<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رویا پرداز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13788081</link>
        <description>هیچ چیز جز کلمات راز های من را نمی دانند!؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:32:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2959696/avatar/4O78rB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رویا پرداز</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13788081</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من و تو ... تو ... من .....من و تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13788081/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-tbekxxeqlvea</link>
                <description>روز های زیادی گذشته ... هم از من و هم از توهنوزم می تونم دوست داشته باشم ؟  حتی با فاصله ..! حتی با درد ! حتی اینجوری ؟ می دونی قبلا .. اون روزا  توی دنیا فقط یه تو بود و یه من .. ولی حالا خیلی چیزا بین این تو و من رو در بر گرفته ... حالا انگاری  من وتو که باهم قدم میزنیم سایه ی من از خودم هم بلند تر شده ..‌ حالا بین من و تو فاصله  هست درد هست و همچنان عشق هست ... من بزرگ تر شدم (اسمت)  نه اون قدری که بتونم به خدا برسم اما قدری هست که نبودند رو باور نکنم و در بودنت زندگی کنم و بالا ترین حد عشق رو تجربه کنم یعنی عشق بدون حضور جسم .. سخته و گاهی دلم هیچی جز آغوش تو رو نمی خواد  که من و تو خودت گم کنی  .. اما  با همه ی اینا من به ملیون ها چیز فکر میکنم که نی شد شرایط حالا رو بدتر کنه  و ملیون ها اتفاق خوب هم وجود داره مثل ملیون ها ستاره که تو کهکشان هاست ... بزار مثل خودت ساده و رک بگم ..‌شاید تمام این سطری که نوشتم برای اینکه بگم دلم برات تنگ شده ... واقعا دلم اونقدر کوچیک و تنگ شده بود که نمی تونستم یه لحظه ام نفس بکشم ..‌ نمی دونم بالاخره کی نوبت رسبوت من و تو میشه ... ولی مطمعنم که تو ام الان احساسم میکنی حتی اگه نه دونی ... من تو رو حتی از خودتم بیشتر دارم با وجود این فاصله ... با وجود این درد ... با وجود این غریبگی که از سوی من آشنا تر از آشنایی ... و من مطمعنم برای تو بهمون غریبه ی آشنا میشم ... من تو رو حتی از خودتم بیشتر دارم چون تو توی قلب منی و چی بالا تر  از این ...  عشق حتی تو  فاصله ام نفس می کشه.. مقل یخ نت کشیده توی یه قطعه طولانی ...  و تو برای من همیشه یه موسیقی بودی .. قطعه ای که بار ها و بار ها مادرش کردم .. بار ها خوندم و نوشتنش و بارها از بینمش فرار کردم ...  پس نیازی نیست از زندگیت بکی من تو رو بارها خوندم و تمرین کردم .. من  تو رو زندگیت کردم </description>
                <category>رویا پرداز</category>
                <author>رویا پرداز</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 00:27:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می خواهم رهایی را تجربه کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13788081/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-n8rqmsp2du87</link>
                <description>من می خواهم رها شوم ... من می خواهم رهایی را تجربه کنم ... .. هنگامی که انگشتانم را روی کلاویه  های سیاه و سفید پیانو  ی کنج خانه می رقصانم ... من می خواهم رهایی را تجربه کنم ... در تک تک زمان هایی که در رویا هایم اوج میگیرم و پرواز می کنم ... و تو را میبینم که روی ابری سفید خانه داری ... من می خواهم رهایی را تجربه کنم .... در آن زمان هایی که عشق به قلبم تلنگری میزند تا تو را به یادم بی اندازد ... می خواهم نترسم ... از عشقت نترسم ... از دوست داشتن دوباره ات نترسم ... و باری دیگر دیدگان عشق را رویت بدوزم ... نه دیدگان ترس و وهم  را .... می خواهم رهایی را تجربه کنم ... وقت هایی که آهنگ عاشقانه ای را زمزمه میکنم و یا فریادش می کشم.... وقت هایی که یک فنجان قهوه می خورم و به یاد چشمانت می افتم .... آخ که نمی دانی دلم چقدر برایشان تنگ شده ... دلم برای اینکه ... بدون ترس از آینده و وضعیت سخت و دردناک دگر عشاق یادت کنم لک زده ... می دانی ... می خواهم رهایش کنم ... هر آنچه که مانع پروازم میشود ... دیگر بس است ترسیدن ... من آمده ام که یک مسیر حدید خلق کنم ... من اولین هستم پس اهمیتی ندارد چه کسانی در برابرم ایستاده اند‌...‌ شاید من بتوانم بالاخره عشق را به دنیا بازگردانم ... چیزی که خیلی وقت است  فراموش کرده اند ... خیلی ها از ایمان و خلق و دوست داشتن خود می گویند... که همه درست است و واقعا جای شکر دارد که آگاهی به این موضوعات در خانه همه را زده  و خودش را جا کرده است .... اما پس عشق چی ؟ چه کسی می تواند در این زمونه بی باکانه بگوید عاشق شوید ....‌ آهای مردم ... از معشوق خود نهراسید ... از دوست داشتن بی قید و شرط نترسید ....  که او همانند آینه ی شماست ... اگر معشوق درستی را برای خود برگزیدید که همان نیمه شما است ...‌ از دوست داشتنش نترسید که هر چه به او عشق ورزید به خودتان نیز بخشیده اید چه توقعی میشود رفت ... من خود هم در گیر این دنیای همچون تندر امروزی که کار ها به سرعت انجام میگردد شده ام ...‌ و از جایی به بعد به خود آمدم و دیدم ... از ترس آینده ای که خودم با تخیلم خلق میکنم  ،شروع به ترسیدن کردم ... همان وقتی که شیرین از فرهادش دلچرکین شد و من نیز از فردا روزی که فرهادم ..... فرهاد بی خبر از شیرین ام  هم اینگونه شود ترسیدم .... و دیگر درماندم از غرق شدن در دو چشمانت که مبادا من بی رحمم ... چون که شیرین که دوستم ... مانند خواهرم باشد ..،  از فرهادش بی زار و بیمارست و من غرق چشمان فرهادم شوم .... به نظر بی معناست... نمیدانم این حس انسان دوستانه ام است که چون شیرین بی معشوق مانده من هم از معشوق گریزم یا که چیست ؟ خود نیز نمی دانم ... می ترسم که جلوی شیرین زخم خورده با عشق به تو نمک به پاچم به آن زخم و آه شیرین روزی دامنم را بگیرد ....ولی بی معناست.... چون شیرین داستانی برای خود دارد من نیز داستانی برای خود .... شیرین نسبت به آنچه که دارد در درون  در بیرون ز او درسش می دهد تمام ناگواری هایش .... من خود را به خدا سپرده ام از کار های او برای عشق شیرین سر در نمی آورم ولی یقنن درست است  ... و حالا که نفس های آخر زمستان و سال کهنه است ....می خواهم باز به تو باز گردم.... باز به عشق ...  ترس هایم را رها کنم و بی قید و شرط دوست بدارم... و سبک بار تر در نسیم تازه و نو بهاری سبک بال شوم ... می خواهم امسال را سال خودم کنم .... مانند همیشه ایمان دارم به زمان الهی .... خدایم هرگز دیر نمی کند .... می خواهم رهایی را تجربه کنم ....... </description>
                <category>رویا پرداز</category>
                <author>رویا پرداز</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 18:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر انچه که می خواهم ....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13788081/%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-mkakxzs69pyv</link>
                <description>دلم سکوت می خواهد ....لحظه دنیا را خاموش کنم تا با آسودگی قلتیدن قطره ی اشکم را راهی کنم ... تا لحظه فقط صدای ضعیف و اسیر شده ی موسیقی توی هندزفری را بشنوم... در آن نقطه که همه جا و همه کس را خاموش کرده ام ، و از هر دحام هیاهویی رها شدم.... تو را میبینم که حتی وقتی به قدرت ساکت کردن این آدمک ها هم دست پیدا کنم و حتی دیگر صدای نفس کشیدن خودم را هم نشنوم  صدای تو در سرم نه بلکم در تمام وجودم هیچ گاه خاموش نمی گردد .... تصویر چهره ی بی نقصت لحظه ای محو نمی شود ! به محض اینکه پلکانم را روی هم می گذارم سر و کله ات پیدا می شود ..... اما ای کاش تو هم این آواز سوزناک من را می شنیدی! این زمزمه های پی در پی ام که جز عشق هیچ چیز دیگری نیستند  .... من در ندانستی غریب غرق شده ام .... طعمه ی این افکار درهم که هر گاه یک لرزه ای به  وجودم می اندازد شده ام . هر لحظه شاید های زیادی را به جانم می اندازند .  من در نتوانستنی فنا ناپذیر گیر افتاده ام ... من می خواهم به طرفت بدوم اما پاهای من پر شده از خراش های سوزنده ! من اسیر این آدمک ها شده ام .... از سوی دیگر دلتنگم ... هر شب تمام دلتنگی هایم را جمع می کنم و از آنها آغوشی خیالی می سازم و به آن رویا پناه میبرم ، و هر روز صبح وقتی زمان ملاقات خورشید و ماه بعد از یک شب سخت و طاقت فرسا می رسد آن دو را به خوبی می نگرم و سعی میکنم چشمانت را میان رنگ ارغوانی آسمان که رفته رفته روشن می شود جای دهم ... و در آخر از خورشید تقاضا می کنم تا امروز پرتوهای گرمش را روی تو بدوزد و مراقب تو باشد تا روزی که  گرمای اشعه های عشق را که من به رویت می تابانم حس کنی .  و ان وقت از خورشید هم بی نیاز می شوی ! یقین دارم آن زمان متوجه می شوی عشقی که من در دل خود دارم چیزی داغ تر از آتش است که خورشید می تابد ! نه به هیچ وجه آتش عشق خورشید که برای ماه شعله ور شده را کم نمی شمارم ! این فقط مقایسه ای کوچک در قبال علاقه ام به توست .... من و خورشید از عشق می سوزیم ، تو و ماه هر شب بیشتر از شب قبل می درخشید و این باعث می شود این روز های غریبانه ی پاییز هم برایمان سوزنده شود‌.آن روز که من باشم سکوت ..... ، خورشید که ماه می نگرد و ماه که اشک های زرینش را می چکاند تا نقطه ای نقره ای  رنگ چشمک زن را خلق کند ، آن روز که تو بیایی و من دیگر شب ها  دلتنگی هایم را روی بدنه ی سخت ماه گلدوزی نکنم ، آن روز که قلبم از شدت تند تپیدن به ایستد و آن روز که بی پروا و سبک بال شوم و هر آنچه که از پاییز پارسال به جای مانده بود را برایت آشکار کنم .... من منتظرت می مانم تا هر زمان .... چون عشق قدرتش را به من می دهد که غرق شوم در بی زمانی .....1402.8.20  ..... من بی تو پاییز را حس نمی کنم</description>
                <category>رویا پرداز</category>
                <author>رویا پرداز</author>
                <pubDate>Sat, 11 Nov 2023 19:04:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>