<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه‌م</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13682446</link>
        <description>قرار بود از تجربیاتم در مسیر رشد فردی و کار بنویسم، اما الان مینویسم تا زنده بمونم(:</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:45:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3913148/avatar/Ngafvv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه‌م</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13682446</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دخترک!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-ofeai0bfo9vk</link>
                <description>دخترک، مشق های مدرسه ش رو ننوشته بود اما به مامانش گفته بود نوشته. اونا رو مدرسه نبرده بود. به معلمش گفته بود جا گذاشته...مامانش برای تنیبه، بهش گفت چون دروغ گفتی گوشی رو امروز بهت نمیدم. تمام! خیلی عصبانی بود، بی ادبی و اعتراض میکردباهاش صحبت کردم و قصه ضحاک رو یاداوری کردم...بهش گفتم ببین، تو یک کار دیگه کردی، و یک چیز دیگه گفتی. یعنی واقعیت رو نگفتی. پس دروغ گفتی.دروغ گفتن کار اشتباهیه. میدونی چرا؟ چون وقتی دروغ میگی، یک لکه سیاه توی قلبت میسازی. اگر متوجه لکه سیاه نشی، یه روز میشی شبیه ضحاک. ضحاک پسر باهوش و مهربونی بود. اما وقتی پدرش رو کشت تا پادشاه بشه، یه لکه سیاه توی قلبش ساخت، متوجه لکه نشد، سعی نکرد اشتباهش رو جبران کنه و ازش درس بگیره. به جاش؛ کارهای اشتباهش رو ادامه داد تا کل قلبش سیاه شد و بنده شیطان شد.خدا به ضحاک یک هدیه ارزشمند داده بود، قلب پاک و تمیز اما ضحاک نتونست ازش مراقبت کنه و قلبش سیاه سیاه شد. مامانت، تو رو تنبیه کرد و گوشیت رو گرفت تا متوجه کارت بشی. چون میخواد تو، صادق، مسئولیت پذیر و مهربون باشه. مامانت میترسه قلب دخترش سیاه بشه. برای همین این کار رو کرد...وقتی منطق کار رو شنید، متوجه شد، قانع شد و رفت مشق هاش رو نوشت....دلم برای دخترک سوخت. دختر باهوش و خیلی منطقی ای هست. لازمه احساساتش دیده و پذیرفته بشه و شنیده بشه. کاش درست تربیت بشه...</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 14:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاهی درونش!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%B4-kzxdt0g8sjgz</link>
                <description>بهش گفتم دختر فلانی( تراپیست پسرش) یک ماهه خبری ازش نیست. پیگیری کردم و فلانی گفته خبر صحت داره...❤️‍🩹در جواب، بهم گفت حقشه! گفت با چرت و پرتایی که به پسرم( مرد بالغ 30 ساله) گفته باعث شد دوسال از من دور شه و من رو نبینه. باعث شد بچه من ازم دور شه، حقشه و باید این درد رو بکشه!!!شوکه شدم! هر روز وجهه جدیدی از ترسناک بودن و پست بودن این فرد برام آشکار میشه و حالم بد میشه!به سناریو نگاه کن: یه مرد 30 ساله میره پیش تراپیست تا گره های ذهنیش رو باز کنه و از اون کثافتی که بوده رها شه. تغییرات پسرش بعد از تراپی رو نمیبینه. کارهایی که توی 30 سال با پسرش کرده رو نمیبینه. کتکها و توهیین هاش رو نمیبینه. فقط میگه دوسال مغز پسرم رو شستشو داد، حقشه که یک ماهه از دخترش بی خبره، معلوم نیست کجاست و چرا دستگیر شده... من هر روز بیشتر از این آدم دور میشم. هر دفعه میگم از این سیاه تر نمیشه، جلوه جدیدی از خودش رو نمایان میکنه و من؟! بیشتر ازش دور میشم. به هر آیینی باشی، خوشحالی از غم و درد بقیه برام پذیرفته نیست...نمیدونم شاید در ِآینده برام پذیرفته بشه، اما با این منطق مضحکی که اون گفت، هرگز....فکر میکنم روزی میرسه که طناب پوسیده بین من و اون فرد پاره شه، اونقدر ازش سیاهی ببینم که از دایره ارتباطاتم حذفش کنم. امیدوارم معجزه ای بشه تا اون روز نرسه...</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 14:19:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست داشتن و نفرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-wvg2m6b1hjj2</link>
                <description>همیشه اختلاف عقیده توی خانواده ما بوده. خونه ما شبیه یک دیکتاتوری کوچیکه. ما یاد گرفتیم هر کس قدرت داره، حرف اخر رو میزنه و باهاش وارد بحث و مکالمه نشیم. وقتایی که با بابا بحثم میشه بهش میگم تو پتانسیل داشتی از داعش ترسناک تر بشی!! ما یاد گرفتیم عقایدمون رو برای خودمون نگه داریم تا رابطه مون خراب نشه. یعنی تا حد امکان با هم سر مسائل دینی یا سیاسی حرف نمیزنیم تا اون طناب پوسیده رابطه بمونه.سخته ها. اصلا ساده نیست. یکی نوشته بود هیچ کس نمیفهمه ماهایی که تو خانواده مذهبی و سنتی بزرگ شدیم تو این روزا چه فشاری رومونه. ادمایی رو مبینیم که هم دوستشون داریم هم متنفریم ازشون!!من دقیقا همین احساس رو دارم. اصلا اعصاب و روانم نمیکشه با کسی بخوام صحبت کنم یا بحث کنم. کافیه طرف یک کلمه پس و پیش بگه، سریعا حذفش میکنم. برام میک سنس نمیکنه کسی اینقدر سرش رو تو برف کرده باشهاما دقیقا بابا جزو همون گروهه. از تغییر میترسه. نمیخواد ببینه. نمیخواد بشنوه. سرش تو برفه. و به ما توهین میکنه و میگه عقل ندارین و نمیفهمین. من عصبانی میشم و کلااااافه میشمممم. سعی میکنم اصلا باهاش ارتباط نگیرم و وارد بحث نشم که بی ادبی نشه و بحثی پیش نیاد. خیلی حس مضخرفیه دوست داشتن و نفرت باهم!! </description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 13:11:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس و ابهام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-is4liqrqumni</link>
                <description>من تو یه خانواده سنتی و مذهبی به دنیا اومدم. قبلاً چادر رو برای پوششم انتخاب کرده بودم، دوستش داشتم و نمازم رو هم می‌خوندم.بعد از قیام مهسا، دیگه نخواستم و نتونستم چادر بپوشم. حالم فوق‌العاده بد بود و برش داشتم. نماز هم نخوندم.حالم از خدای مشترک من با بقیه به هم می‌خورد و نمی‌تونستم بپذیرمش…(به چالش‌هایی که این مدت با خانواده سر تغییر عقایدم داشتم اصلاً کاری ندارم.)بعد از سه سال دوباره نمازم رو شروع کردم، ولی بعد از ۱۸ دی دوباره گذاشتمش کنار.فکر می‌کنم ایمانم به بیدی وصله که با هر بادی می‌لرزه. برام عجیبه، نمی‌فهمم چه وضعیه. این خدا چرا تو کتابش همش تهدید می‌کنه، اما کشته شدن این همه آدم تو فرهنگ‌های مختلف رو می‌بینه و دم نمی‌زنه؟ نمی‌فهممش.جدا از اون، این مدت ذهنم خیلی درگیره که حجاب رو بردارم. انگار نمی‌خوام هیچ اشتراکی داشته باشم. حس می‌کنم منم دخیلم و وقتی حجاب می‌کنم، نسبت به خودم حس بد می‌گیرم.پوشیدگی رو دوست دارم؛ یه جورایی مدل لباس پوشیدنم هم همونه، فقط سبکش فرق می‌کنه. مرزبندی، قوانین انسانی اسلام و نکات تربیتیش رو دوست دارم. نماز خوندن و خلوت کردن با یه چیزی که من اسمش رو می‌ذارم خدا، انگار یه منبع قدرت درون و بیرونه… عبادتش رو دوست دارم.اما نمی‌تونم. حالم بد میشه، خشم دارم و عصبانیم. بعضی وقتا به خودم میگم حتی به قبله‌ای که بقیه سجده می‌کنن هم سجده نمی‌کنم.می‌دونم غیرمنطقیه. فرض کن تو جنگ ایران و عراق، عباس بابایی می‌گفت من به قبله‌ای که صدام سجده می‌کنه، سجده نمی‌کنم. صدام از نسل پیامبره و اینقدر کثیفه، پس دینشون خرابه و نمی‌خوامش. مثلاً می‌گفت عجب خدایی، می‌بینه مردم ایران دارن پرپر میشن و تکه‌تکه میشن ولی فقط نگاه می‌کنه. من همچین خدایی رو نمی‌پرستم…اما عباس بابایی اینو نگفت و نکرد. انگار بین چیزی که می‌دید، کاری که می‌کرد و عقایدش یه فاصله‌ای بود…چرا من لج می‌کنم؟ نمی‌دونم.بقیه شهدای جنگ ایران و عراق که برای ایران کشته شدن، چه مدلی نگاه می‌کردن و چه مدلی فکر می‌کردن که بازم خدا رو قبول داشتن و می‌پرستیدن؟ نمی‌دونم…راستش می‌ترسم. می‌ترسم شبیه بابام بشم، شبیه بقیه دیندارهایی که از ترس تاول‌های پاشون جرأت برگشتن و دیدن مسیر رو ندارن. شبیه اونایی که چسبیدن به عقایدشون و بقیه رو شیطان می‌دونن…می‌ترسم…</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 12:26:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-apeds9jmxjnd</link>
                <description>این روزا، سوگ عمیقی رو با خودم حمل میکنم. خیلی وقتا دل و دماغ هیچ کاری رو ندارم...چند روز پیش، خانواده میخواست بچه ها رو ببره سفر. من نمیخواستم برم. حس میکردم دارم به خون های ریخته شده خیانت میکنم و حس گناه داشتم. خواهر کوچیکم بهم گفت دوست داره همراهش باشم و رفتم باهاش...حال عجیبی بود. هر جا میخندیدیم، میرقصدیم یاد اونایی که نبودن میوفتادم. و دلم میگرفت...به خواهرم نگاه میکردم و لبخند میزدم. دلیل خنده من توی این روزاست و یاداوری من که به زندگی وصل باشم و تلاش کنم. کنارش یاد و غصه خون های ریخته شده رو توی دلم زنده نگه دارم. همراهشون گریه کنم و مسیر رو پیش ببرم...</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 15:07:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشمکش!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%DA%A9%D8%B4%D9%85%DA%A9%D8%B4-iqbpq3mydfoc</link>
                <description>از وقتی یادم می‌آد، همیشه سرِ من بین مامان و بابام دعوا بود. وقتی یکیشون قهر میکرد، دنبالش میدویدم و گریه میکردم تا از پیشم نره. خودم رو مقصر رفتن و دعواهاشون میدونستم...بالاخره خدا بهم رحم کرد و وقتی پنج سالم بود از هم جدا شدن. این جدایی، با وجود همه‌ی اثرات مثبت و آرامش روانی‌ای که برام داشت، یک چالش همیشگی هم با خودش آورد: نیاز هم‌زمان به هر دوشون و احساس گناهی که هر بار، وقتی پیش یکی‌شون خوشحال بودم، سراغم می‌اومد.بعد از جدایی، پدرم رو انتخاب کردم و باهاش موندم. طبق حکم دادگاه، آخر هفته‌ها فقط ۲۴ ساعت پیش مامانم بودم. برای من همون ۲۴ ساعت کافی بود. وقتی بزرگ‌تر شدم، به مامانم گفتم ماهی یک‌بار دیدنش کافیه و بیشتر از اون لازم نیست.توی این سال‌ها، به مامانم اجازه نمی‌دادم بغلم کنه یا منو ببوسه. راستش حالم بد می‌شد و احساس گناه می‌کردم.احتمالاً این حس گناه نتیجه‌ی شست‌وشوی مغزی‌ای بود که از طرف پدر و خانواده‌ی پدریم اتفاق افتاده بود؛ برای این‌که توی دادگاه پدرم رو انتخاب کنم و هیچ‌وقت مامانم رو برای حضانت انتخاب نکنم. البته، حس گناه نتیجه کتک هایی که از مامانم میخوردمم بود. که چرا با وجود کتک هایی که زده بود، من هنوزم میخواستم پیشش باشم!!این قصه همین‌طور گذشت…تا این‌که جلسات تراپی‌ام رو شروع کردم. ذره‌ذره سعی کردم خشمم نسبت به مامانم رو پیدا کنم، ببینمش، از زاویه‌ی نگاه اون هم به ماجرا نگاه کنم و برای آرامش خودم، ببخشمش.سال‌های بعد تلاش کردم به نیاز کودک درونم برای داشتن مامان گوش بدم و مامانم رو بیشتر ببینم. اما همیشه بابام با اقتدار سرکوفت می‌زد که «چطور راضی شدی؟» و «چقدر نمک‌به‌حرومی!» و من همیشه یک کوله‌بار سنگین از عذاب وجدان رو با خودم حمل می‌کردم.چند روز پیش، برای اولین بار بعد از پنج‌سالگی، مامانم رو بوسیدم. برای خیلی‌ها شاید عجیب باشه و بگن «خب که چی؟» اما برای من فوق‌العاده سخت بود که اجازه بدم دلم برای مامانم ذوق کنه و ببوسمش.گاهی، تقریباً هر شش ماه یک‌بار، سعی می‌کنم ۲۴ ساعت خونه‌ی مامان باشم و با هم حرف‌های دخترونه بزنیم تا اون بخش از نیازهام برطرف بشه. بیشتر از این نه؛ چون شدیداً احساس گناه می‌کنم و نمی‌خوام بابا ناراحت بشه.چند روز پیش که با بابا بحثم شد و سه روز خونه‌ی مامانم موندم، بیشترین زمانی بود که تا حالا با هم گذروندیم. حرف زدیم، غذا پختیم، فیلم دیدیم؛ همین. یک زندگی کاملاً عادی. حس جالبی داشت، اما وسط همون حس خوب، باز هم عذاب وجدان ولم نکرد.از بچگی همیشه یک کشمکش بین داشتن مامان و بابا بوده. دلم برای مامان تنگ می‌شه، اما هیچ‌وقت شهامت گفتنش رو نداشتم. وقتی پیش مامانم هستم، دلم برای بابا تنگ می‌شه و کنارش یک احساس گناه عجیب هم دارم و از خودم متنفر میشم که چطور اینقدر سست عنصرم اجازه دادم مامان نزدیکم بشه و کنارم باشه و الان کنارش آرومم!!باید این رو توی لیستم بنویسم تا حتما با تراپیستم در موردش صحبت کنم....</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 17:51:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روان سابیده با آب غوره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D8%A8-%D8%BA%D9%88%D8%B1%D9%87-egumakvnbw3d</link>
                <description>این چند روز، روان من واقعا به هم ریخته و از همه مهمتر، خوابمه! به شدت خوابم میاد اما خواب نمیرم، همش از خواب میپرم و کابوس میبینم، خوابم اصلا عمیق نیست و وقتی بیدار میشم به شدت خسته ام. اینا نشونه فرسودگی و اضطراب زیاده. در همین حین، طولانی ترین PMSم رو میگذرونم که به لطفش روانم سابیده شده. بدنمم همینطور. به شدت استانه تحمل و صبرم پایین اومده، میل هیچی ندارم جز خواب. و نمیتونم بخوابم! وقتی میرم توی PMS میدونم باید از جنس مذکر دوری کنم؛ احتمال اسیب دیدنشون وجود داره چون اصلا حال و حوصله شون و گاها دیدنشون رو ندارم. صبرم پایینه و اگر ذره ای حرف غیر منطقی یا خارج از مسئولیت پذیری یا حرفی که محدوده نیاز من به ازادی رو به خطر بندازه بشنوم، با روی خیلی خیلی جدی و به شدت منطقی خودم که از دید بقیه به شدت بی ادبانه، ترسناک و بی رحمه برخورد میکنم. عین یک قاتل بی رحم واقعیت رو پرت میکنم تو صورتشون و محکمممم سیلی واقعیت میزنم. هنوز نتونستم این ویژگیم رو کنترل و درمان کنم. برای همین سعی میکنم از موقعیت اجتناب کنم. راستش فرصت نشده توی جلسات تراپی درموردشون صحبت کنیم. و گس وات؟ بابام یه مدت گیر داده به من و فاینالی دیشب دعوامون شد!دیشب سر سفره بلند خندیدم و بابا گفت؛ صدات رو بیار پایین. من هم گفتم نمیخوام! و این شروع دعوا بود. بهم گفت تو بلد نیستی مثل ادم حرف بزنی؟ منم گفتم خودتون چرا مثل آدم حرف نمیزنین که همچین توقعی داری؟عصبانی شد و گفت خجالت نمیکشی به پدرت میگی مثل ادم حرف بزنه؟ به پدرت میخوای یاد بدی؟ ( مثل همه والدین ایرانی فاز پدر بدبخت برداشت که تا الان چه کارهایی کرده، چه سختیایی کشیده و اینم دستمزدشه) با یک سری توهین دیگه.بعد گفت باید توی اتاقت شام بخوری و اجازه خندیدن تو خونه من رو نداری( دست گذاشت روی نیاز من به ازادی)و منم گفتم اصلاااا روان و توان صحبت با شما رو ندارم یه چند روزی از خونه میرم بیرون و تامام...توی خونه ما نباید با بابا اینجوری حرف زد. اون ادم منطقی و مودبی نیست. قدرت دستشه و چند بچه کوچکتر از من هم هست که ممکنه از من یاد بگیرن و اگر اونا مثل من حرف بزنن، صد در صد کتک میخورن...میدونم بابا هیچ وقت نمیره درمان بشه و همینه! اما در هر صورت بابامه و میدونم چقدر زحمت کشیده و چقدر قلبش از این مکالمه شکسته. به شدت نگرانشم ولی نمیخوام ببینمش یا باهاش صحبت کنم فعلا(((:</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 10:29:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مووآن؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D9%85%D9%88%D9%88%D8%A2%D9%86-bqofn9ldgewv</link>
                <description>یکی از مدیرای کار سابقم امروز بهم پیام داد. گفت توی انبورد مدیر جدید چالش خوردن و اگر ممکنه من کمکشون کنم. گفتم اوکی...شروع کردم به پیام دادن به بچه های تیم تا ببینم توی 2 ماهی که نبودم چه چیزایی خوب بوده و چیا بد بوده تا بتونم برنامه آنبورد مدیر جدید رو بچینم...میدونی چه حس هایی دارم؟ اونا فهمیدن من واقعا کار میکردم؟ چون قبلا مدیرام میگفتن اخه تو که کاری نمیکنی! انگار سیستم خودش میچرخید و الان که توی گل گیر کردن، متوجه شدن خودش چرخ نمیزده...متوجه شدم مدیر قبلی چقدر بی مسئولیتی کرده و چقدر بد پیش رفته. مهم ترین سرمایه که منابع انسانی میشده رو ناامید کرده و خراب کرده.... دلم میخواد کله ش رو از جا بکنم و بندازم دوره....دلم برای مجموعه میسوزه. خیلی اوضاع جالب پیش نرفته....خیلی </description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 22:39:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازماندگان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-qhq2x1dcoy7d</link>
                <description>این روزا، سندرم گناه بازمانده رو زیاد می‌شنوم میگه، وقتی اتفاق دردناکی میوفته، بازماندگان حس گناه دارن که چرا اونا زنده موندن و بقیه رفتن، حالشون از نفس کشیدن و زندگی کردن به هم میخوره.... کنارش می‌خوام یه سندرمم من بسازم: ترس زندگی و به یادآوردن مردگان در میان بازماندگان یه جورایی انگار از خودت بدت میاد که جرات زیستن رو نداری. اونجا خودت رو ندامت میکنی اینجا میبینی بابا جان هیچ پخی نیستی و جراتی نداری! جالبه نه؟!!!</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 23:42:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاله دمیده؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87-gh9vkr8hr2nv</link>
                <description>همه با یک نام و نشان، به سلامت ایران جوان، به اصالت ایران کهن، به صلابت ایران جوان...امروز اسامی کشته شده ها رو دیدم، یعنی ندیدم. اووووونقدر زیاد و ریز بود که فقط فهمیدم اینا اسمه! هر اسم یک زندگی بوده و هر زندگی ای که رفته، چند خانواده هم باهاش نابود شده...همین حین، دیدم که مجری افق در کمال وقاحت طنازی میکنه!رقص میمون در باد! این حجم از شرافت برام عجیبه! فکر کن! چندین نفر متن نوشتن، متن رو انتخاب کردن، فیلم گرفتن، ادیت کردن تا پخش شه و یکی نگفته هی گایز! الان نمک رو زخم کسی نپاشیم. مردم ایران عزادار ایرانن. فرقی نداره کدوم طرفی باشن، خون رفته و جون...خیلی ناراحتم...به هر آیینی که باشیم، مرده رو محترم میشمارن اون رو ابزار طنازی نمیکننچه برسه به اینکه اونا، اسم اهل بیت رو یدک میکشن! عالی(:</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 11:07:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدرت روتین!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-fgixiktaxn4r</link>
                <description>برای من ثابت شده که نیاز دارم هر روز یک سری کار تکراری از قبل مشخص انجام بدم تا بهم حس کنترل بده بارها تست کردم؛ وقتایی که حس کنترل روی امور دارم و یک سری کار تکراری انجام میدم، روزم رو بهتر میگذرونم، بازدهیم بیشتره و به کارهام میرسم. اخر شب هم از خودم راضی ترم. اما، اگر اینکار رو نکنم چی؟همش اضطراب دارم که یک چیزی سر جاش نیست و همش نگرانم. به خاطر همینم، از خودم راضی نیستم، دپرسم و بیشتر میخوابم...به نظرم روتین داشتن توی روزای سخت هم مهم تره. انگار نیاز داری یه چیزی باشه، که تحت کنترل تو باشه، بگیری تو مشتت و حرصت رو اونجا خالی کنی. یه چیزی که آسمون پایین بیاد یا زمین بالا بره، تو انجامش میدی و اینجوری یک مشت محکمممممم تو دهن روزگار میزنی و بهش میگی: دیدی؟ دیدی؟ همه چی دست تو نیست؟ منم برای خودم حرفی دارم و سوووووز به دلت باشه😎من قوی تر از اونیم که توی شرایط سخت زیر قول و قرارم با خودم بزنم. چی فکر کردی تو؟!😏راستش عمیقا برای من روتین رعایت کردن چیز سختیه و خیلی دوست دارم انجام ندم. ولی وقتی انجام میدم از خودم راضی ترم.( مرض داری دختر؟!)روتین من چند بخشه: ورزش( حتی اگر شده بیست دقیقه)، کتاب( حتی شده دو صفحه)، دوره کلمات زبان و نماز خوندن. من با نماز خوندن چالش دارم واقعا، وقتی اگر وقتی صدای اذان رو میشنوم، بلندشم و بخونم یه حالی میکنم که انجامش دادم و با انرژی میرم سراغ بقیه کارام. اما از سال 401 نخوندم. چند ماه پیش دوباره شروع کردم و این روزا مجدد دلم به سمت نماز نمیره. انگار نمیتونم و نمیخوام.... هعی، بیخیال. این یه پاورقی بیخود بود که از دلم پرید اینجا و به روتین ربطی نداشت...راستی! مربی ورزشم میگه: برای سرپا موندن روتین میخوایم که میتونه شامل: هر روز ورزش کردن حتی کوتاه، نوشتن دو یا سه خط از حال روحیت، کنترل خوندن اخبار و نوشیدن آب  باشه. آب نوشیدن خیییلی مهمه( اونقدر مهمه که تاکید داره ساعت کوک کنیم براش)</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 15:56:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنده‌ای؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-rchxo7jwmheg</link>
                <description>این روزها احوال‌پرسیِ ما به همین ختم شده.یه لیست دارم. هر چند وقت یک‌بار از آدم‌های لیست آمار می‌گیرم که زنده باشن. جواب ندن، کل شهر رو بسیج می‌کنم پیداشون کنن؛ بعد بهشون فحش می‌دیم و خوشحال می‌شیم که زنده‌ان...اما هی از خودم می‌پرسم: فرض کن دیگه نبود. می‌خوای چکار کنی؟و نمی‌دونم.جوابی ندارم.کاری هم از دستم برنمیاد؛ میاد؟برای همین، این روزها فقط نشسته‌م و نگاه می‌کنم... سعیم رو می‌کنم زنده بمونم؛کتاب بخونم، آموزش ببینم، ورزش کنم و تغذیه‌م رو رعایت کنم.سعی می‌کنم با کسایی که دوستشون دارم ارتباط بگیرمو تا جای ممکن مراقب سلامت جسم و روانم باشم.کنارش، سوگواری هم می‌کنم... خیلی وقته پذیرفتم یه روزی من هم، به‌خاطر یک خطای انسانی یا هر اسم دیگه‌ای، توی این مملکت می‌میرم.تا اون روز، فقط صبر می‌کنم.کنار همه‌ی این رفتن‌ها و نبودن‌ها، کنار همه‌ی این داغ‌ها و گریه‌ها، تسکینی که آرومم می‌کنه اینه کهایران می‌مونه سر جاش.چند هزار سال بوده و بعدِ من هم می‌مونه.چند روز پیش به دوستم می‌گفتم:اگه آیندگان این صفحات تاریخ رو درست نخونن و سر کلاس تاریخ بخوابن، حلالشون نمی‌کنم. جفتمون خندیدیم و گفتیم: «اگه آینده‌ای و نسلی بمونه!» اما نتونستیم بگیم: «اگه ایرانی هم بمونه!» پارادوکس عجیبیه. وقتی ایرانی‌ای و نسلی نمونه، خاکِ خالی ارزش داره؟نمی‌دونم.فعلا بیاین هم‌دیگه رو بغل کنیم و برای چند هزار نفری که نیستن و آینده‌ای که هر روز تیره‌تر می‌شه، با هم زار بزنیم (:</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 09:26:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت اکسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%85-xws9kznhevbk</link>
                <description>امروز پیامی گرفتم که حالم رو دگرگون کرد، یکی از بچه های کار قبلی که خودم جلسات مصاحبه استخدامیش رو رفته بودم پیام داد بهم و گفت مدیر جدید مجموعه است. مدیر قبلی داره میره( مدیر قبلی 3 ماه بیشتر نبود)!و توی شوک رفتم!!اصلا ادم بدی نیست، اما تاب اوری پایینی داره و مطمئنم نمیتونه توی اون شغل زیاد بمونه... چی عجیب تره؟ این فرد با حقوق بالایی برای موقعیت کارشناس میخواست بیاد و الان برای مدیریت اومده؟ یعنی تقریبا جقوقش دو برابر عدد قبلی منه.این یعنی چی؟یعنی اون بالا دست هایی که افاضات میفرمودن مجموعه سوددهی نداره، هزینه ها زیاده، به شدت با افزایش حقوق من مخالف بودن و کلی من رو اذیت کردن الان مبلغ بالاتری باید پرداخت کنن که اون بیاد با یک سری هزینه های جنبی دیگه!در کنارش، مطمئنم مجموعه از نظر درامد و سود ریزش داشته( دیگه بعد از سه سال نیازی نیست اونجا باشم، میتونم شرایطش رو پیش بینی کنم)و این یعنی آقای دکتر، مدیریت محترم با کله رفتن در ظرف ....البته این فرد جدید از دوستان و عزیزان دکترن( در استخدامش نقشی نداشته دکتر) ولی مطمئنم اقای دکتر که اینقدر رابطه و دوست و اشنا براش مهمه، هیچ وقت مدلی که با من پیش رفت با این پیش نمیره و با عشق زیاد به کسی که هیچ تخصصی تو این مسیر نداشته و هیچ دوره تخصصی ای برای مدیریت نگذرونده، حقوق بالاش رو میدن!!راستش دلم خیلی خنک شد. اینکه مدیر دوم 3 ماه موند و مدیر سوم چنین فردیه بخشی از دلم رو خنک کرد اما به شدت دلم برای مجموعه سوخت. اون مجموعه باید زنده بمونه و رشد کنه و به ادما کمک کنه❤️</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 15:48:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالم توی این روزا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-d32v8x29e1ld</link>
                <description>این روزا حالات جالبی رو میگذرونم...روز شروع که همه چی قطع شد، من رفتم توی خودم و 2 روز خواب بودم؛ بعدش بلند شدم توی ده روز فشاری پیش رفتم. تقریبا 5 کتاب خوندم، هر روز ورزش کردم و اموزش دیدم. ببین خیلی خوب بود تازه خیلی خوب تونستم مشکلات خانوادگی رو هم هندل کنم بعدش؟ بووووومب همه چی ترکید! انگار توی سرازیری قرار گرفتم فرض کن یه نمودار سهمی شکله که قله ش بالاست، من تا بالا رفتم و الان دارم میام پااااایین، ساعت خوابم توی این روزا زیاد بود اما الان بیشتر هم شده. واقعا میلم به هیچی نیست.یعنی هیچیا!! غذا هم اشتها ندارم، کتاب نمیخونم، ورزش نمیکنم و همین حین، pms هستم و سرما هم خوردم! خیلی جالبه که یک دفعه هم نیوفتادم توش دقیقا با شیییییب ملاااااایم دارم میام....انگار دارم یک نمودار سینوسی رو طی میکنم ! یعنی امیدوارم نمودار سینوسی باشه نه یک سهمی که با سر بیوفتم پایین!!نمیدونم. جالبه برام...سعی میکنم مشاهده کنم. مراقب خودم باشم تو دام افسردگی نیوفتم و با خودم مهربون باشم</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 12:42:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از عجایب!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-urxqchohaquz</link>
                <description>پیرو پست قبل، من خبر رو به والدینش رسوندم،  وقتی هم اومد و بهم گفت جلسه بعدیش رو بگیرم، بهش گفتم تراپیستت این رو بهم گفت. مطمئنی باید جلسه رو ثبت کنم؟! گس وات؟فرد مذکور از کوره در رفت، دعوا کرد، بعد زنگ زد به تراپیستش و قرار جلسه گذاشتن... مقصر؟ من شدم که چغلی فرد مذکور رو به تراپیستش کردم و باعث شدم اون چنین حرفی بزنه...گس وات ابوت هر تراپیست؟یه ویس ده دقیقه ای فرستاد و کااااامل توضیح دادن که اشتباه از من بوده و اینکه گفته صد در صد خودکشی میکنه، باید بستری بشه و دیگه اون رو نمیبینه منظورش الان نبوده که!! من از پیش خودم و خودسر حرف زدم((:عجب گیر عجیبی کردم! به نظر شمشیر دولبه دو سر باخته</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 09:29:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-scsyvbw926f7</link>
                <description>تراپیستش امروز بهم زنگ زد، گفت وقتی تمرین های منو انجام نمیده من دیگه نمیپذیرمش و باهاش جلسه برنمیدارم... گفت این فرد به احتمال صد درصد خودکشی میکنه، خیلی هم خطری کارش رو انجام میده باید بستری بشه و انتخاب اینکه بستری و درمان بشه یا خودکشی کنه با خودتونه. وقتی تمرینی انجام نمیده و با من همکاری نمیکنه کاری از من بر نمیاد...دنیا مجددا روی سر من آوار شد(((:واکنش بدن و مغز من بعد از این خبر چی بود؟ 5 ساعت خواب تا ذهنم روی غلطک بیوفته... واقعا عمیقا دلم میخواد بگم به من چه! اما زندگی واقعی انگار اینجوری نیست اقای قاضی! باید مسئولیتی به دوش بگیرم که نمیدونم چی رو به دوش بگیرم و چه غلطی کنم. فقط میدونم نمیتونم فرار کنم و عقب بایستم...چند وقت پیش تراپیستم بهم میگفت مثلثی داریم که راس هاش: نجات دادن، آزارگر بودن و قربانی شدنه. تو فکر میکنی که وظیفته فلانی رو نجات بدی پس وارد مسیر میشی... مجبورش میکنی مدلی که تو فکر میکنی درسته کارهاش رو انجام بده و زندگی کنه پس میشی نقش آزارگر. اونم عصبانی میشه و تو رو قهوه ای میکنه.  تو میری در نقش قربانی! بعد به خودت میگی دیدی دست من نمک نداشت؟!میگفت اگر به وظایفی که داری اینطور نگاه کنی که:  باید انجام بشن چون وظیفه منه و خارج از کنترلم افتاده گردنم و انتخاب من نبودن؛ وارد همین مثلث میشی...به جاش میگفت باید برای خودت معنا پیدا کنی، با مدل خودت یعنی حل مسئله بهش نگاه کنی که چه جیزایی یاد میگیری و چه مسائلی داری تا حلشون کنی؟؟ میگفت اینطور نگاه کن که برای خودت معنا میسازی مثلا مهارت  حل مسئله، صبور بودن، شنونده بودن، ارتباط موثر، ذهن آگاهی و ... اینا رو یاد میگیری تا بتونی دووم بیاری(((:</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 19:26:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه طلاق کاری منو ول کرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D9%88%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-o5pi3psezabs</link>
                <description>مجددا امروز یکی از بچه ها بهم پیام داد و سوالی پرسید بهش گفتم به خداااا من اونجا کار نمیکنم و اینا رو باید از مدیرت بپرسی نه من( توی این مدت چند بار پیش میومد سوالایی رو میپرسید که مشخصا باید مدیر مستقیمش پاسخ میداد نه اینکه به من بگه)چی گفته باشه خوبه؟ گفت مدیرش سه روزه گوشیش خاموشه و جواب نمیده ... خیلی نگرانش شدیم و گفت کسی رو نمیشناسه ازشون حالش رو بپرسه. پس من دست به کار شدم، به چند نفر پیام دادم و  به مدیرای فرد گم شده هم پیام دادم و حالش رو پرسیدم گس وات؟به نظر بعد اینکه من به مسئول بالاترش پیام دادم پیداش شد و جواب همکاراش رو داد!!اصلا به اون فرد کاری ندارم و نمیخوام بگم رفتارش درسته یا غلط! چون جای اون نیستم و نمیدونم قصه ش چیه... اما واقعا میخوام به همون مدیرای بالا دست فحشهای خیلی بدی بدم. خیلی خیلی خیلی خیلی بدددددددددددددددد یه روزایی من چنان شرایط سختی داشتم که توی اتاق عمل، بالا سر مریض، توی مجلس ختم مادربزرگم یا حتی مرخصیم، در دسترس و پاسخگو بودم که کار لنگ نمونه!! یه روز مرخصی گرفته بودم برای سفر، اما جلسه فوری پیش اومده بود من شب قبل تاااا ساعت 4 صبح بیدار بودم که کارا رو برسونم که جلسه به نتیجه برسه! در صورتی که میتونستم بگم مرخصیم و نیستم!!اخ بمیرم! یه بازه ای، چشمام عفونت کرده بود و جایی رو نمیدیدم، به یه وضضضضعی کارا رو پیش بردم که دلم برای خودم میسوزه. اون موقع کسی نبود جای من باشه و میدونستم اگر منم نباشم کارا گیر میکنه. با چشم کور نشستم پای سیستم!! توی همه این روزا، اگر چالشی پیش میومد؛ واکنش همون مدیرای بالادست ضمن تشکر از من این بود که وظیفته، مدیری و نیازه انجام شه ( اینکه میدونستم نمیخوان سر به تنم باشه و اصلا دوستم ندارن یا نقدهای خیلی تند و سختی رو میگرفتم  به کنار) اما مطمئنم به این فرد هرگز چنین فیدبکی داده نمیشه و هرگز چنین چیزی گفته نمیشه... چون این فرد کار درست رو کرده. مدلی رفتار کرده که  توی ایران مرسومه نه رفتار فووووووق احمقانه‌ی مسئولانه‌ی من!! </description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 15:34:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد طلاق کاری!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-yk3tstoiusnt</link>
                <description>چند روز پیش بود که احتمال دادم اینترنت ها ملی میشه به مدیر سابقم پیام دادم، دستورالعمل رو بهش گفتم از کجا پیدا کنه و برای ایام قطعی اینترنت چکار کنن که کار نمونه... توی این چند روز، همکارای قبلیم بهم زنگ زدن چون توی کار به چالش خورده بودن، ازم سوال میپرسیدن. فردی که جایگزین من بود، در دسترس بچه ها نبود و هیچ چک لیستی برای وقتی که نبوده تعریف نکرده! کار گیر میکرد و من دخالت میکردم که حل شهفردی که جایگزین من شده اموزش ها رو ندیده و از من سوال میپرسید، بهش جواب میدادم تا مسئله حل شه...و چقددددر دلم برای خودم میسوزه، این سطح از بی مسئولیتی برای من خیلی عجیبه. اینقدر راحت تیم رو رها کنی، کارها به امان خدا پیش بره و اعضای تیم استرس بگیرن که در شرایط ابهام وقتی مدیریت نیست باید چکار کنن! و چقدر دلم میسوزه که من ادم بد قصه هستم و میمونم. چون بقیه براشون مسئولیت پذیری و چالشهای ریز تیم مهم نیست فقط براشون مهمه باهاشون خوب حرف بزنیم تا تن چون برگ گلشون ترک نخوره و اعصاب لطفیشون آزرده نشه؛ اما اینکه وظایفشون رو درست انجام  بدن و باعث زحمت برای بقیه نشن اصلا مهم نیست... این قلبم رو خیلی درد میاره. میدونم اونایی که من رو قضاوت کردن هیچ وقت این قصه ها رو متوجه نمیشن. هیچ وقت نمیفهمن و همواره من بدم... </description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 17:11:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آره!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%A2%D8%B1%D9%87-teha6j1q9q8y</link>
                <description>الان که مینویسم صدای تحلیلهای نوین عزیزانی از اون طرف اتاق میاد، میگه که اره، منطقیه اینقدر تومن بده تا جنازه عزیزش رو بگیره! اره خودشون گوه خوردن و رفتن، باید عین ما، در خونه رو میبستن بچه ها رو دعوا میکردن که بمونن خونه! اره اینا جوونن و عقل ندارن، فکر میکنن با ریختن خونشون قراره چیزی درست بشه اره مگه ما که رفتیم انقلاب کردیم، چی شد؟ در نهایت، اره! ما همه عاقلیم و شما همه احمق پر مدعای بیشعور!!  گاهی یه قصه دیگه هم هست...اره! تو بی عرضه ای که هنوز ازدواج نکردی، اره تو هنوز یه سفر خارجی نرفتی، اره تو یه ماشین نخریدی و اره تو هنوز توی خونه پدر و مادرتی! اره! واقعا زندگی مضخرفیه! من واقعا عصبانی و ناامیدم و به زور خودم رو زنده نگه داشتم، اگر به من بود میرفتم برای اعترضات به گرونی و برام مهم نبود از کدوم طرف تیر بخورم، فقط بمیرم و تموم! اما دردی که هست، درد مسئولیته که باید مسئولیتم رو به پایان برسونم و این درد داره که باید بپذیرم، خودم رو اروم کنم، اشکم رو پاک کنم و لبخند بزنم برای این زندگی مضخرف تا وقتی که قلبم از سنگینی مسئولیت روی دوشم اروم شه و بگه دختر! از الان میتونی با خیال راحت بمیری ...</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 21:43:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سووشون!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13682446/%D8%B3%D9%88%D9%88%D8%B4%D9%88%D9%86-flss9pjpmtfa</link>
                <description>ذهنم پر از غباره، خاکستری خاکستری...یه روز یه نفر بهم گفت: تو تنها ادم سالم اون جمعی، قبل از اینکه اسیب ببینی و دیوونه بشی، فرار کن! انگار محیط پیرامونم همینقدر سیاهه، چه پیراون داخلی چه پیرامون خارجی به عنوان یه ایرانی!چند روز پیش بود که یک نفر رو مخفیانه بردم بیمارستان چون خودکشی کرده بود چون پدر و مادرش نباید متوجه میشدن، تراپیستش زنگ زد و من شنوای چالشهای اون یک نفر بودم جای والدینش، بعد هم کلی جنگ و دعوا روانی با والدینش داشتم... چند روز پیش یک نفر مست کرد و چندین و چند خانواده رو به هم دوخت و پیوندی داد که به نظر قراره تبعاتش به من بخوره!! در کنار همه اینها قلبم برای  ایرانمم پاره پاره میشه که ای کاش من هم برای اعتراض میرفتم که ای کاش ایران من بمونه...  به خودم دلداری میدم ایران سختی های زیادی رو دیده، ادمای زیادی ناخواسته توی  این خاک به دنیا  اومدن و توی بازه تاریخی بدی زندگی کردن( نه برای زیستن و تعالی برای زنده بودن) در نهایت بعد یک زندگی نباتی مضخرف مردن(((: احتمالا تو هم در این بازه تاریخی ایران هستی، زنده ای برای زنده بودن نه برای رشد کردن، یک چشمت همیشه اشکه و عزادار جوونایی هستی که مردن و یک جشمت خونه برای ارزوهات و رویاهات که جلوت پر پر میشه  و انگار کاری ازت برنمیاد.. گرونی افسارش رو دور گردنت انداخته . تو هم  &quot; ماااا ماااا&quot;  کنان میدوی دنبالش تا زنده بمونی! هر دفعه ذهنت دنبال اینه چی رو از زندگیت حذف کنی، چطور از کیفیتش کم کنی تا فقط زنده بمونی! کل ظرفیت مغزت رو گذاشتی روی گرونی، قیمت ها و زنده موندن بیشتر.  چه زندگی شیرینی...! در کنار همه اینا، با خانواده ت دست و پنجه نرم میکنی، که فلانی روان فلانی رو خراب نکنه، اون یکی خودش رو نکشه، اون یکی زارت بچه نیاره و بچه رو به فنا بده و علی اخر... انگار اینه زندگی!تو این سیاهی زندگی، یک نفر هست که عمیقا برام عزیزه و جونم انگار بهش بنده  انگار امیدم برای ادامه این زندگیه و از روزی که همه چی قطع شده، من از استادم هیچ خبری ندارم... امیدوارم سلامت باشه و امیدوار...توی این روزای خاکستری زندگی، من هم به طناب امیدواری خنچ انداختم،  کتاب میخونم، وزرش میکنم، فیلم میبینم و خونه رو تمیز میکنم در کنارش به عزای جوونایی نشستم که این روزا توی خون غلت زدن؛ به فکر جوونی از دست رفته ام و غصه ایرانم رو میخورم...</description>
                <category>فاطمه‌م</category>
                <author>فاطمه‌م</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 21:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>