<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هانیه پورافشار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_13995466</link>
        <description>Founder of Hanikobag</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>هانیه پورافشار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_13995466</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من قبل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13995466/%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%A8%D9%84-chb23thssuvy</link>
                <description>قبلا زیباتر وقایع زندگی را به تصویر میکشیدم ، قبلا زیباتر هرچیزی را حس میکردم ، کارهایم عمق داشتند ، جهان بینی که در اطرافم نمیدیدم.قبلا همه چیز عاری از افکار دیگری بود ، سبک مستقل و آزاد اندیش خودم را داشتم . درست فکر میکردم ؟ اشتباه فکر میکردم ؟ هرچه که بود بویی از تقلید نبرده بود . امروز ولی سرگشتگی دارم که آن را نمیخواهم .دلم از آن اعمالی را میخواهد که همه معتقد بودند اشتباه است ولی برای من درست ترین راه بود .نمیدانم دلیلش چیست ولی این من ، برایم کافی نیست .این روزها در تلاشم همان آدم قبلی را که چند سال است درون خود کشته ام زنده کنم ، روبروی خود قرار دهم ،قسمش دهم ،دوباره برگردد . بازگشت او میتواند هرچیزی را ، هر حسی را ، هر فکری را که قلبا برای من است ، زنده کند .من اورا از دست داده ام و دیگر هیچوقت نتوانستم در دیگری پیدایش کنم. برای ادامه زندگی نیازمندش هستم.اطرافم را نگاه میکنم آدم های سیر و اشباع شده را میبینم که تن به سکون داده اند . محیطی که هیچوقت فکر نمیکردم بخواهم در آن باشم . آدم های تشنه حس زندگی را درونم بیدار میکنند و من از این مغز گچ بسته های احمق بیزارم . کاش او دوباره درونم زنده شود چون تحمل اینها بدون ریشه منطق و عقل برایم ناممکن است. هرروز بیشتر از روز قبل حس میکنم شبیهشان هستم و این مرا میترساند . رهاییم را از من میگیرد ، ذهنم را به سکوت وا میدارد ، خلاقیتم را میکشد ، احساساتم را نادیده میگیرد ولی حسی درونم نوا میدهد ، نترس ، قسمتی از بزرگسالی هم به این شکل است.</description>
                <category>هانیه پورافشار</category>
                <author>هانیه پورافشار</author>
                <pubDate>Thu, 04 Dec 2025 21:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ آنلاین شاپم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13995466/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%BE%D9%85-wdygj3gazk9q</link>
                <description>2 سال پیش ، دقیقا فردای تولد 20 سالگیم تصمیم گرفتم اینهمه ایده ای که داره توی مغزم منفجر میشه رو با عمل گره بدم .اون روزا کمتر کسی میدونست تت بگ چیه . اگه کسی هم میشناخت و استفاده میکرد ، واسه خرید و کمک به محیط زیست بود .ولی من هدفم استایل کردن تت بگ ها بود .من عاشق street style بودم . حانیکو اسمی بود که من همیشه از وقتی که خیلی کوچیک تر بودم واسه برندم در نظر گرفته بودم .دلم میخواست حتی توی اسم برندم هم ردی از خودم به جا بذارم . من کوچیک فکر نمیکردم ، هیچ وقت . همیشه واسه بلند پروازی هام مسخره میشدم . واسه همچین کسی به نظرتون اینکه بقیه بگن این چه کاریه و نمیتونی مسیله ایه ؟واسه من خیلی سخت بود میدونی چرا ؟ چون من دانشجو یه شهری با 4 ساعت فاصله از خونمون بودم . هر دوهفته یه بار میومدم خونمون و خودمو توی مغازه مامانم پشت چرخ خیاطیش حبس میکردم و تعداد سفارشی که گرفته بودم و آماده میکردم و برمیگشتم خوابگاه .اولاش واسه چاپ و فتوشاپ به کلی آدم پول میدادم واسم انجام بدن چون بلد نبودم . کم کم فتوشاپ و خودم یاد گرفتم و یه اتو خریدم و کار چاپ هارو تو یه اتاق کوچولو طبقه اول خوابگاه انجام میدادم.کم کم خیاط گرفتم و سفارش هارو بهش میدادم و اونم آماده میکرد و با ماشین خطی میفرستاد جلو در خوابگاه .بعضی شبا از 9 میرفتم 6 صبح له و خسته برمیگشتم و تا 8 میخوابیدم و بعدم میبردم بسته هارو به اداره پست کوچه بغلی دانشگاه تحویل میدادم.همون اتاق کوچولوی طبقه اولیادمه کلا 3 هزار فالور داشتم و تو یه ماه 19 میلیون درآوردم .تعداد سفارش های من در یک هفته19 میلیون توی سال 1402 واسه یه دختر 20 ساله خیلی بود . این یعنی پیشرفت من . گذشت و من رفته رفته کارم برام تبدیل به روتین شد و خلاقیتی به خرج نمیدادم ، فروشم بود اما خیلی کم .فروردین 1404 دوباره جدی شروع کردم و تمام انرژی و انگیزم و ریختم توی کار و ذره ای کم کاری نکردم .روزانه ساعت ها فیلم میگرفتم و تایم استراحتم ادیت میزدم و به طور منظم پست میذاشتم .هدفم واسه تولدم ( 27 خرداد ) این بود که رکورد فروش و بزنم و این اتفاق خیلی شدنی و قابل لمس بود .تا اینکه سایه جنگ توی زندگیم افتاد و من رو از هر فعالیتی منع کرد .دو روز قبل جنگ به ایونتی در تهران برای معرفی برندم دعوت شدم و بسیار خوشحال بودم که قراره در این ایونت شرکت کنم .عضو فیکس تیم شنا دانشگاه شدم و قرار بود مرداد ماه برای مسابقه بریم ارومیه .همه چی خراب شد .الان یک هفتس که قطعی اینترنت بلای زندگی من شده و راه درآمدم و اونهمه جون کندن شبانه روز و بسته.همه چی تموم شده.باید از صفر ساخته بشه ...اشکالی نداره ، من عادت کردم ، میدونم کجا زندگی میکنم و این اتفاقات خیلی طبیعی هستن ، فقط نباید خودم و انگیزم رو ببازم.</description>
                <category>هانیه پورافشار</category>
                <author>هانیه پورافشار</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 15:45:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13995466/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-lbiemvcklstq</link>
                <description>پیدا کرذن عنوان برای نوشته هایم سخت ترین کاری است که به من می سپارند . هیچ چیز نمیدانم . اینکه آیا فردا سپیده دم را میبینم ؟ غروب خورشید را میبینم ؟ لبخند خواهرم را چه ؟ شادی درونی ام چه ؟روزهاست دیگر احساس خوشحالی ندارم . معمولا وقتی به این خانه می ایم آنقدر غم هایم زیاد است که کمبودشان گاهی اوقات باعدث خوشحالی آنی میشود .من اینجا برای فرار از اینکه آدم خوشحالی نیستم دست به هرکاری میزنم .کلاس زبان میروم ، باشگاه میروم و جدیدا میخواهم کلاس موسیقی سازی را بروم که از صدایش متنفرم!</description>
                <category>هانیه پورافشار</category>
                <author>هانیه پورافشار</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 02:35:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این متن کوتاه و بخون شاید تو هم مثل من تحت تاثیرش قرار بگیری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13995466/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%AD%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-dtzegw6xvxb6</link>
                <description>حسین اورا یه چیزی گفت که من نتونستم نیام و اینجا ثبتش نکنمخیلی وقت بود از یه جمله به این سادگی پشمام ریخته بود. تو کامنتا یه نفر بهش غر زده بود که چرا پیام من و نمیخونی بعد حسین بهش گفت به جای اینکه الان غر میزدی اگه سوالتو دوباره میپرسیدی من جواب میدادم و من مطمئنم تو توی زندگیت هم همینیو من داشتم فکر میکردم که خود من به شخصه هر دفعه تو بار های اخیر که با خدا حرف زدم همیشه فقط بهش گفتم خدایا چرا خواسته من و قبول نمیکنی؟ چرا دعاهامو نمیشنوی ؟درصورتی که من اصلا خواسته هامو با خدا درمیون نذاشتم و فقط دارم سرش غر میزنم.</description>
                <category>هانیه پورافشار</category>
                <author>هانیه پورافشار</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 02:39:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ ندانم کار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_13995466/%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-c28astreswjq</link>
                <description>دوست داشتم به عنوان اولین نوشته از من در ویرگول این باقی بمونه که دارم روزمره و دغدغه هایی که باهاش روز و شب دست و پنجه نرم میکنم رو بنویسم .شاید ویرگول من رو از دفترم جداکنه دفتری که هرموقع ذهنم شلوغ میشد بهش پناه میبردم و تمام وجودم رو درونش خالی میکردم .من انسان حواس پرتی هستم ، ذهنم دايما در حال پرش است و نمیتوانم روی موضوعی عمیق شوم دلم میخواهد وقتی با یک نفر صحبت میکنم او همراهی ام کند و با من از این شاخه به آن شاخه بپرد .امیدوارم این موضوع شمارا آزار ندهد.</description>
                <category>هانیه پورافشار</category>
                <author>هانیه پورافشار</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 15:55:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>