<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های elahe-anime</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_14290506</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:55:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3142900/avatar/11SE50.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>elahe-anime</title>
            <link>https://virgool.io/@m_14290506</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب های توکیو 9</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14290506/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-9-s6astwvgvjkl</link>
                <description>اولین زنگ مدرسه خیلی عادی سپری شد. بچه ها دانه به دانه از روی کتاب درسی می خواندند. اما ریو مدام به اتفاقات دیشب فکر میکرد. زنگ اول سپری شد و زنگ تفریح به صدا درآمد. ریو برای هوا خوری به حیاط رفت؛ اما با صحنه ی عجیبی روبرو شد. همان پسر مو مشکی روی یکی از نیمکت ها نشسته بود و آسمان را تماشا میکرد. چرا ریو تا الان او را ندیده بود؟ ریو هنوز از حرف هایی که پسر دیروز به او زده بود دلخور بود. خواست برود که پسر او را دید. داد:&quot;تو همون دخترک جسور دیشب نیستی؟&quot; و بلند شد و به طرف ریو آمد. ریو گفت:&quot;خب که چی؟ تو که میگفتی دخترا ضعیفن.&quot; -&quot;خیلی خب. تو با بقیه شون فرق داری! شجاعی. خیلی جرئت داری که اون ساعت بیرون میری.&quot;-&quot;راسته که میگن تو قاتل رو دیدی؟&quot;-&quot;آره. ولی نمیتونم بهت بگم که کیه. باید خودت ببینیش.&quot;-&quot;ولی مگه نمیگن اگر کسی اونو ببینه می میره؟&quot;-&quot;به سری استثنا هم وجود داره.&quot;-&quot;باورم نمیشه که دارم اینو میگم. ولی دنبال همکار میگردم. کمکم میکنی؟&quot;-&quot;آره.&quot;زنگ کلاس به صدا درآمد. پسر قبل از رفتنش گفت:&quot;کیساما. این اسممه. فکر کنم تو هم ریو باشی.&quot;ریو سری به نشانه ی تایید تکان داد و رفت. اکنون او یک گروه چهار نفره برای تحقیق درباره ی قتل و آدم ربایی را گرد هم آورده بود. وقتی وارد کلاس شد کائورو گفت:&quot;مگه از کیساما متنفر نبودی؟ چرا درخواست همکاری بهش دادی؟&quot;ریو پاسخ داد:&quot;فکر کردم بد نیست که چهار نفری تحقیق کنیم. هر چی نباشه اون قاتل رو دیده و اطلاعاتش به دردمون می خوره.&quot;-&quot;از دست تو!&quot;بقیه زنگ عا عادی سپری شدند. اما زنگ تفریح ها خبری از کیساما نبود. ریو،کائورو و میکو کمی گفت و گو کردند که چگونه و در کجا تحقیق کنند و به این نتیجه رسیدند که شب ها بهترین موقع و خانه ریو بهترین مکان است. پس تصمیم بر این شد که هر چهار نفر شب ها در خانه ی ریو جمع شده و تحقیق کنند. اما مشکلی وجود داشت. کیساما تا آخرین زنگ پیدایش نشد. هیچ کدام از بچه ها نمی‌دانستند که کجا باید او را پیدا کنند. حتی مدرسه هم اطلاعی از مکان خانه ی او نداشت. او را کسی کامل نمی‌شناخت و کسی نمی‌دانست که او وقتادی سپری شدند. اما زنگ تفریح ها خبری از کیساما نبود. ریو،کائورو و میکو کمی گفت و گو کردند که چگونه و در کجا تحقیق کنند و به این نتیجه رسیدند که شب ها بهترین موقع و خانه ریو بهترین مکان است. پس تصمیم بر این شد که هر چهار نفر شب ها در خانه ی ریو جمع شده و تحقیق کنند. اما مشکلی وجود داشت. کیساما تا آخرین زنگ پیدایش نشد. هیچ کدام از بچه ها نمی‌دانستند که کجا باید او را پیدا کنند. حتی مدرسه هم اطلاعی از مکان خانه ی او نداشت. او را کسی کامل نمی‌شناخت و کسی نمی‌دانست که او واقعا کیست...مدرسه تعطیل شد و قرار شد بچه ها شب ساعت هشت در خانه ی ریو جمع شوند.ریو بعد از مدرسه سریعا به خانه رفت و لباس کارش را پوشید. لباس سیاه ‌‌‌‌سفید و مجلسی بود و دارای کراوات. ریو به کافه رفت و با استقبال گرم کارکنان دختر مواجه شد...</description>
                <category>elahe-anime</category>
                <author>elahe-anime</author>
                <pubDate>Wed, 06 Mar 2024 21:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های توکیو 8</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14290506/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-8-imnrhw3y7hki</link>
                <description>ریو و میکو در حال قدم زدن در خیابان ها بودند. حدود ساعت یک شب بود و هنوز چیزی دستگیرشان نشده بود. اما ریو هنوز از دست پسر مو مشکی ناراحت و عصبانی بود. همه چیز در خیابان ها بسیار عادی به نظر میرسید تا اینکه ناگهان دختر ها صدای جیغ خفه ای شنیدند. صدای از توی یکی از کوچه ها می آمد. ریو دوان دوان به داخل کوچه رفت و با صحنه ای عجیب مواجه شد. چند قطه خون و یک دستبند روی زمین افتاده بود و کسی بالای سرشان مشغول نوشتن بود. شخص سرش را بالا آورد و با تعجب گفت:&quot;ریو؟&quot;کائوروباز هم کائورو. ظاهرا این پسر دست از سر ریو بر نمی داشت. ریو گفت:&quot;تو چرا اینجایی؟&quot;-&quot;خودت چرا اینجایی دختر خانم. حتی پسرای بیست ساله هم جرئت بیرون اومدن توی این ساعت رو ندارن. اونقوت تو چرا اینجایی؟&quot;-&quot;خب معلومه! برای تحقیق اومدم.&quot;میکو آرام وارد کوچه شد و گفت:&quot;ام.... من خوابم میاد. میشه برگردیم؟&quot;کائورو بسیار تعجب کرده بود. گفت:&quot;میکو؟ اشتباه نمیبینم؟ چی شده که از زندگی عادیت اومدی بیرون و دنبال این کارا رفتی؟&quot;میکو خواست جواب بدهد که ریو گفت:&quot;اینا رو بیخیال. چیزی فهمیدی؟&quot;-&quot;نه. فقط متوجه شدم یه پسر مو مشکی و چشم سبز هست که دو روز پیش قاتل رو دیده ولی هنوز زندست.&quot;ریو عصبانی شد. با عصبانیت پرسید:&quot;مو مشکی چشم سبز؟ حالشو میگیرم. حالا ببین کی گفتم. اون کیه که جرئت کرده به شخصیت من توهین کنه؟&quot;-&quot;چیزی شده.&quot;میکو گفت:&quot;نه. فقط توی راه اون پسر رو دیدیم و ریو با اون دعوا کرد.&quot;-&quot;شوخی میکنی؟ حتما خیلی جرئت داشتی که با اون در افتادی.&quot;ریو دست هایش را مشت کرد و گفت:&quot;تنها چیزی که الان می خوام اینه که حال اون پسره ی بی شرم و حیا رو جا بیارم.&quot;و رفت. کائورو و میکو دوان دوان دنبال ریو راه افتادند. میکو درحالی که خمیازه میکشید گفت:&quot;میشه برگردیم؟ خوابم میاد.&quot;ریو نگاهی به کائورو و میکو کرد. از چشم هایشان میشد فهمید که خیلی خسته اند و ریو دوست نداشت با اشخاصی که خوابالود هستند تحقیق کند. بنابراین قبول کرد. در راه برگشت میکو پرسید:&quot;امم..ریو-چان. میشه امشب خونه ی شما بخوابم؟ مامان و بابام خونه نیستن.&quot;ریو با اینکه تنهایی را ترجیح میداد قبول کرد. آنها رفتند و رفتند تا اینکه به یک دوراهی رسیدند. کائورو گفت:&quot;خب. اینجا راهمون از هم جدا میشه. موفق باشید دخترا. خدانگهدار.&quot; و رفت. ریو و میکو به طرف خانه ی ریو حرکت کردند. وقتی به خانه رسیدند میکو پرسید:&quot;اینجا خونته؟ چقدر قشنگه. خودت تنهایی ادارش میکنی؟&quot;ریو حرفی نزد و فقط وارد شد. اتاق مهمان را به میکو نشان داد و گفت:&quot;امشب اونجا بخواب.&quot;-&quot;باشه! ممنون از کمکت. میدونی چیه؟ تو خیلی شجاعی. اگر تو نبودی من تا الان از ترس مرده بودم.&quot;ریو حرفی نزد و به اتاقش رفت. وقتی بیدار شد متوجه شد میکو نیست و با یادداشتی توی اتاق مهمان روبرو شد. یادداشت از طرف میکو بود. نوشته بود:&quot;ریو-چان! ممنون از کمکت. توی مدرسه میبینمت!&quot;ریو توجهی نکرد. به آشپزخانه رفت و طبق روال همیشگی صبحانه را حاضر کرد ، یونیفرمش را پوشید و به مدرسه رفت. زنگ اول در فکر اولین روز کارش بود. اما در زنگ تفریح اول با صحنه ای عجیب مواجه شد...</description>
                <category>elahe-anime</category>
                <author>elahe-anime</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 21:45:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های توکیو 7</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14290506/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-7-uvouqojejqmq</link>
                <description>ریو تلفنش را از جیبش درآورد و نگاهی به صفحه ای انداخت. هرکسی که بود ریو شماره اش را نداشت. جواب داد و گفت:&quot;بفرمایید؟&quot;صدایی آشنا از پشت تلفن گفت:&quot;ببخشید! ظاهرا اشتباهی رخ داده. شماره رو اشتباه زدم.&quot;ریو متوجه چیزی شد. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. میکو ، همان دختر مو زرد که امروز ظهر در ناهار ریو شریک شده بود پشت سر ریو قرار داشت. ریو بلافاصله متوجه شد که صدای آشنای پشت تلفن متعلق به میکو بوده است. میکو با قدم های سریع به ریو نزدیک شد و گفت:&quot;تو هم برای تحقیق درباره ی قتل ها اومدی؟&quot;ریو تعجب کرد. میکو تا دیروز میگفت که قصد چنین کاری را ندارد و میخواهد مثل مردم عادی زندگی کند. چه اتفاقی افتاده بود که به همچین چیزی فکر کرده بود؟ ریو گفت:&quot;آره. اما تو که تا دیروز میگفتی نمی خوای انجامش بدی!&quot;-&quot;خب آره. ولی وقتی دیدم تو چقدر اشتیاق داری گفتم بیام و کمکت کنم. ولی راستش من خیلی ترسو هستم. بنابراین فکر کنم برات یه بار اضافی باشم. چون نمیتونم تنهایی توی خیابونای تاریک پرسه بزنم.&quot;-&quot;اشکالی نداره. همین که دو نفریم خیلی خوبه.&quot;-&quot;اصلا بهت نمیاد اینقدر مهربون باشی.&quot;-&quot;واقعا؟&quot;میکو خندید:&quot;معلومه!&quot;-&quot;بهتره شروع کنیم. بیا راه بیوفتیم.&quot;میکو آب دهانش را قورت داد و نفس عمیقی کشید. سپس به دنبال ریو راه افتاد. خیابان ها بسیار تاریک بودند. معلوم بود این اتفاقات ترسی محشتناک در دل مردم شهر انداخته. میکو و ریو مستقیم در خیابان ها پیش میرفتند. میکو به درون همه ی کوچه ها سرک میکشید تا مطمئن شود کسی درون کوچه نیست. تا اینکه به یک کوچه ی تاریک رسیدند. ریو از جلوی کوچه رد شد؛ ولی میکو جلوی کوچه ایستاد. چشمان بسیار بسیار محشت زده بودند و پا های میلرزیدند. با تته پته گفت:&quot;ر....ریو! یکی....یکی اونجاست.&quot;ریو برگشت و درون کوچه را نگاه کرد. میکو راست میگفت. شخصیت نسبتا قد بلند داخل کوچه بود و داشت با چشم هایی سبز آن دو را نگاه میکرد. شخص از درون سایه ها بلند شد و جلو آمد. سایه ها چهره اش را پنهان کرده بودند. زیاد از ریو قدبلند تر نبود. شخص آنقدر جلو آمد تا بالاخره چهره اش نمایان شد. پسری هم سن و سال دختر ها با موهایی مشکی و چشم هایی سبز بود.پرسید:&quot;شما دخترا اینجا چیکار میکنید؟&quot;ریو جوابش را داد:&quot;دنبال قاتل میگردیم. خودت چی؟&quot;-&quot;منم همینطور. ولی از من به شما نصیحت. دخترا ترسو ، ضعیف و خنگ هستن و به درد هیچ کاری نمیخورن. بهتره همینجا کارتونو تموم کنید.&quot;-&quot;اینجوریه؟ حالا میبینیم که کی اول انجامش میده. بهتره بدونی من عقب نمیکشم.&quot;پسر لبخندی شیطانی زد و گفت:&quot;از جسارتت خوشم میاد. موفق باشی.&quot;-&quot;تویی که قبول داری دخترا ضعیفن. حالا نشونت میدم دخترا چقدر میتونن قوی باشن.&quot;میکو داد زد:&quot;بس کنید!&quot;ریو ، نگاهی به میکو انداخت و خواست به پسر بگوید که موفق خواهد شد؛ اما وقتی رویش را برگرداند کسی در کوچه نبود. پسر غیب شده بود. ریو عصبانی به میکو گفت:&quot;حالا نشونش میدیم دخترا چقدر قوین&quot;میکو عینکش را صاف کرد و گفت:&quot;البته که نشونش میدیم!&quot;و سپس به راه خود ادامه دادند و مشغول گشتن در خیابان ها شدند. اما باز چیزی دستگیرشان نشد. تا اینکه صدایی از پشت سر شنیدند...</description>
                <category>elahe-anime</category>
                <author>elahe-anime</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 11:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های توکیو 6</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14290506/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-6-pmht2miyrx1u</link>
                <description>دختری گوشه ی حیاط نشسته بود و با حسرت به سایر دانش آموزان نگاه میکرد. ظرفی در دست نداشت و این نشان میداد که ناهارش را با خود نیاورده. ریو هرگز فکر نمیکرد نسبت به یک غریبه چنین حسی پیدا کند. او دلش برای دخترک سوخت و تصمیم گرفت کمی از ناهارش را به او بدهد. بلند شد و نزد دختر رفت. گفت:&quot;اگر می خوای می تونم ناهارم رو باهات تقسیم کنم. من زیاد درست کردم.&quot;چشمان دخترک برق زد. با خوشحالی گفت:&quot;ممنونم. اگه خودت پختی باید خیلی خوشمزه باشه.&quot; و کمی رفت آن طرف تر تا ریو بتواند کنار او بنشیند. موهای دخترک زرد و کوتاه بودند ، خال کوچکی کنار لبش داشت و عینک به چشم میزد.دختر با خوشحالی شروع به خوردن رامن کرد. وقتی غذا تمام شد گفت:&quot;اسمت ریو بود؟ خب من ریو-چان صدات میکنم. من میکو هستم! خوشبختم!&quot;ریو گفت:&quot;منم از آشنایین خوشبختم!&quot;-&quot;به نظر خیلی خسیس می اومدی. اما حالا که بهش فکر میکنم میبینم اصلا اینطور نیستی. خیلی هم مهربونی.&quot;-&quot;ممنون&quot;همان لحظه زنگی به نشانه ی شروع کلاس بعدی به صدا درآمد. ریو و میکو هر دو سریعا به طرف کلاس رفتند و روی صندلی هایشان نشستند. میکو درست برعکس کائورو بود. او هیچ علاقه ای به شکار آدم ربا و کاراگاه بازی نداشت. دوست داشت یک زندگی معمولی به دور از این مسائل داشته باشد و این کاملا طبیعی بود. ریو به نظر او احترام میگذاشت و نظر او را نیز محترم میدانست. زنگ بعد کائورو مجددا به سراغ ریو آمد و دوباره از او خواهش کرد که همکارش شود. اما ریو باز همان جواب قبلی را داد. معلوم بود که واکنش های ریو برای کائورو خسته کننده هستند. اما کائورو ول کن قضیه نبود و می خواست هر طور شده با ریو همکار شود. ریو هنوز گیج بود. او آنقدر درگیر افکارش بود که نزدیک بود در راه کافه کنار مدرسه گربه ای را زیر پا له کند. او به همه چیز فکر کرد. به اتفاقات پیش رویش. به کار پاره وقتش. به جواهر. به دختری که در اتوبوس بود و به آدم ربا و قاتل. همه چیز بسیار در هم و برهم بود. ریو دختر مصممی بود. او می خواست هر طور شده به هدفش برسد. ریو به کافه رسید. وارد شد و به صندوق رفت و در نهایت ادب گفت:&quot;یه کار پاره وقت می خواستم. اینجا جایی برای من هست؟&quot;صندوق دار گفت:&quot;چند سالته ، چه کار هایی بلدی و چه ساعاتی می تونی کار کنی؟&quot;-&quot;پونزده سالمه. آشپزی بلدم. میتونم پای صندوق وایسم یا به عنوان گارسون کار کنم. از ساعت سه عصر تا هفت شب آزادم.&quot;مغازه دار سرش را تکان داد و گفت:&quot;خوبه! عالیه! میتونی توی همون ساعتی که گفتی بیای و به جای من وایسی. به خاطر سنت ، حقوقت به اندازه ی یه کار پاره وقته. از فردا میتونی شروع کنی.&quot;ریو خوشحال شد. خیالش از بابت کار هم آسوده شده بود. مغازه دار به انبار پشتی مغازه رفت ، لباسی شبیه لباس خودش آورد و گفت:&quot;این لباس فرمته. فردا ساعت سه بپوشش و بیا اینجا.&quot;ریو لباس را گرفت. تشکر کرد و به خانه بازگشت. کارش هم جور شده بود. تنها چیزی که هنزو ریو را آزار میداد تحقیقات درباره ی قاتل بود. چه کسی چنین انگیزه ای دارد؟ چرا باید چنین کاری را انجام دهد؟ هزاران سوال بدون پاسخ در ذهن ریو نقش بسته بود. به خانه که رسید. لباس هایش را عوض کرد و روی تختش لم داد. با خود فکر کرد که بد نیست اگر اندکی بخوابد تا در تحقیقات امشب خوابش نبرد. چشم هایش را بست و خیلی سریع خوابش برد. وقتی بیدار شد ساعت هشت شب بود. به سرعت به آشپزخانه رفت ، شام را حاضر کرد و خورد. سپس آماده ی رفتن شد. از خانه بیرون زد. همه جا بسیار تاریک و خلوت بود. معلوم بود مردم از این حادثه آگاه هستند و جرئت بیرون آمدن را ندارند. اما ریو بسیار شجاع بود. او وقتی تصمیمی را می گرفت حتما انجامش میداد. ریو تا ساعت یازده و سی دقیقه در خیابان های خلوت و ساکت توکیو قدم زد تا اینکه ناگهان صدای زنگ تلفن همراهش را شنید.</description>
                <category>elahe-anime</category>
                <author>elahe-anime</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 21:59:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های توکیو 5</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14290506/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-5-cid913m6v9ko</link>
                <description>ریو زیاد اطلاعاتی درباره قاتل نداشت. نمیدانست میتواند او را پیدا کند یا نه. ولی در هر حال می خواست تلاشش را بکند. کامپیوتر را خاموش کرد ، روی تخت لم داد و فکر کرد. به همه چیز. ناگهان متوجه چیزی شد. او هنوز شغلی برای خودش نداشت. ریو نویسنده خوبی بود و پول خوبی از داستان هایش به دست می آورد اما نوشتن یک داستان کامل خیلی زمان میبرد. بنابراین باید یک کار پاره وقت نیز جور میکرد. تصمیم گرفت فردا ، بعد از مدرسه دنبال شغل برود. به نظرش کار در همان کافه ی نزدیک مدرسه ایده ی خوبی بود. هر روز به مدت سه ساعت. بلند شد و به آشپزخانه رفت. قصد داشت رامن درست کند.یارامنموادی را که بعد از مدرسه خریده بود را آورد و دست به کار شد. دست پخت خوبی داشت و از کار خودش راضی بود. می خواست پیز دیگری هم برای ناهار فردایش که در مدرسه می خورد درست کند. بنابراین دو برابر مقدار همیشگی رامن پخت. بعد گذشت حدودا یک ساعت رامن اماده شد و ریو آن را به اتاقش برد تا بخورد. او در ان خانه تنها بود ولی خیلی کم از اتاقش بیرون می امد. پشت میزش نشست و شروع به خوردن کرد. بعد از تمام شدن غذا تکالیف مدرسه را نوشت و سپس خوابید. قبل از خواب به خیلی چیز ها فکر میکرد. به اینکه قاتل کیست. آیا همکاری با آن پسرک مو آبی کار درستی بود؟ ریو عاشق تنهایی بود. اما بعد نبود در این کار یک شریک داشته باشد. به اتفاقاتی که ممکن بود فردا در مدرسه بیافتد فکر کرد و با همین افکار به خواب رفت. طبق عادت همیشگی ساعت شش صبح بیدار بود. بلند شد و دست و صورتش را شست. سپس صبحانه درست کرد ، آن را خورد و برای رفتن به مدرسه آماده شد. قبل از رفتن تلفن همراهش را چک کرد. مادرش به او پیام داده بود:&quot;امیدوارم توی توکیو بهت خوش بگذره. تلاشتو بکن.&quot;ریو اهمیتی نداد. تلفنش را خاموش کرد ، کیفش را برداشت ، از خانه بیرون رفت و در را پشت سرش قفل کرد. رفت و رفت. در راه کسی نامش را صدا زد:&quot;هی! ریو!&quot;ریو برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. باز هم کائورو ، همان پسر مو آبی بود. ریو آرام و خونسرد گفت:&quot;سلام.&quot;هیچ احساسی در صدای ریو نبود. او همیشه خونسرد بود و خیلی کم پیش می آمد که هیجان زده بشود. اما با تمام اینها عاشق شخصیت خودش بود. ریو آرام آرام به راهش ادامه داد. کائورو دوان دوان خودش را به ریو رساند و گفت:&quot;درباره همکاری نظری نداری؟ به نظر داشتن یه همکار توی این ماموریت خیلی بدرد بخوره.&quot;ریو با بی حوصلگی گفت:&quot;دربارش فکر میکنم.&quot;کائورو بقیه راه را ساکت آمد و هیچ چیز نگفت. تا رسیدن به مدرسه کلمه ای بینشان رد و بدل نشد. به مدرسه رسیدند. نگهبان تا آنها را دید در را باز کرد. آنها وارد مدرسه شدند. نگهبان به ریو گفت:&quot;باید خیلی توی این مدرسه حواس جمع باشی دختر جون. از من به تو نصیحت.&quot;ریو سرش را تکان داد و چیزی نگفت. ریو و کائورو با بقیه دانش آموزان به طرف کلاس رفتند و سر جای قبلی خود نشستند. بعد از گذشت پنج دقیقه معلم وارد شد. عینکش را پاک کرد و لبخند زد. موهایش به رنگ حنا بودند و مدل پسرانه کوتاه شده بودند. معلم گلویش را صاف کرد و گفت:&quot;خب دانش آموزا! تکالیفتون روی میز باشه.&quot;سپس نگاهی به کائورو کرد و گفت:&quot;کائورو! پاشو و تکالیف رو جمع کن.&quot;کائورو برخاست و دانه به دانه تکالیف بچه ها را جمع کرد و روی میز معلم گذاشت. معلم هم از دختر ریو شروع به خواندن کرد. بعد از خواندن یک صفحه از تکالیف ریو سرش را بالا آورد و با لبخند به ریو گفت:&quot;نویسنده خیلی خوبی هستی! تبریک میگم!&quot;ریو با همان صدای بی احساس همیشگی اش گفت:&quot;ممنون.&quot;زنگ ها دانه به دانه سپری شدند تا اینکه زنگ ناهار به صدا در آمد. ریو ناهارش را درآورد تا بخورد. که متوجه چیزی شد. </description>
                <category>elahe-anime</category>
                <author>elahe-anime</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 12:37:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های توکیو 4</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14290506/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-4-zjyhxzota3kd</link>
                <description>ریو تمام دلایل آدم ربایی و قتل ها را روی کاغذ نوشت و سعی کرد بفهمد که چه کسی می تواند انگیزه کافی برای انجام این کار را داشته باشد. اما به نتیجه ای نرسید. ناگهان کسی گفت:&quot;داری چیکار میکنی؟&quot;ریو پشت سرش را نگاه کرد. همان پسر مو آبی بود.ریو گفت:&quot;خودت داشتی چیکار میکردی؟&quot;_&quot;تحقیق درباره قتل.&quot;_&quot;منم همین کار رو میکردم. ولی چه اهمیتی برای تو داره؟&quot;-&quot;می خوای همکاری کنیم؟ به نظر دختر شجاعی میای. در ضمن خیلی خونسردی.&quot;ریو زانو هایش را در سینه اش جمع کرد و آرام گفت:&quot;همیشه همین طوریم.&quot;سپس نگاهی به پسر انداخت و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما زنگ کلاس به صدا در آمد. پسر سریع به طرف میزش رفت و در راه گفت:&quot;کائورو هستم. اگر قصد همکاری داشتی بهم بگو.&quot;ریو هیچ چیز نگفت. بچه ها بدو بدو و پر سر و صدا وارد کلاس شدند. بقیه زنگ ها بسیار عادی و معمولی سپری شد و هیچ اتفاق تازه ای نیفتاد. بعد از تعطیل شدن مدرسه ریو به طرف کافه ای که کمی آن طرف تر قرار داشت رفت. تصمیم گرفته بود چیزی بخورد و کمی برای شام خرید کند. تا وقتی در توکیو بود مجبور بود خودش غذا درست کند. او فقط پانزده سالش بود ولی به خاطر شغل مادر و پدرش مجبور شده بود که مستقل شود و خودش کار هایش را انجام دهد. ریو وارد کافه شد و روی یکی از میز های خالی نشست. نگاهی به منو انداخت و یک نوشیدنی سفارش داد. او هیچ تصوری از قاتل یا آدم ربا نداشت. اصلا نمی دانست که وجود دارد یا نه. اما تصمیم گرفته بود این قضیه را ثابت کند و بفهمد که قاتل وجود دارد یا نه و اگر وجود دارد کیست. تصمیم داشت شب بعد خودش شخصا به سراغ ادم ربا یا قاتل برود. می خواست ساعت یازده و سی دقیقه از خانه بیرون برود و بفهمد ماجرا چیست. نوشیدنی اش را خورد و از کافه بیرون زد. به سمت مغازه رفت و موادی غذایی از جمله تخم مرغ ، گوشت و برنج و تعدادی خوراکی مثل چیپس خرید. سپس به طرف خانه رفت. راه رفت و راه رفت تا اینکه به کوچه  ی آشنای خانه رسید. در کوچه پیچید و به طرف خانه رفت. کلید را از جیبش درآورد. در را باز کرد و وارد شد. خیلی خسته بود. به اتاقش رفت. لباسی سبز و آستین بلند پوشید و به طبقه پائین رفت تا مواد غذایی را در یخچال بچیند. مواد را چید. چیپس ها را در کابینت گذاشت و یکی را برداشت تا به اتاقش ببر و بخورد.پشت میزش نشست. کامپیوترش را روشن و بسته چیپس را باز کرد. می خواست اطلاعات بیشتری درباره آدم ربای مرموز بدست آورد. بنا براین یک قلم و کاغذ آورد و سعی کرد از اینترنت اطلاعاتی بدست بیاورد. اما زیاد چیزی دستگیرش نشد. فقط فهمید اگر کسی قاتل را ببیند به دست او کشته خواهد شد. اما این چیز ها به هیچ وجه نمی توانستند ریو ، دختر شجاع قصه ی ما را بترسانند. او تصمیمش را گرفته بود و پای حرفش می ایستاد.</description>
                <category>elahe-anime</category>
                <author>elahe-anime</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 10:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های توکیو 3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14290506/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-3-zmnndzbfa0ok</link>
                <description>در کوچه پیچید و با در های سفید ، آهنی و بزرگ مدرسه روبرو شد. پشت در مدرسه، حیاط که با چمن های سبز پوشیده شده بود به چشم می خورد. ساختمان مدرسه بسیاز بزرگ و بلند و دیوار هایش کرمی بودند. نگهبان مدرسه پشت در روی صندلی نشسته بود و به خواب رفته بود. ریو کمی فکر کرد. نگهبان خواب بود. او چگونه باید وارد میشد؟ سنگی از روی زمین برداشت ، نشانه گرفت و به سمت پای نگهبان پرتاب کرد. سنگ به پای نگهبان برخورد کرد و باعث شد نگهبان هراسان از خواب بیدار شود. نگهبان نگاهی به ریو انداخت و گفت:&quot;شما کی باشی؟&quot;ریو کارت ثبت نامش را نشان داد و گفت:&quot;دانش آموز انتقالی جدید.&quot;نگهبان سری تکان داد ، بلند شد و در را باز کرد و ریو پا به مدرسه جدیدش گذاشت. حیات بسیار بزرگ بود. او مستقیما به سمت در ورودی ساختمان رفت. در باز بود و ریو وارد شد. روبرویش تابلوی بزرگی قرار داشت که اسم تمام دانش آموزان و کلاس هایشان رویش نوشته شده بود. ریو نمی دانست باید چه کاری انجام داد. او دانش آموزش انتقالی بود و بنابراین نامش در اسامی قرار نداشت. سمت راستش دری که به دفتر مدیر باز میشد به چشم می خورد. به طرف در رفت و در زد. صدایی جدی از پشت در گفت:&quot;بیا تو.&quot;ریو کمی هول شده بود. آرام در را باز کرد و وارد شد. مدیر مدرسه پشت میز نشسته بود ، چای مینوشید و با کامپیوتر کار میکرد. او اخم کرده بود و حالت چهره اش باعث میشد که ریو استرس بگیرد. مدیر سرش را بالا آورد و نگاهی به ریو انداخت. گفت:&quot;تو دانش آموز انتقالی هستی؟&quot;صدای مدیر نرم و لطیف اما جدی بود. ریو با اعتماد به نفس گفت:&quot;بله خانم.&quot;مدیر گفت:&quot;برو طبقه دوم اخرین کلاس سمت چپ. ریو تشکر کرد و از دفتر خارج شد. قبل از رفتن مدیر به او گفت:&quot;ار اعتماد به نفست خوشم میاد.&quot;ریو آرام در را پشت سرش بست. یونیفرم سبز رنگش را صاف کرد و از راه پله بالا رفت. طبقه دوم متشکل بود از تعدادی کلاس که نامشان روی سردر نوشته شده بود. ریو طبق گفته ی مدیر به سمت آخرین کلاس در سمت چپ رفت. چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدایی مهربان را شنید:&quot;تو دانش آموز انتقالی جدید هستی؟&quot;ریو پشت سرش را نگاه کرد. یکی از معلمان بود. گفت:&quot;بله.&quot;-&quot;من معلمت هستم. سریع برو توی کلاس.&quot;ریو سرش را تکان داد و به طرف در کلاس رفت. در باز بود. نگاهی به درون کلاس انداخت. میز و صندلی ها بسیار مرتب چیده شده و دانش آموزان ساکت روی صندلی هایشان نشسته بودند. ناگهان حسی عجیبی سرتاسر وجود ریو را فرا گرفت.او حس میکرد در میان اشخاصی که نصف سال تحصیلی را با هم گذرانده بودند غریبه است. ولی سعی میکرد خونسردی خودش را حفظ کند. یک صندلی آخر کلاس خالی بود. ریو بدون معطلی به سمت صندلی رفت و روی ان نشست. هنوز چیزی نشده بود که صدای پچ پچ بچه ها بلند شد. همه به او زل زده بودند و درباره ای با یکدیگر حرف میزدند. همه به جز یک نفر. پسری که در ردیف اول نشسته بود به ریو نگاه نمیکرد و با کسی حرف میزد. موهایش آبی بودند و مشغول نوشتن بود. معلوم نبود چه مینویسد؛ اما تند تند مینوشت.معلم وارد کلاس شد. با صدای بلند گفت:&quot;بچه ها! لطفا ساکت باشین و به دانش آموز جدیدمون خوش آمد بگید.&quot;بچه ها با هم گفتند:&quot;خوش اومدی!&quot;معلم گفت:&quot;دختر! بلند شو و خودتو معرفی کن.&quot;ریو بلند شد و با اعتماد به نفس گفت:&quot;من ریونوسکه آئوکی هستم. میتونین منو ریو صدا کنین.&quot; و نشست.زنگ ها یک ساعته بودند و با زنگ تفریح هایی به طول پانزده دقیقه از هم جدا میشدند. یک ساعت اول به سرعت سپری شد و زنگ تفریح به صدا درآمد. همه ی بچه ها بدو بدو از کلاس خارج شدند و به حیاط رفتند. همه به جز ریو و پسری که در ردیف اول نشسته بود. ریو تصمیم گرفت از همین حالا تحقیق درباره آدم ربایی و قتل ها را آغاز کند. بنا براین دفترچه اش را در کیفش درآورد و شروع به نوشتن کرد.</description>
                <category>elahe-anime</category>
                <author>elahe-anime</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2024 14:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های توکیو 2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_14290506/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-2-ndv3r19lzns7</link>
                <description>ریو گیج شده بود. چه اتفاقی در حال وقوع بود؟ آن دختر که بود؟ چرا می خواست هویت ریو را کشف کند؟ ریو هیچ چیز نمی دانست. آرام هدفونش را از ساک وسایلش درآورد و شروع به گوش کردن موزیک کرد. کم کم چشم هایش سنگین شدند و به خواب رفت. دو ساعت بعد با صدای راننده از خواب برخواست:&quot;هی! دختر جون! قصد پیاده شدن نداری؟ اینجا ایستگاه آخره. به توکیو رسیدیم.&quot;ریو آرام بلند شد. هدفون را در کیفش گذاشت و از اتوبوس پیاده شد. نگاهی به دور و برش انداخت. او اکنون در توکیو بود. شهری شلوغ و پر جمعیت.توکیوهمه جا پر از جمعیت و هیاهو بود. ریو نمی دانست باید کجا برود. تصمیم گرفت چرخی در شهر بزند و نگاهی به شهر بیندازد. راه افتاد. از چند کوچه و چند خیابان گذشت. ناگهان یادش آمد که خانه ای در توکیو گرفته است. تلفن همراهش را روشن و برنامه مکان یاب را باز کرد. سپس به سمت خانه راه افتاد. از چند کوچه باریک و یک خیابان رد شد تا اینکه به کوچه ای رسید. با توجه به آدرس مکان یاب ، خانه ته آن کوچه بود. همه ی خانه های کوچه یک یا دو طبقه بودند و معلوم بود کسی در آنها زندگی میکند. ریو وارد کوچه شد و با کلید در را باز کرد. خانه نه خیلی کوچک و نه خیلی بزرگ بود. در سمت چپش آشپز خانه و سه مبل دو نفره، روبرویش پنجره هایی بزرگ که به خیابان های توکیو باز می شدند و در سمت راستش یک راه پله ، راهرو و تلوزیون وجود داشت. در راهرو سه در بود که احتمالا به حمام، انباری و اتاق مهمان باز می شدند. ریو به سمت راه پله و به طبقه دوم رفت. در طبقه دوم دو در وجود داشت. یکی به بالکن و احتمالا دومی به اتاق ریو باز میشد. ریو به سمت در ته راهرو رفت و آن را باز کرد. او درست حدس زده بود. آن در به اتاقی باز می شد که محل اقامت ریو بود.در سمت راستش تخت و کمد ، در سمت چپش میز تحریر و روبرویش پنجره و زیر پنجره یک طاقچه ی کوچک بود. فرش کف اتاق آبی رنگ و ساده بود. ریو به سمت کمد رفت و درش را باز کرد. سه کشوی کوچک نیز پایین کمد موجود بود. کمد متشکل از سه طبقه تمیز و خالی بود. او ساکش را باز کرد و وسایلش را در کمد چید. تصمیم گرفته بود همین حالا به مدرسه ای که در آن ثبت نام کرده بود برود. بنا براین یونیفرم مدرسه اش را پوشید و مجددا مکان یاب تلفنش را باز کرد. مدرسه فاصله زیادی تا خانه او نداشت. فقط کافی بود مسقیم در خیابانی که خانه اش در آن قرار داشت پیش برود و در یکی از کوچه ها بپیچد. ریو راه افتاد. در تمام راه به این فکر میکرد که دانش آموزان با یک دانش آموز انتقالی چگونه رفتار می کنند. ریو رفت و رفت و رفت تا اینکه به کوچه مدرسه رسید. در کوچه پیچید و با در های سفید ، بزرگ و آهنی مدرسه مواجه شد.</description>
                <category>elahe-anime</category>
                <author>elahe-anime</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2024 13:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب های توکیو 1</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B4%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-1-xbe9f81n4tad</link>
                <description>ریودر خیابان قدم میزد و اهنگی را زیر لب زمزمه می کرد. باران می بارید و هوا سرد بود. ناگهان پایش به جسم کوچکی گیر کرد و کم مانده بود زمین بخورد. جلوی پایش را نگاه کرد. سنگ ریزه ای ابی رنگ و براق جلوی پایش بود. خم شد و ان را برداشت. سنگ بسیار زیبا و مرقوب بود. درست عین جواهر. چه کسی چنین جواهری را گم می کند؟ این جواهر متعلق به چه کسی بود؟جواهر را در جیبش گذاشت و به راهش ادامه داد. بعد از بازگشت به خانه کاپشن بلند و ابی رنگش را درآورد. آب از موهای مشکی و بلندن می چکید. مادر و پدرش برای مدتی در خانه حضور نداشتند. انها برای مسافرت کاری رفته بودند. جواهر را از جیبش درآورد و به اتاقش رفت. پشت میز نشست و با دقت جواهر را بررسی کرد. بسیار زیبا بود و دقیق تراشیده شده بود. دستش را زیر چانه اش گذاشت و فکر کرد. جواهر متعلق به چه کسی بود؟ آیا آوردن جواهر به خانه کار درستی بود؟هزاران هزار سوال در ذهن ریو ، دختر جوان قصه ما نقش گرفت. سوالاتی مبهم و بی پاسخ. مدتی طولانی در فکر بود. کم کم چشم هایش سنگین شدند و او به خواب رفت. وقتی بیدار شد، صبح شده بود. آرام از جایش بلند شد و نگاهی به ساعت انداخت. تقریبا شش صبح بود. به طرف آشپزخانه رفت و صبحانه را حاضر کرد. او باید تا ساعت هفت آماده ی رفتن به توکیو میشد. به مادر و پدرش گفته بود برای درس به آن شهر بزرگ می رود. اما دلیل اصلی رفتنش این نبود. او می خواست به توکیو برود  چون شنیده بود اتفاقاتی عجیب در توکیو رخ داده.بعد از آماده شدن صبحانه و خوردنش لباس هایش را پوشید. مجدد سنگ را در دست گرفت و نگاهی به آن انداخت. سوراخ کوچکی بالای جواهر بود. کاموایی را از درون سوراخ رد کرد و گردن آویز زیبایی ساخت. سپس ، از خانه خارج شد و به ایستگاه اتوبوس رفت. نمی دانست چه اتفاقاتی در انتظارش هستند. شنیده بود در توکیو بعد از ساعت دوازده شب عملیات هایی مثل آدم ربایی رخ می دهد. او نیز از سر کنجکاوی به توکیو می رفت. بعد از مدتی نشستن در ایستگاه، اتوبوس آمد. سوار شد و به طرف توکیو حرکت کرد. مناظری که در راه از پنجره اتوبوس به چشم می خوردند بسیار چشم نواز و زیبا بودند. ریو سرگرم تماشای مناظر بود که گرمای نفسی را روی گردنش حس کرد. چرخید و دید دختری با موهایی سبز رنگ که در دو طرف سرش بسته شده بودند او را نگاه می کند. دختر گفت:&quot;ترسیدی؟ ببخشید. قصد ترسوندنت رو نداشتم. البته باید بگم که هیچ ترسی توی صورتت نمی بینم. معلوم دختر شجاعی هستی.&quot;ریو با صدایی سرشار از اعتماد به نفس گفت:&quot;البته که هستم. و شما؟&quot;_&quot;مهم نیست من کی هستم. الان فقط مهم اینه که تو کی هستی.&quot;ریو گیج شده بود. منظور دختر از این حرف چه بود؟ یعنی گردن آویزی که ریو از جواهر ساخته بود را دیده بود؟اتوبوس در ایستگاه ایستاد و دخترک پیاده شد. قبل از رفتن نگاهی به ریو انداخت و لبخند زد.سوالی جدید فکر ریو را درگیر کرد. آن دختر که بود؟</description>
                <category>elahe-anime</category>
                <author>elahe-anime</author>
                <pubDate>Thu, 29 Feb 2024 13:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>