<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ??ریما کریمی??</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13711989</link>
        <description>روزی از عشق دلم سوخت که خاکستر شد  بعد از این سوز به هر سوز جهان می خندم  خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است  کارم از گریه گذشته به آن میخندم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 17:51:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2219453/avatar/MPfuCO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>??ریما کریمی??</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13711989</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرموز ترین و شگفت انگیز ترین اتفاقات در جهان !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13711989/%D9%85%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-tdexgcatobsz</link>
                <description>نمونه ای از اتفاقات مرموز جهان !این روزه در جهان اتفاقاتی بسیار عجیب رخ داده است، اتفاقاتی مرموز که آدم را به شگفت می اندازد، در اینجا میخواهم برایتان نمونه از این جهان مملوء از اتفاقات مرموز را که حقیقت دارند؛ بگویم.دختری که توسط خدمتکارش به قتل رسید !در 15 مارس سال 2003 میلادی شنیده شده که گریس مک دونالد تنها فرزند ابیگل کلی و لوویس مک دونالد، توسط خدمتکارش به قتل رسید؛ آنها افرادی ثروتمند بودند که در ویلای خود زندگی خوبی داشتند که روزی که گریس مریض شد برایش پرستاری را گرفتند، پس از اینکه آنها دخترشان را به پرستاری به نام امیلی سپردن و به امیلی اطمینان کردن، آنها یکروز با خیال راحتی برای رفتن به بیرون از ویلا رفتند، که وقنی برگشتند با دیدن جسد دختر 12 ساله خشکشان زد،این پرستار شیطان صفت کلاه برداری بود، که برای بالا کشید اموال این خانواده؛ دست به این کار شیطانی زده بود ! و خود را در نقش پرستاری ساده فرو برده بوددختری که بعد از 18 سال میفهمد پدر و مادرش خانواده اصلی او نیستند !در 24 ژانویه سال 2042 میلادی الیا جکسون پس از گذشت 18 سال میفهمد که پدر و مادرش خانواده اصلی او نیستند ! و نابود می شود؛ الیا که مشغول آماده شدن برای کنکور بود، این را بهش میگویند که در واقع پدر و مادرش خانواده اصلی او نیستند او را به خانواده اصلی اش آشنا میکنند حال الیا از شنیدن این حقیقت بسیار شوکه شده و باورش برای الیا سخت است؛ به خواسته پدر و مادر واقعی اش حال او در خانه آنها اقامت دارد.زنی که بچه اش را پخت و آن را خورد‌.در 13 اوت سال 2179 میلادی زنی که بعد از فوت شوهرش با تک پسرش در خانه خود زندگی میکرد. بعد از فوت همسرش او نه شغلی داشت و نه خوراک کافی ای نه میتوانست خود را سیر کند نه تک پسرش را آخر هم فقر و گرسنگی بر او قلبه کرد و دست بر این کار شیطانی زد، تک پسر 10 ماهه اش را در فر قول پیکری قرار داد؛ زمانی که بچه را از فر بیرن آورد آن را سرخ شده و پخته پیدا کردند.زنی که در هر یک از دستش 6 انگشت داشت !در 17 فوریه سال 2642 میلادی زنی 37 ساله که حاصل از یک بیماری عجیب بود را،  در آمریکا دیده شده که هر یک از انگشتان او 6 انگشت بودند ! پسر 15 ساله ای که‌ 7 سال تمام حرف نزد و همه فکر میکردند لال است !در 18 نوامبر سال 1979 میلادی، پسر بچه ای که در سن 4 سالگی در سانحه تصادف با چشمان خود مرگ خانواده اش را دید ولی او نجات یافت. چنان ضربه روحی بدی بود که طفل معصوم از آن زمان با هیچکس نتوانست حرف بزند و همیشه صحنه مرگ خانواده اش جلوی چشمش بود.هر چقدر که سنش بالا میرفت حرف نمیزد ! (12،13) او باز هم ساکت ماند که بدینگونه همه فکر کردند لال است ولی در 15 سالگی اخر حرف زد !  زمانی بود که مردم در زیر پوسته زمین زندگی میکردند.در سال های خیلی خیلی دور زمانی بود مردم زیر پوسته زمین زندگی میکردند ! که هیچکس کشف نکرد در چه قرونی آنها در زیر پوسته زمین زندگی میکردند ولی در زیر زمین که بسیار پایین است؛ انسان هایی زندگی میکردند؛ که خانه هایی از گل را به جا گذاشته اند و جانشان را به علت تنگی نفس و نبودن اکسیژن در زیر پوسته زمین سپردند. مادری که بچه هایش را به علت خواستن ناهار از بالای ساختمان به پایین انداخت !در 17 ژوئیه سال 1897 میلادی این اتفاق در کشور استرالیا رخ داده است، که یک مادر این چنین با بچه هایش کرد، او که بسیار از خانه داری خسته شده بود و بی حوصله بود روی صندلی نشسته بود و سرش به شدت درد میکرد؛ و در همین گاه بچه هایش داد میزدند که ناهار میخواهند و این جمله را تکرار میکردند و زن هم که بچه هایش به اندازه کافی روی مخش راه رفته بودند بسیار عصبی شد و آنها را از بالای ساختمان انداخت که برای این کار به 30 سال ! زندان محکوم شد.آزمایش که باعث شد دخترک شیطون تبدیل به یک بی احساس به تمام معنا شود و حافظه خود را از دست داد.در 14 سپتامبر سال 2942 میلادی که ازمایشاتی عجیب بر روی بدن انسان انجام میدانند یک آزمایشی را بر روی بدن دختری 14 ساله انجام دادند؛ ساوانا مارشال که در دهکده ای زندگی ای عادی داشت برای اینکه بدانند این پروژه عمل خواهد کرد ؟ بدون توجه به انسانیت و ضعیفی دخترک این آزمایش بی رحمانه را روی بدن دخترک ضعیف 14 ساله انجام دادند؛ ازمایشی که روح ساوانا را از بین برد.</description>
                <category>??ریما کریمی??</category>
                <author>??ریما کریمی??</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 07:23:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر: (( قلب سنگی ))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13711989/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-heart-stone-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C-tysfbr7nc7n1</link>
                <description>شعر: (( قلب سنگی ))ببین غمم را ببین چه هست در چشمانمببین غمی هست بلرزاند بغض سنگ را همنقابی بر چهره گذاشته که از جنس سنگهنقابی سفت و سخته که از جنس سنگهچه راحت غم هایش را پنهان میکند اواحساسی که از قلبش سرازیر شده دردلش هست مثل هیاهوحال که جنس مغزش از سنگهقلبش را ببین چه بغض آلودهدیوارهای سنگی قلبش را نابود خواهم کردو آن را نجات میدهم از حصار این دردبتادین زخم هایش خواهد بودمترمیم میکنم زخم های قلبش را منخواهم شد مرحمزخم های قلب بسیار است ولی زخم قلب او قابل، شمارش نیست؛نگاه کن به چشمانش که، از احساس خالیست؛نگاه کن به بغضی، که در قلبش جاریست.شعر: (( قلب سنگی ))</description>
                <category>??ریما کریمی??</category>
                <author>??ریما کریمی??</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 13:15:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهنگ LOVEY و Lovely از Billie Eilish و Khalid</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13711989/%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-lovey-%D9%88-lovely-%D8%A7%D8%B2-billie-eilish-%D9%88-khalid-vbhujlustdkj</link>
                <description>آهنگ بیلی ایلیش LOVELYLovely از Billie Eilish و KhalidThought I found a wayفکر کردم یه راهی پیدا کردمThought I found a way outفکر کردم یه راه نجاتی پیدا کردمBut you never go awayولی تو هیچوقت اینجا رو ترک نمیکنیSo I guess I gotta stay nowپس فکر کنم حالا دیگه منم باید بمونمآهنگ LovelyOh, I hope some day I’ll make it out of hereآه امیدوارم یه روز بتونم از شر اینجا خلاص شمEven if it takes all night or a hundred yearsحتی اگه قرار باشه کل امشب یا صد ها سال طول بکشهNeed a place to hide, but I can’t find one nearیه جا برای مخفی شدن میخوام ولی این دور و برا نمی تونم پیداش کنمWanna feel alive, outside I can’t fight my fearمیخوام احساس سرزندگی کنم ، بیرون از اینجا نمیتونم با ترس هام مبارزه کنمآهنگ لاولی بیلی ایلیشIsn’t it lovely, all aloneقشنگ نیست ؟ تنهای تنها بودنHeart made of glass, my mind of stoneقلبم از شیشه است و مغزم از سنگهTear me to pieces, skin to boneمنو تیکه تیکه میکنه ، از پوست تا استخونم روHello, welcome homeسلام ، به خونه خوش اومدیWalking out of timeدارم از بُعد زمان خارج میشمترجمه آهنگ LovelyLooking for a better placeدنبال یه جای بهتر میگردمSomething’s on my mindیه چیزی ذهنمو مشغول کردهAlways in my head spaceهمش تو مغزمهLovely با معنیBut I know someday I’ll make it out of hereولی میدونم که یه روزی از شر اینجا خلاص میشمEven if it takes all night or a hundred yearsحتی اگه قرار باشه کل امشب یا صد ها سال طول بکشهآهنگ Lovely با ریمیکسNeed a place to hide, but I can’t find one nearیه جا برای مخفی شدن میخوام ولی این دور و برا نمی تونم پیداش کنمWanna feel alive, outside I can’t fight my fearمیخوام احساس سرزندگی کنم ، بیرون از اینجا نمیتونم با ترس هام مبارزه کنمIsn’t it lovely, all aloneقشنگ نیست ؟ تنهای تنها بودنHeart made of glass, my mind of stoneقلبم از شیشه است و مغزم از سنگهTear me to pieces, skin to boneمنو تیکه تیکه میکنه ، از پوست تا استخونم رو</description>
                <category>??ریما کریمی??</category>
                <author>??ریما کریمی??</author>
                <pubDate>Thu, 23 Feb 2023 11:22:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: جنگ بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13711989/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-h4mm7cvo394l</link>
                <description>داستان کوتاه: جنگ بی پایانضرب المثل نوش دارو پس از مرگ سهراب رو شنیدید؟ میخواهم اینجا نمونه ای مربوط به &quot;رفیق&quot; بگویم تا که بدانید غرور نیز حد و مرض دارد.*********************دندان هایش را بر هم می سایید و پاهایش را به زمین میکوبید چشمانش که از اشک خالی بود را به آسمان سر داد و آهسته زیر لب تکرار کرد: محال است این چنین کنم !باز هم مثل هر روز دل دلگیرش شکسته بود از دست رنج هایی که مجبور به تحمل کردنشان بود دلش شکست همچون پرنده ای بود که شوق پرواز را دارد ولی بالی برای پرواز نیست؛ هست ولی او میترسد که از آن بال استفاده کند میترسد که عاقبت دل آنان نیز از او بشکند نمیداند که آیا با او آشتی کند ؟ این را هیچگونه نمیدانست، آن رفاقتی که دو سال پیش بر هم بود را دوباره میشد برگرداند؟ میشد که دوباره رفیق جان جانی اش را که او را ترک کرده بود را به دست بیارد؟ هنوز فرصتی داشت ولی چرا ؟ چرا امروز را فردا میکرد؟راه درستی را میخواست؛ یک نفر را میخواست که او را راهنمایی کند تا از این بیشتر در گودال تلخی ها فرو نرود سخت است ؛ خیلی سخت است آنکه  تظاهر کنی از رفیقی متنفر هستی که روزی زندگی ات بود.چقدری که آنان بهش میگفتند که آشتی کند ولی این غرور لعنتی که نمیگذارد با آوین آشتی کند؛ حال که همه فکر میکنند او بخاطر غرور مسخره اش راضی به اینکار نیست و دارد خود را داغان میکند و خود را بد جلوه میدهد و از آوین متنفر است حتی نوشینی که ادعا میکرد او را درک میکند؛ حال به او میگوید: حتی حد و مرض هایی برای خویش داردمیترسد که شاید با این کار نفس و نیلوفر را از دست دهد خیلی میترسد میترسد دو رفیقی که روزی زندگی اش بودند را از دست دهد و دل آن ها را بشکند نمیداند چه تصمیمی بگیرد؟نفسی که میگوید اگر با آوین برود او را فراموش خواهد کرد و نیلوفری که میندانست در دلش آشوبی است که آوین او را فراموش کند.حال هر دو میگویند این جنگ عظیمی که حدود دو سال آن را شروع کرده است را الان به پایان برساند‌.نفس عمیقی کشیدم هر کاری میکرد تا که این افکار بر ذهنش حجوم نیاورند آن ها خیلی راحت در ذهنشسیراب میشدند.نگاهی به آتوسا کرد که گوشه ای نشسته بود و به اطراف می نگریست آتوسا که از همه در کلاس کم حرف تر بود؛ دلش کمی حرف زدن میخواست تا بلکه آرام گیرد به سمت آتوسا رفت و کنارش نشست غیر از سکوت هیچ چیز نبود داشت این سکوت او را معذب میکرد و لب گشود و آن سکوت را شکست: ماجرای من و آوین را میدانی نه؟آتوسا حرفی نمیزد و سکوت کرده بود؛ از سکوتش سواستفادگی کرد و گفت: میدانی ؟ همه میگویند که من از او متنفر هستم و او را جلوی همه ضایع کردم ولی من واقعا از صمیم قلب دوسش دارم !چشمانش را به جلو دوخته بود و سکوت کرده بود حرف هایش را بعد کمی مکث ادامه داد: میدانی چند سال از قهرمون میگذره این یه سال گذشته سالگرد قهرمون ...میدانی چیه آتوسا؟ اکثر بچه ها طرف او را گرفتن نه من؛ قرار بود دوشنبه آشتی کنیم ولی وقتی درآزمونک کنار هم نشستیم از اون زمان نیلوفر قهر کرد چون ما کنار هم نشستیمطبق حرفایی که میزنن نفس و نیلوفر انگار حرفی ندارن با آشتی ما ولی میدونم ته دلشون یه چیز دیگسنفس از ته دلش میگه آشتی کن ولی بازم از چشاش غم میباره که میترسه از روزی که با هم باشیم.من میدونم اینوبغض گلویش مانع ادامه حرف هایش شد ولی با این وجود آتوسا میدانست چه در ذهن دخترک غمگین میگذرد و او را در احساس هایش شریک شدآتوسا با صدای آروم و ملایمی شروع به حرف زدن کرد شنیدم صدایش همچون آوای اقیانوس در گوشش نجوا می شد: نباید بخاطر دیگرون زندگی تو بهم بریزی دوسش داری نه؟ اگه بخوای بخاطر یکی دیگه خودتو توی گودال قهری فرو ببری این جنگ پایان نخواهد یافت ! جنگی از جنس غم و تنهاییآری او تنها میجنگید او مجبور بود که با رفیقش به خاطر غرورش بجنگد.ولی اینک که تصمیم گیرد این بازی را تمام کند دیر شده بود؛ او میدود زیر باران با وجود خیسی تنش لحظه لحظه تند تند نفس کشیدنش باز هم میدوید و میدوید و زیر لب زمزمه میکرد: تمومش خواهم کردم ! این بازی دیگر تمام خواهد شدنفس زنان به خانه آوین که میرسد زانوهایش را با دست میگیرد پلک هایش روی هم بود، و تند تنر نفس میکشیدآرام ارام پا میگذارد و وارد میشود دست مشت شده اش پایین بود تا که با دید جسم بی جان آوین بر روی زمین خشکش زد آوین نیز به اندازه او درد میکشید ولی او ندیده بود دیگر تاقت نیاورده بود و خود زنی کرده بود از شوک دهنش باز میماند و قلبش یک لحظه از تپش می استد دیگر دیر شده بود و &quot; نوش دارو پس از مرگ سهراب &quot;ای کاش بعضی ها غرور خود را کنار بگذارند، و به حرف دل خود گوش دهند تا که دیر نشده فرصت که در بزند در را باز کن ! جاودانه که نیست</description>
                <category>??ریما کریمی??</category>
                <author>??ریما کریمی??</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 00:57:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشقی هست از جنس درد سخت و البته تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13711989/%D8%B9%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%AE-hhjtriubkbld</link>
                <description>رمان: درد و عشقبه نام خدا.رژان دختری است که خانواده اش از نظر مالی افرادی پولدار هستند، پدر و مادرش اتیه و اشکان به خاطر بعضی مسائل با هم اختلاف داشتند و اکثر اوقات در خانه آنها دعوا و جدالی در راه بود.و پدر و مادرش با هم کنار نمی آمدند ! که یک روز پدرش به صورت اتفاقی در رستوران با یک زنی به نام لاله آشنا میشود.و ازش خوشش می آید بخاطر آنکه چهره ای فریبنده و زیبا داشت مجذوب آن شده بود.و تصمیم میگیرد، با او ازدواج کند و به لاله خیانت میکند؛ قافل از اینکه لاله چه تله ای برای او آماده کرده است. لاله با مردی به نام رامبد که معشوقش بود نقشه اش را در میان می گذارد؛ تا همه ی دار و ندار اشکان را بالا بکشد.و از سویی دیگر با وجود انکه اتیه و اشکان بخاطر مسائلی اختلاف داشتند، آتیه باز هم از صمیم قلب خود اشکان را دوست میداشت و وقتی فهمید اشکان به او خیانت کرده است.در جا می ایستد و از فرط شوک سکته میکند و همانجا در جای خود جان میسپرد.حال نه رژان میتواند کاری بکند و نه اشکانی که برایش مهم نیست و با لاله مشغول است.همه ی اینها باعث تنها و عذاب رژان میشوند و اشکانی که قافل از دختر و همسرش که فوت شده است؛ با وجود اینکه حتی یک هفته از فوت آتیه نمیگذشت او با لاله عقد کرد و همه ی این دردها از دست دادن مادرش و از همه بدتر انکه پدرش انقدر بی غیرت باشد، باعث میشود که هر روزش را با اشک بگذراند.از طرفی دیگر لاله خوب مغز اشکان را به بازی گرفته است و تعداد زیادی از زمین ها را به نام خود کسب کرده و تنها یک کارخانه مانده که او را نیز میخواهد به نام خود باشد.بعد از اینکه او کارخانه را کسب کرده به کمک رامبد اشکان را به قتل میرساند و همه ی دار و ندار خانواده کاکاوند مال او میشود. تنها رژان افسرده ای مانده که حتی توان اشک ریختن را ندارد، و عذابش را هیچگاه کسی نداند،لاله که رژان را سنگی جلوی راهش نمیبیند فقط برای کسب پول بیشتر تصمیم میگیرد او را بعد از اتمام نقشه اش بفروشد ! مردی به نام سامیار که شکنجه گری ماهر بود زمانی که او را دید که چگونه چشمان بی حسش بی تفاوت به اطراف مینگریستند تحریک شد که او را برای شکنجه دادن بخرد ؛ سامیار برای آنکه او را کسب کند،حدود 3 میلیارد پول (یا خداا) را بخاطر رژان پرداخت کرد و هیچکدام از مردمان عرب نتوانستند به این حد بخاطر دختری مثل رژان پول دهند و او را بی ارزش میدانستند.چه سرنوشتی در انتظار رژان میباشد؟ آیا عشقی در راه است؟ شاید عشقی از جنس درد ...</description>
                <category>??ریما کریمی??</category>
                <author>??ریما کریمی??</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 03:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان: درد و عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13711989/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-rdokdirukcu8</link>
                <description>رمان: درد و عشقبه نام خدارژان تک فرزند خانواده کاکاوند می باشد که خانواده اش از نظر مالی افرادی پولدار هستند.پدر و مادرش اشکان و اتیه در خانه بخاطر مسائلی همیشه با هم درگیر بودند و دعوا و جدالی همیشه در خانه شان بود.که یک روز پدرش در اتفاقی در رستورانی با زنی به نام لاله آشنا می شود، و تحت تاثیر طاهر فریبنده اش قرار میگیرد و تصمیم میگیرد، با او ازدواج کند.و به اتیه خیانت میکند، قافل از اینکه لاله چه تله ای برایش آماده کرده است، دینارا با مردی به نام رامبد که معشوقش بود نقشه اش را در میان میگذارد تا که اموال و ثروت اشکان را بالا بکشد.از طرفی دیگر با وجود اینکه آتیه با شوهرش اختلاف داشت ولی باز هم او را از صمیم قلب دوست داشت. وقتی این خبر را میشنود از فرط شوک سکته میکند و جان میسپرند. آنها جنازه او را در خانه بی جان پیدا میکنن اما دیگر دیر شده بود و او جان سپرده بود با وجود اینکه اشکان این خبر را شنیده بود ولی آنقدری که با لاله مشغول شده بود همه چیز از یادش رفته بود.همه ی این ها باعث تنها و نابود شدن رژان میشود، آنکه مادرش را از دست داده بود و از همه مهم تر بی غیرتی پدرش.اشکان تعداد زیادی از زمین هایی که تا به الان به نام خود بود را به نام لاله گذاشت و رمز های کل قافصندوق ها و ... تنها یک کارخانه ماند که لاله این کارخانه که میراث بود را نیز به نام خود میخواست پس از اینکه کارخانه را کسب کرد با رامبد نقشه را در میان میگذارد که اشکان را به قتل برسانند.آنقدر راحت همه ی موانع را از راه بر میدارند و تنها یک چیز جلو راه لاله میماند رژان بی جان و بی احساسی که با مرگ هیچ مشکلی ندارد.لاله او را مشکل ساز نمیدید ولی او را اضافی میدید پس تصمیم به این گرفت که او را بفروشد تا سود بیشتری دریافت کند.رامبد که هر کاری از دستش می آید را برای لاله انجام میداد قبول کرد که او را به عرب ببرد تا که او را به فروش برساند.آنجا یک شکنجه گر معروف به نام سامیار که به طور عجیبی تشنه به شکنجه دادن رژان شده بود برای آنکه او را کسب کند 2 میلیارد پول را گذشتپولی که هیشکس در آن مجلس حاضر نبود او را پرداخت کند حال چه سرنوشتی در انتظار رژان است؟ آیا درد را میتوان با عشق مخلوط کرد؟ ژانر: غمگین / اجتماعی / عاشقانه</description>
                <category>??ریما کریمی??</category>
                <author>??ریما کریمی??</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 02:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد بی صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13711989/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-t94urpukejuo</link>
                <description>فریاد بی صدافریاد بی صدادلم را ببین شکستم ببیننه که میدانم معلوم هست که ندیدصدای فریاد بی جانم راصدای فریاد دلم راصدای مرگ و شکستنم راآیا او شنید؟فروغ گرفتم من از خورشید روزگاربارید اشک هایم از ابر آسمانچشیدم طعمش را عین زهر بود !بخوردم طعمش را چه تلخ بودشنیدم صدای شکستن دلم راشنید او صدای شکستن بغض مرا؟شدم قوطه ور من آن هم در دل تاریکی شبامید هست هنوز به ادامه دادن؟خدایا ببین زجرم را ببینببین هزاران بار مردم ببینچه تلخه چشیدن طعم غصه هاچه تلخه باریدن اشک چشم هاچه تلخه در سیاهی شبببارد ابری سفید با طعم تلخ !ببین چه شدم من کفن پوش شدم منببین تقاص دادم من تقاص چه را اصلا؟!اصلا !شکست دل من، نشنیدی فریادش را ًاصلا؟بر زمینت نزد نفرینش تورا ًگله دارم من با این ارقام سرنوشتمگله دارم خدایا من از زندگی گله دارم !کاسه صبرم شد لبریز صبرم تمام شد !روز زندگی من بود، روز زندگی تلخم بودروز جوانه سرمای زمستان بودروز فصل اشک و بغض های من نبود؟#فریاد بی صدا#داستان فریاد بی صدا حکایت پسری را روایت میکند، دیلین مورفی مادرش را در بچگی به خاطر بیماری سرطانی از دست دادهاست، و پدرش با هر بار گذشت یک ماه به خارج از کشور سفر میکرد، او برای اینکه سفر هایش طول میکشید؛ برای تک پسرشدیلین پرستاری گرفته بود.تا در ایت مدت از او مراقبت کند. یک روز که او از سفرش باز میگردد، با زنی به نام رایلی باز میگردد که میفهمند؛ پدر دیلین،بنجیرو به اجبار مادر خود با رایلی ازدواج کرده است دیلین با وجود عشقی که به پدرش قائل بود نتوانست حتی به خاطر اورایلی را جایگزین مادرش کند، و با او نتوانست درست برخورد کند که یک روز یک تماسی ازتراری به پدر دیلینزدند،و او مجبور شد دوباره راهی سفر شود. کارمندان بنجیرو که آنور آب در انگلستان بودند،به آن زنگ زده بودند و گفته بودند که کل محموله ای که در این یک ماه به انگلستان برده بود؛را زیر دست های خاندان موریسون به دستور خود برودی ( رئیس خاندان موریسون) همان محموله ای که هزینه یک میلیارد وون را بنجیرو، (پدر دیلین) شرط بسته بود .بنجیرو با این اتفاق و همه ی دارو ندارش را از دست داد و با پریشانی ای فراوان با کشتی اش برگشت.و وقتی این خبر به گوش همسرش رایلی و تک پسرش دیلین رسید.هر دوتاشان آشفته شدند رایلی از بنجیرو جدا شد و فقط یک چیز برای بنجیرو ماند دیلین و به همان اندازه فقط یک ذره امیدبه خاطر وجود دیلین داشت،زندگی هر روز برایشان سخت تر میشد و سخت تر که یک روز بنجیرو، تاقت نیاورد و جان سپرد واینبار خنجر عذاب ، نه به سینه اش و نه به کمر و حتی دلش بلکه درست در وسط قلبش، تحملش لبریز شد؛ و از درون مردهبود، فقط آتشی در دلش روشن بود . آتش غضبی که خاموش کردنش فقط به دست خودش بود و هیچکس نمیتوانست جلویافزایش آن را بگیرد (جزء خدا ! ) و مقصر را خاندان موریسون میدید و تصمیم گرفت، تلافی کارشان را سرشان در بیاورد.به دری زد تا وضعیت مالی اش را بالا بکشد بدون هیچ تقاضای کمک و تنها کارش را کرد، و وقتی به سن 22 سالگی رسید کهتبدیل شده بود به یک پسر بالغ و جوان برای گرفتن انتقامش به انگلستان سفر کرد تا که با برودی آشنا شود.آنجا او با دختر برودی که دختر 16 ساله و زیبا بود، آشنا شد و تصمیم گرفت برای اینکه به برودی برسد از راه الیانا پیش رود.</description>
                <category>??ریما کریمی??</category>
                <author>??ریما کریمی??</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 23:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>