<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های وحید ح زرقانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14223973</link>
        <description>نویسنده، ایده پرداز. ایمیل: vahidhamzeh1382@gmail.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:00:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/757792/avatar/uNu8Ma.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>وحید ح زرقانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14223973</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نفرینِ هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%90-%D9%87%D9%86%D8%B1-e9orvqaagzov</link>
                <description>جهان، بزنگاهِ ناعدلانه ایست که گاه و بی گاه بی مخاطره در آن زندگی میگذرد. جز این، گِل و لایِ مشتی خاطره ی دور و اندکی جاده ی غبار گرفته است. اینچنین است که گاه کوره راهی در نظر فرع، هنر می خوانیم و گشتی میزنیم. هرچند حال به دهکده ها بر میخوریم که مفصل در تعریف خود قادرند و بی موضع، خود را مخففی برای جهانمان می نامند. گویی که جهان است و آنها. و این را متواضعانه تقابل میخوانند گویی حتی جهان بی خبر نیست. و سپس به تفرج از کوره در می روی و باز در این راهِ بزرگِ ابریشمی، در رو به رو غباری عظیم میبینی و از خود میپرسی: جهان کجاست؟ آنقدر میروند و می آیند که این خلطِ گل آلود اما عمیق میشود. در میانِ این بردگی ها از سرِ رنجِ بی پایان اما افقِ طویلِ گیسوان خود را میگیرند و در آن کوره ی خاموش به انتظار می نشینند. سپس گویی در آن تنگه ی ظلمات، جهان ایستاده است. و نواها می شنوند و از بالِ پرندگان قلم به گورِ مسطحِ دیواره ها میزنند و اینگونه بر مدارِ جاودانگی مدام می گردند و کاش میشد گفت که ای آرزوها، از این دهانِ سر بسته فرار کنید. در این کوره ی دوار اما سالهاست صدای زنگی شنیده میشود.در همین حال، و چنان که گویند، مست، غلطانِ خون های بی نشان به جایی فرای اینجا گویی، خاک ِلعن بر سر میزنند، و نهادندش هنر. عجیب است، در این بزنگاهِ ناعدلانه اما جنگی در میان است. و در عظمت این جنگ اما گم شده ایم. اهلِ هنر را گویی از آغاز به بارِ شلاق نابسنده خوردند و بهای گرانش به جان دادند. گاه اما کناره ی راه مینشینم و از خود میپرسم چرا اینچنین است؟ چرا بابِ هنر همیشه جایی نادرست باز میشود. عریان تر اما میپرسم، چرا گاه جهان در برابرِ هنر است؟ و سپس باز می پرسم نکند هنر در برابر جهان است؟ در این گفت و گویم اما عموما به پاسخی نمی رسم. شاید توقع بیجاییست که جهان بخاطرم ایستد اما، شایدم نه، آخر من هنرمندم و جهان باید...جهان باید؟! خیره سر...دقیقا! اصلا شاید ابلهانه است که می گویم جهان باید. نمیدانم آخر... پس هنرم چه می شود؟ من باید...هنرِ تو؟ از کِی تا حالا شده است هنرِ تو؟!نه اینبار عقب بنشین. هنرِ من است. این منم که جهان را اینگونه میبینم این منم که تفسیرش میکنم این منم که میشنوم این منم که هر بار...چقدر منم منم دارد... عجیب است، کور است... نمی بیند...که هر بار با وجودِ هر چیزی از زیباییِ جهان نمیکاهم این منم که... . ( نفسش را بیرون می دهد. کمی سرش را میخاراند ) . چرا من برای جهان مهم نیستم؟(( از خطابه ی پر غرورت به این ذلالت؟ تو را چه شد جوان؟ ))چی؟ اما... شما...(( اشکالی ندارد. من برای هنر ارزش قائلم. هرچند اگر سری بعد با کفش هایی تمیز تر به اینجا بیایی خوشحال میشوم. ))ولی...(( اشکالی ندارد. نوکرانِ من باید از هنر سردر بیاورند، اینگونه هر جا که خبرش بپیچد این منم که سرافراز تر می شوم. ))( سرش را پایین انداخت ) بله... درست است... شما درست میفرمایید ارباب.(( خب دیگر، کافی ست، بگو ببینم، اینجا چه میکردی؟ ))راستش...(( میدانم میدانم، گفتم که اشکالی ندارد. ولی نگفتم به حسن نیت تو اطمینان دارم. - با دندان های به هم فشرده طوری که صدایِ عصبانیتش به بیرون نرسد - زود باش بگو اینجا چکار داشتی؟ ))من... من اومده بودم... ( سرش را مایل کرد و همانطور که به زمین خیره مانده بود و با دهانی بسته لباش را میجوید ادامه داد ) برایم سوال بود که... ( لحظه ای زیر چشمی نگاهی به ارباب انداخت اما از خشمِ چشمانش ترسید و باز به کفِ کتابخانه زل زد ) چرا بیشترِ هنرمندان فقیر هستند؟ ... .ارباب به تنِ لرزانِ ایوان نگاه میکرد. این بچه انقدر لاغر بود که ممکن بود با یک تصادف ساده تمام بدنش خرد شود. سپس رفت روی صندلی اش نشست، رویش را به طرف پنجره ی طویلِ کتابخانه کرد. چند دقیقه ای همینطور گذشت. ایوان که از ترس خشکش زده بود و کم کم داشت به جلوگیری از ادرارش ناتوان می شد، قدمی از قدم برداشت. ارباب ناگهان فریاد کشید:(( نگفتم بروی! ))و باز رویش را به پنجره چرخواند. ایوان حتی جرأت نمیکرد نگاهش را از کفِ اتاق بردارد. مدام بندِ انگشتانش را با ناخنش می خاراند و سعی میکرد به خارشِ بقیه ی بدنش که گاه و بی گاه شدت میگرفت گویی حشره ای روی آن راه میرود بی تفاوت باشد. هوا به غروب کشید. ممکن بود پدرش نگرانش شود و خب ایوان دیگر بچه نبود، حال می دانست این نگرانی، شرمِ بی حد و حصر ذلتِ پدرش در برابرِ ارباب است، نه که یک وقت جانِ ایوان یا هر چیز دیگری. شاید هم برای همین بود که می توانست بـ...(( بگو ببینم ایوان، در نظرِ تو، هنر چیست؟ ))ایوان آنقدر در فکرش غرق بود که حتی صدای ارباب را نشنید. وی فریادی کشید:(( ایوان، مگر با تو نیستم؟ ))ب... بله قربان، امر کنید قربان...(( پرسیدم، در نظرِ تو، هنر چیست؟ ))ایوان نمیدانست که باید پاسخ دهد یا خیر. یا اگر چیزی بگوید در جواب چه خواهد شنید. میانه ی سکوتش چیزی نجوا شد، انگار برای همین بود که میتوانستـ...به نظرم هنر یعنی جهان(( واو، چه هنرمندانه، حالا بگو ببینم، ایوان هم با این موضوع موافق است؟ ))ارباب، به نظرم ( ناگهان به خودش آمد و دید که صدایش از حد بلند تر است، پس آرام تر ادامه داد ) لطفِ هنر در زیستش در جهان است. بدون جهان هنر هم بی معنی میشود.(( واقعا اینطور فکر میکنی؟ ))بله ارباب ( ایوان سرش را به نشانه ی تاییدِ حرف های خودش تکان داد ) ، به نظرم اگر هنر نباشد جهان بی ارزش است، اما اگر جهان نباشد نیز هنر بی ارزش است.(( ولی تو گفتی هنر در برابر جهان! ))بله ارباب، اما این سوالم است، نه پاسخم.(( هرگز از خود پرسیده ای جهان بدونِ هنرت چگونه خواهد بود؟ ))من چنین جسارتی نمیکنم ارباب.(( - با لحنی طعنه آمیر گفت - که از جهان بپرسی؟! ))خیر ارباب. که هنری داشته باشم.(( مثل پدرت اسبِ نجیبی هستی. ولی این بار را امان داری، ببین! - شلاقش را از کمربندش درآورد و داخلِ کشوی میزش گذاشت - . خب، حالا بگو. ))جهان بدونِ هنرم... ( کمی به فکر فرو رفت، تا به حال هرگز مجبور نبود به چنین سوالی پاسخ دهد ) فکر میکنم...(( چرا انقدر به خودت زحمت میدهی؟ ))آخر نمیدانم که... نمیدانم هنرم یا... بهتر بگویم من کجای جهان ایستاده ام. مثلا من که داوینچی نیستم که جهان نیازمندِ من باشد.(( تو فکر میکنی جهان نیازمندِ داوینچی بود؟ ))امر امرِ شماست ارباب.(( اگر پدرش به کشاورزی مجبورش میکرد یا در جایی به دنیا میامد که همه ی دشت ها هموار و صحرایی بود باز او، او بود؟ ))اما او باز هم داوینچی بود. حتی در دل صحرا.(( چطور انقدر مطمئنی؟ ))آخر...(( شما جماعتِ هنرپرور. همه اش فکر میکنید جهان بر محورِ شما میگردد. بگو ببینم، اصلا جهان بدونِ داوینچی یا هر کدامشان، بدونِ آنها چگونه بود؟ جایی بی آب و علف؟ بی تمدن؟ بدون اقتصاد؟ ))جایی زشت... .(( زشت؟! ))جسارت من را ببخشید ارباب اما به نظرم، جهان بدونِ هنرمندان جایی زشت و ناپسند است.(( ینی این اسب های زیبا یا این طبیعتِ جان افروز، همه از یمن وجود هنرمندان است؟ اصلا بگو ببینم، داوینچی چه چیزی را نقاشی میکند؟ دهان باز کن، حتما تا به حال یک بار به کلیسا رفته ای. ))او ارباب... آدم می کِشَد.(( برای خرس های جنگلی یا آن مرغابی های مهاجر این نگاره ی آدم ها چه اهمیتی دارد؟! ))متوجه فرمایش شما می شوم، میگویید که هنر ما فقط برای ما اهمیت دارد.(( بدونِ هنرت جهان چگونه خواهد بود؟ ))بدون هنرم... جهان، جهان خواهد ماند.(( بدونِ جهان هنرت چگونه خواهد بود؟ ))بدونِ جهان، هنرم هیچ خواهد بود. اما این دلیل میشود کهـ...(( گزافه گویی نکن. یاد بگیر که جهان با واقعیت های هنریِ تو فرق دارد. جهان به روشِ خودش هنرمند است. تو هیچ میدانی شب ها شامِ داوینچی چه بود؟ ))شامش؟!(( یا هر روز بعد از صبحانه چه مینوشید؟ ))اما...(( هنرمندانِ کم تجربه جهان را بر محورِ خود می بینند. گویی اگر آنها نباشد جهان نمی چرخد و روز ها شب و شب ها روز نمی شوند. ))ولی بدون هنرمندان خانه ها نیز ساخته نمی شوند.(( کدام خانه ها؟ ))خانه هایـ... ( صدای جیغِ چرخشِ تند صندلی ایوان را ساکت کرد، و سپس آرام تر ادامه داد ) خانه های مجلل و با شکوه، مثل... مثل همین عمارتِ شما ارباب.(( فکر میکنی انحنای این غرنیض ها یا ارتفاعِ سقف برای من اهمیت دارد؟ من در غار هم خوابم میبرد. ابلهانه است پنداشتن به این بدیهیجات. اصلا کافی ست، دیگر برو تا اعصابم را بهم نریخته ای. راستی، به پدرت بگو استبل هنوز بویِ پهن و کثافت میدهد. اگر نمیخواهد امسال به جای بوقلمونِ شکر گذاری، سطلی پر مسما از فضولاتِ نعلیان به او دهم زود تر دست به کار شود. ))ارباب چرخید. شلاقش را برداشت و در کمربندش گذاشت. همینطور که به نامه های باز نشده ی روی میز نگاه میکرد گفت:(( صدای قدم هایت را نشنیدم. ))ارباب، می توانم سوالی بپرسم؟ارباب در سکوت مشغول جا به جا کردنِ نامه های باز نشده بود. گویی از سرِ سرگردانی داشت مرتبشان میکرد. بدین منوال کمی گذشت. ایوان آرام رویش را برگرداند و از اتاق خارج شد. در راهرو صدایِ باز شدنِ سطلِ زباله ی ارباب را شنید. کمی بعد در راه یادش افتاد میتواند سرش را بالا بگیرد. به دیواره های عمارت نگاه می انداخت. نگاره های اصیلی که بی مثال، هنوز آثار به جا مانده از دستِ هنرمندان روی آنها بود. به در خروجیِ عمارت که رسید ذهنش را سوالی مشغول داشته بود. هرچند این طفلانِ بازیگوش از حراصِ پدر پشتِ پرچین ها پنهان شده و در سکوت، منتظرِ پرتو های اتفاقیِ نور میمانند. و این شمعِ سوزان را اما به نفرینی گره زده اند. در سوختنش اما جز به راهیـ...ایـ...ایوان! ایوان. معلوم است کجایی؟ ایوان!صدایِ این پیرمردِ مستمند حتی در هوایِ آزاد هم نمیپیچید. غوطه ور... میانِ افسر های جلا داده شده... میانِ این هیایویِ بی بخار میانِ این جهان، که بزنگاهِ ناعدلانه ایست که گاه و بی گاه بی مخاطره در آن زندگی میگذرد. جز این، گِل و لایِ مشتی خاطره ی دور، و اندکی جاده ی غبار گرفته است. اینچنین است که گاه کوره راهی در نظر فرع، هنر می خوانیم و گشتی میزنیم. هرچند حال به دهکده ها بر میخوریم که مفصل در تعریف خود قادرند و بی موضع، خود را مخففی برای جهانمان می نامند. گویی که جهان است و آنهـ...ایوان!وحید ح زرقانی</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 13:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا من؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-ekiyvdyjfyot</link>
                <description>آسمان زیباست، اما نمیتوانم به آن نگاه کنم، انگار چیزی درونم میجوشد، سوالی تقلایی، نمیدانمی... . به آرزو درون سکوتم فرو میروم آرام پنجره را میبندم با چشمانی خمیده پشت به آسمان راه گم میکنم و باز مثلِ همیشه، پشت آن صندلیِ همیشگی... . چیزی درونم دنبال هویتی میگردد که شاید من نیست حتی، یا اصلا چرا من اینبار نپرسم؟ من کیست؟و سپس در سکوتم باز... . انگار این هنگامه ی فروزان هر بار، زیرِ بارِ نفسم خرد شده فرو میریزد. و من باز می مانم و سوالی بی پاسخ. من حتی دیگر نامِ احساس هایم را گم کرده ام. درون این مشوش های بی قرار، این هیایوی خاموشِ لرزان این زمزمه های پی در پی این غرورِ گم شده من اما ایستاده که نه، چون مرده ای حتی نالایقِ دفن، میپرسم: من کیست؟ بی درنگ اما میبینم اندک پرتو امیدوارم را، چه حیف.انگار پاهایم مرده باشند، سالیان گذشته ست پوسیده لال شده اند، ورنه من یادش است، روزی خونِ این قدم ها مسحِ تاریکیِ دنیا و حیف، حیف اما حال میپرسم:چرا من؟راه گریزی نیست.در این سردردِ متناهی، به چنگ دیواره ای را میگیرم، من میخوانمش، و پلک نمیزنمشاید...شاید... .شاید...وحید ح زرقانی</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 23:53:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من جنگیدم، قهرمانانه!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D9%85%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-jfkxdth6rs3x</link>
                <description>دوست داشتم من به جای باران می‌گریستم. با خنده های نه چندان آسوده‌ای، پرده می‌کشم و تاریک می‌کنم آن منِ تنها نشسته که زانویش را بغل کرده است، که چقدر دلش می‌خواهد صدای گریه‌اش را بشنوم. هرچقدر تلاش می‌کنم عاقبت نوری آرام بر صورتش است. به کناره‌ی نازکِ پرده، درست جایی که تیرگیِ آهن های زنگ زده‌ی تختِ پشت پنجره جاسوسیِ نگاهم را می‌کنند خیره مانده‌ام. شاید البته نمی‌شود گفت خیره، چون من به هیچ نگاه نمی‌کنم. فقط نفس هایم را حس می‌کنم و سعی می‌کنم آرام شوم. جان کندنِ قلبم را تحمل می‌کنم از رعد های تابناکی که می‌کند می‌شنوم ناله‌ای برای سر دادن دارد. امیدوارم مرا ببخشد، این چشم پوشی های عامدانه فقط یک تلاش، هر چند کوچک، برای دور نگه داشتنش از خطر است. خطری که جان فداییش را می‌کند و نمی‌داند... ....دوست داشتم می‌توانستم قدم بزنم، سنگینیِ وجودم را به حرکت در آورم. آن کاپشن سبز و بزرگم را بپوشم و کلاهش را سرم کنم و درست زمانی که خودم را درونش قایم کردم، همانطور که پاهایم بیرون از این حفاظِ مطمئن هستند، به بیرون قدم بگذارم و از خیس شدن پاهایم حتی چشم پوشی کنم. از بازتابِ نورِ کفِ خیابان، هاله‌ی کنار چراغ های برق را تصور کنم. از همان مسیر های آشنا عبور کنم و درست مثل همیشه، سرِ همان پیچ های همیشگی راهم را کج کنم. به خودم از احساس امنیت بپیچم که هدفونم درست در گوشم جا گرفته و به خوبی زیرِ کلاهم پنهان شده طوری که به هیچ عنوان خیس نمی‌شود. کمی رطوبت روی شقیقه هایم حس کنم و سعی کنم ریتمِ قدم هایم را نگه دارم. اندکی قوز کنم تا پشتِ کاپشن را به کمرم بچسبانم تا گرمای زیرش بیرون نرود و در عین حال، آرزو کنم که ای کاش می‌توانستم بدون اینکه مجبور به قدم زدن باشم، همینطوری روی زمین سر بخورم و بروم. در کنجِ آرزو هایم یک اسکیت همیشه چشمک می‌زند، کسی چمیداند شاید روزی خریدمش!حال اینجا روی تختم دراز کشیده‌ام و هنوز سعی می‌کنم نادیده‌اش بگیرم. نگه داشتن یک تکه یخ توی دستم واقعا کمک بزرگی بود، یک دیوار دفاعی جدی برای آن! به طوری که شگفت زده شدم وقتی فهمیدم چند دقیقه است که به هیچ چیز جز سوزشِ کف دستم فکر نمی‌کنم! گذر از آن حمله‌ی هولناک چیزی بود که قبلا تقلایی بسیار جان کاه تلقی می‌شد، ولی حال، به خودم عمیقا افتخار می‌کنم که می‌توانم رو به رویش بایستم و برای زنده ماندنم تلاش کنم. به خودم افتخار می‌کنم که به روبه‌رو خیره می‌شوم، تمرکز می‌کنم، و تنفسم را کنترل می‌کنم. فکرم را در دست می‌گیرم تا به جاهای دور نرود، عصبانی ترم نکند، به این حالم عذاب وژدانی تحمیل نکند و، من جنگیدم و به خودم افتخار می‌کنم.بدون اینکه من بخواهم می‌آید، یک مهمان ناخوانده که من واقعا هیچ نظارتی رویش ندارم، اما عمیقا متوجه شده‌ام که تنفس و یک تکه یخ، مهم ترین عامل های کنترل آن حمله‌ی عجیبند - هرچند بی مهری است اگر نقشِ یک پتوی نسبتا سبک اما گرم را نادیده بگیرم - . و چیزی که عمدتا فراموش می‌شود این است که گاها ما هم می‌توانیم حمله کنیم، بی آنکه بدان اهمیت بدیم اما ماهم باید حمله کنیم. هر جا که احساس کردیم قدرتمان برگشته است باید آگاهانه به اوضاع نگاهی بیندازیم، شانه هایمان را پایین بیاوریم و سعی کنیم شدت نفسمان را بسیار کاهش دهیم، فی‌الواقع، طوری بنشینیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. ولی آیا این اتفاق چیزی را تغییر می‌دهد؟یعنی، درست وقتی که خنکای هوا به عرقِ روی پوستت می‌خورد و لرزِ خفیفی نوازشت می‌کند، و از این آرامشِ بعد از طوفان گاه مورمورت می‌شود، و سعی می‌کنی دراز بکشی و زیر پتو به خودت بپیچی آیا، چیزی را تغییر می‌دهد؟ آیا آن مواقع ما به چیز های جدیدی فکر می‌کنیم ؟ مثلا اینکه، کاش دیگر عصبی نشویم کاش دیگر آنقدر درد هایی را جدی نگیریم کاش دیگر آنقدر سخت نگیریم فشار نیاوریم غصه نخوریم دلتنگِ چیزهایی که رفته...دلتنگ آنهایی که دیگر رفته‌اند نشویم اما مگر می‌شود؟ آری ذهنم با فریاد پرده می‌درد و مومنِ رازم می‌شود، و اینگونه رخساره آبگون می‌کند و با درد چروک‌های تشنه‌ی چشمانش را خون‌آلود می‌کند، با آن پلک های گشوده با من حرف می‌زند:نه، نمی‌شود دلتنگِ چیزی نشد غصه نخورد جدی نگرفت فشار نیاورد او... او رفته است... . و بر جایش می‌نشیند و آرام می‌گرید. تلاش هایم بی فایده‌ بوده‌است. او بی راه نمی‌گوید. قلبم آرام تر می‌تپد اما، هنوز چیز هایی برای گفتن دارد.چیزی را نمی‌توانم منکر شوم، دردِ این تالارِ مدفون در پناهِ هزاران هزار خاکِ نمناک، فقط ریشه پس می‌دهد. لرزه‌ی انعکاسِ ناله هایش بنیانِ هر کوهی را سست می‌کند. از این خرابه‌های همواره، همیشه همان غنیمت های بی حاصل دست می‌دهند. این دیوار ها رسوب زده‌اند. نفس هایم با ترس به جان می‌نشینند از بویی آشنا که تصادفا به مشام برسد از پایی که به اشتباه بلغزد از نگاهی، که به اشتباه به خاطره‌ای بیفتد. از این ترس های همیشگی من فقط یک تن را طعمه‌ می‌کنم دیگر چیزی باقی نمانده است. چقدر دلم می‌خواهد سرم را بر شانه‌های خودم تکیه دهم، چقدر دلم می‌خواهد خودم را به آغوش بکشم چقدر دوست دارم خودم را نوازش کنم چقدر می‌خواهم بروم فرار کنم بدوم سر بخورم دور شوم چقدر... چقدر دوست داشتم من به جای باران می‌گریستم.می‌خواهم آنقدر خیره بمانم تا بی آنکه بفهمم خوابم ببرد، مثل همیشه آنقدر می‌ترسم، که می‌خواهم بی آنکه بفهمم... غرق شوم... . شاید هم آن یک بار فهمیدم! نمی‌دانم... یادم نمی‌آید چه شد که عاشق شدم.کاش باران هرگز قطع نشود. کاش بتوانم به مداومتش بی هوا شوم حضورش سکوتم شود، کاش بتوانم چشمانم را آرام ببندم کاش، بتوانم آسوده بخوابم. کاش می‌شد این دردِ چشمانم نباشد که به چیزی مجبورم کند، کاش می‌شد به هر بهایی، یک بار خودم بخوابم... . شاید ابلهانه است، از میانِ طوفان، مضطربانه هر لحظه از وقفه های باد را منجیِ مهربانی ببینم که مرا فراموش نکرده است، این امید های مسخره فقط حواسم را از آتشی که درست به پاشنه‌ی پایم رسیده‌ است پرت می‌کنند. فکر کنم من اگر هنوز نفس می‌کشم، یعنی جانی برای جنگیدن دارم اما...می‌دانی؟راستش را بخواهی...خسته تر از آنم که به جنگیدن فکر کنم. حداقل الآن. ترجیحم یک خوابِ آرام است. یک خواب که به صبحی دوباره منجر شود آری من، قصدِ جنگ دارم اما، فقط بگذاریدش برای فردا. حال دوست دارم چشمانم را ببندم، خود را روی آن آسفالتِ زمخت و مرطوب تصور کنم. در میانه‌ی باران صدای قدم هایم را بشنوم و غرق در سکوتِ بارانِ حاضر شوم. کسی چمیداند، شاید حتی اندکی گریستم.وحید ح زرقانی </description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 02:03:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌دانی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-f0dnoo7l7kjt</link>
                <description>می‌دانی؟ به نظرم بعضی درد ها ستودنی‌اند. آنهایی که چیز هایی را به یادت می‌آورند؛ مثلا، وقتی کمی نفست تنگ می‌شود یا، گاه که چشمانت سخت باز می‌شوند اما، دلم می‌خواهد از همین اما، سکوتِ بزرگی را بر تن کنم.می‌دانی؟ به نظرم سخت تر آن هایی هستند که نباید اما، حیف... می‌آیند؛ مثلا فرض کن او هرچه داد می‌زند تو دیگر نمی‌شنوی، آرام آرام فرو می روی غرق می شوی و تصویرش را که اجازه‌ی رسیدن به تو نمیابد را خیره می‌شوی سعی می‌کنی چیزی بشنوی حال دیگر حتی دستانت را تکان نمی‌دهی با آن کمرِ قوس گرفته از فشار، فقط به اعماق می‌روی و حتی به نفس کشیدن فکر نمی‌کنی آهمی‌دانی؟ به نظرم، بعضی درد ها، ستودنی اند. آنهایی که فراموششان می‌کنی، آری نه اما از درد حرف نمی‌زنم تو می‌دانی، آری فقط آن امیدِ مسخره... .دور شدن به شیوه‌ی انسانی دشواریِ خاصی دارد، می‌دانی؟ منکرِ آن همه گریه و اشک شدن، آن همه سکوتِ عامدانه؛ اخیرا دستم را درونِ آتش نگه می‌دارم. چشمانِ سرخم را که دیده‌ است از پشتِ این پلک هایی که مدام می‌ترسند از نور؟ در شب های تیره، از فریاد های عاجزانه‌ی غریبه های اطرافم دیگر سرریز شده ام. چرا؟ می‌دانی؟هر بار در خلوتم می‌پرسم که به بهای کدام گلِ نرگس است آسایشِ بغضم از این همه خفقانِ جاری در خلالِ تقلایم به زنده بودن؟ کاش می‌توانستم موهایم را ببافم این یادواره ها، در برابرِ باد رهایم نمی‌گذارند. این معامله‌ی ابلهانه اما پاسخی فقیرانه است، زود گذر، کاش می‌توانستم اندکی بیشتر برای پاسخی صریحانه صبر کنم. نفس های آخر اما، سخت تر از همیشه بند می‌آیند. می‌دانی؟این درد اما از آنهایی‌ست که ایستاده مشوقم است، انگار او، یک جامانده از بهار است، با دست های سردش مدام تشویقم می‌کند. حتی از پشتِ چشم های نیمه بازش نیز، جمعیتِ متحیرِ ذهنِ سرگردمم را می‌بینم که چطور هر بار ملال آور تر از قبل، به تحقیر های او گوش می‌سپارند.اینکه نمی‌رود اما عذاب بزرگی‌ست، ولی نه اینکه نتوانم کاری کنم؛شاید یک، یا دو نفس دیگر، خوشبختانه کوتاه تر استو ......وحید ح زرقانیو.... .</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 15:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوءتفاهمی بزرگ | نگاهی به پیر پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D8%B3%D9%88%D8%A1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-z8dktomyouxr</link>
                <description>قبل از هر چیزی بگویم که منظور از ابتذال در این متن، تصاویری تلخ و تلنگرآمیز است که به طبع، توقع می رود سکوتی حاملِ تأمل به همراه داشته باشند، نه خنده‌های منزجر کننده.پوستر رسمی فیلم پیر پسرچرا مردم به این ابتذال می‌خندند؟آیا واقعا این سکانس ها برای خندیدن نوشته شدند ؟این کادر های جدی اما به نظرم منظور دیگری دارندو ما دچار سوءتفاهم شده ایم!فیلم با فرمی آغاز می‌شود که در ابتدا اعلام حضور نمی‌کند، اما از همان ابتدا، در تلاشی مقید به سکوتی عامدانه اما غیر قابل کنترل، با ما سخن می‌گوید.فیلم با پلانی در کتاب فروشی آغاز می‌شود ( سعی در به تصویر کشیدن جهانی شبیه به سورئال اما نه آنقد واضح، شاید در برداشت من اما، ۲ کتاب بکگراند - بنفش رنگ - که می‌افتند شاید اتفاقی نبوده باشند، شاید کارگردان در راستای شروعِ روایتش اعلام می‌کند که به جهانِ من خوش آمدید )و در این پلان ما به وضوح کتابی را در مرکز تصویر می‌بینیم با جلدی سرخ :برادران کارامازوفو در همین حین دیالوگ هایی می‌شنویم، علی می‌گوید:به نظر من این ترجمه‌ی بهتریه، اینو بخونید.و سپس فیلم آغاز می‌شود :(( چقدر برای جمع سینما غریبه شده ام، به چیز هایی می‌خندند که من نمی‌فهمم! انگار پس از سالها میان مردمی بازگشتم که ک نسلِ قبل همراه اما، حال فقط یادگارِ چند مُرده شده‌اند! ))نه، دچار سوءتفاهم نشوید، اعتیاد و دعوای آنان هسته‌ی تماتیک فیلم نیستند، ما به هیچ عنوان، تاکید می‌کنم به هیچ عنوان با یک فیلم اجتمایی رو به رو نیستیم. ما اصلا به جامعه ورود نمی کنیم. ما دقیقا، درگیرِ خانه‌ی کوچکِ علی، رضا، و غلام هستیم؛ما درگیر یک روایت از دل برآمده، یک خاطره‌ی زندگی شده هستیم. درگیر یک تجربه‌ی تلخ درونی که قبلا به انتهایش رسیده است، یک غمِ سینه به سینه گشته که گویی زنگِ هشداری باشد!و ما چند هسته‌ی تماتیک داریم، هسته های که در ۲ ساعت ابتدایی فیلم کاشته و پرداخته می شوند تا مارا برای یک ساعت انتهایی تشنه کنند، یک سقوط مداوم اما، در انتهای این چاه عمیق چه چیزی انتظارمان را می‌کشد؟هسته‌ی اولآری، طرح واره های پسران چقدر ملموس نوشته شده! چیزی است که می‌توان به آن تکیه کرد. هرچند قصه گاه خودش را رها می‌کند تا در ناخودآگاه ما و فی‌الواقع شخصیت ها پرداخته شود، و با ترنزیشن های مصور و مصوت گاها پرداخته شود.شخصیت غلام به خوبی اجرا می‌شود اما هم فیلم، هم انگار مخاطب ها نمی‌توانند به چیزی فراتر فکر کنند، فقط می‌خندند و از کنار درد های تلخِ تصاویر که لحظه به لحظه نیش می‌زنند می‌گذرند، تفکری که فیلم انگار برای پیکار با آن ایستاده است.نگاه های غلام و سوالِ مظلومانه‌ی رعنا، چه انتخاب هوشمندانه‌ای. لیلا حاتمی چهره‌ای کودکانه دارد!رعنا زنی چهل ساله است که انگار نمی‌فهمد - نمی‌خواهد - که دور و برش چه خبر است ؟ همه، پدرش هستند که نمی‌خواهند به او آسیب بزنند، آن نوازش های جنسی بر پوستِ لمس شده‌ی کودکیِ او بی تقصیر بودند، پدر، آسیب نمی‌زند، مگه نه مامان ؟(( اما هنوز نمی‌فهمم، اینها به چه می‌خندند؟احساس بدی دارم درست مانند رعنا، نشسته میان اشخاصی ترسناک و بی ریا برای وقاحت اما ،هنوز چایی میاورم، شام می‌پزم، نشسته‌ام، چرا نمی‌توانم بلند شوم و داد بزنم؟ ))از بی پروایی دلسوزی می‌کند ؟ سوالی که تا اواسط فیلم ذهنم را مشغول نگه داشته بود.این ابتذالِ غلام، زیباییِ بی تقصیرِ رعنا، کلامی دارد که گاها خوب منتقل نمی‌شود اما ساکت است؛و اما هسته‌ی دوم:سکوتِ بی فورانِ شخصیت ها، هسته‌ی تماتیکِ روایت است، تپش قلبی که آغشته‌ی سکوتی کُشنده است.در بتن، زیباست، اما، آری فیلم انتظاری را به دوش می‌کشد.پدر، بزرگ است، طوری که حضورش با نماهای نزدیک بزرگ به تصویر کشیده می‌شود. روحی که هنوز ،هیچکس توانایی به زانو درآوردنش را ندارد،رعنا حتی به بهانه‌ی خشم، ابتذالی را قبول می‌کند که شرمش را در بهانه‌ی انتقام، می‌دَرَد.بگذارید بگویم، گاه میزانسن، دیالوگ ها و روایت، ارزان می‌شود! فیلم اما یک درختِ کهن نیست، یک روایتِ خاطره انگیز از درختی خیانت کار است! درست از اوایل جوانگی... .ما مدام ظلمی را می‌بینیم که دست و پایمان را می‌بندد، در زنجیری گرفتار می شویم که باورش می‌کنیم، حتی تا ۵ دقیقه‌ی آخرِ فیلم، ما هنوز قلبا و عمیقا باور داریم، غلام قوی است، خیلی زیاد!هسته‌ی سوم، که مستقل نیست اما می شود جدا صدایش کرد:تحمل، تاب آوریِ عذاب آورِ ساکتِ دستی که پایین درست چسبیده به پایِ خشک شده سر جایش مشت می‌شود و همانجا، می‌ماند.و رویایی که هر بار می‌شکند( شتاب کردم که آفتاب بیاید، نیامد! )آری به جا، اندکی قابل پیش بینی اما به نظرم به عمد، چون اینجا انتظارِ ساختگیِ ( بخوانید عامدانه ) روایت، مارا همراهِ علی می‌کند! ما نیز منتظر بودیم تا با حقیقت رو به شویم، صبر کنید ببینم! حقیقت؟!...فیلم می‌پرسد : در ابتذال آدم ها رهایی می‌گیرند، یا به بهانه‌ی رهایی است، که گرفتار ابتذال می‌شوند؟بازی حامد بهداد را تحسین می‌کنم، شخصیتش را ارائه می‌کند.علی اما با چیزی رو به رو می شود، نه حقیقت نیست نه، او حقیقت را می‌داند...علی با جهان خیالیش رو به رو می شود، جایی که زیستش آشناست و علی قوانینش را بلد است(( علی زنده می ماند ))فیلم در نیمه‌ شبِ یک خیابان خلوت بسیار عریان می‌شود. خیلی بی ریا، خیلی بی ریاآنقدر که برای لحظه‌ای، دردش را فراموش می‌کنیم.علی اما به وضوح اشتباه می‌کند، فیلم انگار در صحنه‌ی کوتاهی بگوید عشق همین اشتباهِ از دست در رفته است.و در مبل فیلم به تعلیق می‌رسد، گویی در ناخودآگاهِ هم شخصیت ها، هم مخاطبین، علی با پدرش مقایسه می شود، ما نظاره گر دستی می شویم که شبیه دست غلام است، بی پرده از مبارزه‌ی درونی علی حرف می‌زند، نفسی که یک دقیقه حبس می شوداو هنوز هم می‌ترسد.حضور پدر، همیشه حضور دارد... .شخصیت پردازی ۳ مرد در این اثر، مثل ۳ نقاشی منحصر به فرد است که کنار هم گذاشته شده اند و روایت، راویِ تلاقیِ هر سه می‌شود.(( چه تجربه‌ی آشنایی، جمله ای می‌گویم، خودمانی... من حامد بهداد را زندگی کرده‌ام، ۲ سال، تجربه‌ی تلخی بود، آن هم زنجیر شده به یک صندلی کوچک، در جایی شلوغ.شکنجه گاهی عامدانه، آه... . ))به جدال می‌طلبد، و ما منتظر می شویم... . گویی حتی فیلم هم از غلام می‌ترسد، گویی حتی فیلم هم منتظرِ همراهیِ مخاطبانش است... .و هسته‌ی چهارم، نه مستقل ولی قابل تأمل:تضاد اما پله‌ی بعدی، ظاهرِ تباه در باطنی احتمالا عمیق، در مقابل، ظاهری رنگ آمیزی شده، ویرانه‌ای تو خالی. و فیلم اما در روایت تلاش می‌کند خاکستری باشد که گاه، موفق است.مادر آمد و رفت، نفهمیدیم چرا...فیلم اما در تنهایی رعنا، مارا با او رو به رو می‌کند. فیلم حجاب بر می‌دارد اما هیچکس، هیچکس هنوز نمی‌خواهد قبول کند... .شخصیت ها زیبا هستند، اما روایت گاه حواسش پرت می شود.سوال می‌پرسیدم چرا رعنا آنقدر با غلام دیالوگ دارد، سوالی که شاید فیلم پاسخ می‌دهد، پسر آری پسرغلام همه جا پدر می شود:نویسنده اعتراف کرد، در زندگی غلام همیشه دروازه خالی جلویش قرار می‌گیرد، و شخصیت های ضعیف و منتظرِ یک تکیه گاه مستحکم، درست در سرنوشتِ غلام قرار می‌گیرند.این تلخیهِ منزجر کننده‌ی فیلم است.علی راست دست است، دست راستش را مشت می‌کند، و مثل همیشهقبول نمی‌کند...می‌توانست زود تر برود، زنگ بزند، هر کاری... .نگاه می‌کند، سر تکان می‌دهد. نرفت بالا، حتی جرات رو به رو شدن با حقیقت را نداشت. چاقو حقیقتی غیر قابل انکار، راه حلی که می‌دانی به آن ختم می شود، انتظارش را می‌کشی.و ما در نظر، هرگز نمی فهمیم آن بالا چه اتفاقی افتاد، حتی ما نیز آن سکانس را فراموش می‌کنیم و فقط ادامه می‌دهیم ما، می‌ترسیم از فهمیدن.علی، رویاهای نامتناهی، که از بدنی بی جان متصور می‌شوند. فیلم در هسته موفق است، اما در روایت کمی تکه پاره می‌شود.رعنا سوار ماشین شد، رفت... . عامدانه ؟ علی دست راستش را نوازش می‌کند!فیلم اما عریان تر می‌شود، ما را با حقیقت رو به رو می‌کند و حال از ما راه حل می‌خواهد، می‌خواهد کمکش کنیم!نقاشی رستم و سهراب؟ گاه فکر می‌کنم فیلم داستان روایت نمی‌کند، فیلم حرف می‌زند، بی ریا و مستقیم.فیلم در این پلان طبقه بندی می‌کند: جمعی معتاد و رقصان که غرقِ ابتذال مفتخرانه‌ی خود، به دانش خود می‌بالند، برای جهانِ اطرافشان تصمیم می‌گیرند و طوری رفتار می‌کنند انگار آنها صاحب بچه‌ی همه چیز هستند!انگار فیلم در میانِ آن هجمه‌ی وحشتناک و نفرت انگیز، به غمِ سهراب پناه می‌برد، خودش را غرق چیزی می‌کند، درست مانند رعنا!علی مادرش را می‌جوید. ( هنوز هم می‌پرسم، کجای این ابتذال خنده دار است؟ )فیلم انگار یک مرور خاطره است، نمی‌دانم برای من یا، احساس می‌کنم ما راویِ درد و دلی بی ریا هستیم. نه به دنبال روایت یا داستان یا تمثیل، فقط گوش کنید... .کاش حامد بهداد انگار، آه کاش می‌توانست همان زمانِ اصلی...صبر کنید ببینمفیلم بی ریاتر شد، آری گفته بود اما وصال...علی سوالی پرسید: تو بابا می خوای؟این دیالوگ ها برای منم انگار، یک مرور است.تو منو از خوب بودن خودم متنفر کردینگو! تو آدم خوبی هستیعاشقت شدم، اولین بارم بود، تجربه نداشتمخوبه دیگه نیستیهنوزم هستمآه من....دلم می‌خواهد گریه کنم، بهانه‌ی زیبایی‌ست.... . در دلم به موسیقی التماس کردم که بماند، نرود، بماند... .پس از ویس رعنا به علی، روایت آغاز می‌شود. جایی که فیلم بلاخره دست به کار می‌شود.ما شاهد روانِ رعناییم، به بهانه‌ی علی و غلام. فیلم یک ساعتِ انتهایی است، که بدون دو ساعتِ قبلش، بی معنا می‌شدو هسته ای که بلاخره به بار می‌نشیند:فیلم فرم روایت خاص خودش را دارد، هسته‌ی کوچکی را می‌سازد، و سپس در ابعادی واقعی تر و به‌ طبع، تلخ تر، بیان می‌کند. عشق ( شاید یک ندای در نطفه خفه شده ) در ابتدای فیلم با دختری که کتاب می‌خرد. خشمی که پنهان می‌شود، نفی می‌شود. پدری که قرار بنگاه را قال می‌گذارد و علی، که هر بار در دام می‌افتد. رضا که هر بار اعلام می‌کند که اندکی خشمگین است، اذعان می‌کند که ناراضی است تا محبتی که واقعی نیست را بخرد.و حال...همه میدانیم چه شده است، بهت زده...آری، مردن با کشته شدن فرق می‌کند. علی راست می‌گفت.همه می‌دانند اما ساکت شده اند ...چه تمثیل زیبایی،نگاه به یک تلویزیون شکسته، دنبال کردن تصویری ناواضحچه تمثیل زیبایی.علی اما، به جای تلویزیون، این بار رو به روی پدر می نشیند، تصویر اصلی، واضح، هرچند کثیف.علی اینبار، عامدانه در جست و جوی حقیقت است.می‌داند چه شده، می‌داند که گذاشت که بشود، ولی انگار این‌بار با دنبالِ حقیقت گشتن، از رو به رو شدن فرار می‌کند.می‌داند دنبال جوابی می‌گردد که نیست، دنبال عشقی که نبود، رو گرداندن از اتفاقی که دیگر افتاده‌ است... .فیلم به روایت رسید. یک رویای کودکانه، یک حسرت بزرگ سالانه، و فیلم به روایت می‌رسد، روایتی که فرم دارد.و حالا رضا هم لباس مشکی پوشیده است... . قفل شکست. چکش تمام این مدت در خانه بوده! و حالا تو به زندان بیفت، زندان بان. تمثیل های زیبایی که حال به معنا می‌رسند، به لطفِ روایتِ کند ابتدای فیلم.پیرپسر حرف های زیادی برای گفتن دارد، طوری که می‌تواند هر بار از منظر جدیدی بررسی شود، اما اولین و نزدیک ترین برداشت، واضحا ترکیبی درست و موفق از چند - شاید - کهن الگوی زیبا است که فریادِ انتهایی، با اشاره های مستقیم، رستم است.عنصر حرام زادگی، شیطان صفتی و معنا، هر کدام اینبار در جایگاه متفاوتی قرار گرفته اند تا در روایتی جدید، مفهومی را منتقل کنند که تلنگر بزندکه تلنگر بزندکه تلنگر بزند... .پایانی شاعرانه، پاسخی برای مرگِ علی می‌خواهید ؟او اینگونه پاسخ داد:قصه می گویداین برایش سخت آسان بود و ساده بودهمچنان که می توانست او اگر می‌خواستکان کمند شصت خویش بگشایدو بیندازد به بالا بر درختی، گیره ای سنگیو فراز آیدور بپرسی راست ، گویم راستقصه بی شک راست می گوید .((- اخوان ثالث -))متشکرم که وقت گذاشتید.وحید ح زرقانی.می توانست او اگر می خواست.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 14:57:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک برنامه‌ی روزانه‌ی عملی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C-ht5xdwqzdct6</link>
                <description>یک برنامه‌ی روزانه شاملِ چیز هایی می‌شود که هر فرد با توجه به نوعِ زندگی، هدف و نیاز هایی که با توجه به هدفش داره طراحی و تنظیم می‌کنه و سعی می‌کنه به اونا عمل کنه. معمولا مردم نمی‌خوان - نباید - کار های بسیار متفاوتی رو از دسته بندی های متفاوتی توی برنامه‌شون بگنجونن چون اینطوری برنامه‌شون خیلی گسسته میشه و انجام دادنش سخت و وقتی به لحاظ ذهنی رویِ برنامه‌ای که می‌ریزید منسجم نباشید، شما چی دارید؟سلام! من یک ذهنِ هدفمند هستم که آنقدر اهدافم زیاد است که وقت ندارم به هیچ کدامشان برسم!هرچند، شما فکر می‌کنید بخاطر تنبلی بوده، یا بی ارادگی - که گاها هست - و یا دلایلِ دیگری، اما یک عاملِ ریشه‌ای اینجا وجود داره. دوستان:بارتون رو سبک کنید، طماع نباشید، حرص نداشته باشین، انقدر سعی نکنید بیشتر از دو سه تا هندونه با دستاتون بردارید. اینحوری خودتونم راحت ترید، ذهنتون - نا خودآگاه - سر جای خودش.حالا این‌بار، یه چیزی متفاوته، ما می‌خوایم همه چیز رو برعکس کنیم، ینی به عبارتی:یلمع یه‌نازور یه‌مانرب کی آو البته نگران نباشین، قرار نیست انقدر ترسناک باشه!من معتقدم آدما در طولِ روز برنامه ریزی دارن، ولی در کنارِ اون یه سری کار هم دارن که اونا رو نمی‌نویسن توی برنامه، و همیشه هم به جای کار های خودشون، می‌رن اونا رو انجام می‌دن. من می‌گم کاش همونم بیاد روی کاغذ:  کاش بشه یک روزِ خودمون رو - بعد از اینکه برنامه ریختیم و قشاعِ ربانی رو هم برای آخرین تعهد که انجامش می‌دم رو گذروندیم - رصد کنیم، و ببینیم دقیقا چکارا می‌کنیم، و همون کار هارو یادداشت کنیم، و از فردا حواسمون باشه که اون کار هارو انجام ندیم. و بعد، ذهنمون می‌بینه دیگه کاری برای انجام دادن نداره، پس چکار می‌کنه؟   یه سلامِ گرم می‌فرسته به برنامه‌ی کارایی که باید انجام بدید و اتفاقا قراره انجام دادنشون باعث احساس رضایت و لذت بشه. احتمالا ذهن باهاتون همراهی کنه.  لازمه ذکر کنم، توی کارهاتون ریز بشید، به عنوانِ مثال نگید : نمیرم سراغ اینستاگرام!بگید:اصلا فیلتر شکنم رو روشن نمی‌کنم.متوجهم که ممکنه یک نفر کارش اینستاگرام یا یوتیوب یا... باشه، ببینید فقط دارم می‌گم عامل هارو هم رصد کنید نه فقط اعمال رو.من یه لیست برای خودم نوشتم، به عنوان اولین لیست از کارهایی که نباید، اینجا می‌ذارمش، شاید توی نوشتنِ لیستِ شخصیِ خودتون بهتون ایده بده. این‌ها به ترتیب هستن، از صبح که بیدار می‌شم تا شب:- توی رخت خواب سرت رو توی گوشی نکن- بعد اینکه بیدار شدی نگیر دوباره بخواب- به نوشخوار های فکریِ اولِ صبحت اهمیت نده- توی دست‌شویی، توی شبکه‌های اجتمایی نرو- با آبِ گرم صورتت رو نشور- توی شبکه‌های اجتمایی نرو- نخواب- صحبت هایِ روزمره‌ی بدرد نخور نکن- ساعت از دستت در نره!- یواش راه نرو- توی اخبارِ گوشیت نچرخ- جملات نا امیدانه نگو- خودت رو تخریب نکن- توی دیروز نمون- دیروزت رو فراموش نکن- پنج خط، نوشتن نیست- یک صفحه، خوندن نیست- خودتو گول نزن--- لجبازی نکن ---- آهنگ نخون شب و روزگار خوش وحید ح زرقانی.پ.ن یک: توی برنامه‌تون، کار هایی که نباید انجام بدید رو تیک بزنید، اینم خودش یه کاره خب!پ.ن دو:با خودتون رو راست باشید سرِ نوشتنش. کارهایی که واقعا فکر‌ می‌کنید نباید انجام بدید رو بدونِ تعارف بنویسید.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 11:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که آری چقدر دلم تنگ شده‌ست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%DB%8C-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%AA-ub0hn9cukl1p</link>
                <description>و بر من رحم کن ای خویش... . به تقاضاست این ورنه زانو به قصد از تنه­‌ی ایستادن به جدایی وا نمی­‌دادم. بگذار به جریان راه دهد این عظیمتِ روی کرده به احتیاجم را. و ناله از صدایی می­‌شنوی که سالها به پایت اشک ریخته شاید دیگر کافی­‌ست، شاید از تو باشد این... و بر موجی فرو می‌­نشاندم... . بازگشته به ساحلی که سال­ها قدم به قدمش را به خود سپرده‌­ام اما نمی­.گذارد، نمی­‌گذارد به دریا زنم، حال که خویش خودش دریاست. انگار از درونی مرا مدام بیرون می­‌کشد و معلق مدام به سویی جز بر سکنایی که استوارم سازد می­‌اندازد. اما حال انگار به لبخندم، و چه زیبا فرار می­‌کند، ای کودکیِ بی قرارِ من به کجا می­‌روی؟ مگر جهان جز به دریایِ توست؟ بیا عزیزم، بیا... بگذار اندکی بر شانه‌­هایم آرام گیری، چند نفسِ عمیق بکش این ترس از برایِ چیست؟ و همان حالی که اشک می‌­ریخت بلند شد و باز به خویش زد، اندکی ایستادم و او آرام آرام به پهنه­‌ها کناره گرفت، و از اندکی قدم نگذشته بود، که به لغزشِ عامدانه‌­ای بر دامنش به غرق شتافتم. فراموشش شده­‌ست که من چقدر از این تعلق به وابستگی محتاجم، گویمش باز، به تقاضاست... . سلام، سال هاست به دیدارِ خویش ننشسته بودیم، انگار هنوز همانی، بی هیچ تغییری شفاف، آینه وار، و هنوز هم منتظری، ورنه بر خشکی‌­ات به ساحلم بی جنگ گسترش می‌­بخشیدی. من به این عادت دارم یادت رفته­‌ست؟ نمی­بینی هنوز چه آزادانه نفس می­‌کشم؟ بیرونم کشید و گذاشت که در پهنه­‌ی عظیمش قدم زنم. چقدر بی­‌انتها است، چقدر زنده است، چرا عظمتت را فراموش کرده بودی؟ مگر من هرچه دور شوم از عاقبت بر خویش قدم نمی­‌گذارم؟ بگذار به این توان، رویِ تو بِدَوَم، که خاستگاهم این است. و بر موجی آرام به ساحلم برگرداند، آری از دلتنگی بود فراموش کرده بودم، غروب است و خواب، و بر هیجانی از هوایِ خنکِ مهتاب به خواب نخواهم رفت، که من، نفسِ آرامی کشیدم و باز گفتم: من، در آرزویِ این قدم زدن سال­ها خوابیده‌­ام، و عجیبانه باورپذیر است که چقدر احساسِ خوشبختی می­‌کنم، و انگار تکیه گاهی مدام از سرِ قدرت در سرم به نجوا می­‌خیزد و از قصهْ شیرینش به خواب می­‌روم و بر خوابِ خوشِ مستی به بیداری نه حتی سیلی روانم نکند، به رویا بیدارم،و متشکرم... .و متشکرم... .وحید ح زرقانی.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 23:01:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو؟ برای من؟ خب... برای ما!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-ni1eefhgv9ip</link>
                <description>دیر شدن اما اگر بر زمان معنی نباشد از گذر که سرعتی نخواهد کاهید. حال انکار، گر نباشد چشمی از دیدن چه باک است؟ اصلا سوالی نیست، حال انگار که زندگی باشد و باید و اندکی هم امید، تا خواست نباشد، معنی را چه باید است. مگر بر جبرِ جهان تکیه تا به هُل بر روزگار گذرانت دهند، ورنه که نه هیچ است و نه بود، هیچ... . که من نتوانم از تکیه بر خستگی نشسته‌ام دیگر توانم نیست دیگر از جبر جز به ناله هیچ خواه از زبانم خواه به سکوتم نمی‌شنوم. حال میانِ این همه خفقان، جز در رو به رویی اندکی دور، هیچ نوری نمی‌بینم و از خویش که گر خود ناله کند به خواستن ورنه هیچ نمی‌فهمم. انگار در جاییم، که فقط باید فریادی بشنوم که از جنسِ صدای خویش باشد، اما من... من چقدر سخت بلند می‌شود، من چقدر آسوده می‌شکند، و برایم سرنوشتی برگزین تا در دنباله‌اش از سرفه‌های مدامِ ناامیدی ها کز خاکِ تاختم بر جهان می‌نشینند خاطره‌ای تابنده برای آینده‌ای به جا گذارم که هر بار آبی نوشیدم و خواست به آرامش نرود، از سرفه‌ بر گذشته‌ای مرور کنم تا هم چیزی بزرگ برای فراموش کردن داشته باشم و هم هیچ‌گاه آن، آن دورِ تیره و زشت را فراموش نکنم. پس بر من جز ایستادنِ به خویش چه راه است؟ حتی اگر نه با لبخند، حتی اگر نه بی مهری از غم، حتی اگر نه در تنهـ...نه...مگر تنها شوم که اینگونه بر زمین خورم باز. من به رویارویی با تنهایی اینگونه افسار گسیخته‌ام، ورنه که منی است و غمی تا به ابد تشنه‌ی اشک و پایی که آروزی مرگ می‌کند و منی که نشسته باشم، ورنه که آرام آرام پایانش هیچ نماند. من به تو زنده‌ام، و بر ناف، درست از همان لحظه که گفتی:دوستت دارم... .وحید ح زرقانی.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Apr 2023 19:41:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید تمامِمان به خواب رفته‌ست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%90%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%B3%D8%AA-hwr7en1ghgee</link>
                <description>و انسانم، آغشته به فرار، و مدام جست می‌زنم که زنجیرِ نمی‌دانمی‌ست که بسته‌ است بینشی آهسته را بر چشمانم، و به اجبار مدام بی گذاری به سنگ، فرشی که در تعظیمِ قدمم بود، به رو به رو خیره می‌مانم که بر من نمانده حتی اندکی نفس و نمی‌فهمم چرا... و نمی‌فهمم چرا... . و بر علت بسته‌ام چشمی امیدوارانه که شاید به پاسخم برآید اما کو کجاست نه نیست هیچ و آن به انتظارِ بعدی نشسته که من در حوالیِ مرگ، تشنه آرام بر زمینی تیره و دشت‌گون از چمن هایی آغشته به شبنم می‌خزم و چند قدم آن طرف تر ایستاده خیره و می‌گذارد آزادانه به لمسِ نا‌خواسته‌ی مرگ بی جوابم بگذراند. و انسانم، و نمی‌فهمم چرا... . چیست این بسته زنجیری که شاید از خویش اما نمی‌بینم اثری جز به شک از شایدی به خویش، و بر تازیانه ها عریان می‌شوم که خوب ببینم و از رنج ها خون به یادگار ببرم. و این دردناک است، و نمی‌فهمم چرا... . و چون بر خویش به خیره‌گی می‌نشینم می‌پرسم: چرا؟ و عجیب است که هیچ پاسخی نمی‌یابم، و نمی‌فهمم چرا... . امروز غرق در خون از شیرجه‌ای به ناخواستگیِ لغزیدن از لبه‌ی ناله‌ام شده‌ام و پهنه‌ای که مدام به انتها و باز لبه‌ای و باز، از امکانی منکرِ احتمال. و حال بر من بگذار که رد شوم، خواهش می‌کنم و نمی‌فهمم چرا... . و انگار که از میانه‌اش رد شده باشم، سال‌ها به غَرْقِگی و شاید حالِ همه این است، و نمی‌فهمم چرا و شاید این‌بار از نقطه‌ای گذر کنم که بر پهنه‌ای نوساخته به خویش توانم خیره شوم. شاید اندکی دیر اما، گذار که چشم بر خاطره ها ببندم و از خویش بپرسم که...من چرا...سوالی ندارم؟...حال ایستاده‌ام... شانس به زنجیرم پوسیدگی دمید و حال... ایستاده‌ام اما... کو سوالم؟... من...چرا هرگز سوالی ندا... نداشته‌ام؟...من...من چرا...من چرا این همه... من...نفسی عمیق کشیدم و پرسیدم:این همه جَست و زنجیر از پای به دست، من چرا هرگز به سوالی  نایستادم؟و انسانم و حال، آغشته به چرایی که از خویش نیست اما آلوده‌ی اوست. و نشستم، و سوال می‌پرسم، این همه غم، چرا؟ چرا مدام این سایه را به پای بستم و بر جَست تکیه خواب دادم؟ پاسخی ندارم. انگار سال ها طالبِ ترحمی‌ام و نمی‌فهمم چرا و پس کو کجاست آن شادی؟ چرا من هرگز به دنبالش نبودمـ...« و بر سایه‌ی خورشید کِز کرده‌ای... »این صدا... از... از کجا بود؟و شاید اندکی دیر به بیداری جستم که من جز بر زیرِ سایه‌ای نبوده‌ام و فریاد بر می‌آورم که ای سایه‌بانبر من کافی‌ستدور شوبگذار بر فرش‌هایی قدم بگذارم که...و بیدار شدم...و دلیلِ محکمی دارم که فریاد بر آورم، هرچند که هنوز بر فرشی ایستاده‌ام و سنگ ها رو به رو و نسیمی که خزانِ زنجیرم را به بیداری می‌کشد. لبخندی عامدانه آرام، که بر قدرتی تکیه بیداری کرده‌ست، و قدم هایم آه چه آزادانه لذت بخش است.وحید ح زرقانی.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 00:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر ساده خاکستری است!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yyczdmxlhdzl</link>
                <description>   من می­ گویم گاه نقاشی­ ها کلامِ ساده­ ای دارند: روزِ خوبی داشته باشید! و شاید این عجیب باشد اما گاه    کافی­ ست. اینکه از یک نقاشی گذر کنید، اما با تفاوتی - هر چند کوچک - با چند ثانیه قبل، رویِ سخنم این است که زندگی پهنه ­ای خاکستری رنگ است و ما رویِ تعادلی لطیفانه قدم بر می­ داریم و آری گاه باید عمیق شد اما می ­شود گاه نگاهی ساده و گذرا همان تاثیرِ عمیق را بر جای گذارد. کلامِ ساده­ ی یک قطعه­ ی نواخته شده شاید یادآوریِ این باشد که اندکی دلتنگِ شخصی بشوید، یا گاه یک دشتِ سبز زندگی را یادآوری می­ کند، و برای آن که به مفهومی ساده برسید، شاید لازم­ است مفهوم را زندگی کنید. شاید گاه بلند شوید، با پایِ برهنه بدوید، ناگاه در حالی که اشک­ هایتان را پاک می­ کنید هتفون را از روی گوشتان بردارید و به مادرتان بگویید که دوستش دارید، و شاید پس از آنکه از نمایشگاه بیرون رفتید، تمامِ خیابان جلوه­ گاهِ یک زیباییِ ساده باشد که فقط شما می­ بینیدش؛ می­ گویم: گاه بعضی چیز ها فقط مفهومی را به ما یادآوری می­ کنند، و حتی شاید گاه داستانی شجاعت، یا فداکاری و یا ترس و ترحم را. اینکه شما مفاهیمِ ساده ­ای را ببینید اولین قدم است و حال تصمیمی رو به رویِ شما نشسته :آن مفهوم را زندگی کنید.و اینجاست که در آغوشِ واقعیت می­ شوید. می ­گویم گاه هنر به ما زندگی را یادآوری می­ کند، و حتی گاه وقتی پس از مدت ها سرِ سفره­ ی هفت سین، مادرتان را در آغوش می­ کشید، و آه اِی انسانِ فراموش کار، چقدر راحت به خود زخمه می­زنی که گاه ناله ­هایت به سقفِ آسمان تنش می­ زند و آه که گاهی آسمان چه بسیار بلند است، و تویی که حال نه اما روزی، به دنبالِ چتر خواهی دوید، همان گاهی که باران بر چشم­ هایت پرده می ­پوشاند، برایِ من از گذشته ها سخن می­ گویی؟ می­ توانی؟ می­ توانی به من بگویی که چقدر دلت می­ خواست که... ؟ و من که خیره مانده ­ام به اشک­ هایت که از باران گرم ­تر است. دیر اما یک اتفاق نیست همیشه یک خاطره­ است که زیرِ سایه­ ی ابر ها مدام به فرار، زنده است، او بیش از هر کس به تو یادآوری خواهد کرد که وجود دارد، که چقدر تواناست و چقدر ساده... و چقدر ساده می ­تواند همه چیز را از تو بگیرد. از من نخواه که دستِ دعا بر آسمانی گیرم که جز بر دشتِ تو نمی­ بارد، و حال ای قابیل، گو از مرگِ او چه عایدت شده؟ جز خاطره ­ای که از آن قطره از ناله می ­ریزد؟ و از من نخواه که زمان را به حرف گیرم، زبانِ مرا نمی ­فهمد می ­گوید هر وقت اشک هایت تمام شد باز آی. من آدمم، گاهی کاری جز دیدن از من بر نمی ­آید، که چقدر گاه این فقط دیدن سخت است... .ولی حال به تو می ­گویم، هر آنچه ساده ­تر که بتوانم:بیدار شو! خوب می ­دانی خواب کدام است، آنقدر برایت امری ساده شده که شاید هر لحظه امانت بدهند در خوابی.بدو! او نایستاده است، و نخواهد ایستاد.چشمانت را باز کن! هنوز که می ­توانی بشنوی. پس خوب ببین.حقیقت آری ساده است آری گاهی ساده است، و البته که گاهی سخت و زندگی که چه بی آرایش خاکستری است.وحید ح زرقانی.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Apr 2023 22:55:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق در جامعه‌ای سپید ( نظری بعد از ضیافت )</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-uy1by65hvvwq</link>
                <description>سپاس از ترجمه خوب کتاب زمانی که سخن از عشق به میان می‌آوریم، هنوز مجهول و ناشناخته است و دقیق نمی‌دانیم از چه سخن می‌گوییم. تلاش می‌کنیم صفاتی را بر او بند کنیم تا بتوانیم آن را بشناسیم اما، انگار بر پارچه‌ای سفید رنگ زنی حال که باید از ریشه پارچه بَر کنی، اینکه بشر از اعلامِ ناتوانی عاجز است حقیقتی‌ست انکارناپذیر همانقدر که حتی به زبانش نمی‌آورد اما، نمی‌شود به انکارش نشست، و عشق، آن چیزی‌ست که نه حتی ناشناخته که از جهانِ آدمیان نیست، شاید هدیه‌ای، بخششی، و یا هر چیزی که برای ما نامیدنی نیست. و شاید باید نگاهی اندکی متفاوت به عشق انداخت، که مسیر نیست و انگار تابشِ خورشیدی‌ست که مسیر را روشن، و از مهتاب آرامشی می‌وزد. می‌بینید؟ دستمان بسته‌ست، خواه ناخواه به وصفِ او می‌نشینیم اما، بگذارید به حدِ امکان از وصف دور‌ شویم و از حقیقتِ عشق صحبت کنیم، همان راهی که سقراط نیز پیش‌ گرفت، و حقیقتِ عشقی که سقراط از آن سخن به میان آورد، گویم که عشقِ یونانیان است در جامه‌ای سپید، من به چیزی بیشتر نیاز دارم، چیزی فرای اندکی پاکی و تقدس و خوبی و ابدیت. من چیزی عمیق تر می‌خواهم، چیزی که از قلبم از جایی ناشناخته فغان کند. گویند عشق را چند دسته هست، و هر کدام را به هدفی ولی همه‌را باید عشق خواند زیرا به صفتی آراسته‌اند که از صفاتِ عشق باشد، مثلِ فداکاری، این‌که بخواهی تمامِ جانت را دریغ کنی که بدو بسپاری، و حال که مقصود آدمی نباشد، از خداوندگار تا حکمت و دانش و جایی آشکارا پایین مثلِ یک انسانِ دیگر، و این انسان چقدر حریص است؟ و چقدر شرم‌آور که برای چیزی‌ که نمی‌شناسد دلیل می‌سراید و می‌گوید که من بنده‌ی او نیستم که فقط برای هدفی است و نه بیش. و مدام سخن از حکمت و دانش و حتی در پست ترین حالت، جاودانگی به میان می‌آورد.عشق جبر از میلی به جاودانگی‌ست؟ برای یک خوبی به اندازه‌ی ابدیت، این میل را در سایه‌ی زیبایی که عشق می‌نامند پنهان می‌کنند.ما اگر به واسطه‌ی عشق جاودانه شویم، پس ما در عشق زنده‌ایم نه به خویش، و کیست که گوید عشق روزی پایان نمی‌یابد؟ در بد بینانه‌ترین حالت ممکن، شاید خدای عشق را از جامی به کامِ مرگ کشند. و جاودانگی که از طمع است، و شاید دست بر آن زند که هر چه را، هر چه را فدای غایتِ خویش سازد. کجای این عشق که هر چیزی را وسیله‌ای می‌پندارد پاک است و مقدس؟ این انسانِ طماع چرا به استفاده از همه‌چیز فقط برای خویش دست می‌یازد و این چه راه است که من در آن ما نمی‌شود و جز خویش هیچ را نمی‌بیند؟ و من نمی‌خواهم عشقی را به مضمونی آراسته کنم آن‌هم اینکه از او یا به جبرِ او برای رسیدن به اهداف و یا رسیدن به مقام و مرتبه‌ای والا استفاده کنم. هر صفتی که به عشق ناظر شود، عشق آن می‌شود نه خود. پس برای این است که می‌گویم نمی‌توان عشق را علتی نهاد.از مقصود گذر کنیم، چگونه عشقی که به آن غرقیم، می‌تواند بگذارد که ما بد شویم؟ این عشق که این همه آراسته‌ی تمایز است، چرا می‌تواند شخصی را به جنون یا هر پهنه‌ی خشک و سردِ دیگری برساند؟ شاید عشق عامدانه‌ست، خدایی به عالم پا نگذاشته‌ست که بنده را بستاید، که حتی گفته که چه را و چگونه بپرستید، پس هیچ بهانه‌ای بر اشتباهات وارد نیست زیرا که هر عملی یک تصمیم است و هر تصمیم، انتخاب. و حرف از خدا شد و خاکِ پای اروس بر دل‌هایمان نشست اما، سوالی که این عشق چرا انقدر ذلیل است؟از عشقی، مدام نام می‌برند که هر چه تلاش می‌کنم نمی‌فهمم. این علتِ ناشناخته را چرا به دنبالِ علت می‌گردند؟ چرا می‌خواهند خود را دستِ چیزی نسپارند مگر که نمی‌دانندش و یا اعتماد ندارند و مدام خواهند هوشیارانه تصمیم گیرند. مگر که هنوز سعی می‌کنند انسانی عشق بورزند، حال که دوست داشتن آری انسانی‌ست زیرا به علت برای وجود بنده‌ست، اما عشق... ، عشق نه ارباب است و نه بنده، عشق خود علت است و معلولش عشق، به دنبالِ چیزی نگردید، به دنبالِ جزء نگردید، عشق یک کل است، شاید آن لحظه که به او متصل می‌شوید. عشق تلاشی عامدانه برای کمالی‌ست که مدام به ما گوش‌زد می‌کند، راهی‌ست که انگار از درون به انتهاش راهنمود می‌دهد، و نمی‌دانیم انتهایش چیست. اما در میانِ همه‌ی تاریکی های وجودِ خویش قلبی را می‌بینم که شاید بی اختیار می‌تپد چون انتظار می‌کشد که آن راهنما بیاید، و عشق نه شخص است و نه حکمت و نه دانش. عشق نوری‌ست که به دنبالِ برکه‌ای از سایه برای تابیدن می‌گردد و آنگاه که خود را در برابرش رها می‌سازی، خواهی یافت که چگونه نگاهت را به دوردستی مدام به خیره‌گی‌ وا می‌دارد. که اشتیاق می‌آفریند. و آن اشتیاق زندگی را.هر علتی بر عشق یافتید، عشق آن می‌شود و دیگر عشق نیست، و عشق باید هیچ باشد تا همه چیز باشد، هیچ برای چشم اما همه در ما. و از تپیدنش به شتاب خواهی دوید.دیدید؟ من هم صفاتی را زینتِ نامش کردم، ولی به ناچار. نشانه‌هایی دادم که بدانید نباید او را بشناسید، و نباید سعی کنید ببینید، خود را رها سازید تا به تپش افتد.پ.ن ۱:کمال را می‌شناسید، همه می‌شناسند، عشق بد نخواهد بود.همه خوب را می‌شناسند! پ.ن۲ : نقل قولی از «آگاتون» از کتاب:از نیکو ترین صفاتِ خدای عشق این است که: در علاقه‌اش نسبت به خدایان و بشر آزار نمی‌رساند. اگر رنج ببرد از دست زور و ظلم نیست چه زور گویی را در نزد او راهی نیست.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 20:06:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم، بی قراری، حسرت، غم و باز حسرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D8%BA%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%BA%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-ucke181snutx</link>
                <description>غم اما غم چه بهانه ­ی خوبی برای سکوت. اینکه اینگونه درونِ خودم غرق شوم و همیشه برایم عجیب است و عجیب خواهد ماند که چگونه سر در گریبانِ خویش فرو می­ برم و جمع در گوشه­ ای می­ نشینم زانوهایم را بغل می­ کنم و عامدانه تلاش می­ کنم گریه کنم شاید که اشک­ هایم به گونه ­ای، مرا راحت کنند. و برای این لمسِ فرضا رها کننده نفس هایی کوتاه می ­کشم بر قلبم فشار می ­آورم ناله­ هایی از سرِ رقصانم به شانه ­هایم  روانه می­ سازم بر درد از شانه ­هایم دندانِ اقرار می­ کشم بر زبانِ تنهایی تحمل می ­کند هیچ فریاد نمی ­زند. در تاریکی به سکوتم تکیه داده­ ام که سعی می­ کند مرا بخواباند از تکان تکان­ هایی بند به یادی از مادرم اما من در غمی غرقم که تنهایی دست­چین نشانده مرا. نه راه به بیرون نه مقصدی به فرار نه حرفی از درد اندکی گریه می­ خواهم این اشک ها کجایند؟ کو آن تاختِ سیراب از ایستایی؟ من به بهانه­ ی غم از کافی بودن اشک می­ سرایم اما انگار نه زمانی می­ رسد که غم کافی نیست. پس بگو به من بگو این فقدانِ فغانِ خاموشِ شراره­ کِش را چگونه زنده کنم؟ به کدام بوسه؟ برایم از زنده ­یاد هایی که بر سوگواره­ هایی از خاطره ­ها کلام کردی بگو، شاید مرا یادآورِ چیزی کرد که به گریه ختم شود. از من برای چیزی جز غم نگو، بگذار این انبوه به سیلی بر خاطره­ ای تلخ جاری شود در یادی در گذشته­ ها دفن شود بر جوانه­ هایش از گندم تا سبزه ­هایی پا پیچِ لاله­ هایی سرخ بر دستانم در قدم­ زدنی بوسه زنند. کاش بشود روزی این گریه ها و غم ها تمام شود کاش بشود از جبری فرار کنم که مرا... من انسانم، شر و خوبی در هم تنیده ­اند، من انسانم، شر و خوبی ­ام در هم تنیده ­اند، راه به فرار ندارم. جز به مبارزه راه به فرار ندارم. جز به گذر مرا راهی نیست، قبول است، این شمعِ دود کرده را با دستِ خویش خاموش می­ سازم، جا برای طلوعِ آفتاب باقی می­ گذارم. و عجیب است که فقط تو می­ توانی، عجیب است که هر بار فقط تو می ­توانی مرا از هیچی به رویی بکشانی که به اندازه­ ی یک ابدیت تا مرگ فاصله دارد، عجیب است که چشمانم از پشتِ پلکم در آن تاریکی نوری می­ بینند که تویی، عجیب است که در تشویقِ اشک­ هایم هنوز هم تو را واضح می­ شنوم، در نیشتر های قلبم به درون جایِ زخم­ های به جا مانده فقط از بوسه­ هایت مرهم می­ شود. و این عجیب برایم زیباست. گرمایی که از طراوتِ نگاهی شکوفه می­ زند که بر من است و این چشمه ­ی جوشانِ زندگی را جاری ­ام می­ سازد. من به خیره ­ای بند مانده ­ام که کشانم می ­کند افسار از دندانِ زمان گسیخته ­ست، مانده ­ای خیره به روبه­ رو. و چشمانم که آرام آرام مست، غرقِ رویایی می­ شوند که به ابدیتِ تو دامن زند. و چشمانم را باز می­ کنم، شب است، نورِ مهتاب به رویم پوشیده ­ست، زمین خورده دستی دراز می­ کنم، دلتنگی­ ام به بیداری دستم را می­ گیرد، می­ نشینم و باز آرام آرام انتظار می­ کشم. چشمانم آرام به پیشوازِ کابوسی از سرِ عادت می ­روند، ناگاه چشمانم را باز می­ کنم، به تنم که از نفس ملتهب می­ شود گوش می­ کنم، به خودم می­ پیچم و دستم را می­ گیرم و به تازیانه­ های تنهایی نوازشش می­ کنم، سوزشِ جایِ خالیِ بوسه ­ای را از فغانم در دستِ سکوت عبور می­ دهم، و نفسم که به خفقان بدل گشته از پوشیده ­ی مهتاب به سختی می­ رقصد، بر تنِ خشکم اندکی شنیدن مانده به انتظار پناه برده از امید می ­نوشد انگار سرزده از خاطره ها برگشته بی قرار است، منتظر، منتظرِ شنیدنِ صدایی از تو. حال که به پهلو در چاله ­ای دراز کشیده­ ام دفن، فقط یک گوش آن هم برای نفس کشیدن، بیابیا باز مرا از صدای زندگی سرشار کنبه نفسم از امکان باز امید دِهبگذار به سان آخرین صدایم، یک کلمه گویم:متشکرم.و بی جان در تنِ افتاده  ­ام باز غرق شوم در یک ابدیت غم، من دوستت دارم، هرچند مرا، مجالِ یک سخن بیش نبود. و شاید...وحید ح زرقانی.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Feb 2023 17:58:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و مرگ را که شر می خوانید...!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-hut2empkvcmn</link>
                <description>قد های علم­ کرده­ ی سایه­ ها در برابرِ تابندگیِ خورشید از تقابلی مدام آشکارا سخن می ­گوید که بی وقفه، شب و روز را خجسته ­ی تعریف هایش می­ کند و ابر ها که چه سایه­ بانِ خورشید چه پنهانگرِ مهتاب فقط می­ گذرند و چقدر ما هر چند روی دو پا اما رها می­ گذریم و جهان که در این تقابلِ مدام به زیستن ادامه می­ دهد اما چرا؟ چون با ما سخن می­ گوید، قوانینی که از ابتدا بوده ­اند تا با ما صحبت کنند، نه قبول نمی­ کنم که خورشیدِ مدام یا پناهگاهِ آبیِ مهتاب زیبا نیست، نمی­ گویم عادتِ هم ­آغوشی با خوبی خیانت به بدی­ ست، اما می­ گویم او می ­گوید اینگونه کار می­ کند، فقط کمی چشمانتان را باز کنید. گاه شب است و گاه روز. و ما را که به هیچ فراری امکان نیست. موجِ دریا به خشکی می­ خورد، ابدیتِ آبیِ انتها به خویش رسیده یک دایره­ ی بسته است که باید از ریشه رها شود تا به حرکت بایستد، اما این چرخ­دنده ­ها که مدام جا به جا می ­شوند از زندگی سخن می ­گویند، هرچند گویی از گزندِ چیزی فرار می­ کند، شاید مرگ، شاید آن یک­نواختی به مرگ می­ انجامد، و یا شاید در آن ایستایی بر نقطه­ ای معلق می­ شوند. اما درخت ها چه؟ این ریشه دوانده ها که به هر سو شاخه می­ کشند فقط یک پدر و مادر هستند که برای بچه­ هایشان جز رهایی نمی­ خواهند، هر شاخه که از ذات جوانه­ ی استقلال می­زندو این همه درهم ­تنیدگی را ایستایی در مرگ است چون آن فرار ها نیز جایی پایان می­ یابد، پس چرا باید تلاش کنند؟ انرژی چه در یک جا بنشیند چه بدود تمام خواهد شد، یا شاید خیر، من فقط از همیشگی بودن سخن می­گویم، خنده­ ی مدام می­ شود یک عادی، و سپس شاید نخندیدن خندیدن باشد، این درهم تنیدگیِ بودن و نبودن که بند بر گذشته بسته­ ست شاید چیزی را که ما زندگی می­نامیم زیستن می­ بخشد، و حتی اگر همیشه مرگ باشد شاید زندگی مرگ باشد، و همیشه زندگی شاید مرگ زندگی باشد، و می­بینم که هرچند درست اما از شنیدنش راحت نیستم، شاید چون فکر می ­کنم مرگ پایان است اما آن پایان اگر نباشد پس زندگی جاودانه است، و احتمالا زندگی جاودانه نیست چون فرقی با مرگ ندارد، البته مرا بخواهید، می­ گویم بودن با نبودن خیلی فرق دارد؛ اینکه در این مورد چه کسی تصمیم می­ گیرد را هنوز نمی­ دانم، ولی روزی بلاخره بر مرگ نیز چیره خواهیم شد اما مطمئن هستم سپس می ­پرسیم: خب؟ بعدش چه؟ و می­ نشینیم تا بی هیچ تلاشی نگرانِ یک دقیقه ­ی آینده نباشیم، شاید تصمیم بگیریم یک ابدیت را تنها باشیم و سپس از اتاق بیرون بیاییم و در حالی که همه جا نورانیست و حتی امکان به خواب نیست، آن بیداریِ مدام را از چشمانِ بازِ خانوادمان قرض بگیریم و در ابدیت به غم بنشینیم، تکیه به دیوارِ خانه­ ای که خورشیدش تکان نمی­ خورد، انگار زمان ایستاده است؛ و می­ دانم که باز هستند کسانی که هنوز می­ جنگند، برای اندکی قدرت دست و پا می­ زنند و باز می ­میرند، و آنها حتی زندگی نیز نکرده بودند، و چه تلخ است سرنوشتِ این جاودانه ها آنگاه که مرگ یک تصمیم است، و آنگاه که به اندازه ­ی کافی خوابیده ­ای و بلند می­ شوی تا از بلند­ترین جایی که وجود دارد خود را درونِ شکافی، پایین بیندازی، انسان شوی، بمیری. متاسفم اما، حقیقت گاه انکار ناپذیر است، ابدیت همه­ چیز را بی معنا می­ کند، چون چیز­هایی همیشه هستند که از جایی به بعد جزئی از همیشه می­ شوند و تویی که از قدم زدن پاهایت بی­ حس شده است، و انتظار بی معنی می­ شود، رسیدن، خاطرات، و دوست داشتن که یک عادت می­ شود، دلتنگی، نگرانی، و مرگ را که شر می­ خوانید، حتی به ابدیت هم معنا بخشیده و بی مرگ، ابدیت یک عادتِ از قبل است، نه بیشتر. نداشتن معنیِ بودن را احیا می­ کند ورنه از سرِ عادت هستند آن نفس هایی که دیگر فقط ناخودآگاه کشیده می­ شوند، نه بیشتر.و ما به مرگ محکوم شدیم تا زنده بمانیم.خوب نگاه کنوحید ح زرقانی.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Feb 2023 13:16:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار بیدار شوم، خواهش می کنم...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-tt3my5pxyrjx</link>
                <description>نمی­ دانم از کجا شروع کنم؟ فقط می ­دانم غمی بزرگ است که در فراسویِ چشمانم به جلوه­ گاه می­ نشیند انگار جای من­ هایی که در جایی دیگر می ­زیند. دلم می­ خواهد بروم، بروم و از همه­ چیز رها شوم بروم و خود را این پشت رها بگذارم تا در میانِ بار ­هایش متروکه شود. دستش را رها کنم تا در میانه­ ی غم ­هایش از تعادل رها، غرق شود. دوست دارم هنگامی که رو به آسمان در حالِ پروازم به چشمانش بنگرم و فقط از اینکه کاری از دستم برایش بر نیامد اشک بریزم و برای آخرین بار غمگین شوم زیرا می ­خواهم همه چیز را فراموش کنم، و از خودم شروع می­ کنم چون به دستِ باد سپرده­ ام چند خاطره را که بر عزیزانم مدام بگرداند چنان لفظِ زیبایی که آخرین بار بر باد بستم، رها، آزاد، بی مقدمه و آرام، و می ­خواهم که جز این کلمات هیچ از من نماند اما به یادگار فقط یک چیز را بر می ­دارم، دستِ خودم نیست، نمی ­توانم از انسانیتم کم کنم، آری آن خاطره را، آن خاطره از اولین باری که احساسِ زنده بودن کردم، آن را به من دهید تا بروم. کاش آنقدر اشک گریه کنند تا بر کناره­ ی نوازششان بر یادم به پهلو گرفتنم امکان باشد از صدایشان آرام آرام می­فهمم که چقدر دلشان برایم تنگ است و سپس به خود می ­آیم که در تنشان در تلاشی خام و عجیب برای آغوششان گم شده ­ام، که چطور بی توجه به من  بلند   می ­شوند و می­ روند و من زمین زده بر یادگاریِ اندکی سخت از خودم که یک نام بیشتر نیست، و آرام آرام به تماشای گرمایم بر آغوششان می ­نشینم که چطور پژمرده می ­شود و سپس اتفاق می ­افتد، آن برقِ اندوهی که مجالِ رهایی می­ یابد به چند پلک، و آرام می­ گیرند و به من بگو... به من بگو که این ها جز آرزویِ متخاصمانه ­ی چند قطره اندوه در رویایی مظلوم شده از عذاب نیستند که مرا به بیداری اجازه نمی­  دهند، به من بگو که هنوز امید هست، هنوز زندگی هست، هنوز می­ توانم بیدار شوم به من بگو.... و فقط چند ثانیه از اشک  ریختنشان می­ گذرد و انگار لحظه­ ها به ابدیت چنگ می­ اندازند و نه حتی دلتنگی­ شان اجازه نمی ­دهد بگویم کاش تمام شود کاش بگذرد. و تاریکی مدام بیشتر چیره می­شود. در انزوایِ اشک هایم غرق شده ­ام و نمی ­گذارم نور به فریادم برسد عامدانه بر لبه­ ی تاریکی ایستاده­ ام و می­ گذارم آرام آرام چشمانم بر همه­ چیز بسته بمانند، و به انسان بودنم اشک ها همیشه راهی می­ یابند، و ناله ها و لابه ها همیشه نیز. و حتی صدایشان بر زخم­ های زنجیرم به ماندن مرهمی نمی­ شوند، و چه سرشار از بودن است این تلخی انگار به یادگار مانده باشد، و زمان که عامدانه آرام می ­گذرد و فقط اندکی از گریه­ هایشان گذشته و زمین که انگار تشنه­ ی اشک ­هایی است که از نبودن بریزند زیرا همیشه شانه ­هایم بوده ­اند، چرا تمام نمی­ شود؟ چرا بر این عذاب پایانی نازل نمی ­شود؟ مگر مرگ چیست؟ کجا به انتظارِ چه نشسته است؟ چرا کشتی ­اش را بر این خشکیِ داغ ­دیده به آب نمی ­اندازد چرا به قرمزیِ چشم کفایت نمی ­کند چرا در انتظارِ جاریِ خون­ هاییست که خاطراتم در آن غوطه ور باشد؟      چرا پایان...     چرا پایان نمی ­یاب...و از خواب بیدار شدم. نشستم و به رو­به ­رو خیره ماندم. چشمانم را برای لحظه ­ای بستم، و مرگ و اشک و نالـ...چشمانم را باز کردم. چراغ را روشن کردم اما هنوز خوابیدنم جلوه ­گاهِ دلتنگی می شد، در اتاق قدم می ­زدم، دلشوره داشتم، به انتظارِ صبح و آغازِ باز، زندگی و من...آغازِ زندگی ­ام به یک طلوع و چند آوازِ آشنا در فقط چند ثانیه انتظار گره خورده، زنده بودنم یک عادت نبوده، به یک عادت زنده مانده بودم. اینکه سر سختانه نفس می­ کشیدم. نه! از اتاق بیرون رفتم، جایی که به آنها دید داشته باشم ایستادم و خیره به نفس کشیدنشان طوری نگران بودم انگار هر لحظه منتظر بودم که دیگر نباشد تا به پاداشِ این بهانه ­یِ کافی، بنشینم و گریه کنم. از نگرانی خوابم برد، و صبح که صدایِ مادرم گره ­گشایِ بیداری ­ام شد، و چند نگاهِ متعجب که به ایستاده نشستن وا داشتنم و من که به بغض سکوت کرده بودم   اما   دیگر نمی­شد نگران باشم، بهانه­ ای نبود، خورشید طلوع کرده بود، زندگی ­ام آغاز شده بود. کاش آنقدر توان در دست هایم داشتم تا به کمکشان بلند شوم، بغل­تان کنم، از زبانم به دوست داشتن بیگاری بکشم، هرچند چشمانم هنوز قرمز است، نه فقط... اندکی خسته است، مسئولیت های زیادی بر دوشش گماشته است.وحید ح زرقانی.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 23:50:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این شمع را تو خاموش می‌کنی؟ یا من روشن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-umgpt4snpyyf</link>
                <description>برات آرزوی مرگ می‌کنم!- چی!؟جدی می‌گم، امیدوارم حتما یکی از نزدیکانت یا یکیو که دوست داری از دست بدی!همه در سکوت دست به دامنِ چشمانِ دیگری شدند، به عجز خیره به کیک ماندند.- معلوم هست چی‌ میگی؟فقط یه لحظه‌ست، ولی باور کن، باید اتفاق بیفته، اون وقته که تو...- دهنتو ببند احسان... .و همه هنوز در سکوت بودند. گوشی‌ام را روی میز گذاشتم، دستانم را روی هم انداختم، صورتم را خم کردم و به چشمانش خیره شدم:می‌خواستم یه راز بمونه... .- چی؟واقعا؟ واقعا الان باید در موردش حرف می‌زدم؟ و به خویش آمدم که سر در گریبان دستانم سایه‌بان.- احسان؟... چی... چیزی شده؟ حالت...من بدم... خیلی بد...- چی شده احسان؟چرا اینطوری؟ چرا...- می‌گی چی ش...آره... می‌گم...سرم را بالا گرفتم و چشمانش را به چشمانم زل زدم. انگار چیزی سعی داشت از زیر ِِصورتم بشکفد...من...لحظه‌ای تصمیم گرفتم چشمانم را ببندم و باز به یادش افتادم نتوانستم. اندکی صورتش را جستم، سرم را تکان تکان دادم...تحملِ اونو ندارم...سرم را بر شانه‌هایش گذاشتم، در سکوت اجازه داد اشک بریزم...دوس... دوست نداشتم اینطوری بهت بگم...دستش را بر شانه‌هایم گذاشته بود، خطِ نازکِ نوری به داخل می‌تابید، دستش را بر سرم نهاد، در تاریکیِ دِنجَم فریاد زدم...مامان...- آمین...وحید ح زرقانی.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Oct 2022 23:49:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُردن برای من چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gvvxgcidfncw</link>
                <description>مرگ برای من چیز جدیدی نیست، شاید نه اولین بار، ولی بسیار است که تجربه ­اش کرده ­ام. شاید بخاطر برداشتم از مرگ است، چیزی که هر بار، دقیقا هر بار پس از اتفاق افتادن می ­تواند قسمتی از وجودم را به کام مرگ بکشد. سوالی هست که چه کسی دارد می­ نویسد؟ با کمی اقتدار، یک شنلِ تیره و وصله پینه شده را کنار می­ زنم و می ­گویم:من جاودانه ­ام!و این هر بار چیست؟ این &quot; هر بار &quot; برای من دیگر ندیدن است. و هر بار که از کنارِ دوستی می­گذرم و وعده ­ی دیدار به بعد تر می ­افتد، فکری می­ کنم، که روزی می­ رسد که این یک دیدارِ آخر است، و ناگاه مرگ به ذهنم می ­رسد. و هر بار بسیار غمگین به تمامِ کسانی که دوستشان دارم نگاه می­ کنم، نگاهی پر از حسرت، پر از دلتنگی و هر چیزی که مرگ نامش می گذارم. و گاه دلم می­ خواهد فریادِ بلندی بکشم و بگویم:می­ دانید ممکن است دیگر همدیگر را نبینیم؟ کمی بیشتر بها دهید، چرا؟ چرا این لحظه­ ها آنقدر برایتان بی ارزش است که انقدر ساده از کنارش می­ گذرید؟و سپس سر در گریبان می­ برم و می­ گویم: شاید آنقدر به دیدارِ بعد امیدوارند که...و باز حسرت و باز حسرت. این دلتنگیِ مرگ چیزی­ست که همیشه آزارم می­ دهد. گاه به فکرم وا می­دارد که تنها باشم، یعنی دقیقا هیچ­کس و هیچ­کس. ولی... گفتم که ندیدن است، من دلم برای پرنده ها، صدای آب، رنگ ها و رویِ خودم که در زلالیِ آب دیدم نیز تنگ می­ شود. و این هر بار مرگ را گویم چون شده بسیاری که دوست بودند، و می­ رفتند، و می­ گویم جاودانه ­ام چون هیچ­وقت دست از دوست داشتن برنداشته ­ام، حتی آنهایی که رفتند، و آنهایی که هستند، و نمی ­دانم هایی که خواهند آمد. این دلتنگیِ مرگ، مدامم یاد می ­آورد که دوستشان بدار، تا آخرین دیدار، و این که رازی­ست اما، قولی دارم که آخرین نفس را به دوستت دارم گرم کنم. شبیه به هم کار می­ کنند، نه این را می­ دانی چه وقت، نه آن را می­ دانی چه وقت، و از اینکه برای این لحظه دلت تنگ خواهد شد متنفر می ­شوی و دوست داری نمیری و... از مرگ می ­ترسی. هر گاه به مرگ فکر می­ کنم غمی را می ­بینم، و خویش را که گوشه ­ای نشسته و دستش را گریبان گرفته غم را خیره نگاه، که دستش به جایی بند نیست، و همین حال است که دلتنگِ دوستانم می ­شوم، دلم می­ خواهد باز صدایشان را بشنوم، در آغوش بگویم که برایم مهم ­اند. و اینکه گاه، فقط گاهی فکر کنم که آنها آنقدر دلتنگ نیستند، مرا به سمتی می­ برد که خیالِ تباهی­ ست اما، اینکه هر بار بهشان یادآوری کنم که ممکن است آخرین باشد، نه این در دستانِ من نمی­ گنجد، من از جایی آمده­ ام که هیچ، جز لاله پروراندم در مشت. نه شاید اما مرگ همه­ جا یکسان نیست، هرچند تا آنجایی که من را به دیدن امکان است، همان است. و به شب نگاه می­ کنم که چگونه طلوع می­کند و هر روز غروبِ ماه را به انتظار می ­نشینم راهی­ ست برای فراری اما به کدام مقصد نه، این مرگ است و مرگ است و مرگ، از هر طرف گرد است.و نیست یک دوست که پاک کند اشکی را، ولی من هنوز دلتنگم، و هر گاه که به یادِ مرگ می ­افتم، یادِ ندیدن و یا نشنیدن و یا نگفتن، جز به ایستادن ندانم، جز به دوست داشتن ندانم، جز به گوش سپردن به صدایشان، نگریستن به چشمانشان و لطیف برآوردنِ نامشان، ندانم.وحید ح زرقانی.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Sep 2022 20:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی از &quot; بزرگ شدن &quot; حرف بزنیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-lqmwylngqqjt</link>
                <description>تکه‌ای کیک را درون دهانم گذاشتم. از صبح که بیدار شده بودم این تنها چیزی بود که می‌خوردم. قسمتی از کیک را با انگشتانم کندم و در دهانم گذاشتم، یک کیک اسفنجیِ کاکائویی، و درست قبل از اینکه در دهانم بگذارمش ازش متنفر شدم. عجیب بود، و این احساس را زمانی درک کردم که کمی کیک را جویدم، می‌دانی؟ همان طعم همیشگی را می‌داد. انگار برای لحظه‌ای توقع داشتم اتفاق جدیدی بیفتد و ناگهان یادم آمد کیک همان مزه‌ی همیشگی را می‌دهد. چیزی درونم دنبال اتفاقات جدید است، تجربه‌هایی که هرگز پیش از این رخ نداده باشد. از این که آن کیک شیرین بود و ناگهان با مزه‌ای به تلخیِ زهر مرا غاقل‌گیر نکرد خوشحالم، ولی اگر ناگهان مزه‌ی جدیدی را احساس می‌کردم بدم نمی‌آمد. رک بگویم، دیگر دنبال چیز های جدیدم، حال ۱۹ سال دارم و دیگر به چیز هایی پیش تر علاقه داشتم علاقه‌ای نشان نمی‌دهم، البته اگر چند مورد را فاکتور بگیریم. دیگر آنقدر ها ماکارانی را دوست ندارم، و البته در کمال تعجب از خوردن شکر پلو لذت می‌برم. و یا دوغ، یا چایی یا چیز هایی شبیه این. نه مسئله فرار از چیز هایی که هویت من را ( مثل علاقه به ماکارانی ) تشکیل می‌دادند نیست. مسئله زندگی‌ست و علاقه به چیز های جدید. و این ویژگی هویت من را شکل می‌دهد، می‌دانی؟ گاه باید از کمی بالاتر به بعضی چیز ها نگاه کنی. وقتی کمی بزرگ تر می‌شوی - بزرگ تر از سنی که همه‌ی هویتت را علاقه به ماکارانی شکل دهد - انگار ناگاه احساسش می‌کنی، چیزی که پله پله به تو نزدیک می‌شود، نه مرگ منظورم نیست، تغییر! ناگاه متوجه می‌شوی لباس های جدید می‌پوشی، طرز فکر متفاوتی داری و درواقع این را می‌نامم:اثرِ بزرگییعنی آن زمان که بزرگ شدن یک صفت نیست و برای تو تبدیل به یک &quot; مفهوم &quot; می‌شود. و این اتفاق برای هر کسی به شکل متفاوتی رخ می‌دهد. برای هر شخص، در چیزی نمود می‌کند که در گذشته وجود نداشته‌ست. یعنی همیشه چیز جدیدی به چشمانتان رخ می‌نماید. و صرفا احتمالا همیشه چیزی بوده که از آن گریزان بودید - نه حتما ترس یا فرار، چیزی که صرفا امکان نداشت بخاطر شرایط محیطی سمت شما بیاید - و گاها شما از اینکه راه کشف چیز های جدید را بلد نیستید، به خاطره‌های دور دستتان چنگ می‌اندازید، ولی به یک نکته توجه کردید؟ یک‌ وجه شبهِ آشکارا میانِ بزرگ شدن و چیز های جدید وجود دارد، آن‌هم اینکه انگار بزرگ شدن با رخ دادن چیز های جدید شروع می‌شود و اتفاق افتادن چیز های جدید باعث بزرگ شدن می‌شود - یا حداقل اینطور احساس می‌کنید - .آری نمی‌توانید منکرش شوید، عملا بزرگ شدن با رخ دادن چیز های جدید در پیوندی آشکارا و جداناپذیر است. بگذارید بگویم که می‌شود سِنّتان زیاد شود اما بزرگ نشوید. نه به چشم یک توهین به آن نگاه نکنید، شما همان کودک ۱۲ ساله‌ای هستید که هنوز هم عاشق ماکارانی است، می‌بینید؟و اما مسئله‌ای که ممکن است رخ دهد یک بحران هویتِ عجیب و بسیار کنترل نشدنی‌ست که احتمال وقوع آن بسیار بالاست، آن‌هم آنکه دیگر شما هویتی ندارید و عملا هر روز با دیروز فرق می‌کنید، این هنوز هم پیرو همان اتفاق های جدید و بزرگ شدن است، ولی یک تفاوت بزرگ دارد:شما هر روز خانه‌تان را عوض می‌کنید، ولی بزرگ شدن یعنی چیز های جدید و جالب را به خانه بیاورید و از آنها استفاده کنید. و این خانه، شخصیت و هویت شماست که ریشه دار است و صرفا، دستخوشِ تغییرات می‌شود، نه به کل خود را جایگزین کند.بگذارید چند آموزه در اختیارتان بگذارم، چند که خویش اخیرا تجربه‌شان کرده‌ام:شجاع باشید، هر چیزی ارزش امتحان کردن - ندارد - .در این مسیر اتفاقاتی برای شما می‌افتد، که شاید گاه احساس کنید از خویش دور شده‌اید، بگذارید بگویم که گاه درست است و گاه خیر. گاه در مسیری که باید نیستید و عموما اگر در مسیر خودتان پا به جهانِ بزرگ شدن بگذارید از تجارب جدیدتان لذت می‌برید و - عموما - دوست دارید باز تکرارشان کنید یا چیز های جدیدی را درمورد آن تجارب یاد بگیرید. و گاه شاید واقعا آن تجربه هیچ ربطی به شما نداشته باشد و فقط کافی‌ست پا پس بکشید ولی،&quot; مطمئن باشید این تصمیم از سر ترس از تجربه کردن نباشد، درواقع مدام با خود صحبت کنید، کمی در علایقتان عمیق شوید و گاها از خود درمورد کاری که در حال انجامش هستید سوال کنید که آیا آن چیزی‌ست که شما می‌خواهید یا خیر. &quot;وقتی شروع به بزرگ شدن می‌کنید یک دستاورد خیلی لذت بخش و زیبا بدست می‌‌آورید که بسیار - تاکید می‌کنم - بسیار ارزشمند است:شما، زندگی کردن را تجربه کرده‌اید.می‌دونید، نه؟پ.ن یک: همانطور که پیش‌تر اشاره کردم، هر چیز جدیدی، نباید به منزله‌ی بزرگ شدن گرفته شود.پ.ن دو: مفاهیمی که از بزرگ شدن دارید - مثل سیگار کشیدن، درامد داشتن، خانه‌ی مستقل، رانندگی و ... - را دور بریزید. شما قرار است به روش خودتان بزرگ شوید، ولی حتما مطمئن باشید که آن چیزی‌ست که واقعا - موکد می‌شوم واقعا - آن را از ته دل می‌خواهید، علاقه‌ی واقعیِ شماست.پ.ن سه: علاقه‌ی واقعی ینی چیزی که در کمترین میزان ممکن از تاثیر - چه از محیط و یا اطرافیان و یا هر محرک دیگری - باشد.</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Sep 2022 11:50:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ کوتاهِ یک چشم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B4%D9%85-p3b3rl3fqw5v</link>
                <description>ببینم، می‌تونی فقط یکم، فقط یکم دیگه باشی؟+ نمی‌دانم، شاید بتوانم قول بدهم.مگه... مگه تو بلدی قول بدی؟+ خانومِ مارگارت یادم داد.خوبه، قول بده، یکم دیگه بمون، می‌دونم واست سخته، می‌دون...+ نیست!چی؟!+ واسم سخت نیست، شما برید، نباید وقت رو تلف کنید.از سرِ جایش بلند شد، در هال قدم زد و به اتاقِ مجاور رفت. او روی تخت دراز کشیده بود و به پنجره زل زده بود. اندکی ایستاد و نگاهش کرد، سپس رفت و روی صندلیِ رو به رویِ پیانو نشست:اِستَن! می‌تونی شروع کنی.و سکوت، خود را در آغوشِ صدای پیانو‌ی همیشگی رها کرد. آلفرد بلند شد، کنار تخت نشست و دستِ مارگارت را گرفت و به چشمانِ معصومش زل زد.- قرمزه، نه؟هنوزم قشنگه... .با پلکی، بندِ اشکِ آویخته شده را رها کرد: - قول بده...چه قولی؟- قول بده تا آخرش، فقط به چشمام زل بزنی، باشه؟هیچ چیزی، نمی‌تونه مجابم کنه که نگاشون نکنم... .- بلند شو... .چی؟!- به اِستَن بگو تمومش کنه...اما...- نه، دوست دارم خودت انجامش بدی، زود باش، بهش بگو.اِستَن، می‌تونی تمومش کنی...+ ولی قربان، من قول داده بودم، خانوم مارگارت می‌گفت که هیچ وقت نباید زیر قولت بزنی. ‏همانطور که از جایش بلند شده بود و به سمتِ پیانو می‌رفت گفت: می‌دونم اِستَن، ولی... الان فقط...نمی‌توانست جلوی اشک هایش را بگیردالان فقط تمومش کن...و صدای پیانو قطع شد. و شروع به نواختن کرد.ببینم اِستَن؟+ بله قربان؟چقدر دیگه شارژ داری؟+ شاید ده دقیقه قربان.برو کنار مارگارت، به جز دوربینت همه‌چیزو خاموش کن، آخرین دستورم به تو، اینه که از چشمای مارگارت فیلم بگیری.+ چشم قربان.استن آرام حرکت کرد، کنار پنجره ایستاد، چرخید، دوربینش را بیرون آورد:+ خداحافظ قربان، خداحافظ خانوم.و خاموش شد. برای لحظه‌ای، در سکوتی که اندک زمانی پراکنده شد، شروع ضبط دوربین، باز صدا را به خویش آورد و دوید و دستِ سکوت را گرفت. آلفرد آرام تر از همیشه می‌نواخت، می‌خواست صدای نفس های مارگارت را بشنود. او آرام و عمیق نفس می‌کشید، داشت از اکسیژنِ باقی مانده لذت می‌برد. آلفرد دست نگه داشت، سکوت در آن بی‌جاذبگی رها شد، صدای نفس هایش را نمی‌شنید، نمی‌توانست...کمی صبر کرد...به سویش برگشت، استن تمامِ مدت از او فیلم می‌گرفت. بلند شد، رفت کنارِ تخت، دستِ مارگارت را گرفت، به پنجره خیره شد و چشمانش را بر خویش بست. در آن تاریکیِ مطلق، صدای انفجارِ سفینه‌ی آنها به گوشِ هیچکس نمی‌رسید، هنوز سکوت معلق بود. آخرین قطعه‌ی آلفرد، اشک‌هایش بر یک پیانوی جاری در مدارِ موربِ یک ستاره‌ی سیاه.پ.ن یک: پیانو از : وحید ح زرقانیپ.ن دو:از قوانین نسخه صوتی در ویرگول مطلع نبودم، و اون قطعه حذف شده. ‏</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 19:24:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاشنه‌ی آشیلِ من ( صحبتی از سرِ یادگاری )</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%DB%8C%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%86-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D9%90-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-mokcrdixg3av</link>
                <description>پاشنه‌ی آشیلِ من، مرگه! و با هر بار اتفاق افتادن دقیقا به بیشترین میزانِ ممکن حسرت گذشتم و وقتی رو که اونجوری که دوست داشتم و می‌خواستم ازش استفاده نکردم می‌خورم. و هر بار هم که میمیرم باز قضیه همونه. انگار یه تابستون تموم میشه و تو میگی آره، تابستون سال بعد جبران می‌کنم، و برای من، این زندگیه! هر بار که میمیرم تمام لحظه‌ هایی که می‌تونستم بهتر باشم و نبودم میاد جلوی چشمم. میگم مرگ، چون وقتی چشمامو می‌بندم، جسدِ تکه پاره شده‌ی خودمو یه گوشه می‌بینم و متوجه می‌شم که اون واقعا منم، منی که الان هنوز نفسی رو می‌کشه که لایقش نیست. و این که هر بار می‌میرم و باز زنده میشم خیلی خجالت زده‌ام می‌کنه، اینکه هر بار درست از همونجایی ضربه بخوری که می‌دونی تنها جاییه که از پا درت میاره، و باز از همونجا ضربه می‌خورم، و میمیرم. هر بار که میمیرم دوست دارم از دست آوردهای زندگیِ قبلیم استفاده کنم، ولی روم نمیشه، باید این زندگی‌جدید رو از اول بسازم و اونجوری که باید، و دقیقا هر بار، و هر بار... .اینکه چندین و چند بار از اول زندگی کرده باشم اذیتم می‌کنه، دلم می‌خواد ایندفعه بیشتر پیش برم، سرزمین های جدید تری رو که دوست دارم کشف کنم ولی از بی تجربگی یا هر چیزی که هست، هر بار پاشنه‌ام یقه‌مو میگیره و منو دقیقا می‌اندازه همونجایی که همه‌چیز شروع شد، همونجایی که فهمیدم وقتی میمیرم باز زنده می‌شم، و فهمیدم که یه پانشه‌ی آشیل دارم، و جایی که هر بار بعد از زنده شدن اولین چیزیه که می‌بینمش، اسمشو گذاشتم:The Mountain of pastاون پایین پایین، وقتی هر بار از صعود پرت می‌شم پایین. و من می‌دونم که کلی کوه اون بالاتر هست. درسته که هر بار که پرت می‌شم پایین کلی چیز جدید یاد گرفتم، ولی دوست ندارم پرت شم پایین، دوست دارم ادامه بدم و ادامه بدم و هر بار...و برای من، هر بار...مرگه... .نه اشتباه نکنید، دستِ سرنوشت یا یه شخصِ دومی دستش توی‌ کار نیست، فقط منم، که هر بار یه نیشتر رو میگیرم بالا، و با تمامِ قدرت فرو می‌کنم توی پاشنه‌ی پام. بله... ، این هر بار، منم که خودمو پرت می‌کنم پایین. و هر بار، جسد تکه تکه شده‌ی خودمو می‌بینم، که مطمئنم، خودمم... . درسته که هر بار بلند شدم و باز به قله زدم، ولی میشه یه جایی از پایین افتادن خسته شد، متنفر شد...ولی تصمیمِ من دیگه بالا نرفتن نیست، من فقط می‌خوام ایندفعه جوری برم بالا، که دیگه پایین نیفتم، درست مثلِ هر دفعه... .پ.ن یک: یه مطلبِ انگیزشی نیست، یه سلسله‌ست از زندگیم که سالها اتفاق افتاده و هر بار دیدِ من رو نسبت به زندگی و کوهستانِ گذشته تغییر داده، مهم نیست چند بار، ولی بلاخره انقدر میرم که آخرین هدیه‌ام...مرگ باشه.ولی تا اون موقع...دست از صعود نمی‌کشم!</description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 18:50:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقارنه‌ی صلح و آلزایمر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14223973/%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%88-%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-nwclmk56oppf</link>
                <description>چیزی نظرم را اتفاقی به خودش جلب کرد. مقارنه‌ی روز صلح و روز آلزایمر با یک‌دیگر. کمی عجیب است. گویی حقیقیتی آشکارا خود را جار می‌زند و می‌گوید:فراموش کنید!آری انسان برای چیزی جز خاطرات نمی‌جنگد. پول؟ برای ثبت خاطرات خوب! سیاست؟ من درمورد انسان ها حرف می‌زنم! ولی از وجهه‌ی عظیم و خشونت بارِ &quot;جنگ &quot; دور شویم. به روزمرگی هایمام برگردیم. جایی که فراموشی واقعا می‌تواند به برقراری صلح جامه‌ی عمل بپوشاند.دیدگاهِ آرمانی به مسئله ندارم که آری اگر فقط بدی‌هایمان را فراموش کنیم می‌توانیم مهربان باشیم و... . خیر! یک فراموشی مطلق!فرض کنید هر صبح که بیدار می‌شدید ذهنتان تمام خاطرات دیروز را پاک می‌کرد و باز از اول. خاطرات یعنی رفتار ها و شناخت ها ( مگر چیزی جز این هستند؟ ). دیروز با برادرتان دعوا کردید و امروز همچنان او برادر شماست ولی بی دعوا. انگار این پاک‌سازی، معطوف به حافظه‌ی‌ کوتاه مدت می‌شود و مسائل بنیادی از یادتان نمی‌رود. و حتی بیایید کمی عمیق تر شویم:&quot; هر صبح یادتان می‌رود که آن شخص، برادرتان است! &quot;و هر روز باید باز برای شناختش زمان بگذارید، چرا؟ تا تصمیم بگیرید که چگونه با او رفتار کنید، آیا اخلاقیاتتان به هم می‌خورد یا نه؟ دعوا کنید یا نه؟&quot; هر صبح یادتان می‌رود هر آنچه را که، شما را انسان می‌کند! &quot;و باز می‌گردید، تجربه می‌کنید و بین خوب و بد به انتخاب می‌نشینید، حال تصمیمتان چیست؟هر بار که تمام اطلاعات گذشته را از دست دهید، باز فرصت تصمیم گیری دارید و یقینا هر بار تصمیم درست را اتخاذ می‌کنید، چون می‌دانید تصمیم درست کدام است، خوب را می‌شناسید.اینکه هر بار همه‌چیز پاک شود، یعنی آن دعوا، و یا آن لبخند نیز،  و آن شاخه گل، و یا آن سگِ بامزه که دیروز آن‌هم اتفاقی در خیابان دیدید. چرا پادآرمانی حرکت می‌کنید؟ چرا برای فراموشی همیشه اول زیبایی هارا انتخاب می‌کنید؟ اگر هر بار، هر روز فرصتی برای شناخت دوباره به ما داده می‌شد، ما خوبی و بدی را می‌دیدم و خوبی را برمی‌داشتیم. ولی چیزی، در این میان مارا نسبت به خوبی بی حس می‌کند، گویی راحت از کنارش می‌گذریم و نمی‌گذاریم آنها به درستی ثبت شوند. شاید، اینکه هنوز زنده‌ایم... . یعنی می‌دانیم هر کاری کنیم یقینا فردایی هست، اگر بدانیم که قرار است فردا حافظه‌یمان پاک شود، سعی می‌کنیم برای همان روز بهترین هارا به چشمانمان نشان دهیم. کمی ساده به نظر رسید، ولی حقیقت این است که چه مرگ و چه آلزایمر هر لحظه امکانِ رسیدن دارند. و برای شخصِ من، دوست دارم حتی اگر همه‌چیز از بین برود، برای همان روز مهربان باشم، من که نمی‌دانم فقط همان روز است، فردا باز منم و فقط یک روز، یک فرصت برای مهربانی، من نمی‌دانم که فردایی هست، نمی‌دانم که دیروزی وجود داشته، من فقط برای امروز زندگی می‌کنم. و لحظه‌ای سرم را از آب بیرون می‌آورم و نفسِ عمیقی می‌کشم و سعی می‌کنم خودم را از آن رویا دور کنم. می‌بینم که یادم است، دیروز به برادرم یک گل دادم و لبخندی از او هدیه گرفتم، و آن سگِ بامزه که با زنبوری که روی گلِ رزِ دم استخر بود، بازی می‌کرد، و صبر کن... ، فکر کنم هفته‌ای می‌گذرد، چه اهمیتی دارد! من، امروز، همه‌ی آنها را به یاد دارم، و همین مهم است. فراموشیِ واقعی می‌تواند سر برسد، ولی قطعا برای فرداست، ولی می‌رسد، حتما خواهد رسید. من فقط می‌گویم شما که آلزایمر ندارید، می‌شود فقط کمی... ، بگذارید اینگونه بگویم:میشه فقط یکم بیشتر از هر چیزی خوبی‌هارو یادتون بمونه؟وحید ح زرقانی.پ.ن یک: اینکه هیچ‌گاه خوبی را آنطور که باید به ذهنتان نمی‌سپارید، تفاوتی با مرگ، و یا آلزایمر ندارد.پ.ن دو: من نامش را، زندگی می‌گذارم.پ.ن سه: https://vrgl.ir/Uwv6X </description>
                <category>وحید ح زرقانی</category>
                <author>وحید ح زرقانی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Aug 2022 11:21:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>