<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سیروس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14049077</link>
        <description>سیروس ؛دل بسته ی داستان، شعر و مقاله با نوشته هایی از دل، برای هم سویی با دیگران.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:21:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4215700/avatar/2XYM41.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سیروس</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14049077</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به وقت دیر فهمیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%86-ecw1jvag8vpq</link>
                <description>نامه ای به بیست سالگی خودم...سلام.نمی‌دانم چه باید به تو بگویم؛ فقط این را بدان که دنیا نامرادتر از آن است که امروز حدس می‌زنی ؛ هیچ‌کس درست راهنمایی‌ات نخواهد کرد.هیچ‌کس به من نگفت، و به تو هم نخواهند گفت که چگونه برای خودت زندگی کنی؛ چه را باید ساخت و چه چیزی فقط سرابی دور است. من نفهمیدم… یا نخواستم بفهمم… یا اجازه فهمیدن به من داده نشد. شاید روزگار، شاید تقدیر؛ و شاید تنها مقصر خودم بودم. کودکی‌ام گذشت و کسی چیزی نگفت. نه ثروتی اندوختم، نه قهرمان شدم، نه قصه‌ای ساختم که با افتخار تعریفش کنم؛ فقط خسته شدم—آرام، بی‌صدا. جوانی‌ام چراغی بود که کسی شعله‌اش را آهسته پایین کشید؛ نه با حادثه‌ای بزرگ، با هزار زخم کوچک و روزمره  هر روز چیزی از من کم شد: اعتماد… شور… جسارت… رؤیا…و در عوض چیزی در من زیاد شد: سکوتسکوتی که مثل نمک روی زخم می‌پاشند و می‌سوزاند. سال‌ها گذشت و من دیدم کسانی را که در همان سال‌ها و حتی در وضعیتی سخت‌تر، از خاکستر برخاستند و به آسمان پرواز کردند. و من… فقط ایستادم و نگاه کردم؛رویاهایم را صرف تماشای پرواز دیگران کردم. نه بالی بود، نه پروازی؛ من فقط نگاه کردم… و آهسته ته کشیدم. فرودگاه گرم و شلوغ بود، اما من در درون خودم سرد و تنها ماندم. صدای قدم‌های او صدای رفتنهنوز در گوشم است. او رفت، با بلیتی در دست و امیدی در دل؛ و من ماندم، با حسرتی که در برفِ خاطره‌ها قدم می‌زد. روزهای برفی جلوی چشمم رژه می‌روند: دست‌های یخ‌زده‌ای که گرم می‌شدند، لبخندهایی که در سردترین روزها گرمای جان بودند، و نگاهی که جهان را جورِ دیگری می‌دید. اکنون اما… برف سرد است و باد بی‌رحم، و حسرتی که قلبم را به مشت می‌فشارد. اگر روزی در مقابلم بایستی، با همان چشم‌های پر از رؤیا، دستت را محکم می‌گیرم و تلنگری سخت می‌زنم و می‌گویم: بیدار شو و یاد بگیر؛ اگر پرواز دیگران را دیدی، فقط تماشا نکن نگاه کن تا پرواز را یاد بگیری. اگر یاد نگیری و نتوانی پرواز کنی، به روزگار من بدل می‌شوی: به حسرت‌های تلنبار، به شب‌هایی مانند امشب که برف می‌بارد و تو با حسرت روزهای گذشته، رفتن دیگران را می نگری و فقط رد قدم‌هایت را دنبال می‌کنی و می‌فهمی چیزی را برای همیشه جا گذاشته‌ایسرمایه و سودت را با هم باخته‌ای. عشق؟ نه آمد، نه ماند، نه امید داد. هرچه بود، نبود؛ و من با نبودنش زندگی کردم. هر لحظه چیزی از من کم شد و در عوض سکوت و حسرت روی هم انباشته شدند. به گذشته که نگاه می‌کنم، نقطه روشنی نمی‌بینم نه خاطره‌ای نجات‌بخش، نه جای عزیزی. هرچه هست، مجموعه‌ای‌ست از نشد، دیر شد، نفهمیدم. در را که باز می‌کنم؛ خانه سرد است مثل گذشته، مثل آینده؛مثل همه‌چیز. صدایم در خودم می‌پیچد: کاش کسی آن وقت‌ها می‌گفت…کاش خودم می‌فهمیدم…کاش به‌جای تماشا… پرواز می‌کردم. و بزرگ‌ترین درد من این است: هیچ‌کس نفهمید چه بر سرم آمد، و من دیر فهمیدم یا اصلاً نفهمیدمو حالا وقتی برای فهمیدن نیست. پس ساکت بنشین… و تاب بیاور؛ اگر توانستی، خاکستر باش—که آنچه مانده است هنوز همان نگاه‌کردن و تحمل این سکوت و این تلخی‌ست.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 23:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی از دفترچه خاطرات یک مرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-tkzfu2zhe3bd</link>
                <description>باز چشمم وا شد از خوابِ سحرگاه غریب،نور می‌لغزید آرام از در، همچون یک خیال.بویِ شبنم در هوا پیچید، چون حس بازگشت،خانه می‌خندید با یاد پدر، با مهر و حال.دیدمش آرام و روشن، در نشیمن، خسته‌دل،گفت با لبخند: کی می‌روی، جانِ پدر؟– گفتمش: فردا، اگر باشم، بی‌زوال.او وداعی دوست نداشت – از پس پرده، بی‌صدا،نگاه می‌داشت از نهان پنجره، ما را چون هلال.مادرم بنشسته آن‌سویِ میز چوب‌ساز،با سماور، چای تازه، عطری لایزال.گفت: چای تازه‌دم است ای جان پسر،بوی کودکی‌ست در جان من، هر چند باشد محال.خنده کرد و گفت: یادت هست؟ گفتی: می‌رسی؟گفتمش: آری، رسیدم؛ بی‌خبر، چون یک ملال بادِ سردی آهسته بر پایم نشست، آرام و نرم،چون نگاهی مهربان از یک وصال.خانه پر شد از سپیدی، جان من بی‌وزن شد،مرگ، خود دری بود به حیات دیگرم  چون پروانه ای با هردو بال.در افق لبخند پدر، در حیاطِ چای مادرم،خانه‌ای روشن هنوز، در دل من، با حس و حال.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 01:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-aqsivxkaqygq</link>
                <description>و پرده افتاد.لحظه‌ای که هیچ لحظه‌ای دیگر نبود، در وجودت طنین انداخت: حقیقت، تنها سایه‌ای از ریا بود.تو، بازیگری خاموش، در صحنه‌ای که هرگز سهمت نبود. نمایشت پایان یافت، بی‌آنکه خود بدانی.تماشاگران، موجی بی‌رحم، کف می‌زدند و تو، تنها، بازی‌خورده‌ای در پهنهٔ خالی جهان؛ جهانی که هر زندگی‌ات، پژواک نقشی در نمایش دیگران بود.هر وعده، سرابی بود که گردابش در تاریکی وجودت می‌چرخید. زندگی، رؤیا برای اقلیتی و کابوس برای تو.حقیقت، عریان و روشن است؛ نوری که بی‌محابا بر زوایای تاریک وجودت می‌تابد و تو را به مواجهه‌ای بی‌انتها با خود وادار می‌کند. خواستنت، خیال بود.پنجرهٔ افق دیدت پر از تصویر دل‌فریب بود، اما پشت آن، تنها تنهایی و پژواک خالی بود. لحظاتت، انعکاس‌هایی درهم و معوج، میان وهم و واقعیت.تمام عمرت، سرابی بلورین بود؛ آیینه‌ای که تصویرت را در خود می‌بلعید و بازمی‌گرداند. چرخه‌ای بی‌پایان از انتظار و فقدان.اکنون، پرده افتاده و تنها با خود روبرو هستی. صحنه‌ای دیگر برای دیگری آماده است. هیچگاه سهم تو نخواهد بود.در سکوت مطلق درمی‌یابی: زندگی‌ات توهم بود. حقیقت، سرد و بی‌رحم، مرز هستی و عدمت را می‌آمیزد، تو را به اعماق تنهایی می‌برد و تصویرت را در خود حل می‌کند.و آنچه می‌ماند، بازتاب سرابی است که سال‌ها دویده‌ای. هر آنچه پنداشتی، جز بازی‌ای بی‌رحم و وهم‌آلود نبوده است.تو، تنها، در جهانی ویران‌شده از حقیقتی که انتظارش را نداشتی، باقی می‌مانی. نور روز، بی‌رحمانه، خطوط وجود و عدمت را روشن می‌کند…</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 22:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه ای که ساعت نداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-lezrptvezpcf</link>
                <description>گاهی یک گفت‌وگوی چند دقیقه‌ای می‌تواند بیشتر از یک رابطهٔ چندساله در آدم بماند. این داستان دربارهٔ همان چند دقیقه است.کافه‌ای که ساعت نداشتهر روز عصر، مردی وارد کافه‌ای می‌شد که هیچ ساعتی روی دیوارهایش نبود.کافه‌ای که زمان را جدی نمی‌گرفت؛چای‌ها همیشه داغ بودندو حرف‌ها همیشه نصفه می‌ماند.مرد همیشه چای ترش می‌گرفت و کنار پنجره می‌نشست.سه ماه بود که دلیل آمدنش فقط چای نبود؛دلیلش دختر ساکتی بود که پشت میز سوم می‌نشستو صفحهٔ کتابش هیچ‌وقت عوض نمی‌شد.یک عصر بارانی، دختر ناگهان کتابش را بست.به او نگاه کرد و آرام گفت:— «از سکوت می‌ترسی؟»مرد جا خورد.چای تقریباً از دستش ریخت.— «نه… فقط نمی‌دانم چطور با سکوت حرف بزنم.»دختر لبخند کوچکی زد:— «بگذار من حرف بزنم.»کتابش را کنار گذاشت و آمد رو‌به‌روی او نشست.— «اسمم یلدا است. سه ماه است که می‌آیم این‌جا، چون نگاهت شبیه آدم‌هایی است که هنوز امید دارند…حتی اگر خودشان یادشان نباشد.»مرد زیر لب گفت:— «من فقط خسته‌ام.»یلدا گفت:— «آدم‌های خسته امید را گم می‌کنند، نه اینکه از دست بدهند.»بعد ادامه داد:— «می‌دانی چای ترش یعنی چه؟ یعنی هنوز می‌توانی تلخی زندگی را مزه کنی…یعنی هنوز می‌خواهی بفهمی، نه اینکه فرار کنی.»آن شب، برای اولین‌بار زمان در آن کافه حرکت کرد.باران بند آمد، چای سرد شد،و نگاه‌ها معنی تازه‌ای پیدا کردند.سه هفته بعد، کافه یک‌باره تعطیل شد.بدون اعلام، بدون دلیل.اما مرد هنوز هر عصر به همان کوچهٔ بن‌بست می‌رفت،نه برای چای، نه برای کافه؛برای دختری که فقط یک‌بار حرف زده بودو همان یک‌بار کافی بود تا سکوت باقی عمرش را عوض کند.گاهی عشق یک رابطه نیست؛یک شروع هم نیست.گاهی فقطیک میز سوم است…و کسی که بیاید و بگوید:«تو امید را گم کرده‌ای، نه زندگی را.»</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 15:46:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسرین دختری که از پاییزبیرون نیامد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D9%86%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF-ssrgnnz1dod3</link>
                <description>سخنی با همراهاناین نوشته‌ها تنها زمانی کامل می‌شوند که از نگاه شما عبور کنند. اگر به خوانش آن نشسته‌اید، خواهشی دارم: مرا از نقد، نظر و تذکر بی‌نصیب نگذارید. هر حرف شما چراغی است که می‌تواند این مسیر را روشن‌تر و زیباتر کند. با سپاسپاییزِ شصت‌و‌چهار من را تا قائم‌شهر کشاند؛ با دلی زخمی از جنگ و عشقی که در موشک‌باران دود شده بود. از شهری آمده بودم که هر غروب، صدای آژیر بوی مرگ می‌داد و «دوستت دارم» گفتن شبیه قمار با جان.شمال اما مثل مرهمی پنهان بود.بوی خاک خیس، صدای باران، و مهی که میان درختان می‌دوید… انگار طبیعت به جای من نفس می‌کشید. من فقط نگاه می‌کردم؛ به برگ‌ها، به آسمان، به آرامشی که سال‌ها گم کرده بودم.خانه‌ای کوچک گرفتم با حیاطی پر از پرتقال و نارنگی. گاهی میوه‌ای می‌افتاد روی زمین و جعلی از خوشامد می‌زد؛«خسته‌ای… بیا. اینجا هنوز زندگی هست.»بهار که آمد، شکوفه‌های بهارنارنج در کوچه‌ها می‌پیچید و درست همان وقت بود که سرنوشت دوباره مرا برد به جایی که از آن می‌ترسیدم: عشق.دیدار اولیک عصر معمولی بود. رفتم خانه‌ی دوستی قدیمی که از تنهایی‌ام خبر داشت. مهمان داشتند: دو خواهر زنش— شیرین و نسرین.وقتی نسرین وارد شد، جهان یک لحظه مکث کرد.دختر هجده‌سالۀ آرام، با چشم‌هایی به رنگ برگِ خیس بعدِ باران. موهای طلایی‌اش مثل نوری نرم روی شانه‌هایش می‌لغزید. لبخندش ساده بود، اما بی‌چون‌وچرا هوا را روشن می‌کرد.به من که نگاه کرد، قلبم کوبید؛نه تند، نه محکم — نترسیدم، لرزیدم.آن شب تا صبح خوابم نبرد.فال حافظ؛ شبِ آغازِ آتشچند شب بعد، قرار شد فال حافظ بگیریم.کتاب را که باز کردم، این آمد:«مدامم مست می‌دارد نسیمِ جعدِ گیسویتخرابم می‌کند هر دم فریبِ چشمِ جادویت»اتاق ساکت شد. کسی چیزی نگفت. نگاه‌ها بین من و او جا‌به‌جا می‌شد.وقتی نسرین فال گرفت، دستش لرزید. صفحه را نشانم داد و من خواندم:«سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت»نفسش شکست. آرام بلند شد و به اتاق دیگری رفت.رفتم دنبالش. پشت به من ایستاده بود. شانه‌هایش می‌لرزید.فقط گفتم:«نسرین…»آهسته جواب داد:«نمی‌دانم چرا آدم‌ها را زود از دست می‌دهم…»نمی‌دانستم این جمله پیش‌گویی است।سکوتی که از اعتراف بلندتر بوداز آن شب بعد، حضورش برایم مثل نوری در مه بود. گاهی در بازی‌ها که نگاهش به من می‌افتاد، دنیایم روشن می‌شد. اگر با دیگری می‌خندید، روحم می‌لرزید.تا یک عصر بارانی…چای از دستش ریخت.انگشتانمان به هم خورد.لحظه‌ای کوتاه، اما پر از چیزی که نمی‌توانستم نامش را بگویم.گفت:«ببین… حتی چای هم به سمت تو می‌آید.»لبخند زد. من خندیدم. اما درونم شعله کشید.می‌توانستم بگویم «دوستت دارم»؛ولی نگفتم.ترسیدم. همان ترسی که زندگیِ خیلی‌ها را خراب کرده:ترس از خوشبختی.آن روز که عشق از دست رفتکم‌کم دیدارهایمان بیشتر شد تا روزی که فردی آمد خواستگاری شیرین. من — با حسادتی که نامش را «مصلحت» گذاشته بودم — مانع شدم و گفتم خانواده باید اول بداند.نتیجه؟شیرین و نسرین هر دو رفتند.نسرین روز رفتن…گوشه‌ای نشسته بود و بی‌صدا گریه می‌کرد.فقط توانستم بگویم:«جانم…»سرخ شد. زیر لب گفت:«چرا این‌همه تردید؟ کاش سرنوشت کمی مهربان‌تر بود…»و رفت.و من… نصفم را جا گذاشت.جست‌وجوی دیرهنگاممرخصی گرفتم. رفتم شهرشان.کوچه‌ها را گشتم. خانه‌ها را.اما او را نیافتم.یک‌بار انگار صدایم کرد. ولی نای برگشتن نداشتم. شاید از ترس دوباره‌سوختن، شاید از ترس پذیرفته‌شدن.بعضی‌ها از شکست نمی‌ترسند؛از خوشبختی می‌ترسند.سال‌ها بعد…ازدواج کردم. زندگی رفت.تا اینکه بعد از سال‌ها، دوباره در خانه‌ی همان دوست دیدمش.نسرین دو کودک داشت.چشمانش همان بود — سبز، عمیق، صادق — اما خستگی در ته‌شان نشسته بود.لبخند زد و گفت:«هنوز هم همان سکوت را داری؟»می‌خواستم بگویم:«تو هنوز هم همان نسرینی…»اما نگفتم.چیزی نگفتم. فقط رفتم.و فهمیدم که بعضی اعتراف‌ها اگر دیر گفته شوند، دیگر اعتراف نیستند؛فقط حسرت‌اند.هنوز در همان غروب مانده استسال‌هاست هرگاه نامش را می‌شنوم، دلم می‌لرزد؛مثل شاخه‌ای در باد.گاهی خیال می‌کنم هنوز همان‌جا ایستاده است:در غروبِ پاییزِ شصت‌و‌چهار،بین عطر اقاقی‌ها و صدای حافظ،با لبخندی که سال‌هاست از ذهنم پاک نشده.عشق گاهی نه ماندن است و نه رفتن؛یک لحظه است — لَختی کوتاه —که در تمام عمرِ آدم جاودانه می‌شود.و نسرین…برای من همان لحظه است.لحظه‌ای که هنوز، بعد از این همه سال، در باد می‌شنومش که می‌گوید:«آدم‌ها را زود از دست می‌دهم…»و من، هنوز در همان غروب مانده‌ام.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 23:07:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از عاشقی تا نویسندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-j1tspfvocdir</link>
                <description>کنار میز کوچک تحریر نشسته بودم و وسایلی که برای نوشتن لازم داشتم، با دقتی مضحک اما صادقانه چیده بودم: چند برگ کاغذ سفید، مداد، پاک‌کن و دو خودکار. تنها چیزی که کم داشتم، ماشین تحریر قدیمی بود، زیرا من همچنان به این روش سنتی وفادارم.نشسته بودم و در پی موضوعی می‌گشتم که بوی تازگی بدهد؛ موضوعی که بتواند مرا در مسیر نویسنده‌شدن قدمی جلوتر ببرد؛ بی‌هیچ راه گریزی. غرق همین افکار بودم که ناگهان مزه‌ی آشنای نوک مداد در دهانم پیچید. تازه فهمیدم ته مدادی را که در دست داشتم، جویده‌ام؛ این تصمیم جدی نویسنده‌شدن مرا پرت کرد به سال‌های دبیرستان.آن سال‌ها، کلاس یازدهم تازه شروع شده بود و طبق معمول، گروه‌های دوستی یکی‌یکی شکل می‌گرفتند. هرچند من هم در یکی دو گروه با دوستان و آشنایان قدیم و جدید همگروه شده بودم، ولی با پایان کلاس عصر، بر خلاف بقیه که اغلب یکی دو ساعت را با هم در پارک، کافه یا خیابان طی می‌کردند، سریع خداحافظی می‌کردم و با عجله به خانه برمی‌گشتم؛ نه برای درس و تکلیف یا کار، بلکه برای تنها دلخوشی‌ام: کتاب‌های شعر. با حرص و ولع عجیب می‌خواندمشان و تا آخرین کلمه را نمی‌خواندم، آرام نمی‌گرفتم.آن اواخر تازه با شعرهای عرفانی نیز آشنا شده بودم و سرگذشت عارفانی چون عطار و حلاج مرا بی‌تاب می‌کرد. وقتی در حکایت حلاج به «بانک اناالحق» می‌رسیدم، انگار روح از تنم جدا می‌شد. چون خودم را یک عارف شاعر حس کرده بودم، تصمیم گرفته بودم پس از گرفتن دیپلم، این مسیر را دنبال کنم.یکی دو ماهی از سال گذشته بود که در زنگ ورزش، مانند چند نفر دیگر، به تماشای فوتبال بچه‌ها ایستاده بودم. ناگهان دیدم دوستان صمیمی‌ام گوشه‌ای جمع شده‌اند و یکی با شور و هیجان، نامه‌ای را برای بقیه می‌خواند. آن‌ها با دهانی نیمه‌باز و چشمانی مشتاق گوش می‌دادند. من هم نزدیک شدم و وانمود کردم می‌فهمم چه می‌گذرد؛ هرچند چیز زیادی دستگیرم نشد.تا عصر صبر کردم و بعد از تعطیلی از دوستی پرسیدم ماجرا چیست. گفت نامه‌ی عاشقانه‌ای بوده میان یکی از بچه‌ها و دختر خانمی؛ هرچند این نوع رابطه معمول نبود و با عرف و جامعه‌ی سنتی مغایرت داشت.ولی به‌هرحال در این رابطه‌ی جدید نیز که از نامه شروع می‌شد، اگر دوام پیدا می‌کرد، شاید بعدها به تماس تلفنی می‌رسید و در این راه هزاران سختی، از پیدا کردن باجه‌ی تلفن عمومی خلوت گرفته تا یافتن سکه‌ی دو ریالی، پیش رو بود.دوستم توضیح داد که همیشه خیال می‌کرده من هم دنبال همین کارها می‌روم، چون بعد از مدرسه زود می‌رفتم، اما با حرف‌هایم تازه فهمیده بود: «بابا این یکی چه هالویی است!» و تصمیم گرفته بود مرا «آموزش» دهد و از من دون‌ژوانی تمام‌عیار بسازد. و من نیز که در هر کاری می‌خواستم سرآمد باشم، حتی خودم را هم‌سطح حافظ و سعدی می‌دیدم، عزمم را جزم کردم که در این وادی هم تلمذ کنم و به مرحله‌ی عشق حقیقی برسم و راه صد ساله را یک‌شبه طی نمایم؛ چون خوانده بودم عشق حقیقی از عشق مجاز شروع و به معبود حقیقی واصل می‌شود.بهرروی، استاد که همان دوست ناباب من بود، یک هفته درس تئوری داد و بعد رسید به درس عملی: رفتن جلوی دبیرستان دخترانه.دو هفته نگذشته بود که فهمیدم کار هر بز نیست خرمن کوفتن؛ پسرهایی که اهلش بودند، نه تنها خوش‌تیپ‌تر و خوش‌لباس‌تر، که پرروتر از من بودند. تازه من هم در ظاهر دخترهایی که می‌دیدم، چیزی مطابق سلیقه‌ی قدیمی‌ام نمی‌یافتم. بااین‌حال چون تصمیم گرفته بودم از هر راهی عشق حقیقی و الهی را تجربه کنم، دست از جست‌وجو برنداشتم.پس از بررسی چند «پرونده»، بالاخره دخترخانمی را پسندیدم؛ آرام، سنگین، باوقار و مرتب؛ از خانه به مدرسه، از مدرسه به خانه. کوچک‌ترین رفتار نامتعارفی از او ندیده بودم. برای رفت‌وآمد در محله‌شان مجبور شدم دوستی همان نزدیکی پیدا کنم، چون آن زمان وارد شدن بی‌دلیل به محله‌ای دیگر خطر کتک‌خوردن داشت؛ جوانان آن روزگار بسیار متعصب‌تر بودند و ناموس محل را ناموس خودشان می‌دانستند.بعد از روزها تمرین، روز موعود فرا رسید. بهترین لباسم را پوشیدم، تمام روز دل‌شوره داشتم و مدام جمله‌های معرفی و تحویل نامه را در ذهنم مرور می‌کردم. قرار شد دوستم دم کوچه کشیک دهد و خبر ورود دختر را برساند. من هم در کوچه و در جای مناسبی سنگر گرفته بودم.تا اینکه دوستم اشاره کرد. دختر رسید. با تپشی که از سینه‌ام بیرون می‌زد، جلو رفتم و با قیافه‌ای عارفانه سلام دادم. لبخندی کوتاه و بی‌رنگ زد. دستم را با نامه دراز کردم. پرسید: «این چیست؟» و تا آمدم بگویم: «نامه…» خودم را در هوا دیدم؛ زیرا آنچنان سیلی‌محکمی بر گونه‌ام نشانیده بود که سرعتش با شتاب پرتاب سفینه از جو زمین برابری می‌کرد. سرم به دیوار کوچه خورد و بعد به درگاهی خانه‌ای. آخرین چیزی که یادم هست این بود که دو پا داشتم و دو پا هم قرض کردم و تا محله‌ی خودمان و دم در خانه دویدم.وقتی به خانه رسیدم، تازه فهمیدم که بر اثر برخورد گونه‌ام به درگاهی، شکاف کوچکی روی گونه‌ام ایجاد شده که هنوز هم باقی مانده است. هرازگاهی در آینه رد آن خراش و یاد سیلی جانانه‌ی آن دخترخانم را می‌بینم؛ ضمن دعای خیر برای او، به سادگی و ناپختگی خودم هم می‌خندم — چرا که همان برخورد کافی بود تا عرفان و عشق الهی  و این نوع هیجانات را برای همیشه از سرم بیرون کند.و امروز که در مسیر نویسندگی گام گذاشته‌ام، به نظرم داستان دوباره شروع شده است و این نیز نمونه‌ای کوچک از همان تجربه‌های گذشته است؛ شاید هم باید منتظر همان «چک بیداری» باشم تا مسیر حقیقی را روشن کند.والسلام.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 21:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع سپیده دم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%85-atvbqwrmsvc0</link>
                <description>این متن قسمت دوم داستانک دفتر شعری در میان گله است  قرار داشتم به اشتراک بگذارم که بهر دلیل به تاخیر افتادچند ماه بعد، مرد جوان در سپیده‌دمی دل‌انگیز دوباره راهی روستا شد؛ با امید آن‌که آن دفتر شعر گمشده را بیابد. در این مدت بارها آن روز عجیب و تلخ را در ذهن خود مرور کرده بود. اکنون به سطحی از آگاهی رسیده بود که بتواند رفتار گله را در خوردن دفتر شعر تا اندازه‌ای درک کند. مسیری درونی را آغاز کرده بود؛ سفری از خشم به فهم.می‌دانست که آن روز، گله خطاکار نبود. با خود گفت:وقتی جمعی گرسنه باشد، نخست شکم را می‌بیند، نه معنا. گله چه می‌دانست میان سبزه و کاغذ چه فرقی هست؟ گرسنگی، پرده‌ای است بر نگاه. شاید نه آن‌ها، که من مقصر بودم؛ پیش از آن‌که سیرشان کنم، خواستم از معنا سیرابشان کنم.در دل پذیرفت که آگاهی، نخستین گام معرفت است؛ و معرفت، بی‌نان، راهی کوتاه دارد. با این اندیشه، آرام از تپه پایین آمد و میان گله قدم گذاشت.چراگاه نیمه‌خشک بود، ترک‌خورده از بی‌آبی. میان سنگ‌ها، بوته‌هایی کم‌جان هنوز می‌جنگیدند برای زنده ماندن. گله بی‌قرار، سر در پی هر علف ناچیز داشت.در میانشان، بره‌ای تازه‌متولد کنار تکه‌ای از همان دفتر دراز کشیده بود. پوزه‌اش را روی کاغذ گذاشته بود، انگار که نگهبان چیزی ارزشمند باشد. شاید حس کرده بود این برگ‌ها بوی اندیشه‌ای دارند؛ چیزی که هنوز برایش ناشناختنی، اما دوست‌داشتنی بود.مرد جوان نگاهش کرد و لبخندی آرام بر لبش نشست. دریافت که دفترش را یافته است، اما نه در آن ورق پاره؛ در فهم تازه‌ای که از زندگی به دست آورده بود. پس بی‌صدا از همان راهی که آمده بود، برگشت.بره هنوز کنار ورق پاره بود، و سگ پیر همچنان پاسدار گله. نسیمی خنک از دشت برخاست و در روشنایی طلوع، بره سر برداشت و به افق چشم دوخت.در چشمان کوچک او نوری بود تازه؛ نوری نه از تقلید، بلکه از دانستن.و شاید همین، نخستین سپیده بود:آغاز فهم، حتی در دل گرسنگی.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 23:30:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم یا هذیان یک مرد پیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B0%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-xoqv1q0npups</link>
                <description>نمی‌دانم این‌ها هذیان‌اند یا فقط صدای کسی که در اتاقی بی‌هوا گیر کرده. چشم که باز می‌کنم، تاریکی روبه‌رویم نشسته. نه می‌دانم صبح نشده یا غروب رفته، نه می‌دانم هوا ابری‌ست یا نه. راستش مدتی‌ست زمان مثل ریسمان پاره‌ای از دستم رها شده؛ هر جا می‌رود، بگذارد برود. من دیگر دنبال چیزی نمی‌گردم.چشم‌هایم را می‌بندم، شاید خواب بیاید و بگوید برگرد. اما خواب هم رحم ندارد. کابوس‌هایی می‌آیند که می‌دانم خواب‌اند؛ مثل این‌که کسی لای در گیرت بیندازد و بگوید: ببین، همین‌قدر اختیار داری. خنده‌دار است؛ حتی در خواب هم آزادی‌ام قرضی است.امشب بدنم مثل میدان جنگ است. روی شانه‌ی راست نمی‌توانم بخوابم؛ تاندونی که سال‌هاست پاره مانده، اعتراض می‌کند. سمت چپ می‌چرخم، آن یکی دست مثل تکه‌ای چوب بی‌جان افتاده. طاقباز می‌خوابم؛ پتو را روی صورتم می‌کشم، هوا خفه می‌شود. بیرون می‌آورم؛ سرمایی می‌زند به کله‌ی کم‌مویی که انگار زمین لختِ زمستان خورده باشد. بلند می‌شوم کلاه کاموایی بیاورم. نصفه می‌گذارم. نه گرمم، نه سرد. فقط معلق.نفسم هم بند می‌آید؛ این پولیپ لعنتی گاهی راه نفس را مثل قفل زنگ‌زده می‌بندد. دکتری گفت عمل کن—گفتم نه. ترجیح می‌دهم همین‌طور خفه شوم تا این‌که مردم فکر کنند دماغم را برای خوشگل شدن دست‌کاری کرده‌ام.چشمم که گرم می‌شود، کامیونی از پایین خیابان زوزه می‌کشد. ساعت سه صبح. انگار جهان با من دشمنی شخصی دارد. پنبه می‌چپانم توی گوش. پاشنه‌ام تیر می‌کشد؛ خار پاشنه چند ماه است صبح‌ها میخ داغ در استخوانم فرو می‌کند. گفتند آمپول بزن. نخواستم. آدم فقط یک‌بار باید تسلیم درد شود؛ همان یک‌بار هم زیاد است.می‌نشینم تا شاید راحت‌تر شوم. اشتباه می‌کنم. دنیا دور سرم می‌چرخد؛ نه چرخش معمول، چرخشی که انگار دستی از بالا یقه‌ات را گرفته و دارد تکانت می‌دهد.سفت می‌افتم. سقف می‌چرخد، زمین می‌چرخد، خودم می‌چرخم. تشک را می‌گیرم و چشم می‌بندم. اوضاع بدتر می‌شود؛ انگار سقف و زمین مسابقه گذاشته‌اند.صدایی می‌گوید: «چی کار می‌کنی؟ چرا تلو‌تلو می‌خوری؟»جواب نمی‌دهم. فقط می‌گویم: «قرص تهوع.»می‌آورند. همان‌طور درازکش قورت می‌دهم. آب می‌ریزد روی بالش. پنج دقیقه، ده دقیقه… بالاخره زمین کوتاه می‌آید.اما همین که می‌نشینم، حمله شروع می‌شود. انگار فکرها پشت در منتظر باشند. یورش می‌آورند. هرکدام با چاقویی در دست. خاطره، ترس، درد، زخم‌های قدیمی. هیچ‌چیزشان نو نیست؛ فقط هر شب تیزتر می‌آیند.با خودم می‌گویم: کاش در یکی از آن کشورهایی بودم که شش ماه روز است و شش ماه شب. فقط همین. اگر فصل تاریکی بود، می‌خوابیدم و خیال می‌کردم زنده نیستم. در تاریکی آدم کمتر می‌فهمد نفس می‌کشد.خواب، کابوس، هرچه…فقط نه این بیداری که هر ثانیه‌اش عمر یک پیری‌ست که نمی‌خواهد اما هنوز زنده مانده.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Wed, 26 Nov 2025 20:12:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییزان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-ukllcxo2kfcb</link>
                <description>پاییز که می‌رسد، هوای شهر بوی دلتنگی می‌گیرد؛ انگار باد، دستی نامرئی است که روی شانه‌های آدم می‌نشیند و آهسته می‌گوید: یادت هست؟برگ‌ها آرام آرام سقوط می‌کنند، مثل حرف‌هایی که هیچ‌وقت گفته نشد و فقط در سکوت دل ته نشین می شوند. خیابان‌ها طلایی، نارنجی و بعضی وقت ها رنگین کمانی می‌شوند و قدم‌هایم روی برگ‌های خشک، زمزمه‌هایی می‌سازند که هر کسی رازی را که فقط خودش می داند، می شنود.آسمان، رنگ آشتی‌کرده‌ی غم و آرامش است؛ ابری، اما مهربان. دلم می‌خواهد میان همین هوای نیمه‌سرد و نیمه‌گرم، برای کسی که نیست، نامه‌ای بنویسم؛ نامه‌ای که بوی دود هیزم بدهد و مزه‌ی چای تازه‌دم عصرهای بی‌کسی را.پاییز، فصل آمدن نیست؛ فصل یادآوردن است. آدم را می‌نشاند کنار خاطره‌هایی که فراموش‌شان کرده بود و آرام در گوشش می‌خواند: هیچ‌کس جای خالی هیچ‌کس را پر نمی‌کند.در این هوا، دلم بیشتر از همیشه می‌خواهد قدم بزنم؛ شاید باد، چیزی از کسی را با خودش بیاورد؛ شاید برگی که روی دستم می‌نشیند، پیغامی از کسی داشته باشد. می‌دانم این‌ها خیال است، اما پاییز فصل همین خیال‌هاست، فصل دل‌هایی که به کوچک‌ترین نشانه‌ها دلخوش می‌شوند.و من، هر بار که نسیم خنک غروب، صورتم را لمس می‌کند، فکر می‌کنم شاید کسی است که از دور، آهسته می‌گوید: من هنوز یادم هست.پاییز همین است؛بهانه‌ای برای دلتنگ شدن،برای دوباره زنده شدن هر آنچه خیال می‌کردیم تمام شده است.پاییز برای من یادآور مکث است.مکثی که میان شلوغی دنیا، آدم را وادار می‌کند برای لحظه‌ای به درون خودش سر بزند. یادآور بوی خاک نم‌خورده، صدای خش‌خش برگ‌ها زیر قدم‌ها، چای داغ کنار پنجره، و حس عجیبی که بین رفتن و ماندن معلق مانده است.پاییز برای من شبیه صفحه‌ای‌ست که باد ورق می‌زند؛ پر از یادها، پر از نام‌ها، پر از حرف‌هایی که گفته نشده‌اند.برای من، پاییز شبیه گفت‌وگوی آرام دو رنگ است:طلاییِ برگ‌هایی که راه رفتن را نرم می‌کنندو خاکستریِ آسمانی که انگار به چیزی فکر می‌کند.پاییز برای من یادآور لحظه‌هایی‌ست که زمان کند می‌شود؛انگار دنیا نفسش را نگه می‌دارد تا صدای خش‌خش برگ‌ها را بهتر بشنود.یادآور سکوت‌هایی که حرف‌های نگفته را در دلشان پنهان کرده‌اند؛سکوت‌هایی که گاهی از هزار جمله صمیمی‌ترند.برای من، پاییز همیشه بوی نامه‌هایی را می‌دهد که هیچ‌وقت فرستاده نشدند؛نامه‌هایی که آدم آن‌ها را برای خودش می‌نویسد،برای کسی که دور است،یا حتی برای کسی که دیگر نیست.پاییز یادآور راه رفتن روی خاطره‌هاست؛هر برگ مثل تکه‌ای از گذشته که زیر قدم‌ها صدا می‌دهدتا بگوید هنوز چیزی از آن مانده است.و شاید از همه بیشتر،پاییز یادآور این است که زیبایی همیشه در تغییر است؛در افتادن‌ها، در رها کردن‌ها،در اینکه بعضی چیزها باید بروندتا چیزی در دل آدم دوباره سبز شود.چشمان شما در پاییز، دنبال رد کدام رؤیای فراموش‌شده می‌گردد؟</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 14:03:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیدایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-qzin3rosu65s</link>
                <description>از اولش خیال می‌کردم آدم حساب‌شده‌ای‌هستم؛ از آن‌ها که دلشان را با میخ عقل به دیوار سینه‌شان می‌کوبند که تکان نخورد. با خودم می‌گفتم: نه، من دل نمی‌سپارم… من بلد نیستم گم شوم. اما چه می‌دانستم دنیا یک‌جایی از همین پیچ‌ بی‌خبری، چهره تو را می‌گذارد مقابلم و همه‌ی حساب‌وکتاب‌هایم را پرت می‌کند توی باد؟یک‌هو دیدمت… نه صدایی بود، نه پیش‌درآمدی. فقط تو بودی و یک لحظه که شد همه عمر. همان‌جا فهمیدم آدم هرچقدر هم که بخواهد خودش را نگه دارد، اگر نگاه کسی بیفتد میان جانش، دیگر نه عقل می‌ماند، نه هوش. انگار دستی پنهان، ریسمان نظم دنیا را دور انگشتش می‌پیچد و پاره می‌کند؛ بعد هم لبخند می‌زند و می‌گوید: برو، این یکی را باید با دل بروی.راستش را بخواهی، از همان ثانیه‌ای که آمدی توی نگاهم، یک‌ چیزهایی در من شروع کرد به فرو ریختن؛ دیوارهایی که سال‌ها بالا برده بودم، یکی‌یکی شکستند. با هر لبخندت، یک تکه‌ از من می‌افتاد و عجیب این‌که هیچ دردی نداشت؛ فقط آرامشی داشت که آدم سال‌ها دنبالش می‌گردد و نمی‌فهمد کجاست.بعدش هم دیگر دلم دست خودش نبود. دائم می‌گفت: تو فقط نگاهش کن… بگذار بقیه‌اش را من بدانم. و من ماندم میان دو صدا؛ یکی صدای آرام قلبم که دعوتت می‌کرد، یکی عقل خسته‌ای که دیگر زورش به این دل نمی‌رسید. آخرش هم چه؟ دلم برد. راست و پوست‌کنده بگویم: من اصلاً نفهمیدم چطور شد که شدم همین آدمی که اسمش را از لابه‌لای تبسم تو صدا می‌زنند.حالا هر وقت به آن لحظه فکر می‌کنم، می‌بینم تمام زندگی آدم گاهی در یک نگاه خلاصه می‌شود؛ نگاهی که اگر به‌وقت و به‌جای خودش برسد، می‌تواند همه جهان را زیر و رو کند. همان نگاهی که وقتی روی من افتاد، دیگر من، من نبودم… یک چیزی شدم بین خواب و بیداری؛ بین هشیاری و شیدایی؛ بین آنکه بودم و آنکه تو از من ساختی.و راستش را بخواهی… اگر هزار بار دیگر هم دنیا از نو شروع شود، باز همان لحظه را انتخاب می‌کنم؛ همان دیدار اول را، همان لرز نرم و شیرینی را که با خودش آورد… همان لحظه‌ای که فهمیدم:دل، اگر بخواهد تو را انتخاب کند، عقل هیچ‌کاری از دستش برنمی‌آید.حضرت سعدی می فرماید بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم،شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 02:25:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدل عقل و اندیشه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D8%AC%D8%AF%D9%84-%D8%B9%D9%82%D9%84-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D9%87-b5mtipeitwhr</link>
                <description>در کوچه‌ی خاطرهنسیمی آرام بر شانه‌ی دیوارها لغزید؛آفتاب، ریز‌ریزچون پولکِ طلابر چهره‌ی گل‌ها نشست،و عطرِ یاسچون آهی گرمدر ایوانِ هوا پراکنده شد.عقل،از پشتِ پیچِ کوچه پدیدار شد؛چهره‌اشرنگِ سایه‌سارِ سنگ،قدم‌هایشآهسته،اما پُر از حکمتِ سرد.دل،سبک‌بال،چون پرنده‌ای از صبحِ نخستینبا تبسمی روشن آمد؛آمدچونان نسیمی که در کوهنویدِ باران می‌آورد.عقل گفت:ـ باز تویی؟باز باد را آشفته کرده‌ای!هرجا قدم می‌گذاریخوابِ جهانپاشیده می‌شود.دل خندید؛خنده‌ای روشنکه از لبشتا گیسوانِ پریشانِ بادکش آمد.گفت:ـ ترس،سایه‌ای‌ست از خودت؛هی هی!تا بگریزی،بیشتربه دنبالِ تو می‌دود.عقلآهی کشید ـکه سرمایشتا مغزِ استخوانِ عصرپایین می‌رفت:ـ تا چنددر آتشِ خواسته‌های توبسوزم؟نه شبآرامم،نه روزقرار دارم.دلچشمانی داشتکه سپیده از آن می‌شکفت؛گفت:ـ هرچه داریاز من داری، ای هم‌سفرِ دیرسالِ اندیشه!بی‌منجهانتزمستانی خاموش است؛پرنده‌ایبی‌بال،گُلیبی‌جوانه،چشمه‌ایخشکیده در خاکِ کویر.زندگی بی‌عشقفقط نفسی‌ست که می‌آیدو بی‌هیچ ردّیمی‌گذرد.عقلخندید؛خنده‌ای تلخکه لبه‌اشچون تیغ بود:ـ من آسوده‌ام…نه تیغِ عشق می‌کشم،نه زخمی از هجرانبر سینه‌ام می‌نشیند.دلداد زد؛داد زدتا برگ‌هابر تنِ درختلرزیدند:ـ زندگی بی‌عشق،سکوتی بی‌خداست!آدم‌هامی‌آیند و می‌روند؛بی‌هیچ ردّی،بی‌هیچ نامی.اما عاشقان…آنان که سوختند،آنان که دل سپردند،نام‌شانبر سنگِ زمانحک می‌شود.عقل،با تردیدی لرزان،پرسید:ـ تو از عالمِ معناچه می‌دانی؟دل،آرام آرام،چنان نوری که در مهراه را پیدا می‌کند،گفت:ـ معنا راچشمِ دل می‌بیند،نه حسابِ سردِ عقل.عقلرازها را می‌شناسد؛اما من…منبه هر چیزرنگِ بودن می‌زنم؛گل رابیدار می‌کنم،نسیم رابه رقص می‌کشانم،و از نگاهِ یک انسانجهانی نومی‌آفرینم.آری…تنها با دیدگانِ دلمی‌توانبه رازِ آفرینش رسید.و آن دمکه غروببر دیوارهای کوچه نشست،دلهنوزبه چشمانی دوردل‌بسته بود،و عقلدر سایه‌ای سردایستاده بودو به این بازیِ بی‌پایانمی‌اندیشید…</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 20:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جبر یا اختیار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1-kdydvs93xiiz</link>
                <description>جبر یا توهم آزادی و انتخاب در زندگیمسئله‌ی «آزادی و جبر» از دیرباز یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های فلسفی بوده است. انسان میان دو قطب همواره سرگردان است: میل به آزادی و ساختن سرنوشت از یک سو، و واقعیت سنگینی که او را در حصار شرایط تولد، محیط و تربیت قرار می‌دهد از سوی دیگر. پرسش اصلی این است: آیا انسان واقعاً آزاد است، یا چیزی که ما به نام آزادی می‌شناسیم، تنها توهمی زیباست؟۱. جبر تولدانسان از لحظه‌ی تولد وارد جهانی می‌شود که بنیان‌های اصلی آن را خود انتخاب نکرده است: محل تولد، زبان مادری، نام، دین، فرهنگ و طبقه‌ی اجتماعی. این عناصر، «پیش‌فرض‌های وجودی» او هستند که ناخودآگاه مسیر زندگی‌اش را شکل می‌دهند.شوپنهاور، فیلسوف آلمانی، این وضعیت را با مفهوم «اراده‌ی کور» توضیح می‌دهد: نیرویی غیرعقلانی که انسان را به دنیا می‌آورد و او را در مسیری ناخواسته پرتاب می‌کند. از این منظر، آنچه ما به‌عنوان آزادی می‌پنداریم، اغلب تنها توهمی است که ناشی از ناآگاهی ما نسبت به ریشه‌های جبر است.۲. امکان تغییر و محدودیت‌های آنبا این حال، فلسفه‌ی اختیار بر امکان تغییر تأکید دارد. نیچه، با مفهوم «اراده‌ی معطوف به قدرت»، معتقد است که فرد می‌تواند بر محدودیت‌ها شوریده و ارزش‌های تازه خلق کند. اما حتی در فلسفه‌ی نیچه، این خلق ارزش‌ها بر بستر ناگزیر از گذشته و سنت بنا می‌شود.سارتر، فیلسوف فرانسوی، گامی فراتر می‌گذارد و می‌گوید: «انسان محکوم به آزادی است.» به تعبیر او، حتی در شرایط دشوار، فرد با انتخاب‌هایش معنا می‌بخشد و نمی‌تواند مسئولیت خود را به گردن جبر بیندازد.با این حال، این آزادی مطلق در عمل محدود است: فشارهای اجتماعی، فرهنگی، باورهای دینی، خاطرات کودکی و تأثیرات ناخودآگاه همگی مرزهای آزادی را تنگ می‌کنند. فروید نشان داد که بسیاری از تصمیم‌های انسان بازتاب الگوهایی هستند که در سال‌های نخست زندگی شکل گرفته‌اند.در اینجا نکته‌ی ظریف نهفته است: آزادیِ ما واقعی است، اما محدود و مشروط. اغلب چیزی که به‌عنوان «انتخاب» تجربه می‌کنیم، تنها رقصی کوتاه در چارچوب‌هایی است که از پیش تعیین شده‌اند؛ یعنی توهم آزادی.۳. زندگی روزمره به‌مثابه صحنه‌ی جبرزندگی روزمره، این محدودیت‌ها را به روشنی نشان می‌دهد.شغل انسان اغلب بر اساس نیازهای اقتصادی و ساختارهای اجتماعی انتخاب می‌شود، نه صرفاً اراده و علاقه‌ی او. ازدواج، در بسیاری موارد، تابع چارچوب‌های فرهنگی و خانوادگی است. حتی انتخاب‌های کوچک، مانند مسیر تحصیل، دوستان، یا سبک زندگی، اغلب محدود و قالب‌بندی شده‌اند.نسل‌ها در چرخه‌ای به دنیا می‌آیند که گریز از آن دشوار است. حسرت‌ها به میراثی پنهان تبدیل می‌شوند و همچون زنجیری نامرئی، نسل بعد را نیز در بر می‌گیرند. انسان آزاد است، اما این آزادی محدود، همان توهمی است که هر روز آن را جشن می‌گیرد.نتیجه‌گیریآزادی انسان، اگر وجود داشته باشد، همواره نسبی و محدود است. ما نمی‌توانیم از سایه‌ی نخستین خود رها شویم، اما می‌توانیم در همان سایه معنا بسازیم. شاید معنای زندگی نه در گریز از جبر، بلکه در رویارویی با آن باشد؛ همان‌گونه که نیچه از «آری گفتن به زندگی» سخن می‌گوید و سارتر بر «پذیرفتن مسئولیت» تأکید دارد.پرسش پایانی همچنان باز است: آیا زندگی زندانی است که تنها پایانش آزادی است، یا صحنه‌ای است که حتی رقصی کوتاه در آن، معنابخش وجود انسان می‌شود؟ شاید زندگی، نه آزادی مطلق، بلکه توهمی شیرین باشد که ما با آن خود را سرگرم می‌کنیم.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 14:04:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرایی نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%DA%86%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-gzpmt5uqkxnw</link>
                <description>چرا می‌نویسیم؟نوشتن همیشه با پرسشی آغاز می‌شود؛ پرسشی که مثل دلواپسی کوچکی در گوشهٔ ذهن جا خوش کرده است: برای خود می‌نویسیم یا برای دیگران؟می‌نشینی پشت میز، کاغذ و قلم پیش رویت است، در کنارشان فنجانی چای، یا اگر روزت بهتر آغاز شده باشد، یک فنجان قهوه ترک و لیوانی آب—یا حتی آب‌میوه‌ای که گاهی آهسته آهسته و گاهی لاجرعه می‌نوشی؛ به شرطی که نوشیدن آن، خیال نازکت را به هم نریزد.می‌خواهی تنها بنویسی، اما جهان سد راهت می‌شود: قبض‌های آب و برق، نوسان دلار، باک خالی ماشینی که گوشهٔ کوچه منتظر توست، دلواپسی‌های خانه و خانواده که بی‌وقفه به پنجرهٔ ذهن می‌کوبند.با این همه، چشم بر همهٔ گرفتاری‌ها می‌بندی و می‌نویسی. نوشتن، همان روزنه‌ای است که هوای تازه را به روح خسته‌ات می‌رساند. سوژه کم نیست؛ همیشه چیزی برای نوشتن هست: قطعی آب و برق، گرانی و تورم، کندی اینترنت، سیاست و جامعه.اما پرسش بنیادی باقی می‌ماند: چه بنویسی و چگونه بنویسی تا دل خواننده را به دست آوری؟ چگونه او را برای لحظه‌ای از جهان خشن و بی‌روح جدا کنی و به پیشگاه خیال ببری؟برای این کار، باید دل و جانت را بر کاغذ بریزی. باید قلم را گرامی بداری، از واژگان دم‌دستی پرهیزی و عفت واژه را پاس بداری. نوشتن، تنها رها کردن ذهن نیست؛ رسالتی است که بر دوش نویسنده گذاشته شده: مسئولیت رساندن اندیشه و احساس، به زبانی کارآمد و فرهنگ‌ساز.گاه دشوار می‌شود، زیرا همه‌چیز را نمی‌توان در جامهٔ آراستهٔ زبان پوشاند. زباله را نمی‌توان با واژه‌های گل و شکوفه توصیف کرد؛ زیرا دیگر زباله نخواهد بود. اما دشواری، مجوز بی‌حرمت کردن زبان نیست. حتی اگر محفل‌ها زبان عامیانه را بپسندند، نویسنده باید نگهبان وقار واژه‌ها باشد.می‌نویسی، بارها بازنویسی می‌کنی، ویرایش می‌کنی و می‌کوشی متن را به بهترین شکل درآوری. سپس منتشر می‌کنی و منتظر می‌مانی… و در پایان می‌بینی که همهٔ رنجت به دو یا سه پسند ختم می‌شود. گاه حتی شک می‌کنی: آیا آن‌که لایک زده، واقعاً خوانده است یا تنها از سر همدلی اشاره‌ای نشانده است؟اینجاست که پرسش دوباره قد می‌کشد: چرا می‌نویسی؟ برای تأیید دیگران؟ یا برای خودت؟ اگر برای خودت می‌نویسی، چرا همچون گذشته نوشته‌ها را در صندوقچه پنهان نمی‌کنی؟ و اگر برای دیگران است، آیا آماده‌ای که شاید اثر تو به دلشان ننشیند یا حتی نخوانده رها شود؟نوشتن، همیشه پاداش بیرونی ندارد. گاه تنها پاداشش این است که باری از دل سبک شود، زخمی ناگفته روی کاغذ نفس بکشد و دمی آرام شوی. همین که قلمت مرهمی برای خودت باشد، کافی‌ست. اما اگر روزی توانستی دل خواننده‌ای را نیز به هم‌نفس خود بدل کنی، خوشبختی دوچندان خواهد شد.من می‌نویسم تا سبک‌تر شوم؛ تا واژه‌ها زخم‌های خاموشم را به دوش بگیرند. اگر کسی بخواند و لحظه‌ای هم‌راه شود، شاد خواهم شد. و اگر هیچ‌کس نخواند، باز هم خواهم نوشت، زیرا نوشتن تنها جایی‌ست که خویشتن خویش را در آن بازمی‌یابم.شاید راز زیستن همین باشد: نوشتن، حتی اگر هیچ‌چشم ناظری نباشد.شما چرا می‌نویسید؟</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 19:34:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی از دفتر خاطرات یک مرده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-zhka3pxtpglg</link>
                <description>هوا هنوز در میانه‌ی تاریکی و روشنی‌ست؛جایی میان رؤیا و بیداری.پلک‌هایم را باز می‌کنم و لبخند می‌زنم —هنوز وقت برخاستن نیست.می‌توانم در آغوش نسیم بمانم،در آغوش این سکوت آرام،که بوی صبح می‌دهد.نسیم خنک بر پاهایم می‌وزد،و من نفس می‌کشم،مثل نخستین‌بار که به دنیا آمدم.پدر را می‌بینم؛در خانه‌ی قدیمی‌مان،در اتاقی که بوی نان تازه می‌داد.لبخند می‌زند و می‌پرسد:«کی برمی‌گردی؟»می‌گویم:«دو روز دیگر، پدر… دو روز دیگر.»او هیچ‌گاه خداحافظی نکرد.فقط لبخند می‌زدو پشت پنجرهبه رفتنِ ما نگاه می‌کرد؛بی‌صدا،اما پر از مهر.مادرم کنار سماور نشسته است،چای تازه‌دم دارد،و فنجان‌هایی که هنوز گرم‌اند از دستانش.می‌گوید:«بیا، برایت بریزم.»بوی چای با بوی خانه در هم می‌پیچد؛خانه‌ای با سقف چوبی و حیاطی کوچک،که در آن آبِ حوض، آسمان را تکرار می‌کرد.می‌گویم:«دلم برایت تنگ شده بود، مادر.»لبخند می‌زند و می‌پرسد:«قرار بود دنبال من بیایی…پس کی می‌آیی؟»و من در دل می‌گویم:«آمده‌ام، مادر،آمده‌ام.»چشم می‌گشایم.سایه‌هایی اطرافم‌اند،اما من سبک شده‌ام،آن‌قدر سبک که می‌توانم از میان گریه‌ها بگذرمو بر بامِ نور بایستم.دیگر نه اندوهی هست،نه ترسی.تنها نسیمی‌ستکه آرام از پاهایم بالا می‌آیدو مرا می‌بردبه همان خانه‌ی قدیمی،به لبخندِ پدر،به چای مادرمکه هنوز گرم است.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 13:59:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسم دلدادگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kku4zqvbq8cl</link>
                <description>( مستانه )صبح هنوز چشم نگشوده بودم. خواب، سنگینی‌اش را بر پلک‌هایم انداخته بود و میلی به برخاستن نداشتم. با خود گفتم: اگر دیر کنم، صف نانوایی طولانی می‌شود؛ نانوایی‌های صبح‌گاهی همیشه پرهیاهوست. این‌جا مردم دوست دارند روزشان را با بوی سنگک داغ آغاز کنند.با رخوت از جا بلند شدم و نیم‌ساعت بعد، مرتب و آماده به نانوایی رسیدم. شاطر نگاهی کوتاه به من انداخت، لبخندی زد و سلام کرد. برایم عجیب بود؛ آن سال‌ها جواب سلامم را هم به زحمت می‌داد. این بار اما لبخندش را به فال نیک گرفتم.هنوز دو سه نفر نرفته بودند که نان‌شان را بگیرند، او دو سنگک خاشخاشی روی دستم گذاشت و گفت:ـ بفرما، این هم نان‌های شما.متعجب ماندم. نمی دانم چرا، اما بدون خواست قبلی گفتم: چهار نان می‌خواستم.او بی‌درنگ دو نان دیگر رویشان گذاشت و آرام، مثل کسی که با خودش حرف بزند، گفت:ـ لابد امروز مهمان دارد؛ همیشه یکی می‌گرفت.نمی‌دانم چه بود، اما حس کردم چیزی در این دنیا تغییر کرده است؛ شاید زمان. سری تکان دادم و از نانوایی بیرون آمدم.از سر کوچه، کسی پدیدار شد. چشم‌هایم را ریز کردم تا بهتر ببینم. چند قدم نزدیک‌تر شد و ناگهان قلبم لرزید: مستانه بود. همان‌جا خشکم زد؛ انگار زمان ایستاده باشد. زیبایی‌اش از نوجوانی هم فراتر رفته بود؛ آشناتر و درخشان‌تر.تازه که برگشته بودم، سراغ او را از هر کسی گرفته بودم، تا روزی که دوستی گفت: شنیده‌ام همین حوالی زندگی می‌کند، کنار برادرزاده ها و خواهرزاده‌هایش. پرسیدم: ازدواج کرده؟ خندید و گفت: نه، او هم مثل تو مجرد مانده… شاید هم هنوز در انتظار توست!یاد روزهایی افتادم که دیوار خانه‌هایمان به هم تکیه داشت آخر ما همسایه ی دیوار بدیوار بودیم. نمی‌دانم کدام ویژگی‌اش مرا اسیر کرد: لبخند شیرینش، خال کنار چانه اش، رنگ چشم‌ها یا قامت دل‌انگیزش؟ هرچه بود، از همان نخستین نگاه دلم را ربود.صبح‌ها به بهانه‌ای پشت در خانه‌شان می‌ایستادم تا او را ببینم. هر کاری می‌خواست برایش انجام می‌دادم. با بچه‌های کوچه بازی می‌کردیم، یا تنها در حیاط می‌نشستیم و از فرداهای دور سخن می‌گفتیم.سال‌های کودکی و نوجوانی گذشت. بزرگ شدیم. دیگر نه آن بازی‌های کودکانه معنا داشت و نه آن خنده‌های بی‌پایان، اما دل‌مان هنوز همان بود. تنها بهانه‌ها تغییر کرده بود؛ پرسشی درسی، یا رمانی که باید قرض گرفته می‌شد. همه می‌دانستند میان ما مهر چون نهالی تازه جوانه زده است، حتی خانواده‌ها.تا روزی که تقدیر مرا به دانشگاه پایتخت کشاند. مستانه دل‌نگران بود؛ نگرانی در چشم‌هایش موج می‌زد. به او گفتم: تابستان که بازگشتم، حرفی مهم با تو دارم. لبخند زد و پرسید: نمی‌شود همین حالا بگویی؟ دلم می خواست که بگویم، اما زبانم یاری نمی کرد. تنها گفتم: نه، تابستان… تا آن موقع می‌توانی منتظرم بمانی؟آرام گفت: منتظرت می‌مانم، حتی اگر سال‌ها طول بکشد.و حالا، پس از سال‌ها، دوباره پیش رویم ایستاده بود. موهایش را بافته و بر روی سر جمع کرده بود، روسری نازکی بر سر داشت، چون پرده‌ ی نازکی از خیال، و چشم‌هایش با همان شرم و درخشش نوجوانی ؛ چشم‌هایی که قلبم را می‌لرزاند.پیش از من سلام کرد. خدا می‌داند صدایش چه آهنگی داشت؛ همچون نغمه‌ای آسمانی که در جان می‌پیچد. لحظه‌ای لرزید، انگار می‌خواست بیفتد. پرسیدم: چی شد؟گفت: چیزی نیست، هیجان‌زده شدم.خندیدم: لابد از دیدن من؟آرام گفت: خودت که می‌دانی پس من چه بگویم.نان‌ها را نشان دادم و گفتم: این‌ها برای شریک شدن با توست.لبخندی زد و گفت: مثل همان روز که گفتی تابستان می‌آیی و حرف مهمی با من داری. حالا هم، هرچند می‌دانم راست نمی‌گویی، دوست دارم از زبان تو بشنوم؛ حتی اگر دروغ باشد.به او گفتم: این دو سنگک را، همچون عهدی دوباره، همراه قلبم  بپذیر فردا بعدازظهر می خواهم بیآیم؛ اگر هنوز دوست داشته باشی، حرفی را که آن روز نتوانستم بگویم، فردا خواهم گفت. آماده‌ای؟گفت: با همان شوق روز نخست دیدار… اما چرا فردا؟ همین حالا بگو!خندیدم: نه، این‌جا درست نیست. ما که این همه منتظر بودیم، یک روز دیگر هم اضافه.آهسته گفت: من همیشه منتظر بوده‌ام.آن روز و فردایش را با شور و شوقی  وصف‌ناشدنی گذراندم. عصر روز قرار، بهترین لباسم را پوشیدم؛ همان کت و شلوار سورمه‌ای که دوست داشت. کلاهم را برداشتم، عطری زدم که او می‌پسندید، و ساعتی تمام در آینه ایستادم تا مطمئن شوم هیچ چیز کم نیست.اما نزدیک خانه‌شان که رسیدم، شلوغی عجیبی دیدم. دلم لرزید: نکند خواستگار آمده باشد؟ نزدیک‌تر که رفتم، صدای همهمه بلندتر شد. تا دم در رسیدم… و دیدم عکس مستانه است؛ در قابی بزرگ، با نواری سیاه بر گرداگردش.همان گیسوان بافته، همان چشم‌های شیدا، همان روسری نازک خیالی… تنها با تفاوتی حدود پنجاه سال دورتر از آن روزها.دیگر هیچ نفهمیدم. وقتی چشم گشودم، در بیمارستان بودم. چند نفر بالای سرم ایستاده بودند. دکتری گفت: پدرجان، دیگر جوان نیستی. باید مراقب باشی. بیرون که می‌روی، عصایت را ببر، عینکت را هم فراموش نکن. و رفت.شعری از رهی معیری در خاطرم زنده شد:طی نگشته روزگار کودکی، پیری رسید؛  از کتاب عمر ما، فصل شباب افتاده است.از فردای آن روز، هر صبح دم نانوایی می‌ایستم؛ به نشانه همان دیدار، چهار نان سنگک می‌خرم، چشم می‌دوزم به سر کوچه‌ای که او را دیده بودم و در دل زمزمه می‌کنم:چرا پنجاه سال پیش، همان روز، راز دلم را به مستانه نگفتم؟و نانی در دست می‌فشارم… در انتظار نگاهی که دیگر بازنمی‌گردد.  پیرتر می شوم.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 12:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-bpiylxjf7hv4</link>
                <description>وداع آخر با خاطره‌هاکنار پنجره‌ام،باران در دوردست‌ها می‌بارد.سیگاری روشن می‌کنم —نه از عادت، از دلتنگی.از بسته‌ای که جا گذاشتی، یکی برداشتم؛شاید نخستین و آخرین.چوب سیگار، بلوطیِ توست،و بوی تو در ریه‌ام می‌پیچد —عطری که می‌ماندبرای وضویِ معبدِ دل،تا روزی که هیچ‌چیز دیگرسنگین نباشد.قطاری می‌گذرد از حاشیه‌ی شهر،صدایش در استخوانم می‌پیچد.نمی‌دانم این لرزش از دلتنگی‌ست،یا از یاد روزهایی که دیگر نمی‌آیند.پنجره را نیمه‌باز می‌کنم؛نسیم می‌آید و پرده‌ها می‌لرزند،انگار می‌خواهند خاطره‌ها را بیدار کنند.سیگارم نیمه‌سوخته است،خاکسترش به باد می‌رود،و من در دل می‌پرسم:آیا همه‌چیز بایداین‌گونه آرام تمام شود؟اتاق همان است،اما هیچ‌چیز شبیه دیروز نیست.گلدانِ بی‌گل هنوز بوی تو را دارد،و من، میانِ بودن و نبودن،معلّقم...چون پرده‌ای در نسیم.شاید اگر بازگردی،همه‌چیز زنده شود...حتی من.اما بعضی رفتن‌ها،بازگشتی ندارند.خانه، کلبه‌ی عشق بود،اکنون کلبه‌ی احزان است.شاید باید از آغاز،پیمانی با تو می‌بستم؛اما عشق،هیچ مهر و قراردادی نمی‌پذیرد.تو رفتی، بی‌آن‌که نگاهت بلرزد.می‌دانستی ماندن بهایی دارد،و رفتن، آرامشی.با بهار آمدی،با خزان رفتی،و من دریافتمچقدر شبیهِ پاییز بودی:زیبا، باشکوه، دست‌نیافتنی،با لطافتی چون گل یخ،و غروری چون کوه،و رهایی‌ای آرامکه نمی‌توان گرفت.اکنون مانده‌امبا خانه‌ای خاموش،سیگاری نیم‌سوخته،و صدای قطاری که می‌گذرد.نه عشقی مانده،نه مهری،نه حتی ترسی.نزدیک بود باور کنمتو درمانِ دردهای منی،حتی بیم از خوشبخت شدن...اما افسوس...اکنون سبک‌بال‌ام،چون قاصدکی در باد.شاید روزیدر هوا رها شوم،به سویِ سرنوشتِ خویش...کنار پنجره‌ام،تا آخرین پکِ سیگار،تا آخرین نفس،و آن‌سویِ دود...شاید...رهایی.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Sun, 26 Oct 2025 21:45:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر شعری در میان گله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%84%D9%87-bvw6noxvf2jp</link>
                <description>حوالی ظهرر بود که مرد جوان به روستا رسید.این تصمیم نه ناگهانی بود و نه از سر اجبار؛نه کسی در تعقیبش بود و نه از گناهی می‌گریخت.تنها دلش خسته بود ـ از شهر، و از هیاهوی بی‌معنا.در سال‌هایی که در آن شهر بزرگ زیسته بود، اندک‌اندک فهمیده بود که در ازدحام، نه صدایی شنیده می‌شود و نه اندیشه‌ای مجال رشد می‌یابد.او معلمی ساده بود، اما رؤیایی در سر داشت: نوشتن یک کتاب شعر.اجاره‌خانه، رفت‌و‌آمد، هزینه‌ها و کار در چند مدرسه، رمقش را گرفته بود؛ آن‌قدر که حتی شب‌ها نیز خوابِ شعر نمی‌دید.زندگی در شهر، آرام‌آرام او را از خویشتن جدا کرده بود.وقتی چند شعرش را برای دو سه شاعرِ نام‌آشنا خواند و آنان تحسینش کردند، جان تازه‌ای گرفت.حتی ناشری قول داد نخستین مجموعه‌اش را چاپ کند.همین شد که تصمیم گرفت برود؛به جایی که هیچ صدایی نباشد، جز صدای باد و زمین.به دهکده‌ای کوچک رفت، در دل دشت و کوه.ذهنش پر از پرسش بود:آیا مردمان اینجا هم مانند شهری‌ها در کار دیگران سرک می‌کشند؟آیا سکوتِ روستا، واقعاً سکوت است؟به مسجد دهکده رفت. چند پیرمرد در حال نماز بودند.پس از سلام، یکی با مهربانی پرسید:ـ آقای مهندس، برای کاری به روستای ما آمده‌ای؟مرد جوان لبخند زد و گفت:ـ شنیده‌ام هوای اینجا پاک و آرام است. آمده‌ام ببینم شاید تا بهار بتوانم در آسودگی به کاری بپردازم.پیرمردان از چهره و آرامش او خوششان آمد. یکی پیشنهاد داد:ـ خانه‌ی دایه‌عفت را بگیر؛ پیرزنی است تنها، خانه‌ای سه‌اتاقه دارد و خودش فقط از یکی استفاده می‌کند.مرد پذیرفت.خانه‌ی دایه‌عفت در کنار آبادی بود، با حیاطی رو به دشت و چشمه‌ای زلال.چند ماه گذشت.مرد جوان در میان مردم ده، چهره‌ای آرام و موجه شد؛آدمی متین، کم‌حرف و مهربان.بیشتر وقتش را با دفترِ شعرش به دامن طبیعت می‌رفت و تا غروب، میان دشت و درختان می‌نوشت.گاه با خود می‌گفت:تنها در سکوت است که شعر، جرئت ظهور می‌یابد.در رفت‌و‌آمدهای روزانه‌اش با چوپان روستا آشنا شد؛ مردی ساده و صمیمی که از سپیده‌دم تا غروب در دشت بود و همه‌ی چشمه‌ها و راه‌ها را می‌شناخت.خیلی زود میان آن دو، دوستی‌ای آرام شکل گرفت.گاه اگر چوپان کاری داشت، مرد جوان از گله نگهداری می‌کرد؛و در همان حال، با صدای بلند اشعارش را برای گوسفندان می‌خواند.گله نیز با سروصدا، گویی او را تشویق می‌کرد.همه‌چیز آرام پیش می‌رفت تا آن روز که تقدیر ورق خورد.چوپان ناگهان دچار دردی شدید شد و از مرد خواست تا او برمی‌گردد و کمک می‌آورد، از گله مراقبت کند.هوا ملایم بود و آفتاب نرم می‌تابید.مهی لطیف بر دشت نشسته بود.مرد بر تکه‌سنگی در زیر تنها درخت دشت نشست.همه‌چیز مهیا بود تا آخرین قصیده‌اش را بسراید.نمی‌دانست چگونه، اما الهام بر او فرود آمده بود.کلمات از ذهن به زبان، و از زبان به دفترش می‌ریختند.زمین و زمان، گویی دست به دست هم داده بودند تا او بتواند شیواترین قصیده‌اش را در این روز آخر بنویسد.از زمین می‌نوشت، از آسمان، از باد و باران.خودش هم نمی‌دانست این واژه‌ها از کجا می‌آیند؛ تنها می‌فهمید که این الهام، عادی نیست ـهرچه در این جهان است، به یاری‌اش آمده است.وقتی آخرین شعرِ دفترش را به پایان رساند، غرق در خیال چاپِ کتابش شد.لبخند زد، دفتر را بر زانو گذاشت، و زیر همان درختی که قصیده‌ی آخر را سروده بود، به خواب رفت.ساعتی بعد با صدای چند نفر بیدار شد.چوپان و چند مرد از روستا بازمی‌آمدند.اما هنوز چشم‌هایش خوب باز نشده بود که دریافت چیزی کم است... دفتر شعرش!با شتاب برخاست، به اطراف نگریست، اما اثری از دفتر نبود.باد، ورق‌هایش را در دشت پراکنده کرده بود.گله، که بوی کاغذ کاهی را حس کرده بود، اوراق را جویده و بلعیده بود.جز چند تکه‌ی دریده، چیزی باقی نمانده بود.او بر زمین نشست و خیره به گله نگریست؛حیواناتی آرام و مطیع، که پیش‌تر از صدایش به وجد می‌آمدند، اکنون شعرهایش را خورده بودند.باد آرام از روی چمن گذشت.دشت ساکت شد.و مرد جوان در آن سکوت، معنای تازه‌ای از تنهایی را فهمید...مرد به گله‌ی آرام و بی‌انديشه خیره شد.در نگاهشان هیچ پشیمانی نبود؛نه می‌دانستند چه خورده‌اند، و نه فهمیدند چه از میان برده‌اند.لبخند تلخی بر لبش نشست و در دل گفت:«شاید تقدیر همین است... که هر اندیشه‌ای، پیش از آن‌که در جهان معنا گیرد، در بطن نافهمی بلعیده شود.»آنگاه دفترش را در ذهن گشود؛ نه برای نوشتن، که برای خاموشی.باد، آخرین برگ پاره را برد.او برخاست؛ بی‌آنکه چیزی بردارد، جز خود را... و سکوت را.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Thu, 23 Oct 2025 21:06:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت گله</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%DA%AF%D9%84%D9%87-eq8spuh0qr6u</link>
                <description>صبح بود، آفتاب تازه از پشت تپه بالا می‌آمد و نسیمِ ملایمی میان علف‌ها می‌دوید. گله آرام‌آرام به حرکت درآمد. صدای بع‌بع گوسفندان دشت را پر کرده بود. هرکدام، بی‌آن‌که بداند چرا، به دنبال دیگری می‌رفت.چوپان، با نگاهی سنگین و خسته، بر بلندی ایستاده بود. عصایش را بر دوش گذاشت و زیر لب گفت:ـ این‌ها می‌روند، فقط چون دیگری می‌رود. نه می‌پرسند چرا، نه می‌دانند به کجا.گوسفندان، یکی پس از دیگری، صدای هم را تکرار می‌کردند؛ گویی تنها هنرشان تقلید بود.در میانشان، بره‌ای کوچک سرش را بالا گرفت، نگاهی به آسمان کرد و پرسید:ـ مادر، این‌همه صدا برای چیست؟مادرش گفت:ـ برای رفتن، پسرم؛ در گله کسی نمی‌پرسد، فقط می‌رود.چوپان لحظه‌ای لبخند زد؛ تلخ و کوتاه. نگاهش را از بره گرفت و به دوردست دوخت، جایی که سایه‌ای کمین کرده بود.سگی پیر از پایین تپه پارس کرد، صدایش هشدار بود؛ اما گله چنان در هیاهوی خود غرق شده بود که آن را به بع‌بع دیگری پنداشت.غروب که رسید، دشت خاموش شد. تنها رد پاهایی بر خاک مانده بود و بوی سنگین پشمی خیس از باران.چوپان، عصایش را بر زمین کوبید، نگاهی به آسمان انداخت و گفت:ـ شاید همین است سرنوشت هر گله‌ای؛ رفتن، بدون درک مقصد...سگ پیر، آرام به سوی او آمد و در کنارش نشست. هیچ نگفت. فقط نگاه کرد. و باد، صدای بع‌بع دوری را با خود برد؛ آخرین پژواک فهمیده نشدن.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 21:44:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسخیر شدگان عصر جهانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D8%AA%D8%B3%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-ptadvv97qyts</link>
                <description>(ساکنان صفحه‌ی آبی)نگاهی به انسان امروز که در نور سرد تلفن‌ها، از خود تهی می‌شودحادثه‌ای کوچک، اما نشانه‌ای بزرگبرای خرید چند قلم از مایحتاج روزانه، آرام در خیابان قدم می‌زدم. هوا روشن بود و بوی سبزی تازه از بازار تره‌بار می‌آمد. در فکر خودم بودم که ناگهان صدای ترمزی تیز، رشته‌ی پیوستگی خیابان را برید.پسر جوانی، رنگ‌پریده و هراسان، از برابر خودرویی که ناگهانی ایستاده بود، به کناری پرید. راننده، خشمگین، سر از پنجره بیرون آورد و فریاد زد. جوان، هنوز در شوک، زبان به پاسخ گشود. چند رهگذر میانشان را گرفتند و ماجرا به خیر گذشت.در نگاه نخست، حادثه‌ای پیش‌پاافتاده بود، اما هرچه بیشتر می‌اندیشیدم، معنایی عمیق‌تر در آن می‌دیدم. چیزی درونم لرزید: علت حادثه.هر دو، راننده و عابر، غرق در صفحه‌ی تلفن همراه خود بودند؛ نوری که از درون می‌سوزاند.ایستادم و اطرافم را نگاه کردم. از هر ده نفر، دست‌کم هشت نفر چشمانشان به نوری دوخته بود که از مستطیلی کوچک برمی‌تابید. راننده‌ها، فروشندگان، عابران، حتی دکه‌داران — همه، بی‌آن‌که خود بدانند، در پرتو همان نور زندگی می‌کردند.چشمانشان چون ماهیانی اسیر در آکواریومی از نور، بی‌قرار در سطح می‌چرخید.در خانه‌ها و مهمانی‌ها هم وضع بهتر نیست. گفت‌وگوها اگر باشد، درباره‌ی همان جهان مجازی است، نه زندگی واقعی.فرقی نمی‌کند چه کسی باشی: پزشک، کارگر، دانشجو یا مغازه‌دار؛ این نورِ بی‌روح، همه را به تسخیر خود درآورده است.از کوچه‌ای گذشتم که به خیابان اصلی می‌رسید. دو جوان روی پله‌ای نشسته بودند. گاهی چند جمله با هم حرف می‌زدند و دوباره به گوشی‌هایشان بازمی‌گشتند. حقیقت، دیگر در نگاه انسان نبود؛ در نوری سرد و بی‌جان پنهان شده بود.ناگهان یاد فیلمی سیاه‌وسفید افتادم — تسخیرشدگان — که سال‌ها پیش دیده بودم.در آن فیلم، سفینه‌ای از سیاره‌ای ناشناخته به زمین می‌آمد و با نوری مرموز، مردم را به فرمان خود درمی‌آورد. هر که به آن نور نگاه می‌کرد، اراده‌اش را از دست می‌داد و به آدمکی مطیع بدل می‌شد.اکنون همان نور را می‌بینم — نه از سفینه‌ای بیگانه، بلکه از صفحات درخشان تلفن‌ها. نوری که رفتار، احساس و حتی هویت انسان را بازسازی می‌کند. ما، بی‌آن‌که بدانیم، تسخیر شده‌ایم.با خود می‌اندیشم: وقتی نور خاموش شود...اگر روزی این سیستم جهانی از کار بیفتد، چه بر سر ما خواهد آمد؟مردمانی که اندیشیدن را به دستگاه‌ها سپرده‌اند و سکوت را فراموش کرده‌اند، آیا هنوز خواهند توانست با یکدیگر سخن بگویند؟آیا عشق، در غیاب این نور، هنوز ممکن خواهد بود؟شاید آن روز، تازه بفهمیم چگونه روح خود را، به بهایی ناچیز، در برابر نوری فروخته‌ایم که از جنس واقعیت نیست.شاید آن روز، وقتی هیچ نوری برای نگریستن نداریم، تازه یاد بگیریم دوباره به آسمان آبی، به جنگل‌ها، یا به دریای خروشان و موج‌آلود نظر بیندازیم —به شرط آن‌که دیر نشده باشد.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 18:18:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقدیر ، حکمت و یا هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14049077/%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%DA%A9%D9%85%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-tbkvohceqfqa</link>
                <description>تقدیر، حکمت،  و یا هیچپیرمرد به آسمان نگریست. چشمانش لبریز از اشک بود و دلش آکنده از پرسشی بی‌پاسخ. زیر لب گفت:خدایا، این چه حکمتی است؟انسان را بی‌اذن و بی‌اجازه به این جهان می‌فرستی؛ نه می‌پرسند آیا می‌خواهی بیایی، نه می‌گویند چرا آمده‌ای. در میانهٔ راه، هنوز نمی‌دانی آیا مقصدی هست، هدفی، یا رسالتی. نمی‌دانی… و همین ندانستن، چون رشته‌ای نامرئی، بر دست و پای آدمی می‌پیچد و از او موجودی گنگ و ماشینی می‌سازد که فقط باید ادامه دهد  و بس.و اگر رسالتی هست، در هاله‌ای از ابهام گم شده است. آیا ما پیام‌آوران فراموش‌شده‌ایم؟ مأمورانی خلع‌شده، رها در دنیایی پوچ و بی‌راهنما؟یا زادهٔ اشتباهی از دل طبیعت؟اگر مأموریتی در کار است، چرا مقصد را نمی‌شناسیم؟ و اگر این بازی، تنها سرگرمی خلقت است، چه نسبتی دارد با عدالت، با حکمت، با خدا؟سکوت کرد. آسمان ابری بود و جهان، سنگین و خاموش. پیرمرد آهی کشید و گفت:ـ اگر آغاز از من نبوده، و مسیر نیز به ارادهٔ من نیست، پس بگذار لااقل پایانش از آن من باشد.در تاریخ آمده است: لطفعلی‌خان زند یا به تعبیر زیبایی،  آخرین شمشیرزن شرق  مردی که به حکم آزادگی و فتوت در برابر ظلم و خون‌خواری آغامحمدخان قاجار ایستاد. اما فلک دون و سفله‌پرور، که نیتش همواره بر سامان نامردی و پرورش نامردمی‌ست؛ پس بر مدار کژی چرخید، مردانگی را زیر پای لئامت له کرد و گذاشت شاهزادهٔ دلیر زند به خیانت حاکم کرمان گرفتار آید.چون او را در زنجیر پیش آن خواجهٔ خون‌ریز آوردند، خان قاجار در حسد زیبایی، شجاعت و نجابتش، خواست روحش را بشکند. اما شاهزادهٔ اصیل ایرانی، که علاوه بر همهٔ فضایل، طبعی شاعرانه نیز داشت، تنها لبخندی زد و روایت است که در همان حال این دوبیتی را سرود:یارب ستدی ملک ز همچو منی،دادی به مخنثی نه مردی نه زنی.در گردش روزگار چنین معلومم شد،در پیش تو چه دف زنی چه شمشیر زنی.و پس از آن، چشمانش را از او گرفتند و در خون شرافتش غلتانیدند.باری، چرخ گردون از این بازیچه‌ها بسیار دارد. پس از آن روزگار، دنیا را به کام آن خواجهٔ سفاک گردانید تا با خون‌ریزی‌ها و ستم‌های خود، بذر نارضایتی و جدایی را در دل این سرزمین بکارد.اگر از ورای تاریخ بنگری، خواهی دید که این بی‌نظمی عدالت‌نما در همه‌چیز تکرار می‌شود. در جهان خلقت، چه تفاوتی میان هیتلر و فلیمنگ، یا رابرت کخ وجود دارد؟ شاید هیچ.گاه گویی اولویت با جنایتکاران است؛ همان‌گونه که هیتلر از ده‌ها سوءقصد جان به در برد تا میلیون‌ها انسان را بکشد، و خود باور داشت که سرنوشت، او را برای مأموریتی خطیر حفظ کرده است. و در همان حال، بانویی چون مریم میرزاخانی، با نبوغی که در قرن‌ها یک‌بار زاده می‌شود، در جوانی خاموش می‌گردد.طبیعت بی‌رحم است یا تقدیر؟زالی بی‌خرد قرنی می‌زید، و نابغه‌ای که می‌تواند راه نجات بشر را بگشاید، در عنفوان شکوفایی فرو می‌میرد. عدالت در این معادله کجاست؟ آیا فلسفهٔ آمدن، در همین بیهودگی خلاصه می‌شود؟زندگی برای بسیاری، جز گردابی از تکرار و سرگردانی نیست. شاید از همین‌جاست که فریاد از دل انسان برمی‌خیزد:ای مرگ، به فریاد برس، که زندگی ما را کشت!آری، جهان چون معمایی بی‌سرانجام در برابر ماست. فیلسوفان آن را پوچ نامیده‌اند، شاعران درد، و عارفان امتحان.اما شاید حقیقت، چیزی جز هیچ نباشد؛نه در معناست، نه در پاسخ — شاید در عطش فهمیدن است، نه در دانستن.و من، در میانهٔ این تردید بی‌پایان، وامانده در سیاهچالهٔ شک و پرسش، هنوز نمی‌دانم باید به تقدیر ایمان آورد یا به حکمت.هرچند، دیگر صدایی برای فریاد در گلو باقی نمانده است...هرچه هست، ندامت و پشیمانی‌ست از راهی که به جبر آغازش کردند، بی‌اختیار ادامه دادند، و با نومیدی تمامش می‌کنند بی‌حرف، بی‌صدا، بی‌شرط...بی‌نام، و در سکوتی مرگ‌آگین.</description>
                <category>سیروس</category>
                <author>سیروس</author>
                <pubDate>Wed, 08 Oct 2025 20:00:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>