<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mosi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14279921</link>
        <description>یک آدم معمولی که فکر میکرد میتونه متفاوت باشه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 04:22:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4806715/avatar/RWQtbq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mosi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14279921</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قهوه بی طعم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%B7%D8%B9%D9%85-ur5zxoznzit9</link>
                <description>Mornin Dudeامروز صبح که چشم گشود، دنیا ناامیدکننده‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. همان چرخه ملال‌آور همیشگی؛ سیگار، صبحانه‌ای مختصر و قهوه‌ای که گویی هر روز بی‌کیفیت‌تر و بی‌مزه‎‌تر می‌شد. زمانی نه‌چندان دور، شاید شنیدن موسیقی تازه‌ای می‌توانست برای چند دقیقه او را به دنیای خیال ببرد، اما حالا آن لذت کوچک جای خود را به مرور اخبار صبحگاهی داده بود؛ اخباری که حالا دیگر فقط مضحک به نظر می‌رسیدند. خنده‌دار از این جهت که هیچ‌چیز حقیقتاً اهمیتی نداشت و کلمات — چه در قالب صوت و چه متن — معنا و اعتبار خود را از دست داده بودند.حالا باید برنامه‌ای برای ادامه‌ی بقا تنظیم می‌کرد؛ برنامه‌ای که آن را «بلندمدت» می‌نامید، هرچند تمام وسعتش به یک هفته محدود می‌شد؛ ساختاری سست برای تداومِ زیستن. همه‌چیز به یک رفع تکلیفِ سرسری بدل شده بود: از خوردن و نوشیدن گرفته تا دوش گرفتن و گیراندنِ سیگار بعد از قهوه.آیا این زندگی بود یا صرفاً تلاش برای زنده ماندن؟ برایش فرقی نمی‌کرد؛ چرا که حتی اگر چیزی مهم بود، دیگر جدی به نظر نمی‌رسید. او در تعاریف آماری، فردی از طبقه‌ی متوسط محسوب می‌شد؛ یک مفهوم انتزاعی در میان انبوه جمعیت. اما اگر کمی زاویه‌ی دید را وسیع‌تر می‌کرد و نگاهی به چند مایل آن‌طرف‌تر از مرزها می‌انداخت، می‌دید که این زندگی «متوسط»، در مقیاسی کلان‌تر، چیزی جز یک «زاغه‌نشینی در پوسته‌ی ثروتمندانه» نیست.با این‌همه، «بی‌تفاوتی» برای او به هنری تبدیل شده بود که چرخ زندگی‌اش را می‌چرخاند. اطرافیانش — که به حکم جبر محیط، همکار نامیده می‌شدند — مدام از لزوم «امیدواری» دم می‌زدند. اما او خوب می‌دانست که امید واهی، چیزی فراتر از یک سلاح مدرن است؛ تیغی بُرنده‌تر داشت که زخم‌های عمیق‌تری بر روح بر جای می‌گذاشت.روزها به همین منوال می‌گذشتند و او چاره‌ای نداشت جز آنکه آن‌ها را با نهایت بی‌تفاوتی ممکن، سپری کند.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 15:28:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-rqmwgcypdina</link>
                <description>روزها در رخوتی بی‌پایان غرق می‌شوند و شب‌ها، خشم فروخورده در گلوگاهِ سکوت می‌پیچد. وقتی چشمانت را می‌بندی، کابوس‌های گذشته‌ای که مدت‌هاست دفن شده‌اند، دوباره جان می‌گیرند. انگار تنها راه نجات، چیدن سیگار و زیرسیگاری بر بالین است؛ گویی باید ابزاری برای سوگواری خویش داشته باشی تا این درد غریب، راهی برایِ خروج بیابد.اگرچه زندگی، رنجی ممتد است، اما مگر نه اینکه انسانیت فراتر از جنگیدن با ساده‌ترین نیازهای غریزی‌ست؟ آیا تو هنوز همان آدمی هستی که در خلوتِ ذهنت تصویر کرده بودی؟ نه، هرگز. تو که روزگاری نماد سادگی، مبارزه‌ای بی‌وقفه و بلندپروازی بودی، امروز در سبد روحت چه داری؟ جز مشتی خاکستر و کالبدی که بیش از یک سایه‌ی بی‌روح نیست، چه باقی مانده؟امروز، برای ادامه دادن به کدام رویا چنگ می‌زنی؟ هیچ. فردا هم تکرار ملال‌آور همین پوچی است. می‌گویند ناامیدی در ذاتِ انسان نیست، اما وقتی با حقیقتی چنین سهمگین روبرویی، چه جای امید؟ تو حتی برای پرسش‌های خودت هم پاسخی نداری؛ چون می‌دانی خودفریبی، زخمی است عمیق بر پیکرِ روح که التیام نمی‌یابد، و چرا باید با دروغی تازه، نمک بر این زخم‌های کاری پاشید؟برایِ گذرانِ این لحظات، گریزی جز تن دادن به جبر نیست؛ جبری از جنسِ دیوارهایِ کوتاه و سلولی که نامش را زندگی گذاشته‌اند. تو در زندانی محبوسی که شاید در نظرت وسیع بیاید، اما خوب می‌دانی که زندگی، فرسنگ‌ها فراتر از این حصارهاست. به‌راستی در جستجوی چه هستی؟ وقتی دیگر نه برای همدردی با دیگران تلاشی می‌کنی و نه میلی به آن داری، تنها می‌ماند یک همدردیِ حقیرانه با «خودِ واقعی‌ات» که حالا در سایه‌ها محو شده است.بگذار زمانش فرا برسد؛ آن‌گاه آن را «زیستن» بنام و به هیچ‌چیز پس از آن نیندیش. البته می‌دانم، اندیشیدن از بندِ اراده بیرون است، هرچند همه ساده‌انگارانه می‌گویند «فکرش را نکن». همه چیز را رها کن؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: هیچ‌چیز، واقعیت ندارد جز درد و رنج.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 11:06:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو با بقیه فرق داری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D9%82%DB%8C%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-qr1lwhgna5rc</link>
                <description>خیلی دردناک و حتی احمقانه است که بعد از تمام تلاش‌هایت، در نهایت این دیگران باشند که تصمیم بگیرند آیا تو شایسته‌ی داشتن یک شغل هستی یا نه؛ آیا لیاقت مهاجرت داری یا نه؛ آیا آن ویزای لعنتی را به تو می‌دهند یا نه.انگار سرنوشت آدم بیشتر از آن‌که در دست خودش باشد، در اختیار شرایط و تصمیم‌های دیگران است. تو فقط تلاش می‌کنی، اما در آخر این جریان زندگی است که مسیر را تعیین می‌کند.واقعاً چه فرقی با خریدن یک بلیت بخت‌آزمایی دارد؟ تقریباً هیچ.همه‌چیز وابسته به شانس، شرایط و چیزهایی است که از کنترل تو خارج‌اند.گاهی آدم آن‌قدر درمانده می‌شود که مجبور است خودش را به چیزی نامرئی و نامعلوم دل‌خوش کند؛ به این امید که شاید یک نیروی برتر به کمکش بیاید. فقط برای اینکه بتواند برای لحظه‌ای خودش را آرام کند و ادامه بدهد.از آن بدتر این است که گاهی باید تاوان اشتباهات و کوتاهی‌های دیگران را هم پس بدهی؛ اشتباهاتی که تو هیچ نقشی در آن‌ها نداشته‌ای، اما بارشان روی دوش تو می‌افتد، چون کسی دیگر از مسئولیت فرار کرده است.در مهم‌ترین لحظه‌های زندگی هم انگار اختیار چندانی نداری. بیشتر شبیه یک عروسک خیمه‌شب‌بازی هستی تا یک انسان آزاد.همه‌ی ما بازیگرهای این نمایشیم؛ بعضی نقش اصلی دارند و بعضی فقط سیاهی‌لشکرند. اما در هر صورت، انگار نقش‌ها از قبل تقسیم شده‌اند.قبلاً فکر می‌کردم زندگی سیاه و سفید است. بعد به من گفتند نه، خاکستری است.اما حالا با اطمینان می‌گویم که زندگی برای خیلی‌ها چیزی جز سیاهی مطلق نیست.نمی‌شود خلاف جهت رودخانه شنا کرد، چون توانش را از تو می‌گیرد. همراه جریان رفتن هم فایده‌ای ندارد، چون آب خودش تو را با خودش می‌برد.تنها کاری که می‌کنی این است که گاهی دستت را به چیزی می‌گیری؛ چیزی که برای مدتی کوتاه نگهت می‌دارد و اسمش را می‌گذاری خوشی. اما این توقف هم موقتی است. دیر یا زود خسته می‌شوی، یا دستت رها می‌شود، و دوباره به همان جریان برمی‌گردی.شاید برای همین است که می‌گویند خوشی و خوشبختی ماندگار نیستند، اما غم و رنج همیشه حضور دارند و تو را با خودشان جلو می‌برند.و در نهایت، این مسیر همه را به یک نقطه می‌رساند: سقوط در آبشاری تاریک و بلند به نام مرگ.پس از چیزی فرار نکن.واقعیت این است که انسان، در بسیاری از لحظه‌ها، مغلوب است.فقط باید پذیرفت که این مسیر برای بعضی‌ها سخت‌تر است؛ موج‌های سهمگین‌تری دارد، و در جایی زندگی می‌کنند که اسم این سختی را می‌گذارند تقدیر، جبر، یا جغرافیا.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 11:02:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسرت عدالت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%AA-phyh3zibwb20</link>
                <description>هیچ چیز دیگر شبیه گذشته نیست. امید انگار رخت بربسته و شادی در هاله‌ای از ابهام گرفتار شده است. سلامت نیز در بند داروست و زیبایی در زندان غم و تاریکی. حتی برای ساده‌ترین چیزها، اتفاق‌ها و کارهای روزمره هم باید عذاب وجدان داشت. در این روزگار، وقتی حتی تو هم توان لذت بردن از خوشی‌های کوچک را داری، باز هم نمی‌توانی حس خوبی داشته باشی؛ چرا که همین نزدیکی‌ها، کسانی هستند که در حسرت همان چیزهای کوچک، در سلول‌های انفرادی غم روزگار می‌گذرانند.نمی‌دانم برای بازگو کردن غم باید تا چه اندازه محتاط بود تا آدمی غرغرو و احمق به نظر نرسد، یا برای انجام کاری ساده باید خود را پنهان کرد، چرا که شاید کسی در همین حوالی، در آرزوی همان کار باشد. شاید همدلی را باید کنار گذاشت و فارغ از همه چیز، این زندگی اسفناک را ادامه داد. امروز هم افکار سرگردانم مرا به تسخیر خود درآورده‌اند.ای کاش غم و شادی هم تقسیم میشدند. حداقل کمی عدالت رعایت میشد. اما چه میشود کرد بعضی از برخی دیگر برابرترند. </description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 10:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی روی آب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%A8-chjox8fj49mt</link>
                <description>نورِ کم‌جان غروب، چهره‌ی جوزپه را روشن کرده و چشم‌هایش، قصه‌هایِ هزاران سفر را در خود دارند. او روی قایق چوبی کوچکش نشسته است. ونیز، شهری که رو آب ساخته شده، در سکوت غروب فرو رفته.)جوزپه: (با صدایی که خستگی سال‌ها در آن موج می‌زند، اما هنوز لطافتی دارد)اینجا، ونیز... شهری که رو آب ساخته شده. مثلِ زندگی خودمان. روزی رو بالا، روزی رو پایین. یک روز در اوج شکوه، روز دیگر، غرق در سکوت و فراموشی. (مکث کوتاه)مگر نه اینکه همه‌مان همین‌طوریم؟ دنبال جایی هستیم که رویمان ساخته شویم. یکی در کاخ‌های «سن مارکو»، یکی در همین قایقِ ساده‌ی من. فکر می‌کنیم این «جای درست» است. فکر می‌کنیم اگر کاخی داشته باشیم، یا اگر دستمان به پاروی این قایق برسد، همه‌چیز درست می‌شود.(دستش را رو پارو می‌کشد)این پارو... بهترین دوستِ من در این سال‌ها. گاهی فکر می‌کنم، همین سادگی، خودش یک دنیا پیچیدگی دارد. هر ضربه، هر حرکت، باید حساب‌شده باشد. اگر زیادی پارو بزنی، خسته می‌شوی. اگر کم بزنی، همین کانال لعنتی تو را می‌بلعد.آدم‌ها هم همین‌طورند. بعضی‌ها آن‌قدر سریع می‌روند که انگار از خودشان فرار می‌کنند. بعضی‌ها هم آن‌قدر آهسته که در جا می‌زنند. همه‌ به دنبال «جای درست»شان می‌گردند. فکر می‌کنند اگر در خیابان‌های شلوغ «ریالْتو» باشند، یا در آرامشِ یک «گوندولا»ی لوکس، به آرامش می‌رسند.(نگاهش به دوردست می‌افتد، جایی که نور خورشید در حال محو شدن است)من آدم‌هایِ زیادی دیده‌ام. آن‌هایی که فکر می‌کردند در اوجِ آزادی هستند، اما در حقیقت، در قفس طمع و قدرت گیر افتاده بودند. و آن‌هایی که در آسایشگاه‌ها، در کنج انزوا، انگار راهی به درون خودشان پیدا کرده بودند. آزادی... چه کلمه‌ی غریبی. آیا واقعاً آزادی در نبودِ دیوارهاست؟ یا در پذیرفتن دیوارهای درون؟(نفس عمیقی می‌کشد)گاهی حس می‌کنم، همه‌یِ ما در یک کانالِ بزرگ گم شده‌ایم. بعضی‌ها قایق‌های باشکوهی دارند، پر از تزیینات و وعده‌ها. بعضی‌ها هم، مثل من، با یک پاروی ساده، راهمان را پیدا می‌کنیم. مهم این است که پارو بزنی. مهم این است که نگذاری جریان آب، تو را با خود ببرد.(با لبخندی تلخ)روابط انسانی... آه، مثل همین کانال‌ها. گاهی صاف و روشن، گاهی گل‌آلود و پر از راز. گاهی تو را به نقطه‌یِ روشنی می‌برند، گاهی به گوشه‌ای تاریک و تنگ. من دیده‌ام که چطور عشق‌ها مثل موج‌هایِ کوچک، شروع می‌شوند و بعد، مثل طوفان، همه‌چیز را ویران می‌کنند. یا چطور نفرت‌ها، مثل لجن کف کانال، آرام آرام، همه‌چیز را می‌پوشانند.(سرش را تکان می‌دهد) این شهر... همه‌چیز را به تو نشان می‌دهد. زیبایی محض را، در همان لحظه‌ای که خورشید بر آب می‌تابد. و پوچی را، در همان لحظه‌ای که صدای خنده‌ها در کوچه‌های خالی می‌پیچد. من فقط پارو می‌زنم. نه در جستجوی جای درست، که شاید هیچ‌وقت پیدا نشود. فقط پارو می‌زنم... تا جایی که این کانال‌ها مرا به جایی نرسانند که دیگر نتوانم برگردم.قایق به آرامی در تاریکی کانال پیش می‌رود، و صدای پاروی جوزپه، تنها موسیقی باقی‌مانده است.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 09:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطراتت را به قتل برسان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86-unhknriz3ygm</link>
                <description>خاطره، اين جسد گرم زمان است؛ چيزي كه ميپنداريم زنده مانده، اما در حقيقت فقط ديرتر از ديگر چيزها مي‌ميرد. ما آن را در اتاقهای تاريك ذهن نگه ميداريم، به آن غذا ميدهيم، برای آن نام ميگذاريم، و بعد تعجب ميكنيم چرا بوی تعفن گذشته از زندگی ما بلند ميشود. هر يادآوری، يك احضار است؛ هر احضار، يك بازگشت بي رحمانه. آنچه گذشته است، اگر در تو بماند، ديگر گذشته نيست: تبديل ميشود به زنداني كه خودش را به شكل هويت به تو تحميل ميكند.زندگی، اگر با دقت نگاهش كنی، چيزی جز انبوه تكرارهای بي معنا نيست؛ صبحهايي كه به شب ختم ميشوند، شبهايی كه فقط براي دوباره شروع شدن همان صبحها می‌آيند. در اين چرخش كور، خاطرات مثل سنگريزه هایی در كفش اند: نه آنقدر بزرگ كه ديده شوند، نه آنقدر كوچك كه نتوانند راه رفتن را شكنجه كنند. آدمي فكر ميكند با حفظ كردن گذشته، خودش را حفظ كرده است. اما گذشته، هرچه بيشتر نگهش داری، بيشتر تو را ميخورد. آنچه به نام حافظه ميپروری، اغلب چيزی نيست جز جسدی كه به تو ميگويد هنوز زنده است.پس بايد قاتل خاطراتت باشی. نه از سر نفرت، بلكه از سر ضرورت. همانطور كه براي نفس كشيدن، هوا را می‌بری از انبوه دود؛ براي زنده ماندن، بايد رشته هاي پوسيده ياد را قطع كني. بايد آن تصويرهای لرزان، آن صداهای مانده در اعماق، آن چهره هايي را كه هرگز واقعا از آن تو نبودند، يكي يكي به خاك بسپاری. قتل خاطره، جنايت نيست؛ آيين بقاست. هر چه كمتر به مرده هاي درونت اجازه سخن گفتن بدهی، بيشتر ميتوانی در اكنون راه بروی.اما هيچ قتلی بی هزينه نيست. خاطره ها آسان نمي‌ميرند؛ وقتی ميكشی شان، گاهي فقط شكل عوض ميكنند. ميروند زير پوست، در لحن صدات، در مكث ميان كلمه ها، در ترسی بی نام كه شبها بي دعوت برميگردد. آنها را كه كشته ای، به وقت مرگ تو دوباره صف ميكشند؛ نه برای تسلی، برای محاكمه. در آخرين لحظه، همه آنچه فراموش كرده ای بازميگردد، چون فراموشی هميشه موقت است و حقيقت ناخوانده، دير يا زود راه خود را به گلو باز ميكند. آنجا، در آستانه خاموشي، خاطراتی كه كشته اي تو را تكرار ميكنند؛ و اين بار نه برای ساختن تو، بلكه برای فروپاشاندنت.شايد همين است سرنوشت: زندگي با قتل مداوم آنچه بوده اي، و مرگ با انتقام همان چيزها. انسان ميان اين دو جنايت معلق است؛ از يك سو مجبور است گذشته را نابود كند تا بتواند ادامه دهد، و از سوي ديگر محكوم است كه در لحظه پايان، همان گذشته دوباره برميگردد و روحش را به قتل ميرساند. ما با خاطرات زندگی نميكنيم؛ ما آنها را ميكشيم تا كمی بيشتر زنده بمانيم، و آنها صبورتر از ما هستند. در آخر، اين هميشه خاطره است كه برنده ميشود: نه چون قويتر است، بلكه چون از ابتدا مرده بوده و مرده ها، برخلاف ما، عجله ندارند.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 10:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت شیرین انتقام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-asemjogayswj</link>
                <description>واقعیتش را نمی‌دانم که او از پیامدهای کارها و حرف‌هایی که می‌زد آگاه بود یا نه. اما این موضوع برایم اهمیتی نداشت، چون تمام خشمم را درون خود نگه می‌داشتم و می‌گذاشتم آرام‌آرام در وجودم ریشه بدواند؛ تا زمانی که فرصت مناسب برسد و به بهترین شکل، با تکیه بر عقل، خود را نشان دهد. باید مسیر ادامه پیدا می‌کرد تا لحظه‌ای که زمان تلافی فرا برسد.مهم نبود این لحظه چه زمانی اتفاق می‌افتد، یا حتی شاید هیچ‌وقت هم نرسد؛ اما من می‌دانستم چگونه باید پاسخ دهم. انتقام برای من معنایی ساده داشت: مقابله‌به‌مثل. زمان گذشت و باید بگویم زمین گرد است و دنیا کوچک‌تر از آن چیزی است که تصور می‌کنیم.از شانس بد او، یا خوش‌شانسی من ـ فرقی نمی‌کند ـ درست در همان موقعیت مشابه قرار گرفتم و این فرصت برایم پیش آمد که فقط کاری نکنم. هیچ پاسخی به خواسته‌اش ندهم، از بالا به پایین نگاه کنم و با لحنی محترمانه بگویم که اختیار خودم را دارم و هیچ کمکی نخواهم کرد. البته این رفتار در ظاهر محترمانه به نظر می‌رسد و دقیقاً همان چیزی نیست که من تجربه کرده‌ام؛ اما خب، در انتقام هم باید مرز و شخصیت خودم را حفظ کنم.بالاخره تفاوت‌هایی وجود دارد و این موضوع هم باید شامل حد و مرزها و خط قرمزهای من باشد. انتقام شیرین نیست، اما آبی است بر آتش خودخوری و خشم دیروز. حتی اگر انسانی بخشنده بودم اما نباید فراموش کار بود، بالاخره هر کنشی، واکنشی نیز دارد. روز های پیش رو مبهم و بازی زندگی غیر قابل پیش بینی است.دیالوگی رو یادمه که میگفت: بهترین انتقام درست زندگی کردنه. هم نظر و همسو با این جمله هستم اما اگر فرصتی پیش بیاید که بتوانی پاسخی درخور بدهی پس چرا که نه؟!</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 08:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنگ سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-mwoeswpsfnls</link>
                <description>باد گرم و متعفن جنوب لای در نیمه باز اتاق کاهگلی مشدی رجب می پیچید و بوی گند فاضلاب بازارچه را با خود می آورد. مشدی رجب در حالی که با انگشتان استخوانی اش ساقه خشک تریاک را ورز می داد خیره به دوردست تاریک بود جایی که در وهم او دیوارهای کوتاه و فرسوده این ولایت بلندتر می شدند و به قصر شیشه ای آن سوی آب ها پهلو می زدند.می گفت دایی شنیده ام آنجا در آن فرنگستان آدم ها نان را با قاشق نقره می خورند و آسمانش از دود سیاه اینجا تهی است.همسایه اش کربلایی خان که چند سالی در عسلویه و بندر کارگری کرده بود تف غلیظی به خاک تشنه انداخت و گفت وهم می بافی رجب. آنجا هم آسمان همان آسمان است اما آنجا اگر زمین بخوری کسی به تو نمی خندد اما دستت را هم نمی گیرد. اینجا تو در میان خاک و خل و این گنداب رویایی داری که تو را زنده نگه داشته. تو به امید همین وهم شیرین این زندگی نکبت بار را تحمل می کنی.رجب خندید خنده ای که بیشتر به سرفه می ماند. او در رویا در لندن یا پاریس سوار کالسکه بود. اما واقعیت آن سایه سنگین و بی رحمی بود که از گوشه اتاق از همان جا که گچ دیوار ریخته بود به او زل می زد. رجب نمی دانست که اگر چاشنی حقیقت آن زهر تلخ واقعیت که می گوید تو همین جایی با همین دست های پینه بسته را به خوراک رویاهایش نزند این وهم شیرین همچون ماری که در گرمای تن انسان جان می گیرد ناگهان در یک چشم به هم زدن نیشش را فرو می کند.یک باره صدای شلاق مامور شهرداری بر تن بساط دست فروش کنار بازارچه بلند شد. صدای فریاد و ناله در کوچه ها پیچید. وهم رجب در هم شکست. آینه رویا ترک خورد و کابوس واقعیت مثل خنجری زنگ زده پهلویش را درید. او فهمید که در این خاک رویا بدون چاشنی حقیقت تنها داروی بیهوشی است پیش از آنکه تیغ واقعیت بی خبر بر گلویت بنشیند.رجب دوباره به ذغال سرخ منقل نگاه کرد. حقیقت آن قدر تلخ بود که تنها راه گریزش پناه بردن به همین وهمی بود که هر لحظه ممکن بود به کابوس ابدی بدل شود. او لبخند کجی زد دودی غلیظ به هوا فرستاد و زمزمه کرد اینجا یا باید در وهم پادشاه کاغذی باشی یا در حقیقت جسدی متحرک. چاشنی حقیقت هم که باشد باز هم ته سفره مان خالی است.و باد دوباره بوی گند شهر را به درون اتاق به میان وهم های رجب آورد.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 08:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعریف شخصی از کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-pmmjt2fkyfwn</link>
                <description>بعضی وقتا تو زندگی آدم یه لحظه‌هایی پیش میاد که حس می‌کنی یه جای امن پیدا کردی، یه جایی که ذهنت نظم می‌گیره و یهو یه فکری مثل جرقه می‌زنه تو سرت که یه نتیجه‌ای می‌گیری. مهم نیست اون نتیجه درست باشه یا غلط، مهم اینه که یه جورایی مسیر زندگی و شخصیتت رو شکل می‌ده.این اتفاقا معمولاً خیلی کم پیش میاد، شاید کمتر از انگشتای یه دست. مثل اینه که کلی سرنخ رو سال‌ها جمع کرده باشی و بعد یهو تو یه لحظه بگی: «آها! فهمیدم!»برای من، دو تا چیز خیلی مهمه: «زندگی  شرافتمندانه» و «بزرگ منشی». این دو تا رو فقط با چند تا کلمه نمی‌شه گفت، چون هر کسی تعریف خودشو ازشون داره.«زندگی با شرافت» واسه من یعنی همین الان، که یه شخصیت اجتماعی داشته باشم، بدون اینکه پول یا قدرت زیادی داشته باشم که منو هر جا بخواد ببره یا منو بازیچه خودش کنه. یعنی یه زندگی معمولی داشته باشم که مجبور نباشم به خاطر نیاز، کاری رو بکنم که دوست ندارم.اما «بزرگ منشی» واسه من یعنی ارزشمند بودن، فارغ از اینکه چقدر پول تو جیبم دارم. شاید یه نفر با پول کم هم از چیزای کوچیک لذت ببره، یا حتی بدون پول و حمایت، بتونه خودشو کنترل کنه. بعضی آدمای پولدار هم هستن که همش نگران پولشونن و نمی‌دونن چطور خرجش کنن. انگار همه‌ی هویتشون خلاصه شده تو مدرک دانشگاهی، رفیقای خاصشون یا همون پولشون.احترام رو باید به دست آورد، نه فقط با داشتن چیزا و استفاده از اونا. احترام چیزیه که هیچ‌وقت نمی‌تونن ازت بگیرنش؛ خودِ خودِ تو.خلاصه اینکه، جدا از این کاغذبازیا و روابط، داشتن یه هویت مشخص و دونستن اینکه تو زندگی چی می‌خوای، واسه من خیلی مهمه و قابل احترامه.شاید هم این فکر من، ناشی از قدرت حاصل از ازادی عمل و تصمیم گیری و عبور از مادیات در لحظه باشد. مهم نیست. همونطور که تاکنون گذران زندکی کردم با همه ی پستی و بلندی ها، از این به بعد هم همینطور پیش خواهد رفت.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 13:00:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موش‌های جمجمه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%87-bmvc4sgxdn3m</link>
                <description>ساعت سه بعدازظهر جمعه بود. خورشید مثل یک طلبکار بی رحم از پشت پرده های کثیف اتاق خودش را به داخل پرت می کرد تا به من یادآوری کند که هنوز زنده ام، که اشتباه بزرگی است.روی کاناپه ای که بوی عرق و پشیمانی می داد لم داده بودم. یک بطری ویسکی ارزان قیمت، تنها رفیقی که نه قضاوت می کرد و نه احمقانه حرف می زد، کنار دستم بود. نصفش رفته بود. بقیه هم قرار بود تا شب برود.افکارم؟ آن ها مثل موش های فاضلاب در جمجمه ام می دویدند. دندان می زدند، می جویدند و ذره ذره مغزم را می بلعیدند. سعی می کردم به چیزی فکر نکنم، اما هرچقدر بیشتر سعی می کردم، آن ها بیشتر ولع می خوردند. پوچی مثل یک کت و شلوار گشاد، تنم زار می زد.آدم ها؟ آن ها بیرون بودند. برای همدیگر لبخند می زدند، از آب و هوا می گفتند، بچه دار می شدند و سعی می کردند به زندگی معنایی بدهند که وجود نداشت. من اما پشت پنجره بودم. غریبه ای در شهر خودم. وقتی حرف می زدم، انگار به زبانی مرده در سرزمینی دیگر سخن می گفتم. کسی نمی فهمید؛ نه اینکه نخواهند، واقعا توانش را نداشتند. درک نکردن، دردناک ترین شکل نادیده گرفته شدن است.سیگاری روشن کردم. دود در هوا پیچید، چرخید و مثل روح شکست خورده ای ناپدید شد.به سقف خیره شدم. لکه نم زدگی روی سقف شبیه نقشه کشوری بود که هیچ کس حاضر نبود در آن زندگی کند. من پادشاه آن کشور بودم. تنها پادشاه دنیایی که نه دیواری داشت و نه دروازه ای.زندگی؟ فقط یک ردیف طولانی از انتظارها بود برای چیزی که هیچ وقت نمی آمد. یک شوخی بی مزه که سازنده اش حتی زحمت نکشیده بود خنده دارش کند.دوباره پیک را پر کردم. برای سلامتی هیچ کس ننوشیدم. نوشیدم چون تنها راهی بود که می شد آن موش های لعنتی را برای چند لحظه ساکت کرد. جمعه ها همیشه همین طور بودند؛ طولانی، کش دار و مثل یک طناب دار که دور گردن هفته گره می خورد.چشم هایم را بستم. دنیای بیرون هنوز هم بیهوده می چرخید. و من، در سکوت اتاقم، منتظر بودم تا تاریکی واقعی سر برسد و مرا ببلعد، شاید این بار، کمی کامل تر.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 07:30:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما چگونه کتاب میخونید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AF-zkevoxawghfw</link>
                <description>کتاب خواندن تجربه‌ای از زیستن در قالب نوشته است که به من امکان می‌دهد خط فکری و تجربیات دیگران را به شکل مکتوب دریافت کنم و فرصتی برای زندگی‌های متعدد به من می‌دهد.خرید کتاب همیشه لذت‌بخش است، اما مهم‌تر از آن، بهره‌مندی از محتوای آن است. بسیاری کتاب را صرفاً برای دکور کتابخانه می‌خرند یا برای خودنمایی، سطحی می‌خوانند و از درک عمیق آن بازمی‌مانند.من همیشه برای مطالعه فرصت مناسب را پیدا می‌کنم و با تمرکز و ذهنی آزاد می‌خوانم. هرگز بیش از دو کتاب همزمان نمی‌خرم، چون معتقدم پس از اتمام هر کتاب، نیازمند فرصتی برای تفکر و تحلیل هستم.کتاب‌های زرد روانشناسی یا آن‌هایی که وعده ثروت و موفقیت سریع می‌دهند، هرگز انتخاب من نبوده‌اند. جذابیت واقعی برای من در بیان غیرمستقیم ایده‌هاست، که به من اجازه می‌دهد خود را در جایگاه شخصیت اصلی رمان قرار دهم و با به چالش کشیدن ذهنم، به درک عمیق‌تری از مفاهیم برسم.برای درک مطلب، احساس نزدیکی، هم‌فکری و درک شخصیت ضروری است؛ این اصل نه تنها در مطالعه، بلکه در روابط مؤثر اجتماعی، عاطفی و دوستانه نیز کاربرد دارد.فراتر از این‌ها، دوست دارم فرصت را غنیمت شمرده و ساختاری برای تفکر و پاسخ به سوالات ذهنی خود ایجاد کنم.برای نوشتن، خواندن و شنیده شدن، تعداد بالای متون مطالعه شده اهمیت ندارد؛ بلکه کیفیت و نحوه انجام این فعالیت‌هاست که می‌تواند هم سرگرم‌کننده و هم نتیجه‌بخش باشد.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 09:20:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهنم ابدی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-rg9ov9hpkt2n</link>
                <description>به روزی فکر میکردم که من دچار یک بیماری هولناک شدم و زمان کمی برای زنده موندن باقی هست. خب فکر میکردم چه کارهایی کردم و چکارهایی  نکردم. قراره چه تصمیم بگیرم برای روزهای باقی مانده؛ دوست دارم در کنار چه کسانی زمان رو سپری کنم. آیا من کینه‌ای در دل دارم که برای تسویه حساب اقدامی کنم؟آیا آنطور که باید زندگی کردم؟ دوست داشتن ها چه می‌شوند؟ آدم‌ها پس از من چه زمانی از یاد و خاطر من عبور خواهند کرد؟جواب هایی مبهم داشتم. الان که هیچ مطلق!یا به این فکر کردم آیا بعد از مرگ روح وجود دارد؟ آیا میتوانی بدون دیده شدن پیش افرادی باشی که واست مهم بودن؟ اون ها واقعی بودن یا فقط در کلمه خلاصه میشدند؟!بعد از چندی پی بردم اگر جهنمی در کار باشد، قطعاً همین است.تصور یافتن حقیقت پس از مرگ همون جهنم ابدی است. آدمها از تو عبور می‌کنند و اکثر آدم‌ها در اصل دوستت نداشتند.یا شاید جایگزین شده‌ای. آه از افکار بی انتها.فرار را ترجیح میدم. فرار یک راه‌حل مناسب است.فرار می‌کنم.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 21:02:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سودای پیرزوی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%B3%D9%88%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-n5ewx0vep81f</link>
                <description>از خودشناسی تا خودفریبی، فقط یک قدم فاصله بود. توسعه‌ی فردی برای من چیزی جز عقب‌نشینیِ مفتضحانه نبود؛ مثلِ بازگشتِ لشکری شکست‌خورده به سنگرهایِ پشتِ خط. یک روز سودای فتح داشتم و روز دیگر، زیر نقابِ «پذیرش»، شکست را ماله کشیدم.حالا بهانه‌ها آماده‌اند: «تلاشم را کردم، اما نشد.» عادت کردن به این وضعیتِ موجود، تنها دفاعِ باقی‌مانده است. کسی از عمقِ این ماجرا خبر ندارد و برای کسی هم مهم نیست؛ حجمِ فاجعه‌ای که پشت سر گذاشتم آن‌قدر دور از ذهن است که اگر زبان باز کنم، تنها برچسبِ «خیال‌باف» نصیبم می‌شود.حالا هر روز صبح، جلوی آینه به خودم دروغ می‌گویم. به   تصویرِ خسته‌ای که مقابلم ایستاده دیکته می‌کنم که این همان چیزی است که می‌خواستم. می‌گویم آرامش، یعنی همین بی‌تفاوتیِ مطلق. آنقدر این بازی را تکرار می‌کنم تا خودم هم باورم شود که هدفم از همان اول، پرواز نبود؛ بلکه خزیدن در امنِ این سکون بوده است.به‌خوردِ خودم می‌دهم که این «پذیرش»، اوجِ خرد است، نه پرچمِ سفیدی که از سرِ ناچاری بالا برده‌ام. هر بار که دلم برای آن شورِ قدیمی لک می‌زند، با یک جمله‌ی کوتاه دهانش را می‌بندم: «همین که هست، بهتر از دویدن در بن‌بست است.» و این‌گونه، آرام‌آرام خودم را با این قفسِ خوش‌ساخت آشتی می‌دهم. هر شب، وقتی بساطِ فریب کامل می‌شود، با خیالی آسوده می‌خوابم؛ بی‌خبر از اینکه این آرامش، چیزی جز مرگِ تدریجیِ همان منی نیست که روزی می‌خواست دنیا را تکان دهد.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 18:40:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا به کی، تا به کجا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-x3maljao5pug</link>
                <description>همین سؤال ها سال هاست مثل دود در سقف اتاق مانده اند. آدم فکر می کند اگر بیشتر بدود، اگر بیشتر بماند، اگر بیشتر دروغ های قشنگ را باور کند، شاید از این مسیر تاریک بیرون بزند؛ اما زندگی معمولاً چنین لطفی ندارد. زندگی خالی می ماند، حتی وقتی پر از صداست. حتی وقتی خیابان روشن است، حتی وقتی آدم ها می خندند، حتی وقتی چشم ها وانمود می کنند که چیزی را فهمیده اند.ما دنبال حقیقت می دویم، انگار حقیقت چیزی باشد که بتوان آن را برداشت، در جیب گذاشت و با خود برد. اما هر چه جلوتر می رویم، راه فقط درازتر می شود. روشنایی هم گاهی فقط یک سراب مؤدب است؛ چیزی که از دور به نجات شبیه است و از نزدیک، به هیچ. و همین هیچ، همیشه بیشتر از هر چیز دیگری دوام می آورد.تلخی حقیقت را همه می گویند، اما کسی از شیرینی دروغ نمی گوید. دروغ، وقتی به موقع گفته شود، مثل یک چراغ کوچک در آخر یک شب کثیف عمل می کند. نه برای نجات، فقط برای ادامه دادن. آدم ها هم انگار همین را می خواهند: نه حقیقت، نه رستگاری؛ فقط چیزی که بتوان با آن تا صبح دوام آورد.و امید...  امید مثل صفی طولانی است که آخرش را نمی شود دید. آدم ها با چهره های خسته در آن ایستاده اند، هر کدام با سهمی از خیال، با چند تکه آینده خراب، با لبخندی که بیشتر به تسلیم شبیه است تا ایمان. من هم در همان صف ایستاده ام؛ نه چون باور دارم، بلکه چون هنوز راه دیگری پیدا نکرده ام.این مسیر بی انتهاست.  و شاید تمام ماجرا همین باشد: قدم زدن در تاریکی، دست زدن به دیوارهای سرد، و وانمود کردن به این که مقصدی هست. اما نیست. فقط راه است، فقط خستگی است، فقط این حقیقت تلخ است که هر چه بیشتر می فهمی، کمتر آرام می شوی.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 10:02:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسابقه بدبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-genba5mrr8z5</link>
                <description>زندگی به‌خودیِ‌خود دشوار است، اما آنچه تحملش را سخت‌تر می‌کند، دردهایی است که دیگران بر ما تحمیل می‌کنند. انسان فقط به خوراک، پوشاک و هوا نیاز ندارد؛ برای زیستن، تجربه کردن و رؤیا ساختن، به حداقل‌هایی فراتر از بقا احتیاج دارد. امید در من از بین نرفته، بلکه آن را در من کشته‌اند. روزهایی که می‌گذرند، گویی تنها از دست‌دادن لحظه‌هایی‌اند که می‌توانستند تجربه‌ای ناب از زندگی باشند.در ظاهر، بی‌خیالی ساده‌ترین کار است. زمانی آدم‌هایی را می‌دیدم که دغدغه‌هایشان برایم مضحک بود، اما با گذر زمان، به همان سادگی ظاهری‌شان حسادت کردم. امروز اما فکر می‌کنم شاید هیچ‌کس واقعاً آن را نداشته باشد؛ چرا که هنر فریب‌دادن خود نیز ابزاری می‌خواهد، و این روزها کمتر کسی از آن برخوردار است.هرگز تصور نمی‌کردم سکوت شب برایم اضطراب‌آور شود. من همیشه شب را دوست داشتم، چون می‌توانستم حقیقت بسیاری از چیزها را بهتر ببینم و حتی برای خودم فکر کنم؛ فکر کنم که چقدر بدبختم، و سپس در رؤیاهایی که می‌ساختم زندگی کنم، تا آن‌که صبح، واقعیت بی‌پرده همه‌چیز را آشکار کند. اما امروز این سکوت را موقتی می‌دانم، و به نظر نمی‌رسد فردا شب، اگر زنده باشم، بتوانم با آسودگی به آن گوش بسپارم.آیا خواستن حداقل‌ها خودخواهی است؟ نمی‌دانم. شاید زمانی به من می‌گفتند: «کسانی هستند که از تو بدبخت‌ترند، پس قدردان باش.» اما حالا چه؟ اکنون حس می‌کنم زیر آبم و مدت‌هاست نفس نمی‌کشم. اصلاً چرا باید برای بدبختی مسابقه داد؟ چه هدیه‌ای جز همدلی، یا شاید لذت گناهکارانه از رنج بدبخت‌ترها، می‌تواند آدم را وادار کند که در مسیری ادامه دهد؛ مسیری تاریک که پایانش هم روشن نیست.چای باشد یا قهوه، فرقی نمی‌کند؛ من برای لب‌تر کردنِ هنگام سیگار کشیدن، فقط به مایعی نیاز دارم که گلوی خشک‌ام را تر کند.جرعه‌ای از بدبختی محض؛ چیزی که نیکوتین، برای چند ثانیه، آرام‌ترش می‌کند.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 10:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم ارباب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8-azl0zsyagcvr</link>
                <description>روزی جدید و دردسر های همیشگی....بوکوفسکی در کتاب  ناخدا برای ناهار رفته و کشتی دست ملوان‌ها افتاده میگه آدم های فقیر و بدبخت انگار زاده شدن که توی صف بایستند.در این خصوص باید بگم خب انگار ما در این وادی بدبخت زاده شدیم. همه چیز کثافت است. چطور ممکنه زندگی شرافتمندانه داشته باشی وقتیکه برای ساده ترین کار های روزمره باید تو صف باشی، جدا از اینکه در چه سطح از رفاه مالی یا در چه دسته از طبقه اجتماعی قرار میگیری. باید منتظر موند و مطابق حدسیات از شخصیت آدم مسئول منتظر بمونی و طوری رفتار کنی که یک وقت جایگاه ارباب و رعیتی خدشه دار نشه! یاد دارم برای کار های ویزا در کنسولگری ایتالیا در صف ایستاده بودم، صفی طولانی که برای دریافت حق سفر با پرداخت هزینه های هنگفت باید از انسان بودن خودت چشم پوشی میکردی. مرد متصدی ایرانی و کارمند اونجا بود که با هم وطن های خودش مقل حیوانی دربند رفتار میکرد. او که بود؟ خب اون یک شهروند ایرانی و کارمند ساده بود که حقوق دریافت میکرد. اما فکر میکرد از ما مقام بالاتری داره چون اندکی قدرت بدست آورده و اون رو ابزاری برای تخلیه عقده های خود میدونست!عجب زمانه ایست. باید گریست و ادامه داد.چطورش را نمیدانم اما میدانم که ما محکوم به زنده ماندن هستیم تا سر و کله مرگ به زمانش پیدا شود.روز ها سرشار از سرخوردگی، عقب ماندگی و استرس هستند و ما عروسک های خیمه شب بازی!کلیم کاشانی چه خوب گفت:قانون گردباد بود روزگار را جز خار و خس زمانه به بالا نمی برد</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 12:47:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگیجه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87-njbrqgxcnwik</link>
                <description>راز زندگی؟ حقیقتی وجود ندارد. من در هزارتوی “نیهیلیسم” و “اگزیستانسیالیسم” سرگردانم و با اینکه جایگاه فکری‌ام را می‌شناسم، این آگاهی نیز باری سنگین بر دوشم است. همه‌چیز گذراست و عادت، مسکن موقتی این بیهودگی است. وقتی مبدأ و مقصد این مسیر از پیش تعیین‌شده روشن است، دیگر چه جای تکاپو؟به‌راستی این زندگی چه تحفه‌ای است که بخواهم برایش طرح و برنامه بریزم؟ تصور اینکه باید عمرم را صرف تهیه‌ی داروها و قرص‌ها کنم تا صرفاً “بقا” یابم، یا مانند بردگان مدرن، از طلوع تا غروب در چرخ‌دنده‌های پول‌پرستی له شوم تا داشته‌هایی احمقانه جمع کنم، چیزی جز اتلافِ زمان و سرمایه نیست. اما تهوع‌آورتر از آن، بازی نقش در نمایش معاشرت با آدم‌های نادانی است که ناچارم با آن‌ها کلام رد و بدل کنم؛ تکرار مداوم همان استفراغ‌های فکری هر روزه.باید راهی باشد؛ راهی برای تاب آوردنِ این فضای خفقان‌آور. شاید به همین دلیل است که به سمتِ چیزهایی می‌روم که شاید “مضر” خوانده شوند، اما در برابر هجوم حماقتِ آدمیان، تسکین‌بخش‌ترند. حداقل این‌گونه، زمان با سرعتی که من می‌خواهم می‌گذرد و عاقبتش، هرچه باشد، اهمیتی ندارد.چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد، من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 10:10:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روتین اگر آگاهانه باشد، زندان نیست — پناهگاه است.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%E2%80%94-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hcnw1aizoiyf</link>
                <description>دوران نوجوانی من، قلمرو شادی‌های گذرا و لحظه‌ای بود. در آن روزگار، یک موسیقی تازه، قراری عاشقانه یا حتی خرید لباسی نو کافی بود تا خود را برنده بدانم. تعریفم از برنده بودن ساده بود: هر کس که بتواند طعم خوشحالی را بچشد، فاتح زندگی است. اما خیلی زود دریافتم که غم‌ها ریشه‌دارتر از آن‌اند که به سادگی رخت بربندند؛ آن‌ها چون زخم‌های کهنه‌ای هستند که اگرچه التیام می‌یابند، اما رد حضورشان تا ابد بر روح می‌ماند.آنچه در نوجوانی بیش از همه آزارم می‌داد، سوگ زودهنگام برای شادی‌ها بود. پیش از آنکه لحظه‌ی طلایی به پایان برسد، غمی در دلم می‌نشست؛ غمی از این جنس که می‌دانستم این لحظه دیگر هرگز تکرار نخواهد شد و من تنها حافظ نسخه‌ای از آن در خاطراتم خواهم بود.آن روزها از «روتین» و تکرار ملال‌آور روزمرگی هراس داشتم، اما حالا، در گذر زمان، این تکرار برایم به پناهگاه بدل شده است. دیگر نه دغدغه‌ی جست‌وجوی چیزهای نو را دارم و نه اضطراب تغییر. صبحانه، قهوه، سیگار و حتی تعداد جرعه‌های نوشیدنی‌ام، حالا در چارچوبی بی‌انتخاب و تکرارشونده قرار گرفته‌اند. اگرچه پذیرفته‌ام که گاهی تغییرات جزئی در همین روتین‌ها—مانند نوشیدن قهوه در محیطی جدید یا تغییر مسیر شغلی—می‌تواند طعم تازه‌ای به زندگی ببخشد.با این حال، هنوز هم سودای آرامش پایدار را دارم؛ کاش آرامش هم مهارتی بود که می‌شد آن را مثل یک روتین تمرین کرد تا پیش از طوفان اتفاقات ناگوار، زرهی به تن داشته باشم. اما شاید هم لازم نیست. به قول قدیمی‌ها: “چون می‌گذرد، غمی نیست.”در نهایت، اینکه چقدر از عمر باقی مانده یا چگونه قرار است پایان یابد، پرسشی است که اهمیت خود را برایم از دست داده است. مرگ و زندگی، هر دو تجربه‌هایی هستند که حتی خوشایند یا ناگوار بودنشان هم در برابر اصل “تجربه کردن”، رنگ می‌بازد. شاید بهترین کار این باشد که از هراس آن بگریزم و اجازه دهم تجربه، مسیر خودش را طی کند.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 11:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/IranianPoems/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-fpcxtxsvrp5o</link>
                <description>زندگییک اتاق دربسته استبا پنجره‌ای که باز می‌شودبه دیوار.آدم‌ها از کنار هم رد می‌شوندبا لبخندهای قرضیو جیب‌های پر از روزهای هدررفته.تنهاییاز صبح کنار تخت می‌نشیندو تا شباسمم را آرام صدا می‌کند.وقتمثل سیگاری نیم‌سوختهبین انگشت‌هایم می‌لرزدو پیش از آن‌که چیزی بفهممخاکستر می‌شود.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 09:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش گنجشک قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14279921/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%D9%86%D8%AC%D8%B4%DA%A9-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-p9v0wd5mpoxj</link>
                <description>در راستای ابراز ادب به گنجشک قرمز که به‌تازگی افتخار آشنایی با ایشان را داشتم باید بگویم: حتی اگر دیده نشوی، حتی اگر به حقوق خود از منظر مالی نرسی، اما عشق ساطع کردی و احترام را برای خود می‌آوری. گنجشک قرمز نامِ مستعار مترجمِ چند اثر بوکوفسکی است که بدین‌وسیله سر از بازار سیاه درآورده و آثار را از تیغ سانسور نجات داده و با حفظ محرمانگی، منِ عاشقِ این نویسنده را خشنود کرده است.می‌خواهم این چند خط را نه فقط تکمیل، بلکه ادای دینی کوچک به او کنم:تو که در سکوت کار می‌کنی، اما صدایت از میان سطرها بلندتر از فریاد هر نامداری‌ست؛تو که بی‌هیچ پاداشِ درست و حسابی، بار سنگین ترجمه را بر دوش می‌کشی،به‌سان گنجشکی کوچک اما سرخ، بر شاخه‌ای پنهان نشسته‌ایو جهان تاریکِ بوکوفسکی را به دست‌های ما می‌رسانیبی‌آنکه سایه‌ات بر دیوار بیفتد.شاید هیچ‌کس نداند چه‌قدر وقت گذاشتی،شاید نامت هیچ‌گاه بر جلد کتابی ننشیند،اما حقیقت این است که گاهی یک مترجم بی‌نام،یک دل بی‌ادعا،یک گنجشکِ کوچکِ قرمز،می‌تواند نجات‌بخش روح خواننده‌ای باشد که ابراز احساسات او از افکار بوکوفسکی ناشی میشود.</description>
                <category>Mosi</category>
                <author>Mosi</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 08:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>