<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی بودا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13939581</link>
        <description>می‌نویسم تنها برای سایه ام روی این دیوار، افغان هستم مهاجر در مشهد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:08:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/784752/avatar/Lh1KhX.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی بودا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13939581</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب ملهمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13939581/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%84%D9%87%D9%85%D9%87-whfmkhduqpn1</link>
                <description>ملایقوب پیرمردی ازقریه ای نزدیک  کوه میخ است یکی از شخصیت های رمان &quot;طلسمات &quot; خاوری . پیرمردی که همچون کلید مشکل گشا هر جایی که مردم قریه گره در کار می شوند به او مراجعه می کنند چشمانش کم سوست اما همچون یک نوجوان خطوط ریز قرانش  را میخواند و دل شیر دارد .مقابل عسکرها و قوماندان ها حرفش را رک می زند و مردم ده معتقدند که تنها اوست که می تواند از میان اوغان ها بگذرد بدون اینکه دیده شود چون دعای چشم بندی دارد.به این و ان تعویذ می دهد ، برایش فرقی ندارد که دعای مردم برای گرفتن تعویذ چیست خواه برای بند اوردن زبان خواهر شوی باشد یا اینکه کسی می خواهد جلوی عاشقی بچه اش را بگیرد.پیرمردی که از عمر دراز خودش خسته شده و امیدش به اینکه فرشته مرگ او را به اغوش بگیرد هر روز کمتر  می شود. اما انچه این شخصیت را جالبتر می کند کتاب ملهمه ی ملایعقوب است .&quot;کتاب ملایعقوب انقدر کهنه و فرسوده شده بود که با هر ورق قسمتی از اوراقش می شارید . ملایعقوب نهایت دقت را در حفاظت از ان می کرد. همیشه ان را میان صندوقش می گذاشت و درش را قفل میکرد.&quot;کتاب ملایعقوب از اینده خبر می داد هر اتفاقی در ده می افتد که موجب تعجب او و هم قریه ای هایش می شود ملایعقوب فورا به کتابش مراجعه می کند تا ببیند معنی ان اتفاق چیست .&quot;ماجرا از روزی شروع شد که ملایعقوب ماکیان مامه شمسیه را دید که وقت اب خوردن بجای انکه نوک بزند و سرش را بالا کند ، مثل پشک زبان می زد.ملایعقوب از دیدن این صحنه چنان وحشت کرد که لازم دید همان لحظه به کتاب &quot;ملهمه&quot; اش مراجعه کند، تا بفهمد که تعبیر این واقعه چیست.... کتاب را که در صندوق مخصوصی نگهداری می کرد گرفت و با احتیاط ،صفحات کهنه و زردش را ورق زد.میان خط های کج و معوجش ،که جز او کس دیگر خوانده نمی توانست ،به جست و جو پرداخت.در کتاب امده بود که مرغ و ماهی نشان پادشاهی ست اما اگر مرغی کار حیوان دیگری را تقلید کند ، نشان ان است که رخنه ی مرگ باز می شود ملایعقوب که مرد مرگ بود هیچ از ان پیشگویی نترسید و ارزو کرد کاش قرعه مرگ به نام او هم بخورد.اما با عمر درازی که داشت دیگر از مرگ خود ناامید شده بود.&quot;ملایعقوب مرد مرگ بود همه متوفیان را او کفن و دفن میکرد امور اخرتی مردم را بهتر از امور دنیایی شان می شناخت و وقتی به سوی خانه مریضی راه می افتاد همه می دانستند که ان بیمار راهی سفر اخرت است بدون او کسی مرده نمی تواست.پیش بینی های کتاب ملایعقوب چنان دقیق بود که او همیشه اصطلاح &quot; تیر به نشان &quot; را بکار می برد.در قسمتی ازرمان مردم ده جمع می شوند تا چند شتر اوغان را بکشند و بخوردند ملایعقوب نگران می شود و با خود می گوید این کار اخر و عاقبت ندارد و با عجله به کتاب ملهمه اش رجوع می کند تا ببیند تعبیر ان چیست.&quot;هر چه کتابش را ورق می زند و ته و بالایش را نگاه میکند چیز واضحی در مورد ان پیدا نمی تواند،اخر در گوشه یک صفحه می بیند که کشتن شتر اوغان نشانه ی پادشاه گردشی است.ملایعقوب خیلی نگران می شود به یاد می اورد که در پادشاه گردشی پیشین بادهای سرخ و سیاه وزیده بودو مراجعه کرده بود و دیده بود که پادشاهی در شرق کشته می شود ملایعقوب دنیا را پیش خود به شرق و غرب تقسیم کرد و کابل را در شرق دیدو مطمین شد که پادشاه اوغانستان کشته می شود.&quot;قوماندان: فرماندهدعای چشم بندی: کاغذی که دعایی بر ان نوشته شده و موجب می شود چشمان بدخواهانت به رویت بسته شود.پشک:گربهمی شارید:از فرط فرسودگی از هم پاشیدنتیر به نشان: همچون تیری که به نشانه بخورد کنایه از دقت زیادپادشاه گردشی : عوض شدن حاکم#علی_بوداوبلاگ یادداشت های یک مهاجر افغان#طلسمات#خاوری</description>
                <category>علی بودا</category>
                <author>علی بودا</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 23:13:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه سال تحویل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13939581/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%AD%D9%88%DB%8C%D9%84-art9tdujbkmz</link>
                <description>لحظه سال تحویل هر آدمی قلبش تاپ تاپ می‌کند، حتما لب سفره‌ای نشسته و دارد به سیر و سرکه و سمنو می‌نگرد ، شاید قرآن را گشوده و یا تفالی به حافظ بزرگ زده است.اگر تنهاست فکر عزیزانش هست و اگر میان جمع است دارد لذت می‌برد.آنهایی که تلویزیون دولتی دوست ندارند با شبکه های ماهواره‌ای با رقص با جام‌ و پیاله ،ثانیه می‌شمارند و آنهایی که تلویزیون دولتی نگاه می‌کنند منتظرند که یا مقلب القلوب آغاز شود.من اما هنگام سال تحویل در هیچ کدام از این موقعیت‌ها نبودم.پشت فرمان اتومبیل میان شاهرود و دامغان دنبال جایی می‌گشتیم که بایستیم و سال کهنه را تحویل بدهیم و سال نو را تحویل بگیریم .خوشحال از اینکه پلیس راه شاهرود را با موفقیت رد کرده‌ایم ، چه که ما افغان‌های بی جواز سفر، خود را به دل جاده زده‌ایم .بزودی جایی پیدا می‌شود پر از خس و خاشاک ، همراه با مقداری سبزی ، همین کافیست برای ریختن قر کمر و شادی و دعا و ثنا که خداوندا حال دلمانرا خوب کن .پلیس راه شاهرود پر از داستان‌های رنج و محنت مهاجران افغان است .قصه هایی که جمع می‌شوند و در دل و ذهنت غول بی شاخ و دمی درست می‌کنند که در مسیر سفرت ایستاده و مدام نعره می‌زنند.سین سبزوار را رد کرده‌ایم و به دامغان نرسیده‌ایم اما من به دو غول دیگر می اندیشم سین سمنان و سین سرخه ، دو جایی که پلیس راه‌های معروف دارد برای ما افغان‌ها .اما اکنون لحظه سال تحویل است پس بی خیال همه این‌ها ، می‌گویند در لحظه زندگی کن ، آن هم حالا لحظه سال تحویل ، میان غول‌ها در سرزمینی که رفتنت به آن مجاز نیست . کردی و ترکی و افغانی و سامبا رقصیدیم کنار جاده ، و آرزوهای خوب خوب کردیم و دوباره براه افتادیم.از تلگرام نامه های از گلشهرhttps://t.me/GolshahrLetters</description>
                <category>علی بودا</category>
                <author>علی بودا</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 13:01:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>