم این دیدار،آخرین دیدارِ زیبای ما بوده است.پاییز بود اما زمستان های گذشته ام را می خواستم.اولین باری که تنها قدم میزدم، اولین قهوه ی تلخ زندگی ام، اولین قرار عاشقانه ام را می خواستم.اما خب،با تمامِ خواستن ها و درمانده بازی های من،پاییز در آغوشم کشید.دست هایش را به دورم حلقه کرد و همه ی بغض های ریز و درشت ام را بلعید.درست مثل یک شراب صد سالِ،کهنه های غلیظم را نوشید و با روی خوش،انگور های رسیده ای برای فصل تازه ام آورد.به من نشان داد که دل کندن از گذشته، آنقدر ها هم ناراحت کننده نیست.از تمامِ غصه هایم قصه ساخت و با چاشنیِ خوشِ همان خاطره های بهاری،یک نُتِ شاعرانه به موسیقیِ زندگی ام اضافه کرد.پس از آن،پاییز همدمِ دورانم شد و در کنار هم، نارنجی شدیم!حالا که به پاییز فکر میکنم،آن نارنجیِ که گذشت، از همه ی سبز های زندگی ام بیشتر به من می آمد.هنوز پاییز برایم تازگی داشت که باران هم به جمع مان اضافه شد.بارانی که مدام با خاک برای به دیوانگی رساندنِ من ؛ دست به یکی میکرد!که خب،خیلی از این کارشان خوشم می آمد..سرم را که بر گرداندم،همه جا سفید شده بود.زمستان همه را کنار زده بود که خود نمایی کند.و موفق هم شد.درست مثلِ قند ، برایم سفیدیِ شیرینی بود.آنقدر شیرین که دلم را می زد و چشم هایم را کور میکرد.شاید هیچ زمستانی در این سال ها، من را این همه به وجد نیاورده باشد!چون در میانِ آن همه سفیدیِ دلپذیر،زمستان برایم دوستانِ تازه آورده بود که داستانِ تازه ای بنویسم.حتی با من عهد کرد که زیباییِ این دوران و تازگی هایش را تا ابد به خاطر بسپارم.من هم به گوشِ جان، نیوش کردم و گفتم چشم.دفترِ آبیِ آسمانی ام را برداشتم و تا می توانستم از جریانِ زیبای در گردشَم، نوشتم.گلدان های ریزم را لبریز از سبزه های تازه کردم،و صبح ها،در آیینه با خودم دوست می شدم.فرقی نداشت روزی که شروع اش می کردم، چه حس و حالی داشت.من هر روز صبح خودم را بیشتر دوست می داشتم و بهتر می فهمیدم که داستانِ من هر طور که پیش می رود،من ، باید زندگی کند!چایی با قند یا بدون قند، چایِ دلچسبِ من است....نمی دانم سالِ پیشِ رو،چه آشی برایم پخته است.اما من حتما و قطعا،آن طور که میخواهم زندگی خواهم کرد.نفیسه خطیب پور</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Fri, 21 Mar 2025 15:24:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت؟ اینجایی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-iz43n1tqdpyx</link>
                <description>نقاشیم روی آینه، اسمش درون گرای مهربوناگر سکوت چهره ای داشته باشد، چگونه است؟!اگر رنگی باشد، خاکستریست؟ یا بنفشِ ملایمی که قصد دارد به آبی برود؟اگر یک دشتِ پر از گل باشد، گل ها چه رنگی هستند؟ چه شکلی هستند؟ ساقه های کشیده با برگ های ظریف دارند؟ یا همان لاله های وحشی معروف هستند؟شاید سکوت، ریز ترین دانه های روی زمین است که مرغ ها در حیاط شکارشان میکنند، بی هیچ چشم داشتی..شاید موسیقی نگاهِ کودکیست ، که به گربه ی نارنجیِ شکمو خیره شده است!اگر سکوت، تصویرِ خانه ای در انتهای جنگل بود،کسی در آن زندگی میکرد؟ دست کسی به هیزم های خیس خورده اش می رسید؟یا تنهایی،تنها کسی بود که شب ها در آنجا لالایی میخواند؟شاید هم سکوت پرنده ای باشد که بر نازک ترین شاخه ی دنیا نشسته است ‌.نه غمگین ، نه شاد.درست مثلِ قاب عکسِ روی طاقچه.سکوت، اولین لحظه ی عاشق شدن است؟سکوت، اولین لحظه ی عاشق شدن است؟یک  لحظه خواب رنگارنگ در بابونه های ریز و هوای مرطوب؟به نظرم، شبیه به مکثِ مردی نا بیناست که هر کجا برود، خورشید گرمای خودش را به روزنه های پوستش می رساند.سکوت ، طلوع است ، غروب است. دریاست.یک لحظه از نارنجی و آبیِ خاص است که در کنار هم ، رویایی میشوند.سکوت میتواند تمام حدس های من در موردش باشد!تمامِ تصورات من از لحظه های خاص، از بودن.اما،احتمالا سکوت ،شب و لحظه ی دیده شدنِ نور در پنجره های کوچکیست که،سال هاست دستِ کسی به آنها نمی رسد.نفیسه خطیب پور پ ن : بعد از دو سال یک دفعه یادم افتاد که من اینجا دوستای خیلی خوبی داشتم و درد و دلای خودمو به اشتراک میزاشتم، دلم تنگ شد و اومدم تا دوباره کنارتون باشم...خوشحال میشم نظرتونو بخونم 🙏🏻.</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2025 09:05:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوارگی</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%AF%DB%8C-vxnz3rmcpsfg</link>
                <description>یکی از نقاشیام روی آینه چه کسی می‌داند معنای واقعی زندگی، در لحظه چیست؟اگر در چهار چوب پنجره ایستاده باشم و بال های طلایی خیالی ام را باز کنم، چه کسی میتواند خیال مرا ببیند؟خیال که هیچ، کسی مرا می بیند؟!اگر از پنجره پریدن بگیرم، چه کسی خون پخش شده ی مرا بو می‌کشد ؟اصلا مگر احساس هنوز زنده است؟!تنِ بی جانِ آواره ی تنهای من، گریه نکن،تنِ بی جانِ آواره ی تنهای من، گریه نکن،تنِ بی جانِ آواره ی تنهای من، گریه نکن،تنِ بی جانِ آواره ی تنهای من، گریه نکن،این آوارگی و پارگی های رگ های سبز، داستان است،داستانِ دلباختن ، عاشق شدن.گریه نکن منِ عزیزم،اگر به خورشید بگویم که فردا را نورانی تر کند، خنده هایت را دوباره می بینم؟نه؟پس اگر از کوه ها، رود های خنکِ آغشته به خاطرات ابر هارا بیاورم، همه چیز را فراموش میکنی؟باران دوست داری؟ تو که با قطره ها همبازی بوده ای، بگو ببینم اگر باران بخواهد غصه هایش را مثل تو پنهان کند، چه می‌شود ؟اگر درخت گردو سایه اش را به آسمان بدهد، تو کجا به خواب ابدی می روی؟کاش می توانستم روی تو را ببوسم.نفیسه خطیب پور </description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2024 23:32:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاعرانه های زندگی 1.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-1-bncpyrmvffwg</link>
                <description>اینه ی زندگی برگ . پرواز. نیاز به آغوشِ شاعرانه.پروانه ای که زیر شبدر ها پناه می گیرد.سکوت شکستن های باد.و آوای پاییزی که حضورش مثل نت های موسیقیِ دنیای دیگر می نوازد.کوچه ی شبتاب، زرد تر از درختانِ امروز،و پدیده ی نم باران که کلیشه ی دوسداشتنی پاییزمان است.دم، باز دم.پشت بامی با قطره های باران عشق بازی می‌کند ،بلند می گوید : آخیش! زنده باد پاکیزگی!و مایی که با چرخشِ طنینِ باد ، مدام پاییزی می شویم.منِ پاییز، آرام تر است....پ ن :کوتاه، مختصر، نفیسه خطیب پور هستم. مجموعه نوشته های « شاعرانه های زندگی » از روزمره ها و احساسات خاص لحظه ای من گرفته شده و سعی کردم با هر واژه ای که دوست دارم توی هر جایگاهی بازی کنم. خیلی کوتاه . امیدوارم دوستشون داشته باشین🌱🧡.</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 21:09:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من، آشنا تر است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wr28rkbeux3h</link>
                <description>من در حال چیدمان نقاشی هام و تلاش برای هپی بودن در این جامعهنزدیک به چهار ماه است که سری به دریچه ی افکار نمی زنم.و شاید امروز پوسیدگی‌های خسته از روح ، صدای بنویس بنویس می دهند.امسال با زندگی همبازی ام، همبازیِ نمایش های عروسکی اش.بهتر می شناسم.عمیق تر می فهمم.زیباتر سلام می کنم و صادقانه تر می نویسم.رد پاها طولانی تر و دلنشینی ها دلنشین تر است.به جزعیات شیرینِ کودکی ام فکر می کنم.به تاب، و زنگ زدگی هایش.به آب‌نبات های صورتی، قرمز، نارنجی.نارنگی ها تازه تر اند.امسال ابر ها مهربان تر اند.دوییدن ها شاداب تر و دوستداشتن ها قلبی تر است.من، آشنا تر است.اجتماعی تر و با اراده تر لبخند می زند.شجاعتش، مثال زدنی تر دیده می شود.اشکِ کوچکِ بیچاره اش، بیگانه شده است.من، امسال بزرگ تر است و هر چه‌ می داند ، می فهمد که هیچ نمی داند.پس زندگی همبازی قشنگ تریست و شاعرانه ها احساساتی تر اند.چه شعاری!شعار ها رنگین تر اند.امسال لذت بردن از زندگی سخت تر اما، با ارزش تر است.نفیسه خطیب پور@feelnafisپ ن : نوشته ای برای گذراندن دوران اسارت در جماعت حال.</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Sat, 11 Nov 2023 03:25:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-tnequ95pmdrh</link>
                <description>دلگیر.بیا دریا.خیلی غمگینم.بیا،در یادِ من خاطره بساز.دست های هم آغوشی را بیاور،شعله ی « همیشه کنارت می مانم » بساز،عاشقم را بیاور.داستانم کن.ساحلم باش.مرا با موج به جزیره ات ببر.یک نسیمِ شور از دریا تقدیمم کن.مرا شعر کن.بخوان.اندوهم را پاک کن.بغضم را نشانه بگیر.به من بگو دوستت دارم.ساده باش و مرا از شلوغی ببر.ببر به دسته گل های بزرگ.به دشت، به سبزِ زندگی.الماسم کن و به کوی نور بی انداز.جهانم را رنگین کمان کن.من خسته ام.تکه تکه ام.تکه هایم را بیاور.نگذار کسی صدای شکستنم را بشنود.نفیسه خطیب پور.@feelnafis</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Thu, 24 Aug 2023 21:54:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جسدی که صدایش می رسید.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D8%AC%D8%B3%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-zxqgpbij7kjd</link>
                <description>پوست جسد مثل این نقاشیم سبز شده بود.اتوبان شلوغ بود.هیچ صدای اضافه ای نمی شنیدم.باد می پیچید و هر نوای آشفته ای از گرما یا شکایت کردن را خفه می کرد.سرعت ماشین کم و کم تر شد، توقف کرد.ترافیک.واژه ای که تابستانی تر از تابستان است.گاز، ترمز.شیشه را پایین کشیدم، ریه ها هوا می‌خواستند.دم، باز دم.دم، این عطرِ ناملایمت است.عطرِ غم، وحشت، خون، جنون.سرم را بیرون کشیدم تا بهتر ببینم.باورم نمی شد.اصلا باور کردنی نبود.سیاه بود.کابوس بود.سرخ بود.خون بود.روی پوستِ داغ آسفالت ، ردِ کشیده شدن سوخته بود.ردِ خونینِ یک‌ بدن، یک جسد، شاید یک مقتول.سنگ ریزه های فرو رفته در تکه های گوشت.لخته لخته از پوستِ بجا مانده.حتی پوسیدگی‌های انگشتانش را می شنیدم.می فهمیدم که این یک مرگ برهنه ی طبیعی نیست.باید شعرِ این ثانیه ها را نوشت.باید انزجارِ نهفته اش را نشان داد.لکه های خون و گوشتِ در هم طنیده اش، تازه بودند،و بوی مرگ چاشنیِ صحنه بود.پارچه ی سیاهِ کتان، یک عمر خاطره را پوشانده بود.تنِ بی جانی که چهره ای نداشت، صدایمان می کرد.می توانستم شوریِ اشک هایش را حس کنم.می توانستم ببینم خون روی زمین تازه است.چند ساعت قبل ، چه شده بود ؟گوش هایم تیز شد...کمک!لرزیدم،چشم هایم را بستم،طاقت نداشتم این صفحه از روزگار را بخوانم.حسی مدام به من می‌گفت ، اینجا شمعِ یک فریاد خاموش شده است، فرار کنید!نفیسه خطیب پور...پ ن: نمی دونم چی شده بود، نمی دونم خبرش میاد یا نه، ولی یه نفر وسط اتوبان له شده بود.</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 17:13:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پریود؟</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-hwj5ng2nfvus</link>
                <description>عکس برای امروزه، موقع بساط کردن و فروس نقاشیام.سعی می کردم نفس هایم را حبس کنم.این موضوع بسیار کمک کننده بود تا خون کمتری از بدنم خارج شود، به عبارت دقیق تر، با حبس کردن نفس هایم، درد کمتری می کشیدم.اما چاره ای نبود.چه قدر می خواستم نفسم را حبس کنم؟باید هفت روز تحمل می کردم.تحمل می کردم؟این به معنای آن بود که باید هفت روز خون ریزی، کمر درد، پا درد، سر درد، دل درد، کوفتگی، نفخ، اسهال، سرد شدن، خواب زیاد، بوی بد، حساسیت، خارش و سوزش را تحمل می کردم.و با وجود تمام این ها،باید خیلی منطقی به زندگی روزمره می پرداختم.یا مثل یک دختر آرام، لبخند ملیح روی لب هایم می گذاشتم.و نباید زیاد می خوابیدم.نباید بیش از اندازه می خوردم.با تمام درد ها و محدودیت های دوران پریود، باید خودم را دوست می داشتم.شدنی نبود.حتی باید دو روز اول هفت روز را صبر می کردم تا به حمام بروم.باید احتیاط می کردم.دوران پریودی عفونت های قارچی و ادراری زیادی در قلب خودش جا می دهد.وقتی دل درد به سراغم می آید، باید به این فکر کنم که این درد از شدت نگه داشتن دسشویی است یا مربوط به دوران پریودی می شود؟باید تند تند به دسشویی بروم.«پشت سر هم».باید هم لباس گرم بپوشم و هم لباس خنک داشته باشد.از کمر به پایین هوا سرد می شود و بقیه بدن احساس حرارت شدید می کند.باید وعده های غذایی زیادی بخورم.چون مدام احساس گشنگی دارم.نه فقط یک غذا خوردن معمولی،شاید پنج وعده در روز.و اگر غذا نبود، یا کم بود، گریه می کردم.به هم خوردن هورمون ها شدید ترین تغییر و تاثیرِ دوران پریود من است.توی این هفت روز ، من حتما گریه خواهم کرد!شاید برای غذا، شاید برای پول، شاید برای انکه یک نفر بگوید : خانم، بالای چشمتون ابرو دارین!و ضعف من برای موضوع پریود شدن نیست،برای درک نشدن این موضوع از سوی دیگران است.مردان زنان هر کدام به نحوی دوران پریود ذهنی خودشان را هر ماه سپری می کنند،اما چه کسی جسمِ داغونِ پر از اندوهش را با هزار مشکل دیگر که با پریود شدن می آید می خواهد پنهان کند؟من؟ او؟ خواهرت؟قصد من از نوشتن درباره ی این موضوع ، آن است که تجربه های عمیق تری از دوران قاعدگی نشانتان بدهم.درد، می تواند هر کسی را از زندگی بی اندازد.اما این زخم است.از دیدگاه علمی توضیح خلاصه ی پریود به دیواره ی رحم و تشکیل لایه ی زخیم درون آن بوده که برای دوران بارداری تشکیل می شود.زمانی که لایه تشکیل شده باشد، بدن زن در انتظار رابطه ی جنسی و اسپرم می ماند، و اگر این اتفاق نیافتاده باشد، لایه شروع به تخریب شدن می کند و با درد و خون ریزی شدید از بدن خارج می شود.هفت روز!و نکته ی تغییرات هورمونی هم یک ویژگی بارز از دوران پریود است که به سادگی اتفاق می افتد.حتی این نکته ی بی مزه که زنان از پریود برای بهانه ی عصبانی یا ناراحت شدن استفاده می کنند، یکی از بدیهیات دوران قاعدگی به حساب می آید.فردی که پریود شده باشد، ناراحت است.عمیقاً از خودش بیزار می ماند تا هفت روز تمام شود.در اینه نگاه می کند و از لب ها و چشم هایی که تا دیروز به زیبایی دیده می شدند، متنفر است.از تمام لباس ها و کتاب ها و ... خود حالش به هم می خورد.و مدام درد می کشد.و مدام احساس بدی دارد.و باید همه چیز را پنهان کند.تکرار می کنم،همه چیز را!چرا؟!بزرگ شدن در جامعه ای که به تابو ها عشق می ورزد و از آنها پول در می آورد، و دختری که از کودکی باید همه چیز را پنهان کند.حتی خواسته هایش را.و حتی اگر برای او اینگونه نباشد،دیگران او را تحت فشار می گذارند که خودش واقعی اش را با همه ی گریه ها و خستگی ها و درد ها پنهان کند تا کسی احساس بدی نداشته باشد.کسی موذب نباشد.کسی نفهمد.می خواهم بگویم اگرمی توانید از خشم ناگهانی کسی که پریود است و بر سر شما فریاد می کشد چشم پوشی کنید، دریغ نکنید.او در حال درد کشیدن فیزیکی و روحی است.و بارِ بیشتر این درد ها را از کودکی با دختر بودن حمل می کند.و شما با درک نکردن او،یک بارِ جدید می شوید که وزن سنگینی دارد.و تصور کنید فلانی پریود است،چه طور می تواند آرام باشد؟نمی تواند.فقط نیاز به یک پتوی گرم ،تغذیه،و یک آغوش دارد،که پشت این آغوش یک محبت خالصانه باشد،محبت از سوی کسی که او را با تمام احساسات و اخلاقیات واقعی اش، به همراه احساسات و اخلاقیات دوران پریودی اش درک کند و دوست داشته باشد.او دلش می خواهد در گوشه ای از تمام درد ها و خستگی ها و تابو ها و فشار ها پنهان شود،و چقدر آرام بخش خواهد بود که آن گوشه، آغوش شما باشد?.نفیسه خطیب پور.@feelnafisپ ن : پریود شدن یه امر طبیعیه، امیدوارم حرفام ناراحتتون نکرده باشه، همه ی تلاشم رو کردم تا درست بنویسم، و منظورم رو بفهمونم.پ ن : خوشحال میشم در مورد این موضوع نظرتونو بدونم?</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 01:18:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-dpm5cmzxhsgw</link>
                <description>@feelnafisهر از گاهی قلبم گریه دارد.و من باید به اشک هایش گوش کنم.با وجودِ کشوری که در آن زندگی میکنم،شهری که سگ های خیابانی اش بیمار اند،خونی که روی زمین ریخته می شود،و ترسی که حاکم است،همه ی سعیِ من کافی نیست.برای ادامه دادن ، همه ی من کافی نیست،برای ادامه دادنهمه ی من کافی نیست،همه ی من کافی نیست،همه ی من کافی نیست،تمامِ امیدوار بودن ها و صبح زود بیدار شدن هایم به هیچ کجا نمی رسد.و دردهای امروز به زخم های آینده می رسند.کجای این عشق زندگی می کنم؟عشق به زندگی دارم؟ باید مرا ببخشید،واژه ها مرا به سیاه چاله های سرگیجه پرت می کنند.و بعد از نوشتن تمام خزعبلاتِ ذهنی ام، من هنوز هم در این لحظه با تنهایی ام هم آغوشی می کنم، و همچنان می نویسم،شاید این نوشتن دوای هیچ دردی از من نباشد اما واژه ها می توانند یک لحظه از روزگارم را به شما بگویند،بگویند که من با تمامِ کثافت ها و حرام زاده بازی های زندگی ، زنده ام!بگویند که هنوز برای تماشای رنگین کمان و استشمام باران ذوق دارم!هنوز می توانم به جای گربه ها سخن بگویم و اولین روز زمستان ، با شیر کاکائوی داغ عشق بازی کنم!با وجود آنکه ستاره ها نوری برای تپیدن ندارند،و احوال ماه هم کدر تر از همیشه است،من هنوز می توانم آواز بخوانم.پس هستم؟دم.باز دم.نفیسه خطیب پور.پیج نقاشیام : @feelnafis</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jun 2023 01:34:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند لحظه بعد از بیدار شدن.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-xclmqm6sbtzl</link>
                <description>عکسی از فروش خیابونی این روزهام « بعد از مدتی دوباره می نویسم ».روز بخیر.روز های زندگی برای دیدنِ طلوع، زیباتر شده است.و شاید احوال دلم نسبت به چند ماه پیش، بهتر باشد.چون وجودم را در قالب دیگری گذاشته ام.تلاش مداوم.بنابراین جوانه ی دلم در گلدانِ افسردگی رشد نمی کند.روز بخیر و یک نگاه به خورشید از انتهای وجود.پنجره از سوی زندگی با نورِ ملایم، آوازِ مهربانی می خواند، گرده های بی جان در هوا می رقصند و برایم دست تکان می دهند،این سکانس پر از سکوت است،پر از حرف ، پر از خفگی که پشت این همه زیبایی اشک می ریزد، و اندوهی دارد که نمی تواند فراموش کند.و این سکوت مرا وادار به دل کندن از تخت خواب می کند.جز این نیست.نمی تواند باشد.من هر روز به امید باز کردن پنجره و شکستن سکوت بیدار می شوم.و تا آنجایی که به خاطر دارم، صبح ها غمگین بوده ام، اما این روز ها، با شکستن همان سکوت و آغاز روزانه ام، روزنه ام جان می گیرد.هیچ منظور یا مفهوم خاصی در این کلمه ها وجود ندارد جز آنکه این روز ها تلاش می کنم لبخند بزنم و فراموش نکنم کجای این خون ریزی ها هستم.آمدم تا بنویسم که خیلی برای بی خیالی زود است و باید صبح از تخت خواب دل کندن را همه یاد بگیرند.تا ادامه داد،تا نوشت و جنگید و نورانی کرد.تا به آینده بگوییم همه ی چیزی که اکنون وجود دارد و همه ی  همان هایی که خاطره شد و زخم هایش مانده است، حق هیچ کس نبود و نیست.و زندگی کردن، نباید شرطی باشد.نفیسه خطیب پور.پ ن ۱: نمیدونم شما صبح از خواب بلند می شین چه جوری به زندگی خودتون نگاه می کنین، نمی دونم این همه زجر و بدبختی ته قلب شما هم ریشه داره یا نه، من گویا نمی‌تونم کاری بکنم جز درد و دل کردن توی این صحنه ی مجازی ، اگه خوندین حس بلند شدن اول صبحتون رو برام بنویسین. پ ن ۲: دوستان آیدی صفحه ی نقاشیام تغییر کرده، گفتم براتون بزارم ?☁️ : @feelnafis</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 11:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوانِ ایرانی.</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-kis3yyqvt0ea</link>
                <description>برای ساعتی در صبح داخل مطب پزشک ایستاده بودم.حدود سی نفر اینجا بودند.می دانستم که توضیحی نیست ، باید انتظار می کشیدم تا نوبت دیدار با پزشک برسد.هفده نفر پیر زن فرسوده ،هفت نفر پیر مرد و شش زنِ بالغ که دست شوهر هایشان را نگرفته بودند.شاید هیچ وقت در حضور دیگران این کار را نمی کردند.هر چه می گذشت، بیشتر به جزعیات مطب توجه می کردم.بوی عرق، عرقِ کشاله های ران، زیر بغل، پوست سر، پوست سرهای زیر روسری، این عرقِ پنجاه ساله که حتی تارِ موهای حنا گذاشته را سوزانده بود، مچ پاها، ورم کرده، دست های چروک، رگ ها، رگ های سبز، چشم های قهوه ای، چشم های خسته، پیر مرد هیز، اخم، ریه های سیگاری، سکوت، بوی قهوه ی منشی، صدای خراش خودکار روی کاغذ، تلفن مطب زنگ می خورد، کسی جواب نمی دهد، سیم تلفنِ نو، خاک، خاک روی میز و گلدان، گلدان های کاکتوس ، کاکتوس های پیر، خشک، خشکیِ گوشه دهان، پسرکی که به زاپِ شلوار من نگاه می کند، پوست مرا می بیند، دلش می خواهد پوست مرا لمس کند، آب دهانش را قورت می دهد، به چشم هایم نگاه می کند، خجالت می کشد که مرا دید زده و من او را دیده ام، دوباره به پوست ساق پاهایم نگاه می کند، تحریک می شود،  دست هایش را روی زیپ شلوارش می گذارد، پدرش از او می خواهد یک لیوان آب برای مادرش بیاورد، از جا می پرد، آب خوری کنار من بود و او احتمالاً باز هم خجالت می کشید که قرار است به من نزدیک شود، می آید و یک لیوان پلاستیکی برمیدارد، به این فکر می کند که تنها سی سانتیمتر با من فاصله دارد، لیوان از آب سرریز می شود چون پوست پای من باز هم حواس او را پرت کرده است، کمی از اب لبوان می نوشد، می چرخد تا پیش پدر و مادرش برود، قبل از اینکه برود یک نفس عمیق می کشد، می خواست عطر مرا به خاطر بسپارد، باز می گردد، و تمام این مدت پدرش چشم از روی من بر نمی دارد. مهم ترین مسئله برای من انتظار کشیدن نبود. میتوانستم صبور باشم.می توانستم تحمل کنم. ان روز و این روز ها چیز هایی را تحمل می کنم که باورم نمی شود.مهم ترین مسئله خستگی بود، میخواستم یک عمر بخوابم. و دیگر آنکه کمبود صندلی و تکیه گاه همه را آزار می داد.مطب به اندازه ی پانزده نفر صندلی داشت و این موضوع باعث می شد تا به تکیه از دیوار ها پناه ببریم، و خب ستونِ فقراتی باقی نمی ماند.جدا از اینها، دردِ زانو هایم را نمی توانستم بپذیرم.شاید عجیب باشد که بگویم زانو درد دارم اما متاسفانه همین طور است.سندروم رایج در برخی جوانان که اتفاق می افتد و من هم یکی از آنها.میخواهید اسمش را بگویم؟خنده دار است. سندروم کندرو مالاسی._ نفیسه بودی؟صدای منشی مطب بود.+ بله، جانم؟_ بیا بشین پیش من، جا خالی هست.تعجب کردم، زیاد مهربان بود و به نظر می آمد که دلش یک خواهر کوچک تر می خواهد.به هر حال تشکر کردم و کنار او روی صندلی کوچکی نشستم.گاهی اوقات یک لبخند مهربانانه می تواند آن چنان تعجب آور باشد که انگار هیچ لبخندی تا به حال ندیده ایم، و خودمان هم در آیینه لبخندی نداریم.از منشی ممنون بودم. زانو درد به محض نشستن مرا رها کرد.چند نفر از آن شش زنِ زندگی با اخم به من نگاه می کردند،  صدای پچ پچ شان می آمد، چرا باید او روی صندلی بشیند؟ دخترک بی حجاب! ما آدم نیستیم؟ اوه مرا ببخشید، من فقط لاغر تر هستم و روی صندلی جا می شوم، شرمنده.. شرمنده، ( با یک ایموجی خنده)سرم را بر تکیه گاه صندلی گذاشتم و چشم هایم را بستم.پشت پلک هایم نور بود و سایه های تیره.فکر می کردم که چه قدر امروز به روزمرگی ترین حالتِ ممکن گذشت و زمان را از دست داده ام. و باید افسوس بخورم که اینجا نشسته ام تا به افسوس خوردن فکر کنم.چرا مریض شدم؟نمی دانم.امسال بار ها مریض شدم.بخواهم صادق باشم، فقط هفت یا هشت بار سرما خوردم و کوفته شدم.راستش را بخواهید خیلی غمگین بودم.نمی دانستم باید چکار کنم، چشم هایم را که بستم، غمگین تر شدم، و مدام به دنبال راه حل بودم.چه کار باید کرد؟ پولی ندارم، باید پول در بیاورم، باید از خانه بروم، باید کجا بروم؟ باید پول در بیاورم، چه کار کنم؟ اخرین نقاشی ام را کی تمام کنم؟ پول دارو ها چه قدر می شود؟ این هفته باشگاه نباید بروم ؟ باز هم باید از اول شروع کنم، شهریه ها گران می شود؟ باید مهشید را ببینم، کی باید ببینم؟ باید بوم بخرم؟ بله باید بخرم، از بازار ارزان تر می توانم آن را بخرم؟ چه قدر پول دارم؟ کم، چه قدر باید نگه دارم؟ اوه، ویزیت دکتر چه قدر می شود؟ دویست هزار تومان ؟ چه کار باید کرد؟ آن مقاله ها را باید از ابتدا بنویسم؟ ارزشش را دارد؟ ندارد؟ پس چه کار کنم؟ کفش هایم پاره شد، کجا ارزان تر از همین مدل می فروشد؟ باید بروم تهران؟ ناهار ؟ از خانه با خود می برم، آخ حواسم کجاست! فردا تولد ! چه کادویی بخرم؟ چه قدر پول دارم؟ خب، یک لیوان از آن هایی که ارزان تر بود میخرم ، یک جعبه هم میخواهم، چه قدر می شود ؟ می توانم قرض کنم، هنوز تمام نقاشی هایم را نفروخته ام، با پول آن ها قرضم را می دهم؟ یک قلمو هم می خواستم، پنجاه تومان بیشتر نمی شود؟ دلم سفر می خواهد، فعلا که نمی شود، این سال های قبل از سی سالگی را باید تلاش کنم؟ وای گردنم، صندلی خیلی سفت است، خوابم می آید ، می خواهم بخوابم._نفیسه+ آخ نشنیدم، جانم؟_ برو تو عزیزم نوبت توعه.نفیسه خطیب پور@roots.ofme</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 21:39:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نخواب زندگی.</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ftuwady76hwo</link>
                <description>کاش صبح بود.خیلی وقت است که پیراهنِ واژه ها ، برهنه اند.و این برهنگی پر از سکوت است.نمی دانم.شاید برای نوشتن دیر است.شاید باید مکث کنم،ویرگول،و واژه ای که نمی آید.سرفه.نور، نورِ ظعیف.دیوار، قاب عکس، خاطره.و باز هم تو که تنها ،تنهای تنها، افتاده ای،و تختی که با ملافه های چرک ،گوشتِ مُرده ات را پس می زند‌.پنجره با غبار عشق بازی می کند.و تماشاگر است،تماشاگرِ بغض و سکوت‌.و باز هم تو تنهایی.هی، نفس بگیر!..عطر تندِ پَسِ گردن،سوزش از ساییده شدن،ساقِ پایی که تیر می کشد،و باز دمی که دم ندارد.نفس بگیر!صبح است،و آفتابی از پشتِ پرده زور می زند.چترِ نجاتی نیست،قطره ها سقوط می کنند.شاید رنگین کمان بیاید.و نَم،با نهایتِ طراوت بتازد.شاید باید مکث کنم،حروف چیده نمی شود،و آهنگی که شنوایی ندارد، زوزه می کشد.مرا گوش دهید! به من گوش دهید!لالالالایی،نخواب زندگی،نخواب جانم ،بنفشه آمده،بهار است،لالالالایی،نخواب خورشید ،نخواب عشق،آفتاب گردان آمده،گریه می کند.نفیسه خطیب پور @roots.ofme</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Sun, 16 Apr 2023 00:05:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیب زمینیِ زردِ من.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%90-%D8%B2%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D9%85%D9%86-mrl2rkaztg4k</link>
                <description>بیشتر از هر لحظه در زندگینامه ام، شرم دارم ازین احوال و روز ها و همانی که می گویند سر نوشت.بار ها کنار پنجره ایستادم،اشک ریختم،با زمستان یکی شدم،اما بی مزه بود.نه شیرینی هدیه کرد و نه اندوهم را به قابِ پنجره داد.این حجم از ناراحتی... ، کاش سرطانی بیاید گریبانم را بگیرد.خسته ام.می دانم که هیچ نمی دانم و خوب میدانم که این بزرگ ترین چالشِ جوانیِ من است.که باید بیشتر بدانم، بخواهم که بفهمم.به دنبالِ سوال ها بروم.دست اخر لباس هایم را با پول خودم خواهم خرید، نه؟نمی دانم اگر به دنبالِ مکالمه های منطقی و کلماتِ واضح می گردید، این متن برای شما نیست.می نویسم برای نوشتن، نه برای دیده شدن، یا حتی خوانده شدن.و هیچ چهار چوبی از من یا واژه ها نیست که محدود باشد، صرفا نوشتن است و بیانِ احوالِ یک دنیای غم زده که همیشه همین طور بود.نه همیشه، اما بیشتر وقت ها درکی نبود و تنهایی می آمد با واژه هایم جشن می گرفت.و من مثل همه از ترجمه ی این زندگی بی زارم ،از ترحم های با لبخند حالم به هم می خورد.پس شما می توانید بخوانید،نمی توانید ترحم کنید،اگر ترحمی باشد، هر کس باید به خودش در آینه نگاه کند.البته خیلی وقت است که نیازی به دیدن و شنیدن ندارم.دارم،اما نمی خواهم.من هم خسته می شوم.ایران و یک شعار و هزاران مغزِ کپک زده.و مایی که دست های هم را گرفته ایم تا این طوفان تمام شود. و این ها که کمر مان را گرفته اند تا ما را از یکدیگر جدا کنند، چرا مفهوم زندگیِ لعنتی را نمی بینند؟دیدگاهشان چیست که این طور کبک بازی در میاورند؟سری در برف ، و هزار به اصطلاح « پول » است که در جیب های به اصطلاح « گشادشان » می رود.و خب،مالیاتی که با راحت ترین وجدان می دهند.در اصل وجدانی وجود ندارد.و این یکی از همان چراییِ افسردگیِ همگانیست.برایم اهمیتی ندارد که کدامشان این متن را می خواند، کدامشان برام می نویسد، چه کسی در ذهن  دری وری بگوید. می دانم که می خوانند، و همین کافی است.حقیقت کوبیده می شود به در و دیوار های خودآگاهشان، و آن چیزی که نمی خواهند ببینند، در ناخودآگاهشان شفاف می شود. خورشید می شود و میتابد به تمامِ افتاب گردان های خشکیده در باغچه ی قلبشان.نورانی ، نورانی، نورانی.نیازی نیست توصیف کنم که من عاشق آفتاب گردانم و افتاب گردان می تواند به خودیِ خود یک آرزو باشد.همیشه به دنبال خورشید است و این روشناییِ رسیدن ، بزرگ ترین علتِ زندگیِ اوست.و من در انتظارِ خورشیدِ آزادی ام.و همین باعث می شود هنوز بنویسم.حتی اگر واژه ها هیچ ارتباطی با هم نداشته باشند، مرتبط ترین لحظه ی میان آنها، همین عشقِ کوچکِ من به زندگی کردن است،که گاهی می پوسد، و گاهی رشد می کند.گاهی خشک می شود و گاهی به آسمان نگاه می کند.خورشید حتما آنجاست،درست پشت ابر هایی که ماه نمی توانست تا ابد آنجا پنهان بماند، و اکنون نوبت خورشید است.هر روز نگاه می کنم.پرنده ی آواز خوانی ندارم اما آسمان از شب نشینی ستاره ها می گوید تا مرا آرام کند.از صحبت هایشان که با عشق می گویند:« نترس، نور، نزدیک است! »و من هر روز یک نفسِ عمیق از سیاهیِ روزگار و تلخی هایش کشیده ام تا بتوانم دوباره بنویسم وبگویم که ،این واقعا اتفاق می افتد،  کنارم بمان عزیزم.اه بله زندگینامه هایمان شبیه به هم است.و من هم گرسنه ام.اما اگر بخواهم از امروز بگویم،صبح، بیداریِ نا خوشایند مرا خفه کرد.و محکوم به بدن درد تا انتهای همه ی ناراحتی هایم رفتم، غصه خوردم و میخورم، و چشم هایم می سوزد.و با قلبم صحبت می کردم،که او هم به من گفت: « نور نزدیک است. »و ناگهان دلم تنگ شد برای پدر بزرگ که همه را جمع می کرد، و زمانی بود که دغدغه ای به غیر از بازی کردن با همسایه روبه‌رویی مان نداشتم.دلم برای آن دغدغه ها تنگ است.بعید می دانم حتی مرا به خاطر داشته باشد.دخترکِ لوسِ بی ادب.دلم برای کوچه های قدیمی و حسرت بازی در آنها تنگ شده است، یک توپ باشد و چند نفر . چند نفری که اهمیتی ندارد چه کسانی هستند و چه موقعیتی دارند، حتی با یک پسر بچه ی نابینا بار ها توپ بازی کرده ام.و چه روزگاری بود که من ، ما در آن بودیم و نمی دانستیم چقدر رنگین است.چقدر این نورِ دور که می گویند نزدیک است، نزدیک بود.زیبایی داشت و هزار زانوی زخمی از بازی روی پوستِ اسفالت چروکیده.اگر بخواهم صادقانه تر بگویم،دلم خیلی گرفته است و این گرفتگی را هیچ پادزهری جز نور ، درمان نمی کند.شاید باورتان نشود،اما برای نوشتن اینها به هیچ چیز فکر نمی کنم و در لحظه هر چه بخواهم، می گویم.احتمالا تنها چیزی که برای نوشتن از آن استفاده می کنم، قلبم باشد.اینکه برای هر پاراگراف نیم ساعت زمان می گذرد، و در این نیم ساعت به زندگی کردن مشغولم، مرا وادار می کند نوشتن را تمام نکنم.می فهمی چه می گویم؟نمی توانم سکوت کنم.می خواستم سیب زمینی ها را قبل از پوست کندن ، زیر اب خیس کنم.این به من حس زندگی می دهد.پوسته ی نازکِ گِلی، آمیخته با قطره های آب،یک صحنه ی باریک از سُر خوردنِ عطرِ خیسِ خاک،دَم، می خواهم این نفس تا ابد حبس باشد!و بعد به آرامی پوسته اش را جدا می کنم.زرد، سیب زمینیِ زردِ من،خورشیدِ من، نورِ من.نفیسه خطیب پور@roots.ofme</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 15:19:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به شما می خندم.</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%85-mbhakgowknno</link>
                <description>مهم نیست مهم نیست این داستان غم زده تا کجا ادامه دار است.دلم می خواست پایان را همین حالا به گوشتان برسانم.اما باید صبوری کرد.این مرد ها و زن ها و داد های بی عدالتی، هر کدام جامِ زهری برای آنهاست.تا ببینند، گوش بدهند که ما هستیم و ادامه دادن در خونِ نسل ماست.آه بله بله!حرف های کلیشه ای و زیبا،که هر چقدر سبک تر بگویم برای گوش هایشان آزار دهنده تر است.من می خندم.به این جماعتِ از کار افتاده ی فرو رفته در گِل، باید خندید!و خب زیباست. همیشه لبخندِ بجا، زیباست.به هر ساز رقصیدن، همان آموزشِ لعنتیمان بود که به ما یاد دادند،و برای این تحمل از پدران و مادرانمان گله دارم.. ناراحتم عزیزانم.. قلب درد دارم.این داستان از خیلی قبل تر ها داستان شد.اما پایان خیلی نزدیک است و شاهِ بازی ، خستگی دارد.سرباز ها هم کوفته اند و وزیرِ لایقی وجود ندارد.اکنون،مردمی که سال ها برای درباریان نوکری می کنند، با مغز های پوسیده شعر می خوانند.یک ! دو! سه! فریاد برای سکوت!هیس! هیس کنید!همه باید اطاعت کنید!....و چه قدر بی معنا اسلحه به دست می گیرند.سناریو های تکراری،ترساندن های الکی،الگو های الکی،جانم به فدای های الکی،الکی الکی الکی!مرگ، مرگ های الکی!بس کنید!پاچه خواری های کلاس اول را تا الان کشانده اید،معتادید،بیمارید،درمانی نیست تا خودتان نخواهید!بس کنید.پایان شما یک خورشید گرفتیِ عظیم دارد ،و آن قدر تاریک می شوید که فکرش را هم نمی کنید.مدتی پیش می توانستید خاموشی را به آتش بس بدهید،اما اکنون وقتِ نیست شدن ها و رفتن ها یا بهتر بگویم، فرار کردن هایتان است.می تواند یک تبعید از خاکِ زادگاهِ پر از درد باشد،پر از کلاه های گشاد که بر سرِ مردم دهکده گذاشتید،پر از دروغ.یک ترک گفتن بدونِ خداحاظی.پس اهمیتی ندارد.برای من به شخصه مثل روزِ پیروزیِ پایانی واضح است.و می دانم ،دردتان می آید.مردم دهکده چند نسل جلو افتاده اند و امسال،برای تغییرِ رنگِ شکوفه های نفرین شده، بهترین بهار را دارد!پس از همین حالا می گویم خدا نگه دار.و  خب،روزگاری که شاید فکر کنید به کام خواهد ماند، سیاه است و تَنگ.و خاکی که بسترِ آن هرگز موریانه ای را برای جنازه هایتان نمی کشانَد،چون از حالا عطرِ خیانت و تهوع می دهید.حتی موریانه ها، آغوشِ بازِ مسخره تان را نمی خواهند.قانع کننده بود؟نباید به چهره های درهمِ تان خندید؟!@roots.ofmeنفیسه خطیب پور</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 00:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیزم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-db9vdgdv7nbn</link>
                <description>یک سوال دارم ،کجا میتوانم ؟زندگی کردن؟بله ، میخواهم زندگی کنم،لبخند دارم، زیاد دارم،میخواهم نشان دهم.کجا میتوانم شعر بخوانم؟همینجا.پس میتوانم فریاد بزنم؟چه چیز را ؟خشم،درد،زخم.آری ،آزادی برای همه ی توست.همه ی تبعیدی ها و بغض شده هایت.می توانی همه چیز را شعر کنی،یا همه را به فریاد بدهی.عزیزم نفس بکش،نفس کشیدن یک داستانِ غم دار از غم بادِ روزگارمان است، روزگاری که در آن نه خندیدیم، نه رقصیدیم،تنها گلی بود که در باغچه بوی زندگی می داد،شاید اگر جوانه می شدم،گلی بودم که سرتا پای بهشت از آن پر بود.و عطری داشتم که چشم هایت را برای استشمام آن می بستی، و چقدر شاعرانه بودم.اما مهم نیست ،این رویا پردازی وداستان غم زده را می دهم به جوی آب،تو هم پرواز کن.بگذار روح با وجودت پیوند بخورد.بنوش ،یک بار،دو بار،سه بار،نفس بکش،دم،باز دم،عمیق،بی غم،آزاد،رها،دم،یکی دیگر بنوش،دم،باز دم،بنوش،بگذار برود،بگذار از این هستیِ نفرین شده و هر چه در ان است برود، برود به روشنایی، به آرزو ، به قلبِ پاک سگ های خیابان.بوسه بزن،دست ها را بگیر،آغوش وا کن و بگو،دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم،حتی از بنفشه ها هم عاشقانه تر،و باورم کن،بنوش ،دم ،باز دم،باورم کن،این راویِ خسته را نای دروغ گفتن نیست،من صداقت دارم،و صادقانه محتاجم،دست هایم را بگیر،می خواهم از بام پریدن کنم.نفیسه خطیب پور.@roots.ofme</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 23:24:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قشرِ خاکستری.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D9%82%D8%B4%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-afq1s4vpaqmv</link>
                <description>قشر خاکستری میخواستم خلاصه کنم،همه چیز احمقانه تر به نظر رسید.و چقدر تعدادتان زیاد است!و چه قدر مضحک که بی تفاوت نشسته اید.آه قلبِ نازنینم،تیر نکش،این داستانِ غم زده ی ایران است.و چشم ها و ای گلوی سوخته ام،بغض نکنید،قورت بدهید،قورت بدهید.و چه طور است برقصیم؟با دست های خونی و افکارِ ابلحانه،برقصیم و بترسیم و بی تفاوت باشیم.مثل قشرِ فرو رفته،فرو رفته در سکوت.و خب نه،نمی خواهم.این رنگِ خاکستریِ لعنتی را نمی خواهم.زیبایی را پرت می کند به یک تکه کاغذِ سوخته،که می دانیم درختی بوده و کاغذی از پاره ی تنه آن است، که می سوزد.و خب قشرِ خاکستریِ لعنتی،تمامِ پاره های تنمان در حال سوختن است!_خانوم یه چایی بیارو شما چای بنوش!_ این پیتزا مخلوطا چن؟و شما پیتزا نوش جان کن!_ معلوم نیست چی میشه، نمیخوام بهش فک کنم.و شما گیج بمان!چشم ها را ببند!بو نکشید!این استفراغِ تکراریِ تاریخِ ماست!ترس ترس ترس،بچرخ بچرخ بچرخ،سر گیجه و یک تهوع عظیم از حماقتِ همگانی،که نصیبِ خون ریخته ی کدام انسان است؟نمی دانم!و در نهایت خاک بر سرتان،و اگر به خودتان گرفتید،درود به شرفتان،که گولتان نمی زند.چون حقیقتِ سرنوشت یک ایرانی ،به این درک وابسته است.و چه واژه هایی برای گفتن هست،که من سانسورچی آن ها می‌شوم ،هر روز،هر دقیقه ،و حتی همین لحظه.که ننگ به شما،و خاندانِ بی عقلِ ایرانی،که زودتر بروید به درک،و با این اتفاق، دسته جمعی واکنشی نشان بدهید،شاید حساب شدید،شاید دیده شدید،شاید تاثیر گذار بودید.نفیسه خطیب پور.@roots.ofmeپ ن : امضای من پای همه ی طراحی ها و نقاشی هایی که تصاویرشون رو میزارم هست، اگر خواستید از عکس آثار استفاده کنید باید اجازه بگیرید. ممنونم که حق خالق اثر رو رعایت میکنید.</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jan 2023 00:01:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به او «۳».</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-%DB%B3-lyg3hxgdzlef</link>
                <description>درد جانا، درد!جانا ، چه طور میشود  دنیا را وارونه دید؟دلم میخواست دستی به سر و گوش خورشید بکشم ،و بگویم : دیوانه تر باش!بسوزان و دوباره بساز.اما خورشید دور است و این دوری، واقعیست.و بعد به تو فکر کردم، همین قدر واقعی دوری.جانا نمی توانم از آن دست بکشم.زیبایی را می گویم.زیبایی که چشم هایت نشان می دهد،و لطافتی که از ان می پاچد،و پلک های برهنه ام را جلا می دهد.و چقدر ملایم مرا میکُشی....همیشه فکر می کردم نور  تا کجا می تواند زیبا باشد؟می شود عشقِ پروانه را دید؟به روشنی؟ یا رنگین کمانی؟که تو را دیدم،و پرت شدم به پوستِ تو،که کافورِ اصلِ جهان بود،و من همان جا سقط شدم،تا دوباره بیایم و دوباره عاشقَت باشم.روز هاست در این افکار غرق شده ام.که دل پیچه از آرزو آمد و سراغم را گرفت.و گفتم تو را میخواهم،و زور زدم، و زور زدم، و باز هم زور زدم.و نتوانستم آنچه از تو میخواهم را دوباره تصور کنم.شاید خواب بود جانا، نمی دانم.اما می دانم، نامه هایم را نمی خوانی.و هیچ ایرادی ندارد.برای تو نوشتن هم عشق است.من می نویسم تا هستم.و می نویسم تا بگویم.پس باکی از نخواندن نیست.راحت باش و خودت.من باز هم می نویسم.شاید عشق همان مکثِ میانِ پلک زدن های توست.من صرفا بازی می کنم،تا بتوانم نفس هایت را با زمستان ببینم.و دیدنی که بتوانم از آن بنویسم.پس بیا و دست هایم را بگیر.این هزارمین بار است که مرا نمی خوانی،و نمی‌خواهی، و تمام نمی کنی این یاد اوریِ آزار دهنده را، که فقط من می دانم و تو و داستانِ عشقی که به آخر نخواهد رسید.زخم جانا،تو زخمِ منی،اما مرهم،چاره،ماه هم هستی.تو صبحی و یک صبح به خیر جانانه،یک چای که سرد است اما نوشیدنی،و چه عطری داری!هِلی و زعفرانی و یک بوییدنی،دم.باز دم....یک خواستنی.و اگر می توانستم،تمامِ عمر برای تو می رقصیدم،رقصِ شادانه ی عاشقی،که فقط عاشقم و عشقم را داد می زنم.جانا!مرا نمی بینی؟نفیسه خطیب پور</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jan 2023 19:29:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک فنجان چای از لبخند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13645876/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-u5hncicwzmsu</link>
                <description>این من نیستم.شاید هم من باشم.چشم ها را می بندم.همه چیز دروغ می گوید.به آفتاب گردان می گویم خورشید فریب است.و این سر به انتظار بالا آوردن، تباهیست.و کوه همیشه بازتابمان را فریاد نمی زند.شاید هم هیچ وقت تکیه گاه خوبی نیست.به زندگی میگویم که حقیقتْ، دستکاری شد،و  با تقدیرِ ما،یک آینه، جهان را بر عکس نشان داد.زیبا نیست؟زیبا نیست.کدام زیبایی؟!من میخواستم باغچه را از رُز سیراب کنم،اما غنچه ها پر پر شد.یا شده بودند.آینه دروغ می گوید.نمی دانم.پدر گفت قاصدک را بگیر، آرزو کن.اما دلم میخواست با آن بروم.و یک سرنوشتِ کوتاه از فرودِ بی قاعده داشته باشم.یک شروع و پایانِ سریع.سریع تر از این شب.و آینه خندید.و به سر درد می گویم که بیا، تو هم بیا.راستی،دریا که آرام می شد،بادبادک بازی را دوست داشتم.بچگی بود.لذت بود.واقعی نبود.نمی دانم.من به دریا می گویم که بادبادک خواب بود.بادِ عزیز، خودِ دریا هم دروغ بود!مرگِ پدر بزرگ.خانه ی فراموشی.باغِ انگور.دعا.فردا.خانمِ مربی در انتهای سالنِ ورزش.عدسی و نانِ داغ.دروغ بود.دروغگو.این زندگی، با این رنگ،این ثانیه ها، این تپش قلب،آن روز هایی نیست که باید داشته باشم.عزیزم ،آن روز هایی نیست که باید داشته باشیم.نمی توانم نفس بکشم.و حتی نمی توانم مشت بکوبم.دست هایم را هنوز می خواهم.و اشکی که ریخته می شود،ان هم فریبِ دوخته شده به پارچه ی تقدیرِ من است.پس به چشم ها می گویم که حق من چیست.حق من این نیست.حق من یک فنجان چای از لبخند است.که بنوشم،و دلپیچه بیاید،تمامِ غصه ها ، نداشته ها و نشدن هایم را بالا بیاورد.و باز هم بنوشم.و مستی کنم.و مستی کنم مادر.و چشم هایم از نور به سایه ای از خشم برود، و بعد دوباره بالا بیاورم.و این بار به سیاهی ام.شبم.بیداری ام.این بار هر چه میخواهم،همانم.پس این دست را مشت می کنم،آینه،هر چه هستی،بترس!نفیسه خطیب پور.</description>
                <category>نفیسه خطیب پور</category>
                <author>نفیسه خطیب پور</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 00:20:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>